بازشناسی بی طرفانه امریکا
باز شناسی امریکا تحقیق و تدوین از احمد یغما
بررسی بیطرفانه
ایدئولوژی انسان دوستی جدی امریکا،
آنچه که ما از آن بعنوان امپریالیسم فرهنگی یاد میکنیم، در تلاش بنیادهای کارنگی، فورد، و راکفلر امریکا برای تحمیل فرهنگ خود به آفریقا ، آسیا، و آمریکای لاتین از سال ۱۹۴۰، وجود داشته است، البته امریکا قبلا نیز اقداماتی انجام میداد مانند، اجرای برنامه گسترده آموزش پزشکی در چین که تا سال ۱۹۴۹ و پیروزی ارتش سرخ ادامه داشت،
بنیاد کارنگی به تاسی از موسسه کوچکی بنام صندوق فلپس استوک نیویورک، نخستین کمکهای آموزشی خود را در سال ۱۹۲۵ در قاره آفریقا اعطا کرد، و این فعالیتها در آفریقای شرقی ، مرکزی و جنوبی تا شروع جنگ جهانی دوم که ادامه آن را ناممکن ساخت همچنان استمرار داشت.
این برنامه ها شبیه برنامه هایی بود که ابتدا در ایالات متحد اجرا شده و سپس با شرایط محلی تطبیق داده شده بود. یک ایدیولوژی واحد توجیه گر این برنامه ها بود، ریشه این ایدیولوژی واحد در انگیزه هایی نهفته بود که پایه گذاران بنیادها را وادار کرد تا در اوایل قرن بیستم مبالغ هنگفتی را به ایجاد سازمانهای فوق اختصاص دهند.
اهداف این بنیادهاعبارت بودند از: تثبیت موقعیت شرکتهای رو به رشد، حفظ نظم و مشروعیت بخشیدن به آن در چشم اکثریت مردم امریکا،
نهادی ساختن اصلاحاتی مشخص بمنظور جلوگیری از مطرح شدن خواست تغییرات ریشه ای در ساختار جامعه
این بنیادها از نخبگانی استفاده میکردند که آموزشهای آنها در مورد نحوه حکومت و دگرگونی جامعه، کار آ، تخصصی، معتدل، تدریجی و برای تامین امنیت و منافع آمریکا در جهان مناسب باشد. البته این امنیت را در تنظیم یک سیاست با ثبات داخلی و خارجی و حفظ نظم جهانی سازگار با منافع خود و تحکیم سرمایه گذاری بین المللی برای خود میدیدند. ظهور این بنیادها در اوایل قرن بیستم با همکاری رهبران جنبشهای مترقی برای ایجاد نوعی اتفاق نظر لیبرالی، و اتخاذ یک مسیر عادلانه تر سیاسی و اقتصادی از سوی ایالات متحد همراه شد.
رهبران جنبشها، معتقد بودند که وفاق اجتماعی تنها زمانی قابل دسترسی است که نمودهای مفرط فقر و ثروت تعدیل شوند. و اینکار را منوط به ادغام طبقه کارگر در نظام سیاسی و اقتصادی میدانستند. بشرطی که این طبقه نیز هنجارهای حاکم بر آن جامعه لیبرالی را بپذیرد. و از طرفی سوء استفاده های فاحش در نظام سرمایه داری و صنعتی تعدیل گردد. لذا قوانینی بر این وضع اتخاذ کردند.
منتقدین به چنین سیاستهای امریکا گفتند: در این تلاشهای اصلاح طلبانه هیچ فکری برای پیشگیری از سلطه تکنولوژی پیشرفته و پیدایش شرکتهای انحصاری ، و توجه جدی به بازگشت روشهای ابتدایی تولید و سازماندهی ساده تر، از نوع صنایع دستی قرن هجدهمی، نشده است. اما بنیاد راکفلر در همان زمان، ادغام عمودی شرکتها را که بعدها الگویی برای ایجاد شرکتهای موسوم به چند ملیتی امروزی گردید توصیه میکرد.
امریکا پدیده خط تولید انبوه را ابداع کرد، و با در هم آمیختن، کارآیی و تخصص فنی تسلط فزاینده مدیریت بر کل فرآیند تولید را به این ترکیب می افزود تا حداکثر بهره وری تحقق یابد. این اقدامات امریکا موج ظهور شرکتهای عظیم آینده را محقق میساخت. و به آن تولید چهارچوبی عقلایی میگفتند، چراکه اتلاف منابع به حداقل کاهش میافت، و مدیران وظیفه ایجاد هماهنگی در محل کار را برعهده میگرفتند، و به این وسیله تولید کالاهای مصرفی به جزیی اساسی در روند رشد اقتصاد داخلی امریکا تبدیل میشد.
مخالفین امریکا مدعی بودند: این اصلاحات ترقی خواهانه، در صدد از میان بردن نظام سرمایه داری صنعتی نیست، بلکه خواستار بهره برداری از جنبه های دلخواه و حذف آثار غیر دلخواه امریکاست.
از این رو امریکا در پی آن شد که راهی میانه بین نظام انحصارات چند جانبه از یک سو، و سوسیالیسم از سوی دیگر بیابد. طوریکه محیطی مناسب برای افزایش سطح تولید مهیا کند.
ذکر این نکته لازم است که در اوایل قرن بیستم، سوسیالیسم از دید بسیاری از آمریکائیان، نظامی عملی و مطلوب تلقی میشد.
سیاست خارجی امریکا در اواخر ۱۹۴۰ غلبه بر سیاستهای شوروی با برنامه های ضد کمونیستی و مداخلات نظامی در مناطق مهم ژئوپولیتیکی جهان و گسترش سرمایه گذاری شرکت های آمریکایی در آن مناطق و جلوگیری سقوط آنان به دامان کمونیسم بود، لذا در این ایام سازمانهای ملی و چند ملیتی مانند آژانس توسعه بین المللی ایالات متحد، و یا بانک جهانی جهت بازسازی و توسعه، برای توزیع کمک در جهان سوم پدید آمد.
از طرفی بنیادهای کارنگی، فورد و راکفلر، به حمایت شدید از سازمانهای دولتی و بین المللی رسمی در کشورهای عقب افتاده برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم برآمدند.
افزایش تنش های سیاسی ناشی از جنگ سرد پس از سال ۱۹۵۰, تداوم اهداف امریکا را تضمین کرد.
پس از جنگ جهانی دوم برخی از مورخین مانند دانیل برگین، از این دوره بعنوان «لیبرالیسم مسیحایی» یاد کردند، و مدعی شدند لیبرالیسم دنبال جهانی امن، و آزاد و دولتهای رفاه برای مردمانش هست، سیاستهای لیبرالیسم نوین زائیده پروژه مطالعات جنگ و صلح بود که در سال ۱۹۳۹ آغاز و در سال ۱۹۴۵ آخرین گزارش این پروژه تکمیل شد، نتایج این پروژه خطوط کلی مبانی سیاست خارجی امریکا را بعد از جنگ جهانی دوم به نمایش گذاشت، تاکید پروژه بر رابطه بین صادرات و سرمایه گذاری خارجی آمریکا از یکسو، و عملکرد اقتصاد داخلی از سوی دیگر، عملا بازگویی محتوای سیاست خارجی امریکا از دهه ۱۸۹۰ به بعد بود.
سیاست درهای باز، بمنظور سرمایه گذاری مالی در کشورهای خارجی، تسهیل شیوه های گسترش صادرات آن کشور، اقتصاد امریکا را از رکود و اعتراضات اجتماعی نجات داد. و کشور به اشتغال کامل، و ثبات اقتصادی موقت دست یافت، رهبران اقتصادی برای تداوم این ثبات، تلاش برای افزایش حجم تجارت و سرمایه گذاری خارجی، را ترویج نمودند،
گسترش اقتصادی در خارج ضرورتی برای تحقق صلح و دستیابی به رونق اقتصادی محسوب میشد. کسب اعتماد متقابل بین کشورهای توسعه نیافته و امریکا با سرمایه گذاری ایالت متحده حاصل بود.
بنابر این امریکا سلامت اقتصاد داخلی خود را با فعالیتهای جهانی مرتبط دانسته و به ناچار اقداماتی برای تقویت اقتصاد شرکای تجاری خود صورت میداد.
بیانیه توضیح خط مشی بانک واردات و صادرات وابسته به دولت امریکا در سال۱۹۴۵ نیز بر این ضرورت تاکید نهاد، و یاد آور شد که اعطای وام بمنظور توسعه اقتصادی کشورهای دیگر از آن رو موجه است که بهترین شرکای ایالت متحد کشورهایی هستند که به بالاترین سطح توسعه اقتصادی دست یافته اند.
در سال ۱۹۴۷ کمیته ای با هدف بررسی کمکهای خارجی توسط پرزیدنت ترمن تشکیل شد، این کمیته معتقد بود که بازسازی اروپا و افزایش رفاه اقتصادی ملل آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، قطعا منابع سرشاری را نصیب ایالات متحد خواهد کرد، و با این استدلال موفق شدند در سال ۱۹۴۸ لایحه همکاریهای اقتصادی را در کنگره به تصویب برسانند. طراحان این سیاست هدفشان از کمکهای خارجی حفظ منافع امریکا بود. دهسال بعد فاستر دالس وزیر خارجه وقت ابراز داشت«حتی برای یک لحظه هم تصور نمیکنم که هدف از اعطای کمکهای خارجی بدست آوردن دوستانی باشد، هدف ... جستجوی راه هایی برای حفظ منافع ایالات متحد است» در سال ۱۹۶۸ نیز ریچارد نیکسون اظهار داشت: «بخاطر داشته باشید که هدف اصلی از اعطای کمکهای خارجی، کمک به سایر ملل نیست، بلکه کمک به خودمان است»
بین سالهای ۱۹۴۸و ۱۹۵۲برنامه ریزان سیاست خارجی در واشنگتن قانع شدند که رونق و ثبات سیاسی امریکا و متحدین بالقوه آن، تا حدود زیادی به دسترسی به منابع حیاتی موادخام موجود در مناطق پیرامونی و مورد تهدید کمونیسم بستگی دارد. اختلالات ناشی از جنگ کره، اهمیت کشورهای آفریقا، آسیا و امریکای لاتین را به عنوان تولید کنندگان مواد خام آشکار کرد، همان مناطقی که به آسانی برای نفوذ روسها مهیا شده بود. (نفوذ کمونیسم) لذا دگرگونی تدریجی در برابر هرج و مرج انقلابی مورد دقت امریکا تحت عنوان پروژه مطالعات جنگ وصلح قرار گرفت.
مطالعات پکنهام و تفکرات امریکائیان درباره توسعه سیاسی تا سال 1950، نشان دهنده وجود توافقی عمومی بر سر اهمیت ثبات سیاسی و اقتصادی در جهان توسعه نیافته بود. یعنی ساستهای رادیکال و بی نظمی، خشونت، و انقلاب برای توسعه سیاسی و اقتصادی، غیر ضروری و نامطلوب قلمداد میشدند. چون از این اوضاع کمونیستها بهره برداری میکردند. از نظر سایستگزارن واشنگتن، توسعه تدریجی و محاسبه شده ملل جدید،برا اکثریت مردم کشورهای در حال رشد، قابل قبول و نافع تر قلمداد می شد. رشد تدریجی از آن جهت مورد توجه بود که دگرگونی انقلابی ثبات منطقه ای را به مخاطره می انداخت و علائق آمریکا در آن کشورها را در معرض تهدید قرار میداد.
تا سال 1964، حدود بیست و دو درصد از سود شرکتهای آمریکایی از منابع درآمد خارجی آنها حاصل شده بود لذا این سهم عمده را میتوان دلیل کوشش های آمریکا در حمایت از رژیمهای طرفدار سرمایه گذاری خصوصی خارجی دانست.
بعد از سال 1950 کمکهای خارجی امریکا به تضمینی برای تغییرات تدریجی و اصلاحات مسالمت آمیز در کشورهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین تبدیل شد. در این میان توجه ویژه ای نیز به موضوع تربیت رهبران اصلاحگربومی، یعنی رهبرانی که مخالف با ملی گرایی انقلابیو معتقد به تحقق اهداف معتدل توسعه بودند، معطوف گردید. هدف و خواست امریکا اینبود که رهبران ملل در حال توسعه، اصل ورود سرمایه خصوصی آمریکایی به کشورهای خود را با دیده تایید بنگرند.
تذکری در اینجا لازم است که این اقدامات امریکا هر چند برای تامین منافع خود بود اما منافع بیشتری نیز برای کشورهای در حال توسعه داشت. و بیم امریکا از ممانعت و کارشکنی از جانب عوامل و احزاب کمونیستی در این کشورها بود که همیشه مانع نفوذ امریکا و رشد منافع آن میشدند.
امریکا برای پس زدن ایدئولوژی مارکسیزم و جلو گیری از رشد آن در کشورهای دیگر، پروژه مطالعات جنگ و صلح را عملی ساخت، یکی از راهکارهای این پروژه حمایت مالی و نظارت آمریکا بر بانک بین المللی برای بازسازی و توسعه بانک جهانی ، و راه دیگر انعقاد توافق های کمک دو جانبه بین ممالک در حال توسعه و آژانس دولتی کمک رسانی ایالات متحد بود.
بانک جهانی که جهت ایجاد نهادهای مالی بین المللی تاسیس شد، عمده هدفش، تثبیت نرخ برابری ارزها و تسهیل سرمایه گذاری در امور سازندگی در مناطق عقب مانده و توسعه نیافته بود. که سه سال بعد یعنی در سال 1944 در کنفرانس برتون به ایجاد صندوق بین المللی پول رای داده شد.
مخالفین بانک جهانی میگفتند: این بانک به ظاهر مستقل است هر چند وظیفه اعطای وام به ممالک در حال توسعه را جهت نوسازی اقتصادی خود و بهبود زندگی مردمشان بر عهده دارد اما در واقع بانک جهانی که ظاهرا دارای یک هیات امنای بین المللی است، مستمرا سیاست هایی را که در جهت پیشبرد اهداف امریکا و نفوذ سرمایه داری در کشورهای کمتر توسعه یافته است تعقیب میکند.
البته ریاست این بانک همیشه امریکایی بوده است و اجرای تصمیمات عمده به تصویب وزارت خارجه امریکا موکول میشود.
بیانیه های بانک کرارا تاکید داشت که شرط تصویب وام های بانک برای برنامه و توسعه، ایجاد محیط مناسب برای سرمایه گذاری، در کشور دریافت کننده وام است.
مخالفین چنین تفسیر میکردند که: منظور امریکا از اینکار اخذ سوبسید و بخشودگی مالیاتی به سرمایه گذاران خارجی و سرکوب رقابت داخلی و سیاستهایی هست که سودآوری سرمایه گذاری خارجی آنها را تضمین کند.
تاریخ شناس بانک جهانی در پاسخ میگوید: اعتقاد به اینکه سرمایه داری صحیح ترین راه، و تولید خصوصی بهترین نظام اقتصادی است، و بطور کلی باور جزمی یه اینکه هر چه مداخله دولتی کمتر باشد، نتیجه حاصله بهتر خواهد بود، (یعنی میگوید بر عکس این ادعا ما میخواهیم دولتها هیچ دخالتی در این امر نداشته باشند)
وامهای توسعه به ملل آفریقا، آسیا، و آمریکای لاتین ابتدا به تقویتضضض. تاسیسات زیر بنایی این کشورها اختصاص می یافت. مثلا بعد از سال 1950، اعطای وام برای اجرای …طرحهای احداث جاده، بندر، واحدهای فرآیند مواد خام و سیستم های ارتباطات کاملا معمول بود. اما مخالفین امریکا با تردید به موضوع نگاه میکردند و میگفتند ، امریکا هدف یاری این کشور ها را ندارد و دنبال منافع خویش است، چرا که اگر واقعا دلسوز این کشورها بود بجای این طرحها وام های توسعه در زمینه صنعت و کشاورزی را اعطا میکرد تا گروه زیادی از اتباع کشور از آن متنفع می شدند. دیگر آنکه در پروژه های تاسیسات زیر بنایی امکان رقابت با سرمایه صادر شده از کشورهای توسعه یافته به کشورهای توسعه نیافته وجود ندارد.. مثلا این نوع سرمایه گذاری سود دهی بیشتر سرمایه خارجی را تسهیل می کند، چرا که این سرمایه خارجی است که فرضا صنایع معدنی و استخراج را کنترل می کند. (انتقال مواد خام به مراکز خارجی و فرآورده سازی که نیاز به راه آهن و بنادر کارآمد دارد.)
مدافعین نیز در پاسخ میگفتند: با استناد به قانون عمومی ۴۸۰ مصوب کنگره در سال ۱۹۴۸ اقلام زیاد کشاورزی به کشورهای در حال توسعه ارسال شده است، حتی این
قانون اجازه می دهد که دریافت کنندگان این اقلام بهای آنها را بجای دلار به پول داخلی خود تادیه کنند.
باز مخالفین میگفتند دلیل اینکه شما به پول داخلی قانع هستید خیرخواهانه نیست، و این سیاست را برای مصرف سازمان سیا در آن کشورها بکار گرفته اید.
به هر حال امریکا توانست بعنوان محرک گسترش بازارهای جدید خارجی برای کمپانی های خود ایفای نقش کند، که ادامه این روند سوق دادن مثبت اقتصاد کشورهای خارجی به یک نظام سرمایه داری آزاد بود تا شرکتهای آمریکایی بتوانند از آن سود ببرند.
همچنین نگرانی های امریکا را از فقر اقتصادی دول توسعه نیافته، که عامل تهدید برای خود امریکا و هم پیمانانش بود پایان دهد، در همین زمینه نگرانی امریکا، نظرتان را به موارد زیر جلب میکنم: در سال ۱۹۵۰ کمیسیون «گری» برای رئیس جمهور وقت چنین گزارش میدهد: «رکود اقتصادی ، نا آرامی سیاسی و فقر شدید در ممالک عقب مانده، تهدید فزاینده ای را متوجه بقیه جهان آزاد می سازد» شش ماه بعد نلسون راکفلر گزارش میدهد «....
تقویت اقتصاد مناطق توسعه نیافته و بهبود سطح زندگی ساکنان آن باید به عنوان بخش مهمی از بسیج دفاعی ما تلقی شود.» شش سال بعد جان فاستردالس، وزیر خارجه آمریکا میگوید:«ما درگیر رقابتی شدید بر سر توسعه اقتصادی کشورهای توسعه نیافته /با مارکسیزم/ هستیم و شکست در این زمینه همانند شکست در مسابقه تسلیحاتی، فاجعه آمیز خواهد بود.
گزارش سال 1973 کمیسیون منتخب ریاست جمهوری به سرپرستی ژنرال لوسیوس کلی، گویای برخی مسائل مهم بود، یکی اینکه نباید به دولتهایی که میخواهند با سرمایه داران داخلی (بخش خصوصی) خود رقابت کنند کمک مالی کرد، دوم : موانع ایجاد شده در برابر سرمایه داری خصوصی باید شناخته و حذف شوند، سوم : منابع جدید اعتباری در اختیار بازرگانان متوسط و کوچک آمریکای لاتین قرار گیرد.
همچنین این گزارش سرمایه داری را با آزادی و دموکراسی مترادف دانسته و سوسیالیزم را با حکومت مطلقه و آنارشی یکسان بیان میکند. و اعلام میدارد: آمریکای لاتین باید تشویق شود تا گزینش اساسی خود را بین اقتصاد و جامعه ای بی کفایت و تحت کنترل دولت در یک طرف، و نظام آزادتر سیاسی و اقتصادی در سوی دیگر، ببیند و بداند که یک جامعه باید نخست به انباشت ثروت اقدام کند و بعد به بهبود سطح زندگی همه اعضای خود بپردازد.
تنشهای جنگ سرد اهداف بنیادهای سه گانه امریکا را در امر کمک رسانی بُعد سیاسی داد، برایس وود یکی از مقامات بنیاد فورد در سال 1948مینویسد: «اتحاد شوروی به خاطر ارائه طرحی موفق در زمینه توسعه، به پیشرفتهای بزرگی دست یافته است» وی برای جبران این کمبود توصیه کرده بود که بنیاد راکفلر، یک مرکز مطالعاتی برای تدوین برنامه های توسعه ملل آفریقا، آسیا، و آمریکای لاتین ایجاد کند، فلیپ موزلی، یکسال بعد نوشت که آرزوی او اینست که «تمرکز تلاشهای ایالات متحد برای رفع نیازهای اروپا، با یک برنامه جامع تر برای توسعه منابع انسانی و مادی مناطق توسعه نیافته تکمیل شود» در نهایت فعالیت موسساتی مانند بنیاد راکفلر توانست سهم مهمی در این برنامهها ایفا کند.
نکته ایکه باید دقت کرد: تمرکز فعالیتهای خارجی بنیادها به مناطق خاورنزدیک و آسیا در دوران جنگ سرد بود، چون این مناطق شامل تعداد زیادی از کشورهای جدیدالتاسیس میشود که در پیرامون مدار بلوک اتحاد شوروی قرار گرفته بودند، از نظر امریکا شکست دموکراسی در این مناطق به منزله افزایش قدرت کمونیسم جهانی و احتمال بروز جنگ جهانی سوم بود.
لذا دموکراسی خواهی امریکا در جهان سوم و ... یکی دیگر از مواردیست که دائما امنیت امریکا را تضمین میکرد چون دموکراسی بین کشورها چه در زمان جنگ سرد و چه بعد از فروپاشی شوروی، با بلوک شرق فاصله می اندازد.
سندی از کارل اسپیت در دسترس است که به اعتقاد او منافع آمریکا در کشورهای در حال توسعه را عاملی فراتر از اتحاد شوروی تهدید میکند او مینویسد: حتی در غیاب تهدید شوروی این کشورهای تازه استقلال یافته با خطر فروپاشی اقتصادی و سیاسی مواجه هستند و این خطر صلح را در جهان آزاد تهدید میکند، وی توضیح میدهد: وجود چنین عنصری به نوبه خود باعث بروز احساس همبستگی بین آنها و مخالف با غرب می شود، و اگر این احساس به نیروی مهاجمی تبدیل شود، ممکن است زمانی به ایجاد یک بلوک یکپارچه و متخاصم آسیا - خاور نزدیک بیانجامد.
لذا اجرای برنامه های بنیاد فورد برای کاستن از چنین احتمالی طراحی شد.
در گزارش سال 1956بنیاد راکفلر چنین آمده است:
...چشم انداز صلح و رشد اقتصادی آرام و منظم در سرتاسر جهان در طول ربع قرن آینده میتواند از وقایع سیاسی در کشورهای مستقل آفریقا، خاور نزدیک و آسیا متاثر گردد، اگر این ممالک بتوانند به نظامهای مبتنی بر قانون اساسی همراه با روابط مبادلاتی آزاد و دوستانه با سایر مناطق جهان دست یابند، و موفق شونداقتصادی شکوفا که نیازهای روز افزون آنها را پاسخگوست ایجاد کنند، در تجارت جهانی نقش فعالی ایفا نمایند ، و نظامهای آموزشی ای ایجاد کنند که بتواند تعداد مناسبی از رهبران این کشورها را تربیت کند، آنگاه است که قدمی در راه حفظ صلح و ثبات برداشته شده است.
چارلزفاز پنج سال بعد این نظریه را تشریح کرد که: «سیاست خارجی به معنی پیشبرد منافع و علایق ما در خارج است، و کمک خارجی جزیی لایتجزی از مجموعه سیاست خارجی است»
بنیادها در زمینه مطالعات و تحقیقات کشاورزی در مکزیک، هند، نیجریه، به اکتشافاتی نظیر تهیه بذرهای دورگه (هیبرید) دست یافتند، که جمعیت بومی را قادر کرد بازدهی زمین های زراعی خود را به نحو چشمگیری افزایش دهد، (انقلاب سبز). فعالیتهای دانشگاهی بنیادها نیز در این کشورها چشم گیر بود،
مخالفین امریکا میگفتند: اگر امریکا مدافع بشریت است چرا این فعالیتها را در مستعمرات بریتانیا انجام نمیدهد؟ البته سوال بی پاسخی بود، یا بنده در تحقیقاتم پاسخی به آن ندیده ام اما امریکا مدعی ناجی جهانی هم نبود منافع خود را دنبال میکرد هرچند منافع زیادی هم میرساند، اما بیشتر امنیت خود را دنبال میکرد که مستعمرات بریتانیا تهدیدی برای امریکا در این رابطه محسوب نمی شد.
تفکر رایج سیاستمداران امریکا این بود که دموکراسی پارلمانی، و آزادیهای فردی تنها از طریق سیستم اقتصادی سرمایه داری میسر است، همچنین از نظر نخبگان دستگاه سیاست خارجی، گسترش سرمایه داری در میان کشورهای توسعه نیافته، هم به نفع موسسات آمریکایی بوده که از بازارهای گسترش یافته منتفع میشد، هم به زعم آنها موجب رشد سریع اقتصادی و فواید سیاسی، اجتماعی در کشورهای مورد نظر میشد.
اما واقعیت این بود که در برابر عدالت سوسیالیسم، امریکا، هم پرچم دموکراسی را بالا میبرد، تا آزادی را به مصاف عدالت ببرد، هم ضمن آشنا ساختن ملل عقب مانده با آثار سودمند توسعه سرمایه داری آزاد، مانع گرایش این کشورها به نظام سوسیالیسم دولتی می شد.
اهمیت بنیادها به عنوان موسسات تربیت کننده کادرهای مورد نیاز دستگاه سیاست خارجی، چه در کابینه دموکرات و چه جمهوریخواه، هالبراستام را واداشت تا این نهادها را به «جهان کابینه سایه» تشبیه کند.
در سال 1960 کتابی تحت عنوان مراحل رشد اقتصادی از طرف روستو با سفارش بنیاد کارنگی منتشر شد
روستو مدل خاصی را در این کتاب ارائه کرده بود و تاکید بر کادرهای رهبری در کشورهای جدید داشت، بدنبال این سیاست، برنامه های کمک هزینه های تحصیلی بنیادها و سازمانهای کمک رسمی، در پی آن بود تا امکانات تحصیلی را برای این دسته از رهبران جهان سوم و یا فرزندان آنان در دانشگاه های به دقت انتخاب شده آمریکا و (گاه اروپا) فراهم کند، به نحوی که آنها بتوانند این قابلیت ها را گسترش دهند. نظریه های توسعه مورد حمایت بنیادها در این دوره، و طرحهای محلی بنیادها به وضوح منعکس کننده نقش حیاتی ای بود که بر عهده این نخبگان جدید جهان سوم گذاشته شده بود.
علاقه بنیاد فورد به ترویج رشته مدیریت، در فعالیتهای خارجی خود بود، لذا به تقویت زیر بنای اداری دانشگاه های پیشرو مورد حمایت خود در جهان سوم مبادرت ورزید.
بنیاد کارنگی نیز در رشته تربیت معلم بیشتر فعالیت نشان میداد. و در اواخر دهه ۱۹۵۰ تصمیم گرفت با اکثر سازمانهای تربیت دبیر در آفریقای انگلیسی زبان ارتباط نزدیکی برقرار کند. لذا اساتیدی از سوی دانشگاه های آمریکایی و بریتانیایی به مراکز تربیت معلم در آفریقا اعزام کرد.
ایجاد اینگونه دانشگاهها حضور مستقیم بنیادها در کشورهای در حال توسعه را توجیه میکرد، و در نتیجه احتمال ابراز مخالفت ملی گرایان محلی با آنها، به عنوان مروجان امپریالیزم فرهنگی، را کاهش میداد.
اصل شبکه سازی نیز اجازه میداد تا ایدیولوژی بنیادها آزادانه در این کشورها اشاعه یابد، مثلا ایدیولوژیهایی که در محافل روشنفکری آمریکای لاتین در نیویورک طراحی میگشت، در آن کشور اشاعه می شد.
فعالیتهای بین المللی بنیاد فورد حول چند محور متمرکز بود که مهمترینش خلاصه میشد در ، تربیت گروهی کافی از متخصصین حرفه ای و دانشگاهی، که دارای آگاهی کافی از زبانها، فرهنگ ها، و توسعه سیاسی و اقتصادی ملل آفریقا، آسیا و اروپای شرقی و امریکای لاتین باشند.
🙏🙏🙏
این بحث را فعلا در اینجا پایان داده و ادامه اش را به فرصتهای بعد موکول میکنم
از توجهتان سپاسگزارم
احمد یغما/ شهریورماه ۱۴۰۱
مخاطبین این "وب" جوانان به ویژه دانشجویان عزیز می باشند.