بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -1

 

 برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ»

ازمقطع شكل گيري تا بعداز انقلاب

با مروري مختصر بر تاريخ بيست ساله احزاب و گروههاي «مارکسیست لنینیستی» در ايران

تحقیق و تالیف از: احمد يغما                    نوشته احمد يغما

تذکر: به پاورقیها بیشتر دقت شود.

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف و یا لینک کامل به این وبلاگ مجاز است 

 فهــــــــــرســــــــــــت و عناوین کتاب:

  • سازمان چريكهاي فدائي خلق
  • تاريخچه گروههاي تشكيل دهنده سازمان چريكهاي فدائي خلق
  • چگونگي شكل گيري سازمان چريكهاي فدائي خلق (س.چ.ف.خ)
  • 1ـ اعضاي گروه پيشاهنگ
  • 2- اعضاي گروه پيشتاز
  • تشكيل گروه جنگل
  • گروه احمدزاده و پذيرش مشي مسلحانه
  • عمليات مسلحانه گروه احمد زاده، و ضربه «ساواك» بر اين تشكل
  • وجه تباين«مشي چريكي احمد زاده» و «مشي مسلحانه ي توده اي جزني»
  • رابطه  گروه احمد زاده با گروه جنگل (گروه حميد اشرف) 
  • عاقبت گروه جنگل، و ماجراي «سياهكل»
  • آغاز ضربه، به گروه جنگل
  • آغاز عملياتهاي جديد، بعد از شكست سياهكل
  • آرم سازمان چريكهاي فدائي خلق
  • عملياتهاي نظامي سازمان چريكهاي فدائي خلق، از بدو تشكيل تا 22 بهمن 1357
  • استدلالها ونقطه نظرات مبارزاتي، معتقدين به جنگ مسلحانه يا مشي چريكي.
  • تئوريها و نظريات بيژن جزني
  • «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقاء» (نقطه نظرات پويان)
  • «مبارزه مسلحانه، هم استراتژي هم تاكتيك» ( ديدگاههاي تكميلي احمدزاده)
  • نقطه نظرات حميد مؤمني
  • ديدگاههاي س.چ.ف.خ. به «مشي مسلحانه» بعد از سالهاي53
  • غلبه ي مشي جزني، برمشي احمدزاده، در درون سازمان
  • تفسير سازمان از دو مشي جنگ مسلحانه        
  • برداشت سازمان از مشي مسعود احمدزاده
  • برداشت سازمان از مشي جزني
  • مفهوم مشي مسلحانه توده اي (مشي جزني )
  • سازمان چريكهاي فدائي خلق، بعد از انقلاب
  • نگرش سازمان «چريكهاي فدائي خلق» نسبت به تفكرحاكم برتوده مردم
  • انشعاب گروه اشرف دهقاني (چريكهاي فدائي خلق)
  • انتقادهاي اشرف دهقاني از مركزيت سازمان
  • علت مخالفت چريكهاي فدائي خلق (گروه اشرف دهقاني) با تئوريهاي بيژن جزني
  • تضاد ديگر كميته مركزي سازمان با اشرف دهقاني
  • بياناتي از ميتينگ مهاباد، و برخورد سازمان با آن   
  • سه ديدگاه متفاوت گروههاي چپ نسبت به حاكميت جمهوري اسلامي
  • گروه اشرف دهقاني، بعد از 19 بهمن 58
  • ديدگاه گروه اشرف دهقاني نسبت به حزب توده
  • فراكسيون «راه فدائي» ، و انشعاب «اقليت» و سازمان فدائيان خلق «اكثريت»
  • ديدگاه فراكسيون «راه فدائي» نسبت به جنبش كمونيستي در ايران
  • نمونه هائي از مبارزات ايدئولوژيكي فراكسيون «راه فدائي» با سازمان
  • تحليل فراكسيون «راه فدائي» از رابطه زيربنا و روبنا در جامعه
  • برداشت «راه فدائي» از جامعه مدني
  • نقطه نظرات فراكسيون «راه فدائي» در تعريف و تبيين «دولت»
  • سرانجام مبارزات ايدئولوژيكي «راه فدائي»، و انشعاب «اقليت» و «اكثريت» و ساير انشعابات
  • سر انجام گروههاي «اكثريت» و «اقليت»
  • انشعاب در تشكيلات س.چ.ف.خ. شاخه «اقليت»، و سرانجام آن
  • شكل گيري سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر 
  • نمونه مواضع و انشعابات در سازمان پيكار و روند آن
  • مواضع سازمان پيكار، نسبت به سازمان چريكهاي فدائي خلق
  • برداشت سازمان پيكار از خط احمدزاده و خط جزني، حاكم بر س.چ.ف. خ. 
  • تحليل سازمان پيكار از سقوط رژيم شاه، و عدم تاثير تشكلهاي سياسي در روند آن
  • تعبير سازمان پيكار از واژه «رويزيونيست»
  • ويژگيهاي سازمان پيكار، يا جريان خط سه
  • پيدايش «مائوئيسم» در ايران
  • از «سازمان انقلابي» تا «حزب رنجبران» (از جريانات خط سوم)
  • مواضع حزب رنجبران بعد از عزل رياست جمهور ابوالحسن بني صدر
  • حزب رنجبران و جنگلهاي شمال
  • گروه ماركسيستي «پويا» تا «اتحاديه كمونيستهاي ايران»
  • اتحاديه كمونيستها در جنگلهاي آمل
  • «اتحاد چپ» تشكلي ديگر از جريان خط سه
  • سازمان انقلابي زحمتكشان كردستان «كومله»
  • سازمان كارگران انقلابي «راه كارگر» يا جريان خط چهار
  • مواضع و ديدگاههاي «راه كارگر»
  • بينش «راه كارگر» از توده هاي مختلف مردم
  • تحليل راه كارگر از سقوط رژيم شاه و انقلاب اسلامي
  • «راه كارگر» و مواضع آنها  بر شوراهاي كارگري  
  • مواضع راه كارگر نسبت به ديگر جريانات ماركسيست لنينيستي
  • مواضع نسبت به حزب توده:
  • ديدگاه راه كارگر به مواضع سازمان چريكهاي فدائي خلق
  • مواضع راه كارگر نسبت تئوري پيشاهنگ (مشي چريكي)
  • برخورد راه كارگر با تئوريهاي مبارزه مسلحانه پويان، جزني و احمدزاده
  • پيشاهنگ واقعي از منظر راه كارگر
  • ديدگاه راه كارگر به نقش عامل «ديكتاتوري» در تعيين شكل مبارزه
  • وجه تمايز «راه كارگر» با جريان خط يك و سه
  • ديدگاه راه كارگر نسبت به اتحاد جماهير شوروي
  • تئوري انقلاب فرهنگي مائو تسه دون (تسه تونگ) از منظر ‹‹راه كارگر››
  • رويزيونيسم از ديدگاه راه كارگر
  • برخورد ايدئولوژيكي فراكسيون «راه فدائي» (اقليت)، با «سازمان كارگران انقلابي» (راه كارگر)
  • جدائي دو تن از كادرهاي راه كارگر و پيوستن آنها به سازمان فدائي خلق (اكثريت)
  • بريدگي جمعي ديگر از اعضا، سمپاتها و هواداران راه كارگر از اين سازمان
  • دلايـــل انشعـاب
  • سر انجام  «راه گارگر»

 

مقدمه:

       كتابي را كه در پيش رو داريد حاصل چندين سال مطالعه و تحقيقات عميق حقير در زمينه آثار ماركس و لنين و ديگر صاحب نظراني است كه بر اساس برداشت خود از اين آثار دست به مبارزات بي امان سياسي ـ ايدئولوژيكي و يا نظامي زدند. و در راه رسيدن به آرمان خود هزينه هاي جبران ناپذيري را پرداختند. بي ترديد مطالب و اطلاعات اين كتاب براي اكثريت خوانندگان محترم تازگي دارد، وليكن شما خوانندگان باذوق و علاقمند به مسائل سياسي،  با مطالعه متفكرانه اين كتاب معلومات قابل توجهي را از بيوگرافي سازمانها و احزاب سياسي چپ در ايران كسب خواهيد نمود. همچنين اين كتاب شما را با تجارب بسيار ارزنده مبارزين گذشته آشنا مي سازد. و شما عزيزان به ويژه قشر جوان، با تامل و تفكر ونگرش واقع بينانه خود به نقطه نظرات و خط مشي هاي مختلف، و نهايتا آسيبهاي سياسي ـ كه ما در اين كتاب از جميع اين موارد به عنوان «بحران تشكيلاتي» نام برده ايم ـ موفق خواهيد شد تا شم سياسي خويش را تكامل بخشيد. هر چند كه هدف اين كتاب تربيت سياسي نيست. و نگارنده اهداف بسيار ارزنده تر از آن را دنبال نموده است، اهدافي كه به بنده جرات مي دهد تا بگويم: با نگارش اين كتاب، از عمري كه در مسير اين راه گذاشتم پشيمان نيستم. يعني «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

      همچنين بر خود واجب مي دانم كه از الطاف صميمانه ي برخي از دوستان قديمي كه در نوشتن اين كتاب با اعتماد هميشگي، معلومات و اطلاعات خود را در اختيار بنده گذاشتند، تشكر و سپاسگزاري نمايم، و متاسفم از اينكه، اخلاقاَ نمي توانم اين افراد محترم را به خوانندگان كتاب معرفي نمايم.

  در خاتمه نظر شما عزيزان را به چند مورد معطوف مي نمايم:

  • براي نگارش اين كتاب از هيچ سندي كه مربوط به مراكز دولتي باشد استفاده نشده است.
  • اسامي افرادي كه در اين كتاب آورده شده واقعي بوده و اين افراد در باب سياست شناخته شده مي باشند.
  • تبيين نقطه نظرات گروهها دليل بر تاييد و يا رد آن نظريه ها نمي باشد. بلكه  تلاش نگارنده حفظ بي طرفي خود، در اين جريده بوده است. لذا به هيچ وجه قصد نقد كردن نقطه نظرات و يا عملكرد گروهي را نداشته ام.
  • دليل آنكه در اين كتاب به تاريخچه حزب توده پرداخته نشده است، دو عامل مي باشد: اول آنكه در مورد اين حزب كتب زيادي نوشته شده است، و جامعه سياسي به نوعي در اين مورد اشباع شده است. دوم اينكه هدف ما مختصر و فشرده كردن جريده بود. لذا به نگارش تاريخ بيست ساله تشكلهاي سياسي يعني احزاب و سازمانهاي ماركسيستی و لنينيستي كه طي سالهاي 1364ـ 1344 تشكيل يافته اند قناعت كرديم.
  • از آنجائيكه قريب به اتفاق كتب و مقالات استناد شده به آن، تحت شرايط زمان، بشكل مخفيانه منتشر مي شدند لذا فاقد نام مؤسسه انتشاراتي بودند.

  سعادت و سلامت و موفقيت شما را براي نيل به اهداف عاليه انساني و اخلاقي هميشه و همه جا خواهانم .

                                               احمد یغما    بهمن ماه 1382

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -2

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

تاريخچه گروههاي تشكيل دهنده سازمان چريكهاي فدائي خلق

     سازمان چريكهاي فدائي خلق از وحدت دو گروه، موسوم به «گروه پيشتاز» و «گروه پيشاهنگ»، تشكيل گرديد. ودر فروردين ماه سال 1350 بعد از انجام عملياتهاي چريكي، با انتشار چند اعلاميه، موجوديت خود را اعلام نمود.

     اعضاي اصلي گروه پيشتاز عبارت بودند از:  بيژن جزني و ظريفي و اعضاي اصلي گروه پيشاهنگ را مسعود احمد زاده، امير پرويز پويان و عباس مفتاحي تشكيل مي دادند. اين دو گروه قبل از سال 1350 مستقل از هم عمل مي كردند اما از اواسط سال 1349 تا فروردين ماه 1350 طي يكسري  مباحثات وتبادل نظرهاي تئوريك و نهايتا اعتماد به هم،  «سازمان چريكهاي فدائي خلق» را تشكيل دادند.

چگونگي شكل گيري سازمان چريكهاي فدائي خلق (س.چ.ف.خ)

     1ـ اعضاي گروه پيشاهنگ

     در سال 1340 فعاليت جبهه ملي دوم در شهر مشهد نسبت به ساير مناطق بيشتر بود. احزاب و جمعيتهاي وابسته به جبهه ملي در اين شهر تمايلات مشخص مذهبي داشتند. طاهر احمدزاده به عنوان مسؤول كميته جبهه ملي دوم، در مشهد، با محمد تقي شريعتي، در «كانون نشر حقايق اسلامي»،  همكاري و ارتباط داشت. انجمن اسلامي دانش آموزان با انجمن اسلامي دانشجويان و مهندسان مرتبط بوده و فعاليت چشم گيري داشتند كه نفوذ نهضت آزادي در رهبري و هدايت اين كانونها بيشتر بود. در آن زمان پس از شكست جبهه ملي دوم، امير پرويز پويان و مسعود احمد زاده كه سالهاي دوره دوم متوسطه (كلاس دهم) را مي گذراندند و نيز چند تن ديگر از دوستان آنان با طاهراحمد زاده (پدر مسعود)، كه گرايش به نهضت آزادي پيدا كرده بود، در ارتباط بودند.

    در سال 1342 اميرپرويز پويان، كه چهارم متوسطه (ديپلم) را مي گذراند، در يك محفل مذهبي ـ سياسي تحت عنوان «نهضت علي»  همراه چند تن از دوستانش دستگير و بعد از يك هفته به قيد ضمانت آزاد مي گردد، كه اين پرونده در سال 45 با دو ماه ونيم محكوميت بسته مي شود.

اميرپرويز پويان  بيژن جزنی    مسعود احمد زاده  

     پويان ديپلم خود را در سال 44 در مشهد اخذ كرده و پائيز همان سال وارد دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شده و در رشته علوم اجتماعي مشغول به تحصيل مي شود. در همين سال مسعود احمد زاده به تهران آمده و در رشته رياضي دانشكده علوم  ثبت نام مي كند. بايد گفت: در اين مقطع  پويان و احمد زاده افكار مصدقي و مذهبي داشتند، ولي رفته رفته افكار ماركسيستي پيدا مي كنند[1]،  بعدها اعضاي سازمان، علت اين گرايش را آشنائي پويان با عباس مفتاحي[2] قلمداد كردند.

     مفتاحي  با وجود داشتن افكار ماركسيستي، اعتقاد به مذهب را در خود حفظ كرده بود و فرائض ديني اش را انجام مي داد. در سالهاي 43ـ44 عباس، علاوه بر صفائي فراهاني، با سيف دليل صفائي، كيانزاد وحسن پور رفاقت  و تبادل فكري داشت و تا سال 46 با عده اي از فعالين پلي تكنيك نيز ارتباط برقرار نموده بود و از طريق همين ارتباط نشريات گروه بيژن جزني[3] را دريافت مي كرد. از جمله اين افراد كاظم سلاحي  و علي طلوع هاشمي بودند. كاظم  افكار ماركسيستي داشت، و طلوعي از دوستان هم مدرسه اي امير و مسعود در مشهد بود كه در دانشكده فني با عباس نيز آشنا شده بود. اين فرد در فاصله سالهاي 44ـ42 به ماركسيسم روي آورده بود، و بعد از آشنائي با عباس، وي را به امير پرويز پويان و مسعود احمد زاده  معرفي كرده بود.

     پويان در سال1345 افكار و عقايد ماركسيستي پيدا مي كند، ولي مسعود احمد زاده تا سال 46 هنوز افكار مذهبي خود را حفظ كرده بود، اما بعدها بلحاظ شرايط حاكم بر جامعه و مطالعات آثار ماركسيسم به اين عقيده روي مي آورد.

     مطالعات اين افراد در مباني ماركسيسم از طريق راديو پكن، كه آثار مائوتسه دون را در سال 46 پخش مي كرد، شروع گرديد، و در سال 46 پويان و احمدزاده با آشنائي نسبي به زبان انگليسي  و با استفاده از ديكشنري به ترجمه مقالات و آثار سياسي و اجتماعي خارجي پرداختند، از جمله ترجمه مقالات دكتر «ج. بلاك هام» را مي توان به اين افراد نسبت داد.

     در اواخر سال 46  پويان، احمدزاده و عباس مفتاحي تصميم مي گيرند كه هسته مركزي يك گروه مخفي را  بوجود آورند، هدف از تشكيل اين گروه مخفي، مطالعه آثار ماركسيسم لنينيسم و تحليل شرايط اقتصادي و اجتماعي ايران بود.[4]  به دنبال همين تصميم در اوايل سال 47  پويان و احمد زاده از ميان دوستان ونزديكان خود در مشهد، شاخه گروه را ايجاد مي كنند. كه حميد توكلي، بهمن آژنگ و مهدي لواساني. از جمله افراد اين شاخه بودند.

     چند ماه بعد پويان در جريان فعاليتهاي ادبي با صمد بهرنگي[5] آشنا مي شود و صمد چند تن از دوستان مورد اعتمادش را در تبريز به پويان معرفي مي نمايد. بهروز دهقاني[6] و عليرضا نابدل از جمله اين افراد بودند. پويان در اواخر تابستان 47 به همراه يكي ديگر از اعضاي گروه  براي تشكيل هسته اي در تبريز به اين شهر مي رود اما حادثه درگذشت  صمد بهرنگي[7]  اولين خبري بوده كه در تبريز دريافت مي كند.

صمد بهرنگی

     نهايتاَ شاخه يا به عبارتي هسته مركزي گروه توسط دهقاني، نابدل و مناف فلكي در اواسط همان سال در شهر تبريز  بوجود مي آيد.

     در سالهاي 47ـ48 شاخه مشهد نفرات  ديگري را  همچون: سعيد آريان، شهين توكلي، غلامرضا گلوي،  سيد نوزادي، سالمي و سيد احمدي، جذب مي نمايد. البته تا اين زمان چند نفر از كسانيكه از مدتها قبل با گروه رابطه داشتند، من جمله: كاظم سلاحي، مجيد احمد زاده و جواد سلاحي به گروه احمد زاده پيوسته بودند، و هسته تبريز نيز در سالهاي 47-48 رشد كرده بود و اشرف دهقاني[8]،  اصغر عرب هريسي، عباد احمدزاده، محمد تقي زاده، و جعفر اردبيل چي با آن ارتباط يافته بودند. 

     در سال 48 شاخه ديگري در تبريز به وسيله اسداله مفتاحي بوجود مي آيد؛ در اين شاخه علاوه بر حضور خود مفتاحي، تقي افشاني، يمين امين نيا، علي توسلي، احمد احمدي، حسن جعفري، رضوان خسروشاهي و بهروز حقي عضويت مي يابند. همچنين، در سال 1347 در مازندران نيز شاخه اي توسط عباس مفتاحي تشكيل شده بود.[9]       www.ahmadyaghma.blogfa.com

 

     طي سالهاي 47 و48 ،گروه با مطالعات نسبي، انگيزه مبارزاتي بر عليه رژيم پيدا مي كند؛ اما در اواخر سال 1348  در مقابل مسائل مهمي ـ در زمينه اتخاذ مشي مبارزاتي ـ قرار مي گيرد، چرا كه تا اين زمان گروه به مبارزه مسلحانه اعتقاد پيدا نكرده بود و خط مشي مشخصي را در پروسه مبارزاتي خود نداشت.

      مرحله ي دوم گروه احمد زاده، به اواخر سال 48 تا فروردين سال 50 اطلاق مي شود. در اين دوره گروه از طريق كاظم و جواد سلاحي با محفل ماركسيستي بيژن هيرمند پور ارتباط برقرار مي كنند و در سال 49 با اين محفل به وحدت مي رسند، حسن نوروزي، حاجيان سه پله و خود هيرمند پور از اين طريق به عضويت گروه احمدزاده در مي آيند و عبدالحسين براتي، ابراهيم دل افسرده و جلال نقاش نيز  سمپاتيزان گروه مي شوند. در همين سال حسين خوشنويس و علي سلماس نژاد توسط كاظم سلاحي به عضويت گروه در آمده، و احمد زيبرم توسط بهمن آژنگ در تهران به گروه معرفي مي شود. همچنين عباس جمشيدي  رودباري، جواد اسكوئي و اصغر ايزدي نيز به عضويت گروه در مي آيند. در تبريز نيز اكبر مؤيد به وسيله تقي افشاني به عضويت گروه در آمده و نورالدين رياضي، رحيم كياور، رقيه دانشگري توسط مناف با گروه فلكي رابطه پيدا مي كنند.[10]

                                                                                      

2- اعضاي گروه پيشتاز

     گروه «بيژن جزني» در اوائل سال 1342 تشكيل گرديد. اعضاي اوليه گروه عبارت بودند از:  بيژن جزني، حسن ضياء ظريفي و محمد چوپانزاده، كه همگي، از سالهاي قبل از كودتاي 28 مرداد در «سازمان جوانان حزب توده» فعاليت داشتند. گفته مي شود: بيژن جزني، از ده سالگي يعني از سال 1326 در اين سازمان عضويت داشت. و پس از كودتاي 28 مرداد، ضمن شروع زندگي مخفي، به فعاليتهاي سازماني اش ادامه مي داد. در آن هنگام بحث بر سر «اتخاذ مشي مسلحانه» توسط «حزب توده» مي شد؛ كه بيژن و دوستانش از اين موضوع بشدت استقبال مي كردند. تا اينكه اتخاذ آن مشي، از جانب حزب منتفي اعلام مي گردد. بيژن چند ماه بعد ازكودتا دستگير مي شود؛ اما پس از چند ماه، بعلت كمي سن آزاد مي گردد. همين مورد در اوايل ارديبهشت ماه 1333 نيز تكرار مي شود. پس از كشف سازمان نظامي و دستگيري رهبران حزب كه منجر به بريدگي و اعلام تنفر رسمي آنان از حزب شد؛ تيپهاي جوان حزب دچار سرخوردگي شديدي شده و قلبا نيز از حزب توده كناره گيري نمودند. در اين ايام، بيژن با دوستان خود صرفاَ فعاليتهاي محفلي داشتند.

     جزني، در پائيز سال 1339 در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ( رشته فلسفه ) تحصيل مي كرد، و به عنوان مسؤول فعاليتهاي علني گروه انتخاب شده بود. فعاليت وي در اين مرحله مؤثر ارزيابي مي شد؛ چرا كه توانسته بود، به عنوان يكي از رهبران جنبش دانشجوئي شناخته شود. طي اين دوره از فعاليت ( سالهاي 39 تا 42) او بار ها به زندان افتاده بود. در همين رابطه، دوستان وي در زندگي نامه اش چنين آورده اند:

     «(…) او در زندان سمبل جسارت و مقاومت در مقابل دژخيمان بود، مامورين ساواك با سابقه اي كه از او داشتند هميشه با احترام با او رفتار مي كردند، زندان قزل قلعه در اين دوره هميشه يك سلول براي او رزرو داشت و ساقي رئيس زندان وقتي او را مي ديد، با خنده اي حاكي از احترام و با لهجه خودش مي گفت : آقاي جزني اين بار دير كرديد، دلمان تنگ شده بود.»[11]

     وي آخرين بار در رابطه با فعاليتهاي دانشجوئي در سال 44 13 همراه عده اي باز داشت مي شود. و در دادگاه نظامي به همراه اعضاي «كميته دانشگاه» محاكمه گرديده و به نه ماه زندان محكوم مي گردد.

     در اين سال، «حسن ضياء ظريفي» وارد كادر مركزي گروه شده، و به دنبال آشنائي هائي كه با «عباس سوركي» داشت، با او روابطي ايجاد مي نمايد. در سال 44 ارتباط گروه جزني با گروه سوركي بيشتر شده و تبادل نظرها براي وحدت دو گروه افزايش مي يابد كه نهايتا منجر به پيوستن سوركي به بخش سوم گروه جزني مي شود.

     در فروردين ماه سال 1342، گروه در جمع بندي خود،  به اتخاذ شيوه قهر آميز  «هم در استراتژي و هم در تاكتيك» رسيده، و اقدام به سازماندهي جديدي مي نمايد؛ كه طبق آن جزني، حسن ضياء ظريفي و محمد چوپانزاده در كادر رهبري گروه قرار مي گيرند.

     هسته مركزي گروه از بدو فعاليت مبارزاتي،  فعاليتهاي علني و نيمه علني را از تلاشهاي مخفي تفكيك نموده، و بدين سان سازماندهي گروه بر اساس سه بخش قرار داده شده بود.

     بخش اول مسؤوليت اداره و سازماندهي فعاليتهاي عمومي و علني از جمله همكاري در فعاليتهاي جبهه ملي را داشت.

     بخش دوم از افرادي تشكيل يافته بود كه امكان فعاليت علني و عمومي را نداشتند و فاقد ظرفيت و صلاحيت لازم براي عضويت در بخش سوم تشخيص داده مي شدند. اين افراد نقش ذخيره را براي گروه داشتند.

 ادامه دارد



[1] ماركسيسم از سال 1848 بوجود آمد، آثار ماركس تا آن زمان ـ حتي تز دكتراي وي تحت عنوان «فرق فلسفه طبيعت دموكريت از فلسفه طبيعت  اپيكور» كه در سال 1841 دفاع كرده بودـ  از نظر ماركسيستها  آلوده به افكار ايده آليستي بوده كه آن را ناشي از فورمه نشدن تفكر ديالكتيك ماترياليستي در ماركس مي دانستند. در سال 1842 ماركس مدير روزنامه «راين› مي گردد كه آن را به ارگان انقلاب دموكراسي تبديل مي نمايد. وي پس از آشنائي با انگلس، در سال 1844 با برخورد انتقادي به فلسفه كلاسيكي و خصوصا به فلسفه هگل، فلسفه «ماترياليست ديالكتيك» را بوجود  مي آورد. ماركس با نوشتن «مانيفيست حزب كمونيست»  در سال 1848،  اساس فلسفه ديالكتيك ماترياليستي و ماترياليسم تاريخي را به مثابه ايدئولوژي انقلابي طبقه كارگر به جهان عرضه مي نمايد.

  از آثار قبلي ماركس مي توان به «خانواده مقدس›، «فقر فلسفه›، «ايدئولوژيهاي المعان› و نيز نوشتن تز درباره فويرباخ (فيرباخ)، به همراهي انگلس، اشاره كرد.

[2] عباس مفتاحي در ساري بزرگ شده و دوره دبيرستان را در آنجا تمام كرده بود. وي در سالهاي 1341و1342 با صفائي فراهاني ـ كه معلم هنرستان صنعتي ساري بوده و افكار و عقايد ماركسيستي داشت ـ آشنا شده و به مكتب ماركسيسم اعتقاد پيدا مي كند. عباس در پائيز سال 42 وارد دانشكده فني تهران شده بود.

[3] بيژن جزني از بريدگان حزب توده بود.

[4]  اين تحليل از اوضاع مشخص ايران و تبيين شرايط ذهني از حركت 15 خرداد سرچشمه مي گيرد.

[5] برخي از صاحب نظران معتقدندكه: «صمد بهرنگي، بر خلاف برداشتهاي عاميانه از آثارش، ماركسيست  نبود و اصلا با اين تفكر آشنائي چنداني نداشت. اما از فاصله هاي زياد طبقاتي رنج مي برد و در آثار شيرين خود آدمي را براي مبارزه با آن و نيز رسيدن به آزادي (رهائي) تشويق و تحريك مي كرد،»

[6] وي برادر بزرگ اشرف دهقاني معروف به «اشرف دهقان» بود.

[7] كشته شدن صمد بهرنگ كاملاَ اتفاقي بوده و هيچ ارتباطي با رژيم شاه نداشت وي همراه يكي از دوستانش بنام حمزه فلاحتي ـ كه اينك در قيد حيات مي باشد ـ براي گردش به اطراف رود ارس رفته بودند؛ كه صمد بطور تصادفي در آن رودخانه  غرق مي شود، وتلاش دوستش براي نجات او نتيجه اي نمي دهد، از  آنجائيكه دوست وي افسر ارتش بود، لذا برخيها چنين تصور كردند كه عامل كشته شدن وي رژيم بوده است. و برخيها نيزـ جهت بهره برداريهاي سياسي ـ بطور عمد و آگاهانه اين موضوع را به رژيم نسبت دادند. ولي بعدها حمزه به سازمان چريكهاي فدائي پيوست و ديگر اين شايعات نمي توانست قوت داشته باشد.

[8] ايشان يكي از معروفين سازمان چ.ف.خ. بودند،  كه كتاب «حماسه مقاومت» ايشان، در شاخص شدن وي نقش مهمي داشت. نامبرده اينك نيزـ مانند برخي از چهره هاي مطرح شده در اين كتاب ـ در قيد حيات بوده و در خارج از كشور بسر مي برند.

[9]  اعضاي اين شاخه عبارت بودند از : احمد فرهودي، چنگيز قبادي، بهرام قبادي، فاطمه (مهرنوش) ابراهيمي، كريميان و حميديان.

[10] در اين دوره، افراد ديگري نيز در شهرهاي تهران، تبريز و مشهد به عضويت يا سمپاتيزاني گروه در مي آيند؛ كه بعدهاـ در ضربه سال 1350 رژيم، به سازمان چريكهاي فدائي خلق، دستگير مي شوند.

[11] زندگي نامه بيژن جزني

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -۳

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

     بخش سوم  شبكه نظامي را شامل مي شد كه بطور اخص تدارك مبارزه مسلحانه را بعهده داشت.

     جزني مسؤوليت بخش اول گروه يعني قسمتي كه وظايف مربوط به فعاليتهاي علني و نيمه علني گروه را اجرا مي نمود، بعهده داشت. اين بخش از گروه، كه قسمتي از فعاليتهاي خود را در رابطه با جبهه ملي و سازمان دانشجويان جبهه ملي انجام مي داد،  توانست نشريه  «پيام دانشجو» را منتشر نمايد.

     از افراد اوليه بخش سوم، مي توان محمد صفاري آشتياني، عزيز سرمدي، احمد جليل افشار، محمد چوپانزاده، مشعوف كلانتري و علي اكبر صفائي فراهاني را نام برد.

     درمرحله آغازين، شعار گروه چنين اعلام شد: «بحث و گفتگو در باره مبارزه مسلحانه و مشي قهر آميز، بايد جاي خود را به تدارك اين مشي و پراتيك آن بدهد.» (يعني عمل به جاي شعار).

     برداشت گروه از مبارزه مسلحانه در آن شرايط: آغاز مبارزه چريكي در جنگل و كوه بود. و تمامي اعضاي اين گروه از ابتداء ماركسيسم لنينيسم را به عنوان ايدئولوژي گروه شناخته بودند. همچنين در اين دوره، گروه اصل «برداشت مستقل و مستقيم از ماركسيسم لنينيسم و عدم وابستگي و تبعيت از قطب هاي جهاني» را پذيرفته بود.

     اگر نگاهي از منظر يك ماركسيست به اوضاع سياسي اجتماعي آن  زمان داشته باشيم، مي بينيم: در سال 1342 هنوز مرحله اول اصلاحات ارضي اجرا نشده بود. رژيم حق مالكيت بيش از يك ده ششدانگ براي مالكان را طرح و اجرا مي نمود. يعني از طرح خود عقب نشيني كرده بود. در اين شرايط كه ادعاي رژيم مبني بر ريشه كن كردن فئوداليسم مسخره مي نمود. اتكا كردن به تضادهاي دهقانان با مالكين بزرگ، به عنوان بهترين تاكتيك در مبارزه، جلب توجه  مي نمود. لذا گروه بر اين باور بود كه با بر پا كردن جنگ چريكي در منطقه روستائي، بتواند دهقانان را بسوي انقلاب توده اي بسيج كند[1]، مع ذالك گروه، معتقد بود كه: «براي آماده كردن افراد و نشان دادن قدرت چريك به دشمن، در شهر نيز اقداماتي بايد صورت گيرد.»[2] و با اين اعتقاد، گروه در بخش سوم خود دو تيم «شهر» و «كوه» ايجاد نموده بود.

     اما در سال 45 به دنبال بحثهائي كه دردرون گروه صورت مي گيرد، گروه نظرات خود را در برخي زمينه ها به اين ترتيب اصلاح مي نمايد،

     در تحليل شرايط جامعه (باشروع مرحله دوم اصلاحات ارضي) گروه غلبه بورژوازي كمپرادور[3] بر فئوداليسم را تحليل نموده و بنحو اجمالي اين پديده را پذيرفت،[4] بديهي است كه اين شناخت در مشي گروه نيز اثر مي گذاشت و از اهميت تاكتيكي مبارزه در كوه و مناطق روستائي مي كاست.

     با كاهش اهميت مبارزه در كوه اهميت تاكتيكي مبارزه در شهر افزايش يافت.

     اصل «تدارك قهرآميز» مورد پذيرش قرار گرفت. و بنا بر اين هر جا كه تدارك مسالمت آميز مبارزه مسلحانه موجب طولاني شدن تدارك مي شد گروه مي بايست از طريق قهر آميز نيازهاي خود را بر طرف مي ساخت.

     زندگي حرفه اي مورد توجه بيشتري قرار گرفت، و كادرهاي مسؤول، خود را به اين شيوه نزديك ساختند.

     پس از زمستان سال 46 13، گروه در تد ارك مبارزه مسلحانه و بدست آوردن سلاح بود. لذا اصل «تدارك قهرآميز»، گروه را به اين فكر انداخت تا بانك تعاوني و توزيع را به اصطلاح «مصادره  انقلابي» نمايند؛ غافل از اينكه: دستگاه امنيتي رژيم، بر فعاليتها و عملكرد گروه اشرافيت داشت، و به دنبال زمان مناسب براي وارد كردن ضربه بر گروه بود.    www.ahmadyaghma.blogfa.com

     در آن ايام نفوذ عناصر دستگاه امنيتي بر اين قبيل از گروهها چندان كار مشكلي نبود. چرا كه، گروههاي فوق نياز مبرم به جذب نيرو داشتند، لذا كافي بود سيستم امنيتي، يكي از عناصر آموزش ديده خود را ـ بويژه در مراكز دانشگاهي ـ بر سر راه اين جريانات قرار مي داد. خاصه آنكه، اين گروهها هركسي را كه در بياناتش بوي روشنفكري و يا جسارت انتقاد از رژيم مي ديدند. جهت بررسي وضعيت و روحيات و نهايتاَ جذب وي، خود را به او نزديك مي ساختند. لذا افراد آموزش ديده ساواك همچون «ناصر آقايان»، «عباس شهرياري»، «سيروس نهاوندي»، «نيكخواه» ويا افرادي مثل: «لاشائي»  و… به راحتي مي توانستند، اعتماد گروههاي سياسي را بخود جلب نمايند. كه البته، كار تشكيلاتي در شرايط مخفي، هميشه اين مشكلات را داشته است.

     بدينسان، سه روز قبل از پياده شدن نقشه حمله به بانك ـ يعني ديماه 1346 ـ عده اي از عناصر گروه، با خيانت «ناصر آقايان» دستگير مي گردند. سعيد كلانتري و محمد چوپانزاده كه قصد خروج از كشور و پيوستن به جنبش فلسطين را داشتند، توسط «عباس شهرياري» لو رفته و گرفتار مي شوند.[5] جزني نيزقبل از آن، به همراه  سوركي در حاليكه مسلح بودند، توسط پليس شناسائي ودستگير شده بودند.[6]

     پليس اين بار با پديده تازه اي روبرو شده بود. و طبعاَ بايد كشف مي كرد كه: براي جنگ مسلحانه چه تداركاتي ديده شده است. لذا از روشهاي خشونت آميز و غير انساني در بازجوئيها بيشتر استفاده مي نمود. نتيجه ي  بازجوئيها، دستگيري پنج تن ديگر افراد را موجب گرديد. از افراد دستگير شده هفت نفر مربوط به اعضاي مركزي گروه مي شدند. كه دادستان نظامي، چهارده تن از افراد دستگير شده را محكوم نموده و احكام سختي را برايشان صادر نمود. در اين ميان، جزني  به پانزده سال حبس محكوم گرديد؛ اما او نيز مثل برخي ديگر از محكومين پرونده، ديگر هيچ وقت از زندان رها ئي نيافت.

      اواسط اسفند ماه 53، آخرين باري بود كه بيژن را موقع انتقالش به زندان اوين ديده بودند. تا اينكه روز شنبه 30 فروردين 1354، روزنامه هاي تهران، خبر كشته شدن وي را همراه  هشت تن ديگر از زندانيان سياسي، به دليل درگيري با مامورين (در موقع فرار از زندان)، اعلام داشتند،[7]

    «بيژن جزني» آثاري را در زندان از خود به جاي گذاشته است، كه در آن ايام براي پيروانش از اهميت بسزائي برخوردار بود. از جمله: جزوه معروف وي تحت عنوان «چگونه مبارزه مسلحانه توده اي مي شود»  (بعداَ در مقايسه مشي احمد زاده با  مشي جزني به برخي مطالب آن اشاره خواهيم كرد.)  او داراي همسر ودو فرزند بود. 

تشكيل گروه جنگل

     بعد از ضربه هاي سال 46 و47  به گروه جزني، عده اي از اعضاي گروه كه از ضربه پليس در امان مانده بودند، فعاليتهاي خود را ادامه ميدهند، بدين شكل كه اسكندر صادقي نژاد، رحمت پيرونذيري و غفور حسن پور به تجديد سازمان و جمع آوري امكانات گروه مي پردازند. و محمد صفاري آشتياني و علي اكبر صفائي فراهاني موفق مي شوند پس از تحمل مشكلاتي از جمله: مبحوس شدن در زندانهاي عراق براي مدتي، (قبل از كودتاي عراق) خود را به جبهه ي رهائي بخش فلسطين برسانند. علي اكبر صفائي فراهاني با اسم مستعار «ابوالعباس» ومحمد صفاري آشتياني با اسم مستعار «ابوالعلي» در جبهه جرج حبش، به مقام فرماندهي گروهي از رزمندگان فلسطيني مي رسند.

     اما گروه داخل كشور كه بعدها به گروه جنگل معروف مي شود. در پائيز 47 با هشت نفر اعضاي كادر، سازمان مي يابد، و تا زمستان 48 تعدادشان به 22 نفر مي رسد. در اين هنگام علي اكبر صفائي فراهاني به ايران بر مي گردد. و پس از كسب آگاهي از شرايط جديد گروه،  براي تدارك ملزومات جنگي مجدداَ رهسپار فلسطين مي شود[8]، و بعد از مدتي  همراه صفاري آشتياني، با ملزومات جنگي لازم به ايران مراجعت مي نمايد.

      از اين به بعد اين دو نفر نقش اول را در گروه داشتند و همراه «حميد اشرف» (يكي از تئوريسينهاي معروف گروه)، اسكندر صادقي نژاد، هادي فاضلي، اسماعيل معين عراقي و غفور حسن پور فعاليتهاي گروه را رهبري مي نمودند، در اين مرحله هسته مركزي گروه، سازماندهي گروه را بر مبناي تقسيم وظايف و تعيين محدوده براي هر بخش طرح ريزي كرده بود. اين اقدام كه در تشكلهاي مخفي به اصل حداقل اطلاعات معروف است، روش و سياستي است كه در صورت وجود يك عنصر نفوذي در يك بخش، ويا شناسائي شدن تيمي  براي پليس، ساير تيمها يا بخشها را از ضربات احتمالي پليس مصون مي دارد. مع الوصف، اين تيمها عبارت بودند از:

     تيم كوه: كه صفائي فراهاني، مسؤول تداركات آن و برپا كردن مقدمات مبارزه             در جنگل بود. اين تيم وظيفه داشت منطقه عمليات را در جنگلهاي شمال كشور، به صورت كامل، شناسائي كند. لذا لازم بود، چند ماه قبل از آغاز عمليات، اعضاي تيم در جنگل حضور مي يافتند.

     تيم شهر: كه هادي فاضلي به اتفاق  اسماعيل معيني عراقي مسؤوليت اين تيم را بعهده داشتند. وظايف اين تيم شناسائي اهداف مورد نظر و سرقت از بانكها، براي تامين نياز مالي گروه بود.

     تيم تداركات: به مسؤوليت صفاري با همكاري صادقي نژاد، كه موظف بودند، نيازهاي جنگي و تجهيزات گروه را از داخل و خارج تهيه كرده و در اختيار تيمهاي ديگر بگذارند.

     مسؤوليت ارتباطات نيز بعهده حميد اشرف بود؛ وظيفه اين تيم برقرار ساختن رابطه بين تيمها و شبكه هاي گروه و يافتن افراد ارتباطي در شهر و كوه بود.

     تيم فني يا علمي: كه وظيفه داشت، روي مواد منفجره و ساختن بمب و ديگر تجهيزات جنگي كار كند. مسؤوليت اين تيم نيز به عهده سيف دليل صفائي با همكاري حسن پور و خرم آبادي  گذاشته شده بود.

     بعد از اين سازماندهي تيم شهر اولين اقدام خود را با دستبرد به بانك ملي ايران (شعبه وزراء) عملي ساخت. طي اين عمليات ششصد هزار ريال نصيب گروه گرديد.

     همچنين گروه موفق شده بود: يك سيستم آذوقه رساني و ارتباطي را در شمال كشور تدارك ببيند. لذا در شهريور ماه 1349 برنامه حركت «تيم كوهستان» مهيا گرديده بود.

گروه احمدزاده و پذيرش مشي مسلحانه

     تا اين ايام، در درون گروه احمد زاده بر سر اتخاذ «مشي مسلحانه» اختلاف نظر بود. اما گروه، فعاليت تئوريك خود را دنبال مي كرد. و بر مبناي اين سياست، دو برنامه اساسي در دستور كار گروه قرار گرفته بود. يكي از اين برنامه ها عبارت بود از: تشكيل هسته هاي سه نفري مطالعاتي و كار تئوريك،  و بر نامه دوم نيز عبارت بود از: انجام حركاتي در جهت رسوخ در بين توده هاي كارگري و ايجاد زمينه اي مناسب براي تشكيل حزب.[9] www.ahmadyaghma.blogfa.com

     بر اساس اين برنامه مقرر شده بود كه «حسن نوروزي» در كارخانجات راه آهن، با كارگراني كه زمينه مساعدي داشتند، رابطه دوستي بر قرار كرده و به مرور آنها را با مسائل كارگري و مبارزات سياسي آشنا سازد و نهايتاَ به مبارزه بر عليه رژيم برانگيزد. نوروزي در راستاي اين سياست تلاشها و فعاليتهائي را انجام داد،  اما نه صحبتهايش ونه كتابهاي تبليغي وي كه عبارت بودند از: «ژنده پوش»، «پاشنه آهنين» ويا كتاب «مادر ماركسيم گوركي» هيچكدام در جذب كارگران به گروه ميسر واقع نشد.    

     بدين ترتيب  نوروزي عليرغم فعاليتهاي منظم و شديد، با اشكالات جدي مواجه گرديد. لذا طي مقاله اي اوضاع را براي افراد گروه اينگونه تحليل  نمود:

     «(…) هر نوع كار تبليغي  سياسي با توده ها، بدون اقدام عملي و بدون  يك حداقل نيروي متمركزي كه بتواند به دشمن ضرباتي وارد سازد و هيولاي دشمن را در ذهن مردم فرو ريزد و ايشان را به آسيب پذيري دشمن و امكان نابودي  وي مطمئن سازد بي ثمر است.»

     با اين تحليل نوروزي علل عدم گرايش كارگران را به يك جريان مبارزاتي   ماركسيستي، صرفا در ترس و اختناق جامعه خلاصه مي كرد.

     در همان مقطع نظرات مشابه در گروه بيشتر شده و نهايتا منجر به پذيرش مبارزه مسلحانه به عنوان «شكل مبارزه» گرديد. و در همين راستا «مسعود احمد زاده» اقدام به نوشتن جزوه اي تحت عنوان «مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك»  نمود. اين جزوه ي معروف، در تابستان سال 1349 منتشر گرديد. ايشان در قسمتي از اين جزوه مينويسد:

     «(...) گروه در طي رشد خود به اين دو راهي رسيد؛ بايد در پي ايجاد حزب پرولتاريا بود ويا در تشكيل هسته مسلحانه در روستا و آغاز جنگ چريكي؟ ما معتقد بوديم كه شرط صداقت انقلابي بر خوردي جدي با اين مسئله است، زيرا بدون اينكه به راستي معتقد شويم كه آغاز جنگ چريكي راهي است كه به شكست منجر مي شود، عدم قبول اين راه در حكم فقدان شهامت انقلابي و ترس از عمل بود. اما به نظر من رد اين راه اساسا مبتني بود بر يك رشته فرمولهاي تئوريك كه ما آن را عام و تغيير نا پذير مي دانستيم و كمتر از بر خورد عملي و نظري جدي با واقعيات نتيجه شده بود.»[10]  

     در تبيين ضرورت اتخاذ مشي مسلحانه امير پرويز پويان نيز در بهار 49 مقاله اي را تحت عنوان: «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقاء» نوشته بود؛ اين مقاله از اولين مقاله هايي است كه مطالبي را به منظور اثبات درستي و حقانيت «عمل مسلحانه»  در تئوري ارائه مي كند، (جزوه احمدزاده در واقع جمع بندي اين جزوه با نظرات و تئوريهاي خويش مي باشد.)

     هرچند كه در قسمتهاي بعدي به «علل اتخاذ مشي مسلحانه» از طرف گروههاي سياسي، بيشتر خواهيم پرداخت. اما اينك جهت تفهيم جو و شرايط آن زمان به گوشه اي از مقاله پويان كه وضعيت جامعه را تبيين مي كند اشاره مي كنيم.

     «(…) ما نه همچون ماهي در درياي حمايت مردم بلكه همچون ماهيهاي كوچك و پراكنده در محاصره تمساح ها و مرغان ماهيخوار بسر مي بريم، وحشت و خفقان و فقدان هر نوع شرايط دمكراتيك، رابطه ما را با مردم خويش بسيار دشوار ساخته است حتي استفاده از غير مستقيم ترين ودر نتيجه كم ثمر ترين شيوه هاي ارتباط نيز آسان نيست همه كوشش دشمن براي حفظ همين وضع است، (…)  به اين ترتيب ورود عناصر مبارز به كارخانه ها به اندازه كافي دشوار است، و دشوار تر از آن كار تبليغي سازماني آنها در آنجاست، وحشت و اختناق موجود حتي استفاده تبليغاتي از مراكز تجمع كارگران و خرده بورژوازي مثلاَ قهوه خانه ها را نيز دشوار مي كند،(…)  براي اينكه پايدار بمانيم، رشد كنيم و سازمان سياسي طبقه كارگر را بوجود آوريم بايد طلسم ضعف خود را بشكنيم (…) پس ناگزير تحت شرايط موجود شرايطي كه در آن هيچ گونه امكان دمكراتيكي براي تماس، ايجاد آگاهي سياسي و سازمان دادن طبقه كارگر وجود ندارد، روشنفكر پرولتاريا بايد از طريق قدرت انقلابي با توده طبقه خويش رابطه بر قرار كند.»  

     ديدگاه گروه در آن ايام از راديو پكن متا ثر بوده و از انقلاب چين طرفداري داشت. در اين خصوص سازمان چريكهاي فدائي (س. چ. ف ) بعداَ در كتاب «تكوين و تكامل» چنين مينويسد:[11]

     «جاذبه ي تزهاي حزب كمونيست چين، زمينه هاي جدي واكنش نسبت به سياست شوروي در ايران، نه تنها در مورد مسائل جهاني بلكه در زمينه مشي و برنامه، گروه را تحت تاثير جدي چين قرار داد.»[12] 

     گروه احمد زاده نيز پس از پذيرش «مشي مسلحانه»  در صدد تدارك عملي مبارزه مسلحانه در آمد. گروه در اين مرحله اولين نياز خود را تهيه ارزاق، هويت و پول مي دانست. لذا توانست از طريق احمد فرهودي كه پدرش كارمند اداره آمار ساري بود، تعدادي شناسنامه تهيه نمايد. همچنين از طرق مختلف مقداري سلاح كمري و ديناميت بدست گروه رسيد و براي عمليات مقداري كوكتل تهيه شد. البته چند قبضه سلاح كمري نيز در اختيار شاخه تبريز بود.

 



[1] يكي از موارد حساسي كه ماركسيست لنينيستها در امر مبارزه به آن توجه بيشتر مي كردند: موضوع «بهره گيري از تضادهاي اجتماعي» بود. لنين دراين زمينه مطالبي گفته است كه پيروانش در ايران، هميشه به آن استناد كرده و تاكتيك خود را مشخص مي كردند. لنين معتقد بود:« همواره در ميان تضادها ي يك جامعه يك تضاد عمده است، تضاد عمده تضادي است كه به درجه اي رشد يافته كه ديگر تضادها را تحت الشعاع خود قرار داده است » وي نتيجه مي گرفت كه: «تحت الشعاع قرارگرفتن ديگر تضادها به اين معني است كه ادامه ي رشد و (يا) حل و فصل آن تضادها از مجرا و كانال اين تضاد عمده ميسر است » لنين با اين نگرش اجتماعي در خصوص «اصلاحات» چنين مضموني را گفته است كه: «اصلاحات يعني يافتن حلقه ي اساسي در جامعه، حلقه اي كه ديگر حلقه ها به آن متصل است واگر آن حلقه ي اساسي را بكشيم، ديگر حلقه ها خود بخود كشيده خواهد شد.» مضاف بر اينكه: مخالفين هر نظام بويژه آنهائيكه قصد براندازي آن را دارند هيچ وقت تمايل به حل معضلات و تضادهاي اجتماعي را ندارند، چرا كه با رفع هر تضادي شرايط ذهني براي براندازي آن نظام از بين مي رود. ازاين رو بود كه بيژن جزني در اغلب مقالات خود از  «اصلاحات اراضي» به عنوان اقدامات «ضد انگيزش» رژيم ياد مي كرد، بعبارتي هرگونه «رفرم» در رژيم شاه از نظر جزني: اقداماتي بود «ضد انگيزش» كه در برابر «حركت خود انگيزش توده ها»  بكار گرفته مي شد. اما سازمان در تعبيرات ديگر خود علت مخالفت با «رفرم» را در قالب يك تز سياسي چنين مطرح مي كرد كه: «در جامعه ‹بورژوازي وابسته› امكان ‹رفرم› وجود ندارد. و هر رفرمي باعث حدت و شدت تضادهاي اجتماعي خواهد شد.»  

[2] تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران،  س ج ف.خ.

[3] بورژوازي وابسته

[4] قبلاَ نظريه گروه در ارتباط با تضادهاي بين مالكين و دهقانان وتعبير فئوداليسم از جامعه در آن سالها كاملاَ اشتباه بود. زيرا جامعه ايراني اساسا مرحله بورژوازي را از عصر ناصري شروع نموده بود، و انقلاب مشروطيت يك انقلاب بورژوا دمكراتيك بود، كه به شكست انجاميد. و آخرين پايگاه بورژوادمكراتيك با كودتاي 28 مرداد 32 رو به نابودي رفت. بنابر اين صحبت از فئوداليسم در سالهاي 46 و47 مفهوم واقعي نداشت.

[5] ناصر آقايان، از عاصر قديمي حزب توده بود، كه با «سوركي» ارتباط داشت. عباس شهرياري (معروف به اسلامي) نيز با «ظريفي» از تشكيلات تهران در ارتباط بود. «وي با هدايت خود ساواك صفاري آشتياني و صفائي فراهاني را از مرز خارج مي كند تا به عراق رفته از آنجا به جنبش فلسطين به پيوندند، مطابق اين توطئه  طراحي شده از طرف ساواك و تشكيلات تهران اين دو نفر مي بايست پس از رسيدن به عراق نامه ي سلامتي به تهران فرستاده و سه نفر ديگر يعني مشعوف كلانتري، مجيد كيانژاد و پويانزاده حركت كنند، بدين طريق ساواك دام مناسب وگسترده اي براي دستگيري آن سه نفر پهن كرده بود. ساواك براي سعيد كلانتري اهميت زيادي قائل بود و محور كارش را دستگيري او قرار داده بود و اميد داشت كه بعدا صفائي و صفاري را دستگير كند. البته هدفهاي ديگري نيز شايد در دستور كار و برنامه ساواك بوده است. در هر حال اين دو نفر به جنبش مقاومت فلسطين پيوسته و بعدها بطور مخفي به ايران باز مي گردند.» (نقل از كتاب پليس سياسي ايران قسمت تاريخچه و دستگيري گروهها -كه همه موارد در كتاب اصول سازماندهي و تاكتيك صفحه 130  تاييد گرديده است.) 

[6] ساواك با تعقيب سوركي، وي را با بيژن جزني در سر قرار دستگير مي كند. و از اين گروه حميد اشرف، اسكندر صادقي نژاد و غفور حسن پور لو نرفته و باقي مي مانند. 

[7] اعضاي گروه در خارج از زندان، اين پديده را توطئه كثيف و «جنايت بار» رژيم قلمداد كردند. اين هشت نفر عبارت بودند از : حسن ضياء ظريفي، عزيز سرمدي، عباس سوركي، مشعوف كلانتري، مصطفي جوان خوشدل، كاظم ذوالنوار، محمد چوپانزاده و احمد جليل اقشار.

[8] اين اقدام  در سال 1349 صورت مي گيرد

[9] يكي از اصلي ترين وظايف ماركسيستها براساس روش مبارزاتي لنيني، تشكيل «حزب تراز نوين طبقه كارگر» بوده است. كه تمامي گروهها وسازمانهاي لنينيستي در راه رسيدن به حزب مورد نظر فعاليت مي كردند. و ما بعدا به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت.

  [10] مسعود احمدزاده : مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك ، ص 23-24

 

[11] بعضاَ از گرايش و يا طرفداري از انقلاب چين به عنوان «مائوئيست» تعبير مي شود، كه لازم است بگوئيم مكتب سياسي به عنوان «مائوئيسم» وجود خارجي ندارد، چرا كه مائو خود را ماركسيست لنينيست معرفي كرده و هيچ تز مغايري كه بشود به آن استناد نموده و «مكتب مائوئيسم» را مطرح كرد، در آثار مائوتسه دون وجود ندارد. اما طي توطئه هائي كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد،  از طرف جهان سرمايه داري و رژيم شاه مائوئيسم در برابر لنينيسم مطرح شده و تبليغ گرديد، تا اينكه  اردوگاه شوروي و گروههاي طرفدار آن نيز بخاطر منافع سياسي خويش، مخالفين و رقباي خود را مائوئيست معرفي كردند.

[12] اغلب افرادي كه بعد از انقلاب در مورد تاريخچه سازمان چريكهاي فدائي خلق، جزوات يا مقالاتي را نوشته اند، وابسته و يا طرفدار جريان فكري گروه جزني بوده اند؛ لذا در مورد احمدزاده و گروه آن، وحتي بعدا در مورد پيروان فكري آن، با صداقت كامل برخورد ننموده اند.(البته شايد قصد و غرضي هم در بين نبوده بلكه تشخيص آنان چنين اقتضا مي كرده است.) اما در اين كتاب سعي خواهد شد با بهره گيري از اسناد زنده و آگاهيهاي شخصي مسائل با بيطرفي كامل نگارش گردد.

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -4

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

 عمليات مسلحانه گروه احمد زاده، و ضربه «ساواك» بر اين تشكل

     گروه جهت رفع نيازهاي روز افزون مالي خود تصميم به سرقت بانك «ونك» مي گيرد و با انجام شناسائي ـ توسط كاظم سلاحي و زيبرم ـ  براي انجام عمليات، حميد توكلي و احمد فرهودي از ساري به تهران مراجعت مي كنند. فرهودي با شناسنامه جعلي، اتومبيلي را خريداري مي كند. در آبان ماه 1349 چهار نفر تحت فرماندهي كاظم سلاحي نقشه خود را عملي كرده وموفق مي شوند مبلغ سه ميليون و سيصد هزار ريال موجودي بانك را تصاحب كنند. بعد از عمليات، پليس از طريق رديابي صاحب ماشين و شناسنامه ربوده شده، پدر فرهودي را شناسائي مي كند. لذا احمد فرهودي مجبور مي شود كه متواري گردد؛ وي بعدا در دي ماه به دسته جنگل مي پيوندد.[1]

     چندي بعد، هسته مركزي شاخه تبريز با هدف تصاحب كردن مسلسل نگهبان كلانتري پنج تبريز، عملياتي را انجام ميدهند؛ در اين عمليات كه فرماندهي آن را مناف فلكي بعهده داشت، هريسي، تقي زاده و اردبيلچي شركت مستقيم داشتند و بهروز دهقاني و تقي افشاني نيز  به عنوان نيروهاي پشتيبان در اطراف محل حاضر بودند. طي اين عمليات، نگهبان جلوي درب كلانتري كشته مي شود،[2] و يكي ديگر از پاسبانها مجروح مي گردد؛ و مسلسل مورد نظر بدست گروه مي افتد. اما پليس با دنبال كردن مسئله سرقت بانك ونك و لو رفتن فرهودي به سرنخهائي مي رسد. ازطرفي جلال نقاش توسط احمد الهياري لو داده مي شود، و او نيز در اعترافات خود اسامي كاظم سلاحي، حسين خوشنويس، بيژن هيرمندپور، حسن نوروزي، عبدالحسين براتي و حاجيان سه پله را افشاء مي نمايد.

     در اين ميان ابراهيم دل افسرده كه با كاظم سلاحي در ارتباط بود، وي را به پليس لو ميدهد. پليس براي دستگيري وي اقدام مي نمايد و كاظم مقاومت نشان داده يكي از مامورين را با چاقو مجروح مي كند، نهايتاَ بعد از بازداشت و بازجوئي وي، پليس موفق به كشف محل سكونت و اختفاء خوشنويس، هيرمندپور، دل افسرده و براتي شده وآنان را نيز دستگير مي نمايد، كه براتي بعد از دو ماه آزاد مي شود، اما بعدها به  چريكهاي فدائي خلق پيوسته و در يك برخورد ديگر با پليس كشته مي شود. حسن نوروزي، حاجيان سه پله و جواد سلاحي متواري مي گردند. هيرمند پور نيز مجبور به لو دادن امير پرويز پويان مي شود. اسامي عباس مفتاحي و احمد زيپرم نيز قبل از حمله به كلانتري قلهك در اختيار پليس قرار گرفته بود.

وجه تباين  «مشي چريكي احمد زاده» و «مشي مسلحانه ي توده اي جزني»

     جزني طي زماني كه مدت محكوميت خود را در زندان قم بسر مي برد، آثاري را از خود به جاي گذاشته است؛ كه همه اين آثار به شكلي از داخل زندان بدست گروه مي رسيد و اعضاي گروه نيز گاهي نظرات خود را به وي مي رساندند يعني نوعي مباحثه  بين وي و اعضاي بيروني امكان پذير بود. حتي دو اثر نقاشي «سياهكل» و «اسير» را اين شخص، در زندان ترسيم كرده و به بيرون داده بود. ( جزني از هنر نقاشي بهره مند بود).  در مباحث بعدي بيشتر به مواضع تئوريك وسياسي وي خواهيم پرداخت.

     ايشان در شكل مبارزه مسلحانه نظراتي داشتند كه به «مشي جزني» معروف بود. وچون نقطه نظرات وي تفاوتهائي با نظرات مسعود احمدزاده ـ در شكل و محتواي مبارزه مسلحانه ـ داشت، از آن پس مشي احمدزاده و مشي جزني به عنوان يك وجه تسميه بين گروههاي معتقد به مشي مسلحانه مطرح بود. وهمين موضوع باعث مطرح شدن اين دو مشي، در بين افراد سياسي چپ گرديده بود.[3]

     (س چ ف) بعدها در  مورد مشي احمد زاده  اينگونه بيان مي كردند كه : «گروه رفيق احمدزاده متكي بر تجارب و تئوري انقلاب برزيل، پيشنهاد سازماندهي جنگ چريكي شهري را مي داد و معتقد بود كه جنبش بايد اول در شهر دور بگيرد و سپس كار در روستا متكي به مبارزة دور گرفته در شهر آغاز گردد و در اين مرحله مبارزه و بطور عمده از شهر به روستا منتقل گردد.»[4] اما مشي جزني و حميد اشرف[5] متأثر از انقلاب كوبا و جنگ پارتيزاني كاسترو بود. مدافعين اين مشي، معتقد بودند كه: يك عمليات چريكي از دل جنگلهاي كوبا، سبب شد تا انقلاب در كوبا ايجاد شود. لذا يكي از استدلالهايشان اين بود كه: آنها نيز مي توانند با پيروي از اين مشي، به موفقيت برسند. البته اين مشي، مبارزه در شهررا نفي نمي كرد؛ بلكه به آغاز «مبارزه همزمان» در شهر و روستا (جنگل)  و حتي به «تقدم عمليات در شهر» معتقد بود.  اما اين تقدم از نظر آنها جنبه تاكتيكي داشت. يعني اعتقاد داشتند كه: عمليات شهري، بايد به منظور آماده كردن افكار عمومي و براي جذب تاثير پذيري بيشتر از عمل كوه، صورت گيرد.  اما عمليات شهري در مشي احمد زاده جنبه «استراتژيك» داشت.[6]    www.

     نهايتاَ با اين بينشها، گروه جزني در تدارك عملياتش، در حال شناسائي  جنگل هاي شمال، پيش ميرفت.

رابطه  گروه احمد زاده با گروه جنگل (گروه حميد اشرف) 

     تا سال 1350 بين اين دو گروه، اتحادي بوجود نيامد. هرچند كه اين دو گروه در پائيز سال 49  بر سر مسائل تئوريك، بويژه شكل عملي مشي چريكي، مباحث زيادي  با هم داشتند.

     گروه جنگل، كار شناسائي را به اتمام رسانده بود. اما از وحدت بين اين دو گروه خبري نبود. گروه احمد زاده سازماندهي كار كوه را عملي مي دانست، و معتقد بود كه: تنها با انرژي ذخيره شده ي ناشي از جنگ شهري، مي توان كار كوه را سازمان داد. گذشته از مسائل تئوريك و اختلاف نظرها بر سر اتخاذ نوع مشي چريكي، يك عامل مهم ديگر نيز در طولاني شدن زمان اين مباحثات نقش داشت، و آن: عدم اعتماد كامل دو گروه به همديگر بود،[7]  لذا بنا به تعبير سازمان چريكهاي فدائي خلق : «ملاحظه كاريهاي اطلاعاتي موجب طولاني شدن بحثها و عدم وصول به نتيجه قاطع و نهائي شده بود.»[8]

     «صفائي فراهاني»[9] فرماندهي دسته كوهستان را بعهده داشت. وي آمادگي لازم را براي شروع عمليات پيدا كرده بود اما ضمن تاكيد بر آغاز عمليات، بر امكانات سربازگيري گروه احمدزاده، نظر خاصي داشته و تعجيل در وحدت با آن گروه را گوش زد مي نمود. كادر شهري گروه جنگل، از صفائي، مهلتي دو ماهه گرفته بود، تا به سازماندهي افراد و آماده ساختن آنها براي پيوستن به دسته كوهستان بپردازد. اما عدم توافق دو گروه و تداوم مباحثات با اين ضرب الاجل سازگاري نداشت. «گروه احمدزاده عمليات در كوه را وابسته بشروع عمليات در شهر مي كردند و معتقد بودند كه: دسته كوهستان بايد منتظر سازماندهي كادرهاي شهري و آمادگي آنها براي عمل بماند»[10] اما  گروه جزني[11] ياهمان دسته جنگل ـ با بيان تاثير منفي اتلاف وقت در روحيه افراد، و نيز با بيان اين استدلال كه: دسته كوهستان آماده اجراي طرح پيش بيني شده مي باشد و اگر عمليات طبق نقشه پيش نرود (آغاز نگردد) احتمال شناسائي شدن گروه ازجانب قواي ژاندارمري متصور است ـ به همزماني عمليات شهر و كوهستان تاكيد داشتند.

عاقبت گروه جنگل، و ماجراي «سياهكل»

     در پانزدهم شهريور ماه 1349، شش نفر از اعضاي گروه جزني (حميد اشرف) وارد دره «مكار»[12] شده و ابتدا حركت خود را به سمت غرب آغاز نمودند. چنان مقرر بود كه: بلافاصله پس از تكميل شناسائي اوليه، عمليات نظامي شروع شود. اما بطوريكه مطرح گرديد، بحثهاي اين گروه با گروه احمد زاده، موجب دو ماه اتلاف وقت گروه جنگل شد.[13] و طي اين مدت، افراد دسته كوهستان به اجراي برنامه هاي اضافي ـ منطقه شناسي در نواحي شرقي مازندران ـ پرداختند. و در واقع طي دو برنامة دوماهه و يك ونيم ماهه، از «دره چالوس» تا منطقه خلخال، و نيز تا منطقه «راميان» واقع در شرق مازندران را شناسائي كرده بودند.

     تعداد افراد دسته جنگل در اين زمان به نه نفر رسيده بود. كه يكي از اين نه نفر  در جنگل مفقود گرديده بود ـ گروه براي يافتن وي چند روز تلاش نموده بود اما هيچ وقت از سر نوشت وي خبري بدست نيامد[14]ـ هشت نفر بقيه گروه جنگل، عبارت بودنداز: علي اكبر صفائي فراهاني ( فرمانده دسته جنگل )، هادي بنده خدا لنگرودي،  رحيم سماعي، مهدي اسحاقي، هوشنگ نيري، علي محدث قند چي، غفور حسن پور اصل و ناصر سيف دليل صفايي، 

     و اما اعضاي شهري گروه جنگل نيز عبارت بودند از:  شعاع الدين  مشيدي، محمد هادي فاضلي، اسما عيل معيني عراقي، اسكندر رحيمي.و چند نفر ديگر كه اساميشان در قسمتهاي بعدي آورده خواهد شد.

آغاز ضربه، به گروه جنگل

     ساواك طي عملياتي كاملاَ حساب شده ـ ابتدا جهت كسب اطلاعات بيشتر از گروه ـ  يكي از اعضاي گروه را كه افسر وظيفه بود، و در شهر با گروه ارتباط داشت؛ با پوشش غير سياسي دستگير مي كند،[15] پوششي بودن دستگيري «غفور حسن پور»، موجب مي شود كه: اعضاي گروه، عليرغم اطلاع از دستگيري وي و علم به آگاهيهاي  نامبرده از نفرات، در خصوص وضعيت و برنامه هاي گروه، هيچ گونه تمهيدات و واكنشي از خود نشان ندهند.[16] لذا ساواك در بازجوئيهاي خود سرنخها و اطلاعاتي از حسن پور بدست مي آورد، كه منجر به ضربه نهائي به شبكه شهري و كادرهاي شهري گروه جنگل مي شود.[17]

     «ساواك» ضربه تدارك ديده خود را در 13 بهمن (همان سال ) وارد مي كند، و در فاصله كمتر از 24 ساعت، پنج نفر در تهران و سه نفر در گيلان، دستگير مي شوند. دو روز بعد، دونفر ديگر در تهران دستگير مي شوند. و بدينسان  شبكه  شهر بكلي متلاشي مي شود. در 16 بهمن دسته جنگل از ضربه خوردن دسته شهر آگاه مي شوند. اما ساواك ضربه خود را  به كادرهاي شهري گروه جنگل  نيز سرايت داده بود. و توانسته بود: بدون سرو صدا، «ايرج نيري» را ـ كه در كوهپايه هاي سياهكل معلم بوده و به محل انبار آذوقه دسته جنگل دسترسي داشت ـ دستگير نمايد. وي در  بازجوئيهايش، كه قطعا با فشار همراه بوده است،  سرنخ مهمي را لو داده بود. در اين مورد نوشته اند: « (وي) محل انبار آذوقه واقع در قله كاكوه سياهكل را گفت و بعدها در دادگاه به حبس ابد محكوم شد»[18]

     تا اين موقع، از كل كادرهاي شهري گروه جنگل، فقط پنج نفر باقي مانده بود، و شبكه شهري آن بكلي از هم پاشيده بود، اما تعداد دسته جنگل ـ با اضافه شدن فرهودي از گروه احمدزاده ـ به نه نفر رسيده بود.

     گروه جنگل تحت شرايطي قرار گرفته بود كه اختيار عمل را تا حدودي از آنها صلب مي كرد. در اين مورد ـ يكسال بعد ـ افراد سازمان چ. ف. خ. چنين نوشتند: «(…) دردناكترين شكست براي رفيق  صفائي و گروه اين بود كه بدون برخورد با دشمن به اسارت درآيند. درگيري با دشمن و بر پا كردن جنبش مسلحانه جديدترين وظيفه ي تيم جنگل بود روحيه نظامي رفيق صفائي كه محصول نبردهاي فلسطين بود به او امكان مي داد كه عليرغم  شرايط نا مساعد فصل و عليرغم نداشتن تضميني حمايت از جانب شهر، تاريخ 19 بهمن را براي حمله به سياهكل بر گزيند»[19]

     بالاخره تيم جنگل، بدون برخورداري و پشتيباني از كادرهاي شهري، تصميم به عمليات مي گيرند. و از طريق جاده از منطقه شرقي مازندران به منطقه سياهكل آمده و در ارتفاعات جنوبي سياهكل مستقر مي شوند. روز 19 بهمن «هادي بنده خدا»  جهت تماس با نيري (معلم دهكده شاغوزلات)  به منظور اطلاع رساني و هشدار به وي از كوه پائين آمده و به روستا مي رود، غافل از اينكه زمان هشدار دير شده وژاندار مري در اطراف منزل وي كمين نموده است. نيروهاي ژاندارمري با ديدن هادي، بطرف وي شليك كرده و او را دستگير مي نمايند. صداي گلوله ها دسته را در كوه از همه جريان مطلع مي سازد. «وقرار مي شود طبق طرح قبلي حمله را شروع كنند و ضمنا موجبات رهائي رفيق زنداني را فراهم سازند»[20]

     حمله به پاسگاه سياهكل، در شامگاه همان روز (19/10/1349) به وقوع مي پيوندد. و مدت زمان اين تهاجم بيش از ده دقيقه طول نمي كشد، رئيس پاسگاه در محل حضور نداشت، و زنداني را همراه خود، به رشت برده بود. اما حاصل اين عمليات بدست آوردن چند قبضه تفنگm1، بيرنو و كشته شدن معاون پاسگاه، و يك نفر از سربازان مي شود. بعد از اين عمليات دسته جنگل به ارتفاعات جنوبي عقب نشيني مي كنند ودر آن منطقه موضع مي گيرند، اين عمل دلايل متعددي مي توانست داشته باشد؛ اما س چ ف  بعدا آن اقدام را ضمن «اشتباه تاكتيكي» خواندن[21]، اينگونه توجيه و تحليل مي كرد: «(…) شايد آنها مي خواستند از تئوري تاثير منطقه اي عمليات تبعيت كنند»[22]   *

     نيروهاي رژيم، با تجهيزات زيادي خود را به منطقه رسانيد؛ و عمليات خود را بر عليه دسته ي  هشت نفره آغاز نمود.

     در ادامه ماجرا، سه تن از افراد گروه به اسامي: صفائي، خليل انفرادي و هوشنگ نيري در قريه «چهل ستون» وارد يك خانه دهقاني مي شوند، تا امكانات داروئي براي مداواي نيري[23] از آنها دريافت نمايند. اما بر خلاف پيش بيني آنان، مورد حمله روستائيان قرار گرفته و دستگير مي شوند. در همين مورد س چ ف نوشته است: «رفيق انفرادي با مسلسل در جلو خانه پاسداري مي داد، و معلوم نيست كه به چه دليلي او نيز بداخل خانه مي رود! در اينجا سه رفيق هر يك جداگانه مورد حمله ناگهاني عده اي از روستائيان به رهبري كدخدا و سپاهي دانش قرار مي گيرند. ولي اين رفقا بخاطر اينكه مبادا يك روستائي آسيب ببيند، اقدام مسلحانه نكردند»[24] 

     دو تن ديگر به اسامي رحيم سماعي و مهدي اسحاقي براي آوردن آذوقه به انبارك واقع در قله (كاكوه) مي روند. بطوريكه قبلا ذكر شد: اين انبار براي ساواك لو رفته بود، و مامورين ژاندارمري آن را تحت نظر داشتند. لذا دو نفر فوق پس از گرفتارشدن در آن محل، مدتي به صورت مسلحانه درگير شده و پس از اتمام فشنگهايشان، با نارنجكهاي خود اقدام به انتحار مي كنند. با قيمانده دسته چند روز بعد، توسط مامورين، شناسائي و به محاصره مي افتند، و دونفرشان دستگير مي گردد، اما يكي از آنها موفق به فرار از محاصره مي شود، كه چند روز پس از آن ـ يعني هشتم اسفند ـ در حوالي يكي از روستاها بطور نيمه جان كشف و توسط روستائيان دستگير و تحويل ژاندارمري مي شود. در مجموع از افراد گروه 22 نفره جنگل (دسته جنگل و كادر شهري جنگل)  17 نفر دستگير مي شوند كه از اين تعداد 13 نفر در تاريخ بيست و هفتم اسفند 1349 اعدام مي گردند.[25]

     س. چ. ف. خ. روي اين عمليات، بيش از آنچه كه از بعد نظامي  استحقاق داشته باشد، مانور مي داد، و از طرفي چون پذيرفتن مستقيم شكست عمليات چريكي در جنگل، اساس مشي مسلحانه را زير سوال مي برد، لذا بعدها به بررسي و توجيه علل شكست عمليات  پرداختند و آن را اينگونه توجيه نمودند:

     «(…) بنظر ما عواملي كه دست بدست هم دادند و موجبات نابودي كامل دسته كوه را فراهم ساختند عمدتا خطاهاي تاكتيكي بودند،[26] ولي از لحاظ سياسي نظامي و فرماندهي، دسته كوهستان مرتكب يك اشتباه بزرگ استراتژيك گرديد، كه ذيلا بدين موارد مي پردازيم. علل شكست دسته كوه عبارت بودند از:

1ـ تا خير در شروع عمليات

2ـ عدم يك سازمان زير زميني محكم با كادرهاي مخفي در شهر

3- عدم يك سيستم ضداطلاعاتي دقيق و حساب شده

4- عدم هماهنگي گروههاي ديگر از لحاظ عمل و نظر با گروه جنگل

5- عدم قاطعيت افراد كوه در برخورد با حوادث. بطوريكه چهار نفر شان توسط روستائيان ناآگاه دستگير شدند و اين رفقا بخاطر طرز تفكر ذهني خود و بخاطر اينكه مبادا يك روستائي آسيب ببيند با آنها رفتار خشن و نظامي نكردند، آنها فكر مي كردند كه به هيچ وجه به هيچ روستائي در هيچ شرايط نبايد آسيبي برسد. لذا وقتي دهقانان در صدد دستگيري آنان بر آمدند مسلحانه اقدام نكردند، آنها از اين اصل كه خود بدان آگاهي داشتند غافل شدند كه : در مرحله ابتدائي جنگ چريكي نيات سياسي دسته كوچك چريكي بر روستائيان روشن نبوده و آنها بر طبق روابط جاري عمل مي كنند. وقتي نشان دادن قاطعيت چريكي قدرت است، كه ضامن حفظ و بقاي چريك است؛ نه ملايمت و ملاطفت او. در اوائل ملايمت بحساب ضعف گذاشته مي شود.چريك بايد قدرت تمام و خشونت كامل موجوديت خودش را اثبات كند.آنگاه با استفاده از اين قدرت برنامه هائي بسود دهقانان و به زيان دشمنان آنها انجام دهند. تنها به اين صورت است كه دهقانان به قدرت و نيت چريك پي مي برند و از او حمايت مي كنند. اما علت اصلي شكست دسته كوهستان چيز ديگري بود (تاكيد از آنهاست)  زيرا دسته كوهستان مي بايست متكي به خود باشد و بدون تكيه بر شهر با تداركاتي كه از قبل شده بود به حركت و مبارزه خود ادامه دهد(…)»[27]

 



[1] وي تنها فردي از گروه احمد زاده بود كه به دسته جنگل پيوست

[2] بعد ها اين اقدام به زير سوال رفت و از طرف برخي گروههاي مخالف مشي چريكي، تقبيح شد، لذا موضوع فوق از جانب سازمان چنين توضيح داده شد كه: در آن عمليات، قرار نبود كسي كشته شود. اما با سررسيدن يك گشت غير پيش بيني شده، افراد مجبور به كشتن و مجروح كردن مامورين شدند.

[3] منظور از واژه «چـپ» در تمام قسمتهاي اين كتاب، افراد يا گروههاي معتقد به مرام ماركسيسم مي باشند. 

[4] تحليل يكسال مبارزه چريكي در شهر و كوه، س.چ.ف.خ. ص11

 

[5] مشي حميد اشرف همان مشي جزني است. و در واقع حميد اشرف ادامه دهنده مشي جزني بود.

[6] اشكال مبارزه مسلحانه در تئوري هاي احمد زاده جنبه سياسي داشت. مسعود هر تاكتيكي را كه به نظر وي باعث به حركت درآوردن توده ها مي شد به عنوان استراتژي خود مي دانست. لذا پيشبرد سياسي شدن جامعه (چه شهر و چه روستا) در نظر وي مهم بود. اما بلحاظ بازتاب سريع عمليات شهري، آن را انتخاب كرده بود.

[7] در اين خصوص، گروه احمدزاده حساسيت بيشتر نشان مي داد وتا زمانيكه ماجراي سياهكل به وقوع نپيوسته بود، اين اعتماد شكل واقعي نداشت.

[8] تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران، س.چ.ف.خ. ص 37

 

[9] ايشان در مورد نبرد مسلحانه اين عقيده را داشت كه : «در گيري مسلحانه ممكن است از خلع سلاح يك پليس تا ايجاد يك ترور با كشتار جمعي دشمن توسعه يابد. تهيه مسلحانه پول و ابزار جنگي، ربودن ديپلماتهاي مؤثر خارجي و شخصيتهاي معتبر دستگاه حاكمه و ربودن هواپيماها همه درگيريهائي است كه هسته انقلابي مي تواند بدان دست بزند.» (ياد نامه سياهكل)

[10] همان منبع

[11] بطوريكه قبلا اشاره شد، بعد از دستگيري جزني، به گروه فوق، گروه حميد اشرف نيز اطلاق مي شد.

[12]  دره مكار در نزديكي شهر چالوس واقع مي باشد

[13] بعد از تشكيل س چ ف، افراد اين سازمان در نوشته هاي خود، تاكيد براين داشتند كه: اين دو گروه بالاخره به وحدت رسيدند. اما همين اختلاف نظرها را نيز مطرح مي كردند. ولي واقعيت  اين بود كه: اين دو گروه هيچ وقت نتوانستند ـ تا ضربه ساواك ـ  به همديگر اعتماد كنند، بطوريكه گروه احمد زاده از حركت گروه جنگل بي خبر بود، و گروه جنگل از امكانات گروه احمدزاده بي اطلاع بوده و اما آن را وسيعتر ارزيابي مي كرد. در اين ميان احمد فرهودي كه براي ساواك لو رفته بود ناچارا به گروه جنگل ملحق مي شود، لذا در آخرين زمانهاي ضربه ساواك احمد فرهودي در بين دسته جنگل حضور داشت. از اين موضوع مي توان نتيجه گرفت كه گروه جنگل به گروه احمد زاده اعتماد پيدا كرده بود ولي اين اعتماد كاملاَ يك طرفه بود.

[14] اگر اين فرد در جنگل گم مي شد! بالاخره يا خودش ويا بقاياي جسد وي، يافت مي شد. اما دو احتمال مي شود براي موضوع داد: اول اينكه فرد مفقود شده، از نظر فكري يا روحي از گروه بريده اما نخواسته بود تا موضوع را مطرح كند، لذا بدون اطلاع، دنبال زندگي خود رفته بود. دوم اينكه احتمالا اين فرد نيز از عوامل ساواك بوده، و در آخرين زمانها قصد ارتباط با ساواك و دادن اطلاعات كسب شده از گروه را داشته است. با در نظر گرفتن اين دو احتمال، قرائن موجود از جمله: آغاز عمليات سركوب، بعد از مفقود شدن وي، بر قوت نظريه دوم صحه مي گذارد. هر چند كه: احتمالات ديگري را نيز مي شود بر موضوع قائل شد.

[15] در مورد تاريخ دستگيري وي اختلاف نظر وجود دارد. برخيها تاريخ آن را دوازده بهمن ذكر مي كنند؛ اما قريب به يقين، دستگيري وي در نيمه اول ديماه صورت گرفته است، و گويا وي نزديك به يك ماه در زير بازجوئي و شكنجه هاي هولناك قرارداشت، وحتي بر سر اين موضوع كه: وي در زير شكنجه كشته شده است؟ ويا اعدام گرديده؟ اختلاف نظر هست. اما بطوري كه بعداَ خواهيم آورد: اسم وي نيز دربين اعدام شدگان آمده بود.

[16] معمولا در چنين شرايطي: گروه بايد اطلاعات فرد دستگير شده را تا حد امكان كور مي كرد. وافراد به  تغيير محل سكونت و اختفا، دست مي زدند. 

[17] علت اينكه ساواك ابتدا روي دسته شهر و سپس روي دسته جنگل اقدام مي نمايد، در واقع اتخاذ يك روش عادي براي هر تشكل اطلاعاتي و پليسي است، چرا كه اين اقدام محاسن زير را دارد: الف) اگر ابتدا ضربه خود را متوجه گروه جنگل مي كرد دسته شهر مطلع شده و متواري مي شدند.

ب) از آنجائيكه اخبار شهر ديرتر به دسته جنگل مي رسيد لذا ساواك مطمئن بود كه چند روزي فرصت براي ضربه به افراد جنگل را خواهد داشت. اما ضربه در جنگل كه امكانات زيادي را ميطلبيد دسته شهر را فورا متوجه قضيه مي كرد.

پ) ساواك در مورد دسته جنگل به اطلاعات بيشتري نياز داشت.

ت) دسته شهر، حكم پشتيبان را براي دسته جنگل داشتند؛ لذا زير ضربه رفتن اين دسته كار را براي گروه جنگل دشوارتر مي كرد.

[18] حماسه سياهكل، س ج ف.خ. ص 47

[19] همان منبع، ص14

[20] تحقيقاَ، حمله به آن پاسگاه طرح قبلي گروه نبوده، اما بعد از دستگيري «هادي بنده خدا» گروه   در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود. چرا كه هرلحظه احتمال حمله عوامل رژيم به آنان متصور بود. شايد يكي ديگر از عواملي كه موجب انتخاب پاسگاه سياهكل براي حمله شد همان منظور رها سازي هادي بوده باشد. اما آنچه كه در گروههاي معتقد به مشي مسلحانه ـ به اشتباه ـ جا افتاده است، اينستكه: پيروزي در عمليات، و گرفتن تلفات زياد از دشمن خود را، دليل حقانيت راه خويش قلمداد مي كنند و س چ ف كه تاريخ سياهكل را نوشته اند از اين امر مستثني نبودند.

[21] تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران، س.چ.ف.خ. ص40

[22] س.چ.ف.خ: از دره مكار تا سياهكل.

اين تئوري عبارت از اينست كه: گروه كوه بعد از اولين ضربه نمي بايست بسرعت منطقه را ترك مي كرد، بلكه بايد ضربات بعدي را درهمان منطقه وارد مي ساخت. تا تداوم عمليات بر منطقه تاثير گذارده، و اهالي منطقه را به حمايت وپيوستن به آنها سوق مي داد.

[23] نيري، در عمليات حمله به پاسگاه زخمي شده بود.

[24] س.چ.ف.خ: ياد نامه سياهكل، ارگان سازمان، 1358 ص15

[25]  اسامي افراد اعدام شده در 27 اسفند به قرار زير مي باشد:

1ـ علي اكبر صفائي 2 - احمد فرهودي 3- شعاع اله(شعاع الدين) مشيدي 4- هادي بنده خدا لنگرودي 5- عباس دانش بهزادي 6- جليل انفرادي 7 - اسكندر رحيمي 8- ناصر سيف دليل صفايي 9- هوشنگ نيري 10- علي محدث قندچي 11- محمد هادي فاضلي 12- غفور حسن پوراصل 13- اسماعيل معيني عراقي. علاوه بر اين افراد، دوتن ديگر نيز در جنگل كشته شده بودند.

[26] دسته پارتيزاني به اين شكل تنها در راستاي هدف شكست «دو مطلق» قابل توجيه بود. و گرنه با هيچ اسلوب  جنگهاي چريكي مطابقت نداشت، رژيم شاه كه چند سال بعد از اين ماجراي سياسي نظامي موفق شد، چريكهاي ظفار را كه گروههاي چريكي از هفت كشور خليج فارس بودند و حتي توانسته بودند نيروهاي انگليسي را از عمان خارج سازند متلاشي كند. بنابر اين از بين بردن يك دسته چريكي در جنگلهاي محدود شمال كار چندان مهمي براي رژيم شاه نبود. 

[27] حماسه سياهكل، س ج ف.خ. صص45-44

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  5

 برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

 استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است 

آغاز عملياتهاي جديد، بعد از شكست سياهكل

     گروه احمدزاده كه بعلت عدم ارتباط تشكيلاتي با افراد دستگير شده گروه جنگل، مورد شناسائي ساواك قرار نگرفته بود؛ توانست عمليات حمله به «كلانتري قلهك» را سازماندهي نمايد.

     اين عمليات در 26 اسفند 49 طراحي گرديد، و در14 فروردين ماه 50  به مورد اجرا گذاشته شد. مسعود احمدزاده[1]  شخصا فرماندهي عمليات را بعهده گرفته بود، كه در اين اقدام نگهبان درب كلانتري كشته مي شود و تيم عملياتي با انداختن كوكتل مولوتوف به حياط كلانتري متواري مي گردد، اعضاي ديگر تيم در اين عمليات عبارت بودند از: مجيد احمدزاده، مناف فلكي، حسن نوروزي و علي سلماسي نژاد، البته بايد گفت «كه اين آخرين و مهمترين عمل گروه قبل از تشكيل سازمان چريكهاي فدائي خلق بود»[2]  

     اما گروه جنگل كه بعد از ضربات رژيم، تنها پنج تن از اعضاي آن، زنده و آزاد مانده بودند،  در 17 فروردين 50  جهت انتقام، طي عملياتي  «سپهبد فرسيو» رئيس اداره دادرسي ارتش رژيم راـ كه حكم اعدام سيزده تن از افراد جنگل توسط او صادر شده بودـ ترور نمودند.[3] و سرقت مسلحانه ديگري را نيز از بانك «آيزنهاور» انجام دادند.

     در همين ايام، كه ديگر هر دو گروه با دادن تلفات و اقدامات عملي خود اعتماد همديگر را جلب كرده بودند. هوچيگريها را كنار گذاشته و با صدور چندين اعلاميه  تبليغي و ترويجي در مورد عمليات سياهكل و ترور فرسيو و حمله به كلانتري قلهك به وحدت مي رسند، و از ادغام اين دو گروه در فروردين ماه سال 1350 سازمان چريكهاي فدائي خلق بوجود مي آيد.

آرم سازمان چريكهاي فدائي خلق

     شكل كلي آرم سازمان، عبارت بود: از يك دايره كه نمودي از كره زمين بود، و نشان مي داد كه مرام سازمان انترناسيوناليستي است. يك نقشه ايران كه نشان دهنده محل فعاليت سازمان و ايراني بودن اعضاي آن داشت. يك چكش كه نشان دهنده افكار و عقيده كارگري سازمان بود. يك داس كه سمبلي از دهقانان به عنوان تنها حاميان كارگران بود. يك دست كه مسلسل گرفته است به معناي اعتقاد سازمان به مشي مسلحانه و اينكه كارگران و دهقانان بايد حق خود را با توسل به اسلحه بگيرند. ويك ستاره سرخ به مفهوم خون سرخ انقلابيون. كه زير همه اينها نام سازمان چريكهاي فدائي خلق ايران نوشته مي شد. و رنگ آرم سازمان كلاَ سرخ بود.

عملياتهاي نظامي سازمان چريكهاي فدائي خلق، از بدو تشكيل تا 22 بهمن 1357

     در تابستان 50 مركزيت سازمان، «سازماندهي» گرديد. كه در اين امر «نوروزي» سهم بيشتري داشت، اما عمده فعاليت سازمان: در پنهانكاري و مصون ماندن از ضربات ساواك بود، چرا كه تصاوير نه تن از اعضاي سازمان در مطبوعات چاپ گرديده بود. و در اواخر فروردين ماه بخش انتشارات متحمل ضربه شده بود.

     در مورد ضربه خوردن بخش انتشارات، «اشرف دهقاني» در خاطرات خود چنين بيان مي كند:

     «من در همان شرايطي كه دشمن همه جا به دنبال نه تن رفقا مي گشت، همراه دو تن از آنها، رفيق پويان و رفيق نابدل در يك خانه تيمي زندگي مي كرديم تيم ما مسؤوليت چاپ و پخش اعلاميه هائي را بعهده داشت كه بعد از انجام هر عمل انقلابي يا بمناسبتهاي ديگر مي بايست بين مردم منتشر شود. (...) اواخر فروردين پنجاه بود. يك روز بعد از ظهر ساعت 5/6 رفقا پويان و نابدل براي پخش نخستين اعلاميه هاي سازمان و چسباندن آنها به ديوار كوچه ها از خانه خارج شدند و قرار شد ساعت ده شب به خانه بر گردند. رفيق نابدل همراه رفيق جواد سلاحي بوسيله موتور سيكلت حركت مي كردند، ومامور چسباندن اعلاميه به ديوارها بودند. رفيق پويان هم با رفيق گلوي ميرفت. ساعت 5/9 شب رفيق پويان برگشت. اما از رفيق نابدل خبري نشد. ساعت ده گذشت، ما نگران بوديم و همچنان انتظار مي كشيديم. ساعت 5/11 شد، ديگر انتظار بي فايده بود، فهميديم كه رفقا دستگير ويا شهيد شده اند، حدس ما درست بود. ماجراي دستگيري رفيق نابدل از اين قرار بود: هنگامي كه رفقا مشغول چسباندن اعلاميه به ديوار بودند، يك استوار بازنشسته ارتش آنها را مي بيند و شروع به فرياد زدن مي كند. رفقا فوري پشت موتور نشسته و فرار مي كنند، ولي چون آن محل را قبلا بخوبي شناسائي نكرده بودند، داخل كوچه اي مي شوند كه به روبروي  كلانتري «پامنار» باز مي شد، هنگامي كه رفقا از كوچه خارج مي شدند با نگهبانها ي كلانتري مواجه مي شوند كه به دنبال فريادهاي استوار مزبور، به رفقا تير اندازي مي كنند، رفقا نيز متقابلا به تير اندازي پاسخ ميدهند، در اين زد و خورد رفيق نابدل تير خورده و بيهوش مي شود، و نمي تواند خود را بكشد.[4] رفيق سلاحي بعد از يك نبرد دلاورانه ونابرابر، با آخرين گلوله اش، به حيات خود پايان ميدهد.»[5]

     نهايتا در فروردين ماه سال 53، با انتشار «نبرد خلق»، مرحله جديد سازمان آغاز مي شود. در اين نشريه، سازمان اعتقاد خود را بر گسترش كار توضيحي ـ در رابطه با عملياتهاي مسلحانه  سازمان ـ  بيان مي كند. هدف از اين سياست بهره برداري هرچه بيشتر، از بازده عمليات مسلحانه و آماده سازي توده ها بوده است. در واقع اين مرحله براي سازمان، به عنوان مرحله «تثبيت سازمان پيشاهنگ» در جامعه مطرح بود. از نظر سازمان: شعار تبليغ مسلحانه، محور تمام اشكال مبارزاتي را  تحت الشعاع خود قرار مي داد، و اين اقدامي بود، براي توده اي شدن مبارزه مسلحانه.

       تمامي عملياتهاي مسلحانة سازمان را، طي  سالهاي 52-55 عينا، بر اساس اقرار «ادامه دهندگان راهشان»، و با حفظ كامل امانت، تبيين مي نمائيم.[6]

     ـ « در تاريخ 19،21،22 بهمن سال  52  پاسگاه ژاندارمري سليمانيه در تهران، استانداري خراسان و شهرباني بابل منفجر گرديدند»[7].

     ـ « در سال 54 معاون امنيت خراسان: سرتيپ ناهيدي را، اعدام انقلابي كردند.

     ـ «در تاريخ 20 مرداد 53 فاتح يزدي سرمايه دار معروف ايراني … كسي كه دستش تا آستين در خون كارگران مبارز ايراني غرق گرديده، وبه استثمار وحشيانه كارگران ايراني مشغول بود. به وسيله س. چ. ف. اعدام گرديد.»

     ـ « (...) دراين دوران سازمان دست به ايجاد هسته هاي كارگري و تيم هاي تبليغ مسلحانه در محلات كارگري زد، كه از جمله آنها تيمي بود كه به فرماندهي رفيق شهيد روحي آهنگران در كرج مستقر بود. كه در برخورد مسلحانه اي كه با حمله رژيم به خانه تيمي اتفاق افتاد عده اي از رفقا شهيد گشته و برخي در زير شكنجه و ميدان تير جان باختند.»

     ـ « در تاريخ 9 دي ماه 53 سروان نيك طبع، شكنجه گر معروف سازمان امنيت شاه، بوسيله يك تيم از رزمندگان سازمان چريكهاي فدائي خلق، اعدام انقلابي شد.»

     ـ «در تاريخ 14 اسفند ماه 53 سروان نوروزي، افسر مزدور گارد دانشگاه، كه مورد نفرت دانشجويان مبارز دانشگاههاي ايران بود، بدست فرزندان فدائي خلق اعدام انقلابي گرديد.

     ـ « در تاريخ 14 اسفندماه 53 عباسعلي شهرياري نژاد، عامل سازمان جاسوسي آمريكا و سازمان امنيت، اعدام انقلابي شد.»

 

     ـ «در27 اسفند ماه 53 دو مركز عمده سازمان امنيت در تهران، بوسيله بمب منفجر گرديد.»[8]

     ـ « انفجار ساختمان فرمانداري رودسر (...) (در بهمن 54)»

     ـ « (...) ايجاد انفجار، در اداره كار مشهد كه به كارگران ظلم مي كرد.» (در ارديبهشت 55)

     ـ «  ايجاد انفجار، در انجمن ايران و امريكا، در دي ماه 56، براي اعتراض به سفر «كارتر» (...)»

     ـ « ايجاد انفجار همزمان در كلانتري 4 و مقر حزب رستاخيز، در شهر قم در 19 بهمن سال 1356 »

     ـ « حمله به كلانتري 3 تبريز واقع در خيابان شمس تبريزي (در26 اسفند 56)»

     ـ « انفجار يك واحد گشتي پليس مشهد (در فروردين 1357)»

     سازمان بعد از هر يك از عمليات فوق، اقدام به پخش اعلاميه ها ويا كتابچه هاي توضيحي مي نمود. كه البته بعلت كمبود امكانات تشكيلاتي، تعداد آنها بسيار محدود وعموماَ در سطوح مراكز دانشگاهي وبعضاَ كارگري بود.  

 

 

         استدلالها ونقطه نظرات مبارزاتي، معتقدين به جنگ مسلحانه يا مشي چريكي.

تئوريها و نظريات بيژن جزني

     بيژن جزني در مقاله خودتحت عنوان «مشي سياسي و كار توده اي» چنين مينويسد:[9] «در وطن ما هيچگونه امكان براي مبارزة علني و قانوني عليه رژيم نمانده است. امكان تبليغات سياسي، و تماس وسيع سياسي با توده ها وجود ندارد. مدتهاست كه حتي ليبرالترين مخالفان حكومت از استفاده از تريبونهاي عمومي مثل پارلمان، جرايد و اجتماعات محروم شده اند»[10]

     با اين توصيف، جزني جنبش مسلحانه را بمثابه: «پاسخ مناسب به شرايط موجود جامعه» تلقي مي كرد.[11] وي كوشش در جهت آموزش سياسي توده ها را از طرق تماسهاي موردي، و فعاليتهاي توضيحي، چيزي جز فريب، نمي دانست. و آن را شانه خالي كردن از وظايف مبرم يك نيروي پيشاهنگ، در شرايط موجود آن زمان، تو صيف مي نمود.  جزني، همه گونه فعاليت تئوريك را براي ايجاد پايگاه بين كارگران، و دهقانان، و نزديك شدن به آنها را، با هر شيوه، كوششي بيهوده مي شمرد. اما از ديدگاه جنبش مسلحانه، «كار توده اي» ( آگاهي دادن به توده مردم ) را چنين تفسير مي كرد كه: «جنبش در مرحله اول استراتژيك مي تواند به  ايجاد واحد چريك جنگل يا كوهستان بپردازد، اين واحدها بطوركلي خصوصيات ‹كانون چريكي› را دارد. و ويژگي هاي استراتژيك، و اجتماعي ايران در تشكيل، و فعاليت آنها به حساب مي آيد.»[12]

     جزني در اين مرحله به سه اصل «تحرك مدام»، «عدم اعتماد به مردم محلي» و «هوشياري دائمي» به عنوان اساس مبارزه مسلحانه تاكيد داشت.[13]                                             و معتقد بود كه: «آنچه بر آهن سرد توده ها در دوره خمودي مؤثر مي افتد، آتش سوزان پيشاهنگ است.»[14]  

     اين نظريه پرداز، به نقش «عوامل ذهني و روبنائي» در موقعيت جنبش، بيش از نقش «روابط توليدي» در جامعه اعتقاد داشت. از ديدگاه وي: چون «شرايط عيني»  يعني شرايط اجتماعي ـ اقتصادي، «شرايط ذهني» يعني نيروهاي سازمان يافته سياسي، و نظامي، را بوجود مي آورد. نتيجه مي گرفت كه: «مكانيسم رابطه شرايط عيني و ذهني از كانال پديده هاي روبنائي و جريانهاي ‹‹خود انگيخته›› اجتماعي مي گذرد. ولي شرايط ذهني به نوبه خود، اثر متقابل در شرايط عيني مي گذارد»[15]  از اين رو ايشان، مساعد كردن شرايط ذهني را رابطه پيشاهنگ با مردم مي دانست. و مي گفت : «جنبش انقلابي، با عمليات چريكي خود، مي خواهد: غول دستگاه حاكم را نزد توده ها كه بر اثر شكست به حالت افسردگي و خمودي افتاده اند بشكند، و آنها را به مبارزه با آن فرا خواند.»[16] وي همچنين  اين تز را به عنوان «مفهوم تبليغ مسلحانه[17] و تدارك مسلحانة انقلاب توده اي» تعبير مي كرد. و تصريح مي نمود كه: « توجه نكردن به اين اصل (مبارزه مسلحانه ) به عنوان محور و شكل عمده، ما را به سردرگمي  در تاكتيك و فقدان استراتژي خواهد كشاند.»[18]

     جزنـــي در بحثهاي خود متذكر مي شد كه: « ماركسيسم لنينيسم را فقط در جريان عمل مي شود عميقا آموخت، و در پراتيك بكار گرفت. و الا ماركسيسم لنينيسم در دست اين رفقا (معتقدين به مشي سياسي) خلاقيت خود را از دست داده و تبديل به ضد علم خواهد شد.» [19] وي معتقد بود: «چنين شبكه ها و گروههائي بر اثر بي عملي از داخل، خودبخود به انحلال كشيده مي شوند.»[20]  و در يك جمله چنين بيان مي كرد كه « اين گروهها مي ميرند تا مبادا كشته شوند. »[21]

«ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقاء» (نقطه نظرات پويان)[22]

     پويان در آغاز مقاله اش مينويسد: «عناصر انقلابي بويژه ماركسيستها به هيچوجه در شرايط امني بسر نمي برند. پليس با كليه امكانات خود بطور مداوم در پي كشف، دستگيري و سركوب گروهها و عناصر مبارز است.» نويسنده سپس به اهميت پيوند پيش آهنگ با توده پرداخته مي گويد: «تا با توده خويش بي ارتباطيم، كشف، دستگيري و سركوب ما آسان است.» وي، شرايط مبارزه در سال 49 را تشريح كرده، و مي نويسد: «امكان تماس با كارگران، در زير كنترل شديد پليس، ممكن نيست.» پويان، از مجموعه شرايط، نتيجه مي گيرد: « بازتاب شرايط پليسي و اختناق به صورت نمود ‹‹دو مطلق›› يعني: قدرت مطلق دستگاه حاكمه، و ضعف مطلق توده  متجلي مي گردد. اين ‹‹دو مطلق›› خود علتي است كه باعث تسليم توده به فرهنگ منحط حاكم مي شود.» بعد از اين تحليل پويان ميپرسد : «چگونه مي توان با ضعفي مطلق به مبارزه با قدرتي مطلق رفت؟ پس چه بايـد كرد؟ چگونه مي توان اين ‹‹دو مطلق›› را در ذهن توده ها از بين برد و سد ياس آنها را شكست؟» آنگاه پاسخ ميدهد: «اعمال قهر انقلابي كه خود سرشت تبليغي دارد همراه با تبليغ وسيع سياسي مي تواند ضربه پذير بودن رژيم را نشان داده و به اين قدرت مطلق، در ذهن توده ها، ضربه وارد سازد.» او ادامه ميدهد : « در جريان مبارزه، توده ها متوجه منبعي از نيرو مي شوند كه در جهت منافع آنان گام بر مي دارد، و در تداوم اين مبارزه است كه توده ها به بقاي اين نيروي كوچك علاقمند مي شوند ولي هنوز نمي توان از آنها انتظار داشت كه عملاَ به حمايت از مبارزه برخيزند، در تكامل مبارزه است كه اين حمايت معنوي توده ها به حمايت مادي بدل خواهد شد.»

     به اين ترتيب پويان ضرورت مبارزه مسلحانه را مطرح مي كند و در «رد تئوري بقاء» مي گويد: «…)) ما منكر پنهانكاري نيستيم ولي پنهانكاري زماني مي تواند به بقاي ما كمك كند كه از آن براي تعرض استفاده شود (…) پس ما به جاي آنكه بگوئيم تعرض نكنيم تا باقي بمانيم، بگوئيم براي آنكه باقي بمانيم بايد تعرض كنيم.» بدين ترتيب پويان تئوري بقاء را منجر به بي عملي مي دانست.

«مبارزه مسلحانه، هم استراتژي هم تاكتيك» ( ديدگاههاي تكميلي احمدزاده)[23]

     مسعود احمدزاده، هدف خود را از نوشتن اين مقاله چنين بيان مي كند: «اين مقاله كوشش دارد با بررسي شرايط عيني به عنوان اساس تعيين هر خط مشي ممكن و (بررسي) كتاب رژي دبره (انقلاب در انقلاب)[24] بحثي را آغاز كند كه هدف آن ايجاد يك درك واحد و روشن از مبارزه مسلحانه و پي ريزي يك خط مشي منسجم باشد،»

     وي در اين كتاب، بيشتر به بحث پيرامون مسائل ايدئولوژيك  پرداخته كه بعدها از جانب طرفداران جزني، محترمانه به نقد كشيده شد. از جمله اختلاف نظرهائي كه طرفداران مشي جزني با ايشان داشتند، در مورد ضرورت تشكيل حزب و تقدم آن بر مبارزه بود. كه طرفداران جزني از بيانات مسعود چنين استنباط مي كردند كه وي به تقدم حزب بر مبارزه مسلحانه معتقد است. هرچند كه مسعود، به صراحت خلاف اين نظر را ارائه داده است.[25] همچنين در تحليل اجتماعي ـ اقتصادي ايران، كه مسعود  آغاز رشد سرمايه داري و بورژوازي ملي در كشور» اشاره نموده بود، برخوردهائي صورت گرفت. كه از پرداختن به آن صرف نظر مي كنيم. اما در تبيين اهميت «استراتژيكي»  مبارزه مسلحانه، وي چنين استدلال مي كند كه: «مبارزه مسلحانه از آنجا اهميت استراتژيك دارد كه بايد در هر مرحله، شرايط لازم براي تكامل به مرحله بعدي را فراهم آورد.» احمد زاده قدم اول را آغاز مبارزه مسلحانه و قدم دوم را مبارزه در راه بسيج توده ها (براي نبرد توده اي ) مي دانست، از نظر احمدزاده، اولويت مبارزه چريكي در شهر هاي بزرگ بود. اما در اين مقاله نيز تصريح كرده است كه: «(…) وظيفه گروههاي انقلابي است كه در هر جا كه مناسب به نظر مي رسد، (…) كار سياسي ـ نظامي خود را شروع كنند،»  احمدزاده نيز در شكل مبارزه به بهره گيري از  تضادهاي رژيم با مردم  تاكيد زيادي داشت.   

 



[1] «مسعود احمد زاده» در سال 1350 در سر يك قرار دستگير مي شود، وي نيز شكنجه هاي زيادي را تحمل مي كند، مي گويند: در دادگاه با بيرون آوردن پيراهنش آثار سوختگيهاي وحشتناكي را در سينه و پشت خود به ناظرين خارجي («نوري آلبالا» و «ها نرس ليبرتالس») نشان داده بود. وي در 11 اسفند 1350 تيرباران گرديد. بطوريكه قبلاَ ذكر شد از آثار مهم وي مي توان به كتاب «مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك» اشاره نمود.

[2] تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران، س.چ.ف.خ. ص40

[3] پس از ترور شدن «فرسيو»، اسامي پويان، مفتاحي، زيبرم و سلاحي همراه پنج تن از افراد جزني در مطبوعات  اعلام مي شود، وتصاوير آنها نيز جهت شناسائي و معرفي مردم در جرايد چاپ  مي گردد، و تلويحاَ جايزه اي نيز براي معرفي آنان اعلام مي شود. پنج تن ديگر عبارت بودند از: حميد اشرف، منو چهر بهائي پور، اسكندر صادقي نژاد، محمد صفاري آشتياني، رحمت اله پيرونذيري. كه البته معتقدين به مشي چريكي، اين پديده را: خاصيت مثبت مشي چريكي، در تبليغات نا علاج رژيم، به نفع جنبش قلمداد مي كردند.

[4] عليرضا نابدل شديدترين شكنجه هارا تحمل مي كند. مي گويند وي خود را از طبقه سوم بيمارستان شهرباني به زمين انداخته بود و آنگاه با باز شدن بخيه هاي شكمش سعي نموده بود تا دل و روده هايش را با دست خود بيرون بكشد، اما مامورين مانع خودكشي وي شده بودند. برخي از افراد سازمان لقب «اوختاي» به وي داده بودند، بر خلاف مركزيت سازمان، كه بهاي چنداني به او نمي داد، و آن به اين جهت بود كه: نابدل در سازمان متهم به داشتن افكار «قوم گرايانه» شده بود، هر چند كه وي در مذمت افكار ناسيوناليستي، مقاله ي مفصلي تحت عنوان: «آذربايجان و مسئله ملي» نوشت؛ و در آن مواضع ضد ناسيوناليستي خود را با استدلالهاي منطقي بيان داشت. نهايتا وي دراسفند ماه همان سال همراه ده تن ديگر تيرباران مي شود.

[5] حماسه مقاومت، اشرف دهقاني، نشر آزاده،1350، صص29-30

    اشرف دهقاني در 23/2/1350 در حاليكه براي شناسائي به خيابان 21 آذر رفته بود، نظر مامورين را به خود جلب مي نمايد، كه موجب دستگيري وي مي گردد. وي تنها كسي بود كه بعد از تحمل شكنجه هاي زياد توانسته بود از زندان شهرباني تهران بگريزد. بعدا درمورد ايشان بيشترسخن خواهيم گفت.

[6] تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران، ارگان س.چ.ف.خ.

جنبش دانشجوئي ايران و وظايف اصلي آن، ارگان س.چ.ف.خ.

اعدام انقلابي عباسعلي شهرياري نژاد و پاسخ به بقاياي كميته مركزي حزب توده ايران، ارگان س.چ.ف.خ.  

[7] اين عمليات به مناسبت سالگرد سياهكل صورت گرفته بود. ودر واقع تمامي عملياتهاي سازمان در بهمن ماه هر سال، بدين مناسبت قلمداد مي شد.

[8] البته در اين مقاطع، ساواك نيز ضرباتي را بر سازمان وارد مي نمود. از جمله مي توان به درگيري خياباني با «مرضيه احمدي اسكوئي» و كشته شدن وي در ششم ارديبهشت ماه 54 اشاره نمود.(اين توضيح را لازم ميدانم كه آقاي «ماشاالله رزمي» در مقاله ي «قهوه خانه هاي تبريز»، تاريخ فوت وي را سال 1353، و در اثر خوردن سيانور اعلام نموده است)،

[9] بيژن جزني، اغلب رساله ها و مقالاتش را، در زندان رژيم شاه، با تبادل نظر ضياء ظريفي، سوركي، كلانتري، سرمدي و نابدل نگاشته است. وي اصلاحاتي در برخي از نظريات و رساله هايش بوجود مي آورد كه اغلب متأثر از نظريات افراد خارج از زندان بود. و بطوريكه قبلا گفته شد: وي مخفيانه مي توانست، نوشته هاي خود را از داخل زندان به بيرون ارائه دهد.

[10] شاه، احزاب موافق خود را نيز مثل: حزب «ايران نوين» ويا «حزب پان ايرانيسم»، تحمل نكرده و دستور انحلال آنها را صادر كرده بود!، علت آن اين بود كه شاه: خصلتا تحمل شنيدن انتقاد را نداشت.

[11] بيژن جزني : چه كساني به ماركسيزم لنينيزم خيانت مي كنند، ص 33

[12] همان منبع ص 27

[13] اين سه اصل در واقع از اصول مبارزاتي «چه گوارا» توسط جزني، به عاريت گرفته شده است. «چه گوارا»، اصول متعددي را در باره جنگ چريكي (جداگانه و سه تا سه تا) بيان كرده بود، كه در باب «حفاظت و تامين› وي سه مطلق را در تئوري هاي جنگ چريكي خود بدين شرح عنوان مي كند: 1ـ عدم اعتماد مطلق: بدين معني كه چريك بايد همه را مامور پليس فرض كند تا مرتكب كوچكترين اشتباه تاكتيكي نشود.

2ـ تحرك مطلق: چريك بايد دائما تغيير مكان دهد، تا ضريب دستيابي پليس به وي، به حد اقل برسد.

3ـ هوشياري مطلق(هوشياري جاودانه): چريك بايد بطور دائم در حال نگهباني باشد. و همواره از خود ـ با فرض وجود در شرايط حمله پليس ـ محافظت كند. ( نامه چه گوارا، به «ال پاتو خو» 1975، نقل به مضمون)       

     از نظر جزني: «با گسترش مبارزه مسلحاته در شهر، با آشكار شدن اعتراض هاي توده اي در زحمتكشان شهري، و با ادامه حيات مبارزة چريك در منطقة روستائي، زمينه اي براي سربازگيري از دهقانان محروم، و جلب حمايت دهقانان، آماده مي شود. نيروي بسيج شده در شهر كه نمي تواند، از ابعاد محدودي در مبارزة چريك شهري بگذرد، به روستا، و واحد هاي چريك روستائي اعزام مي شوند، و مبارزة  مسلحانه در روستا گسترش مي يابد، در اين مبارزه ادامه حيات چريك، و جنگ و گريز او بمنزله شكست ناپذيري او بوده و شرط تكامل مبارزة مسلحانه در منطقة روستائي بشمار مي رود، با روي آوردن دهقانان به مبارزه مسلحا نه، مبارزه در روستا نقش عمده پيدا كرده، جنبش مسلحانه را به مرحله نهائي خود يعني جنگ توده اي وارد مي سازد.» 

[14] بيژن جزني: رابطه جنبش انقلابي مسلحانه با خلق،  ص 51

[15] بيژن جزني: آگاهي و خود انگيختگي

[16] بيژن جزني: پيشاهنگ انقلاب و رهبري خلق

[17] جزني معتقد بود كه جنبش مسلحانه، از بكار بستن تاكتيك هاي مسلحانة خود، هدفي جز كار توده اي واقعي، يعني بسيج توده ها ندارد؛ به همين خاطر نام تبليغ مسلحانه را روي اين تاكتيك گذاشته بود.

[18] همان منبع

[19]  بيژن جزني : مشي سياسي و كار توده اي ص 34

[20] جزني تاكيد داشت كه: حزب طبقه كارگر، كه واجد خصوصيات انقلابي طراز نوين باشد، فقط در جريان مبارزه و در مرحله معيني از رشد و تكامل جنبش انقلابي بوجود مي آيد. وي مي گفت: «وظيفه پيشاهنگ اين نيست كه در دوره اوج جنبشهاي خود انگيخته توده ها نقش رهبري را بعهده بگيرد. بلكه وظيفه او اين است كه: در دوران ركود جنبش، تاكتيكهائي برگزيند كه به حالت خمود و تسليم پذيري توده ها غلبه كرده و شور و شوق مبارزه را در آنها برانگيزد.» لذا آنهائي را كه معتقد بودند: «پيشاهنگ توده ها فقط مي تواند به صورت يك حزب طبقه كارگر وظايف انقلابي خود را آغاز نمايد»، به اپورتونيسم متهم مي كرد. 

[21] همان منبع ص 30 

[22] اين مقاله در اوايل سال 49 به وسيله امير پرويز پويان نوشته شد

[23] مسعود احمدزاده، در اواخر تابستان سال 49، با جمع بندي مقاله پويان، اقدام به نوشتن اين مقاله نمود. ذكر اين مورد لازم است كه: نقطه نظرات اين دونفر حدود سه سال اول تشكيل س. چ ف. خ. بر آن حاكم بود. و سپس اين جريان تحت الشعاع جريان موسوم به «مشي جزني» قرار گرفت، ولي بعد از انقلاب اين مشي مجددا توسط اشرف دهقاني و محمد حرمتي پور، طرفداري و حمايت شد. اما نهايتا با گذشت زمان، و تجارب حاصله، مشي چريكي  توسط همه گروههاي چپ رد و مورد نقد قرار گرفت، و ديگر احدي از سياستمداران چپ، به عنوان طرفدار اين مشي، در داخل و خارج ايران باقي نماند.

[24] رژي دبره به جناح چپ حزب سوسياليست فرانسه تعلق داشت؛ كه در سال 1974 كتاب «انتقادي بر سلاح» را در رد مواضع قبلي خود، و نقد كتاب معروفش يعني «انقلاب در انقلاب» نوشت. و ي در كتاب «انقلاب در انقلاب»، بعضي از تاكتيكهائي را كه در مبارزه كوبا بكار رفته بود، جمع بندي كرده و از آنها نتايج فني و علمي گرفته بود. (اين كتاب فاقد تحليلهاي طبقاتي است) وي در ديدگاه اوليه خود، «چريك» را نطفه حزب قلمداد مي نمود. ايشان مورد تنفر قريب به اتفاق ماركسيستهاي ايران بود. البته در خارج از ايران نيز دوبره به «آبجو خور كافه هاي پاريس » معروف بود. و چندان محبوبيتي در بين عناصر سياسي نداشت.

[25] اين اعتقاد از آنجا ناشي مي شود كه مسعود نوشته است: «اگر ما حق داريم بگوئيم كه مبارزه نياز به يك حزب دارد، چرا نتوانيم بگوئيم كه چنين حزبي تنها در خود مبارزه مسلحانه بوجود خواهد آمد.» اين نوشته هرچند كه روشن است، اما منتقدين وي در سازمان، از اين نوع بيان، برداشت معكوس داشته اند.

ادامه دارد

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  6

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

نقطه نظرات حميد مؤمني

     ايشان نيز معتقد بود: « در شرايط كنوني ايران، يك تاكتيك و يك شيوه مبارزه در مقابل نهضت قرار دارد؛ و آن تاكتيك قهرآميز و شيوه مبارزه مسلحانه است.»

     وي در پاسخ به كتاب «شورش»،[1]  مواضعي را بيان مي كند، كه اهم آن را مي توان بشرح ذيل دسته بندي نمود:

   ـ «دولتهاي سوسياليستي بايد تا مي توانند به انقلابيان خارج از مرز خود به طريقه هاي مختلف كمك كنند، و اين كمك داراي اشكال گوناگون است، حتي گاهي با كمك لشگركشي هم مي توانند سرزمينهاي ديگر را آزاد كنند، ولي همواره بايد توجه داشت كه: در هر پديده عوامل داخلي اساس تكامل است، و عوامل خارجي، شرايط تكامل، كه فقط به اعتبار عوامل داخلي مي تواند عمل كند.» با اين توضيح ايشان در ديگر قسمتهاي رساله اش چنين مي آوردكه: «(…) عوامل خارجي مي توانند به رشد انقلاب در يك جامعه  كمك كنند ولي انقلاب  پديده اي داخلي است، و به هيچ وجه نمي تواند صادراتي باشد.» وي در بحث شرايط عيني و ذهني جامعه نيز چنين مي گويد كه: «شرايط عيني را نظام اجتماعي حاكم خلق مي كند و شرايط ذهني را شرايط عيني مي آفرينند.»

     مؤمني، «امر سياسي» را محتواي مبارزه مي دانست، و «امر نظامي» را شكلي از مبارزه قلمداد مي كرد. و آنگاه نتيجه مي گرفت: «كار تئوريك و مبارزه مسلحانه هر دو اشكالي از كار سياسي هستند. زيرا كه هدف هردو سياسي است.» وي، در همين رابطه، ترور «فرسيو» را مثال مي زد، وچنين استدلال مي كرد كه: «اعدام فرسيو، يك شكل نظامي داشت، ولي يك عمل سياسي بود، تاثير سياسي اعدام وي را حتي يك ميليون اعلاميه هم نمي توانست ايجاد كند.»

     مؤمني، نظر نهائي خود را در مورد اشكال مبارزه اينگونه بيان مي كرد كه: «در شرايط كنوني مبارزه مسلحانه براي ما شكل اصلي مبارزه است، البته اشكال ديگر مبارزه نيز در كنار آن وجود خواهد داشت، و با آن تلفيق خواهد شد، اما اشكال ديگر مبارزه فقط به اعتبار مبارزه مسلحانه و در پوشش حمايتي آن مي تواند وجود داشته باشد، هر كس اين را قبول ندارد، هر چقدر دلش مي خواهد داد بزند، ولي تاريخ فرمان مرگ او را صادر كرده است».   www.ahmadyaghma.blogfa.com

ديدگاههاي س.چ.ف.خ. به «مشي مسلحانه» بعد از سالهاي53

     سازمان، در موضع گيريهاي ايدئولوژيكي خود، پذيرش و عدم پذيرش مشي مسلحانه را، تفاوت يك ماركسيست با يك فرد غير ماركسيست  مي دانست. چرا كه مي گفتند «تفاوت اين دو در برخورد «علمي و عيني» و برخورد «غير علمي و ذهني»  با پديده ها است». لذا بر اين استدلال تاكيد داشتند كه: «عوامل عيني خارج از اراده و كنترل ما عمل مي كنند، بنابر اين جنبش به مثابه يك عامل ذهني مي بايست حركت اين عوامل را محاسبه كرده و مشي خود را بر آن متكي كند.» آنگاه بر اين مبنا، سه زمينه را در محاسبه عوامل عيني وذهني انتخاب مي كردند: «موقعيت توده ها، موقعيت رژيم، موقعيت پيشاهنگ»[2] سپس: «تهاجم ديكتاتوري شاه وسلب كليه حقوق مردم را شرط لازم مبارزه مسلحانه» ذكر كرده و « تجارب داخلي و جهاني كه نيروهاي مبارز در اين دوره كسب كرده بودند را شرط كافي براي آغاز مبارزه در وطن» [3] قلمداد مي نمودند.[4]

     با اين بينش، سازمان، حداقل شرايط را براي دست زدن به مبارزه مسلحانه در ايران «وجود نا رضائي مردم از شرايط اقتصادي و سياسي جامعه كه حاصل سيستم طبقاتي سرمايه داري وابسته و رژيم ديكتاتوري فردي بود (…) يعني ديكتاتوري شاه كه هر گونه امكان گسترش و تكامل مبارزه را از طريق مسالمت آميز غير ممكن ساخته بود، و از هر گونه حركت اعتراضي مردم ولو براي رسيدن به خواسته هاي صرفا اقتصادي شان جلو گيري مي كرد.» مي دانست.[5]

     سازمان در خصوص نقش جنگ مسلحانه در برجسته شدن تضادهاي اجتماعي بين رژيم وتوده مردم، اين اعتقاد را داشت كه: «رشد تضادها مرهون جنبش مسلحانه است، اگر جنبش نمي بود تضادها مي توانستند مدتها به رشد خاموش خود ادامه دهند، اما اينك پيشاهنگي در ميدان است كه رشد اين تضادها را تسريع مي كند و نيروهائي را كه در دو طرف تضاد قرار گرفته اند به برخورد مي كشاند.»[6]

غلبه ي مشي جزني، برمشي احمدزاده، در درون سازمان

     تا سال 1353، گروه احمدزاده در سازمان، برتريت داشت. اما در اين سال، سازمان با طرح كردن دو برداشت متفاوت از مبارزه، در واقع، نقطه نظرات جزني و احمدزاده را، تقابل هم قرارداده[7] سپس در نشريه «19 بهمن» شماره هاي 4و7   سالهاي 1354و1355، محترمانه اقدام به نقد و اشكال تراشي در نظرات احمدزاده و پويان و حتي صفائي فراهاني نمود. مثلاَ: درباره ي جزوات پويان واحمدزاده، طي ده صفحه تحليل، موارد ذيل نقد و بررسي گرديد:

ـ « كمبودهاي آن دو نفر در تحليل اجتماعي- اقتصادي ايران»

ـ « مرحله انقلاب»

ـ « مسئله حزب»

ـ « مبارزه مسلحانه به مثابه استراتژي»

ـ « مبارزه مسلحانه به مثابه تاكتيك»

ـ « نقش محوري، مبارزه مسلحانه، و بكاربستن ديگر اشكال مبارزه»

ـ « مبارزه سياسي، ناچار بايد بر اساس مبارزه مسلحانه سازمان يابد.»

ـ « مسئله شهر و ده»

ـ « رهبري جنبش رهائي بخش و رسالت طبقه كارگر» و ...

     كه سازمان، در تحليل خود: كمبودها، اشتباهات و نقصانهاي آنها را به وضوح تشريح كرده و سپس به تاييد و تفسير نظرات جزني مبادرت نمود.[8]

تفسير سازمان از دو مشي جنگ مسلحانه         *

     بطوري كه گفته شد: سازمان طي اين سالها به دو برداشت متفاوت، از مبارزه مسلحانه، رسيده بود. كه با رد مشي احمد زاده، مشي جزني وحميد اشرف را تاييد و در محور تاكتيك مبارزه خود قرار داده بود. كه اينك ـ جهت تفهيم بيشتر موضوع ـ ديدگاه سازمان نسبت به اين دومشي، آورده مي شود.

برداشت سازمان از مشي مسعود احمدزاده [9]

     اين برداشت مي گويد: «هنگامي كه جريانها ي پيشرو دست به مبارزه مسلحانه مي زنند، ضروري نيست كه موقعيت انقلابي ( به معني شرايط عيني انقلاب ) فراهم باشد. پيشاهنگ خود در تسريع فراهم شدن اين شرايط فعالانه شركت مي كند. بنابر اين آغاز عمليات مسلحانه به منزله آغاز انقلاب نيست، بلكه اين عمليات آغاز مرحله نويني در جنبش رهائي بخش خلق است و محتواي اين جنبش مبارزه ايست ضد ديكتاتوري فردي شاه. مبارزه مسلحانه تركيبي است از اشكال مسالمت آميز و نظامي مبارزه كه شكل نظامي نقش عمده و محوري را در آن به عهده دارد. اعمال قهر انقلابي در اين مرحله سرشت تبليغي دارد. اين مرحله مي تواند سالها بطول انجامد و از اين راه است كه پيشاهنگ خلق، تكامل يافته و موفق به بسيج توده ها شده، جنبش راه تكامل خود را به سوي انقلاب رهائي بخش مي پيمايد. جريانهاي وابسته به طبقه كارگر در اين جنبش بايد نقش فعال داشته باشند. رهائي طبقه كارگر بدون توجه به جنبش رهائي بخش، و در اين مرحله بدون مبارزه با ديكتاتوري شاه غير ممكن است، در پروسه اين مبارزه است كه پيشاهنگ طبقه كارگر رشد يافته و طبقه كارگر و زحمتكشان را بسيج كرده، و به عالي ترين شكل پيش آهنگ دست مي يابد. جنبش پيشاهنگي قادر است در جنبش رهائي بخش، رهبري همه خلق را به عهده گرفته و هژيموني[10] طبقه كارگر را در انقلاب دمكراتيك توده اي تحقق بخشد.»

برداشت سازمان از مشي جزني

     سازمان با پذيرش اين مشي، در توضيح وتشريح آن چنين مي گفت :

     «شرايط عيني انقلاب در موقع شروع مبارزه مسلحانه وجود داشته ويا دارد. بنابر اين توده ها آماده اند كه به نداي پيشاهنگ مسلح خود پاسخ دهند، كافي است كه ما با جانبازي و فداكاري به رژيم حمله كنيم تا مردم پشت سر ما قرار بگيرند بنابر اين با شروع اولين عمليات، بايد به سرعت آن را گسترش داد. در مدت كوتاهي مي توان دست به سربازگيري در شهر يا روستا زد.» حتي اين مشي، شرايط را  به فنري كه سخت فشرده شده تشبيه مي كرد، كه تنها يك ميخ كوچك آن را نگهداشته است، و آنگاه مي گفت: «وظيفه ما اين است كه ميخ كوچك را خرد كنيم، ناگهان فنر منفجر خواهد شد.»  اين مشي اعتقاد داشت كه: «بشكه باروت آماده انفجار است يك جرقه كافي است تا انقلاب آغاز گردد.» و سپس نتيجه مي گرفت كه: «محتواي مبارزه مسلحانه انقلاب دمكراتيك توده ايست و از آنجا كه در اين انقلاب طبقه كارگر نقش اساسي دارد. پس همه كوشش ما اين است كه طبقه كارگر را آگاه سازيم.»[11]

     از ديدگاه اين نظريه، عنصر سوسياليستي انقلاب، در ماهيت ضد سرمايه داري طبقه كارگر نهفته شده بود، لذا روي طبقه كارگر تاكيد يك جانبه مي كردند[12] و مصمم بودند كه همه سعي و كوششان در مسير آگاه سازي طبقه كارگر باشد.

مفهوم مشي مسلحانه توده اي (مشي جزني )

     اين مشي علاوه بر عمليات نظامي، به استفاده از تبليغات نيز معتقد شده بود و به ديگر اشكال مبارزه به عنوان اشكالي كه در پروسه ي مبارزه مي توانند نقش كمكي داشته باشند، اعتقاد پيدا كرده بود، و چون اعتقاد بر آماده بودن «شرايط عيني» داشتند، لذا مي گفتند: «توده ها بر اثر عمليات مسلحانه به پيش آهنگ روي خواهند آورد و بنابر اين  مبارزه مسلحانه از همين راه توده اي مي شود.»

     البته طرفداران اين جريان، انتخاب شيوه مبارزه مسلحانه را صرفا در «تاكتيك» خلاصه نمي كردند؛ اما با اندكي رقيقتر از تز «مبارزه مسلحانه هم تاكتيك، هم استراتژي»، آن را واجد ارزشهاي بسيار مهم «استراتژي» نيز مي دانستند. مثلاَ يكي از اين ارزشها را چنين بيان مي كردند كه: «اگر خواهان مبارزه مسلحانه باشيم در واقع انقلابي هستيم وگرنه «رفورميست » خواهيم بود.»[13]

     اين جريان مخالفين خود را، اپورتونيست  چپ ( پيروان مشي احمدزاده) ويا اپورتونيست راست ( اعضاي حزب توده) معرفي مي نمود؛[14] و با شدت زيادي بر آنها حمله مي كرد.[15]

سازمان چريكهاي فدائي خلق، بعد از انقلاب

   در مقاطع انقلاب (سالهاي 56 و اوايل 57)، سازمان در خارج از زندانهاي رژيم شاهنشاهي وجود نداشت. اما بعد از بازگشائي زندانها، سازمان با نيروي كمي كه داشت، ضمن برخي اقدامات نظامي، اعلام موجوديت نمود. كه منتقدين سازمان بعدها از اين اقدامات، به عنوان عمليات پاسبان كشي ياد كرده و آن را در راستاي خود نمائي و ظاهر سازي سازمان قلمداد نمودند، اين افراد در ابتداي رهائي از زندان اعلاميه اي تهيه و پخش نمودند كه در آن از مردم خواسته مي شد «درتظاهراتي كه هيچ ثمره اي جز كشته شدن ندارد شركت نكنند» و تحليلشان اين بود كه اين حركت بدليل فقدان رهبري و عدم وجود حزب طبقه كارگر نمي تواند پيروز شود و در نيمه راه متوقف خواهد شد. و البته گاهي با حضور در تظاهرات ضد شاهنشاهي مردم، اقدام به دادن شعارهاي سازماني خود مي كردند، كه مقبوليتي براي مردم در آن مقطع زماني، و با آن شور و حال آرماني نداشت،[16]  از جمله شعارهايشان اين بود: «پرولتارياي ايران متحد شويد» و بعدها شعار «نان،مسكن،آزادي» را بر آن اضافه نمودند كه همين شعارها بعد از انقلاب نيز ادامه داشت،[17] سازمان در همين ايام جهت اعلام مواضع خود، نامه ي سرگشاده اي خطاب به رهبر انقلاب اسلامي نوشت و در آن نامه كه تهديد آميز تلقي مي شد آورد كه: «خلق ما براي آزادي مبارزه مي كند نه حكومت اسلامي»

     در جريان حمله مردم به پادگانها، سازمان با آمادگي قبلي، تا حدي كه برايش مقدور بود خود را مسلح نمود.

     اين سازمان، از بيستم ديماه 57، انتشاراتش را تحت عنوان: «خبرنامه هاي سازمان» آغاز نمود. كه در آن گزارشهائي از عمليات نظامي خود را نيز منتشر كردند. از جمله: حمله به اكيپ ارتش در ميدان شهر سنندج در مورخه 4/11/57 كه مسؤوليت محافظت از مجسمه شاه را داشتند، ويا حمله به ستاد ژاندارمري كل كشور در خيابان سي متري در مورخه 9/11/57، در اين خبر نامه ها منتشر گرديد.

     بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، سازمان ابتدا برنامه حد اقل خود را در 24 بهمن 57 منتشر نمود، در اين برنامه خواستار نابودي تمامي اركان سلطه اقتصادي و سياسي، نظامي، فرهنگي امپرياليسم و پايگاه داخلي آن شده بودند. در بند دوم اين برنامه چنين آمده بود: «در اين انقلاب شكوهمند خلق ما،  پيكار و اقدامات بر حق آيت الله خميني را در سرنگوني نظام سلطنتي و مبارزه بر عليه امپرياليزم و نوكران داخلي آن تاييد كرده و با تمام نيرو از اقدامات بر حق ايشان حمايت مي كنيم»

     در بند سوم خواستار تشكيل ارتش خلقي شده بودند، و در ديگر بند، خواهان شركت كارگران و زحمتكشان شهر و روستا، كارمندان  و بازاريان، دانشگاهيان، فرهنگيان، روحانيون و روشنفكران در شوراي انقلاب گرديده بودند. در بند پنجم موارد زير را مطالبه كرده بودند: «انحلال مجلسين، انحلال ارتش و تمام اركان هاي حاكميت رژيم سابق، اخراج همه مستشاران نظامي خارجي و لغو كليه قراردادها و پيمانهاي اسارت باري كه از طرف امپرياليسم تحميل شده است»

     در همين برنامه از دولت موقت خواسته بودند: پيوند مردم را با خلقهاي انقلابي و نيروهاي مترقي سراسر جهان بويژه خلقهاي فلسطين و ظفار استحكام بخشد، و در مبارزه عليه امپرياليسم و صهيونيسم در كنار آنان قرار گيرد.

خواسته هاي ديگر سازمان (فهرست وار) بشرح ذيل بود:

 ·         ملي كردن تمام بانكها وتاسيس يك بانك واقعاَ ملي

 ·    اداره و كنترل همه مؤسسات ملي شده توسط كاركنان آن مؤسسات، واداره و كنترل صنعت نفت بدست كارگران.

 ·    به رسميت شناختن شوراهاي واقعي كارگري، و لغو كليه ديون و تعهدات مالي كارگران، دهقانان، پيشه وران، كارمندان، به بانكها و مؤسسات دولتي.

 ·        واگذاري شركتهاي سهامي زراعي و كشت و صنعت ها و ساير مؤسسات مشابه به كاركنان و كشاورزان.

 ·        تشكيل دادگاههاي خلق و مجازات همه عوامل رژيم سابق.

 ·        آزادي كامل قلم و بيان و اعتقادات، آزادي تشكيل احزاب و سازمانهاي سياسي، صنفي، اجتماعي، فرهنگي.

 ·        انجام انتخابات مجلس مؤسسان براي تامين سيستم حكومتي نوين ايران.

  سازمان در زير اين برنامه سه شعار به خط درشت  نوشته بود، كه عبارت بود از: «گرامي باد خاطره شهداي انقلاب شكوهمند ميهن، مستحكم باد پيوند كارگران و زحمتكشان با سازمان چريكهاي فدائي خلق ايران، پيروز باد مبارزه مسلحانه تنها راه رهائي خلق ايران. »[18]

     در آن مقطع، افكار غالب بر سازمان، «جنگ مسلحانه» با جمهوري اسلامي بود. و اين نظريه بر ساير نظرات ديگر چيرگي داشت. لذا گويش يا لحن بيانات سازمان، با شتاب بيشتري، نسبت به انقلاب اسلامي، تند تر مي شد. تا اينكه سازمان، راه خود را كه به اصطلاح «پيشاهنگي طبقه كارگر» بود، با همان تئوريهاي جنگ مسلحانه ادامه داد. و منطقه كردستان را ـ كه بستري مناسب براي جنگ با نظام داشت[19] ـ براي اين منظور انتخاب نمود.[20]

     اقدام ديگر سازمان، كه متأثر از سياست «بهره گيري از تضادها» بود، در شهرستان گنبد بعمل آمد، كه به غائله گنبد معروف گرديد. غائله عبارت بود از: در گيري بين ستاد خلق تركمن (كه توسط سازمان ايجاد شده بود)، با اقشاري ديگر از مردم، سازمان با طرح مسئله زمين و آزادي، و بهره گيري از برجسته نمودن مسئله تسنن و تشيع، موفق شد جنگ بين تركها و تركمنها را به مدت چند روز به راه اندازد.[21]

     هم زمان با مسئله گنبد، سازمان در كردستان نيز با همكاري ديگر گروههاي مخالف جمهوري اسلامي، به پادگان مهاباد حمله كرد و سلاحهاي موجود اين پادگان را تصاحب نمود، و در بهار سال 58 به پادگان سنندج حمله نمود. وتعدادي از سربازان آن پادگان را كشته و يا مجروح ساخت.[22]

     خط سازمان در اين زمان، عبارت بود از: «عمليات نظامي در مناطق حساس و جدا كردن آن مناطق از زير پوشش حكومت» كه به اين اقدام «آزاد سازي» اطلاق مي كردند.

     همچنين فعاليتهاي سياسي، و تبليغي، در مسير اهداف مشي مسلحانه، در مراكز آموزشي و كارگري يعني مدارس و دانشگاهها و كارخانجات نيز، اشكال ديگر مبارزاتي سازمان را تشكيل مي داد.



[1] كتاب «شورش» در نفي «لنينيزم» و «انقلاب اكتبر» و نيز، در نفي ضمني تمام انقلابهاي سوسياليستي ديگري كه تا آن زمان به وقوع پيوسته بود، نوشته شده است. نويسنده كتاب از طرفداران كمونيزم، و جهان بي طبقه بود، و لنينيزم را انحراف در مبارزة كمونيستي كارگران جهان مي دانست. او معتقد بود كه: راه كمونيزم راه ديگر، و مجزائي از راه لنينيزم است، اين كتاب اول بار در سال 1351، به صورت پلي كپي چاپ شد، اساس اين كتاب بر دو مسئلة انقلاب جهاني، و مساله اشكال مبارزه، استوار است. نويسنده كتاب معتقد است: «انقلاب وقتي در سرزميني پيروز شد بايد بدون درنگ از طريق جنگ و لشكر كشي مستقيم انقلابيان پيروز شده، توسعه پيدا كند.» (قريب به مضمون)   حميد مؤمني در كتاب خود تحت عنوان: «شورش نه، قدم هاي سنجيده در راه انقلاب»  برخي از نظريات نگارنده شورش را نقد و بررسي كرده است. بطوريكه قبلا آورده ايم مؤمني نيز از معتقدين به مشي چريكي بوده است.

[2] س چ.ف.خ. مبارزه مسلحانه چيست و چه خصوصياتي دارد.  

[3] در سالهاي 1963 ـ1970 كه مبارزه مسلحانه در ايران مطرح مي شد، پروسه هاي مبارزاتي مهمي به سوي مبارزه مسلحانه، جهان را تحت تاثير قرار داده بود. از نظر اهميت، انقلاب كوبا از همه چشمگيرتر بود. بطوريكه پيروزي جنگ چريكي كوبا، تقريباَ بلافاصله، در آمريكاي لاتين موجي از مبارزات مسلحانه را برانگيخت. جنبش انقلابي كوبا در سالهاي 39 تا 42 به تدريج از جانب جريانهاي (مخالف رژيم)، شناخته شد. ولي در مقطع سالهاي 42 به بعد به عنوان تجربه اي كه مي توانست: اصل «چه بايد كرد» را براي برخي از ماركسيستها مشخص كند، مورد توجه قرار گرفت. هرچند كه موقعيت مكاني و زماني و ديگر شرايط از جمله باورهاي مردمي و غيره در ايران متفاوت با كشور كوبا بود. 

[4] همان منبع

[5]همان منبع 

[6] مقاله اثر مبارزه مسلحانه بر موقعيت توده ها طي سه سال گذشته (س چ.ف.خ.)

[7] طرفداران جزني معتقد به مبارزه مسلحانة تاكتيكي و طرفداران مسعود احمدزاده معتقد به مبارزه مسلحانه به عنوان تاكتيك و استراتژي كه اولي مشي مسلحانه توده اي را تجويز مي كرد و دومي مشي مسلحانه چريك پيشتاز را مشي درست مي دانست (بعدا هردو مشي توضيح داده خواهد شد)

[8] مجله 19 بهمن، سال 1355، شماره 7

[9]  چريك، فريدون كشاورز، ارگان سازمان چ.ف.خ. ص 17

[10] به معني رهبري - سركردگي

[11] چريك، فريدون كشاورز، ارگان سازمان چ.ف.خ. ص 17

 

[12] مشي جزني، مبارزه مسلحانه را به منزله اولين مرحله يك جنگ توده اي با  شعار «حاكميت خلق تحت رهبري طبقه كارگر» معرفي مي كرد. و نيز تضاد عمده را «تضاد خلق با امپرياليسم و بورژوازي كمپرادور» (بورژوازي وابسته) مي دانست. لذا معتقد بود: «هرچه شعار بر عليه امپرياليستها بيشتر باشد سودمندتر است، با اين توضيح كه مشي احمد زاده تضاد عمده را «تضاد خلق با ديكتاتوري شاه» مطرح مي كرد.

[13] چريك، فريدون كشاورز، ارگان سازمان چ.ف.خ. ص 163

[14] اين تفكر از آنجا ناشي مي شد كه: بيژن جزني در جنبش انقلابي طبقه كارگر ظهور دو تمايلات خورده بورژوازي را مطرح مي نمود، يكي «اپورتونيسم چپ» و ديگري «اپورتونيسم راست». وي اپورتونيسم چپ را «دگماتيسم» و اپورتونيسم راست را «رويزيونيسم» قلمداد مي كرد، و معتقد بود: اين دو جريان انحرافي به صورت حزب توده و گروههاي سياسي شبيه آن از يكسو و گروهها و سازمانهاي چيني رقيب حزب توده از طرف ديگر، «رويزيونيسم» و «دگماتيسم» را در جنبش عمومي تحقق داده اند. وي تصريح مي كرد كه: جنبش انقلابي مسلحانه از خارج توسط «اپورتونيسم راست» تهديد مي شود، و از درون صفوف خود، در معرض ابتلا به بيماري چپ روي است، لذا اين دو جريان را دو روي يك سكه مي ناميد، اما هميشه ترسش از اپورتونيسم چپ بيشتر بود، و مي گفت: «گسترش و سلطه اپورتونيسم چپ در جنبش مسلحانه حاضر، به اپورتونيسم راست فرصت مي دهد كه در مبارزات ايدئولوژيك خود بر ضد جنبش انقلابي به موفقيتهائي نائل گردد.

[15] بيش از هشتاد درصد بحثها و مبارزات ايدئولوژيكي گروههاي چپ در ايران، بويژه بعد از سالهاي 1355، صرف برخورد با هم ديگر مي شد. اين روند با گذشت زمان غليان بيشتري داشته و بطوريكه شاهد خواهيد شد در بعد انقلاب اختلاف نظرها و متهم كردن همديگر به ارتداد و رويزيونيسم و فرصت طلب وغيره به حد اوج خود مي رسد. واگر يك اعلاميه بر عليه نظام نوشته مي شد، قطعا دهها اعلاميه ويا جوابيه ديگر برعليه گروههاي رغيب نشر و پخش مي شد.

[16] مطالعات ماركسيستها از اسلام و آگاهيهايشان از اين مكتب چندان عميق نبود و اكثر ماركسيستهاي تحليل گر، اطلاعات خود را در مورد اسلام صرفاَ از مطالعه كتاب (اسلام در ايران› نوشته (پطروشفسكي› مي گرفتند و مطالعه آن كتاب را براي اسلام شناسي كافي مي پنداشتند. (ابوذر ورداسبي در كتاب خود تحت عنوان: جزميت فلسفه حزبي اين كتاب را نقد نموده است). 

[17] البته: در آن ايام هنوز سازمان خط سياسي مشخص و اصلي خود را پيدا نكرده بود. و اختلاف نظرها موجب مي شد كه نظرات تند چند نفر بر ديگران غلبه نمايد، بطوريكه محكوم كردن حركت مردم بعدها نيزتوسط خانم اشرف دهقاني ادامه يافت وايشان هيچ وقت قبول نكردند كه در ايران انقلابي رخ داده است، چرا كه وجود حزب تراز نوين طبقه كارگر را در هژموني جنبش مردمي نمي ديدند. لذا مدتها بعد از پيروزي انقلاب نيز از آن به عنوان قيام ياد مي كردند.

[18] همين برنامه، در خبرنامه مورخه 30 بهمن 57 نيز چاپ شده بود

[19] در اوايل انقلاب تمامي متخاصمين جمهوري اسلامي، اعم از ساواكيهاي فراري، گاردهاي  فراري و نظاميان وابسته به شاه نيز از منطقه كردستان براي جنگ عليه رژيم، استفاده مي كردند.

95 فرمول جنگ مسلحانه، و عملياتهاي چريكي سازمان، عواقب فجيعي را در منطقه كردستان، به ويژه شهر پاوه به جاي گذاشت كه حقير، (نگارنده) به اميد آن روزي كه هيچ انساني براي رسيدن به اهداف خود، انسان ديگري را از بين نبرد؛ از پرداختن به اين موارد اجتناب مي كنم.

 

[21] «ريگاي گه ل» (ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان) در مقاله شماره 6، دخالت خود را در جريان مطالبات مردم تركمن، و بحران بوجود آمده در گنبد، تاييد نمود.

[22] «ريگاي گه ل» در هيات موسوم به «نمايندگي خلق كرد» شركت مي كرد، و در همين رابطه مطرح مي نمود: «تا هنگامي كه شركت در اين هيات اصول انقلابي مان را خدشه دار نسازد در آن خواهيم ماند و تلاش خواهيم كرد، سياست هاي آن را جهت دفاع هرچه پيگيرتر از منافع زحمتكشان خلق كرد و مصالح طبقه كارگر و همة زحمتكشان ايران سمت دهيم». شايان ذكر است كه سازمان با حزب كومله بويژه با شيخ جلال و رزگاري مخالفت مي كرد. و در بحران اختلاف بين حزب دموكرات و حزب كومله، جانب حزب دموكرات كردستان را مي گرفت و از آن دفاع مي كرد.  ادامه دارد/

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  7

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

نگرش سازمان «چريكهاي فدائي خلق» نسبت به تفكرحاكم برتوده مردم

     تحليل سازمان از انقلاب اسلامي اين بود كه: «در جريان جنبش، خرده بورژوازي كوشيد تا خود را مدافع همة توده ها جلوه دهد، و به آنها وعده استقلال ـ آزادي و عدالت اقتصادي مي داد. نا آگاهي طبقه كارگر و فقدان صف مستقل و متشكل آن، هر چه بيشتر راه را براي نفوذ عيني و ذهني خرده بورژوازي در ميان كارگران باز نمود، و اين مسئله سبب شد تا وسيعترين بخش پرولتاريا تحت رهبري خرده بورژوازي بسيج شود. اين بسيج آنچنان عميق بود كه بارها و بارها عليه خود كارگران بكار گرفته شد. طبقه كارگر و توده ها، در دشمن خود، كه خرده بورژوازي باشد، دولت خود را يافتند. و سپس دولت خود را رهبر خود مشاهده كردند. در اين رابطه توهمات خرده بورژوائي طبقه كارگر مبناي اعتماد وي به وعده هاي خرده بورژوازي شد و بطور كلي توده ها بدرجه اي پذيرفتند كه: اين رهبري جنبش را به سر انجام خواهد رساند و اهداف و خواستهاي آنان تحقق پيدا خواهد كرد[1]»

     سازمان در ادامه همين مقاله آورده است: «توده ها بطور غالب، حاكميت و رهبري جنبش را يكي مي پندارند، و نفوذ عناصر تازه بورژوائي را در راس قدرت نمي بينند. به همين علت بسياري اوقات حركات دولت را با تعجب و تحير استقبال مي كنند.توده هاي مردم كه مشاهده كردند با رهبري چه نيروئي شاه را در هم شكسته اند و به امپرياليزم ضربات كاري زده اند، هنوز هم وجود امپرياليزم و عمال آن را دليلي مي دانند كه مانع رسيدگي فوري حاكميت سياسي موجود به خواستهاي آنان مي شود، و بر همين اساس در بسيار موارد با جانبازي حاضرند تحت همين رهبري با آن موانع بجنگند. آنها هنوز نتوانسته اند روند دگرگونيهاي موجود و آينده آن را درك كنند، و پيوند آنان با خرده بورژوازي مانع از آن است كه با سرعت لازم دگرگونيهاي رهبري و حاكميت سياسي را درك كنند.»[2]

     سپس سازمان براي استدلال و اثبات  برداشت خود، مصداق آورده و مينويسد: «(...) اگر بخواهيم ميزان توهمات و باورهاي او را ارزيابي كنيم و به روشني نشان دهيم تا چه حد دچار دنباله روي كور كورانه شده است، همين بس بگوئيم مردمي كه طي نزديك به 9 سال كمابيش و در حد آگاهي خود ستايشگران جانبازي سازمان چريكهاي فدائي خلق ايران و سازمان مجاهدين خلق ايران بودند با يك فرمان تظاهرات چندين ده هزار نفري بر عليه آنها به راه مي اندازند و آنها را بكلي محكوم مي كنند.»[3]

     سازمان با بيان اين مسائل نتيجه مي گرفت كه: درك و تلقي توده از محتواي حاكميت سياسي، منطبق با درك پيشرو ماركسيست ـ لنينيست نمي باشد.

***

.انشعاب گروه اشرف دهقاني (چريكهاي فدائي خلق)

     سازمان در درون خود اختلافاتي داشت، كه عمده آن بر سر رهبري سازمان بود.  اشرف دهقاني كه خود را وارث بر حق سازمان و از بازماندگان گروه احمد زاده مي دانست و نسبت به تئوريهاي احمدزاده متعصب بود، در برابر خط حاكم بر سازمان، يعني «خط بيژن جزني»، موضع گيري داشت. اين موضع گيري مخالف، در مورد حميد اشرف مطرح نبود، و هميشه اشرف دهقاني از حميد اشرف تمجيد مي نمود. يكي از علل اين موضوع، ارتباط و، وحدت اصولي حميد با احمد زاده بود، همان ارتباطي كه موجب جلب اعتماد دو گروه به همديگر شده و سازمان از ائتلاف آن تشكيل يافته بود. در واقع دهقاني[4] نمي خواست منكر وحدت تاكتيكي و ايدئولوژيكي اين دو نفر باشد.[5]

     سازمان، گذر از مسعود به بيژن را حركت «يك گام به پيش» تلقي مي كرد[6] و مدعي بود كه مشي احمدزاده در جريان حركت خود، در سازماني كه عمده ترين نماينده آن بود، با «نفي ديالكتيكي» روبرو گرديده است.

     بعد از انقلاب نيز، سازمان در موضع گيريهاي خود عليه اشرف دهقاني و همفكران وي، آنان را كاملاَ تحقير نموده و لقب «عاشقان سينه چاك تفنگ» را به آنان مي داد، و خود اشرف دهقاني را به ساده لوحي و احساساتي بودن و داشتن شخصيت رومانتيك، متهم مي كرد. در همين زمينه بعد از برگزاري بزرگترين ميتينگ اشرف در مهاباد،[7] شاخه كردستان سازمان (ريگاي گه ل) در شماره شش خود مقاله اي نوشت، ونام مقاله را «بازمانده اي از دوران كودكي» نهاد، و بعدا اين مقاله را به صورت كتابچه اي منتشر نمود. در همين مقاله راجع به سخنراني اشرف آوردند: «در لحظاتي كه صحبت دارد  به پايان مي رسد، يكي از پرسوناژها در پشت سر اشرف قرار مي گيرد و سلاح كلاشينكف، اين معشوق هزاران بار محبوبتر از خود مردم، براي اشرف و دوستانش را بدست اشرف مي دهد. اشرف بعد از اداي آخرين كلمات سخنانش، بمانند يك چريك فت و فرز افسانه وار كلاشينكف را با دست خود بالا مي كشد و رو به مردم آن را نشان مي دهد و سپس با يك تقديس مذهبي آن را به سينه فشرده و همراه با اين معشوق در برابر مردم هاج و واج و كنجكاو و هوادارانش كه در آتش اشتياق وصال سلاح مي سوزند، سر تعظيم فرود مي آورد و آنگاه شبح وار در ميان كف زدنهاي حضار و شعارهاي تند و تيز دوستانش، صحنه را ترك مي گويد. نمايش پايان پذيرفته است. و تنها چشمان پر از اشتياق هوادارانش است كه همچنان بر كلاشينكف تمركز يافته و علاقة شديد آنها به سلاحهائي كه در دست اين و آن ديده اند، تنها چيزي كه به ذهن انسان خطور مي كند، اين است كه بيائيم اين سلاحها را چند ساعتي هم كه شده، در اختيار مشتاقان قرار دهيم. تا بلكه هوسهاي بچه گانه اما صميمي وار اين رمانتيست ها را فرو نشانيم.[8] چقدر دردناك است، هنگامي كه به راه طولاني و سخت انقلاب، اين پديده سرنوشت ساز انسانها، مي انديشي و اما نظاره گر چنين صحنه هائي هم هستي».[9]

     مركزيت سازمان، در مورد اشرف و هم فكرانش چنين تعبير مي كرد كه: «آنها ماركسيزم را نظامي از انديشه هاي مقدس و بي انعطاف مي شمرند كه بخودي خود و في نفسه بايد مورد پرستش باشد. (...) اينان رزمندگاني هستند آواره و بريده از طبقه و توده كه تنها شكست را به عنوان آموزگار خود برگزيده اند چرا كه علم گويا چيزي براي آموختن به آنان ندارد.»[10]

     سازمان تصريح مي كرد: «آنچه توسط رفقاي ما در سال 49 انجام شد، آغاز راهي بود كه مي بايست از ميان انبوه تجارب و آزمون هاي سخت بگذرد. تا جنبش كمونيستي، كفارة گناهان و خيانتهاي گذشته را چنين سنگين بپردازد، زيرا (...آنارشيسم اغلب يك نوع كيفري در مقابل معاصي اپورتونيستي جنبش كارگري بوده است، هردوي اين پديده هاي زشت مكمل يكديگر بوده اند)[11] و اگر امروز ما بسياري از ديدگاههاي گذشته را نفي مي كنيم، بدين خاطر است كه به تكامل انديشه خود كه در جريان پراتيك شكل گرفته است ايمان داريم، و با هر نوع واپسگرائي كه خواسته باشد با آه و ناله براي گذشته يا هياهوها بر سر خون شهدا، همچنان ما را در گذشته نگاه دارد، مبارزه خواهيم كرد.اما در مورد گذشته نيز كه با تمام كاستي هايش اعتقاد داريم بخشي از سرنوشت تاريخي جنبش كمونيستي ميهن ما بوده است، به شيوه اكونوميستهاي پيكاري و يا ساير ناقدين پر مدعاي مشي چريكي برخورد نخواهيم كرد. وهمچنانكه قبلاَ گفتيم ابعاد خطاهاي گذشته را با نفي مشي چريكي پايان يافته نمي دانيم، زيرا هم اكنون بسياري از گروههائي كه خود را سردمدار نفي اين مشي مي دانند، مواضع عملي شا ن در قبال جنبش توده ها چيزي جز مشي جدا از توده نيست.»[12]    

انتقادهاي اشرف دهقاني از مركزيت سازمان

     مركزيت سازمان در نيمه اول سال 58 جزوه اي را تحت عنوان «پيش بسوي مبارزه ايدئولوژيك» منتشر كرد، اين جزوه كه در واقع تئوري «مبارزه مسلحانه هم استراتژي و هم تاكتيك» را نفي مي كرد، ديگر براي اشرف دهقاني غير قابل تحمل و براي عده ي معدودي از افراد سازمان نيزـ كه هم فكر اشرف بوده و به صورت فراكسيون در تشكيلات حضور داشتندـ غير قابل قبول واقع شد. لذا شديدا مورد مخالفت و موضع گيريهاي آنان قرار گرفت. اين افراد، مركزيت سازمان را متهم به تاثير پذيري از حزب توده و سازمان «پيكار» كردند. دليل اين فراكسيون بر حركت سازمان به سمت گروه پيكار، بيشتر ناشي از اين بود كه: سازمان پيكار بعد از 22بهمن 57 بيانيه اي صادر كرده و در آن تز «دوره جديد احتياج به خط مشي جديد دارد» را بيان كرده بود. اين ذهنيت در فراكسيون فوق آنقدر شديد بود كه، كتابچه اي منتشر كردند و در آن تصريح نمودند: «(...) به اين اپورتونيستها (مركزيت سازمان) توصيه مي كنيم كه اختلاف جزئي خود را با رفقاي پيكار بر سر سوسيال امپرياليست دانستن شوروي به نحوي فيصله دهند و صفوف سازمان ما را ترك كنند و وحدت خود راجشن بگيرند».[13]

     اين فراكسيون معتقد بود كه: «هم اكنون نيز از نظر تئوري مبارزه مسلحانه، شرايط توده اي شدن مبارزه مسلحانه بر عليه امپرياليسم فراهم است، از طرفي ديگر شاه سرنگون شده ولي بورژوازي وابسته، تكيه گاه اقتصادي امپرياليسم و مخصوصاَ ارتش به عنوان ابزار سلطه آنها همچنان موجود است مبارزه مسلحانه در اين مرحله بايد توده اي شود و براي اين كار بايد كار عظيم تشكيلاتي چه در زمينه نظامي، چه در زمينه سياسي و چه در زمينه اقتصادي صورت گيرد»[14] لذا مي گفتند: مركزيت سازمان فقط به تفسير اوضاع اشاره مي كند تا آن را وسيله اي براي رخنه دادن نظرات انحرافي خود كند.

علت مخالفت گروه اشرف دهقاني با تئوريهاي بيژن جزني

     چريكها[15]معتقد بودند: گروههاي تشكيل دهنده سازمان چ.ف..خ.  با مهمترين خطر جبهه پرولتاريا، كه از نظر آنان عبارت بود از حزب توده ايران، به مبارزه ايدئولوژيك بي امان پرداختند. و براي هميشه حساب جنبش كمونيستي را از حزب توده جدا كردند. لذا در اين راستا نقش احمدزاده را بيشتر مي دانستند، اما مطرح مي كردند كه: برخوردهاي نا پيگير جزني با حزب توده ـ در آثاري كه بعداَ از زندان بيرون آمدـ تا حدي اين قاطعيت را خدشه دار كرد. در همين مورد تصريح مي كردند: «جزني ضمن همه انتقاداتي كه به حزب توده و روش آن وارد مي كند، باز گاهي با بيان جملاتي از قبيل اينكه ‹حزب توده در طول 12 سال از يك حزب دموكراتيك به يك حزب طبقه كارگر تكامل يافت›  اين حزب را حزب طبقه كارگر ايران مي داند. و نه از غير ماركسيستي بودن اين حزب بلكه از ‹انحرافات» آن سخن به ميان مي آورد.»[16] چريكها با پرداختن به اين موارد نتيجه مي گرفتند كه: اين پراكندگي و نا استواري در برخورد «باز»، راه رخنه اپورتونيستهائي از قماش اپورتونيستهاي حزب توده را به درون جنبش مبارزين مسلح، باز نمود.

     سخن ديگر گروه اشرف دهقاني، روي «فريدون كشاورز» بود. كه وي بعد از بريدن ازحزب توده، به سازمان چ.ف.خ. پيوسته بود. اين گروه، مقصر اصلي كنار گذاشتن خط احمدزاده از جانب سازمان را، شيطنت فريدون كشاورز تعبير مي كرد. و مدعي بود كه: «اين نمونه اي از راههاي نفوذ است كه اپورتونيستها بدان وسيله به داخل سازمان هاي پرولتاريا و تئوري انقلابي وي رخنه مي كنند و آن را از درون مورد تهديد قرار مي دهند»[17] مع ذالك در مورد ايشان چنين برخورد مي كردند: «فريدون كشاورز كه چنانكه از مصاحبه مدونش بر مي آيد، هنوز تا مغز استخوان در پندارهاي كميته مركزي (حزب توده) غرق است و آنچنان با گذشته خود ليبراليستي بر خورد مي كند كه مي خواهد حتي شركتش را در كابينه قوام كه پوششي براي سركوب خلق بود توجيه كند و آن را غير از شركت اسكندري و ديگران بداند، پس از آن به دلايل شخصي از حزب توده كناره گيري كرد،[18] ناگهان با همان قدوقواره، بدون هيچ انتقاد از خود به هواداري از سازمان پر افتخار چريكهاي فدائي خلق بر مي خيزد و توليت تئوريك آن را بر عهده مي گيرد وبه پاسخگوئي گروه منشعب از چريكهاي فدائي خلق و ساير انتقادات حزب توده از سازمان چريكهاي فدائي خلق ايران بر مي خيزد»[19].

تضاد ديگر كميته مركزي سازمان با اشرف دهقاني

     تضاد ديگر سازمان با اشرف دهقاني بر سر تحليل مشخص از حاكميت جمهوري اسلامي ايران بود، چرا كه از ديدگاه كميته مركزي، تصويري كه اشرف دهقاني ازقيام و حاكميت سياسي در اذهان توده ها رسم مي كرد، ارزيابي صحيحي نبود، در ديدگاه دهقاني، حاكميت جمهوري اسلامي زائيده بندوبست با امپرياليسم آمريكا تلقي مي شد. از منظر وي حاكميت مي خواست ارگانهاي ضربه ديده سرمايه داري وابسته را بار ديگر احياء نمايد. لذا به اين نتيجه مي رسيد كه: «رژيم به دليل وابستگي اش به امپرياليسم نمي خواهد و نمي تواند خواستها و مشكلات كارگران را حل نمايد.»

     اما سازمان چنين تصور و تحليل را مساوي با انكار نقش عملي توده ها در قيام، و مبارزه طبقاتي درون حاكميت مي دانست، و با آن  برخورد مي كرد.

     تضادهاي تئوريك سازمان با اشرف، بعد از ماجراي سخنراني وي در مهاباد، گسترش بيشتر يافت. كه جهت ترسيم آن جو، به تكه هائي از اين سخنراني، و نقد آن توسط سازمان، مي پردازيم.

بياناتي از ميتينگ مهاباد، و برخورد سازمان با آن   

     قبلاَ راجع به اين ميتينگ، و مواضع ديگر گروهها نسبت به آن، مطالبي مطرح كرديم، و حال نيز به بيان تكه هاي مهم  سخنان اشرف دهقاني بسنده مي نمائيم  

    «(...) اگر واقعاَ به عملكردهاي اين حاكميت نگاه كنيم مي بينيم، هيچ فرقي با عملكردهاي رژيم سابق در مورد مردم ندارد. جمهوري اسلامي همان رژيم سابق است. منتهي با شكل و شمايل ديگر(...) اينها بخاطر قيام مردم بخاطر سؤ استفاده از اعتماد مردم در موقعيتي قرار داشتند كه ر فتند نشستند پاي ميز مذاكره و با آمريكا سازش كردند و بالاخره با بده بستانهائي آمريكا موافقت كرد كه اينها سر كار بيايند. چون مي دانست يعني مطمئن شده بود كه اينها از سرمايه هاي امپرياليستي حفاظت خواهند كرد(...)»

     وي در قسمت ديگري از بياناتش، ضمن پا فشاري بر تز «مبارزه مسلحانه هم تاكتيك و هم استراتژي» چنين مي گويد:

     «(...) تا ديروز از آن رو دست به سلاح مي برديم كه مردم را به مبارزه بكشانيم و راه واقعي مبارزه را به آنها نشان دهيم. امروز كه توده هاي مردم به پا خواسته اند، راه چريكهاي فدائي خلق به اين صورت است كه در جاهائي كه مردم به مبارزه مسلحانه برخاسته اند آن مبارزه را سازمان داده و به پيش ببريم(...) بنابر اين شعار ما اين است: پيش به سوي سازماندهي مسلح توده ها(...)»[20] 

     سازمان چريكهاي فدائي خلق شاخه كردستان، نيز طي مقاله اي بنام «بازمانده اي از دوران كودكي» با ميتينگ فوق برخورد كرده و مطالب اشرف دهقاني را نقد نمود. از آن جمله در برخورد با اين قسمت از صحبتهاي وي چنين آورده است كه: «(...)آنها از سازماندهي مسلح توده ها و امر تسليح توده ها سخن مي گويند. بزعم آنان پيشاهنگ موظف است كه در هر حال توده ها را مسلح كرده! و آنها را در گروهها و ارگانهاي مسلح سازمان دهد. اما اينكه آيا توده ها هنوز به ضرورت تسليح رسيده اند يا نه؟ اينكه توده ها مي خواهند بجنگند يا نه، و اصولاَ با چه كساني مي خواهند بجنگند. در تفكر آنان جاي ندارد. گويا اين اصل كه توده ها تنها در آستانه ي انقلاب، تنها در شرايطي كه ديگر حاضر به تن دادن به حاكميت نيستند، حاضر به تسليح مي گردند، ديگر در دوران ما يك اصل متحجر و كلاسيك است كه به درد موزه ها مي خورد[21]

 



[1]  ارگان س چ.ف.خ: «چرا در انتخابات مجلس خبرگان (قانون اساسي) شركت كرديم ، ص 10 با اين توضيح كه سازمان با طرح موضوع «دو تاكتيك در برابر انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسي» كه عبارت بودند از: «شركت» و «امتناع»، تاكتيك «شركت» را با استراتژي افشاء نظام و مخالفت با قانون اساسي، انتخاب نموده بود.

[2] همان مقاله ص 11ـ10

[3] همان منبع ص 12

[4] نام اصلي اشرف دهقاني ربابه عباس زاده دهقاني بود.

[5] اشرف دهقاني و محمد حرمتي پور، بعد از اعلام رسمي مواضع سازمان ـ در نشريه ي «پيام دانشجو»، سوم آذر ماه سال56 ـ مبني بر پذيرش مشي جزني، ضمن تماس با داخل كشور (در آن مقطع هر دو نفر فوق در خارج بسر مي بردند) به اين عمل معترض شده و دلايل آن را جويا مي شوند، سازمان از اين دو نفر مي خواهد تا به ايران مراجعت كرده و مواضعشان را به بحث بگذارند. آنها نيز اين در خواست را بشرطي مي پذيرند كه نظراتشان توسط سازمان منتشر شود، اما سازمان اين عمل را غيرتشكيلاتي قلمداد كرده و از پذيرش آن امتناع مي كند، نهايتا با ورود اين دو به ايران، بحثهاي زيادي بين حرمتي پور و اشرف از يك طرف و اعضاي جوان سازمان (اعضاي اصلي و كهنه كار سازمان البته آنهائي كه زنده بودند در زندان بسر مي بردند) از جانب ديگر، صورت مي گيرد، ولي نتيجه و توافقي حاصل نمي شود، كه در اين شرايط دو نفر ياد شده با انتشار جزوه اي تحت عنوان «درباره ي شرايط عيني انقلاب» خط خود را از سازمان جدا كرده و با معرفي خود به عنوان وارثين بر حق سازمان چريكهاي فدائي خلق، در واقع از سازمان اصلي كناره گيري مي كنند. در اين جزوه صراحتاَ پيش بيني شده بود: «نظرات اپورتونيستي بيژن جزني عاقبت سازمان را به راه حزب توده خواهد برد.»                   

[6] سازمان بعد از نفي مشي احمد زاده، ديدگاه خرده بورژوائي از مرد م را نيز نفي نمود، و به جاي آن ديدگاه طبقاتي را حاكم كرد، و سپس به درك اهميت فعاليتهاي تبليغي و ترويجي و ضرورت تشكيل حزب پرداخت. اتخاذ مواضع جديد سازمان، بعد از سه سال از تولدش، حاصل بحثها و به اصطلاح مبارزات ايدئولوژيكي درون سازماني در داخل زندان بود، لذا برخيها از جمله خود نگارنده حقير معتقد هستم اگر اشرف دهقاني و محمد حرمتي پور نيز در آن بحثها و شرايط ويژه كه تمامي واقعيتهاي عيني مبارزاتي مطرح مي شد، حضور داشتند، حد اقل «عمل مسلحانه جدا از توده» را براي هميشه از ذهن خود دور مي ساختند.

[7] هواداران اشرف دهقاني براي برگزاري اين ميتينگ، همه طرفداران خود را از اقصي نقاط ايران به مهاباد فرا خوانده بودند، و تبليغات زيادي نيز در بين مردم كردستان جهت شركت در اين ميتينگ بعمل آورده بودند، يكي از شعارهاي مهم گروه اشرف در آن ميتينگ عبارت بود از «كردستان، سنگر سرخ انقلاب ايران». جبهه دموكراتيك نام گروهي بود كه در 18 بهمن در تهران و در 19 بهمن 58 در مهاباد به اشرف پيام فرستاده بود، اتحاديه كمونيستها هم كه تشكل جديدي محسوب مي شد در همان ايام به شاخه كردستان سازمان و به خود اشرف پيام ارسال كرده بود، در آن ايام حزب كومه له بطور ضمني از گروه اشرف (موسوم به چريكهاي فدائي خلق) حمايت مي كرد. بعد از اين ميتينگ شاخه كردستان سازمان، در شماره شش خود مدعي گرديدكه: «در جريان سخنراني اشرف، برخي گروهها موذيانه كوشيدند از تضاد ميان سازمان و اشرف به نفع مقاصد خود استفاده نمايند، در حاليكه آنها به هر دو بي اعتقادند. ما ديديم كه چگونه هواداران اتحاديه كمونيستها (اين تازه از گرد راه رسيده ها)، پيكاريهاي (مسافر)، حزب (دو طبقه) ‹توفان› با دو يا سه هواداري كه در مهاباد دارد، ‹كومه له› گروه (جديدالولادة)، ‹راه كارگر›  و ‹جبهه دموكراتيك› عملاَ پشت سر اشرف، عليه سازمان موضع گرفته بودند، و مي كوشيدند در آن شرايط خاص وي را در مقابل ما تقويت نمايند(...)».

[8] سازمان چ.ف.خ. خود نيز در آن زمان شعار «بسيج مسلح توده ها ضامن پيروزي خلقهاي ماست» را مطرح مي نمود، اما يكي از تفاوت ديدگاههايشان با اشرف دهقاني اين بود كه: سازمان مي گفت: «ما در درجة اول شعار مي دهيم: پيش به سوي تشكيل حزب طبقة كارگر، زيرا ما وظيفة خود را تنها (تاكيد از آنهاست) سازماندهي مبارزة مسلحانه توده ها نمي دانيم، بلكه اعتقاد داريم كه تنها خلق مسلح شده تحت رهبري طبقه كارگر است كه مي تواند جمهوري دموكراتيك خلق را تحقق بخشد.» (بازمانده اي از دوران كودكي، «ريگاي گه ل» ، ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان،  صص 43ـ42)

[9]  همان منبع ص 38

[10]  ارگان س چ.ف.خ: «چرا در انتخابات مجلس خبرگان (قانون اساسي) شركت كرديم» ص30

[11] مطلب فوق مربوط به  لنين مي باشد

[12]  بازمانده اي از دوران كودكي، «ريگاي گه ل» ، ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان، صص 17-16

[13] درباره تئوري مبارزه مسلحانه، انتشارات چ.ف.خ. 1358، مردادماه،  ص 19 ـ با اين توضيح كه «سازمان پيكار در راه طبقه كارگر»، بر خلاف جريان ماركسيستي خط يك (حزب توده)،  اتحاد جماهير شوروي را سوسيال امپرياليست معرفي مي كرد.

[14] همان منبع ص 18 با اين توضيح كه : ديدگاه پيروان مشي جزني، در مورد تشكيل حزب (بعد از انقلاب) اين بود كه مي گفتند: بعد از فرو پاشي ديكتاتوري شاه شرايط و وضعيت سياسي تغيير مي يابد و اين تغيير بادوام خواهد بود و سازمانهاي سياسي و سياسي نظامي مي توانند در اين پروسه با پيش تازي و عملكرد خود، حزب مورد نظر خويش را تشكيل دهند، در صورتيكه چريكها ( اين واژه بيشتر به پيروان خط احمد زاده اطلاق مي شد) مخالف اين امر بودند و مي گفتند: چون ما نيروي سازماندهي شده براي اداره كشور و عملكرد انقلاب نداريم، بنابر اين با رفتن يك ديكتاتور، ديكتاتور ديگري براي ما حاكم خواهد شد، بهمين منظور چريكها مي خواستند از تضادهاي حكومت با خلق استفاده كنند و بر جريان سوار شده و آن را سازماندهي مسلحانه نمايند. 

[15] بطوريكه قبلاَ اشاره شد، در بين افراد سياسي، طرفدارن خط احمد زاده را «چريك» خطاب مي كردند و بعلت مصطلح شدن اين واژه، ما نيز فراكسيون اشرف دهقاني را با اين عنوان  مورد خطاب قرار ميدهيم.

[16] درباره تئوري مبارزه مسلحانه، انتشارات چ.ف.خ. 1358، مردادماه،  ص110

[17] همان منبع ص111

[18] سازمان چريكهاي فدائي خلق، در مورد بريدن فريدون كشاورز از حزب توده اين نظر را ارائه مي دادند كه: «(...) وي كه بيش از شصت سال عمر كرده و بيش از سي سال از عمر خويش را به مبارزه سياسي در راه آزادي خلق گذرانيده است. پس از پي بردن به بي عملي و خيانت رهبران حزب توده، دست از آن كشيده، و پس از پيدايش سازمان چريكهاي فدائي خلق ايران، به هواداري آن برخاسته است.» (مقدمه مقاله فريدون كشاورز در جواب فرصت طلبان چپ و حزب توده)

[19] درباره تئوري مبارزه مسلحانه، انتشارات چ.ف.خ. 1358، مردادماه،  ص 111. با اين توضيح كه: بريدن فريدون كشاورز از حزب توده و پيوستن وي به سازمان چريكهاي فدائي خلق  و تاثير وي در پيروي سازمان از «خط جزني» كه از نظر حزب توده يك گام به جلو محسوب مي شد. و نهايتا نقش اين فرد در تغيير مشي سازمان، با گذشت زمان، برخيها را به اين سؤال وا داشت كه: آيا اين بريدگي و پيوستگي با سازمان يك سياست بود يا پديده اي بود اتفاقي. اما جالب اينجاست كه در بين نويسندگان و صاحب نظران مذهبي نيز، فريدون كشاورز فرد مرموزي معرفي شده است، بطوري كه آيت الله مرتضي رضوي در يكي از جزوات خود تحت عنوان: «تحليل نظامهاي سياسي» از فريدون كشاورز به عنوان بولدوزر روسيه ياد كرده است.

     فريدون كشاورز بعد از پيوستن به سازمان كتابي را تحت عنوان «چريك» در پاسخ به منشعبين سازمان، و تبليغات حزب توده بر عليه سازمان چريكهاي فدائي خلق  نوشت. شايان ذكر است كه در سال 54 انشعاب كوچكي توسط فردي بنام «هوشنگ تيزابي» در سازمان رخ داده بود، كه منشعبين به حزب توده ايران پيوسته بودند. اين گروه بنام «گروه منشعبين» معروف بودند. و تصوير يك شاخه گل سرخ، نشاني بود كه در زير جرايدشان مي انداختند.

 

 

[20] شاخه كردستان سازمان با بيانات اشرف دهقاني دو نوع بر خورد داشت، برخورد اول تئوريك و برخورد دوم تحقير اشرف بود از جمله مفاهيمي كه در مورد ايشان بكار مي برد عبارت بود از: «مبتلا بودن به بيماري كودكي» (اصطلاح لنين) «كور سياسي» (دهقاني اغلب عينك دودي بر چشم خود مي زد. حتي و ي بعد از انقلاب و در شرايطي كه زندگي مخفيانه اي داشت با همين قيافه در داخل خودرو كه شيوه ملاقاتهاي وي با مرتبطين خود بود ديده مي شد. هر چند كه بعد انقلاب هيچ وقت دستگير نشد و بعد از اندك مدتي از سياسي بودن محض، كناره گيري كرد و اينك نيز در خارج از كشور به زندگي غير سياسي خود ادامه مي دهد، لذا منتقدين وي مي گفتند: «او فقط آن عينك دودي را كه در مهاباد در برابر مردم بر چشمان خود زده بود كه نبينندش! بر چشمان خود ندارد بلكه اصولاَ او كور سياسي است»). ويا جملات ديگري مثل «(...) انسان هر وقت به اين مي انديشد كه چرا اشرف و دوستانش از يكسال مبارزه عظيم توده هاي ميليوني هيچ درسي نياموختند، حالت تهوع پيدا مي كند و در خود نسبت به اين ابتذال و سطحي نگري، شديداَ احساس نفرت پيدا مي نمايد. (ماخوذ از: بازمانده اي از دوران كودكي، «ريگاي گه ل»، ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان،  ص37 )

[21] از نظر سازمان (مخالفين اشرف) وظيفه پيشاهنگ اين بود كه: در پروسه طولاني مبارزات توده شركت نمايد، و همواره در هر سطحي از مبارزات، در سازماندهي آنان بكوشد، تا اينكه با قرار گرفتن در پيوندي ارگانيك، سر انجام آنان را در شرايطي كه آماده به جنگ هستند، سازماندهي جنگي دهد.  ادامه دارد/

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  8

  برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

سه ديدگاه متفاوت گروههاي چپ نسبت به حاكميت جمهوري اسلامي

     در اوايل انقلاب، ديدگاه و موضع گيري گروههاي چپ ماركسيستي نسبت به حاكميت از سه شكل متفاوت برخوردار بود.

1.     دسته اي كه اعتقاد داشتند حاكميت جديد اساساَ نمي تواند ضد امپرياليست باشد؛ و موضع گيري ظاهري آن عليه امپرياليسم، عمدتاَ ناشي از وضعيت جنبش توده اي، و بخاطر فريب توده هاست. اين دسته ويژگي مشخص حاكميت را وابستگي آن به امپرياليسم قلمداد مي كردند. در اين اعتقاد نيروهايي نظير «راه كارگر»، جريان «خط3»، گروه اشرف دهقاني (كه خود را با همان نام چريكهاي فدائي خلق معرفي مي كردند)، «حزب كومه له»، «جبهه دموكراتيك» و... قرار داشتند.[1] اين دسته معتقد بودند كه تمامي حاكميت را بدون هيچگونه تمايز، بايد افشاء نمود، و با آن مبارزه كرد.

2.     دسته دوم بر خلاف ديدگاه اول، عمدتاَ، بر ضد امپرياليست بودن حاكميت جديد تا كيد داشتند. و با بيان اينكه: انقلاب ايران يك انقلاب دموكراتيك ملي است، كه خرده بورژوازي آن را رهبري مي كند. وظيفه پرولتاريا را حمايت بي قيد و شرط از آن مي دانستند و معتقد بودند: سمت حركت جامعه همان هست كه خرده بورژوازي ضد امپرياليست در آن گام نهاده است. حزب توده در يك سمت و برخي گروههاي سه جهاني در سمت ديگر، از اين موضع گيري بر خوردار بودند.[2]

3.     دسته سوم كه سازمان چ. ف. خ. نماينده آن محسوب مي شد، بر اين اعتقاد بودند كه: «حاكميت نوين ار گان سازشي است ميان خرده بورژوازي سنتي، و بورژوازي ليبرا ل، كه پاره اي از نمايندگان سرمايه انحصاري نيز زير پوشش ليبرالي در آن حضور دارند، لذا خرده بورژوازي سنتي كه دست بالا را در حاكميت دارد و حامل تمايلات ضد امپرياليستي است به واسطه ي وابستگي اش به اشكال عقب مانده ي توليد، و نتيجتاَ واپسگرايي ديدگاههاي ذهني اش، از نظر تاريخي نمي تواند سازمانگر توليد در جامعه اي كه مناسبات سرمايه داري در آن حاكم است، باشد.»   به بيان ديگر، اين دسته معتقد بود: بورژوازي سنتي قادر نيست دولت خاص خود را بوجود آورد و نهايتاَ با بورژوازي ليبرال متحد مي شود. لذا نتيجه مي گرفت كه: رژيم جمهوري اسلامي در ادامه ي حيات خود، عملاَ ليبرالها را در راس ارگانهاي اجرائي قرار خواهد داد.[3] 

     اين دسته گاهيَ نيز مي گفتند: «ما چنين استنباط نمي كنيم كه خرده بورژوازي از همان آغاز، به سازش با امپرياليسم تن داده و دفاع از سرمايه داري انحصاري را زير پوشش همكاري با ليبرالها پذيرفته است، زيرا تضاد ميان سرمايه خرد و سرمايه انحصاري واقعيتي عيني است»

       اين دسته صراحتاَ اعلام مي كردند كه:  «انقلاب ضد امپرياليست ـ دموكراتيك ميهنمان، تحت رهبري خرده بورژوازي، بدون ترديد با شكست روبرو خواهد شد؛ ولي اين شكست هم اكنون بطور كامل تحقق نيافته است، بلكه از كانال تشديد هر چه بيشتر مبارزه ي طبقاتي در درون حاكميت، و در سطح طبقات موجود در جامعه خواهد گذشت.» 

     سازمان با اين بينش، تاكتيك عملي خود را در قبال آن چنين تبيين مي كرد كه: در درجه اول تلاش خواهند نمود تا در مبارزه ي ضد امپرياليستي و دموكراتيك توده ها و در راس آن مبارزه ي طبقاتي پرولتاريا، شركت فعال داشته باشند. و با سمت «طبقاتي مشخص» دادن بدان، در جهت منافع كارگران و زحمتكشان، مبارزه «ضد امپرياليستي اصولي و پيگير» را در قبال «نا پيگيري خرده بورژوازي»، به توده ها نشان دهند.

     سازمان در نيل به اين مقصود، بر تبليغ و ترويج تشكيل شوراهاي كارگري و مصادره سرمايه هاي وابسته، و تشكيل اتحاديه ها و شوراهاي دهقاني، و نيز مصادره اراضي فئودالها و زمين داران بزرگ تاكيد داشت. و براي رسيدن به اهداف خود، سعي داشت تا با ديگر گروههاي دموكراتيك متحد شود[4]

گروه اشرف دهقاني، بعد از 19 بهمن 58

     بعد از اعلام مواضع رسمي اشرف دهقاني در ميتينگ مهاباد، جنگ مسلحانه اين گروه با نيروهاي حكومتي در كردستان و تركمن صحرا و مناطق مساعد ديگر آغاز گرديد.

     عمليات گروه در كردستان در قالب همكاري با ديگر گروههاي در حال جنگ با نظام بود. كه بعلت پيچيدگي و در هم بودن عملياتهاي نظامي همه گروههاي مستقر در كردستان نمي شود دقيقاَ عملياتهاي هر يك از گروهها را تفكيك كرد. (البته براي نگارنده امكان آن ميسر نيست) 

     منطقه ديگري كه گروه اشرف دهقاني براي جنگ انتخاب نمود، بندر عباس بود. بدين شكل كه، ابتدا هسته ي كوچكي بنام «پارتيزانهاي فدائي» در آنجا فعاليت تبليغاتي مي كردند. اما با تماس يكي از عناصر گروه اشرف با آنها، و سازماندهي كردن اين هسته در قالب گروهي بنام «جنبش دانش آموزي 19 بهمن»، اقدام به چندين ترور و سرقت مسلحانه از بانكها مي كنند[5] كه در مدت كوتاهي مورد شناسائي و ضربه نيروهاي امنيتي قرار مي گيرند، و تشكل فوق، در آن منطقه، كاملا از بين مي رود.

     در خرداد سال 60 قسمت تهيه كننده نشريات گروه كه در شهر تنكابن (مازندران) فعاليت مخفي داشت، مورد ضربه جدي مامورين امنيتي[6] قرار مي گيرد، و طبيعيست كه اين پديده تشكيلات را دچار اختلال اساسي مي نمود.

ديدگاه گروه اشرف دهقاني نسبت به حزب توده

     اين گروه با موضع گيريهاي تند، حزب توده را خيانتكار، و وابسته به شوروي معرفي مي كرد، از جمله اين مواضع چنين بود:

   «(...) ما همواره به اين نكته پاي فشرده ايم كه حركات حزب توده هيچگاه ناشي از خطاي تئوريك آنان نبوده است، و تمامي كنش و واكنشهاي حزب توده، دقيقا بيانگر گرايشات عملي اين حزب است(...) حزب توده حاصل يك جوشش دروني توده اي نبود. حزب توده در كنف حمايت ارتش سرخ بوجود آمد و رشد خود را، نه در بطن جنبش توده ها، بلكه با تغذيه از سياستهاي خارجي شوروي آغاز كرد. سازمانهاي انقلابي همواره كوشش مي كنند تا حامي منافع خلق و در راس آن پرولتاريا باشند، (اما) حزب توده همواره كوشش كرده است تا حافظ منافع شوروي باشد»[7]

     اين گروه نيز، همانند ديگر گروههاي مخالف حزب توده، آن حزب را در ماجراي  ملي شدن صنعت نفت، متهم به خيانت كرده و مي گفت:

     «در سالهاي 31ـ29 زمانيكه خلق ايران يكپارچه در مبارزه ي تعيين كننده بر عليه امپرياليسم انگلستان قرار داشت، اين خائنين با انواع توطئه ها و كارشكني ها و با پخش نظرات توده اي خويش شرايط شكست اين مبارزات را فراهم مي آوردند، آنها با اعلام مخالفت، با شعار ملي كردن صنعت نفت و جايگزين كردن مسئله الغاي قرارداد نفت جنوب به جاي آن، آشكارا رو در روي مردم قرار گرفتند، و در ارگان خويش نوشتند:[8] مي خواهيم اين موضوع را به صراحت هرچه تمامتر توضيح دهيم كه از لحاظ كلي با استخراج نفت ايران حتي با نفس اعطاي امتياز به هيچ وجه مخالف نيستيم»[9]

     آنگاه گروه اشرف در مورد مبارزات حزب توده با رژيم شاه مي گفت: «(...) حزب توده جهت خوش رقصي به رژيم شاه، و اخذ امتيازاتي از حاكميت، حاضر بود روح خود را به شيطان بفروشد شايد كه چشمش باقي بماند، تنها معضلي كه رهبران خائن حزب توده با آن مواجه شدند، اين بود كه شيطان حاضر به معامله با آنها نمي شد»

فراكسيون «راه فدائي» ، و انشعاب «اقليت»[10] و سازمان فدائيان خلق «اكثريت»

     سازمان چريكهاي فدائي خلق بعد از طرد گروه اشرف، دست به سازماندهي جديد نمود. و سياست قبلي خود را ادامه داد. با اين تفاوت كه شعار خود را، در مورد انحلال ارتش، تغيير داده و جذب نيروهاي نظامي را در اهداف تاكتيكي خويش قرار دادند، در همين راستا سازمان شعار «ارتش برادر ماست، پاسدار دشمن ماست» را بويژه درمنطقه كردستان تبليغ نمود، همچنين نشريه اي را بنام «سرباز و انقلاب» منتشر ساخت.

     اعتقاد به نبرد مسلحانه با جمهوري اسلامي تا اوايل سال 59 بر سازمان حاكم بود. اما در همين ايام افكار مخالف با اين تز بر مركزيت سازمان (به استثناي يك نفر) مؤثر گرديد لذا سازمان، فراكسيون ديگري را از جمع خود مطرود ساخت، و بدين شكل سازمان در خرداد ماه همان سال به دو گروه« اقليت و اكثريت» تقسيم گرديد، تناسب كمي اين انشعاب ازنظر تعداد اعضا و هواداران به نسبت 80 به 20 ارزيابي مي شد.

     بعد از اين انشعاب، جناح اكثريت سياست حزب توده (خط يك ماركسيستي ) را در پيش گرفت. كه بعدًَََهاِ به آن خواهيم پرداخت، اما فراكسيوني كه تحت عنوان اقليت از سازمان منشعب گرديد، مدتها قبل از انشعاب، مواضع خود را بنام فراكسيون «راه فدائي» در نشريات كار و ديگر مقالات خود، منتشر مي كرد. كه اينك به پاره اي از ديدگاهها و نقطه نظرات اين فراكسيون مي پردازيم.

ديدگاه فراكسيون «راه فدائي» نسبت به جنبش كمونيستي در ايران  www.ahmadyaghma.blogfa.com

     «جنبش كمونيستي ميهن ما تا دهساله اخير، اصولا َاز امتياز بر خورد خلاق به ماركسيسم ـ لنينيسم بي بهره بود. و در هيچ دوره اي ما شاهد انطباق خلاق اين جهان بيني با واقعيتها و شرايط جامعه خود نبوده ايم چه در دوران حزب كمونيست ايران و چه بعد از آن در هيچ زماني، تحليل درستي از شرايط ويژه جامعه، موقعيت توده ها، هيئت حاكمه و پيشاهنگ بدست داده نشده تا بر اساس آن خط مشي محوري جنبش و تاكتيكهاي عمده آن تعيين گردد.جمهوري سوسياليستي گيلان اعلام مي شود بي آنكه شرايط مادي وجود و رشد آن ايجاد شده باشد. بعد يك سلسله كارهاي پر ارج تئوريك در زمينه فلسفه، علوم اجتماعي، اقتصاد و غيره از جانب دكتر اراني انجام مي شود كه خود شاخص معيني ندارد و سازمان يافته نيست، بعد شاهد دوران فعاليت حزب توده هستيم كه سراسر آكنده است از برنامه هائي متناقض و بدون محور معين و درست. زماني با كابينه قوام السلطنه جلاد ائتلاف مي شود و زماني ديگر دكتر مصدق را عامل آمريكا معرفي مي كند. زماني اعتصابات بحق كارگران نفت را متوقف مي كند و زماني ديگر عليه مصدق تظاهرات بر پا مي دارد. در مقابل شعار ملي شدن سراسري نفت، ملي كردن نفت جنوب را پيش مي كشد و الي آخر. در سال 32 پس از دوازده سال هنوز شناختي از امپرياليسم و عمال داخليش و همينطور از نيروهاي اجتماعي موجود ارائه نمي دهد. و در نتيجه شاهد انتظار حزب توده براي اقدام از جانب جبهه ملي و تسليم بلاشرط پيشاهنگ كارگري در مقابل كودتاي  28 مرداد مي شويم. باز در دوران 42ـ39 مي بينيم كه پراكندگي كار در صفوف جنبش ضعيف كمونيستي بشدت بچشم مي خورد و محور اصلي در برخورد به رويدادهاي سياسي و اجتماعي روشن نيست. و جنبش عليرغم همه ضعفش ولي به اندازه همان نيروي اندكش هم قادر نيست تاثير مثبت در تحولات سياسي ـ اجتماعي بگذارد.»

     فراكسيون «راه فدائي» با اين نگرش تاريخي، حركت  سياهكل را، آغاز يك اقدام گره گشا درجنبش كمونيستي معرفي مي كند. و از آن به عنوان يك تحول كيفي ياد مي نمايد. ولي تاكيد مي كند كه جنبش عليرغم گامهاي سريعي كه در مرحله اول (سه ساله اول) با تاسي از خط مشي بيژن جزني برداشت در مرحله دوم (56ـ1353) تقريباَ در جا زد. فراكسيون فوق علت ركود را در مرحله دوم چنين تحليل مي كند كه: «(...) اگر جنبش در مرحله دوم در جا زد، نه بعلت اينكه اپورتونيسم راست در آن بوجود آمده و رشد كرد، بلكه بخاطر اين بود كه همانا اپورتونيسم چپ از آن ريشه كن نگرديد و براي نيازهاي مرحله اي و مبرم پاسخ صحيح يافته نشد.»

     همچنين اين جريان، خرده كاري را عامل افتادن به چپ روي يا راست روي و يا انفعال دانسته و صرفاَ آن را اسباب شكست مي شمردند. لذا طي مقاله اي تحت عنوان «مبارزه ايدئولوژيك حول چه مسائلي بايد انجام گيرد» چنين تحليل نمودند كه:

     «هر جنبش انقلابي، بويژه در شرايط و دوران امپرياليسم، مراحل پيچيده و متعددي را پيش رو دارد كه بايستي با درايت و بينش علمي، اين مراحل را شناخت، از هم تفكيك نمود، و در عين حال عناصر پيوند بين اين مراحل را تعيين نمود، بدون چنين تحليل و بررسي همواره در معرض خطر خرده كاري قرار داشته و در منجلاب آن غرقه خواهيم شد. خرده كاري، خود به صورتهاي گوناگون تبلور مي يابد: يا به دنباله روي از جريانات خود بخودي (راست روي) دچار مي شويم و نقش پيشاهنگي و رهبري خود را از دست داده، در حركت خود بخودي توده ها حل مي شويم، يا بدون توجه به مبرمترين مسئله اي كه سير رشد جنبش در مقابل ما مي نهد، در ذهن خويشتن مسئله اي را به عنوان گره گاه تضادها تصور كرده و در نتيجه از توده جدا مانده و از شرايط جلو مي افتيم (چپ روي) و يا در غرقاب انفعال و محفل بازي اسير مي شويم، كه در صورت آخري نتيجه اش «مردن در پشت سنگرهاست» و هر سه گرايش انحرافي نتيجه نهائيش اينست كه جنبش ها را دچار شكستهائي خواهد نمود كه اجتناب پذير هستند.»[11] (تاكيد از آنهاست)      

     اين جريان با استناد به نظريه بيژن جزني، مبني بر اينكه: «مبارزه ايدئولوژيك مانند مبارزه با دشمن در شرايط و مراحل مختلف از فرم و محتواي متنوعي تبعيت مي كند. در شرايطي اين مبارزه اساساَ به صورت مبارزه دروني حزب در مي آيد، در شرايطي ديگر به صورت مبارزه بين جناحها و جريانهاي مختلف يك جبهه و در شرايطي مثل موقعيت فعلي ما به صورت مبارزه اي چند جانبه از سوي گروهها و جريانات مختلف و گاه جناحهاي داخلي يك سازمان يا گروه ظاهر مي شود.»[12] اذعان ميداشتند كه:

     « بنظرما در شرايط كنوني كه پراكندگي بر جنبش كمونيستي غالب است مبارزه ايدئولوژيك بايد به صورت مبارزه اي چند جانبه از سوي گروهها و جريانات مختلف و جناحهاي داخلي سازمانها و گروهها صورت پذيرد. بنظر ما اين مبارزه بايد در سطح علني باشد و نه مخفي و درون سازماني. بايد برخي از ارگانهاي سازمانهاي كمونيستي، بخصوص سازمان چ. ف. خ. كه امروزه عمده ترين جريان كمونيستي است، به مبارزه ايدئولوژيك علني بين جناحها ي درون خود سازمان چ.ف..خ. اختصاص داده شود.»[13]

     در خصوص نظريه بيژن جزني، شايد ذكر اين مطلب مناسب باشد كه وي، به احتمال قوي تحت تاثير مقاله لنين با عنوان «طرح پيشنهادي ايسكرا» به اين نظريات  پرداخته بود. لنين در اين مقاله چنين مي نويسد: «هرچند كار انتشاراتي ما از موضع سمتگيري معيني انجام خواهد پذيرفت، به هيچ وجه بدين مقصود نيستم كه تمام جزء جزء درك خودمان را به جاي درك كليه سوسيال دمكراتهاي روس انتشار دهيم. به هيچ وجه در نظر نداريم كه اختلاف نظريات موجود را نفي، مخدوش، و يا كتمان كنيم، بر عكس ما خواستار مبدل ساختن ارگانمان به يك تريبون بحث بر روي تمام مسائل هستيم، كه كليه سوسيال دمكراتهاي روس با سخت گيري مختلف بينشي در اين بحث شركت جويند ما پلميك بين رفقا را در ارگان خود نه تنها رد نمي كنيم بلكه بر عكس آماده هستيم تا به اين امر امكان فراوان بدهيم، پلميك آشكار در برابر همگي سوسيال دمكراتهاي روس و كارگران آگاه لازم و ضروري است، زيرا با اين امر ژرفاي اختلاف نظرات موجود روشن مي شود، مسائل مورد اختلاف، همه جانبه مورد بحث قرار مي گيرد و مي توانند نمايندگان دركهاي متفاوت، نمايندگان نواحي يا حرفه هاي مختلف جنبش انقلابي به شدت مبارزه نمايند. ما حتي اين امر را كه پلميك آشكار در بين بينشهاي مشاجراتي مشهور موجود نيست اينكه كوشش مي شود، اختلاف نظريات در مسائل اصلي مخفي بماند به عنوان كمبود جنبش كنوني ارزيابي مي كنيم.»[14]     

     تحليل گران «راه فدائي»، تا زمان انشعاب علني سازمان، خود را گروه معرفي نمي كردند و در مقدمه نشرياتشان تصريح مي نمودند كه:

1- «اين حركت و فعاليت ما صرفا تئوريك بوده و بعد تشكيلاتي ندارد و هدفش دامن زدن به مبارزه ايدئولوژيك و شركت فعال در آن است (...) ساير فعاليتهاي عملي و نظري ما در خط كلي طيف فدائيان خلق به جاي خود باقي است.»    

2- «ما از لحاظ تفكر كلي و حوزه فعاليتهاي عملي، در درون طيف فدائيان خلق قرار داشته و داريم. از نظر ما واژه فدائيان خلق در بر گيرنده كليه كساني است كه به اصول ماركسيسم ـ لنينيسم معتقد بوده و صرف نظر از برداشتها و تلقي هاي گوناگون به خط مشي مسلحانه در جهت راهيابي از بن بست مبارزاتي در گذشته ايمان داشته و دارند.»

     بدين ترتيب، صاحب نظران اين جريان، مبارزه علني درون سازماني را، تنها راه يك مبارزه اصولي، و پيگير در مرحله پراكندگي جنبش كمونيستي قلمداد مي كردند. و تاكيد داشتند كه: جنبش انقلابي كمونيستي نبايد هراس از علني شدن مبارزه ايدئولوژيك در سطح جنبش، و مبارزه ايدئولوژيك بين جناحها ي دروني سازمانها داشته باشد.

نمونه هائي از مبارزات ايدئولوژيكي فراكسيون «راه فدائي» با سازمان

     فراكسيون «راه فدائي» با نقد اعلاميه هاي 13و14 آبان ماه 1358 سازمان، در اعلاميه شماره پنج خود، كه در آذر ماه همان سال منتشر گرديد، خط سازمان را ناشي از بينش انحرافي و تشتت ايدئولوژيكي در تحليلهايش قلمداد نموده، و به شدت با آن برخورد نمودند. كه گوشه اي از اين انتقادات يا به اصطلاح برخورد ايدئولوژيكي، عيناَ نقل قول مي گردد: «(...) در اعلاميه 13 آبان آمده است ‹مبارزات دانش آموزان و دانشجويان، همراه با كارگران، دهقانان و زحمتكشان و همه خلقهاي سراسر ميهن ما عليه امپرياليسم، استثمار و ارتجاع بطور دم افزون گسترش مي يابد،› نويسندگان اين سطور درك روشني از ماهيت طبقات اجتماعي و تضاد اساسي و مرحله ي انقلاب، يعني سه ركن اساسي تعيين استراتژي عمومي جنبش، ندارند، سوسياليسم علمي به ما مي آموزد كه تنها طبقه كارگر است كه بجز نيروي كار خود هيچ چيز ندارد و از اين رو براي رهائي خود راهي بجز مبارزه با تمام مظاهر ستم و استثمار و رهائي تمام جامعه ندارد، ساير طبقات اجتماعي تنها با اشكالي از ستم و استثمار در تضاد بوده و عليه آن مبارزه مي كنند، تا ستم و استثمار خود را بر جامعه حاكم كنند با اين ترتيب غير از طبقه كارگر هيچ طبقه اي بر عليه استثمار، بطور كلي، مبارزه نمي كند.»

     بدين ترتيب، «راه فدائي» نيز مانند برخي ديگر از جريانات ماركسيست لنينيستي،كه بعداَ معرفي خواهند شد، تنها عنصر موجه انقلابي را در كارگران صنعتي (پرولتاريا) خلاصه مي كرد. اما از آنجائيكه اين مقوله، يك بحث جنجالي در بين تشكلهاي ماركسيست لنينيستي بود، لذا ديدگاههاي فراكسيون «راه فدائي» را در اين مورد، تا حد ضرورت، باز مي كنيم.

     ديدگاه «راه فدائي» نسبت به ماهيت اقشار و طبقات غير كارگري و رابطه آن با مبارزه عليه استثمار، كاملا متمايز از نگرش سازمان به اين مقوله ها بود.

     از نظر اين فراكسيون، دانش آموزان و دانشجويان، داراي منافع يكسان طبقاتي نبوده و بنابر منشا طبقاتي و مواضع سياسي خود، به طبقات مختلف جامعه وابستگي و نهايتا از منافع آن دفاع مي كنند. لذا تصريح مي كردند كه: «دانش آموزان و دانشجويان وابسته به اقشار و طبقات خلقي، در جنبش رهائي بخش و در مقابل امپرياليسم و ارتجاع داخلي، (نه ‹استثمار›)، داراي اهداف مرحله اي مشتركي مي باشند، و تنها در مسائل صنفي است كه داراي خواستهاي يكساني مي باشند.»[15]

 ديدگاه اين جريان نسبت به « دهقانان» نيز چنين بود:

     «دهقانان بويژه اقشار مياني و فوقاني آنها، به نسبتهاي متفاوت داراي زمين و ابزار توليد مي باشند. مبارزه آنها عليه امپرياليسم و ارتجاع داخلي، نه مبارزه اي عليه سرمايه و استثمار بطور كلي، (تاكيد از آنهاست) بلكه عليه فشار سرمايه هاي بزرگ كه از طريق وامها، مالياتها و غيره بر آنها روا مي شود مي باشد. آنها مبارزه مي كنند تا امكانات بيشتري چه از نظر زمين و چه از نظر ابزار توليد بدست آورده و از اين طريق سرمايه و سطح توليد خود را بالا ببرند. آنها در نطفه اي ترين شكل خود به استثمار خانوادگي دست زده و با افزايش امكانات توليد يشان به استثمار دهقانان بي چيز مبادرت مي ورزند.»[16]

     «راه فدائي» در متهم كردن سازمان ( جناح غالب)، به اينكه اين طيف بويژه نويسندگان اعلاميه 13 و 14 آبان، درك روشني از طبقات انقلابي، ماهيت و نقش آنها در مرحله خاص انقلاب ندارند. در خصوص بكارگيري واژه «زحمتكشان» نيز با سازمان چنين برخورد مي نمود كه: « ما نمي دانيم منظور رفقا از لغت ‹زحمتكشان› دقيقاَ چه بوده است. ولي با در نظر گرفتن تركيب جمله و نام بردن دهقانان و كارگران به صورت مستقل چيزي جز خرده بورژوازي شهري و آنهم اقشار پائيني آن معني نمي دهد. خرده بورژوازي هم بنابر طبيعت خود نمي تواند ضد استثمار بطور كلي باشد [تاكيد از آنهاست]. او با امپرياليسم و بورژوازي وابسته مبارزه مي كند تا امكانات بيشتري براي گسترش سرمايه خود ايجاد كند. خرده بورژوازي نه تنها بر عليه سرمايه بطور كلي نيست بلكه به آن بسيار علاقه هم دارد. و به هيچ وجه حاضر به اجتماعي كردن آن به ميل خود نيست

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است 

 

 



[1]  سازمان چ.ف.خ. با اين دسته مبارزه ايدئولوژيك داشته، و معتقد بود: «غير از كومه له كه در شرايط خاص كردستان بسترهاي فكري اش قابل بررسي است، هيچ يك از اينها پايگاهي در ميان كارگران و زحمتكشان و يا ديگر اقشار خلق ندارند و هويت تمامي آنها روشنفكري است، كه خود حكايت از پراتيك بسيار محدود طبقاتي آنها دارد، اين گرايش بيانگر تفكر دموكراتيك روشنفكران خرده بورژوازي است كه با نوعي ليبراليسم و آزاديخواهي در هم آميخته و در مواضع سياسي عملي در كنار ليبرالها قرار مي گيرند.» (بازمانده اي از دوران كودكي، «ريگاي گه ل» ، ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان،  ص23)

[2] سازمان چ.ف.خ. در بر خورد با اين بينش، و گروههاي  معتقد به آن، صراحتا در مقاله اي به مناسبت 19 بهمن چنين بر خورد كرد كه: « اينها مي كوشند حمايت از حاكميت را در جهت سياستهاي ضد شوروي و بزعم خود ضد امريكائي سمت دهند كه در مواضع عملي همواره متحد امپرياليزم آمريكا از آب در مي آيند. نظير مواضع عملي شان بر سر مسئله افغانستان، اينها در برخورد با ديگر جناحها ي حاكميت، از خرده بورژوازي تبعيت مي كنند. يعني مواضع مشخص تري از خرده بورژوازي حاكم در مقابل ليبرالها و باندهاي سرمايه انحصاري نمي گيرند. در يك كلام اينها دنباله روان و توجيه گران مواضع حاكميت اند. كه حزب خائن توده نماينده ي كهنه كار اين جريان است».  

[3] گروه اشرف دهقاني بيشتر بر «بورژوازي ملي» و «بورژوازي وابسته» تاكيد داشتند و اصطلاح «بورژوازي ليبرال» را يك واژه غلط و بي معني مثل صفت زايد شيريني بر شكر تعبير مي نمودند.

[4] شاخه كردستان سازمان در قسمتي از مقاله «بازمانده اي از دوران كودكي» چنين اعلام مي كند كه: «هم اكنون در راس نيروهائي كه در موضع مشترك با ما هستند، سازمان مجاهدين خلق ايران در طيف دموكراتهاي انقلابي قرار دارند و ما جهت دست يافتن به وحدت عمل، هرچه بيشتر بخاطر تشكيل جبهه ي متحد ضد امپرياليستي، با اين نيروها تلاش مي كنيم، و آنها را نزديكترين دوستان خود در جبهه ضد امپرياليستي مي دانيم.» ص 27

[5] نيمه اول سال60

[6] تا جائيكه بنده مطلع هستم، در اوايل انقلاب سيستم امنيتي و اطلاعاتي حاكميت، چندان متمركز نبوده و كميته هاي انقلاب يا سپاه پاسداران و حتي دادستاني انقلاب، هر يك براي خود بخش يا واحدي را براي كار اطلاعاتي داير كرده بودند، كه در اين ميان سپاه پاسداران بيش از ديگر ارگانهاي انقلاب فعاليت سيستماتيك اطلاعاتي داشت، لذا از آنجائيكه اطلاعات و جمع آوريهاي نگارنده در مسائل عملياتي چندان كافي  نبوده  لذا بعضاَ امكان اعلام نظر بر سر اينكه كدام يك از ارگانها در عمليات نقش داشتند نمي تواند مستند باشد مع الوصف به بيان واژه «مامورين امنيتي»  اكتفا مي نمائيم. 

[7] س چ.ف.خ. «كساني كه مورد خطاب كميته مركزي خائن حزب توده قرار گرفته اند، چريكهاي فدائي خلق نيستند»، انتشارات گروه اشرف، ص2 

[8] نقل از روزنامه نيسان ـ سال 1329، شماره 20   

[9]  س چ.ف.خ. «كساني كه مورد خطاب كميته مركزي خائن حزب توده قرار گرفته اند، چريكهاي فدائي خلق نيستند»، انتشارات گروه اشرف، ص7 .

[10] بعد از اين انشعاب جناح اكثريت با نام «سازمان فدائيان خلق» و جناح اقليت با همان نام قبلي يعني «سازمان چريكهاي فدائي خلق» فعاليت كردند، اما به همان نامهاي «اكثريت» و «اقليت» معروف شدند.

[11] «راه فدائي» ، 1358 ، شهريور ماه، شماره يك

 [12] راه فدائي : «نبرد ديكتاتوري» 1358

[13]  نشريه راه فدائي، 1358 ، مهرماه، شماره 2

[14] كليات، لنين، جلد چهارم، ص 356.

[15] «راه فدائي» ، 1358، آذر ماه ، شماره 5 صفحه 8

[16] همان منبع ص 9

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  9

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

تحليل فراكسيون «راه فدائي» از رابطه زيربنا و روبنا در جامعه

    در مباحث شناخت روبنا و زير بناي جامعه، فراكسيون «راه فدائي» اعتقاد به دو وجه مشخص روبنا، در جامعه داشت. و البته استدلالشان اين بود كه:  «ماركسيسم رو بنا را مشتمل بر وجه سياسي و حقوقي، ايدئولوژيك مي بيند. كه مجزا كردن اين وجوه در ارزيابي از رابطه ‹جامعه سياسي› و ‹جامعه مدني› حائز اهميت زيادي است.» اما در تحليلشان مي گفتند: «درجامعه طبقاتي، روبناي جامعه بطور كلي بر طبق منافع طبقه حاكم و در خدمت به زير بناي جامعه طبقاتي سامان مي يابد. و دولت كه يكي از اجزاء روبنا محسوب مي شود، نيز در مجموع ارگان اعمال قدرت يك طبقه (يعني طبقه حاكم) عليه طبقه ديگر (يعني طبقه محكوم) مي باشد. اما اگر چه روبنا در مجموع و در تحليل نهائي در انطباق با زير بنا شكل مي گيرد، ليكن خود داراي استقلال نسبي است.»[1]

     تحليل اين فراكسيون در مورد استقلال نسبي متأثر از نظريه انگلس بود، انگلس معتقد بود: «جامعه موجب پيدايش وظايف عمومي مشخصي مي شود كه از انجام آنها نمي تواند صرفنظر نمايد،افراديكه براي انجام اين وظايف تعيين مي شوند خود شاخه جديدي از تقسم كار در درون جامعه را تشكيل مي دهند. اين (وظايف) براي آنها منافع خاص و متفاوت از منافع كساني كه آنها را بكار گماردند، ايجاد مي كند كه باعث استقلالشان از قبلي ها (كه آنها را بكار گمارده بودند) مي شوند (بدين صورت) دولت ابقاء مي شود. از اين به بعد كارها بطريقي شبيه جريان مبادله كالا و يا همانند مبادلات پولي كه بعدا بوجود آمد انجام مي پذيرد. قدرت مستقل جديد (آنهائيكه تازه بكار گمارده شده اند) در حاليكه عمدتاَِ از حركت توليد تبعيت مي نمايند، بعلت استقلال نسبي ذاتي خود، آن استقلال نسبي كه زماني به او منتقل شد و تدريجاَ توسعه يافت بر اساس شرايط و جريان توليد، به نوبه خود عكس العمل نشان مي دهد.»

     در اينجا اگر ما نخواهيم نظريه انگلس را نقص گيري بر تئوري ماركس كه به وحدت زيربنا و روبنا معتقد بود بدانيم، اما بايد اذعان داشت كه: اين دو نظريه موجب بروز اختلاف تحليل در برخي از گروههاي ماركسيسي شده بود ازجمله «راه فدائي» كه متأثر از اين نظريه بود با گروه اشرف دهقاني اختلاف تحليل داشتند. بطوريكه گروه اشرف دهقاني تحليل مي كردند: «جامعه سرمايه داري وابسته است، قيام توده اي نيز نتوانست مناسبات سرمايه داري وابسته را سرنگون سازد، از اين رو مناسبات جامعه پس از قيام نيز سرمايه داري وابسته است و از آنجا كه دولت ابزار سركوب يك طبقه عليه طبقه ديگر است، و زير بنا نيز سرمايه داري وابسته است، پس روبناي سياسي كمپرادوري [وابسته] مي باشد.»

     اما «راه فدائي» با تاسي از نظريه انگلس، اين نگرش را، به عدم درك استقلال نسبي روبنا از زير بنا متهم مي كردند. از منظر «راه فدائي»، وحدت زير بنا و روبنا امري مكانيكي نبوده بلكه آن را پديده اي ديالكتيكي بيان مي كردند. لذا از نظر آنان: حاكميت سياسي امكان داشت جهت در هم شكستن زيربناي جامعه اقدام ننمايد، ليكن در انطباق با آن نيز نباشد.

     به عبارتي «راه فدائي» استقلال نسبي روبنا را در قبال زير بنا و نقش تعيين كننده زير بنا را نسبت به روبنا مطرح مي كرد.

برداشت «راه فدائي» از جامعه مدني

     از ديدگاه فراكسيون «راه فدائي»، جامعه سياسي «عموم»، و جامعه مدني «خصوص»، تلقي مي شد. با اين تعبير كه مي گفتند: «عوامل سن، موقعيت اجتماعي، حرفه ومذهب ربطي به شركت افراد در جامعه سياسي ندارد ولي در جامعه مدني اينان به مثابه عوامل تمايز عمل مي كنند اما ‹جامعه سياسي› در خدمت جامعه مدني بكار گرفته مي شود. يعني عموميت (جامعه سياسي) بايد در خدمت خصوص (جامعه مدني) قرار گيرد، او بايد مدافع مرز بنديهاي طبقات درون ‹جامعه مدني› باشد. بدينسان دموكراسي در جامعه سرمايه داري در شكل ظاهري آن به حد اكمل خويش مي رسد.»[2] از اين منظر، در چنين جامعه اي دولت، و بطور كلي جامعه سياسي، مي تواند به حد اكمل تكامل يافته، و «رهائي سياسي» را فراهم سازد.

     همچنين «راه فدائي» اين ديدگاه را چنين تعميم مي داد كه: «در تحت چنين مناسباتي ‹جامعه سياسي› از ‹جامعه مدني›، ضرورتا[3] بايد مستقل گردد»[4] و آنگاه ضرورت جدائي دين از سياست را نتيجه گيري مي كردند.

نقطه نظرات فراكسيون «راه فدائي» در تعريف و تبيين «دولت»

     «دولت، در جوامع استثماري طبقاتي، آلت حاكميت اقليتي استثمارگر بر اكثريتي استثمار شونده است» اين تعريف دولت، بطور اخص كلمه از ديدگاه «راه فدائي» بود.

     اما برداشتشان از آثار لنين و انگلس ملاحظاتي را نيز بر آن مي افزود، لذا مي گفتند: «در جوامع طبقاتي كه بنيان جامعه در جهت نفي استثمار مي باشد، دولت ابزار حاكميت اكثريت توده هاي زحمتكش عليه اقليتي استثمارگر است اما عليرغم اين تفاوت دولت در جوامع استثماري و جوامعي كه در جهت نفي استثمار حركت مي كنند (دموكراسي توده اي ـ سوسياليستي) داراي يك وجه اشتراك هستند و آن اينكه دولت ابزار حاكميت يك طبقه عليه طبقه ديگر است، اين خصلت دولت بطور اعم كلمه است.»[5]

     نظريات و تعاريفي كه «راه فدائي» در اين خصوص ارائه كرده است در واقع برداشت و تفسير نظريات لنين و انگلس است كه به آن اشاره مي شود.

     انگلس در كتاب «نقش قهر در تاريخ»، قهر را به دو دسته تقسيم كرده است، قهر سازمان يافته يا (دولت)، و قهر سازمان نيافته كه (قدرت توده هاي مردم)، مي باشد.

     لنين نيز گفته است: «دولت محصول و تجلي آشتي ناپذيري تضادهاي طبقاتي است»[6] كه خود لنين در توضيح اين نظريه، به نظريه انگلس تاكيد كرده، و مي گويد: «انگلس ضمن تراز بندي تجزيه و تحليل تاريخي خود مي گويد:دولت به هيچ وجه نيروئي نيست كه از خارج به جامعه تحميل شده باشد و نيز دولت بر خلاف ادعاي هگل ‹تحقق ايده اخلاق›، ‹نمودار و تحقق عقل› نيست، دولت محصول جامعه در پله معيني از تكامل آنست، وجود دولت اعترافي است به اينكه اين جامعه سردرگم تضادهاي لاينحلي با خود گرديده و به نيروهاي متقابل آشتي ناپذيري منشعب شده است كه خلاص از آن در يد قدرتش نيست و براي اينكه اين نيروهاي متقابل يعني اين طبقات داراي منافع اقتصادي متضاد در جريان مبارزه اي بي ثمر، يكديگر و خود جامعه را نبلعند نيروئي لازم آمد كه ظاهرا ما فوق جامعه قرار گرفته باشد، نيروئي كه از شدت تصادمات بكاهد و آن را در چهار چوب ‹نظم› محدود سازد. همين نيروئي كه از درون جامعه برون آمده ولي خود را مافوق آن قرار ميدهد و بيش از پيش با آن بيگانه مي شود، دولت است.»[7]

     ماركس نيز معتقد بود كه دولت ارگان سيادت طبقاتي، ارگان ستمگري يك طبقه بر طبقه ديگر و حاكي از ايجاد «نظمي» است كه اين ستمگري را با تعديل تصادمات طبقات، قانوني و استوار مي سازد.

     مع الوصف فراكسيون «راه فدائي» جمع بندي نظرات خود را در تبيين دولت چنين بيان مي كرد كه:

 1ـ «دولت بطور اعم ابزار حاكميت يك طبقه عليه طبقه ديگر است.»

2ـ «دولت بطور اخص در جوامع طبقاتي استثماري ابزار حاكميت اقليتي استثمارگر بر اكثريتي استثمار شونده است.»

3ـ «دولت، قهر سازمان يافته بوده و سلطه سياسي، طبقه اي كه از همه نيرومند تر بوده و داراي سلطه اقتصادي است، مي باشد.»[8]                                

سرانجام مبارزات ايدئولوژيكي «راه فدائي»، و انشعاب «اقليت» و «اكثريت» و ساير انشعابات

     بعد از سرايت اختلاف نظرهاي فراكسيون «راه فدائي» به اعضا و دخالت عوامل خارجي، از جمله نقش حزب توده، سازمان چريكهاي فدائي خلق در خرداد ماه 1359 به دو گروه اقليت و اكثريت[9] منشعب گرديدند. و بطوريكه قبلاَگفته شد جناح اكثريت، مواضع حزب توده را براي مبارزات خود اتخاذ كردند. و چند ماهي نگذشته بود كه خبر انشعاب ديگر در سازمان فدائيان خلق «اكثريت»، به گوش رسيد، و آن عبارت بود از انشعاب عده اي تحت رهبري فردي بنام مصطفي مدني. اين فرد، ابتدا با نام «اكثريت جناح چپ» از سازمان فدائيان خلق انشعاب نمود اما بلحاظ تشابه مواضع جديدشان به جناح «اقليت»، بعد از مدتي به آنها پيوست.

     در همين زمانها مركزيت سازمان فدائيان خلق (اكثريت)، با فراكسيون ديگري درگير بود. اين فراكسيون ـ كه بعدا به جناح «كشتگر و هليل رودي» معروف گرديدندـ بعلت اختلاف بر سر استقلال سازمان، از آن جدا شدند. و «فرخ نگهدار» كه حزب توده را به عنوان حزب طبقه كارگر قبول داشت، در راس تشكيلات سازمان فدائيان خلق (اكثريت) باقي ماند.[10]

سر انجام گروههاي «اكثريت» و «اقليت»  www.ahmadyaghma.blogfa.com

     بعد از گرايش اكثريت به «خط يك» ماركسيستي، و ضعف ايدئولوژيكي رهبران اين تشكل در پيروي از اين خط، سازمان فدائيان خلق، چسبيده به حزب توده و گام به گام آن حزب، حركت مي كردند. و خطوط سياسي خود را از پرسش و پاسخهاي نورالدين كيانوري (رهبر حزب توده ايران) اخذ مي نمودند.[11]

     اما نزديكي جناح فرخ نگهدار به حزب توده، و ضربه اي كه دستگاه امنيتي نظام، در اوائل سال 1362 بر آن حزب وارد آورد. سرنوشت سازمان را نيز متأثر نمود.

     مركزيت سازمان بعد از دستگيرشدن سران و رهبران حزب، ديگر نمي توانستند مواضع قبلي خود را ادامه دهند و از طرفي، با شرايط بسيار پيچيده اي  مواجه شده بودند. تحليلي كه سازمان از اين ضربه در بولتنهاي خود ارائه مي داد، تبليغ اين ديدگاه بود كه  «رژيم ايران به طرف امريكا حركت كرده است»[12]  البته اين تحليل، اساس خط فكري جريان موسوم به خط يك را تشكيل مي داد، چراكه معيار ضد امپرياليست بودن از منظر اين جريان، داشتن مواضع و روابط حسنه با حزب توده و اتحاد جماهير شوروي بود. لذا هيچ گروه و رژيمي نمي توانست ضمن مخالفت با اين حزب، يا اردوگاه سوسياليسم، خود را ضد امپرياليست معرفي كند. مع الوصف از نظر سازمان (اكثريت)، براي اثبات چرخش رژيم ايران به سمت امريكا، هيچ استدلالي محكمتر از اين نبود كه «حزب توده ايران مورد ضربه دستگاه امنيتي اين نظام قرار گرفته است».

     سازمان فدائيان خلق (اكثريت)، اعترافات سران حزب توده، و تشكيلات مخفي آن تشكيلات را در تلويزيون، و مطبوعات، (مبني بر خيانت به كشور و جاسوسي)، ناشي از شكنجه و نيز دوبلاژ صدا تعبير و تفسير نمودند، و هيچ وقت اعترافات و نقطه نظرات جديد اعضاي كميته مركزي حزب را تاييد نكردند. و حتي بيانات احسان طبري را، نوعي صدا گذاري بر روي تصاوير وي قلمداد نمودند.

     شعار سازمان در آن زمان اين بود: «جنگ را قطع كنيد مردم ما صلح مي خواهند»[13]  

     بعد از ضربه به حزب توده، سران سازمان (اكثريت) از كشور خارج شدند، و فرخ نگهدار، طي يك چرخش ناگهاني، با اشاره اي ضمني، به تاييد مشي مسلحانه جناح اقليت، و سازمان مجاهدين خلق، پرداخت. و جهت وحدت  با آنها، شرايطي را پيشنهاد كرد. ونهايتا به عضويت تشكيلات «جبهه متحد خلق» به سركردگي «سازمان مجاهدين خلق» كه معتقد و متكي به جنگ مسلحانه، و خط ترور بودند، در آمد. و اين پي آمد بر چيده شدن سمپاتهاي اين سازمان را، در داخل كشور براي دستگاه امنيتي فراهم كرد. هر چند كه هيچ يك از آنها روحيه جنگجوئي و درگيري با نظام را نداشتند.[14]

     بعد از فرو پاشي اتحاد جماهير شوروي ـ كه براي جريان خط يك  به عنوان اردوگاه سوسياليسم مطرح بودـ برخي از اعضا و طرفداران اين جريان، در خارج از كشور، با همان عناوين تشكيلاتي، فعاليتهاي سياسي دموكراتيك را به عنوان محور مبارزاتي خود  اتخاذ نموده اند.

 



[1] كتاب حاكميت انحصار طلبان و روند آن. كه «راه فدائي» اين كتاب را در تشريح مفصلتر كتاب «مبارزه با انحصار طلبي› در ديماه 58 به چاپ رساند.

[2] حاكميت انحصار طلبان و روند آن ،راه فدائي ، شماره 6 ، دي ماه 58 ، ص37

[3] لازم به توضيح است كه در خصوص ضرورت استقلال جامعه سياسي از جامعه مدني در نشريات اين فراكسيون استدلال يا توضيح اضافي ارائه نشده است.

[4] همان منبع

[5]  حاكميت انحصار طلبان و روند آن ،راه فدائي ، شماره 6 ، دي ماه 58 ، ص 103

[6] لنين : مقاله جامعه طبقاتي و دولت، مجموعه آثار، ص518

[7] لنين: مقاله منشا خانواده مالكيت خصوصي و دولت، مجموعه آثار.

[8] «راه فدائي» ، 1358، دي ماه ، شماره 6

[9] بعد از انشعاب جناح اكثريت كه مشي مسلحانه را نفي كرده بودند واژه «چريك» را از نام سازمان حذف نمودند.

[10] بعد از انشعاب فوق، حزب توده،  «كشتگر» و «هليل رودي» را به عنوان جناح توطئه گر مطرح مي نمود.

[11] سازمان در اين ايام نشريات مربوط به پرسش و پاسخ كيانوري را، به عنوان خط سازمان، در بين اعضا و هواداران خود پخش مي نمود.

[12] بولتن شماره يك و دو سازمان (اكثريت) بعد از ضربه به حزب توده

[13] قابل ذكر است كه: سازمان فدائيان خلق (اكثريت) در مبارزات سياسي خود، بر اجراي بند (ج) و بند (د) قانون اساسي بيشترين تاكيد را داشتند.

[14] هواداران فعال سازمان، در سال 1364 توسط سيستم  امنيتي كشور جلب ويا احضار گرديدند. و بعد از تخليه اطلاعاتي و اخذ تعهدات لازم آزاد، و يا بعضاَ به دستگاه قضائي معرفي شدند. كه پس از طي محكوميتهاي كوتاه مدت همگي آزاد گشتند. ذكر اين مطلب لازم است كه هواداران سازمان در داخل كشور را، عمدتا عناصر متعهد و دلسوز به ميهن تشكيل داده بودند، هر چند كه اغلب  افراد سياسي چنين روحيه اي داشتند. اما بعضا در انتخاب مسير خود، دچار بحران سياسي مي شدند.   ادامه دارد/

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  10

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

     و اما سازمان چريكهاي فدائي خلق (شاخه اقليت)، كه از فراكسيون «راه فدائي» تشكيل شده بود. در همان  ايام اول انشعاب، با كمبود كادر، سياسي ـ نظامي، مواجه گرديد. از طرفي بسته شدن دانشگاهها نيز اين گروه را همانند گروههاي سياسي ديگر، در جذب نيرو، دچار مشكل ساخت.[1] اين در شرايطي بود كه گروه با تبليغ و ترويج مشي مسلحانه، خود را بيش از ديگر گروههاي سياسي در معرض آسيب دروني و بيروني قرار داده بود.

     اعضاي گروه فوق، در خرداد سال 1360، همراه با عملياتهاي مسلحانه سازمان مجاهدين خلق، طرح «جوخه هاي رزمي» را عنوان نمودند. و به هوادارانشان خط ترور را به عنوان كار اصلي و تاكتيكي پيشنهاد كردند. اما با عكس العملهائي كه دستگاههاي پليسي و امنيتي در برابر متخاصمين، بعمل مي آوردند. وضعيت خود را براي وارد شدن به اين معركه، مناسب نديدند. لذا براي بررسي مجدد اوضاع كشور، و اتحاد نظر، كنكره اي را تشكيل دادند. در اين ايام دو ديدگاه متفاوت در بين اعضاي سازمان (اقليت) وجود داشت. يك ديدگاه چنين تحليل مي كرد كه: «ايران صحنه انقلاب دمكراتيك است، و در حال رشد مي باشد.» و دسته ديگر، به تعطيلي موقت سازمان جهت مصون ماندن از ضربات احتمالي پليس تاكيد داشتند. لذا اختلاف نظرها و درگيريهاي اين كنگره نيز، منجر به انشعاب مجدد دروني در سازمان چريكهاي فدائي خلق (شاخه اقليت) گرديد.[2]

انشعاب در تشكيلات س.چ.ف.خ. شاخه «اقليت»، و سرانجام آن

     به دنبال مباحثي كه مطرح شد، سازمان چريكهاي فدائي خلق (شاخه اقليت)، بعد از كنگره، يعني دقيقاَ در آذر ماه سال 1360 به دو گروه «اكثريت كميته مركزي» و «اقليت كميته مركزي» انشعاب يافتند. در اين ميان دوتن از اعضاي مهم كادر مركزي ـ كه در واقع از تشكيل دهندگان گروه بودندـ بكلي از سازمان كناره گيري كردند.

     بعد از اتمام كنگره، قطعنامه اي صادر گرديد. اين قطعنامه مشخص مي كرد كه: جناح، معتقد به ادامه مبارزات مسلحانه، يا همان  «اكثريت كميته مركزي» نظراتش را بر كنگره غالب ساخته است.

     بعد از اتمام كنگره، دستگاه امنيتي كشور ضربات سختي را بر اعضا و تشكيلات  جناح «اكثريت كميته مركزي» وارد ساخت. و تا جائيكه ما از آن اطلاع بدست آورديم، در ضربه اسفند ماه سال 60، ونيز در ضربه به تشكيلات در استان خوزستان و لرستان، گويا نزديك به دويست تن از افراد گروه دستگير شدند، مهمتر از همه ضربه به هيئت تحريريه «كميته مركزي» و مصاحبه هاي تلويزيوني اعضاي برجسته تشكل و ابراز ندامت آنان بود. كه ضربه روحي سختي را بر هواداران و سمپاتهاي تشكيلات وارد آورد. و همه اين موارد سبب شد كه بسياري از هواداران اين جريان، به انفعال كشيده شوند. بعدها عده ي اندكي از اعضاي اين گروه كه جان سالم از ضربات پليس سياسي بدر برده بودند. در مناطق كردستان جذب گروههاي مسلح ديگر، مثل حزب دمكرات يا  كومله شده و با آنان ادغام گشتند.

شكل گيري سازمان «پيكار در راه آزادي طبقه كارگر»    

     سازمان «پيكار» به عنوان سردمدار گروههاي مائوئيستي، از جانب حزب توده و ديگر تشكلهاي مخالف با وي، معرفي مي شد.

     اين سازمان، از سازمان «مجاهدين خلق» منشعب شده بود. ويا صحيح تر آنكه: با پيدايش سازمان «مجاهدين خلق» نطفه اين سازمان نيز بسته شده بود. جهت تفهيم موضوع، عليرغم تمايل اين جريده ـ به پردازش گروههاي غير ماركسيستي ـ شايسته بنظر مي رسد كه موضوع را تا حد ضرورت باز كنيم.

     در شكل گيري سازمان «مجاهدين خلق»، آقاي حنيف نژاد، بديع زادگان، حسين روحاني، مهندس عبدي نيك بين و سعيد محسن در صدد تنظيم ايدئولوژي (راستين توحيدي) بر آمدند. اولين اقدام اين تعداد از بنيانگذاران سازمان، اين بود كه به تحقيق دو اصل مهم يعني مكتب و رهبري بپردازند. لذا بعد از مطالعه قرآن و نهج البلاغه از يك بعد، و آثار ماركسيستي و مائوئيستي از بعد ديگر، آيات قرآن و مطالب نهج البلاغه را با متون ماركسيسم تاويل و تفسير نمودند، و نتيجه آنكه ايده هاي ماركس و لنين را در جهت راه انبيا دانستند، و كتابهاي «راه انبيا راه بشر»، كتاب «شناخت» و كتاب «اقتصاد به زبان ساده» (برگرفته شده از كاپيتال ماركس) را تدوين، و بدين شكل ايدئولوژي «بي طبقه توحيدي» را عرضه داشتند. همچنين در مورد مسئله دوم يعني موضوع رهبري، ضمن خلع صلاحيت رهبران مذهبي، روحانيت را معلول جامعه طبقاتي دانسته و اين قشر را مدافع بورژوازي معرفي نمودند.

     اما سه نوع طرز تفكر متفاوت بر تشكيل دهندگان سازمان حاكم بود. يك دسته صاحبان همان تفكر بودند كه بر ضرورت تلفيق اسلام و ماركسيسم اعتقاد داشتند. دسته دوم كساني بودند كه تحت تاثير عقايد ماركسيستي، نه تنها اسلام را قبول نداشتند، حتي ضرورتي هم براي اين تلفيق احساس نمي كردند. دسته سوم نيز ما بين اين دو جريان فكر مي كردند و در اقليت محض قرار داشتند از جمله اين افراد «صمديه لباف» و «شريف واقفي» بودند.[3]

     سال 52ـ 54 مقطعي بود كه سازمان از طرف ساواك ضربه خورده و اغلب كادر آن دستگير شده بودند. در اين ايام تقي شهرام و بهرام آرام از سردمداران دسته دوم،  بر تشكيلات خارج از زندان مسلط شده و ضمن حذف آيه اي كه در بالاي آرم سازمان طراحي شده بود، آن را يك سازمان ماركسيستي اعلام كردند.[4] اين افراد بعداَ «سازمان پيكاردر راه آزادي طبقه كارگر» را به عنوان نام تشكيلات خود انتخاب نمودند.          

نمونه مواضع و انشعابات در سازمان پيكار و روند آن

     سازمان پيكار از همان ابتداي امر با اختلافات دروني روبرو شد. لذا در سال 57 و قبل از پيروزي انقلاب دو گروه بنامهاي «نبرد براي رهائي طبقه كارگر» و گروه «اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه كارگر» از آن منشعب شدند، و در بين افراد سياسي به گروههاي ‹نبرد›[5] و ‹آرمان›[6] معروف گشتند.

     به دنبال اين انشعاب، سازمان پيكار از بدو پيروزي انقلاب، «مشي مسلحانه ي توده اي»، را به عنوان موضع گيري خود، در مقابل جمهوري اسلامي، اتخاذ نمود. اما در استان كردستان اقدامات عملي خود را در جنگ مسلحانه، دوشا دوش حزب دمكرات و بويژه كومله به منصه ظهور گذاشت.[7] شعار اين گروه از ابتداي پيروزي انقلاب سرنگوني حكومت جمهوري اسلامي بود.[8] لذا از اين جهت خود را پيشتازترين گروه، در صحنه مي دانست.

     اين سازمان در اسفند ماه سال 1357 كنگره اي تشكيل داد، تا ضمن آن به تحليل جمهوري اسلامي بپردازد. در اين كنگره عده اي از اعضاي سازمان بر «ضد انقلابي بودن جمهوري اسلامي» تاكيد كردند.[9] كه البته اين نظر غالب افراد گروه بود. و در مقابل تعدادي معتقد بودند كه: در ميان نظام دمكراتها هم وجود دارند. و نهايتا در پي همين كنگره نظر دادند كه: جمهوري اسلامي سه الي چهار ماه ديگر سقوط خواهد كرد.

     انشعاب كميته آذربايجان پيكار، در اوائل سال 59 با انتقاد از كادر مركزي صورت گرفت. اين كميته علت انشعاب را مبارزه نكردن سازمان پيكار با جمهوري اسلامي بيان داشت. و به دنبال اشغال سفارت امريكا توسط دانشجويان «پيرو خط امام»،  بلافاصله آن حركت را، توطئه حاكميت جهت انحراف افكار توده ها تحليل نمود.[10]

     يكي از موضع گيريها، و تاكتيك شاخص اين سازمان در زمان جنگ اين بود كه مي گفتند: «بايداز اين فرصت استفاده كرد و آن را تبديل به يك جنگ داخلي نمود»

     در اوج اختلافات بني صدر با «حزب جمهوري اسلامي»، و «خط رهبري»، سازمان پيكار، در بيانيه معروف به 110 علناَ فعاليت به نفع بني صدر را اعلام كرد.[11]

     اما بعد از بحران 30 خرداد 1360 و اقدامات متقابل دستگاههاي اطلاعاتي و امنيتي نظام با گروههاي مسلح،[12] من جمله سازمان «مجاهدين خلق»، سازمان پيكار در نشريات خود، بيش از گذشته به مبارزه مسلحانه توده اي تاكيد نمود. و ديگر مشي هاي مسلحانه ويا حركتهاي چريكي را نقد كرد. مثلاَ: در موقع انفجار حزب «جمهوري اسلامي»، اين حركت را چپ روي دانستند، و تصريح نمودند: «رژيم به تلافي از اين عمل همه ي گروهها را سركوب خواهد كرد.»

     اين تغيير رويه سازمان پيكار، و برخوردهائي كه دوگانه به نظر مي رسيد. باعث شد، كه كادر مركزي توسط اعضا زير سؤال روند. بطوريكه اعضاي سازمان، كادر مركزي را خائن خطاب نمودند.

     از طرفي سازمان در تير ماه سال 60، با ضربه دستگاه امنيتي كشور مواجه شد. و تعداد زيادي از اعضاي آن در شهرهاي مختلف دستگير و عده اي نيز در درگيريها كشته شدند. بطوريكه ديگر سازمان قادر به ادامه روند فعاليت خود نگشت. آنگاه به سه دسته منشعب گرديد.

     دسته اول كه به اعمال تروريستي و انفجارات متكي بوده و آن اقدامات را مثبت ارزيابي مي كردند؛ به «جناح انقلابي» معروف گشتند. اعضاي اين جناح، مركزيت سازمان را بكلي نفي مي كردند. دسته دوم خود را «ماركسيسم انقلابي» خواندند. و دسته سوم به عنوان جناح كميسيونرها يا «پيكار در دوجبهه» مطرح شدند. كه مواضع هر دو جناح را نفي مي كردند. اما دستگاه امنيتي با ضربه بهمن ماه همان سال، تقريباَ هر سه جناح را متلاشي كرد. الا تعدادي كه در شيراز با اعلام مواضع جديد، اظهار موجوديت نمودند، و نام خود را «سازمان كمونيستي پيكار» نهادند. كه البته اين عده نيز چندي بعد دستگير و برچيده شدند.

     در اين ميان مصاحبه هاي تلويزيوني عده اي از بنيانگذاران و اعضاي كادر مركزي پيكار، از جمله: حسين روحاني و عابديني، كه جنبه اعتراف و محكوم نمودن افكار گذشته خود و خط حاكم بر سازمان را داشت. ضربه روحي سختي را بر هواداران و اعضاي باقيمانده وارد كرد. لذا از اين تشكيلات بعدها هيچ اثر قابل ملاحظه اي  مشاهده نشد.    

     البته چند نفر از باقيماندگان اين گروه، به كردستان رفته و با بقاياي گروه «سهند»[13] و كومله (سازمان انقلابي زحمتكشان كردستان)، تشكيلاتي رابنام «حزب كمونيست ايران» بوجود آوردند. كه نقش قابل ملاحظه، و بقاي چنداني نداشت.

 

مواضع سازمان پيكار، نسبت به سازمان چريكهاي فدائي خلق 

     سازمان پيكار، كه به جريان خط سه معروف بود. سازمان چريكهاي فدائي خلق را به داشتن مواضع ناسالم اپورتونيستي،[14] و بخصوص رويزيونيستي، و گرايشات پاسيفيستي، متهم مي كرد. و اعتقاد به مشي چريكي را بمثابه يك مشي راديكال خرده بورژوايي و جدا از توده قلمداد مي نمود.[15] و توضيح مي داد: «عمليات چريكي، جدا از توده، به راهي مي رود كه طبقه كارگر را همچنان در خود و به حال خود رها مي كند(...) مشي چريكي تلاش مي كند كه در شرايطي كه توده ها خود در تجربه ي مبارزاتيشان به ضرورت سرنگوني قهر آميز رژيم حاكم نرسيده اند، با توسل به وسائل مصنوعي عمليات مسلحانه جدا از توده، آنها را به راه قهر آميز بكشاند(...) در حاليكه تجربه نشان داده است كه توده ها جز نظاره بر اعمال قهرمانانه ي آنها و حداكثر اظهار همبستگي معنوي با اين انقلابيون وارسته، عكس العمل ديگري نشان نخواهند داد.»[16] ادامه دارد/

 



[1] در آن ايام دانشگاهها براي تمامي جريانات سياسي اعم از موافق و مخالف نظام، مكاني مناسب براي تبليغ،بحث و جذب نيرو بشمار ميرفت. كه طي انقلاب فرهنگي اين مكانها براي مدتي تعطيل گرديدند.

[2] تحليل سياسي اين گروه و تقريباَ همه گروههاي سياسي م ـ ل در مقطع 59ـ60 اين بود كه: «قدرت حاكميت از دو جناح ارتجاع و ليبرالها تشكيل شده و در مجموع قدرت ليبرالها بسيار بيشتر است»

[3] در همان ايام اين دو نفر كشته شدند، كه بعد از انقلاب تقي شهرام (از افراد دسته دوم) به اتهام كشتن «لباف» و «واقفي» محاكمه و اعدام گرديد.

[4] در آن زمان، تشكيلات داخل زندان، از اين اقدام به عنوان كودتا در سازمان ياد كرد.

[5] در راس اين گروه، فردي بنام امير حسين احمديان قرار داشت، وي كه در رژيم شاه افسر زندان بود، تقي شهرام را از زندان فراري داد. اين گروه در ابتداي پيروزي انقلاب نشريه «نبرد» را منتشر مي نمود كه در همان اوايل فعاليت خود، جذب ديگر گروههاي خط سه (گروههاي مائوئيستي) گرديد و با آنان ادغام شد. نام كامل اين گروه «نبرد براي رهائي طبقه كارگر» بود.

26 گروه «آرمان در راه آزادي طبقه كارگر»  به رهبري تقي شهرام، با سازمان پيكار اختلاف نظرهائي داشتند كه در سال 58 با اعدام تقي شهرام (به اتهام ترور صمديه لباف و شريف واقفي)، اين گروه توانست مدت كوتاهي را با حمايتهاي، گروه «سهند» فعاليت نمايد. اما بعد از قطع اين  پشتيباني (از نظر تداركاتي)  ديگر گروه فوق قادر به بقاي خود نگشت، و از بين رفت.

[7] اين سازمان، كليه اقدامات مربوط به عملياتهاي نظامي ـ از جمله آمار خبري كشته شدگان ارتش بويژه سپاه پاسداران در منطقه كردستان ـ را در نشريه پيكار، ارگان سازمان، چاپ و منتشر مي كرد. اما موضع گيريهاي تئوريك سازمان پيكار جنبه ديگري داشت. مثلاَ س. چ. ف. خ. را كه نسبت به مسائل كردستان دخيل بودند، به داشتن ديد ايدئاليستي، و اومانيستي خرده بورژوائي، متهم كرده، و چنين مي گفتند: «كمونيستها هيچگاه آرمان مبارزه براي امر پرولتاريا و زحمتكشان را با ايده هاي تجريدي و اومانيستي دفاع از ‹محرومان، مظلومان، ستمديدگان› مخدوش نمي كند.» مع الوصف نگارنده در برخي  مطالبي كه بنظرمتناقض مي رسند، مقصر نمي باشد. 

[8] از جمله اين شعارها بدين  مضمون بود: «سرنگون باد رژيم ارتجاعي جمهوري اسلامي» ويا «كاروان سرخ صدها شهيد كمونيست و انقلابي، ناقوس مرگ رژيم را مي نوازد.» 

[9] در آن مقطع هنوز رفراندم جمهوري اسلامي برگزار نشده بود.

[10] همين نظر را ديگر گروههاي چپ راديكال از جمله شاخه اشرف دهقاني نيز داشتند.

[11] از آنجائيكه مواضع سازمان، در نشريه شماره 110 پيكار، اعلام شده بود. لذا اين موضع گيري در بين عناصر سياسي به بيانيه 110 معروف گشت.

[12] بعد از اين تاريخ، فعاليتهاي تمامي گروههاي مخالف نظام، شكل كامل مخفيانه بخود گرفت.

[13] يك گروه ماركسيستي ديگر كه زير نظر «ديويد بافي» اقتصاددان استاد دانشگاه انگليس، ماركسيسم را آموخته و در سال 57 يعني حول و حوش پيروزي انقلاب به ايران باز گشته بودند، و محفلي ماركسيستي بنام «سهند» را تشكيل داده بودند. و به صورت هسته هوادار تشكل «اتحاد مبارزان در راه آرمان طبقه كارگر» فعاليت مي نمودند، و بعدها به صورت مستقل به عضو گيري پرداخته و توانستند تعدادي از نيروهاي گروههاي «خط سه» را به خود جذب، و با نام «سازمان اتحاد مبارزان كمونيست» اعلام موجوديت كنند. 

[14] سازمان پيكار، به استقرار ديكتاتوري دموكراتيك خلق معتقد بود. و فعاليتهايشان در مسير برقراري «جمهوري دموكراتيك» عنوان، و تبليغ مي شد.

[15] قبلا راجع به وجه تباين مشي چريكي، و مشي مسلحانه توده اي، بحث كرده ايم.

[16] نشريه پيكار، سال 59، ارديبهشت ماه

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  11

قسمت یازدهم                     برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

بطوريكه قبلاَ گفته شد، پيكاريها به تدارك قيام، و مبارزه مسلحانه توده اي معتقد بودند. و آن را متفاوت از مشي چريكي سازمان چريكهاي فدائي خلق، تبيين مي نمودند.

     اين سازمان اعتقاد داشت كه: قبل از آغاز قيام مسلحانه بايد با تبليغ و ترويج وسيع، مفهوم و ضرورت قيام مسلحانه، و آگاه كردن توده ها از اجتناب ناپذيري اين اقدام، تدارك گردد. به اين معنا كه، كمونيستها مي بايست توضيح ضرورت عملي قيام مسلحانه را در مركز ثقل فعاليت تبليغي و ترويجي خود قرار دهند، و روحيه رزمي و فداكار توده ها را افزايش داده و توده ها را از نظر روحي و عملي نسبت بدست زدن به تعرض قطعي، و به آخر رساندن نبرد مسلحانه، آماده نمايند. براي اين كار، آنان بر ضرورت امر تشكيلات و سازماندهي توده ها و تحكيم پايه هاي سازماني خود در ميان توده ها و در راس آنها طبقه كارگر، تاكيد داشتند. همچنين از وظايف خود در اين دوره، فراهم كردن سلاح براي نبرد قطعي، و تسليح توده هاي آماده نبرد، و آموزش نظامي دسته هاي پيشرو توده اي را بر مي شمردند. اما هميشه مبارزه مسلحانه را براي زماني مناسب مي ديدند كه جميع شرايط و عوامل مساعد و لازم براي تحقق آن فراهم باشد.[1]

     اين سازمان، مشي ايدئولوژيك احمدزاده را ضد رويزيونيستي ارزيابي كرده و مي پذيرفت[2] ولي بيژن جزني را به داشتن ويژگيها و مواضع انحرافي و سازشكارانه در برابر رويزيونيسم جهاني، متهم مي كرد. لذا سا زمان چ. ف. خ. را كه از مشي جزني، در آن مقطع پيروي مي كرد. محكوم مي نمود.[3] در همين خصوص مي گفتند: « پذيرش نقطه نظرات رفيق جزني از سوي سازمان چ.ف..خ. و جايگزيني آن به جاي نظرات احمدزاده، اگر در زمينه خط مشي تاكتيكي، گامي به سوي پيچيده تر كردن مشي چريكي و انطباق آن با شرايط سياسي در حال تكوين جامعه محسوب مي شد، در زمينه برنامه سياسي عبارت بود از: گرايش و برداشتن گامي به سمت شعارهاي بورژوا ليبرال، و عقب نشيني از مواضع انقلابي و دموكراتيك گذشته اين سازمان، لذا شعار استراتژيك سازمان چ.ف. خ. در مضمون ‹نبرد با ديكتاتوري شاه› يك شعار تسليم طلبانه و رفرميستي و يك انحراف در برنامه سياسي سازمان پس از پذيرش نقطه نظرات جزني بوده[4] و اين شعار به جاي شعار ‹مبارزه با رژيم سرمايه داري وابسته به امپرياليسم› متجلي مي گشت.»

برداشت سازمان پيكار از خط احمدزاده و خط جزني، حاكم بر س.چ.ف. خ. 

     به دنبال كشف بمب هسته اي در روسيه، كنفرانس 81 حزب كمونيستي و كارگري جهان، در سال 1960 تشكيل شد. مخالفين جريان بمب هسته اي كه تحليل مي كردند: «بمب هسته اي تر و خشك را با هم مي سوزاند و هم بورژوازي و پرولتاريا و هم مبارزه اين دو را از صحنه عالم حذف مي كند» در برابر جريان اول كه آن را رويزيونيسم خروشچف قلمداد مي كردند، موضع گرفته و از آن منشعب شدند. اين آنتاگونيسم (به اصطلاح سياسي) در ايران پس از پلنوم چهارم در 1336 و بويژه از سال 1339 به بعد در درون حزب توده ايران منعكس گرديد. و موجب شد عده اي از كمونيستها، از جمله مسعود احمدزاده با اين تحليل كه موضوع فوق «مرزبندي بين ماركسيسم لنينيسم ا ز يك طرف و رويزيونيسم  [تجديد نظر طلبي] و اپورتونيسم [فرصت طلبي] از طرف ديگر در مقياس بين المللي است» سلب اعتماد خود را صرفاَ از حزب توده اعلام دارد؛ و آنگاه كتاب «مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك» را نوشت. كه بعدا به مشي احمدزاده در بين كمونيستهاي ايران معروف شد. كه از اين مقطع به بعد را، سازمان پيكار به «جنبش نوين كمونيستي ايران» تعبير كرده، و بر آن به عنوان يك گرايش ايدئولوژيك، در مقابل ارتداد از ماركسيسم و ايدئولوژي بورژوائي رويزيونيسم نگاه كرد. با اين ملاحظات كه معتقد بود جنبش نوين كمونيستي ايران در اولين قدمهاي خود اساساَ دچار اپورتونيسم چپ، يعني آوانتوريسم در سياست، و مشي سياسي شده است. و البته منظور خود را با چنين جملاتي مطرح مي كردند:

     «در سالهاي چهل كه كاستريسم[5] به عنوان شكل جديدي از آوانتوريسم در جنبش انقلابي جهان رواج يافته بود، گروه احمد زاده از مشي سياسي كاستريسم تاثير گرفت (هرچند كه) با انحراف ايدئولوژيك آن مرزبندي داشت.»

     بدين ترتيب مشي «سياسي» احمد زاده، و پيروان آن، مورد تاييد سازمان پيكار نبود. ريشه اصلي اين اختلاف اين بود كه، به اعتقاد سازمان پيكار: «مشي چريكي هرگونه ارتباط روشنفكر را با توده از بين مي برد، نقش تئوري و عنصر آگاه را تحقيرمي كرد، اجازه به جريان افتادن مبارزه ايدئولوژيك را در درون سازمان نمي داد [لذا] مرزهاي ايدئولوژيك آرام آرام كم رنگ تر و كم رنگ تر شده و معيارهاي ايدئولوژيك اهميت خود را از دست داده و ايدئولوژي فداي سياست مي گشت، [آنگاه] معيار نه اصول م.ل، بلكه ‹پرستش تفنگ› خارج از زمان و مكان شد(...)»[6]

     سازمان پيكار از گذشته سازمان چ. ف. خ. انتقاد بسياري مي كرد. كه به برخي ديگر از آن اشاره خواهيم كرد. از جمله اينكه مي گفتند: «ماركسيست لنينيستهائي كه در اين سازمان گرد آمده بودند، در تناقض آشكار با ايدئولوژي خود، يعني ماركسيسم ـ لنينسم، در سياست منطبق با دموكراتهاي خرده بورژوا حركت مي كردند، آنها نه مانند م.ل. ها از موقعيت عيني طبقات، بلكه مانند خرده بورژواها از روي توهمات ذهني خود دست بعمل سياسي مي زدند، آنها نه مانند م.ل.، بلكه مانند دموكراتهاي خرده بورژوا، راه مبارزه فردي راه مبارزه مسلحانه جدا از توده، راه فوران روحيه ي آتشين مزاج روشنفكران خرده بورژوا و راه توليد كننده كوچك آسيمه سر و ديوانه شده را كه برابر فشار توليد بزرگ سر خود را به ديوار مي زند، در پيش گرفت، آنها در روش سياسي دموكرات خرده بورژوا، ولي در ايدئولوژي م.ل. بودند، اين تضادي بود كه سازمان چريكهاي فدائي خلق تا پيش از غلبه قطعي مشي جزني با آن روبرو بود.

     پيكار از تغيير مواضع سازمان در آن ايام (سال54) اين گونه ياد مي كند كه: سازمان در اوائل سال 54 تجربيات خود را در توده اي كردن مبارزه مسلحانه پشت سر مي گذاشت اما وقتي خط جزني بر خط احمد زاده و عليرضا نابدل غلبه كرد، و مخالفتهاي حميد مؤمني نيز نتوانست چاره ساز باشد، «سازمان به دامان ناسيوناليسم خرده بورژوائي در غلطيد» و به مشي ايدئولوژيك سانتريستي تغيير موضع يافت.[7] پيكار در خصوص خرسندي حزب توده از اين تغيير رويه سازمان چ.ف.خ.، به اعلاميه توضيحي اعدام «عباس شهرياري» كه در سال 54 نوشته شده بود، و موضع گيري جديد سازمان را در مورد حزب نشان مي داد[8] تصريح مي كند: «حزب توده[9] جريان اين چرخش را كه به قول چپ روها يك چرخش به سوي سانتريسم بود درك مي كردند، لذا طي نامه اي كه به چريكهاي فدائي خلق فرستادند چنين نوشتند... يك روند تجديد انديشه در سازمان شما در حال گسترش است...، فدائيان در جواب اين چنين نوشتند: اگر آنان [رهبران حزب توده] شكل خود را با محتواي خود همگون سازند، تابلوي «حزب توده» را كه به تاريخ پيوسته است به دور اندازند و عناصر صديق دورو بر خود را كه علاقمند بكار انقلابي هستند رها كنند و آنگاه خود به عنوان يك سازمان ضد رژيم به سهم خويش در مبارزه ي ضد امپرياليستي خلق ما از طريق افشاي رژيم و اربابان امپرياليستي اش و كمابيش ترويج شناخت علمي در ميان نيروهائي از خلق (حتي روشنفكران خارج از كشور) بوسيله ترجمه و تاليف كتاب و مجله و غيره كمك كنند بي شك مورد حمايت ما قرار خواهند گرفت»[10]              

تحليل سازمان پيكار از سقوط رژيم شاه، و عدم تاثير تشكلهاي سياسي در روند آن

     سازمان پيكار اذعان مي كرد كه:  «در سقوط شاه عليرغم تمام اصول و احكام فوق، قيام مسلحانه توده اي، خارج از اراده رهبران جنبش، و در ميان بهت و حيرت كمونيستها، با يك خيزش همگاني از طرف توده هائي كه رهبران خود و نيروهاي آگاه جامعه را فرسنگها پشت سر گذاشته بودند، آغاز گرديد.»[11]

     به دنبال اين تحليل تاكيد مي كردند كه: «صداقت انقلابي حكم مي كند تا نيروها و تشكل هاي ماركسيست لنينيستي و انقلابي، به بررسي آن شرايط و زمينه هائي بنشينند كه موجبات ايجاد اين فاصله عظيم ميان آنها و جنبش توده ها و عقب ماندگي مفرط از ارزيابي شرايط انقلابي جامعه، را فراهم ساخت.»[12] 

     در همين رابطه مطرح مي كردند كه: «جنبش نوين كمونيستي ايران هنوز نتوانسته بافت تشكيلات كارگري يافته و با جنبش خود بخودي كارگران در آميزد[13] ولي از ابتداي پيدايش خود به عنوان يك گرايش ايدئولوژيك داراي ماهيت و تعريف مشخص بوده است.»

     اين ديدگاه توضيح مي داد كه حزب كارگري بريتانيا پايه در اتحاديه هاي كارخانجات و كارگران دفتري دارد، اما بدليل حاكميت ايدئولوژي غير پرولتري در آن زائده بورژوازي است، لذا به اين نتيجه مي رسيد كه: «بافت تشكيلاتي كارگري مستقل از بافت تشكيلاتي خرده بورژوائي است لذا گرايش ايدئولوژيك پرولتري نيز مستقل از گرايش ايدئولوژيك غير پرولتري است.»

تعبير سازمان پيكار از واژه «رويزيونيست»

     سازمان پيكار در مورد «تجديد نظر طلبي» در اصول ماركسيسم، اينگونه نظر مي داد كه: «رويزيونيسم اصول تئوريك ماركسيسم را وارونه مي كند تئوري مبارزه طبقاتي و ضرورت ديكتاتوري پرولتاريا را به اسم ‹شرايط ويژه› نفي مي سازد، و به جاي آن تئوري آشتي طبقاتي و دموكراسي تمام خلقي مي گذارد، رويزيونيسم جنبش كارگري را به صورت زائده ارتجاع و ليبراليسم خيانت پيشه در مي آورد از اين رو رويزيونيسم نه فقط انحراف از ماركسيسم، بلكه ارتداد از آئين پرولتاريا و ارتداد ايدئولوژي است(...) رويزيونيسم در ماهيت با ماركسيسم متفاوت است، حال آنكه انحراف ‹چپ› يا ‹راست› در ماركسيسم، تنها يك تطابق در مشي سياسي بين ماركسيستها و غير ماركسيستهاست. عقابهاي ماركسيست ـ لنينيست گاهي در اثر انحرافات جايگاه خود را گم كرده و تا سطح مرغ خانگي بورژوا يا خرده بورژوا پائين مي آيند[14] ولي هرگز ماهيت آنها تا هنگامي كه نسبت به اصول ايدئولوژيك پشت پا نزده اند، تغيير نيافته و كماكان عقاب هستند»



[1]  مبارزه مسلحانه توده اي، ارگان سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر، ص 255

[2] سازمان پيكار چنين برداشت مي كرد كه: سازمان چ.ف. خ. تا وقتي كه مشي ايدئولوژيك سياسي احمدزاده در آن غلبه داشت، در سياست به انحراف آوانتوريسم دچار بودند. به عبارتي سازمان پيكار فقط مشي «ايدئولوژيكي» احمدزاده را قبول مي كرد. كه بعدا در مورد آن صحبت خواهيم كرد.

[3] اختلاف نظر سازمان پيكار با سازمان چريكهاي فدائي خلق، تا حدي  بنيادين و عميق بود كه سازمان پيكار صراحتا اذعان مي كرد: «كمونيستها هيچگاه مفهوم روشنفكر انقلابي طرفدار طبقه كارگر را تا حد ‹فدائي خلق› و عياراني كه بنا به جوهر خود هميشه يار محرومانند تنزل نخواهند داد.» 

[4] يكي از علل مخالفت پيكار با بيژن جزني اين بود كه، پيكاريها مي گفتند: «بيژن جزني فرموله كننده نبرد با ديكتاتوري فردي شاه است كه اين شعار استراتژيك به جاي آنكه به ماهيت حاكميت رژيم كه وابستگي به امپرياليسم بود بپردازد، يكسره در دامان ليبراليسم افتاده، و مانند رويزيونيستها، ليبرالها، و خائنين به خلق، مساله ديكتاتوري فردي شاه را عمده كرده است.»

[5] مشي فيدل كاسترو رهبر كوبا

[6] همان منبع، ص 241

[7] يكي از محل نزاع سازمان پيكار با خط جزني اين بود كه، پيكاريها مي گفتند: جزني اختلاف نظر بر سر مسير انقلاب يا مسير ساختمان سوسياليسم را ناشي از مقدورات متفاوت اين كشورهاي سوسياليستي و برنامه هاي اقتصادي متفاوت و استراتژي جهاني آنها مي داند يعني «وي اختلاف ايدئولوژيك م.ل. ها و رويزيونيستها را فقط در منفعت مادي طرفين خلاصه مي كند». بعبارتي منتقد بودند كه: جزني هيچگونه ريشه طبقاتي را در اين تحليل لحاظ نمي كند.

[8] در آن اعلاميه چريكهاي فدائي خلق اعلام كرده اند: «حزب توده در نهايت امر، يك سازمان محدود سياسي روشنفكري ضد رژيم است»

[9] سازمان پيكار، حزب توده را رويزيونيست و جاده صاف كن دشمنان طبقاتي طبقه كارگر مي دانست و از آنها به عنوان ناسيوناليستهاي خرده بورژوا  ياد مي كرد كه به مشي سياسي و بينش تمام خلقي آوانتريستي اعتقاد دارند. لذا حزب توده را اصلاَ در رديف نيروهاي كمونيست قرار نمي داد. و صراحتا اعلام مي كردند: «آنچه كه حزب توده را تحرك مي بخشد و محور هستي آن را مشخص مي سازد چاكري و دريوزگي در قبال سوسيال امپرياليسم شوروي، پاسخگوئي به منافع آن و تاييد سياست تجاوزگرانه آن است»

[10] همان منبع، ص78

[11] مبارزه مسلحانه توده اي، ارگان سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر، ص55

[12] همان منبع و همان صفحه

[13] تحليل پيكار اين بود كه: آزادي طبقه كارگر فقط بدست خود كارگران مي تواند انجام گيرد، بدون آگاهي و تشكل توده ها، بدون آماده نمودن و پرورش آنها ا ز راه مبارزه طبقاتي آشكار بر ضد تمام بورژوازي، كوچكترين سخني درباره انقلاب سوسياليستي نمي تواند در ميان باشد. و بر اين عقيده بودند كه: «فعلا توده هاي مردم كه داراي تمايلات دموكراتيك هستند از سوسياليسم خيلي دورند لذا نمي توان برنامه حداكثر را به اين زودي اجرا نمود.»

[14] قابل ذكر است كه، اين قسمت از ديدگاه پيكار مربوط به مطلب لنين در سال 1920 در دومين كنگره بين المللي كمونيستي، مي باشد كه در آن آمده است: «كمونيستها نيز خطا مي كنند برخي عقابها به سطح مرغ خانگي تنزل مي كنند، ليكن مرغهاي خانگي هيچ وقت به بلند پروازي عقابها نمي رسند بگذار رويزيونيستها با حسرت خيره شوند»

ادامه دارد/ 

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  12

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

ويژگيهاي سازمان پيكار، يا جريان خط سه

     «خط سه» به آن دسته از گروههاي ماركسيستي اطلاق مي شد كه اتحاد جماهير شوروي را به عنوان اردوگاه سوسياليسم نمي شناختند و تز سوسيال امپرياليسم، مائو تسه دون (رهبر چين) را در مورد آن قبول داشتند.[1]

     دومين ويژگيهاي اين جريان، مرزبندي شديد با اتحاد جماهيرشوروي و حزب توده ايران بود[2].

     سومين ويژگي آنها به خصوص سازمان پيكار مرز بندي با تئوري «سه جهان» بود، بطوريكه سازمان پيكار تز «سه جهان» را رويزيونيستي و متعلق به رويزيونيسم چين مي دانست. كه در اين زمينه، با «حزب كار» كشور آلباني هم عقيده بود.[3]                      

پيدايش «مائوئيسم» در ايران

     بعد از انقلاب چين، نويسنده اي در مجله «نيوزويك»، راه كار جديدي  براي مقابله با جهان كمونيستي ارائه داد. وي در اكتبر 1950 ـ به مناسبت اولين سالگرد تشكيل جمهوري خلق چين ـ  مقاله اي نوشت، و در آن تصريح نمود كه: مائوتسه دون قبل از اينكه كمونيست باشد يك ناسيوناليست چيني است. و تاكيد كرد كه دولتهاي غربي مي توانند از ناسيوناليسم شديد مائو، جهت قراردادن وي در مقابل شوروي استفاده نمايند. بسياري از تحليلگران سياسي اين راه كار را پذيرفتند. حتي بر اساس اعتقاد برخي از عناصر سياسي، رژيم شاه نيز همين سياست را استراتژي ضد كمونيستي خود نمود. چرا كه نسبت به چاپ ترجمه ي مقاله فوق در شماره 22 مهرماه 1329 روزنامه اطلاعات، رغبت نشان داد. در آن زمان اين سياست ا ز نظر جريانات كمونيستي (حزب توده) غير عملي قلمداد مي شد، ولي گذشت زمان آنها را به اعتراف وا داشت بطوريكه ف. م جوانشير در كتاب مائوئيسم و بازتاب آن در ايران راجع به تحليل روزنامه نيوزويك مبني بر مؤثر و عملي بودن ا ين سياست  نوشت: «(...)علاقه ي آتشين همه مبارزين ايراني و بويژه اعضاي حزب توده به جنبش انقلابي چين، و اميد به آينده اين جنبش، عظيم تر از آن بود كه جائي براي تامل در اين گونه مطالب باقي گذارد. اما امروز وقتي اين مقاله را مي خوانيم پيش گوئي هاي نويسنده در نظر اول معجزه آسا مي آيد. راستي نويسنده ي ‹نيوزويك› از كجا به چنين علم اليقيني دست يافته بود؟»

     جوانشير، زماني به عمق مقاله نيوزويك پي برده بود كه چين مائوئي از سياست نظامي گري ايران در خليج فارس و از سياست ايران عليه اتحادشوروي، عراق و افغانستان حمايت مي كرد، و آن زمان ايران و چين بطور عمده سياست واحدي را در شبه قاره هند و اقيانوس هند پيش مي بردند. دولت چين از ضرورت تقويت تسليحاتي ايران بدون هر گونه ملاحظه اي حمايت مي كرد، و گروههاي مائوئيستي بويژه «توفان»[4] تئوري دو ابر قدرت را برجسته مي نمودند كه به موجب اين تئوري اصل مسئله، مقابله با ابر قدرتها و قبل از همه با اتحاد جماهيرشوروي بود. لذا همه چيز از جمله مبارزات ضد امپرياليستي و مبارزات طبقاتي درون هر كشور بايد تابع استراتژي عمومي مبارزه با دو ابر قدرت مي شد، بطوريكه «توفان» به صراحت اعلام مي كرد كه: مسئله اساسي در ايران برانداختن رژيم ضد ملي و ضد دموكراتيك نيست، بلكه مقابله با نفوذ دو ابر قدرت است، و از آنجا كه يكي از ابر قدرتها يعني اتحادجماهير شوروي خطرناكتر و متجاوزتر است، بايد همه نيروها عليه آن متحد شوند.

     و اينجاست كه زندگي نامه مائوتسه دون توسط حزب توده، و با قلم جوانشير، زير رو مي شود، تا نقاط ضعفي از آن براي مخدوش نمودن وجهه و اعتبار سياسي مائوئيستها كشف و ثبت گردد.

از «سازمان انقلابي» تا «حزب رنجبران» (از جريانات خط سوم)

     بطوري كه گفته شد، اختلافاتي كه از سال 1341 بين چين و شوروي بروز كرد، سبب شد كه طرفداران دو كشور مواضع خود را از هم تفكيك نمايند. لذا از اين تاريخ به بعد، احزاب كمونيستي در جهان دستخوش انشعابات فراواني شدند.[5] در ايران نيز حركتي از جانب برخي از اعضاي حزب توده از جمله قاسمي، فروتن، پرويز نيكخواه و كوروش لاشائي، بوجود آمد. اين افراد تشكلي را تحت عنوان «سازمان انقلابي» پي ريزي كردند تا زمينه ساز حركتهاي مائوئيستي در ايران بشوند.

     از آنجائيكه دو خط فكري متفاوت بر سردمداران اين سازمان حاكم بود،[6] لذا در همان اوايل، فروتن و قاسمي از سازمان انقلابي كناره گيري كرده، و به حزب كمونيست كارگران و دهقانان (توفان) پيوستند.

     ارتباطات كوروش لاشائي و دو تن ديگر از سازمان انقلابي، با حزب كمونيست چين، زمينه هائي را فراهم ساخت تا چند نفر از افراد سازمان جهت آموزش دوره ي چريكي عازم چين شوند.[7] هم زمان با اين اقدام، تماسهائي هم با نمايندگان كوبا گرفته مي شود، و نتيجه گرفته مي شود كه در سال 1345 چند نفر از افراد اعزامي به چين، جهت گذرانيدن همان دوره ها، به كشور كوبا تغيير مكان دهند. ولي اين مسئله نيز موجب بروز اختلاف ديگري در بين اعضاي گروه مي شود.[8] بطوريكه سازمان به دو گروه منشعب مي گردد.

     در سال 1349 كه روابط ايران با چين صميمانه شده بود، گروه در خارج از كشور دچار بحران دروني مي شود. يعني برخي از افراد گروه، برخلاف عده ي ديگر، نظريه رهبران چين را مبني بر ترقي رژيم ايران (در عرصه اصلاحات ارضي) مي پذيرفتند،[9]  سازمان در نهايت تصميم مي گيرد تا گروهي را براي بررسي اوضاع ايران به داخل كشور اعزام نمايد. بدين سان دو نفر به اسامي پرويز واعظ زاده و پارسا نژاد مامور تحقيق موارد فوق مي شوند.

     پارسا نژاد بعد از مطالعه اوضاع ايران، طرفدار انقلاب سفيد شاه مي شود. و به اين نتيجه مي رسد كه نظر حزب كمونيست چين در مورد اصلاحات ارضي و ساير اصلاحات در ايران درست است.[10] اما واعظ زاده به اين نتيجه مي رسد كه بايستي با رژيم مبارزه كرد، لذا اقدام به ايجاد يك شبكه بيست نفره از هواداران مينمايد. كه در اندك مدت، گروه فوق توسط ساواك كشف و خود واعظ زاده كشته مي شود.

     كوروش لاشائي، هم از جمله افرادي بود كه در خارج از كشور معتقد به مبارزه با رژيم بود. اما وقتي به ايران آمد به اين نتيجه رسيد كه كشور در حال ترقي است، لذا او هم مانند پارسانژاد و نيكخواه به همكاري با رژيم شاه پرداخت، در همين راستا  نيكخواه به مقامات عالي دولتي نيز رسيد.

     بعد از انقلاب، اين گروه با نام «حزب رنجبران» وارد كشور شده، و در مسير فعاليت خود ـ كه ابتدا انقلاب را تاييد مي كردندـ اقدام به ايجاد گروههاي كوچك (تحت پوشش) نمودند. از جمله ايجاد تشكلهائي بنامهاي «سازمان جوانان انقلابي» به همراه نشريه جوانان انقلابي، جمعيت زنان ايران، انجمن ملي دانشجويان، انجمن معلمين ايران، اتحاد رزم، كانونهاي دموكراتيك دانش آموزي، سازمان كمونرها، كميته دفاع از افغانستان، «جنبش جوانان و دانشجويان انقلابي» و كنفدراسيون جهاني محصلين، با نشريه هائي بنامهاي: رنجبر،ماهنامه خلق، هفده شهريور، جرقه، شانزده آذر، از فعاليتهاي اين گروه محسوب مي شدند.[11]

مواضع حزب رنجبران بعد از عزل رياست جمهور ابوالحسن بني صدر

     مواضع اين گروه تا زمان عزل بني صدر از پست رياست جمهوري، صرفا سياسي و در جهت حمايت و پشتيباني از ايشان بود. اما بعد از عزل بني صدر، ضمن تبليغ وابستگي حكومت ايران به امريكا و شوروي،[12] مواضع گروه به مشي مسلحانه تغيير يافت. با اين تحليل كه: «در شرايط كنوني تنها يك ضربه آخر براي فرو ريختن جمهوري اسلامي كافيست و ما بايد اين ضربه آخر را وارد كنيم» مع الوصف تشكل فوق با خط مشي جديد اقدام به راه اندازي گروه جنگل و آغاز جنگ مسلحانه با جمهوري اسلامي نمود.

حزب رنجبران و جنگلهاي شمال

    گروه بعد از رسيدن به مواضع مشي مسلحانه، مشي مائو را با هدف محاصره شهرها از روستاها، به عنوان تاكتيك خود مشخص نمود. لذا كادرهاي ابتدائي تشكيل شدند، و قرار شد تا كار را از طريق روستاهاي جنگلي، كه امن تر از هر جاي ديگري بود شروع كنند.

    براي نيل به اين منظور، گروهي را به عنوان گروه جنگل معين كردند. و همراه آن و در راستاي پشتيباني از گروه جنگل، گروه شهر نيز شكل گرفت. تعداد افراد كادرهاي ابتدائي گروه جنگل حد اكثر به سي نفر مي رسيد، كه با همين تعداد، وارد قسمتي از جنگلهاي شهر گرگان شدند.

     اهداف اوليه اين گروه، در درجه اول، تبليغات مسلحانه بين روستائيان و جذب آنها بود؛ تا به وسيله آنها ارتش روستائي تشكيل دهند و زمينه را براي آزاد سازي شهرها از طريق هجوم مسلحانه، طبق الگوي مائو، فراهم نمايند.[13]         

     مدتي از ورود اين افراد به جنگل نگذشته بود كه با شناسائي و دستگيري عناصر كادر شهري توسط مامورين اطلاعاتي و امنيتي، گروه جنگل نيز شناسائي شده و گويا قبل از اينكه اقدامي كرده باشند، در آبانماه سال 60 دستگير مي شوند.[14] و از آن زمان به بعد هيچ تحركي از اين حزب اعم از سياسي ـ تبليغاتي ويا ديگر اشكال آن، مشاهده نگرديد.

 



[1] از اين رو عناصر سياسي گروههاي خط سه را گروههاي مائوئيستي ميشناختند.

[2] جا دارد اين مطلب را تفهيم نمائيم كه: اختلاف سازمان پيكار با جريان خط يك و اتحاد جماهير شوروي، اصلا قابل مقايسه با اختلاف و تنفرشان از رژيم شاه يا جمهوري اسلامي نبود. بلكه نوك تيز حملات پيكار و مبارزات ايدئولوژيكي آنها بيشتر متوجه جريان اول مي شد. اما جريان خط دو، از جمله س. چ. ف. خ. اتحاد جماهير شوروي را امپرياليسم نمي دانستند؛ ولي حزب كمونيست حاكم بر آن را رويزيونيست مي شناختند. در همين رابطه، در تير ماه 1358 س.چ. ف. خ. طي يك اعلاميه، تلويحاَ مشي سياسي ـ تشكيلاتي را پذيرفته و به پاره اي از اشتباهات خويش معترف شدند در اين اعلاميه به رد تئوري «سوسيال امپرياليسم» نيز پرداخته، و آن را يك تئوري ارتجاعي قلمداد كردند.

[3] نظر حزب توده نيز در مورد تز «سه جهان» اين بود كه مي گفتند: «اين تز از طرف مائو تسه دون براي پوشش سازش خيانت آميز رهبر حزب كمونيست چين اختراع شده است، و هيچ ارتباطي، و وجه مشتركي با تحليل ماركسيستي از جهان امروز ما ندارد.» كيانوري ، پرسش و پاسخ ج 3 ص12

[4] توفان، در واقع نام نشريه اي منتسب به گروه «حزب كمونيست كارگران و دهقانان» بود، بطوري كه عده اي از ماركسيستهاي منفرد و تعدادي از منشعبين حزب توده در اروپا، بعد از اختلافاتي كه بين چين و شوروي بروز كرد، در صدد تاسيس سازمان ديگري برآمدند لذا اين عده در سال 1341 نشريه اي تحت عنوان «توفان» منتشر كردند، كه تا سال 1344 اين كار ادامه داشت. تا اينكه در همين سال دو نفر از كادرهاي سابق حزب توده بنامهاي احمد قاسمي و غلامحسين فروتن ـ كه به دنبال خروج از حزب توده و پناهنده شدن به سازمان انقلابي ـ كه قبلا از حزب توده منشعب شده بود، و با آنها اختلافاتي پيدا كرده بودند ـ به اين سازمان پيوستند. اين دو نفر كه از نظر توفانيها وزنه مهمي به حساب مي آمدند باعث شدند تا نظرياتشان نافذ شود، و اين نظريات نيز در نشريه توفان انعكاس پيدا كند. نظر ابتدائي گروه توفان ايجاد راهي بجز راه چين و شوروي بود. ولي با نقطه نظرات قاسمي و فروتن، گروه به سمت نظريات مائو و طرفداري از چين سوق يافت. و همزمان با اين مسئله، اين گروه از مشي حزب كمونيست آلباني و رهبر آن يعني «انورخوجه» نيز پشتيباني مي كرد. كه بعدا با اختلافاتي كه بين چين و آلباني بروز كرد، اين سازمان به سمت انورخوجه موضع گيري نمود، و حتي بعد از انقلاب در نشريه خود از چين و مائو به بد نامي ياد مي كردند. در سال 1349 نماينده اي از اين سازمان بنام «جفرودي» توانست، يك شبكه شصت نفره در ايران ايجاد نمايد. ولي اين شبكه بلافاصله توسط ساواك شناسائي و افراد آن دستگير شدند. بعد از انقلاب اسلامي، باقيمانده كادرهاي خارج از كشور به ايران آمده و در راستاي فعاليتهاي خويش به انتشار نشرياتي از قبيل: شنبه سرخ، صداي سرخ، سپيده سرخ و شورا پرداختند. و همچنين با ايجاد گروههاي تحت پوشش از قبيل: اتحاد انقلابي، صداي دانشجو، اتحاد انقلابي زنان مبارز، شوراي مؤسسين اتحاديه سراسري كارگري ـ كه البته بدليل عدم توانائي در جذب نيرو و هوادار فقط در بين برخي عناصر سياسي شناخته شده بودندـ دست به تحركهاي سياسي (در حد مقدورات) زدند.        

[5] تا سال 1341 همه كمونيستهاي ايراني زير پوشش حزب توده بودند. كه مواضع آن حزب نيز حمايت از سياستهاي جهاني اتحاد جماهير شوروي بود.

[6] ريشه اختلاف فوق بر سر حزب توده بود. بطوريكه دسته اول (سازمان انقلابي) به  لزوم پاكسازي و احياء حزب توده معتقد بودند، اما دسته دوم مي گفتند كه: حزب طبقه كارگر مي بايد از ابتدا ايجاد شود.

[7] لازم به ذكر است كه تمام اين حركتها در خارج از كشور يعني در كشورهاي انگلستان، امريكا و ايتاليا صورت مي گرفت، نه در داخل ايران.

[8] اختلاف از آنجا ناشي مي شد كه عده اي معتقد به مشي كاسترو شده بودند، و عده اي ديگر هم روي مواضع مائو پافشاري مي نمودند.

[9] از جمله اين افراد فردي بود بنام دكتر جاسمي                  

 

[10] اين فرد بعد از مطالعه اوضاع ايران، خودش را به ساواك معرفي نموده و طي يك مصاحبه مطبوعاتي ابراز ندامت نمود. و گويا به عضويت ساواك در مي آيد. (حقيربه اسناد اين موضوع دسترسي ندارم)

[11] البته در مقايسه با تشكلهاي خط يك، گروههاي تحت پوشش اين تشكل، چندان توان جذب نيرو نداشته لذا فعاليت چشم گيري هم، در عرصه تبليغات، نداشتند.

[12] بطوريكه قبلا گفته شده است: اين گروه به عنوان جريان خط سه، شوروي را سوسيال امپرياليسم مي شناخت. لذا دعواهاي لفظي و قلمي زيادي با حزب توده و گروههاي چپ طرفدار شوروي داشت.

[13] اين افراد اكثرا از دانشجويان خارج از كشور بودند.

[14] برخي از زندانيان سياسي، از زبان افراد دستگير شده اين گروه، موضوعي را نقل مي كردند كه گويا در زمان استقرار آنها در جنگل، مسؤول گروه، سگي را كشته و از لاشه آن آبگوشتي تهيه كرده و به افراد دستور داده بود تا براي پيدا كردن روحيه «خشونت چريكي» آن را تناول كنند.

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  ۱۳

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

گروه ماركسيستي «پويا» تا «اتحاديه كمونيستهاي ايران»

     چند سال قبل از انقلاب، تعدادي از افراد كنفدراسيون ايراني در امريكا، با ايجاد يك گروه ماركسيستي بنام «پويا» اعلام موجوديت نمودند، اما بعد از مدتي دچار بحران تشتت و اختلاف شدند. عده اي از اعضاي اين گروه با انشعاب خود، تشكل جديدي را بنام «اتحاديه كمونيستهاي ايران» بوجود آوردند، و همزمان با آن نشريه اي نيز بنام «حقيقت» منتشر نمودند. تعدادي از اين افراد در زمان انقلاب به ايران آمدند كه به «اتحاديه كمونيستهاي بخش داخل» معروف شدند. اين گروه با استقبال از بحث آزاد بني صدر كه اولين جلسه آن در دانشگاه صنعتي شريف منعقد شد. موفق گرديد تا خود را در بين محافل سياسي و روشنفكري مطرح نمايد.[1]

     در همين ايام، گروه خارج از كشور اتحاديه جهت ملحق شدن به تشكيلات داخل به ايران آمد، اما بمحض آمدن آنها اختلاف ديگري در بين اعضاي هردو گروه ايجاد شد، و باعث انشعاب ديگري با نام «اتحاد انقلابي براي رهائي كارگر»گرديد. اين گروه نام «زحمت» را  براي نشريه خود انتخاب نمود، اما بعد از اندك مدتي در بين ديگر گروههاي خط سه هضم گشته و از بين رفت.

     اتحاديه كمونيستها در اوايل فعاليت خود، بيشتر در استان خوزستان تحرك نشان مي دادند. البته  بيشتر اعضاي اين گروه از فرزندان كارمندان شركت نفت بودند، كه بعدا با ارسال هسته هائي دامنه تشكيلات را به شهرهاي شمالي كشور و تهران و اصفهان گسترش دادند. در همين رابطه جهت جذب نيروهاي دانش آموزي و دانشجوئي، اتحاديه بر آن شد تا تشكيلاتي را بنام «سازمان توده هاي انقلابي دانشجويان و دانش آموزان» ايجاد نمايد. و براي تحقق اين امر نيز نشريه اي را با نام «ستاد» منتشر نمود. اما به جهت عدم استقبال، و مخالفت برخي از گروههاي خط سه، اين كار متوقف شد.

     در زمان دوران رياست جمهوري بني صدر، اين گروه از ايشان حمايت مي كرد. و در اوايل جنگ ايران و عراق، تمايل خود را براي دفاع از ميهن ابراز مي نمود، اما طبق اظهاراتي كه بعدها از جانب برخي از عناصر اين گروه صورت گرفت،[2] گويا اعضاي تشكيلات فوق، از اواخر سال 59 به شناسائي جنگلهاي شمال (آمل) پرداخته بودند، و خود را براي آغاز عمليات مسلحانه آماده مي نمودند.[3]

اتحاديه كمونيستها در جنگلهاي آمل   www.ahmadyaghma.blogfa.com

        اين گروه، افراد خود را براي آموزش نظامي و عمليات، به صورت پنهاني به جنگلهاي آمل وارد نمود. تعداد اين افراد در آبا نماه سال 60،  بالغ بر 190 نفر مي شد. سياست تشكل بر اين مبنا بود كه ابتدا به آزاد سازي روستاها بپردازند، و سپس به يكي از شهرها حمله نموده و بعد از آزاد سازي آن، به ساير شهرها حمله كرده و آنها را نيز آزاد نمايند.[4]

     تا قبل از آذرماه سال 60 گروه جنگل، توسط هسته هاي مسلح، دو الي  سه عمليات جزئي انجام داد. كه بعد از اتمام هر عمليات، اعلاميه هائي بنام «سربداران» در محل عملياتها پخش نموده بودند.

     در همين ايام حدود هشتاد نفر از افراد، بدلايل نا معلوم از گروه منفعل  شده و از جنگل متواري مي گردند.[5]

     مرحله اول استقرار در جنگل، كه عبارت بود از جذب روستائيان و تسليح آنان، هيچ موفقيتي در بر نداشت. و به عبارتي با شكست كامل مواجه شد. و بطوري كه گفته شد تعدادي از نيروهاي گروه نيز منفعل شده و جنگل را ترك كرده بودند. اما باقيمانده گروه كه در سه كمپ و در سه نقطه از جنگل استقرار يافته بودند، در شب ششم بهمن سال 60 به شهر آمل حمله نمودند. كه اين عمليات، موجب كشته شدن تعدادي از افراد شهر و عده اي از مهاجمين گرديد.[6] بطوريكه تنها هيجده نفر از مهاجمين توانستند به جنگل باز گردند. و افراد ديگر گروه بعد از رسيدن نيروهاي نظامي، كشته و يا دستگير گرديدند، و قطعا تعداد اندكي نيز توانسته بودند به شهرهاي ديگر متواري شوند.

     افرادي كه به جنگل باز گشته بودند، در صدد آن بودند كه با جذب نيرو، و تغيير تاكتيك، به فعاليت خود ادامه دهند. اما همگي آنها قبل از آغاز سال 61، طي چند درگيري دستگير يا كشته شدند.

     شبكه هاي شهري و مركزيت گروه در تابستان سال 61 توسط نيروهاي امنيتي شناسائي، و ضربه اساسي خورد. طوريكه نيروهاي امنيتي موفق گرديدند طي يك مرحله عمليات، بيش از يكصد تن از آنها را كه تمامي كادر مركزي نيز در ميان آنها بود، دستگير كنند.

     بعد از آن، گروه فوق صرفا با چند نفري كه در خارج از كشور، و يا در منطقه كردستان داشت، به فعاليتهاي تبليغاتي ضعيف دست مي زد؛ كه از نظر افراد سياسي،  ديگر تشكلي بنام «اتحاديه كمونيستها» وجود خارجي نداشت.[7]

«اتحاد چپ» تشكلي ديگر از جريان خط سه

     اين گروه در سال 1350 در خارج از كشور بنام «وحدت كمونيستي» اعلام موجوديت كرد. بعد از انقلاب اعضاي اين گروه به ايران آمده و ابتدا سعي نمودند تا با ادغام در ساير گروهها ي مائوئيستي به فعاليت پردازند، اما در نيمه دوم سال 58 تعدادي از اعضاي اين گروه تحت سرپرستي فردي بنام حسن ماسالي و خانبابا تهراني[8] انشعاب نموده و گروه جديدي را بنام «اتحاد چپ» ايجاد نمودند.

     گروه فوق، در اوايل فعاليت خود، توانست خود را در منطقه هشتپر طوالش (استان گيلان) مطرح كند. در اين رابطه، نفوذ حسن ماسالي در آن منطقه مؤثر بود.[9]

     بعد از عزل بني صدر كه شرايط براي نبرد مسلحانه برخي گروهها مساعد مي نمود. (چرا كه تحليلشان از اوضاع، و شرايط كشور چنين بود كه: «لحظه قيام مسلحانه فرا رسيده است» و خواهند توانست در كوتاهترين زمان ممكن بر توان نظامي و طرفداران نظام غالب آيند.) تشكل «اتحاد چپ» نيز موضع گيري مسلحانه خود را آشكار ساخت. اما در اين شرايط، اغلب طرفداران اين گروه خط خود را از روند حركت «اتحاد چپ» متمايز نمودند، و حاضر به شركت در تحركات نظامي آنان نشدند. لذا حسن ماسالي مخفيانه به پاريس رفت، و به شوراي مقاومت سازمان «مجاهدين خلق» پيوست.

     اعضاي باقيمانده گروه به جنگل رفته، دست به يك عمليات نظامي زدند. كه طي آن پنج نفر از افراد غير نظامي كشته شدند.[10]  كه متعاقب آن دو ضربه از ناحيه افراد نظامي دريافت نمودند. ضربه اول در تاريخ 18 فروردين 61 و ضربه دوم كه منجر به متلاشي شدن تمامي گروه گرديد در بيستم آذر ماه همان سال حادث شد.     

سازمان انقلابي زحمتكشان كردستان «كومله»   www.ahmadyaghma.blogfa.com

     در زمان اشغال ايران توسط ارتش روس، دسته اي به رهبري  قاضي محمد و با همكاري يك افسر عراقي كرد بنام حاج احمد، موجوديت تشكيلاتي را بنام «كومله» اعلام كردند، و با پشتيباني قواي مسلح دولت روس به فعاليتهاي تبليغي پرداختند.

     بعد از چندي اين گروه به «فرقه دمكرات آذربايجان» پيوست، و نام كومله را به «حزب دمكرات كردستان» تغيير داد. و از حمايتهاي حزب دمكرات كردستان عراق به رهبري «ملامصطفي بارزاني» برخوردار گرديد.

     در دوم بهمن ماه 1324 همزمان با حاكميت يافتن فرقه دمكرات پيشه وري در تبريز، قاضي محمد به همراهي يك افسر روس بنام «مايركوف» به عنوان رئيس جمهور مهاباد اعلام استقلال نمود. و بلافاصله مورد حمايتهاي نظامي ـ سياسي  دولت روس قرار گرفت.

     بعد از خروج روسها از ايران، عده اي از رهبران گروه از جمله «قاسملو» به شوروي عزيمت نمودند. اما قاضي محمد كه فرصت آن را نيافته بود، در همان شهر اعدام گرديد.

     تا سال 1346 هيچ تحركي از عناصر باقيمانده گروه صورت نگرفته بود. تا اينكه چند نفر از هواداران اين گروه در منطقه سردشت و بوكان به فعاليتها و تحركاتي مختصر دست زده و بدين شكل اظهار موجوديت نمودند. اما اين امر بيش از يكسال استمرار نيافت، و مامورين دولتي توانستند بر آن افراد چيره شده، تعدادي را كشته و برخي را نيز از منطقه متواري نمايند.

     از سال 1348 به بعد تعدادي از دانشجويان كرد مقيم تهران، از جمله فردي بنام «فؤاد سلطاني»[11] با تشكيل يك محفل سياسي در صدد مطالعه آثار ماركس و مائو بر آمدند، و بعد از مدتي موفق شدند: با مساعدت «دكتر شفيعي» نامي با رژيم عراق ارتباط برقرار نمايند.

     فعاليتهاي محفلي اين عده تا سال 53 ادامه داشت، كه طي اين دوران سعي داشتند با كارگران كارخانجات ارتباط برقرار كرده و فعاليتهاي پرولتري را سازمان بخشند. نهايتا ضربه ساواك بر اين محفل و دستگيري افراد آن، موضوع را تا سال 56 فيصله داد.

     در اواخر سال 56 با اوج گيري انقلاب در ايران، اين افراد از زندان آزاد شده و در كردستان تشكل «سازمان انقلابي زحمتكشان كردستان» را با نام «كومله» ايجاد كردند.

     كومله ا ز ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي، خط «مبارزه مسلحانه» با آن را در پيش گرفت. كه گزارش عمليات اين گروه را سازمان پيكار در نشريات خود منعكس مي كرد.

     كومله بلحاظ ضعف در مسائل تئوريك و مباني ماركسيستي، تا سال 60 ديدگاه ثابتي در مورد تحليل اوضاع كشور نداشت،[12] تا اينكه در ارديبهشت ماه سال 61 اين گروه تحت پوشش تئوريهاي گروه «سهند» قرار گرفت.

     يكي از موانعي كه در سر راه كومله وجود داشت، «حزب دموكرات كردستان» به رهبري «قاسملو» بود. چرا كه هر دو گروه خود را نماينده مردم كردستان مي دانستند،[13] و اين امر موجب در گيريهاي خونين در بين اعضاي دو گروه مي شد. كه آخرين آن مربوط به درگيريهاي خونين سردشت در شهريور 1362 بود، كه تعداد زيادي از طرفين كشته يا مجروح گرديدند،[14]

     تشكيلات خارج از كردستان كومله، در آبانماه سال 62 ضربه خورد. و قريب به صد نفر از اعضاي آن دستگير شدند. اين ضربه نه تنها ارتباط كومله را با خارج از كردستان قطع نمود بلكه مصاحبه هاي تلويزيوني كادرهاي آن و اعتراف به اخذ كمك و حمايت از رژيم عراق (در زمان جنگ) اثرات روحي و رواني مضاعفي را بر تشكيلات وارد ساخت.

     در نيمه دوم شهريور ماه سال 62 كنگره سوم كومله تشكيل گرديد. هدف اين گروه از ايجاد كنگره سوم، اعلام «حزب كمونيست ايران» به همراهي اعضاي باقيمانده گروههاي «سازمان كمونيستي پيكار»، «ارتش رهائي بخش خلق» (گروه محمد حرمتي پور)، و گروه «سهند» بود.   

 



[1] در اين جلسه «فرج اله لساني» با بني صدر به بحث پرداخت.

[2] جهت مزيد اطلاع برخي از افراديكه به دلايل سني و يا عدم سياسي بودن، كسب اطلاع از اين قبيل مسائل مبهم مي نمايد، عرض مي شود كه آگاهي از مسائل درون گروهي تشكلها، و يا تاريخهاي ضربه، و افراد دستگير شده، و موارد ديگر، در داخل زندان و يا بعد از آن در خارج، براي عناصر سياسي ديگر كار عادي بود. و از آنجائيكه همه اطلاعات فوق جزو دسته اطلاعات سوخته شده محسوب مي شود. لذا خوانندگان محترم استحضار دارند كه بيان اين مسائل از جانب افراديكه تعصب خاصي براي كتمان آن نزد دوستان مطمئن ولو غير تشكيلاتي ندارند، عملي است. و ما در اين جريده بطوريكه در مقدمه آن نيز آورده ايم اغلب اطلاعات خود را از كانال افراد سياسي و مصاحبت و تحقيق از آنها كسب نموده ايم.   

[3] علت اينكه اين گروه جنگل را براي عمليات خود انتخاب كرده بود، مربوط به تز «ايجاد جبهه سوم» مي شد. كه مبتكر آن رهبر گروه اتحاديه يعني ناصر تاج مير رياحي بود، خلاصه ي اين تز چنين است: «رژيم جمهوري اسلامي با ارتش عراق كه ارتش بسيار پرقدرتي است، در حال جنگ مي باشد، لذا بالاجبار قسمت اعظم نيروهاي نظامي خود را در جبهه ها بكار گرفته (اين جبهه ي اول بود) قسمت ديگر نيروهاي رژيم در جنگ با چريكهاي شهري و جنگ كردستان تجزيه شده اند (اينهم جبهه دوم) و ما مي توانيم با ايجاد يك جبهه ي ديگر (يعني جبهه سوم) كه رژيم از جنگيدن در آنجا عاجز باشد (يعني جنگل) آخرين ضربه را به او بزنيم» 

[4] اصطلاح «آزاد كردن»، واژه بكار گرفته شده توسط مائو بود. كه گروههاي خاصي از اين اصطلاح استفاده مي كردند. البته عملكرد اين گروه  در جنگل، استنباطي بود كه گروه، از جنگهاي مائو در چين داشتند.

[5] علت اين مسئله، از جانب برخي  افراد گروه جنگل، ترس و وحشت اعلام شد؛ كه اين افراد از حمله نيروهاي حكومتي داشتند.

[6] در اين عمليات، مهاجمين افرادي را كه به عنوان حزب الهي و طرفدار نظام شناسائي مي كردند، به قتل مي رساندند. و نيروي مقابله كننده نظامي در اوايل يورش آنان، در منطقه وجود نداشت.

[7] منظور از افراد سياسي، و يا عناصر سياسي كه در برخي از قسمتهاي اين جريده آورده مي شود، عبارت از اشخاصي مي شود، كه به نحوي از انحاء با مسائل مبارزاتي آن زمان گره خورده بودند، و تمامي جريانات سياسي را آگاهانه و براي رسيدن به تحليل مشخص و يافتن راهكارهاي مناسب مبارزاتي تعقيب مي كردند. اين عناصر اطلاعات خود را از دوستان و رفقائي كه در ديگر گروهها داشتند ويا از نشريات گروههاي ديگر و از پاتوقها و يا از محافل روشنفكري حتي از درون زندان كسب مي كردند.

[8] «خانبابا تهراني» گوينده بخش فارسي راديو پكن بود.

[9] خاندان ماساليها از بزرگان، و در اصل از اربابان قديمي آن منطقه بوده و در بين مردم شهرت داشتند. و حسن ماسالي موفق شده بود، تا از اعتماد مردم منطقه بهره مند شود. بطوريكه در انتخابات اولين دوره مجلس توانست دوازده هزار راي از مردم اخذ كند (البته آنچه كه مسلم بود، مردم منطقه از عقايد ماركسيستي وي اطلاعي نداشتند)

[10] كشته شدگان را، يك معلم، يك روحاني، يك كشاورز و دو نفر ديگر از اهالي منطقه تشكيل مي دادند.. 

[11] وي بعد از انقلاب، در درگيريهاي سال 59، در منطقه كردستان كشته شد.

 

[12] بلحاظ عدم تحليل مشخص، همواره بين اعضاي اين گروه بر سر اين مسئله كه: نظام جمهوري اسلامي، سرمايه داري است و يا سرمايه داري وابسته؟ اختلاف و كشمكش وجود داشت.

[13] اكثر اين درگيريها بر سر مسئله اخذ ماليات و سربازگيري از اكراد محلي اتفاق مي افتاد.

[14] اين درگيريها با ميانجيگري ديگر گروههاي حاضر در كردستان، بويژه سازمان «مجاهدين خلق» فيصله داده شد.

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  ۱۴

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

سازمان كارگران انقلابي «راه كارگر» يا جريان خط چهار

     تشكل سياسي راه كارگر در درون زندان بوجود آمد. در شكل گيري اين سازمان، سه جريان ماركسيست لنينيستي دخيل بودند. جريان اول مربوط به دسته اي از كادرهاي سازمان چريكهاي فدائي خلق مي شد كه مشي چريكي را نفي نموده و به مشي توده اي اعتقاد پيدا كرده بودند.[1] جريان دوم عده اي ديگر از عناصر سازمان چ. ف. خ. در خارج از زندان بودند كه همين افكار در آنان نيز بوجود آمده بود. جريان سوم افرادي از سازمان «مجاهدين خلق» (در زندان) بودند كه ماركسيست شده ولي به سازمان پيكار نپيوسته بودند. اين سه جريان كه مشي چريكي را رد مي كردند، تشكلي را بوجود آورده بودند كه بعد از انقلاب (در سال 1358) با نام «راه كار گر» پا به عرصه سياسي نهاد و اولين نشريه از سلسله نشريات خود را با همين عنوان، در آذر ماه سال 58 منتشر نمود.

مواضع و ديدگاههاي «راه كارگر»   www.ahmadyaghma.blogfa.com

     اين سازمان در آبا نماه 58 طي تحليلي كلي از وضعيت سياسي كشور و نگاهي به چشم انداز آن، اثرات انقلاب 57 را بالاتر و مهمتر از انقلاب مشروطيت ارزيابي نمود، چرا كه معتقد بود اين انقلاب در بهم زدن آرايش نيروهاي بين المللي در منطقه و در پيچيده تر كردن معادلات سياسي در خاورميانه از جنگ جهاني دوم به اين طرف بي همتاست، و از آن به عنوان بيداري بزرگ و با صلابت براي طبقه كارگر و زحمتكشان و آغازي براي يك مبارزه طبقاتي و ضد امپرياليستي بي امان، و ضرورتا پرسنگلاخ، ياد كرد. آنگاه به انتقاد از ديگر گروههاي چپ پرداخته و چنين نظر داد:

    «پاره اي از سازمانها و گروههاي به اصطلاح ‹چپ› كه به خيال خود از مواضع ‹ضد امپرياليستي› حركت مي كنند، در گيريهاي بلوك حاكم كنوني را با امپرياليسم بزرگ جلوه مي دهند و معتقدند كه وضعيت سياسي كنوني آبستن يك دولت خلقي است، صرف نظر از اينكه اينان از دولت خلقي چه مي خواهند، ما چنين احتمالي را بي پايه مي دانيم(...) حقيقت اين است كه حزب توده، سازمان انقلابي و ديگر گروههاي سه جهاني[2] دوصفر هفت، وضعيت سياسي را بر مبناي ‹تحليل ديپلماتيك› ارزيابي مي كنند.»[3]  

     راه گارگر در تحليل طبقاتي خود معتقد بود كه: «(...)مناسبات استثمار گرانه سرمايه داري به عنوان مناسبات اجتماعي مسلط در اين جامعه و به عنوان اهرم اصلي تسلط امپرياليسم جهاني به سركردگي امريكا در اين سرزمين همچنان دست نخورده بر جاي مانده است، در تركيب بلوك قدرت هرچند سرمايه بزرگ وابسته هنوز عنصر هرمنيك به حساب نمي آيد، ليكن با گامهاي سنجيده به طرف سركردگي واقعي بلوك قدرت حركت مي كند، محاسبه سرمايه بزرگ در اين بازي قدرت عمدتا روي خصلتها و خصوصيات قشر روحانيت و خصلتهاي بورژوازي متوسط، به عنوان واسطه و محلل، ميان روحانيت و سرمايه بزرگ، متمركز شده است. از سوي ديگر اردوي انقلاب ايران به رهبري پرولتاريا هنوز از انسجام تاريخي و انقلابي كافي براي در هم شكستن دسائس و مانورهاي بلوك حاكم برخوردار نيست»[4]

بينش راه كارگر از توده هاي مختلف مردم

     راه كارگر در تحليل خود از پتانسيل توده هاي مردمي چنين گفته بود:

     «لايه هاي وسيع زحمتكشان شهر و روستا، به صورت توده هاي فريب خورده و تحميق شده به يك ‹جنبش توده اي› واپسگرا واقعيت مي بخشند. تشكل انقلابي كمونيستي پرولتارياي ايران هنوز ضعيف تر از آنست كه بتواند به عنوان عامل نيرومند در مبارزه طبقاتي به حركت تاريخي ما سمت بدهد. مشكلات عظيم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي در ابعادي است كه چشم انداز استقرار يك دولت ليبرال سرمايه داري، تقريباَ ناممكن مي نمايد.[5] جامعه ايران براي رهائي از اين بحران ساختي به حكومتي قاطع و نيرومند نياز دارد. ليكن حكومت قاطع انقلابي در صورتي در جامعه ما قابل تصور است كه تجسم اراده ي تاريخي يك بلوك سياسي قدرت به رهبري پرولتاريا باشد. و همچون قلعه كوب اين طبقه براي در هم شكستن دژ شوم روابط مسلط اجتماعي موجود عمل كند.»[6]

تحليل راه كارگر از سقوط رژيم شاه و انقلاب اسلامي

     سازمان طي[7] مقاله اي تحت عنوان «توفان فرا مي رسد» تحليل خود را از وضعيت سياسي كشور و چشم انداز آن بدين گونه منتشر نمود:

    «(...) بي ترديد انقلاب را تهيدستان آغاز كردند، خرده بورژوازي[8] در همه ي حركتهاي نخستين، كه غالبا در شهرهاي سنتي پر طپش تر بود، نقش فعالتري داشت. درست است كه حمله به بانكها نشان دهنده ي حمله به سرمايه ي وابسته بود. ولي نشان دهنده ي مبدا حمله نيز بود(...) در اين ميان تنها مذهب مي توانست مردم را سازمان دهد. مساجد و مراكز مذهبي به مراكز تجمع و سازماندهي توده ها تبديل مي شدند و مردم با تكيه بر اختلاف مذهب و حكومت با جسارت بيشتري مي توانستند مشروعيت آسماني سلطنت را نفي كنند، مبارزه طبقاتي مردم با سرمايه ي وابسته، خود را در لباس مبارزه با ديكتاتوري فردي جلوه گر مي ساخت. و مبارزه با ديكتاتوري شاه به مبارزه حكومت و مذهب معني مي بخشيد.در تاريخ كشور ما، و در تاريخ عمومي جهان بطور كلي، در گيري يكپارچه ي مذهب و روحانيت با حكومت، نمونه هاي فراواني ندارد. ديكتاتوري شاه شايستگي حكومت كردن را از دست داده بود و بحدي از جامعه فاصله گرفته بود كه مذهب تقريباَ بطور كامل در اين موقعيت انقلابي رو در رويش مي ايستاد(...) ضديت با سلطنت حلقه ي متصل كننده ي همه توده هاي ستمديده بود. سلطنت براي مردم نماد تمام شقاوتها و پليديها بود. مردم در اين نماد چيزهاي بسياري مي ديدند و با نابودي آن نابودي همه ي آن شقاوتها و پليديها را مي خواستند و روحانيت با قاطعيت تمام به سلطنت حمله مي كرد. اين نقطه قوت روحانيت بود. رهبري روحانيت بر مردم در همان روزها قوام يافت، توده هاي ستمديده مي غريدند، ليبرالها در ميان زمين و آسماني كه به لرزه در آمده بود، در پي گرد باد انقلاب، در جستجوي كلاهي براي خود له له مي زدند، چپها غالبا با صداقت فرياد مي زدند ولي ضعيف تر و پراكنده تر از آن بودند كه بتوانند رهبري مردم را بدست آورند، در اين ميان روحانيت تجمعات مردم را پناه مي داد و مردي در آن سوي مرزها قاطع تر از همه شعار نابودي سلطنت مي داد. در همين روزها بود كه آيت الله خميني به بت توده ها تبديل شد. در همين روزها بود كه امام خميني به رهبر بي همتاي جنبش انقلابي ايران تبديل شد(...) روحانيت در نابودي اين سلطنت نفرين شده، بازگشت به فرمانروايي اسلام، به روزهاي طلائي اقتدار روحانيت و مذهب را مي خواست. توده ها در مرگ بر شاه رهائي از ستم سرمايه را مي جستند.[9] بدين سان شعار مردم و شعار روحانيت، هر چند با دو محتواي مختلف و حتي از جهاتي متضاد، در روزهاي اوج گيري انقلاب در هم آميخت و بر هم منطبق شد، اين چنين بود كه روحانيت رهبري توده ها را در دست گرفت.»

     نظريه پردازان اين تشكل، تحليل نهائي خود را از انقلاب اسلامي چنين ابراز مي داشتند كه:

     «در آن ايام امريكا در جستجوي راههاي مذاكره با رهبران جنبش بر آمد. ليبرالها وزن خود را از دست داده بودند و اينك تنها مي شد با روحانيت مذاكره كرد، امريكا تركيبي از ليبرالها و روحانيت را ترجيح مي داد وليكن روحانيت زير بار اين تركيب نمي رفت. روحانيت را فقط با از ميان برداشتن سلطنت مي شد آرام كرد، و اين را آمريكا پذيرفت. روحانيت از امريكا نفرت داشت ليكن از نفوذ كمونيستها مي ترسيد، كمونيستها هر چند ضعيف بودند وليكن با عميق تر شدن بحران، قدرت تحرك بيشتري مي يافتند، طولاني شدن بحران فقط به نفع كمونيستها بود، امريكا و روحانيت علي رغم تضادهاي زيادي كه داشتند، به همديگر نزديكتر مي شدند، آنها در يك نقطه اساسي با هم وحدت داشتند، بحران نبايد از مرزهاي قابل كنترل در گذرد، مخصوصا مسلح شدن مردم از ديدگاه هر دو طرف بسيار خطرناك مي نمود، زمينه هاي مذاكره فراهم مي شد، شاه ديگر رفتني بود.»[10]

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

 «راه كارگر» و مواضع آنها  بر شوراهاي كارگري  

     يكي از اشكال فعاليت راه كارگر، تاكيد آنها بر «شوراهاي كارگري» در مراكز توليدي بود، شوراهاي كارگري بعد از پيروزي انقلاب شكل گرفته بودند ولي تركيب و اهداف، و نيز عوامل تشكيل دهنده آن برا ي «راه كارگر» ارضا كننده نبود. آنها طي تحليلي كه در تيرماه 1359 تحت عنوان «شوراهاي كارگري و مواضع ما» ارائه دادند با صراحت به اين موضوع تاكيد نمودند و گفتند: «پرولتاريا درك گنگ و مبهمي از ماهيت شوراها دارد، و از آن صرفاَ به عنوان ابزاري براي دفاع از منافع خود در مقابل سرمايه استفاده مي كند.» جمع بندي آنها از اين شرايط اين بود كه: «هرچند ذهنيت كارگران نسبت به گذشته پيشرفت نسبي كرده است ليكن طبيعي است كه به خودي خود و بدون روشنگري جنبش كمونيستي نمي توانند تمام ابعاد و گوشه هاي اين حركت و تشكل را بشناسند» سپس شوراها را به سه دسته تقسيم مي كردند و تعاريفي را بر هر دسته به شرح ذيل ارائه مي دادند:

1)  «شوراهاي سازش: اين شوراها عملا تحت كنترل سرمايه دار يا مديريت دولتي است كه بعلت نا آگاهي توده ي كارگر يا توهم كارگران در رابطه با ماهيت هيات حاكمه، از سوي كارگران پشتيباني مي گردند.»

«شوراهاي مترقي: شوراهائي كه عملكرد آن بر تضاد كار و سرمايه سرپوش نمي گذارد و تركيبي از كارگران مبارز بدون آگاهي طبقاتي و كارگران داراي آگاهي طبقاتي هستند، و مبارزات كارگران را سازمان مي دهند، در بعضي از آنها كارمندان و مهندسين مترقي نيز حضور دارند و چه بسا رهبري شورا نيز دست اين طيف است، در بخشهاي مهم كارخانه مثل (اخراج، استخدام، خريد، نظارت بر انبار) دخالت دارند اما هنوز دخالت آنها در تصميمات و دست بالا داشتن در تصميمات، همه جانبه نيست و تمام جوانب فعاليت توليدي را در بر نمي گيرد لذا به حد كنترل توليد نرسيده اند.»[11]

ادامه دارد



[1] از جمله اين افراد «علي اصغر ايزدي» و «محمد فارسي» بودند.

[2] مائو تسه تونگ (تسه دون) در تئوري «سه جهان»، جهان را بطور كلي به سه جبهه ي زير تقسيم مي كرد:

1ـ جهان اول شامل «امپرياليسم امريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي»

2ـ جهان دوم يا كشورهاي اروپائي و ژاپن

3ـ جهان سوم يعني چين و همه ي كشورها و خلقهاي زير سلطه ي جهان

نظريه سه جهان مي گفت كه: «در حال حاضر دو ابر قدرت امپرياليسم آمريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي همه جهان حتي كشورهاي امپرياليستي اروپا و امپريالسم ژاپن را زير سلطه خود گرفته اند. لذا در حال حاضر، در مبارزه با دو ابر قدرت، همه كشورهاي زير سلطه، آفريقا، آسيا و آمريكاي لاتين، متحد كشورهاي اروپائي و ژاپن به شمار مي روند. از اين رو مبارزه ي خلقهاي زير سلطه با امپرياليسم اروپا و امپرياليسم ژاپن يعني با «جهان دوم» از آنجا كه وحدت جهان اول و دوم را از ميان مي برد، كاري ارتجاعي است.» از ديدگاه گروههاي سه جهاني، هر نيروئي كه مي توانست به «سوسيال امپرياليسم» شوروي ضربه وارد سازد، مترقي و هر نيرويي كه اين كشور را تقويت مي كرد نيروئي ارتجاعي قلمداد مي شد. امــا راه كارگر در خصوص «خط سه جهاني» مي گفت:

   «خط سه جهاني در همه جا به خصوص در ايران نه تنها كارگري نيستند بلكه پنتاگوني هستند» و آنگاه مي گفت: «كارگزاران پنتاگون حتي شايستگي حمل عنوان اپورتونيسم را از طرف جنبش كمونيستي ايران ندارند»

[3] راه كارگر: «فاشيسم كابوس يا واقعيت»  1358 ص 2

[4] همان منبع صفحه سوم  

[5] راه كارگر در مواضع خود از «ليبرال» به عنوان بورژوازي متوسط ياد مي كرد همچنين اصطلاح «بورژوازي ليبرال»را بكار مي بردند. و معتقد بودند بورژوازي ليبرال، تجسم بخش غير انحصاري سرمايه است.

[6] راه كارگر: «توفان فرا مي رسد» 1358، ص 3

[7] راه كارگر: «فاشيسم كابوس يا واقعيت»، 1358 ، آبانماه، جلد سوم، ص 2 

[8] از ديدگاه راه كارگر خرده بورژوازي به كساني اطلاق مي شد كه صاحب وسايل توليد خود باشند، ويا رابطه اي با وسايل توليد داشته باشند كه به لحاظ دارائيشان بتوانند درآمدي براي خود از آن رابطه بدست آورند، مشروط براينكه اين رابطه آنطور نباشد كه به خرده بورژوا امكان بدهد تا از كار ديگران بهره كشي كافي را بكند. راه كارگر در مورد اين طبقه چنين ميگفت كه: «خرده بورژوا نيز مي تواند استثمار كند وليكن اين استثمار تا آن حدي نيست كه بشود فقط از آن طريق زندگي كرد، و خود گستري توليد و سرمايه را امكان داد.» اين ديدگاه تصريح مي كرد كه: «خرده بورژوازي يك گروه اجتماعي محافظه كار و تنگ نظر است، ولي بلحاظ اينكه اين تصاحب باندازه اي نيست كه او را در زمره صاحبان وسايل توليد و صاحبان سرمايه قرار بدهد، مترقي ا ست، خرده بورژوا محافظه كاري و عدالتخواهي را يكجا در خود دارد(...)»     

[9] تحليل تمامي ماركسيستها از قيامهاي مردمي حتي قيامها و جنبشهاي قبل از ماركس، يك تحليل طبقاتي و ناشي از تضاد سرمايه و كارگر بود، مثلاَ تحليل احسان طبري از قيام «بابك خرمدين» يك تحليل طبقاتي در قرن سوم بود.(رجوع كنيد به كتاب برخي بررسيها درباره ي جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران ص 165ـ172)، همچنين راه كارگر در مورد روحانيت ا ين نظر را داشت كه: «دستگاه روحانيت نمي تواند پيوند ناگسستني با خرده بورژوازي سنتي داشته باشد(...) بايد توجه داشت كه روحانيت بيشتر به جنبش توده اي متكي است. ولي در خدمت اين جنبش توده اي نيست. و مهم اين نيست كه اين يا آن رهبر روحاني چه مي خواهد. مهم اين است كه دستگاه روحانيت، به عنوان يك سازمان سياسي و ايدئولوژيك به كجا مي تواند برود.» (مقاله راه كارگر تحت عنوان: « آنها كه بر ما حكومت مي كنند.» ص32)

[10] همان منبع ص11 با اين توضيح كه «راه كارگر» مصداقي بر تحليلهاي خود نياورده است، مثلاَ آنجا كه از وحدت در يك نقطه اساسي و يا فراهم شدن مذاكره با آمريكا، سخن به ميان آمده، همگي صرفا بعد تحليلي دارند. و لذا عدم وجود مصداق، دليل بر نقص كار نگارنده نمي باشد.

[11] منظور از كنترل توليد مرحله اي بود كه شوراها مي توانستند از آن به عنوان اهرم فشار و راه اندازي اعتصاب و موارد ديگر استفاده نمايند.

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  ۱۵

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

2)  شوراي كنترل: منظورشان از اين دسته، عبارت بود از شوراهائي كه به دلايل فرار كارفرما، استعفاي مديريت و يا به هر دليل ديگري كنترل مستقيم توليد را در دست داشته و خود، توليد را سازمان مي دادند و يا شوراهائي كه مديريت را زير سيطره خود داشتند به شكلي كه با ديكته كردن سياستهاي شورا، براي سازمان دادن توليد از كانال مديريت، توليد را كنترل مي كردند و در واقع قدرت تعرض كارگران را در اختيار خود داشتند. كه راه كارگر شكل واقعي شوراها را در چنين شرايط ايده آلي پيگير بود.

     تاكيد راه كارگر و برخي ديگر از تشكلهاي كمونيستي بر شوراهاي كارگري، اهرم اصلي مبارزه آنان در جامعه براي بدست گرفتن قدرت يا به تعبير ديگر انقلاب كمونيستي بود، يعني در واقع شيوه مبارزاتي لنين دقيقا بر اين اصل تكيه داشت بطوريكه لنين مي گويد: «شوراي نمايندگان كارگري زائيده ي اعتصابات عمومي بوده، بر پايه اعتصاب و در خدمت به اهداف اعتصاب پديد آمد، چه كسي اعتصاب را رهبري كرد و آن را پيروزمندانه به سرانجام رساند؟ كل پرولتاريا (...) اعتصاب چه اهدافي را دنبال مي كرد؟ اهداف اقتصادي و سياسي توام را.»

     بر اساس همين اسلوب، «راه كارگر» در تحليلي تحت عنوان «بحثي پيرامون شوراي نمايندگان و شوراي كارخانه» چنين تصريح كرد:

    «در جوامع سرمايه داري به دليل تمركز وسايل توليد و نيروي كار (پرولتاريا) در مراكز شهري يا صنعتي، شكل مبارزه ي توده ها در آغاز، نه به صورت پراكنده طولاني و آغازي مسلحانه، بلكه به صورت متمركز و هماهنگ با ديگر نقاط كشور در آغاز به شكل اعتصاب توده اي و با شركت فعال پرولتاريا ـ نيروي اصلي محرك انقلاب ـ گسترش مي يابد، و سپس در اوج خود، با قيام مسلحانه ي توده ها كه باز هم به صورت متمركز و عمدتا در شهرها صورت مي گيرد ضربه نهايي را به دشمن وارد مي كند. در رابطه با اين اشكال نوين مبارزه، شكل نويني از سازماندهي كارگري ظاهر مي گردد.كه به آن شوراهاي نمايندگان كارگران مي گويند. اين شوراها در تداوم حركت خود به پيش، در اتحاد با خلق، تبديل به دولت موقت انقلابي مي گردند و نمايندگان دهقانان سربازان و نيروهاي ديگر را در درون خود مي پذيرند،»[1]

     از ديدگاه همه كمونيستها، بدون در دست گرفتن كنترل در مؤسسات دولتي، امكان حل هيچ يك از مسائل طبقه كارگري وجود نداشته و محال بود. حتي در سند 1921 كمينترن[2] سنديكاي سرخ چنين آمده است كه: «بدون امر نظارت بر توليد، هيچ نوع سازش، هيچ نوع تلاشي براي يافتن راه ميانه، يا پيدا كردن آنچنان سازماندهي كه هم رضايت كارگران و هم رضايت كارفرما را جلب كند، نمي تواند موجود باشد.»

مواضع راه كارگر نسبت به ديگر جريانات ماركسيست لنينيستي

مواضع نسبت به حزب توده:   www.ahmadyaghma.blogfa.com

     راه كارگر، حزب توده را تشكيلاتي رويزيونيستي و رفرميست معرفي مي كرد؛ و آن را مشخص ترين خط اپورتونيستي قلمداد كرده و مي گفت: «اشكال حزب توده در اينجاست كه همانطوركه ديروز براي مبارزه با شاه مي خواست با عناصر واقع بين بورژوازي بزرگ وابسته، دست همكاري بدهد در شرايط امروز نيز براي مبارزه با امپرياليسم دست همكاري با وارثان و سازمانگران تازة سرمايه ي وابسته ي انحصاري پيش مي آورد»

     اين تشكل هدف نهائي حزب توده را، ايجاد شكاف در اردوي سرمايه داري عنوان مي كرد كه به جاي بسيج اردوي انقلاب، روي تضادها ي دروني اردوي ضد انقلاب حساب باز مي كند. و منظور خود را چنين تعميم مي داد كه: حزب توده در اردوي انقلاب، جايي ندارد. و نهايتاَ از جمع بندي اين موارد به «رفرميست» بودن حزب تاكيد مي نمود.[3]

     «راه كارگر» تز «راه رشد غير سرمايه داري» را كه براي حزب توده يك اصل مهم قلمداد مي شد قبول نمي كرد.[4] همچنين به ضد امپرياليست بودن حزب توده وقعي نمي گذاشت، چرا كه مي گفت: «شعار سنگر ضد امپرياليستي حزب توده در شرايط امروز همان اندازه ميان تهي و بي معني است كه شعار جبهة  ضد ديكتاتوري حزب توده در شرايط پيش از قيام(...)»[5]

     حرف نهائي اين تشكل بر حزب توده اين بود كه: «حزب توده در عين ليبرال بودن فقط اداي ماركسيستها را در مي آورد»[6]   

ديدگاه راه كارگر به مواضع سازمان چريكهاي فدائي خلق

     بخش دانشجوئي راه كارگر، مجموعه مقالاتي را تحت عنوان «رهبري سازمان چريكهاي فدائي خلق (اكثريت) در غرقاب اپورتونيسم» در نيمه اول سال 59 منتشر كردند، و در اين مقالات، با مواضع تئوريك و عملي سازمان فدائيان برخورد نمودند. كه به اهم آن اشاره مي نمائيم.

1-  «چريكهاي فدائي خلق مرز دوستان و دشمنان مردم را در هم مي ريزند» در اين مقاله آورده اند كه: «سازمان انتقاد را با تهمت پاسخ مي دهد و كارگران نا آگاه را متهم به آمريكايي بودن مي كند(...) و ديگر اينكه سازمان چريكهاي فدائي خلق و حزب توده در حرف دشمن يكديگرند و در عمل دست يكديگر را مي فشارند.»

2-     «سازمان چريكهاي فدائي خلق يكي به نعل در ‹تبليغ› و يكي به ميخ در ‹ترويج›»

     اين عنوان مقاله اي بود كه راه كارگر طي آن اذعان مي داشت: درك سازمان فدائي از سياست در «ترويج» هرچه باشد در تبليغ درك حزب توده است با اين تفاوت كه حزب توده هنوز پس از 40 سال و حتي با اينكه رويزيونيست است، جرات نكرده است لزوم جدائي «ترويج و تبليغ» يعني لزوم گفتن و عمل نكردن را بر زبان آورد اما سازمان حساب تبليغ را از ترويج جدا مي كند.

3ـ «سازمان چريكهاي فدائي خلق براي اساسي ترين مسئله انقلاب جوابي ندارند»

در اين مقاله نيز اشاره شده است كه:

    «سازمان فدائي خلق تا 13 آبان تحليلي مشخص از نظام نداشت و ‹حاكميت خلق› و ‹فاشيسم› را هم از زور بي تحليلي به زبان مي آورد تا آن زمان سازمان فدائي تلوتلو مي خورد و مدام چپ و راست مي زد تا اينكه در ضميمه كار شماره 35، (21 آبان 58) يك چرخش كامل خوردند و از تحليلهاي آنها چنين بر آمدكه معتقدند: چون قدرت فائقه در دست ‹قشريون› و پايگاه آنها خرده بورژوازي است پس حاكميت خلقي است(...) سازمان فدائي پس از اشغال سفارت، حكومت را خلقي دانست و به روي خود هم نياورد كه: من هماني هستم كه تا ديروز اين حكومت را فاشيستي مي دانستم(...) و اگر هيچيك از اين اسناد [منظورشان اسناد بدست آمده از سفارتخانه امريكا بود] بدست نمي آمدند يا اصلا وجود نمي داشتند، آيا شما باز هم ليبرالها را دشمن عمده مي دانستيد؟ آري يا نه و چرا؟ اگر مي دانستند چرا قبل از كشف اين اسناد آن را نگفتيد؟ اگر گفتيد كجا گفتيد؟ و اگر ليبرالها تا زماني كه شما عنوان كنيد، هنوز دشمن عمده نشده بودند و دليل دشمن عمده شدنشان از نظر شما ‹مدارك و اسناد› تماسشان با امپرياليسم امريكا نبود، پس بگوئيد چرا قبلا دشمن عمده نبودند، و چه شد در اين فاصله چه پيش آمد كه آنها دشمن عمده شدند؟ آيا قدرت حاكمه در دست ليبرالهاست؟»                  

مواضع راه كارگر نسبت تئوري پيشاهنگ (مشي چريكي)

     در مورد تز «مشي چريكي»، راه كارگر، قبل از انقلاب اين گونه نظر مي داد كه: «اتخاذ اين مشي در جنبش چپ ناشي از اختناق پليسي ديكتاتوري شاهنشاهي در سالهاي چهل بود، بطوريكه اين اختناق مردم را از هر نوع حركت اجتماعي متشكل محروم ساخت، فضاي نا مردمي بر ايران مسلط شد كه در آن سنگ را بسته و سگ را گشوده بودند(...) در اين شرايط عملاَ راه ديگري براي چپ نوپاي ايران بر جاي نمي ماند، تنها يك راه باقي مانده بود و چپ آن را طي كرد و بالاخره فهميد كه آن نيز سراب بود»[7]

     از ديدگاه راه كارگر «پيشاهنگ» به صورت كلي و مبهم آن براي ماركسيسم بي معني بوده لذا اين تفكر را نشات گرفته از انديشه غير علمي پوپوليستي[8] مي دانستند كه «خلق را هميشه همچون كيسه سيب زميني مي نگرد و به تمايزات طبقاتي و بافت طبقاتي آن توجهي ندارد»[9]

  نقد هائي كه اين تشكل در خصوص مشي مسلحانه ايراد كرده است در واقع نوعي كالبد شكافي تئوريهاي ايراد شده در مورد «ضرورت مبارزه مسلحانه» محسوب مي شود، چرا كه تمامي جملات مهم بيژن جزني، مسعود احمد زاده، امير پرويز پويان و حميد مؤمني، را در جرايد و مباحث خود تجزيه كرده و بعداَ به نقد كشيده اند. كه اهم انتقادات و نقد آنها از جنبش مسلحانه به شرح ذيل انتخاب و تلخيص شده است.

·    «روشنفكران چپ انقلابي چه هنگامي كه اعتقاد به تئوري ‹مشي مسلحانه› داشتند و چه زماني كه آن را كنار گذاشته و چه آنهائيكه ادعا مي كنند از ابتدا مخالف مشي چريكي بودند درك روشن و دقيقي از تئوري ماركسيست لنينيستي پيشاهنگ نداشتند.»

·    معتقد بودند كه اين خط ماهيتا خرده بورژوائي و كاملاَ قديمي است و تنها خود را به قبائي نو آراسته است.[10] 

·    مشي مسلحانه را برداشتي كاملاَ نادرست در مورد شرايط عيني انقلاب يا به عبارتي «موقعيت انقلابي» مي دانستند و مي گفتند: «مشي مسلحانه در اين مورد مواضع كاملاَ اراده گرايانه و غير ماركسيستي دارد،» و اين را عامل درك نادرست آنان در مورد شرايط ذهني انقلاب و تئوري پيشاهنگ تلقي مي كردند.[11]

·    مي گفتند: «مشي مسلحانه معتقد بود كه كار پيشاهنگ ايجاد حركت است، نه جهت دادن به حركت، و بخاطر آن بود كه مشي مسلحانه در تئوري و در عمل، براي پايه ريزي و تحقق هژموني[12] پرولتاريا[13] تلاشي انجام نداده است يعني از نظر آنها اسلحه حلال مشكلات مي شود نه مردمي كه مسلح مي شوند[14]

ادامه دارد



[1] لازم به ذكر است كه، تشكل راه كارگر عليرغم اين تحليلها، توفيقي براي اعمال نظر ويا ارتباط با شوراهاي كارگري نيافت. و بر اساس معلوماتي كه از آن زمان داريم كارگران بلحاظ اختلافات عقيدتي، كمونيستها را در صفوف خود راه نمي دادند، در اين ميان صرفا حزب توده و تا حدودي سازمان اكثريت توانسته بودند به صورت موردي، در برخي از شوراها يا سنديكاهاي كارگري هواداران غير مؤثري براي خود دست و پا كنند، بيشترين هواداران و سمپاتهاي تشكلهاي كمونيستي را دانشجويان و دانش آموزان دوره متوسطه ويا معدودي از معلمين و دبيران تشكيل مي دادند. و ديده مي شد كه در آن ايام برخي از كارگران كارخانجات كه براي كسب حقوق برحق خود دست به اعتصاب مي زدند در قطعنامه هاي خود، ابتدا از گروههاي كمونيستي اعلام انزجار مي كردند تا مورد بهره برداري سياسي آنان قرار نگيرند.   

[2] بين الملل كمونيست كه بعدا به كمينفرم تبديل شد

[3] راه كارگر: «فاشيسم كابوس يا واقعيت»، 1358 ، آذرماه ، جلد چهارم ص6 . ذكر اين نقطه لازم است كه حزب توده  از قبل انقلاب بنا به تصريح خود، اصلاح طلبي را به عنوان شكل مبارزه  انتخاب كرده بود، حال آنكه اكثر گروههاي چپ از جمله راه كارگر به اين جمله تاكيد داشتند كه: «براي اينكه در سياست اشتباه نكنيم، بايستي انقلابي باشيم، نه رفرميست»

[4] جريان خط يك «راه رشد غير سرمايه داري» را در رخسار تئوريك آن از «دستاوردهاي حاصلخيز ماركسيسم ـ لنينيسم» و در جلوه ي عملي آن، «از شاخه هاي پرتوان و پر ظرافت روند واحد انقلاب جهاني» معرفي مي كرد. مدافعين «راه رشد غير سرمايه داري»، اهميت نظري و عملي اين تز را بيش از همه در «توفيق آن بخاطر تطبيق تئوري ماركسيست ـ لنينيستي اتحاد پرولتاريا با توده هاي عظيم زحمتكشان غير پرولتر و استثمار شوندگان و ستم ديدگان نظم سرمايه، در نبرد مشترك عليه امپرياليسم جهاني در مسير نيل به سوسياليسم با شرايط عصر نوين تاريخ جهاني» مي ديدند. از ديدگاه اين طيف: «رشد سرمايه داري و استثمار نو با هم پيوند ناگسستني داشت،» لذا «مؤثرترين طريق رهائي از چنبره ي بي دورنماي سرمايه داري امپرياليستي و سريع ترين وسيله فائق آمدن بر ارثيه ي عقب ماندگي و نارسي قرون» در رشد غيرسرمايه داري  تجلي مي يافت.

  درمقابل جناح چپ، «راه رشد غير سرمايه داري» را تزي تسليم طلبانه و سازش كارانه در جنبش بين المللي كارگري مي دانستند، و گاها از آن به عنوان «راه رشد سرمايه داري» تعبير مي كردند.

     شايان ذكر است كه موافقين و مخالفين اين تز، مصاديق زيادي از گفته هاي لنين را در تحكيم ادعاهاي خود مي آوردند. كه بلحاظ اجتناب از طولاني شدن بحث، به آن موارد نمي پردازيم.     

[5] همان منبع ص 5

[6] همان منبع ص10

[7] ملاحظاتي در باره تئوري پيشاهنگ، ارگان راه كارگر، نشر كارگر، جلد اول ص11.

[8] از منظر گروههاي چپ،  «پوپوليسم» ديدگاهي بود كه در آن تضاد اساسي «خلق با امپرياليسم» پنداشته شود، نه «طبقه كارگربا امپرياليسم». و البته اغلب گروههاي چپ همديگر را به داشتن چنين بينشي متهم مي كردند.

[9] همان منبع ، ص 46

[10] همان منبع ص4

[11] همان منبع ص 12

[12] سركردگي، با اين توضيح كه از ديدگاه راه كارگر مشي مسلحانه در عمل، نفي كننده هر راهي بود كه به هژموني پرولتاريائي منجر مي شد.

[13] از ديدگاه راه كارگر«پرولتر» به كسي اطلاق مي شد كه غير از نيروي كار خود، وسيله ديگري براي امرار معاش نداشت، و از وسايل توليد محروم بود، اضافه مي كردند كه: چون تنها دارائي پرولتر، نيروي كارش مي باشد. بنابر اين نيروي كار خود را به صاحبان وسايل توليد ميفروسد و براي آنان ارزش اضافي توليد مي كند، از نظر اين تشكل، پرولتر ضرورتا كارگر صنعتي نبود. اما مي گفتند: كارگران صنعتي معمولا هسته مركزي پرولتاريا را تشكيل ميدهند، و انقلابي ترين و محرومترين طبقه تاريخ مي باشند، و تاكيد بر اين داشتند كه: «پرولتاريا در نظامي معني دارد كه شكل اصلي بهره كشي از طريق مكانيسم اقتصادي بوده باشد.» 

[14] همان منبع ص 14

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  16

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

 ·    «مشي مسلحانه ‹ تهييج› را جايگزين‹ تبليغ › مي كرد و آن را مضمون اصلي فعاليت پيشاهنگ مي دانست و حتي از اين بدتر، تهييج و ‹سازمان دهي هيجان› را يكي مي انگاشت، و بيش از اندازه روي اولي تاكيد مي كرد، بنابر اين از دومي غفلت مي نمود، از اين رو بود كه معتقد مي شد كه قهر خود سازمانگر است(...) سلاح مورد پرستش قرار مي گرفت و اين پرستش در واقع از نوعي ‹ماترياليسم آژان مآب› به جاي ‹ماترياليسم تاريخي› نشات مي گرفت»[1]

·    «(...)مشي مسلحانه چون در حوزه شرايط عيني به ورطه روان شناسي گرائي (پسيكولوژيسم) سقوط مي كرد، بنابر اين در حوزه شرايط ذهني نمي توانست از اين ورطه بگريزد، و گمان مي كردند فقط با بدست آوردن سلاح مي توان توده ها را به حركت وا داشت»[2]

·    «(...) در ديدگاههاي آنان ‹قهر› فقط در شكل ‹سلاح› قابل تصور مي گردد نه در مفهوم عميق اجتماعي آن، كه سلاح نماد آن است نه خود آن، و در اينجاست كه ‹مبارزه مسلحانه› جاي ‹انقلاب قهر آميز› را مي گيرد، و قهر هدف تلقي مي شود نه وسيله»[3]

·    «(...)طرفداران مشي مسلحانه به هيچ وجه در صدد آن نبودند كه با اين طبقه رابطه مستقيم و تشكيلاتي بگيرند و گمان داشتند با عمليات درخشان و قهرمانانه افراد پيشاهنگ، همه مردم جان تازه خواهند گرفت.»[4]

·    «ايدئولوگهاي مشي چريكي يا بقول ‹مانيفست›، ‹مخترعين اين سيستم ها› صغري و كبراي خود را از ماركسيسم مي گيرند، خود را ماترياليست و ديالكتيسين معرفي مي كنند ولي وقتي از مقدمات خود نتيجه گيري مي كنند، وقتي حرف خود را مي زنند، همه ي رشته ها را پنبه مي كنند و ديگر نشاني از ماركسيسم در آنها ديده نمي شود.[5]

برخورد راه كارگر با تئوريهاي مبارزه مسلحانه پويان، جزني و احمدزاده

     راه كارگردر خصوص نقد «تئوري پيشاهنگي» بنيانگذاران س. چ. ف. خ. مطالب زيادي طي سلسله مقالات خود مي نوشت، و اين اقدام خود را «مبارزه ايدئولوژيك با انحرافات جنبش كارگري» مي ناميد. كه صرفا به نمونه هائي از آن اشاره مي كنيم.                  

·    «(...)روشن است كه در مكتب رفيق (امير پرويز) پويان، نه تضادهاي طبقاتي، نه ضرورتهاي اقتصادي ـ اجتماعي، نه تاثيرات متقابل زيربنا و روبنا، و نه بخصوص اتوديناميسم تضادهاي اجتماعي، هيچكدام قادر به كشاندن پرولتاريا به شركت در مبارزه ي سياسي نيستند پس چگونه و به چه وسيله و توسط چه نيروئي بايد اين طبقه را به حركت مبارزاتي كشانيد؟ جواب رفيق پويان اين است: ‹رابطه ي پيشاهنگ با پرولتاريا هدفش كشاندن اين طبقه به شركت در مبارزه ي سياسي است(...)› آدمي بي اختيار به ياد كشاندن يك بچه ي لجوج به حمام مي افتد! روشنفكر خرده بورژوا كه خود را معلوم نيست به چه معياري پيشاهنگ طبقه كارگر مي داند، در مكتب رفيق پويان اين رسالت را به عهده داردكه طبقه ي كارگر را به شركت در مبارزه ي سياسي بكشاند! وقتي كه اين نيروي محركه، از درون مبارزه ي اضداد، از اتوديناميسم نيروهاي متخاصم طبقاتي، از ضرورتهاي اقتصادي ـ اجتماعي برنخيزد، بايد دستي از غيب برون آيد تا اين طلسم را بشكند. (آنگاه) سوپرمن با مسلسلي در دست وارد ميدان مي شود، و پرولتاريا را بوجود منبعي از نيرو كه متعلق به خود اوست آگاه مي سازد(...) منبعي كه تضادها را از بيرون سيخ مي زند تا مگر بحركت در آيند!(...) وكالتا از جانب پرولتاريا، البته بي آنكه روح پرولتاريا از موكل بودن خود خبر داشته باشد و وكيلي براي رهائي خود انتخاب كرده باشد(...) سناريو نويس اين داستان ‹علمي تخيلي› بيش از همه ي كاراكترهاي نمايشنامه اش به ‹دومطلق›[6] باور داشته است چرا كه به ‹تئوري زور› معتقد بوده و به قهر فرا طبقاتي. او ريشه هاي مادي و منشا عيني آن را نمي ديده و از اينرو ‹طلسم› باور كرده است. حال آيا چه ‹منبعي از نيرو› قادر است كه اين دو مطلق را در ذهن خود او ‹خدشه داركند› و او را از ‹طلسم› برهاند؟!»[7]

 از ديدگاه اين گروه هرچند كه جزني نسبت به احمد زاده و پويان «برخوردي رئاليستي تر با مسائل جنبش داشته و اساسا روي شرايط عيني و تضادها و تحليل ساخت اقتصادي ـ اجتماعي تكيه داشته است» اما تئوريهاي وي نيز از منظر اين گروه «شيپور را از سر گشادش زدن»[8] تلقي مي شد. و اينگونه برخورد مي كردند كه:

·    «با ترور، خرابكاري و غيره ‹محيط› را يعني جامعه را ‹براي قبول انقلاب› آماده كردن به چه معناست؟ جز به اين معنا كه جامعه انقلاب را قبول نمي كند؟ و اين خود به چه معناست؟ جز اينكه شرايط عيني لازم براي يك وضعيت انقلابي هنوز به ‹حد بلوغ› نرسيده اند، تضادهاي اجتماعي هنوز ‹نارس› اند؟ وقتي رفيق جزني از ‹آغاز› سخن مي گويد، آيا فرقي با ‹آغاز› رفيق پويان و رفيق احمدزاده دارد؟ جز اين است كه به جنبش سياسي مستقل توده ها بي اعتقادند؟»[9]

     راه كارگر جزني و احمدزاده را به درك غير ديالكتيكي مشي چريكي از مساله ي ضرورت در تئوري انقلاب، متهم مي كرد و در اين رابطه مي گفت:

·    «(...) ايدئولوگ هاي مشي چريكي بارها و بارها بر ضرورت حمايت توده از پيشاهنگ اشاره مي كنند و بارها و بارها تاكيد مي كنند كه بدون اين حمايت بقاي پيشاهنگ غير ممكن است، ولي اين اشارات و تاكيدات، هرگز و هرگز به اين حمايت و شرائط مادي تحقق آن، ضرورتهاي واقعي و عيني اي كه منجر به اين حمايت مي شود عنايتي نمي كنند. مثلاَرفيق احمد زاده وقتي از عواملي كه مي بايست ضامن بقاي گروه سياهكل شوند صحبت مي كند فقط به عوامل جغرافيائي تداركاتي و تكنيكي توجه دارد.»[10]

·    «مشي مسلحانه تئوري انقلابي كساني است كه از حركت توده اي مايوس شده اند و مدام از حالات روحي توده ها سخن مي گويند و ليكن خود اميدي به حركت وسيع توده اي ندارند(...) هرگز نمي توانند درباره تداوم اشكال متنوع مبارزه مردم و سازمان دادن آن و مخصوصا تبديل اين مبارزات پراكنده به يك مبارزه واحد همه گير بيانديشند»[11]

·    «تئوري مشي مسلحانه نوعي سازماندهي را تبليغ مي كند كه از گسترش خود ناتوان است. سازمان چريكي فقط يك وظيفه مي تواند داشته باشد، همه چيز در خدمت عمليات مسلحانه و عمليات مسلحانه در خدمت بيدار سازي شور انقلابي مردم. جز اين كار ديگري از سازمان چريكي بر نمي آيد.»[12]

·    «مشي مسلحانه نوعي ليبراليسم را تبليغ مي كند، چرا كه راه مشخصي براي سازمان دادن آگاهي سوسياليستي مطرح نمي كند و در واقع يك نوع آشتي ايدئولوژيك را با عناصر غير پرولتاريائي تبليغ مي كند.»

پيشاهنگ واقعي از منظر راه كارگر    www.ahmadyaghma.blogfa.com

     راه كارگر مي گفت: «پيشاهنگ انقلابي در پيوند ارگانيك توده هاي انقلابي شكل مي گيرد، عمل مي كند و بدون چنين پيوندي، از پيشاهنگ ارگانيك طبقه نمي توان سخن گفت» به عبارتي «راه كارگر» پيشاهنگ را همان حزب ماركسيت لنينيست[13] قلمداد مي كرد.

     در همين زمينه، برداشت راه كارگر از اصول ماركسيست لنينيست چنين بود:

     «م ـ ل، به ما مي آموزد كه انقلاب را با اراده افراد انقلابي نمي توان بوجود آورد. انقلاب را اراده همه توده بوجود مي آورد. وليكن اين ”اراده“ با اراده فردي نبايستي يكسان انگاشته بشود. اين بيانگر عينيتي در جامعه است و بنابر اين خود از قوانيني اجتماعي (دقت شود مي گوئيم اجتماعي، نه روانشناختي) تبعيت مي كند[14]، آري انقلاب را انسانها عملي مي سازند، همانطور كه جامعه را نيز انسانها مي سازند و پيش مي برند، ليكن در فرايند انقلاب، بي آنكه حتي خود بدانند از قوانين اجتماعي تبعيت مي كنند، همانگونه كه در آن مثال معروف اسپي نوزا، هر سنگي كه به طرف زمين مي آيد، صرفنظر از اينكه، خود اگر فكري داشت، درباره خود چه مي انديشيد به وسيله قانون آهنين جاذبه به طرف زمين كشيده مي شود، همين طور انسانها نيز صرفنظر از آنچه خود بگويند و يا بخواهند دقيقا به وسيله قوانين آهنين اجتماعي به سمت خاص كشيده مي شوند. از اين رو انقلاب را با اراده افراد نمي توان بوجود آورد.[15] پيشاهنگ انقلاب را بوجود نمي آورد. بلكه با جهت دادن به حركت توده ها، با يكپارچه كردن خواستهاي توده ها، با تبديل قطرات نارضائي به سيلاب خروشان خشم خلق، به عملي شدن انقلاب كمك مي كند. اما سازمان دادن و آگاهي دادن به مردم نيز از قوانين اجتماعي تبعيت مي كنند.»[16] (همه جا تاكيد از آنهاست)

ديدگاه راه كارگر به نقش عامل «ديكتاتوري» در تعيين شكل مبارزه

    بطوريكه در بخشهاي قبل گفته شد، تئوريسينهاي مشي چريكي در استدلال تئوريهاي خود، به «عامل ديكتاتوري» تاكيد مي كردند، و بر اين اعتقاد بودند كه: در شرايط ديكتاتوري نمي توان با توده ها تماس مستقيم داشت لذا ميگفتند: «بايستي از طريق عمليات مسلحانه پيشاهنگ، ابتدا شكافي در ديكتاتوري ايجاد كرد سپس امكان تماس [با توده مردم] پيدا خواهد شد» راه كارگر نيز در اين مورد اظهار ميداشت: «در گفته هاي رفقاي مشي مسلحانه، رگه هائي از حقيقت وجود دارد»، اما نظرشان اين بود كه بايد دو حالت از ديكتاتوري را از هم متمايز كرد اين دو حالت عبارت بودند از حالت «سركوب» و حالت «اختناق» 

     راه كارگر تعبير خود از «ديكتاتوري سركوبگرانه» را چنين ترسيم مي كرد كه: «وضعيتي است كه از طرف توده ها حركت انقلابي نسبتا وسيعي وجود دارد و بنابر اين نظام حاكم دست به كشتار و سركوب وحشيانه مي زند.» همچنين در توصيف حالت «ديكتاتوري اختناقي» چنين وضعيتي را از آن بيان مي كرد كه: «در اين حالت به علل مختلف از طرف توده ها حركت هاي وسيعي وجود ندارد و رژيم هر نوع آزادي هاي دمكراتيك را از آنها مي گيرد و توده ها در واقع خود را از حقوق دمكراتيك محروم مي سازند و در حقيقت نوعي ‹خود سانسوري› از طرف مردم وجود دارد. چون مي دانند در صورت ابراز وجود با سركوب روبرو خواهند شد.» اهميت اين تقسيم بندي در آن بود كه راه كارگر هر دو حالت را بررسي كرده و اين نتيجه را مي داد كه: «در حالت اول مي توان حركت توده اي را سازمان داد. چون حركت عريان و ملموس سركشانه از طرف مردم وجود دارد. و طبيعي است كه در اين صورت قهر ضد انقلابي [منظورشان ديكتاتوري سركوبگرانه] نمي تواند قهر انقلابي ببار نياورد. وقتي كه همه ي راهها ي مبارزه قانوني بروي مردم بسته بشود و هر نوع تلاش در چار چوب مبارزه مسالمت آميز با خشونت بي رحمانه رژيم خودكامه روبرو شود طبيعي ترين راه براي مردم، متوسل شدن به راههاي خشونت آميز است. آري اين حقيقتي است كه ضد انقلاب گاهي شكل مبارزه انقلابي را تعيين مي كند(...) فقط و فقط در شرايط ديكتاتوري سركوبي مي توان در صورت لزوم از تاكتيكهاي مسلحانه استفاده كرد(...) از اين رو استفاده از تاكتيكهاي مسلحانه در معنائي كاملاَ متفاوت با تئوري مشي مسلحانه و درست در مفهوم مخالف آن از طرف ماركسيسم ـ لنينيسم پذيرفته مي شود(...) اين وضع با شرايط ديكتاتوري اختناقي فرق دارد كه در آن حركت توده اي در سطوح پائين است، و آمادگي لازم در جهت رو در روئي با سركوب دشمن را ندارد و درست بهمين علت است كه مردم به ‹خود سانسوري› تن داده اند.»[17]

  و بدين شكل راه كارگر مشي چريكي را در مرحله خاص و زمان مناسب، به اندازه و وسعت  نياز، قبول مي كرد.

 ادامه دارد



[1] همان منبع ص15

[2] همان منبع ص 15

[3] همان منبع ص16

[4] همان منبع ص16

[5] در پيرامون تئوري انقلاب و شرايط عيني انقلاب، راه كارگر، نشر كارگر، جلد سوم ، ص36

[6] بطوريكه درقسمت مربوط به  نظريات پويان توضيح داديم، منظور ازتز «دو مطلق»  قدرت مطلق رژيم و ترس مطلق توده ها بوده  كه براي شكستن اين دو مطلق، مبارزات چريكي و نقش پيشاهنگ در اين رابطه استدلال مي گرديد.

[7] در پيرامون تئوري انقلاب و شرايط عيني انقلاب، راه كارگر، نشر كارگر، جلد سوم ، صص  14ـ17

[8] همان منبع ص 33.

[9] همان منبع ص32 . با اين توضيح كه برخورد فوق، درواقع با اين نظريه بيژن جزني صورت گرفته است كه، وي در اثر خود تحت عنوان: «عمده ترين وظايف كمونيستهاي ايران در شرائط كنوني» آورده است: «بنظر ما بايد با اتخاذ شيوه ي قهرآميز مبارزه، از ترور گرفته تا خرابكاريها و تا حمله به مواضع نظامي و امنيتي دشمن و جنگ چريكي و تركيب و قرار دادن آنها در كادر سياسي جنبش محيط را براي قبول انقلاب آماده كرد. اين چنين آغازي به توده ها آگاهي مي دهد، جريان سياسي بنفع نهضت در ميان خلق ايجاد مي كند، شعارهاي جنبش را به ميان توده ها مي برد. انرژي انقلابي توده ها را بيدار مي كند، تزلزل دستگاه را متظاهر كرده و تشديد مي سازد و چهره ي واقعي آن را برملا مي سازد. مقاومت زحمتكشان را سازمان مي دهد و زمينه ي عيني لازم براي اتحاد نيروهاي ضد رژيم را در داخل و خارج كشور مهيا مي كند.» (تاكيد از نگارنده مي باشد)

[10] همان منبع  ص34 . با اين ملاحظه كه مسعود احمدزاده در اثر خود تحت عنوان «مبارزه مسلحانه هم استراتژي و هم تاكتيك» ـ كه در بين عناصر سياسي چپ، اين كتاب بنام «استراتژي و تاكتيك» معروف شده بودـ آورده است كه: «(...) كنترل ورود و خروج در منطقه شمال بخصوص در بهار و تابستان براي دشمن بسيار گران تمام مي شود بخصوص اگر در نظر بگيريم كه شمال به عنوان يك مركز تفريحي بخصوص در تابستان چه جمعيتي را از مركز و ساير نقاط كشور به خود مي كشاند. شمال در زمره مناطقي است كه دشمن از نظر نظامي كمتر از هر جا استقرار يافته، بواسطه ي شرايط جغرافيائي ا ش يك رشته از قابليتهاي نظامي دشمن و سلاحهايش غير قابل استفاده مي گردد(...).» همچنين در قسمت ديگر اين اثر در مورد علت شكست هسته چريكي جنگل گفته است: «به نظر مي رسد دوعامل، يكي عدم توجه به تحرك لازم [ترك منطقه بعد از عمليات] و ديگري عدم رعايت بي اطميناني مطلق موجب شكست شد(...)بدين ترتيب مي توان نتيجه گرفت كه شكست هسته ي چريكي يك تصادف بود، تصادفي كاملاَ اجتناب پذير.» لذا تاكيد راه كارگر بر توجه احمدزاده به عوامل جغرافيائي، تداركاتي، تاكتيكي، تكنيكي و رواني صرف، به جاي در نظر گرفتن «جنبش مردمي و پيوند ارگانيك پيشاهنگ با اين جنبش»، گويا از اين موارد يا موارد نظير آن استنباط گرديده است.

[11] ملاحظاتي در باره تئوري پيشاهنگ، ارگان راه كارگر، نشر كارگر، ص 77 . 

[12] همان منبع ص 78.

[13] اين گروه مفهوم «حزب» را در نفي ديالكتيكي تمام اشكال پيشين سازماندهي، مي دانست كه قبل از هر چيز در ماهيت فعاليت آن شناخته مي شود. لذا تاكيد بر اين داشت كه «مشي چريكي نمي تواند محتواي فعاليت حزب باشد ولي يكي از ابعاد فعاليت آن مي تواند باشد»

110 منظور راه كارگر اين بود كه مشي مسلحانه «روان شناسي اجتماعي» را جايگزين «بررسي قوانين اجتماعي و مبارزاتي» مي سازد در همين رابطه مي گفتند: «ترديدي نيست كه روان شناسي نيز در جامعه سهم مهمي دارد، وليكن جامعه از مجموع ساده افراد تشكيل نشده است. بنابر اين حركت خاص خود را دارد كه با قانونمنديهاي روان شناسي فرق كيفي دارد.»

[15] البته هيچكدام از تئوريسين هاي مشي مسلحانه اين قوانين عام ماركسيسم ـ لنينيسم را نفي نمي كردند. اما تفسيرشان از اين قوانين با ديدگاه «راه كارگر» يكسان نبود.

[16] ملاحظاتي در باره تئوري پيشاهنگ، ارگان راه كارگر، نشر كارگر، صص  17ـ18 . با اين توضيح كه راه كارگر مبارزات سياسي را به صورت مبارزه توده اي قبول داشت، لذا مبارزه چريكي را مبارزه ي عده اي به جاي توده ها قلمداد مي كرد، اما در مورد مفهوم «توده» معتقد بودند كه اين مفهوم بطور مطلق و بي مشخصه براي تئوري علمي معني ندارد. لذا تاكيد مي كرد كه: «توده ها هميشه در يك ارتباط طبقاتي معني دارند، و ما كمونيستها، خلق را هميشه در رابطه با طبقات و از طريق طبقات توضيح مي دهيم» و آنگاه تصريح مي كردند كه: «براي م ـ ل مفهوم كليدي طبقه است نه خلق»

[17] ملاحظاتي در باره تئوري پيشاهنگ، ارگان راه كارگر، نشر كارگر، صص 39ـ41 . با اين توضيح كه لنين نيز در يكي از مقالات خود بنام «جنگ چريكي» خطاب به افرادي كه مبارزه مسلحانه را در روسيه (سال1905) به عنوان حركت آنارشيسم و بلانكسيسم محكوم مي كردند مي گويد: «(...) در مراحل اوج گيري مبارزات توده اي در زمانيكه توده ها، ديگر به اشكال پائين تر مبارزه قانع نيستند، مبارزه شكل خشن و قهرآميزي به خود مي گيرد و در آن صورت از تاكتيكهاي مسلحانه حتما بايستي استفاده بشود» اما ياد آور مي شود كه: «اين مبارزه نبايستي شكل اصلي مبارزه باشد و به تشكل و امكانات مبارزاتي پرولتاريا نيز نبايستي لطمه بزند.»   

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  17

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

وجه تمايز «راه كارگر» با جريان خط يك و سه

      راه كارگر ضمن انتقاد از گروههاي خط يك و خط سه ماركسيستي، اعتقاد داشت كه هر دو طيف از منطق واحدي تبعيت مي كنند، و منظورشان اين بود كه هر دو جريان متخاصم معتقدند كه براي مبارزه كردن كمونيستها بايستي «قبله گاهي» داشته باشند.

     در اين باره ضمن حملات شديد به جريان خط يك مي گفتند: «خط سه نيز از بد حادثه به آلباني پناه آورده است چرا كه معلوم نيست آلباني در زمينه ساختمان سوسياليسم و مخصوصا وظايف انترناسيوناليستي چه معجزه اي انجام داده است كه اينها چنين قاطع از نمونه آلباني در برابر تمام تجارب ديگر دفاع مي كنند.»

     به دنبال انتقادات «سازمان رزمندگان» از «سازمان كارگران انقلابي (راه كارگر)» اين تشكيلات در مقام پاسخگوئي بر آمده و با انتشار جزوه اي هفتاد صفحه اي، تحت عنوان «سازمان رزمندگان چه مي گويد؟» رزمندگان را به عدم درك «وابستگي و ارگانيك بودن آن»، «رابطه بطوركلي و روابط اجتماعي بطور اخص»، «رابطه خرده بورژوازي،بورژوازي و خرده بورژوازي سنتي مرفه، و استفاده صحيح از اين واژه ها»[1]، «مفهوم نمايندگي سياسي»، «رابطه سياست و اقتصاد»، «ريشه هاي دروني امپرياليسم»... متهم كرده، و با آن برخورد نمود.

     راه كارگر، به عنوان جريان خط چهار چپ، نسبت به خط يك، از تضاد كمتري با جريان خط سه برخوردار بود، لذا برخي از ارباب سياست بر اين باور بودند كه: حزب توده به اين جريان دل خوش كرده است تا شايد با گرايش گروههاي مائوئيستي به اين سمت از بار مخالفت آنان نسبت به اردوگاه سوسياليزم (شوروي) بكاهد. اما بطوريكه تا اين قسمت مشخص شده، راه كارگر به عنوان گروهي از خط چهار همانند جريان خط سه تضادهائي با خط يك داشت كه براي تبيين آن به برخي از ديدگاههاي ديگر اين جريان اشاره مي گردد.

    ـ راه كارگر اعتقاد به انترناسيوناليسم پرولتري و وفاداري از آن را تاكيد مي نمود، ولي اين اعتقاد را در مسير پرهيز از قطب گرايي، و دوري از دنباله روي و تبعيت از ديپلماسي كشورهاي سوسياليستي، تفسير مي كرد. و در حاليكه به اردوگاه سوسياليست به عنوان بخشي از نيرومندي و انعكاس از وحدت جهاني پرولتاريا در برابر امپريالست و ارتجاع جهاني مي نگريست، ليكن به هيچ ارجحيتي در منافع پرولتارياي كشورهاي سوسياليستي نسبت به پرولتارياي ديگر مناطق قائل نبود، و تاكيد بر وحدت پرولتري و انقلابي طبقه كارگر ايران را با تمام كارگران جهان، وحدتي براي مبارزه با امپرياليسم و ارتجااع، ونيز وحدتي براي ساختن دنياي بي طبقه، دنيايي برابر و بي تبعيض تلقي مي كرد، ولي وجه تباين راه كارگريها با نظريه پردازان خط يك در اين بود كه مي گفتند: «ما انترناسيوناليسم پرولتري را همچون مردمك چشم هامان پاسداري مي كنيم، اما معتقديم اين آرمان مقدس پرولتارياي انقلابي جهاني، به معني هواداري از ديپلماسي و خط مشي سياسي و عملي اين يا آن حزب كمونيست و اين يا آن كشور سوسياليستي نيست.»[2]

    ـ اين گروه نيز به ماركسيسم لنينيسم به ديده يك علم نگاه مي كرد. و تصريح مي نمود كه با آن مثل يك علم بايد برخورد بشود نه همچون جزمهاي ايماني، لذا بر اين باور بودند كه اگر مبارزه ي ايدئولوژيك، جدا از مبارزه سياسي و پراتيك انقلابي صورت گيرد، ديگر روح علمي و انقلابي ماركسيسم را منعكس نخواهد كرد، بلكه «فضاي اسكولاستيكي و جزمي را تسلط خواهد بخشيد.

ـ ديدگاه راه كارگر نسبت به اتحاد جماهير شوروي

  نظريه پردازان اين سازمان بر خلاف جريان خط سه، «توسعه طلبي» را به عنوان يك سيستم، در سياست خارجي شوروي قبول نداشتند، اما معتقد بودند كه شوروي به وظايف انترناسيوناليستي خود عمل نمي كند وآن را ناشي از رويزيونيست خروشچفي حاكم بر آن حكومت مي ديدند كه بر سياست خارجي شوروي تسلط دارد،[3] لذا مي گفتند اين دليل نمي شود كه سياست شوروي را در بسياري جاها كه علنا و دقيقا به حمايت از منافع خلقهاي زير ستم و به حمايت از نيروهاي سوسياليستي است محكوم كنيم و در اين رابطه ديدگاه مائوئيستها را حمل بر دفاع باطني آنها از تئوري سه جهان مي دانستند[4]

  با اين توضيحات، راه كارگر صراحتا اعلام مي كرد كه: «گرچه اشتباهات و انحرافاتي در رابطه ي شوروي با كشورهاي ديگر سوسياليست ديده مي شود ليكن سياست شوروي با اين كشورها در مجموع بر اصل دوستي استوار است و نمي توان از امپرياليسم سياسي در مورد شوروي سخن گفت.»[5]

تئوري انقلاب فرهنگي مائو تسه دون (تسه تونگ) از منظر «راه كارگر»

     قبلا متذكر شديم كه مائو، تز خاصي در مباني ايدئولوژيك از خود به جاي نگذاشته است لذا ‹‹مائوئيسم نمي تواند مفهوم خارج از ذهني داشته باشد›› در اينجا نيز ضمن اصرار بر اين واقعيت؛ به آنچه كه تئوري انقلاب فرهنگي مائو معروف شده است اشاره كرده و نقطه نظرات  ‹‹راه كارگر›› را در مورد آن بيان مي كنيم هرچند كه اين تئوري نمي تواند مختص به مائو بوده و دليلي بر تمايز نظر وي با ماركس يا لنين بوده باشد خاصه آنكه خود لنين نيز در همين زمينه مواردي را بيان كرده است و ما قبلا به آن اشاره نموده ايم.

  مائو گفته بود: در جامعه ي سوسياليستي بتدريج بوروكراسي رشد مي كند و نيرومند مي گردد. براي اينكه جلوي آن گرفته شود بايستي از پايين با آن در افتاد، بنابر اين هر چندگاه يكبار بايستي يك انقلاب فرهنگي صورت گيرد كه بتواند جلو اين تحجر را بگيرد و دموكراسي را به كشور باز گرداند. مائو در بسياري از مصاحبه ها و گفتگوهايش چنين انقلاب فرهنگي را از هر هشت يا ده سال يكبار لازم مي دانست.

     ازگفته هاي مائو تسه دون چنين بر مي آيد كه «انقلاب فرهنگي از طرف حزب» منظور نظر وي نبوده، بلكه انقلاب فرهنگي بر عليه حزب حاكم، مطلوب وي بوده است. چرا كه وي معتقد بود: «فساد هميشه در مراكز قدرت شكل مي گيرد، بنابر اين حزب كمونيست نيز كه در يك كشور سوسياليستي نيرومندترين سازمان سياسي بشمار مي رود، نمي تواند از اين قاعده مستثني باشد»[6]

     راه كارگر در برخورد با اين نظريه چنين مي گفت: «در اين انقلاب فرهنگي چه گروه اجتماعي با چه گروه اجتماعي بايستي مبارزه كند؟ و چه تضميني وجود دارد كه خود اين ارگانها دچار بوروكراتيسم نگردند؟ آيا مي شود فرض كرد در جامعه اي بطور اساسي بوروكراتيسم مستقر گردد وليكن سازمانهاي خاصي بواسطه سرشت ذاتي خود از اين قاعده مستثني باشند.»

     راه كارگر در رد تئوري اصلاحات مائو به ديدگاه انگلس مراجعه مي كرد همانجا كه وي در مباحثاتش با دورينگ گفته بود: «قدرت انقلابي نه تنها فساد نمي آورد بلكه زمينه فساد را نيز از بين مي برد» و راه كارگر با بيان اينكه با سيستم «سانتراليسم دموكراتيك»[7] در حزب مي توان از توسل به انقلابهاي متوالي هشت ساله دست برداشت بر اين تئوري خط بطلان مي كشيد.

«رويزيونيسم» از ديدگاه راه كارگر    www.ahmadyaghma.blogfa.com

     قريب به اتفاق ماركسيستها معتقد بودند كه همراهي و هم رزمي طبقات و گروههاي اجتماعي ديگر با پرولتاريا، ايدئولوژيهاي غير پرولتري را در صفوف پرولتارياي انقلابي ـ هر جا كه زمينه براي آن مساعد باشدـ رخنه خواهد داد، چرا كه تاثير پذيري از طبقات ديگر را در فرآيند مبارزه امري طبيعي مي دانستند. همچنين منظورشان از واژه «رويزيونيست»، پيدايش يك انحراف در ايدئولوژي ماركسسيسم يا به تعبير ديگر تجديد نظر طلبي در آن ايدئولوژي بود. لذا گروههاي چپ، در اغلب مباحثات سياسي و ايدئولوژيكي، همديگر را به داشتن بينش رويزيونيستي متهم مي كردند.

     برخي از ماركسيستها پيدايش اولين رويزيونيسم را در سال 1875 جستجو مي كردند، و آن مربوط بعكس العمل ماركس و انگلس در «نقد برنامه گوتا» مي شد. بطوريكه در اين سال از طرف ماركس و انگلس نامه هاي سرگشاده اي در تنقيد برنامه هاي گوتا به كارگران اروپا نوشته شده بود. برخي ديگر از ماركسيستها ـ مثل رفرميستهاي انترناسيونال دوم ويا بسياري از احزاب سوسيال دمكرات اروپاـ نيز بودند كه لنين را اولين رويزيونيسم در اصول ماركس معرفي مي كردند.[8] اما طرفداران وي با افزودن كلمه «لنينيست» به واژه ماركسيست، مظهري ديگر از تئوري جديد ماركسيسم را به طور مطلق پذيرا شدند.

     با همين مختصر توضيح، به ديدگاه راه كارگر نسبت به رويزيونيسم مي پردازيم، ديدگاهي كه خود از جانب برخي گروههاي ديگر چپ، ماهيتا رويزيونيستي تلقي مي گرديد.

    «راه كارگر» نيز رويزيونيسم را به معناي تجديد نظر در اصول انقلابي آموزشهاي ماركس مي دانست، اما معتقد بود كنار گذاشتن برخي از مسائل مطرح شده از طرف ماركس، به معناي تجديد نظر در تئوري انقلابي پرولتاريا نيست، و در استدلال خود چنين مي آورد كه: «ماركسيسم لنينيسم يك علم است، علم انقلاب، بنابر اين مثل هر علمي بعضي از مسائل مطرح شده در آن ممكن است ديگر معني خود را از دست بدهد و ديگر درست نباشد، مخصوصا به اين خاطر كه علوم اجتماعي عموما و علم انقلاب خصوصا از مسائل و قضايائي صحبت مي كنند كه بطور مداوم در حال تغيير و دگرگوني هستند و از اين لحاظ قوانين اين علوم نيز دقيقا نمي توانند با قوانين علوم ديگر يكي باشند. و گذشته از اين، ماركسيسم نيز مثل هر علم ديگر تكامل مي يابد. و بنابر اين قوانين آن بسط و گسترش مي يابد(...) از اين رو روش كسانيكه به جاي استدلال و جمع بندي تجارب و تئوريزه كردن آنها بر مبناي اصول بنيادي علم، سعي در جزمي كردن آن دارند، به شدت با ماترياليسم ديالكتيكي و روح علمي ـ انقلابي ماركسيسم ـ لنينيسم مباينت دارد. آوردن كلمات قصاري از آموزگاران ماركسيسم به عنوان كلام نهائي در قضاوت و نشاندن آنها به جاي استدلال و بحث علمي، كاري است هر چند آسان، ولي بشدت غير علمي، ضد ماركسيستي و نابود كننده گوهر تفكر انقلابي(...) ماركسيسم لنينيسم علم انقلاب است و بنابر اين هر نوع تغييري در آموزه هاي آن، تحت هر عنوان و از طرف هر كسي باشد، خواه به صورت كنارگذاشتن رك و راست روح انقلابي آن، خواه به صورت و به بهانه ي تكامل بخشيدنش اگر در ستيزندگي آن خللي ايجاد كند، اگر آن را از اصول بنيادي آنكه روح نبرد طبقاتي و روح انقلاب را بيان مي كنند محروم سازد، در واقع موضوعيت اين علم را از بين برده است، و بنابر اين ديگر چنين علمي وجود ندارد، اين نوع تغييرات را رويزيونيسم مي ناميم»[9]

     بطوريكه بيان شد، راه كارگر رويزيونيسم را تجديد نظر در «اصول بنيادين علم ماركسيسم» تعريف مي كرد، و از منظر آنان رويزيونيسم «تجلي» ايدئولوژي بورژوايي در جنبش كمونيستي بود، يا به عبارتي ديگر از نظر راه كارگر «رويزيونيست انعكاس منافع بورژوازي در صفوف پرولتاريا» بود.[10]

     ديدگاه راه كارگر در مورد واژه رويزيونيست تقريباَ مطالبي است كه لنين در مورد كائوتسكي بيان داشته بود، كه در مجموعه آثار لنين، تحت عنوان «انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد» ترجمه شده است.[11]

     اما در همين زمينه نظر مشخصي نسبت به رويزيونيسم در ايران داشتند، و مي گفتند: اين معضل از دو انگيزه متضاد سرچشمه مي گيرد، آنگاه با ترسيم رويزيونيسم راست و رويزيونيسم چپ، چنين نتيجه مي گرفتند كه: «رويزيونيسم راست، كه بقصد خيانت به طبقه كارگر از ميدان بدر مي رود، و رويزيونيسم چپ، كه از شور و شتاب خدمت به طبقه كارگر پا به ميدان مي گذارد، اين دو تا آنجا كه به جنبش طبقه ي كارگر لطمه مي زنند، فرقي با هم ندارند، ولي تا جائيكه به انگيزه هاشان مربوط مي شود در مقابل يكديگرند.»

ادامه دارد/



[1] سازمان رزمندگان بيان مي كرد كه «روحانيت خرده بورژوازي مرفه سنتي است» سپس استدلال مي كرد كه خرده بورژوازي مرفه سنتي نيروئي ضد خلقي است و از آنجا نتيجه مي گرفت كه روحانيت نيروئي ضد خلقي است، لذا راه كارگر اين استدلال آنها را به باد انتقاد گرفته و مي گفت: «ماركسيست براي توضيح و تبيين اعتقاد خويش بايد سراغ ماركسيسم رود تا با درك جوهر نمايندگي سياسي بتواند خويشتن را از سردرگمي رها سازد.» 

[2] در برابر رويزيونيسم و تز سوسيال امپرياليسم، راه كارگر، نشر كارگر، ًص6

[3] خروشچفيزم با تكيه بر يك سلسله دگرگونيهائي كه در جامعه شوروي و در مراحل تكاملي كشورهاي سرمايه داري و در آرايش جهاني نيروها پيش آمده بود، و با استفاده از روندي كه در دوران استالين در جامعه شوروي و سياست كلي احزاب كمونيست وجود داشت، مطالبي مطرح ساخت و تغييراتي در خط مشي حزب كمونيست اتحاد شوروي اعلام نمود كه در افكار سياسيون، انحراف آشكار از ماركسيسم ـ لنينيسم انقلابي تلقي گرديد. خروشچفيزم راه گذار مسالمت آميز به سوسياليسم را به عنوان شقي در كنار راه  گذار غير مسالمت آميز و به مثابه تكميل كننده آن مطرح ساخت. البته اين بحث قبل از آن در مباحث كمونيستها مطرح شده بود اما تمامي رهبران ماركسيسم آن را به عنوان يك قاعده كلي، نفي كرده بودند. لذا مخالفين اين تز مي گفتند: بايد از گذار مسالمت آميز به عنوان يك امكان محض و به عنوان يك استثناء بر قاعده، تحت شرايطي خاص سخن گفت.  

[4] مائوئيستها (برخي از گروههاي جريان خط سه) علنا چنين اعتقادي را بيان نكرده بودند، اما نظر آنان نسبت به شوروي چنين بود كه:  شوروي يك نيروي امپرياليستي در سطح جهاني است، و به اندازه امپرياليسم امريكا  خطرناك است، بنابر اين دنيا ميان اين دو ابر قدرت تقسيم شده است.

[5] در برابر رويزيونيسم و تز سوسيال امپرياليسم، راه كارگر، نشر كارگر، ص 71

[6]  كتاب: ( (Hundred days war: cultural revolution in peking Universityاز انتشارات «مانتلي ريويو» كه توسط يك مائوئيست آمريكائي نوشته شده است.

[7] سانتراليزم دمكراتيك يا مركزيت دمكراتيك Democratic centralism)) در برابر آنارشيزم حزبي بكار مي رود، بر اساس اين اصل هر گونه مشاوره و بحث و ترديد در اصول، ضوابط، سازماندهي و خط مشي حزب، پيش از اتخاذ تصميم، نه تنها بلا اشكال مي باشد، بلكه سبب رشد و غناي تشكيلات مي گردد. ليكن پس از تصميم گيري، هر گونه خدشه و اشكال ممنوع بوده و باعث ترديد در روند حركت حزب مي شود. وجه دمكراتيك اين اصل در بحثها، كنگره ها و نشستهاي حزبي تجلي مي يابد و وجه سانتراليزم، پس از تصميم گيري كنگره ها و نشستها آشكار مي شود. مفهوم اين اصل در چند كلمه عبارت است از  انتخابي بودن تمام ارگانهاي حزبي، وظيفه ارگانهاي رهبري در مورد گزارش دادن مرتب، انضباط دقيق حزبي، تبعيت اقليت از اكثريت و اجراي تصميمات سازمانهاي بالاتر.

     بر مبناي اين اصل، مناسباتي بوجود مي آيد كه ديگر اطاعت تشكيلاتي اجباري يا كوركورانه نبوده، بلكه از درك عميق روابط ناشي شده و در جوهر خود، آگاهانه است. در چنين سيستمي كادرهاي بالا، شرط تكامل كادرهاي پائين، و كادرهاي پائين، شرط تكامل كادرهاي بالا هستند. به عبارت ديگر كاركرد «سانتراليزم دمكراتيك» در درون يك تشكيلات انقلابي، بالا بردن صلاحيت و نقش افراد، در تصميم گيريها و هدايت سازمان است. مسايل درون تشكيلات انقلابي، بطور عمده از طريق بحث و اقناع حل و فصل مي شود. ولي در صورت بروز مشكل، موقعي كه نياز به تصميم گيري و عمل كردن باشد، نظر نهايي را سازمان (بطور عمده رهبري) خواهد داد. اين بدين مفهوم است كه در عين اينكه در چنين تشكيلاتي دموكراسي وجود دارد، ولي در رابطه اين دو (مركزيت و دمكراسي) در تحليل نهايي، تقدم با مركزيت است. البته بحث تقدم مركزيت بر دمكراسي، از ايده هاي «لنين» بوده و بر خلاف نظريه «مارتف» كه تقدم را به دمكراسي مي داد، لنين به مركزيت امعان نظر خاصي داشت.

     بديهي است: يكي از دلايلي كه در گروههاي سياسي موجب انشعاب و ظهور فراكسيونها ي متعدد مي شد، عدم وجود اين خصلت حزبي در آنها بود.       

[8]  لنين مسائلي در مورد حزب و نيز در مورد امكان پيروزي انقلاب سوسياليستي در يك كشور واحد مطرح كرده بود، كه اين مطالب با آنچه ماركس و انگلس گفته بودند (از نظر برخيها) تفاوتهائي داشت، همچنين «هم زيستي مسالمت آميز»، از جمله تزهاي مهم و منحصر ايشان بشمار مي رود.

[9] در برابر رويزيونيسم و تز سوسيال امپرياليسم، راه كارگر، نشر كارگر، صص 13ـ 17

[10] همان منبع ص 34 . با اين توضيح كه كلمه «تجلي» وجه تمايز اين گروه را با ديگر گروههائي كه مي گفتند: «رويزيونيسم ايدئولوژي بورژوازي است» مشخص مي كند. گروههاي خط سه با استنباط از تعريف خود نتيجه مي گرفتند كه چون خط و مشي حاكم بر حزب كمونيست شوروي رويزيونيستي است و از آنجا كه رويزيونيسم ايدئولوژي بورژوازي است و از آنجا كه روبنا هميشه از زير بنا تبعيت مي كند، بنابر اين جامعه شوروي يك جامعه سرمايه داري است. لذا حرف راه كارگر در مورد « انعكاس ايدئولوژي بورژوازي در درون جنبش كارگري»، جهت برخورد با اين تحليل بوده است.  

[11] مجموعه آثا لنين، ص 628 . كائوتسكي رهبر حزب كمونيست آلمان بود.

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  ۱۸

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

برخورد ايدئولوژيكي فراكسيون «راه فدائي» (اقليت) با «سازمان كارگران انقلابي» (راه كارگر)

    «راه فدائي»، بر اساس خصوصيات متدولوژيك نوشتجات «راه كارگر»، اين گروه را از لحاظ شيوه ي استدلال «اسپكولاتيو»،[1] «شماتيسم»[2] و پيرو «منطق صوري»[3] دانسته و از لحاظ شيوه تفكر، آن را «هيوميستي»[4] معرفي مي كرد. و از اين منظر التقاطي بودن راه كارگر را نتيجه گيري مي نمود.[5] و با بيان اينكه: « راه كارگر ايده آليست دست سوم بوده و ته مانده هاي فلسفه مدرسي و هيوم را نا آگاهانه نشخوار مي كنند»[6] اين گروه را به ارتجاعي بودن متهم مي ساخت. و مدعي بود كه: «تئوريسينهاي راه كارگر  ايدآليستهاي تمام عياري هستند كه فقط به ماركسيسم علاقه دارند»[7] همچنين درك راه كارگر را از ضرورت مبارزه مسلحانه «فاتاليستي»[8] قلمداد مي كرد.

     در مباحث «ضرورت و عليت»، راه كارگر اين ديدگاه را داشت كه: «هر ضرورتي در عين حال، حادثه و هر حادثه اي ضرورت است» تا اينجا توافق بين «راه فدائي» و آنان حاصل بود. اما تكه اي كه به آخر اين جمله اضافه مي شد: «بسته به اينكه در سلسله مراتب سيستم ها از چه درجه عموميتي برخوردار باشد»، (يعني اعتقاد به اينكه خصلت عمده ضرورت، عموميت آن است). مورد اختلاف شديد آنان با «راه فدائي» بود. چراكه «راه فدائي» استنباط مي كرد كه:  «(...)اين اضافات و ملاحظات انتقادي راه كارگر است كه او را از درك ماترياليستي ديالكتيكي رابطه ضرورت و حادثه به درك هيومي از اين رابطه منتقل مي نمايد.» و ادعا مي كرد كه: «اين برداشت انحرافي از تئوري ماركسيستي، انقلاب را از پايه واژگون مي كند، و به آنجا منتهي مي شود كه ديالكتيك را مجددا معلق كند و روي كله اش قرار دهد»[9]

     از جمله موضوعاتي كه به عنوان نزاع و بحثهاي جنجالي (بينشي و فلسفي) بين اين دو گروه صورت مي گرفت، به موارد زير مي توان اشاره نمود، (بلحاظ رعايت حال خوانندگان محترم و پرهيز از طولاني شدن بحث، به تشريح آن نمي پردازيم.)

ـ رابطه عوامل دروني و بيروني[10]

ـ تضاد اساسي و مرحله انقلاب    www.ahmadyaghma.blogfa.com

ـ اسطوره حزب طبقه كارگر

ـ راه رشد غير سرمايه داري

ـ ديكتاتوري و سيستم سرمايه داري وابسته

ـ درك ماركسيستي از جبر تاريخ

ـ عليت و ضرورت

***

جدائي دو تن از كادرهاي راه كارگر، و پيوستن آنها به سازمان فدائي خلق (اكثريت)                   

     در شهريور ماه 1359 جزوه اي تحت عنوان «دو مقاله پيرامون تناقضات انديشه راه كارگر»، توسط دو تن از كادرهاي سابق راه كارگر كه به عضويت سازمان «اكثريت» در آمده بودند منتشر شد.[11]

     در اين مقاله ها تنها به چند موضوع محوري در رابطه با مسائل ايدئولوژيكي و سياسي «راه كارگر» پرداخته شده بود.

 ـ منظور سازمان از «كاست حكومتي»،[12] كه اكثر محورهاي تحليلي راه كارگر را تشكيل مي داد به زير سؤال رفته بود. يعني ديدگاه بريدگان، نسبت به اصطلاح فوق از نظرات راه كارگر متمايز بود. با اين توضيح كه سازمان اصطلاح «كاست» را در آن شرايط يك اصطلاح روشنگري مي دانست اما بريدگان بر اين عقيده بودند كه برداشت سازمان از اصطلاح «كاست» يك برداشت انحرافي است.

     ازجمله نمونه هائي كه براي تناقضات موضع گيريهاي راه كارگر آوردند: مسئله اشغال سفارت امريكا توسط دانشجويان «پيروخط امام» بود. بطوريكه راه كارگر در نشريه شماره يك خود در اين زمينه گفته بود: «علت تظاهر روحانيت به مبارزه ضد امپرياليستي را بايد از سويي گسترش جنبش انقلابي توده ها و از سوي ديگر فشرده شدن جبهه ي سرمايه دانست»  و يا در صفحه نه همان شماره كه گفته بود: «روحانيت كه مي خواهد سرمايه داري و وابستگي را با مشروعيت آسماني خود تطهير كند نمي تواند ضد امپريالست باشد»  اين دو نفر همين قطعه را با موضع گيري بعدي راه كارگر در نشريه شماره چهارم مقايسه نموده بودند، در نشريه شماره چها ر آمده بود: «در ميان پاره اي از طرفداران ولايت فقيه گرايشهاي ضد امپرياليستي به چشم مي خورد و بايد تقويت شود» آنگاه با اين تناقض (البته به زعم آنان) چنين برخورد كرده بودند:

    ـ «راه كارگر در اين مقاله حركت دانشجويان پيرو خط امام را ‹فرياد خرده بورژوازي سنتي فريب خورده› ناميد، و آن را حركتي ضد امپرياليستي و راديكال دانسته است و در همان مقاله گفته است: ‹‹ترديدي نيست اين حركت بدون اطلاع و اجازه بالا نمي توانست صورت پذيرد›› لكن علت موافقت بالائيها را عوامفريبي، حفظ پايگاه توده اي، قالب كردن قانون اساسي خبرگان و(...) دانسته است».

     تحليل بريدگان از اين موارد چنين بود:

    ـ «از زمان اشغال سفارت به بعد، راه كارگر از يكسو محتواي خرده بورژوازي و ضد امپرياليستي حركت دانشجويان پيرو خط امام را مي بيند و ارتباط آن را هم با بخشي از حاكميت قبول دارد، لكن از آنجا كه حاكميت را ضد خلقي و معامله گر با امپرياليسم مي داند اين دو جريان را بطور مكانيكي از هم تفكيك مي نمايد و از آنجا اين تحليل نهائي را مي دادند كه اگر پاره اي گرايشات ضد امپرياليستي در ميان طرفداران ولايت فقيه در حاكميت ديده مي شود و پيرو خط امام هم نمي تواند بي حمايت بالا شكل گيرد پس بايد بپذيريم كه خط امام شامل فرياد خرده بورژوازي سنتي در پائين و گرايشات ضد امپرياليستي همين خرده بورژوازي سنتي در بالاست. اما راه كارگر اين موضوع را نمي پذيرد زيرا با پذيرش چنين مطلبي، كاست حكومتي فرو ميريزد و مبارزه ي طبقاتي درون آن متجلي مي گردد.»[13]       

     بريدگان در مقالات خود آورده بودند:

    ـ « راه كارگر واقعيات را بر مبناي ‹ الگو› توضيح مي دهد و سعي دارد تمام حوادث را در چار چوب آن الگو جاي دهد(...) راه كارگر هر جا كه اقدام مثبتي از جانب حكومت ببيند آن را به حساب فشار توده ها مي گذارد و مي گويد حاكميت نمي تواند نسبت به خواست خرده بورژوازي سنتي حساسيت نشان ندهد. وقتي همزمان با اشغال سفارت قرارداد نظامي معروف ايران و امريكا لغو مي شود و عناصر متمايل به آمريكا مورد حمله قرار مي گيرند و حتي حكومت، فرستادگان آمريكا را به حضور نمي پذيرد. همه اينها به حساب فشار توده ها گذاشته مي شود. ولي تمام اقدامات غير انقلابي و در جهت سرمايه داري وابسته را ولو اينكه توسط ليبرالها صورت گرفته باشد به حساب كاست حكومتي مي گذارد»[14]

     در قسمتي ديگر از اين مقاله آورده بودند كه:

    ـ «راه كارگر مي گويد: ضد خلق نمي تواند ضد امپرياليست باشد. و از آنجا كه حكومت را ابتداء ضد خلقي ارزيابي كرده سپس نتيجه مي گيرد كه نمي تواند ضد امپرياليست باشد»

     مقاله نويسها با اشاره به كودتاي نوژه چنين استدلال آورده بودند كه:

    ـ «اگر واقعا حكومت از فرداي قيام به بازسازي سرمايه ي  وابسته پرداخته و با امريكا به معامله و ساخت و پاخت مشغول است. چه دليل دارد كه سنگر سرمايه ي جهاني با چنين حكومتي ‹درگيري› پيدا كند؟»[15]

بريدگي جمعي ديگر از اعضا، سمپاتها و هواداران «راه كارگر» از اين سازمان

     «راه كارگر چه مي گويد؟». عنوان جزوه اي بود كه در تاريخ 30/1/60 از طرف برخي از بريدگان راه كارگر منتشر شد. و در مقدمه ي آن اين مطالب اعلام گرديد:

    «ما نويسندگان اين جزوه كه تا چندي پيش در تشكيلات ‹راه كارگر› فعاليت سياسي خود را دنبال مي كرديم پس از مطالعات عميق و پيگير، سرانجام به انحرافي بودن نظرات و مشي اين جريان پي برده و به اين نتيجه رسيديم كه با ادامه فعاليت در تشكيلات ‹راه كارگر› نه تنها خدمتي به انقلاب عظيم ايران نخواهيم كرد، بلكه در صدمه زدن به آن و همچنين در تبليغ نظرات انحرافي و دامن زدن به تفرقه در درون جنبش كمونيستي ايران مانند گذشته سهيم خواهيم بود. و اين چيزي بجز خيانت به آرمان مقدس كمونيستي مان نخواهد بود. از اين رو ادامه فعاليت در تشكيلات ‹راه كارگر› را بيش از اين جايز ندانسته و هم اكنون در حال تكميل مطالعه خود براي پيوستن به جنبش كمونيستي ايران هستيم»

     جريان اين فراكسيون از دي ماه سال 59 آغاز شده بود، و فراكسيون فوق اين جزوه را در همان ايام تهيه كرده بود كه با تغييرات مختصر در30 فروردين سال بعد منتشر نمود.

ادامه دارد/



[1] شيوه برخورد حكمت نظري كه سعي دارد بر مبناي جوهر هاي عام، واقعيات مشخص را به مثابه تجليات همين جوهر عام تبيين نمايد.

[2] شماتيسم سيستمي است كه بر مبناي آن قرار است از طريق شماها، كاركرد واقعيات مشخص و تاريخي، مورد بررسي قرار گيرد. در اين سيستم «شماها» نقش آن جوهر عامي را ايفا مي نمايند كه در اشكال متنوع تاريخي متجلي مي گردد. وجود اشكال متنوع تاريخي بيان يا تجليات شماها هستند.

[3] «راه فدائي»، مي گفت: «راه كارگر بر مبناي الگوهاي مجرد مي انديشد و اين اصل ماركسيستي را درك نمي كند كه واقعيت مشخص است. و از اينرو واقعيت مشخص، به تحليل مشخص نيازمند است»

[4] داويد هيوم، عليت را با ضرورت يكي مي پنداشت و آن را تداوم امور به دنبال يكديگر مي دانست. وي تعاقب و ارتباط پديده ها را بر مبناي سه اصل: مشابهت ـ مجاورت زماني يا مكاني ـ عليت، توضيح داده است، هيوم در توضيح جهان و فلسفه، نقش «نفس» را مجموعه اي وابسته مي پنداشت اما در حيطه تاريخ، تحقق تدريجي اين مجموعه وابسته را بطور بلاواسطه اساسي مي شمرد. وي در اخلاق و سياست رابطه «علت و معلول» را ضروري مي دانست، و از همين رو ماركسيستها هيوم را «دترمنيست» مي پنداشتند. «تحقق در فهم بشر» عنوان كتاب ايشان مي باشد. در نهايت هيوم يك ايده آليست ذهني بود كه به آئين شك گرائي (آگنوستيسيسم) اعتقاد داشت.     

[5]  از نظر فلسفي، راه كارگر اشكال متنوع و تاريخي را «تجليات جوهر عام»، (نمونه هاي تاريخي جوهر عام) مي پنداشت، اما «راه فدائي» اشكال متنوع و تاريخي را «جوهر معين» مي معرفي مي كرد.

 

[6] «راه فدائي»، فراكسيون س. چ.ف.خ. 1358 ، بهمن ماه ، شماره 7 ، ص9

[7] همان منبع، ص13

[8] «فاتاليست» به اشخاصي اطلاق مي شود كه منتظر ظهور موقعيت انقلابي باشند، اين واژه بيشتر از جانب «روزالوكزامبورگ» استعمال مي شد. وي در كتاب خود تحت عنوان «اعتصاب توده اي»  (ص 64) مي گويد: «سوسيال دموكراتها آگاهترين پيشاهنگ پرولتاريا هستند. آنها نمي توانند و جرات نمي كنند كه بطريق فاتاليستي منتظر ظهور موقعيت انقلابي باشند، انتظار براي آنكه جنبش خود به خودي مردم از پشت ابرها فرود آيد.»

[9] همان منبع، ص54

[10] راه كارگر علت اساسي تكامل پديده يا اشياء را در درون آن مي دانست. و مانند مائو معتقد بودند كه: «سرشت متضاد يك پديده علت اساسي تكامل آن است» لذا رابطه و تاثير متقابل آن با پديده هاي ديگر را علل ثانوي  قلمداد مي كردند. اما «راه فدائي» بر عيني بودن تضاد تاكيد داشت، و اين بدان معنا بود كه تكامل هر پديده را نمي توان در خود پديده جستجو كرد، و رابطه آن پديده را باساير پديده ها امري ثانوي شمرد. 

[11] يكي از اين دو نفر سياوش شافعي از كادر رهبري «راه كارگر» بود. وي در مقاله اش نوشته بود: «(...)ما به اين نتيجه رسيديم كه از يك سو ‹راه كارگر› بخشي از نيروهاي با تجربه جنبش كمونيستي ميهنمان را در يك محدوده ي تنگ و بدون ثمر محبوس كرده و به بيراهه مي كشاند و از سوي ديگر سازمان چ.ف.خ.(اكثريت) تاكنون در مجموع از يك تكامل توانمند و اميد بخشي برخوردار بوده و بمثابه نيروي قدرتمند و اساسي جنبش چپ ايران بسمت جلو حركت كرده است.

[12] «كاست حكومتي» جوهر تحليل راه كارگر را از حاكميت سياسي آن زمان ارائه مي داد. و به اصطلاح خودشان اساس سياست تبليغي و ترويجي آنان به اين مسئله بر مي گشت. هر چند كه برخي از ماركسيستها اصطلاح «كاست» را ـ عليرغم اينكه خود ماركس و لنين نيز بكار مي برد، يك اصطلاح غير علمي و غير ماركسيستي تلقي مي كردند، اما راه كارگر بر اين باور بود كه اگر اين اصطلاح بر بنيان يك تحليل طبقاتي روشن بكار گرفته شود، دقيقا يك اصطلاح علمي خواهد بود. شايسته است تعبير راه كارگر را  از كاست حكومتي چنين توضيح دهيم: «چون نمايندگان خرده بورژوازي در يك جامعه ي سرمايه داري وابسته به حكومت رسيده اند و در واقع به جايگاه حكومتگران پرتاب شده اند و از آنجا  كه حفظ اين جايگاه براي آنها در گرو حفظ و بازسازي اين نظام مي باشد. لذا ضرورتاَ بايد از پايگاه طبقاتي خويش جدا شوند. و از آنجا كه در واقعيت هم ديده مي شود كه با امپرياليسم سازش نكرده اند و قدرت سياسي را تسليم ضد انقلاب پيشين نمي كنند، لذا به يك كاست حكومتي تبديل مي شوند.» اين توضيح را بر ادعاي خود اضافه مي كنيم كه ماركس در مقاله اي كه به سال 1855 تحت عنوان «احزاب و محافل» نوشته بود. اصطلاح كاست حكومتي را بكار برده و مي گويد: «كاست حكومتي، كه در انگلستان به هيچ وجه با طبقه ي حاكم يكسان نيست از ائتلافي به ائتلاف ديگر كشيده خواهد شد تا اثبات شود كه ديگر نمي تواند حكومت كند.»  

[13]  سياوش شافعي، «دو مقاله پيرامون تناقضات انديشه راه كارگر»، 1359، شهريورماه صص 10ـ11

[14] همان منبع ص 18

[15] همان منبع ص 14

بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -  19

برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

آرشیو عکسهای این کتاب 

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است 

دلايـــل انشعـاب   www.ahmadyaghma.blogfa.com

     فراكسيون فوق دلايل خود را از انشعاب، در همان جزوه ي چهل صفحه اي با تحليل مواضع تئوريك راه كارگر، بيان نمود كه صرفا به نمونه هائي از آن اشاره مي شود.        

·    «(...)راه كارگر دوران ‹‹آستانه انقلاب سوسياليستي›› را بر عصر ‹‹گذار از سرمايه داري به سوسياليزم›› منطبق مي كند، ودر حاليكه بيانيه 1960، شروع عصر جديد با محتواي اصلي گذار از سرمايه داري به سوسياليسم را انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر ارزيابي مي كند، اين جريان به يكباره بر همه دستاوردهاي دوران ساز انقلاب اكتبر قلم بطلان كشيده و آن را اساساَ چيزي فراتر از ‹‹عصر آستانه انقلاب سوسياليستي›› به حساب نمي آورد.»

·    «(...)راه كارگر كه مي خواست نقطه پاياني بر انحرافات باشد و موجوديت خويش را با نفي ‹‹مشي چريكي›› و تز كمونيستي ‹‹سوسيال امپرياليسم›› آغاز كرده بود. از آنجا كه عليرغم برداشتن گامهاي مثبت (هرچند كوچك)، نتوانست آنارشيسم و بينش چريكي را از ساخت ايدئولوژيك خويش بزدايد، دير زماني نگذشت كه حضور خويش را در همان طيفي كه ظاهرا با آن مرزبندي كرده بود، به اثبات رساند.»[1]

·    «(...)راه كارگر ارتباط تحريفات و جعلياتي چون تئوريهاي ‹‹سوسيال امپرياليسم›› و ‹‹سه جهاني›› را با حكم ‹‹تضاد عمده خلق و امپرياليسم›› در سطح جهان درك نمي كند.»

·    «(...) راه كارگر بعلت عدم درك ماهيت عصر كنوني، و به نوعي امپرياليستي دانستن اين عصر قادر به ارزيابي بحران هاي عمومي سرمايه داري در عصر ما (عصر گذار از سرمايه داري به سوسياليسم) نبوده و بنابر اين نمي تواند به كنه ماهيت اين بحران پي ببرد»

·    «(...) راه كارگر با ساده كردن و مبتذل كردن قضايا و بكارگيري ابداعات و جمله پردازيهاي مجرد فلسفي و مائوئيستي زير عنوان هاي ‹‹عامل تعيين كننده››، ‹‹نيروي عمده›› و... از برخورد صريح با نتايج حاصله از بحث مضمون اساسي دوران و ويژگيهاي آن در مرحله كنوني اجتناب مي ورزد»

·    «(...) راه كارگر با بينشي اساسا مائوئيستي مي كوشد تا با تحريف نقش تضاد اساسي، از تبيين دقيق مضمون و جهت عمده دوران كنوني سرباز زند و از اين طريق مضمون پيشرونده عصر كنوني را تا حد مضمون عصر امپرياليسم تقليل داده و به عقب كشد.»

·    «(...) بينش راه كارگر نمي تواند برتري ذاتي سوسياليسم را در حل اساسي ترين مسائل زمان ما نسبت به سرمايه داري درك نمايد و لذا قادر نيست قدرت روز افزون سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي سوسياليزم را كه هر روز بر حدت و شدت بحران عمومي سرمايه داري جهاني مي افزايد مورد تصديق و اعتراف قرار دهد.»

·    «(...) راه كارگر كه صرفا به جنبه كاركردي روحانيت توجه مي كند تفكيك وعاظ السلاطين و آخوندهاي درباري و ساواكي و نيز دم فرو بستگان حسابگر و عاقبت انديش را از بخشي از روحانيون كه اصطلاحاَ ‹‹روحانيت مبارز››[2] ناميده مي شوند چگونه توضيح مي دهد؟ آنچه ماركسيسم به ما مي آموزد اين است كه همه روحانيون به صرف روحاني بودن منافع طبقاتي واحدي ندارند. لايه هاي پائيني روحانيت به لحاظ تعلق ها و منشا طبقاتي خود، عمدتا در كنار توده هاي زحمتكش و اقشار خلقي قرار مي گيرند. و اين نزديكي و ارتباط، هم جنبه مادي و هم جنبه معنوي خاص خود را دارد.»

     بطوريكه گفته شد، مطالب مطرح شده نمونه هائي از اختلاف نظرهاي بريدگان  با تشكيلات «راه كارگر» بود. البته فراكسيون اذعان مي كرد: «اين موارد اختلافات درجه 2و3 ما با راه كارگر است.»[3]

سر انجام  «راه گارگر»

     اين تشكل در عمر كوتاه خود به بحثهاي تئوريك و فلسفي عميقي با ديگر گروهها پرداخت، و در ضمن آن مبارزات ايدئولوژيكي درون گروهي را كه نقش اساسي در فروپاشي اين سازمان داشت پذيرفت.

     در زمستان سال 1360 بخش توزيع و تداركاتي سازمان توسط مامورين امنيتي ضربه سختي خورد. و بدين ترتيب نشريه راه كارگر قطع گرديد. لذا فعاليتهاي گروه افت فاحشي نمود. و با دستگير شدن اعضا و هواداران فعال آن، اين گروه اساسا در داخل كشور و تقريبا در خارج از كشور، به انحلال كشانيده شد. اين در حالي بود كه سازمان در داخل خود با اساسي ترين اختلافات ايدئولوژيكي و تئوريكي دست و پنجه نرم مي كرد.

  استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است 

 

                                         ***

 متن پشت جلد:

  « روابط نويني كه بايد بر قرار شود جانشين كردن يك نوع توحش به جاي توحش سابق نيست و بهيچوجه نوع نويني از سركوبي بشريت را جايگزين نوع سابق نمي كند. بلكه آنچه ما الجزايريان مي خواهيم آنست كه پشت سر استعمارگر به كشف انسان بپردازيم. همان انساني كه در عين حال تنظيم كننده و قرباني نظامي است كه او را در هم فشرده و به حد سكوت تقليل داده است. و اما درباره خودمان: ما مدتهاست كه به الجزايري استعمار زده حيثيت انسانيش را برگردانده ايم. ما انسان الجزايري را از فشار تسكين ناپذيري كه قرنها ادامه داشت رها كرديم. ما به پا خاستيم و اينك به جلو مي رويم. كيست كه بتواند دو مرتبه ما را به بندگي وا دارد؟

     ما كشور الجزايري را طالبيم كه درهاي آن به روي همگان باز و محيط آن با پرورش نوابغ مساعد باشد.»

     اين است آنچه ما مي خواهيم و انجام خواهيم داد.

     تصور نمي كنيم كه در گوشه اي از دنيا نيروئي باشد كه بتواند ما را از اين هدف مانع گردد.»

                                  فرانتس فانون ـ ژانوية 1959

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

 آرشیو عکسهای این کتاب

فهرست منابع

 

1.     ( (Hundred days war: cultural revolution in peking Universityاز انتشارات «مانتلي ريويو»

2.     ارگان س چ.ف.خ: «چرا در انتخابات مجلس خبرگان (قانون اساسي) شركت كرديم»

  1. اشرف دهقاني و محمد حرمتي پور: «درباره ي شرايط عيني انقلاب»

4.  اعدام انقلابي عباسعلي شهرياري نژاد و پاسخ به بقاياي كميته مركزي حزب توده ايران، ارگان سازمان چريكهاي فدائي خلق. 

  1. اعلاميه ها و بيانيه هاي سازمان چريكهاي فدائي خلق، سازمان چريكهاي فدائي خلق، چ اول، خرداد 1357.
  2. امير پرويز پويان: ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا، انتشارات گام، بهار 1358
  3. انقلاب الجزاير، فرانتس فانون، م دكتر تابنده، دفتر نشر فرهنگ اسلامي،1356

8.     بازمانده اي از دوران كودكي، «ريگاي گه ل» ، ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان، 1358، 

  1. برخي بررسيها درباره ي جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران، احسان طبري، 1348
  2. بررسي مسائل گوناگون ايران در سال 1358، نورالدين كيانوري، انتشارات حزب توده، ج دوم، 1358.
  3. بريدگان از راه كارگر: «راه كارگر چه مي گويد» 1360، سي ام فروردين ماه
  4. بولتن هاي سازمان فدائيان خلق (اكثريت)

13. بيژن جزني : مشي سياسي و كار توده اي .

  1. بيژن جزني و ظريفي: مسائل جنبش ضد استثماري و آزادي بخش خلق هاي ايران و عمده ترين وظايف كمونيستهاي ايران در شرايط كنوني، 1346.

15. بيژن جزني: آگاهي و خود انگيختگي.

16. بيژن جزني: پيشاهنگ انقلاب و رهبري خلق.

17. بيژن جزني: رابطه جنبش انقلابي مسلحانه با خلق.

  1. پاسخ به فرصت طلبان در مورد مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك، حميد مؤمني، انتشارات م بيد سرخي، چ اول 1358.

19. تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران،  س چ ف.خ.

  1. تحقق در فهم بشر ، هيوم

21. تحليل يكسال مبارزه چريكي در شهر و كوه، سازمان چريكهاي فدائي خلق.

22. جنبش دانشجوئي ايران و وظايف اصلي آن، ارگان سازمان چريكهاي فدائي خلق.

23. چريك، فريدون كشاورز، ارگان سازمان چ.ف.خ.

  1. چه كساني به ماركسيزم لنينيزم خيانت مي كنند
  2. چهار رساله از فدائيان ، سازمان چريكهاي فدائي خلق ، نشر زمين، آذر 1356.
  3. حاكميت انحصار طلبان و روند آن ،راه فدائي ، شماره 6 ، دي ماه 58

27. حماسه سياهكل، س چ ف.خ.

  1. حماسه مقاومت، اشرف دهقاني، نشر آزاده،1350.
  2. در باره تئوري مبارزه مسلحانه، انتشارات چ.ف.خ. 1358، مردادماه، 
  3. در باره وحدت جنبش كمونيستي ، سازمان رزمندگان آزادي طبقه كارگر، تير ماه 1358.

31. در برابر رويزيونيسم و تز سوسيال امپرياليسم، راه كارگر، نشر كارگر،

  1. در پيرامون تئوري انقلاب و شرايط عيني انقلاب، راه كارگر، نشر كارگر،
  2. در خدمت به لايروبي طويله، سازمان چريكهاي فدائي خلق، نشر حميد اشرف خرداد 1356
  3. درباره ي برخي از مسائل جنبش كمونيستي ايران ، سازمان چريكهاي فدائي خلق.
  4. درباره ي حزب طبقه كارگر ، سازمان چريكهاي فدائي خلق ، ج دوم، آبان 1356
  5. دمكراتهاي راستين و اسناد سرسپردگي باند قاسملو، حزب دمكرات كردستان ايران (پيرو كنگره چهارم)، تيشك، چ اول 1360.

37. راه فدائي، فراكسيون س. چ.ف.خ. 1358 ،  شماره هاي  7ـ1.  

38. راه كارگر: «توفان فرا مي رسد» 1358،

39. راه كارگر: «فاشيسم كابوس يا واقعيت»، 1358 ، آبانماه، جلد سوم،

  1. راه كارگر: آنها كه بر ما حكومت مي كنند، نشر كارگر
  2. رهبري سازمان چ.ف.خ.(اكثريت) در غرقاب اپورتونيسم، سازمان راه كارگر، نشركارگر، مردادماه  1359.
  3. روزالوكزامبورگ: «اعتصاب توده اي» 

43. روزنامه نيسان ـ سال 1329، شماره 20   

44. ريگاي گه ل ، ارگان س چ.ف.خ. شاخه كردستان، شماره  6ـ1

45. س چ.ف.خ. «كساني كه مورد خطاب كميته مركزي خائن حزب توده قرار گرفته اند، چريكهاي فدائي خلق نيستند»، انتشارات گروه اشرف،

46. س چ.ف.خ: اثر مبارزه مسلحانه بر موقعيت توده ها طي سه سال گذشته.

47. س چ.ف.خ: مبارزه مسلحانه چيست و چه خصوصياتي دارد.

  1. سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر: درباره  سازمان چريكهاي فدائي خلق، ارديبهشت 1359،

49. سازمان چريكهاي فدائي خلق.در مقدمه مقاله فريدون كشاورز «در جواب فرصت طلبان چپ و حزب توده»

  1. سازمان چريكهاي فدائي خلق: اپورتونيسم راست خطر عمده جنبش كمونيستي، 1359.
  2. سازمان چريكهاي فدائي خلق: از دره مكار تا سياهكل
  3. سازمان چريكهاي فدائي خلق: چرا مبارزه ايدئولوژيك را علني كرديم، 1358.
  4. سازمان چريكهاي فدائي خلق: كسانيكه مورد خطاب كميته مركزي خائن حزب توده قرار گرفته اند چريكهاي فدائي خلق نيستند، 1358

54. سازمان چريكهاي فدائي خلق: ياد نامه سياهكل، ارگان سازمان، 1358 .

  1. سازمان راه كارگر: شوراهاي كارگري و مواضع ما،  نشر كارگر ، تير ماه .1359
  2. سازمان راه كارگر: ولايت فقيه، نشر كارگر .1359
  3. سازمان رزمندگان چه مي گويد، هواداران راه كارگر، ج دوم 1359، آبانماه

58. سياوش شافعي، « تناقضات انديشه راه كارگر»، 1359، شهريورماه

  1. شورش نه قدمهاي سنجيده در راه انقلاب، حميد مؤمني، انتشارات م بيد سرخي.
  2. عصر روشنگري ، امير پرويز پويان، نشر تلاش
  3. علي اكبر صفائي فراهاني : آنچه يك انقلابي بايد بداند، تابستان 1349.

62. كليات، لنين، جلد چهارم

63. لنين : مقاله جامعه طبقاتي و دولت، مجموعه آثار،

  1. لنين:  منشا خانواده مالكيت خصوصي و دولت، مجموعه آثار.
  2. مائوئيسم و بازتاب آن در ايران، ف.م جوانشير، انتشارات حزب توده ، ج سوم، 1359.
  3. ماركس: «احزاب و محافل»  Neue oder zeitung ، سال 1855
  4. مبارزه مسلحانه توده اي، ارگان سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر،
  5. مبارزه ملي و مبارزه طبقاتي ، انتشارات ارس ، ج اول 1356.

69. مجله 19 بهمن، سال 1355، شماره 7

70. مجموعه آثار، لنين، محمد پور هرمزان.

  1. مجموعه دنيا، نشريه سياسي و تئوريك كميته مركزي حزب توده، 1353، دوره سوم ج 8ـ1 .
  2. مسائل انقلاب و سوسياليسم، ارگان تئوريك سازمان اتحاد مبارزه در راه ايجاد حزب طبقه كارگر، ج اول مرداد 1358.

73. مسعود احمد زاده : «مبارزه مسلحانه هم استراتژي و هم تاكتيك»

  1. ملاحظاتي در باره تئوري پيشاهنگ، ارگان راه كارگر، نشر كارگر،

75. منتخب آثار ، مائو تسه دون، انتشارات مبشري، چاپ 1357.

  1. نامه چه گوارا، به «ال پاتو خو» 1975.       
  2. نبرد خلق، ارگان سازمان چريكهاي فدائي خلق، ج دوم، ارديبهشت، 1357.

78. نشريه هاي پيكار،

  1. نشريه هاي سازمان پيكار
  2. نقش قهر در تاريخ، انگلس

 

 

 



[1] شكل گيري اين فراكسيون از همين موضوع آغاز گرديده بود.

[2] منظور شان از «روحانيت مبارز» تشكل خاصي در بين قاطبه روحانيت نبود.

[3] بريدگان از راه كارگر: «راه كارگر چه مي گويد» 1360، سي ام فروردين ماه. با اين توضيح كه اختلاف نظرهاي اصلي فراكسيون فوق با راه كارگر عبارت بودند از:

1ـ رسوخ و نفوذ بينش مائوئيستي در راه كارگر(به زعم فراكسيون) 

2ـ برخورد تحريف آميز و تجديد نظر طلبانه ي راه كارگر

3ـ بيماري چپ روي در راه كارگر

آرشیو عکسهای این کتاب

آرشیو تصاویر کتاب بحران در تشکلهای سیاسی چپ

 

1.gif-89163 

تصاویر مربوط به کتاب بحران در تشکلهای سیاسی چپ با مرور مختصر به تاریخ بیست ساله گروههای

نوشته احمد یغما

 123-copy.jpg-34190

برای مطالعه کتاب کلیک کنید

خلیل انفرادی      اسکندر رحیمی     غفور حسن پور اصیل   محمد مهدی اسحاقی    هادی بنده خدا لنگرودی

محمد-علی-محدث-قندچی ناصر-سیف-دلیل-فراهانی

src= مرضیه-احمدی-اسکویی

احمد فرهودی       محمد هادی فاضلی     محمد علی محدث قندچی  ناصر سیف دلیل فراهانی مرضیه احمدی اسکویی

 آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت          آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت             آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت         آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

     بیژن جزنی      امیرپرویز پویان      مسعود احمدزاده          بهروز دهقانی

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت                          آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت              آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

آثار نقاشیهای بیژن جزنی                        اسیر                      سیاهکل

 

     عباس-دانش-بهزادی                      شعاالدین-مشیدی

   عباس دانش بهزادی                                   شعاع الدین مشید              

              12.jpg-3725         13.jpg-45671    

 

11.jpg-85736 n.1.jpg

 

 

 

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

مروري مختصر بر تاريخ بيست ساله احزاب و گروههاي «مارکسیست لنینیستی» در ايران نوشته احمد یغما   

               برای مطالعه کتاب کلیک کنید

 مارکس لنین استالین تروتسکسی خروشچف