·   نخستين شرط تحقق مردمي و اعتلاي آدمي آزادي است... اما تركتازي خودكامان و هياهوي عوامفريبان و شگفت كاري عياران و ساده دلي مردمان در طي قرون چنان بوده كه كشف معناي راستين آزادي، اگر محال نباشد، به دقت و امانت بسيار نيازمند است. شنعتي در نگرفته و شعبده اي به پا نخاسته كه خطيبان و نويسندگان و طراران به حساب فرشته ي نافرجام آزادي نگذاشته باشند به طوري كه اگر سنجش قضايا را به نتايج آنها وابسته بدانيم، پس از عشق بايد از آزادي به عنوان سيهكارترين دزدان سعادت آدمي نام ببريم. [1][1]

·      برخي از آشفتگيهايي كه در معناي آزادي درآميخته معلول بدانديشي و بعضي نتيجه استعمال وسيع و گاه نابجاي اين لفظ است. عارف و سياستمدار و روانشناس هر سه از آزادي نام ميبرند و همه از ظن خود يار آن مي شوند.[1][2]

·      از نظر فروم ارزيابي بحران كنوني و چاره يابي بر مخاطراتي كه تمدن امروز با آنها روبه روست وابسته به فهم معناي آزادي در نظر آدمي و فهم معناي آزادي تابع درك خوي يا منش انسان اين عصر است. (يعني توجه به روان و اجتماع ) يعني تحليل آزادي جز از راه بررسي تاثير متقابل عوامل رواني و اجتماعي و اقتصادي و سياسي و تاريخي بر يكديگر ميسر نيست.

·             حمله اي كه به نام ضد فاشيسم بر آزادي وارد شود به همان اندازه خطرناك است كه حمله فاشيسم.[1][3]

·      نظرات فرويد: اعتقاد قديمي دال بر دوگانگي انسان و اجتماع و نيز ايمان به شرارت طبع بشر مورد تاييد فرويد بود. او معتقد بود كه انسان اصولا موجودي است ضد اجتماعي. اجتماع بايد او را رام كند و ارضاي مستقيم پاره اي سائقهاي طبيعي (biological drives) و بنابر اين غير قابل انكار وي را بپذيرد و از همه بيشتر جنبشهاي دروني (impulses) اصلي او را تهذيب و ماهرانه مهار كند. موقوف ساختن جنبشهاي دروني به وسيله اجتماع نتيجه اي معجزه آسا دارد و سائقهاي موقوف شده تبديل به كوششهايي مي گردند كه از نظر فرهنگي ارزش بسيار دارند. و بدين ترتيب اساس انساني فرهنگ اجتماع را تشكيل مي دهند. فرويد اين تغيير شگفت از توقيف يا جلو گيري به رفتار متمدن را تعالي (sublimation) نام داد. اگر مقدار جلوگيري بيش از ظرفيت تعالي باشد، افراد دچار نوروز[1][4] مي شوند و در اين صورت لازم است از ميزان جلوگيري كاسته شود. به طور كلي بين ارضاي سائقهاي آدمي و فرهنگ رابطه اي معكوس وجود دارد: هرچه جلوگيري بيشتر شود، ميزان فرهنگ بالاتر مي رود ودر نتيجه خطر اختلالات نوروتيك زيادتر مي گردد. در نظريه فرويد ، رابطه اجتماع و انسان ساكن است و فرد معنا به همان حال باقي مي ماند و تغييراتش متناسب است با فشاري كه اجتماع بر سائقهاي طبيعي وي وارد مي سازد و به اين ترتيب به او تعالي بيشتري را تحميل مي كند.و يا به عكس بيشتر اين سائقها را ارضا مي كند كه در اين صورت فرهنگ فدا مي گردد.. در نظر فرويد «انسان» يعني كسي كه به فرهنگ اجتماع خود او متعلق است.[1][5]

·      ...نمي توان گفت فرد مجهز به بعضي سائقها در يك طرف قرار گرفته و اجتماع به عنوان چيزي جدا كه تمايلات ذاتي وي را ارضا مي كند يا ناكام مي گذارد در طرف ديگر. با آنكه بعضي نيازها، چون گرسنگي و تشنگي و غريزه ي جنسي، ميان همه مشترك است، آن سائقها كه خوي هر كس را از ديگران متمايز مي كنند، چون عشق و نفرت، شهوت قدرت و آرزوي تسليم، تمتع از لذات حسي يا ترس از آنها همه محصور سير يا فرايند اجتماعند . زيباترين يا زشت ترين تمايلات آدمي هيچ كدام جزئي از يك طبيعت تغيير ناپذير و بيولوژيك نيست، بلكه از سير يا فرآيند اجتماع كه آفريننده ي انسان است نتيجه مي شود. به عبارت ديگر، علاوه بر جلوگيري، اجتماع وظيفه ي آفرينندگي نيز دارد. طبيعت آدمي و انفعالات و اضطرابات او محصول فرهنگ اجتماعند و خود انسان مهمترين مخلوق كوشش مدام بشر است كه داستان آن را «تاريخ» نام نهاده ايم.[1][6]

·      آنچه به هستي انسان كيفيتي خاص مي بخشد آزادي است. {اما} معناي آزادي به حسب درجه ي آگاهي و تصور آدمي از خويش به عنوان موجودي مستقل و جدا، متغيير است.[1][7]

·      راه مناسب به جاي تسليم براي پرهيز از تنهايي و نگراني: ارتباط خودانگيخته ي انسان با آدميان ديگر و طبيعت است.. ارتباطي كه فرد را با دنيا پيوند مي دهد. بدون آنكه فرديت وي را از ميان ببرد. «همبستگي فعال فرد با همه ي آدميان و فعاليت خودانگيخته وي با عشق ورزيدن و كار است كه انسان را نه با علايق نخستين بلكه به عنوان فردي مستقل و آزاد با دنيا اتحاد مي دهد.» [1][8]

·      بر خلاف حيوانات در انسان نيز محرك وجود دارد اما نوع رضايت وابسته به انتخاب است... انسان هر چندجزئي از طبيعت است اما مي خواهد بر آن فائق آيد.

·      حل مسئله رابطه ي بين طبيعت و انساني كه اكنون فرد شده تنها به يك راه ممكن است و آن همبستگي فعال فرد با همه ي آدميان و فعاليت خودانگيخته وي با عشق ورزيدن و كار است كه او را نه با علايق نخستين بلكه به عنوان فردي مستقل و آزاد با دنيا اتحاد مي دهد. اما اگر شرايط اقتصادي، اجتماعي و سياسي ـ كه همه سير تفرد انساني بدانها وابسته است ـ اساسي براي تحقق فرديت بدان معني كه هم اكنون گفتيم به دست ندهند، و مردم نيز آن علايق را كه به ايشان ايمني مي بخشيد از دست داده باشند، اين خلا آزادي را مبدل به بار غير قابل تحملي خواهد ساخت كه در اين حال با شك، با يك نوع زندگي بي معني و بدون جهت تفاوتي نخواهد داشت. گرايش نيرومندي در افراد پديد مي آيد كه از اين نوع آزادي بگريزند و به تسليم يا نوعي رابطه بين آدمي و دنيا پناه برند كه به آنان نويد نجات از عدم يقين و شك مي دهد، هرچند كه اين جريان آزادي ايشان را مي ربايد.[1][9]

·      توني: « ديگر سرمايه از حال خادم بيرون آمده و مخدوم شده بود و با نيروي حياتي مستقلي كه يافته بود مانند شريكي غالب داعيه ي آن داشت كه فرمان دهد و سازمان اقتصادي را درست مطابق شرايط خود تنظيم كند.»

·      بايد هميشه به خاطر آوريم كه در بررسي ارزش و اهميت رواني يك آيين مذهبي يا سياسي، تحليل رواني معنايش قضاوت درباره ي صحت آيين مورد بررسي نيست. تعيين درستي يا نادرستي يك مطلب فقط از راه سنجش ساختمان منطقي آن ميسر است. [1][10]

·      نفوذ و تاثير يك آيين يا فكر در مردم وابسته به ميزاني است كه آن نظر نزد نيازهاي رواني نهفته در ساختمان خوي آنان مقبول مي افتد. شرط اينكه انديشه اي از لحاظ تاريخي به صورت نيرويي مؤثر درآيد آن است كه احتياجات رواني نيرومند برخي گروههاي اجتماعي را جواب گويد. [1][11]

·             {اگر عقيده اي نزد دونفر مقبول مي شود، سبب آن است كه ساختمان خوي آنان از جهاتي مهم شبيه يكديگر است.}

·      وقتي افكار و ايدئولوژي كسي را از نظر روانشناسي مورد تحليل قرار مي دهيم، هدف آن است كه ريشه هاي رواني اين افكار يا مفاهيم را دريابيم شرط اول براي چنين تحليل، فهم كامل زمينه ي منطقي يك فكر است و آنچه {سوژه}مي خواهد هوشيارانه بگويد. مع هذا مي دانيم كه ممكن است كسي در ذهن خويش صادق و از شائبه ي ريا خالي باشد، اما غالبا به طور ناهشيار تحت تاثير انگيزه هاي جز آن كه خود مي پندارد در جهتي سوق داده شود، يا ممكن است مفهومي كلي به كار برد كه از لحاظ منطقي مفيد يك معناست، و به طور ناهشيار نزد خود وي مفيد معنايي ديگر، غير از آن معناي به اصطلاح «رسمي» كلمه. به علاوه ميدانيم كه ممكن است شخصي بر آن باشد كه بعضي تناقضات را در احساسات خويش از طريق بناهاي لفظي ايدئولوژيك هماهنگ سازد، يا تصوري را سركوب كند و با دليل تراشي هايي كه مبين عكس آنند بخواهد بر آن سرپوش نهد. فهميدن كار عناصر ناهشيار به ما آموخته كه در الفاظ به ديده ي شك بنگريم و از قبول معناي صوري و آشكار آنها احتراز داشته باشيم.[1][12]

·      تحليل افكار دو كار اساسي بر عهده دارد: نخست آنكه اهميت يك فكر را در يك دستگاه ايدئولوژيك معين مي كند، دوم آنكه معلوم نمايد آيا سرو كار ما با نوعي عذرتراشي است كه با معناي حقيقي افكار مغايرت دارد؟ مثالي كه از نكته اول مي توان به دست داد ايدئولوژي هيتلر است كه در آن ظالمانه بودن معاهده ورساي (versailles treaty) نقشي بس بزرگ داراست؛ و اگر بگوييم كه اين معاهده واقعا باعث خشم و رنجش او مي شد. به خطا نرفته ايم. از طرف ديگر، اگر ايدئولوژي سياسي هيتلر را كلا مورد تحليل قرار دهيم خواهيم ديد كه بنياد آن آرزوي شديد قدرت و كشورگشايي است، و با اينكه او هشيارانه براي مظلوميت آلمان اهميت بسيار قائل است، در تفكر كلي وي اهميت اين انديشه ناچيز است. در مورد فرق بين دو معنا ي يك انديشه ـ كه اولي به نيت هشيار براي آن در نظر گرفته مي شود و دومي از لحاظ رواني معناي حقيقي آن است ـ [1][13]

·      بوناونتورا :( از دانشمندان اسكولاستيك 1274- 1221) معتقد است كه نيت خداوند عرضه ي رحمت به آدمي است، اما تنها كساني از اين رحمت بهره خواهند برد كه با شايستگي خود آماده ي دريافت آن شده باشند.

·      دانز اسكوتوس بر نقش اراده تكيه كرد. به اعتقاد وي اراده آزاد است. كسي كه اراده ي خويش را از قوه به فعل مي رساند نفس فردي را متحقق مي كند، و اين تحقق نفس بالاترين رضايتي است كه آدمي مي تواند به دست آورد. چون به فرمان خدا اراده يكي از افعال نفس فردي است. بنابر اين حتي خدا نيز بر تصميم انسان اثر مستقيم ندارد. گريز از آزادي.[1][14]

·      اعلاميه شوراي ترنت[1][15] : در اين اعلاميه اين نكته مصرح است كه ميان اراده ي آزاد و رحمت خداوند تعاون برقرار است، ولي اراده مي تواند از اين همكاري خودداري كند.

·      نكته مهم آن است كه، در عشق ورزيدن به كسي خاص، فقط محبتي كه بالقوه در سراي دل آرميده بوده در شخصي واحد تمركز ميابد و فعليت پيدا مي كند. بر خلاف پندار رومانتيكها، حقيقت اين نيست كه تنها يك تن در عالم وجود دارد كه مي توان دوست داشت و شانس بزرگ زندگي در پيدا كردن آن يك نفر خلاصه مي شود و عشق به او سبب مي گردد كه آدمي از همه كس پاي پس كشد. عشقي كه نمي تواند جز به يك نفر متوجه شود خودش دليل آن است كه عشق نيست، بلكه يك بستگي ناشي از ساديسم و مازوخيسم است. در محبت، صفات و كيفيات بشري در قالب معشوق پيكر مي يابد و به اين سبب جنبه ي اثباتي كه در بن عشق نهفته به سوي او روان مي شود. عشق به يك نفر دليل عشق به آدمي است، و به خلاف پندار غالب، عشق به آدمي تصور انتزاعي نيست كه به دنبال دل سپردن به كسي خاص به وجود آيد و تجربه اي را كه با يك «موضوع» پديدار شده تعميم دهد. گرچه از لحاظ تكوين، عشق به بشر به طور اعم حاصل برخورد با افراد خاص است، اما پس از اين مرحله، بنيان عشق به معشوق را عشق به بشر تشكيل مي دهد.[1][16]

·             كسي كه نمي تواند خود را دوست داشته باشد و فقط مي تواند ديگران را دوست بدارد. دوست داشتن در توان او نيست.

·                    خود خواهي با خويشتن دوستي سرو كار ندارد، بلكه با عكس آن يكي است. خود خواهي نوعي طمع و آز است و چون ديگر انواع اين صفت، سيري نمي پذيرد و به اين سبب هرگز رضايت نمي شناسد.... ريشه خود خواهي در فقدان محبت براي خويش تن است. كسي كه در خود موردي براي محبت و تحسين نمي يابد دائما از خود در اضطراب است. .. نگران خويشتن است، و چون از يك ايمني و رضايت اساسي بهره نمي برد، حريص است كه همه چيز را براي خودش محفوظ دارد. اين نكته در مورد افراد «خود شيفته» نيز صادق است، با اين تفاوت كه آنچه ايشان را مشغول مي دارد ستايش خود است، نه تحصيل اشياء ... به عقيده فرويد خود شيفته كسي است كه عشق خود را از ديگران بريده و متوجه خويشتن كرده است. قسمت اول اين عقيده صحيح، اما قسمت دوم آن نادرست است: خود شيفته نه خود را دوست دارد . نه ديگران را.[1][17]

                                                                      برداشت از احمد یغما

                                                           

                                                                                                       لطفا کلیک کنید


[1] مترجم كتاب: گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381 ص9

[2] مترجم كتاب: گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381 ص9

[3] گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381، ص25

[4] neurosis  . در قديم هرگونه فعاليت دستگاه عصبي نوروز ناميده مي شد اما اكنون اين اصطلاح به اختلالات عملكرد دستگاه عصبي كه اصل آنها در تكوين رواني است اطلاق مي شود.

[5] گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381  ص30

[6] همان  ص33-32

[7] همان   ص44

[8] همان  ص56

[9]همان ص55 - 56

[10] همان صص82-81

[11] همان  ص82

[12] همان صص 85-84

[13] همان   ص85

[14] همان ص88-89

[15] منظور اعلاميه اي است كه در پايان شوراي كليساي كاتوليك در شهر ترنت در سال 1564 صادر شد

[16] همان ص130- 129

[17] همان صص131-130