نکته هایی در خصوص اجتماع و زندگانی اجتماعی

·          فرد باید یک شریک فعال، نه فعل پذیر، در زندگی اجتماعی باشد.

·    انقلاب مستمر: مائو در تاريخ 8 ژوئيه 1966 خطاب به همسرش «چيانگ چينگ» نوشته و در آن از تجديد انقلاب در هر هفت يا هشت سال ياد ميكند، تا در آن «ارواح شرير» زدوده شوند. ظاهرا منظور مائو اين بود كه هر انقلابي عده اي ضد انقلاب دوره اي مي پرورد و كساني كه امروز ضد انقلاب نيستند، فردا ممكن است باشند؛ زبرا وضع زندگي و مسير منافع آنها تغيير كرده. بنابر اين هميشه جرثومه اغوا در انسان هست، و براي جلو گيري از رشد اين جرثومه، انقلاب دوره اي ضرورت مي يابد.

·    فاصله بين معني دار بودن و بي معني بودن زندگي بيش از يك گام نيست. معني دار بودنش اين است كه انسان بيشتر از اندازه اي كه محدوديت طبيعي و جسماني او اجازه مي دهد، تصور زندگي كردن داشته باشد؛ يعني بتواند از طريق انديشه به آن سوي مرزهاي ممكن راه بيابد. بي معني بودنش آن است كه فقط در دايره امكانات جسمانيش حركت كند. از كلمه «تصور» نترسيم، زيرا سرنوشت بشر آن است كه همة دلخوشيهاي او مبناي عقلي نداشته باشد، چه، آنچه را كه ما عقل مي ناميم در چشم طبيعت عظيم و پهناور، چه بسا كه موجب خنده باشد. خود مائوتسه تونگ در موردي گفته است: «گاهي ديوانگي، فرزانگي است.» (كارنامه سفر چين.محمد علي اسلامي ندوشن.مؤسسه انتشارات امير كبير .چ اول ص      532 ) زندگي انسان معني دار است چون «نيست جوي» است. براي آنكه اين بلند پروازي خستگي 

·    از آغاز پيدايش خط تا امروز، ميان مغز و دست انسان فاصله اي بوده است يعني عده اي كار فكري مي كرده اند و عده اي كار بازو- دومين فاصله در ميان تفكر شهري و تفكر روستايي بوده است، سومين فاصله ميان كار«محصول دهنده» و كار «محصول نادهندة»[1]

·    علل عقب ماندگي ايرانيان: با تاريخ بيگانه ايم - حقيقت گريز و پنهان كاريم ـ ظاهر سازيم ـ قهرمان پروريم ـ استبداد زده هستيم ـ خود محور و برتر جو هستيم ـ بي برنامگي ـ ريا كاري و فرصت طلبي ـ احساساتي بودن و شعار زدگي ـ توهم دائمي به توطئه - مسئوليت ناپذيري - قانون گريزي و ميل به تجاوز - توقع و نارضائي دائمي - حسادت و حسد ورزي - عدم صداقت - باور به همه چيز داني -

·    پيامدهاي دروغ گوئي: ظاهرسازي، تملق، ريا، نفاق، دوروئي، به اشتباه انداختن ديگران در خود سازي، عدم صداقت، غيبت،

·    تعريف لطيف جواهر لعل نهرو از گاندي: «به تصور من از بين تمام صفات انساني و والاي گاندي دو صفت يعني بيزاري از ترس و نفرت از انتقام و كينه توزي چشم گيرتر از ساير صفات اوست. من هيچ صفتي را براي يك انسان و يا «يك ملت» بدتر و ناپسند تر از آن دو نمي دانم، اين دو صفت اثرات فراواني در سرنوشت نسلهاي گذشته از خود به جاي گذاشته و نسل فعلي هند نيز در زير سايه ي آن زندگي ميكند.»

 

·    انحطاط و انحراف ايرانيان تقريبا از اواخر زمان هخامنشي به بعد كم كم شروع مي شود و بعد از فروپاشي اين سلسله و روي كارآمدن سلوكيان و پارتيان ادامه پيدا مي كند و سپس اين انحطاط پس از اعتلاي اوليه سلسله ساسانيان دو مرتبه در اواسط همين سلسله اوج مي گيرد. تا آنجا كه يك امپراطوري با اين عظمت با يك حمله ي به قول «باستان پرست» ها چند عرب پابرهنه و باديه نشين، در هم فرو مي ريزد. ــ «هرودوت» مورخ يوناني از دوره كوروش و ايرانيان هم عصر او در مورد دروغ و دروغ گويي چنين ياد مي كند: چيزي كه براي پارسي، كردنش ممنوع است گفتنش هم جايز نيست. پارسي دروغگويي را ننگين ترين عيب مداند و شرم آورترين... ــ دعاي داريوش در كتيبهاي: «خدا اين كشور را از دشمن، از خشكسالي و از دروغ نگاه دارد.» و زماني بعد شاگرد سقراط «گرنفون» كه تقريبا يك قرن بعد از هرودت مي زيسته در مقايسه بين ايرانيان عهد كروش و عصر خودش (دوره اردشير دوم) مي آورد: اين روزها خيلي ها فريب شهرت پارسي ها را از جهت وفاي به عهد و حفظ سوگند مي خورند...تقواي پارسي ها در آنها خاموش شده و بر خلاف گذشته بي عدالتي، حب منافع نامشروع  و بي شرمي در نزد آنها ترقي كرده... (جامعه شناسي خودماني. حسن نراقي. اختران. چ 2 ص 125- 126)

 

·    «الكسي سولينكوف» شاهزاده روسي كه حدود صد و چند سال قبل به ايران مسافرتي كرده و در سياحت نامه خود مي نويسد: «درستي صفتي است كه در ايران وجود ندارد... دروغ به طوري در عادت و رسوم اين طبقه (طبقه نوكر و كاسب و دكاندار) از مردم ايران ريشه دوانيده است كه اگر احيانا يكنفر از آنها رفتاري بدرستي بنمايد رسما از شما جايزه و پاداش مي خواهد.»

·    «گوبينو» ديپلمات فرانسوي در كتاب «سه سال در ايران» در مورد ايرانيان مي گويد: «زندگي مردم اين مملكت عبارتست از سرتا پا يك رشته توطئه و يك سلسله پشت هم اندازي. فكر و ذكر هر ايراني فقط متوجه اين است كه كاري را كه وظيفه اوست انجام ندهد. ارباب، مواجب گماشته خود را نمي دهد و نوكر تا مي تواند ارباب را سركيسه مي كند. از بالا گرفته تا پائين، در تمام مدارج و طبقات اين ملت جز حقه بازي و كلاه برداري بي حد و حصر و بدبختانه علاج ناپذير چيز ديگري ديده نمي شود و عجيب آن كه اين اوضاع دلپسند آنان است و تمامي افراد هركس به سهم خود از آن بهره مند و برخوردار مي شوند و اين شيوه كار و طرز زندگي روي هم رفته از زحمت آنان مي كاهد و به همين دليل كمتر كسي حاضر به تغيير اين وضع است.»

·    «جميز موريه» انگليسي درباره ايرانيان مي گويد: «دروغ ناخوشي ملي و عيب فطري ايشان است و قسم شاهد بزرگ اين معني. قسم هاي ايشان را ببينيد سخن راست كه احتياج به اين همه قسم ندارد. به جان تو، به جان خودم ، به مرگ اولادم، به روح پدر و مادرم، به شاه به جقه شاه، به ريش، به سبيل، به سلام و عليك، به نان و نمك، به پيغمبر، به ائمه، به قبله، به دوازده امام و هر آن چه كه به زبانشان بيايد براحتي سوگند مي خورند تا دروغ خود را به كرسي بنشانند.»

·    ميرزا علي اصغر خان اتابك با سه تا پادشاه قاجار در قبل و بعد از انقلاب مشروطيت كار كرد و در نزد هر سه صدر اعظم بود. وقتي ناصرالدين شاه ترور شد جنازه اش را با نمايش اين كه هنوز زنده است توي درشكه گذاشت و آورد كاخ سلطنتي و اول كارش اين بود كه اين شعر را براي مظفرالدين شاهي كه سالها منتظر التخت بود فرستاد :

·          چرا خون نگريم؟ چرا خوش نخندم؟ - كه دريا فرو رفت و گوهر برآمد.

·    و يا در صحنه ادبياتمان در حالي كه قاآني براي زكام حاج ميرزا آغاسي شعر ميگفت بلافاصله با روي كار آمدن ميرزاتقي خان امير كبير برايش سرود: به جاي ظالمي شقي نشسته عالمي تقي و... (حسن نراقی)

 

 

·          منش معيني كه از تكامل جامعه به وجود آيد، خود بر جامعه اثر مي گذارد

·    شادخواري نامحدود تعارض زيادي با آرمان كار منضبط دارد، شاد خواري راديكال با توجه به طبع آدمي نمي تواند سبب شادكامي گردد.

·          هويس: شادكامي عبارت از گذشتن از حرصي به حرص ديگر است.

·          برخيها ارضاء نامحدود هوسها را  راه رسيدن به رفاه و حداكثر شادكامي ميدانند.

·    چه چيزي براي انسان خوب و مناسب است در برابر سؤالي نهفته است كه چه چيزي براي رشد سيستم مناسب است.

·    نمودهاي بحران شخصيت در اروپا كه دنبال شبح خود مي گردند عبارتند از: قربانيان اين بحران خود را به دامن روان درماني گروهي، صوفيگري يا بازيهاي جنسي مي اندازند، آنها مشتاق تغييرند، اما از آن وحشت دارند. آرزو مي كنند بتوانند در يك آن موجوديت كنونيشان را رها كنند و بطريقي به زندگي جديدي گام نهند، يعني آن شوند كه نيستند، مي خواهند شغل خود، همسر خود، نقش خود و مسئوليت خود را تغيير دهند... اين افراد اصلا نمي دانند كه آنچه در درون خود حس مي كنند بازتاب ذهني بحران عيني بسيار عظيم تري است، آنان بازيگران بي اراده ي يك نمايش ناخواسته در درون نمايشي ديگر هستند.

·          نباید در بررسی پدیده ها و شناسائی مقولات اجتماعی و انسانی مثل ژورنالیستها شتاب و عجله نمود

·    مقايسه انتقادي ميان نظمها و نهادهاي اجتماعي هر كشور با نظمها و نهادهاي اجتماعي ديگر كشورها از دست آورد جهان ارتباطات است در اين مقوله مردم كشورهاي مختلف ابتدا مسائل نظري گسترده تر سياسي و اقتصادي را مورد مطالعه قرار نميدهند بلكه نخست به زندگيهاي بالفعل و روزمره مردمان گوناگون توجه مي كنند. آگاهي ايشان از چنين. مسائل و موضوعاتي خيلي سريع به يك آگاهي جهاني تبديل مي گردد. اصلاح گران ديني بايد آمادگي آن را داشته باشند كه نظر و نگرش خودشان نسبت به سمت و سوها و غايات مختلف را با دلمشغوليهاي اين نوع جديد تفكر يا آگاهي «بين المللي» عمومي سازگار كنند.

·    در انقلاب فرهنگي چين دو عنصر را بايد در نظر داشت يكي عمل و ديگري سياست... در نظر چينيها، بنياد آموزش بر عمل است. (از 1966) اين وابستگي علم و عمل كه ريشه در تفكر كهن چين دارد، در دوران جديد ملهم شده است از تعليمات مائو تسه تونگ از همه معروفتر مقاله اي است تحت عنوان «دركردار» كه در همان آغازش آمده است: «شناخت ناشي ميشود از كردار اجتماعي»... مائو توضيح ميدهد: «فعاليت توليدي انسان، اساس فعاليت عملي او را تشكيل ميدهد، و براي ساير فعاليتهايش تعيين مشي مي كند..» نيز دانسته هاي بشر ذاتا از فعاليت توليد مادي او سرچشمه مي گيرد. در طي اين فعاليت است كه بتدريج پديده هاي طبيعت و خواص و قوانينش بر او مكشوف مي گردد..»[2]

·    سياست از نظر چينيها مفهومي بسيار وسيعتر از آنچه در عرف كشورهاي ديگر شناخته شده است، مي يابد. در آنجا، سياست، حرفه يا تخصص يا تفتن نيست، جزو زندگي است، هنر زندگي كردن در اجتماع است، و به اين حساب هر فرد از همان كودكي، به همراه آموختن راه و رسم زندگي، با آن آشنا مي گردد. چنين كسي بايد از لحاظ سياست داخل كشور «تجهيز فكري» پيدا كند و از لحاظ سياست خارجي بداند كه در دنيا چه گذشته و هم اكنون چه مي گذرد. فرد، كه عضوي از اجتماع و خدمتگزار جامعه است، بايد مسير درست حركت زندگي را بشناسد، و اين جز از راه آشنايي با سياست ميسر نيست. (مائوتسه تونگ، چهار مقالة فلسفي. متن فرانسه)

·    محمد علي اسلامي ندوشن كه در سال 1354 به چين رفته است در مورد پيشرفتهاي چين چنين مي نويسد: استنباط من اين بود كه جمهوري خلق چين هر چند بر نسل ميانه سال حاضر براي سازندگي كشور بسيار تكيه داشت ولي آن را مجموعه اي از خصلتهاي كهنه و نو و انديشه هاي التقاطي مي دانست و چنانكه بايد باب طبعش نبوده. همه اميد و ابتكار سازمان چين به نوجوانانش بود، نسلي كه در طي بيست سال اخير به دنيا آمده، و در محيط و تربيت انقلابي تكوين يافته است. تلقي چين درباره اين نسل نظير تلقي استاد مجسمه سازي بود ، در ساختن مجسمه اي كه مادة مناسب را در اختيار دارد، و همه هنر و همت خود را در شكل دادن آن بكار مي برد، نظير پيگماليون كه سرانجام عاشق ساخته دست خود شد. من نه در تاريخ خوانده ام و نه در دنياي كنوني ديده ام كه هيچ كشوري با اين درجه دقت رياضي وار بخواهد نسلي را از قالب بيرون بياورد. جمهوري چين اميد وار است كه با تربيت اين نسل، به يك كشور بي بديل، شكست ناپذير، سعادتمند و سرمشق دهنده تبديل خواهد گشت...

·    همه مردم در آن واحد هم معلم و هم شاگرد بودند.( تعليم، تجديد تعليم، ترميم اشتباه) همه مي بايست از همديگر بياموزند، معلمي و شاگردي در ميان نبود، .. نظر چين بر آن بود كه آموختن مبادله است

·          در كنار تحول وجودي، تحول اجتماعي هم وجود دارد

·    اتكاء به اخلاق فردي شكست خورده است... ديگر دستگيري يا پرداختن به درماندگان، از شفقت و ايثار نمي جوشد، بلكه نوعي وظيفه اجتماعي شده است. (ایثار در نزد اهل معرفت شرک است چرا که اهل معرفت خودی نمی بینند تا ایثار کنند.امام خمینی)

·    مسئوليت ما اين نيست كه نظم اجتماعي موجود را خوب جلوه بدهيم، بلكه آن است كه انگيزاننده ي اصلاح آن باشيم.         

·          براي اصلاح جامعه بايد بستر مناسب براي رشد در عميق ترين لابه هاي اجتماعي فراهم شود 

·    وقتي انسانهايي به جانب بدي گراييده مي شوند، يا آن است كه نمي دانند، يا آنكه سوء سازمان اجتماعي، متاع بدي را مرغوب و رايج كرده است. (كارنامه سفر چين.محمد علي اسلامي ندوشن.مؤسسه انتشارات امير كبير .چ اول ص534) البته نبايد شخصيت فردي را فراموش كرد... سامان درست بدان معناست كه خوي تجاوزگر و شهوتران آدميزاد به مهار آورده شود.

·           در وهله اول بايد اخلاق سياسي و روحيه ي اجتماعي مردم را اصلاح كرد.

·          واقعیتها و رخدادهای تاریخی (متغیرها را) را نمی توان تابعی از یک عامل واحد دانست.

·          الگوسازیهای جبرگرایانه و قطعی، هیچ گونه قرابتی با وقایع مشخص و متحول تاریخ ندارد.

·          بودن دلالت بر دگرگونی دارد، یعنی بودن «شدن» است (نظر مخالف هم وجود دارد)

·    بنیادهای زندگی وقتی می توانند «باشند» که «بشوند» و زمانی میتوانند وجود داشته باشند که «تغییر یابند» تغییر و رشد کیفیتهای لاینفک فرایند زندگی هستند.

·    برداشتهای رادیکال هراکلیوس و هگل در جهان غرب از زندگی بمنزله یک فرآیند است، از نظر آنان همه چیز فرایند است

·    وقتي هويت فرهنگي جامعه ـ به هردليلي ـ از دست برود با از هم بپاشد، يگانگي اجتماعي نيز از دست مي رود. براي باز يافتن هويت فرهنگي مؤثر ، يگانگي اجتماعي لازم است، يگانگي اجتماعي به برداشت و تلقي واحد از تاريخ ملي، علايق مشترك، و ارزشهاي آن جامعه بستگي دارد.

·    محيط اجتماعي و تاثير آن در انحراف: در هر اجتماع هر چه مقتضيات اجتماعي و نظام و قواعد و ضوابطي كه اساس آنرا تشكيل مي دهد با آداب و رسوم و مباني اخلاقي و بطور كلي به زمينه هاي فرهنگي و اجتماعي آن نزديكتر باشد و صحيحتر و دقيقتر رعايت شود، افراد آن نيز نسبت به آنچه درباره آنان اعمال مي شود واكنشهاي مساعدتري از خود نشان خواهند داد، نتيجتا آلودگي آن اجتماع نيز به حد اقل ممكنه كاهش خواهد يافت

·    منش اجتماعي: «آن بخش از ساختار شخصيتي افراد كه بين اكثر اعضاء گروه مشترك است. در هر فرهنگي صفاتي هست كه بطور وسيعي عموميت دارد و اين صفات منش اجتماعي را تشكيل مي دهند. منش اجتماعي به نوبه خود افراد را شكل مي دهد به تحوي كه «رفتار افراد يك تصميم آگاهانه در مورد اينكه آيا از الگوي اجتماعي پيروي كنند يا خير نيست بلكه تمايل به انجام عملي است به شيوه اي كه بايد انجام شود و در عين حال از انجام كاري كه مطابق با شرايط فرهنگي است لذت مي برند و احساس رضايت مي كنند.» (موج سوم نقل از اريك فروم)

·    ساترلند: بعضی ها کثرت جرائم را با فقد تعلیم و تربیت مربوط میدانند ولی صحت این نظر محل تردید می باشد. «گاه اشخاص قادر نیستند وضع خود را با فرهنگ اجتماعی تطبیق و سازش دهند در این صورت این احتمال وجود دارد که مرتکب عمل خلافی شوند. مسئله تعلیم و تربیت علت تامه جهت ارتکاب یا عدم ارتکاب بزه نیست بلکه این عامل جزئی از عوامل است.» ( عوامل دیگر عبارتند از: نقش عوامل ارثی و مادرزادی، عوامل فردی اکتسابی، آلودگی محیط خانواده...)

·    محیط اجتماعی و تاثیر آن در انحراف: در هر اجتماع هر چه مقتضیات اجتماعی و نظام و قواعد و ضوابطی که اساس آنرا تشکیل میدهد با آداب و رسوم و مبانی اخلاقی و بطور کلی به زمینه های فرهنگی و اجتماعی آن نزدیکتر باشد و صحیحتر و دقیقتر رعایت شود، افراد آن نیز نسبت به آنچه درباره آنان اعمال میشود واکنشهای مساعدتری از خود نشان خواهند داد. در نتیجه آلودگی آن اجتماع نیز بحداقل ممکنه کاهش خواهد یافت و الا علاوه براینکه بطور نسبی مقداری از نیروی فعاله آن اجتماع بهدر خواهد رفت، مقداری نیز صرف مبارزه و پیشگیری و از بین بردن آفات و آلودگی های آن خواهد شد.

 

 

·    امروزه لذت بعنوان اثر انفعالي بر خلاف اتر فعال رفاه و شادي پاسخ رضايت آميزي براي مسئله هستي بشر شده است.

·    خصائصي مانند خودخواهي، خودپرستي، حرص... سائق هاي طبيعي نبوده ، بلكه محصول اوضاع اجتماعي است.

·    انسانها بايد نظارت بر نظام اجتماعي خود را بدست بگيرند... نظام اجتماعي جديد را بهتر مي توان فهميد به شرط آنكه ما «انسان» متعلق به اين نظام را با خود نظام پيوسته سازيم. طبيعت انسان چيزي تجريدي نيست و بطور نامحدود هم نرمش و سازگاري ندارد، و از اين رو تحرك آن  ناچيز نيست. طبيعت انسان قابليت ها و «قوانين» و «چاره» هاي Alternative خاص خود را دارد.مطالعه ي انسان متعلق به اين نظام System man به ما امكان مي دهد كه ببينيم چه عواملي در نظام «اجتماعي ـ اقتصادي» Socioeconomic بر روي انسان تاثير مي گذارد، و چگونه آشوب و اغتشاشي كه در انسان متعلق به اين سيستم روي مي دهد، كل اين نظام را نا متعادل مي سازد.

·    وقتي عامل انساني را در تجزيه و تحليل كل نظام بكار مي گيريم بهتر مي توانيم كاستيهاي نظام را دريابيم و قوانين و هنجارهاي norm مربوط به انجام وظايف سالم اقتصادي اين نظام را كه با رفاه انتخابي انسان هاي اين نظام مربوط است، كشف كنيم. تمام اين استدلال زماني معتبر است كه قبول داشته باشيم كه حداكثر پيشرفت نظام انساني، بر حسب شالوده ي خود آن نظام ـ كه همانا رفاه انساني است ـ هدف مورد نظر است.

·          باید بین مردم و طبیعت رابطه ی جدیدی برقرار شود، که صورت همکاری داشته باشد نه بهره کشی.

·          برای رشد و ترقی جامعه ، باید دشمنی متقابل جای خود را به همبستگی بدهد.

·    كانون انسانيت در درون بعضي ها نيست ، بلكه در مرجع قدرتي است كه به آن تسليم شده اند، تسليم لزوما آگاهانه نيست و ممكن است ملايم يا شديد باشد.(فروم168)

·    راه مناسب به جاي تسليم براي پرهيز از تنهايي و نگراني: ارتباط خودانگيخته ي انسان با آدميان ديگر و طبيعت است.. ارتباطي كه فرد را با دنيا پيوند مي دهد. بدون آنكه فرديت وي را از ميان ببرد. «همبستگي فعال فرد با همه ي آدميان و فعاليت خودانگيخته وي با عشق ورزيدن و كار است كه انسان را نه با علايق نخستين بلكه به عنوان فردي مستقل و آزاد با دنيا اتحاد مي دهد.»

·          كريه ترين سيماي جامعهزمانی است که مردم نظارت خود را بر نظامي كه اختيار كرده اند از دست بدهند.

·          طرد مردم از جريان تصميم گيريهاي توام با مسئوليت بزرگترین (خطر) اجتماعی است.

·          حالت انفعالي و كنش پذير كم احساس در انسان هاي ماشيني بیشتر از زمانهای گذشته است.

·          بايد فلسفه و مفهوم ترقي را به مردم فهماند

 

 

·           

 

·          فرد بايد يك شريك فعال ، نه فعل پذير در زندگي اجتماعي باشد

·     از منظر جاكوبز: نهادهاي هفتگانه جوامع عبارتند از« قدرب سياسي، اقتصاد، قشربندي اجتماعي، مناسبات خويشاوندي، مذهب، نظم اجتماعي دست نخورده و ثابت (سنن)، و تحول مشروع (ارزشهاي اجتماعي)

·    داستا يوسكي: نويسنده بزرگ روس: «عصر طلائي» نامحتمل ترين رؤيائي است در ميان همة رؤياها، ولي رؤيائي است كه مردم بخاطر آن همة نيروي خود را ميدهند، بخاطر آن پيامبران مردند يا كشته شدند، و بدون آن مردم نمي خواهند زندگي كنند، و حتي بميرند، شايد اين «رؤيا» عالي ترين نشان انسانيت باشد.»{تعمیم دهید به اعتقادات عصر غیبت، که منتظران مهدی موعود (عج) در واقع منتظر گسترش عدالت بر روی زمین هستند و این نیت میتواند نشان عالی انسانیت باشد.}

·    ميرابو ميگويد: هيچ حمايتي در طول تاريخ قوي تر و مؤثر تر از حمايت جامعه از فرد وجود ندارد[3].» لذا جامعه كه در واقع عموم مردم محسوب ميشود بايد براي حمايت افراد توليد كننده تهييج شوند.

·    جامعه بايد با فعاليتهاي تبليغي و ترويجي مسئولين امر تنبلي را كنار گذارد . سولي پرودوم[4]  ميگويد: «تنبل كسي است كه همه عالم را جز خودش در حال آمادگي و فعاليت مي خواهد و مي بيند» پس براي اينكه از تنبلي نجات يابيم بايد به مردمانمان به قبولانيم كه خود را باور كنند و به كار و تلاش خود ايمان بياورند. و بدانند كه به قول اسحق نيوتون: «زيان تنبلي تنها متوجه خود تنبل نيست بلكه دامان جامعه را نيز مي گيرد.[5]» 

·    ريشه ي پويائي طبع آدمي، در درجه اول، در نياز انسان به ابراز توانشهايش در جهان است، نه در نيازش به استفاده از جهان بمنزله ي وسيله ارضاء ضروريات جسمي خويش. ماركس مي خواهد بگويد: چون من چشم دارم پس نياز به ديدن دارم...

·    سيبرنتيك: اين كلمه به مفهوم نظام تاثير متقابل اعمال در يكديگر يا بازگشت به اعمال قبلي است. به ارتباط اعمال قسمت هاي مختلف ماشين ها نيز سيبرنتيك مي گويند. Cybernetics     

·    تئوري ضمير ناآگاه يكي از گامهاي قاطعي بود كه در شناخت ما از انسان و توانائي تميز ظواهر از واقعيات در رفتارآدمي برداشته شد. اين تئوري بعد تازه اي در صداقت پديد آورد و بنياد نويني را براي تفكر انتقادي بنا نهاد. قبل از فرويد آگاهي به نيات آگاهانه ي انسان بمنظور قضاوت در صداقت او كافي بود، ولي پس از وي اين اطلاع نه تنها كافي نبود بلكه جزئي و ناچيز هم بود. واقعيت در پشت ضمير نا آگاه كمين كرده بود، اين واقعيت همان نيات اصيل شخص بود. با روانكاوي از فرد (يا با بكار گرفتن نكات روانكاوي در بررسي رفتار او) ... {فراسوي افراد و چهره ديگر آنان مشخص مي شود} ص19

·          انتظارات هزاره گراي: اعتقاد به هزار سال شهرياري و سيطره ي مسيح .Chiliastic

·    {هميشه اقليتهاي مخربي هستند كه در پناه انسانيت گرايي humanitarianism و حس عدالت خواهي ما قرار دارند}

·    عقايد واهي و خيالي {بعضيها} كه محصول آزردگي خشك انديشانه (fanaticresentment) است. به ناخردگرايي جمعي توسل مي جويد و زمينه اي بكر و زايا در آن مي يابند.

·    «بسياري از مردم خود شناسي را با شناخت شخصيت هاي ‹من آگاه› اشتباه مي گيرند. هر كه كلا داراي يك من آگاهي است، مطمئن است كه خودش را مي شناسد. اما من تنها درونه هاي خود را مي شناسد، نه ناخود آگاهي و درونه هاي آن را.

·    تحت تاثير پنداشت هاي علمي، نه تنها روان انسان بلكه خود فرد و در واقع، همه ي روي دادهاي فردي دچار گونه اي هم سطح شدگي و فرآيندي ابهام آميزند كه تصوير واقعيت را به صورت يك ميان گين مفهومي تحريف مي كنند. نبايد تاثير روان شناختي تصوير آماري جهان را ناديده گيريم، چون كه فرد را به نفع واحدهاي مجهول الهويه اي كه به صورت شكل بندي هاي جمعي روي هم انباشته مي شوند، واپس مي زند. علم به جاي آنكه فرد را در نظر ما واقعي و ملموس جلوه دهد، نام سازمان ها و بيش از همه، تصور انتزاعي دولت را به عنوان اصل واقعيت سياسي در برابر ديدگان ما قرار مي دهد. پس ، مسئوليت اخلاقي فرد به نحو اجتناب ناپذيري جاي خود را به سياست دولت (يا مصلحت دولت) مي دهد. به جاي تفريق يا جدا سازي اخلاقي و ذهني فرد، رفاه عمومي و بالارفت سطح زندگي را داريم. هدف و معني زندگي فرد (كه تنها زندگي واقعي است) ديگر نه در تحول فرد، كه در سياست دولت نقش دارد و از بيرون بر فرد تحميل مي شود و شامل اعمال نظري انتزاعي است كه سرانجام مي خواهد همه ي زندگي را جذب خود كند...

·    آمريكا استخوان بندي سياسي اروپاي غربي را تشكيل مي دهد و به نظر مي رسد كه از اين نظر مصون است. از آن نظر كه موقعيت متضاد و بي پرده اي را كسب كرده، اما در حقيقت حتي شايد آسيب پذيرتر از اروپا باشد، چون نظام آموزشي آمريكا سخت تحت تاثير جهان نگره ي علمي و حقايق آماري آن است. و جمعيت آميخته و گونه گون اين كشور در خاكي كه واقعا بي ريشه و بدون پيشينه ي تاريخي است به سختي ريشه مي دواند.  ص36  

·    امريكا و اروپا كه هدف هر دو مادي گرايانه و جمع گرايانه است هر دو فاقد همان چيزاند كه تماميت انسان را توجيه و به خود معطوف مي كند، يعني عقيده اي كه فرد انسان را به مثابه معياري براي همه چيز مركزيت مي بخشد.

·          همه ي دستاوردها و داشته هاي انسان، بر عظمت او نمي افزايد؛ بر عكس او را نابود ميكند

·          براي ارزيابي پديده ي رواني بايد به همه ي پديده هاي ديگر كه با آن هم آهنگ است توجه نمود.

·    ساختار و فيزيولوژي مغز توجيهي براي فرايند رواني پديد نمي آورد. روان سرشتي ويژه دارد كه نمي توان آن را به چيزي ديگر كاهش داد. روان، هم چون فيزيولژي، زمينه تجربي نسبتا مستقل دارد كه بايد اهميتي ويژه برايش قايل شد، چون مانند پديده ي خودآگاهي داراي دو شرط ضروري براي هستي است. بدون خودآگاهي واقعا بايد گفت كه جهان وجود نخواهد داشت، چه جهان فقط تا زماني موجوديت مي يابد كه آن را  روان خودآگاهانه منعكس كند يا خودآگاهانه توجيه نمايد. خودآگاهي پيش شرط بودن است... حامل اين خودآگاهي، فرد است كه روان را در اختيار خود نمي گيرد بل كه، بر عكس، تحت اختيار روان عمل مي كند ويا بيداري تدريجي خودآگاهي در دوران كودكي تغذيه مي شود.

·    راه مناسب به جاي تسليم براي پرهيز از تنهايي و نگراني: ارتباط خودانگيخته ي انسان با آدميان ديگر و طبيعت است.. ارتباطي كه فرد را با دنيا پيوند مي دهد. بدون آنكه فرديت وي را از ميان ببرد. «همبستگي فعال فرد با همه ي آدميان و فعاليت خودانگيخته وي با عشق ورزيدن و كار است كه انسان را نه با علايق نخستين بلكه به عنوان فردي مستقل و آزاد با دنيا اتحاد مي دهد.» [6] {پرستش بزرگترین نیاز انسان برای خروج از تنهایی است که برخیها متاسفانه آن را در درون خود مخفی کرده اند این افراد همیشه دنبال یک گم شده هستند اما هیچ وقت آن را نمی یابند مگر اینکه به پرستش روی آورند}

·    بر خلاف حيوانات در انسان نيز محرك وجود دارد اما نوع رضايت وابسته به انتخاب است... انسان هر چندجزئي از طبيعت است اما مي خواهد بر آن فائق آيد.

·    حل مسئله رابطه ي بين طبيعت و انساني كه اكنون فرد شده تنها به يك راه ممكن است و آن همبستگي فعال فرد با همه ي آدميان و فعاليت خودانگيخته وي با عشق ورزيدن و كار است كه او را نه با علايق نخستين بلكه به عنوان فردي مستقل و آزاد با دنيا اتحاد مي دهد. اما اگر شرايط اقتصادي، اجتماعي و سياسي ـ كه همه سير تفرد انساني بدانها وابسته است ـ اساسي براي تحقق فرديت بدان معني كه هم اكنون گفتيم به دست ندهند، و مردم نيز آن علايق را كه به ايشان ايمني مي بخشيد از دست داده باشند، اين خلا آزادي را مبدل به بار غير قابل تحملي خواهد ساخت كه در اين حال با شك، با يك نوع زندگي بي معني و بدون جهت تفاوتي نخواهد داشت. گرايش نيرومندي در افراد پديد مي آيد كه از اين نوع آزادي بگريزند و به تسليم يا نوعي رابطه بين آدمي و دنيا پناه برند كه به آنان نويد نجات از عدم يقين و شك مي دهد، هرچند كه اين جريان آزادي ايشان را مي ربايد.[7]

·    نفوذ و تاثير يك آيين يا فكر در مردم وابسته به ميزاني است كه آن نظر نزد نيازهاي رواني نهفته در ساختمان خوي آنان مقبول مي افتد. شرط اينكه انديشه اي از لحاظ تاريخي به صورت نيرويي مؤثر درآيد آن است كه احتياجات رواني نيرومند برخي گروههاي اجتماعي را جواب گويد. [8]

·    {اگر عقيده اي نزد دونفر مقبول مي شود، سبب آن است كه ساختمان خوي آنان از جهاتي مهم شبيه يكديگر است.}

·          بهشت گم شده چيزي جز دفاع از طغيان نيست.

·          آدمي از تنهائي مي هراسد و در ميان انواع تنهائي از همه وحشتناكتر تنهائي اخلاقي است

·    وقتي بهشت گم شد آدمي ديگر نمي تواند بدان برگردد، وقتي علايق اولين گسستند، ديگر بردوخته نمي شوند

·    همان گونه كه در زمينه اقتصادي تغيير ناگهاني از يك ساختمان به ساختمان ديگر صورت پذير نيست، در زمينه ي علم كلام هم چنين تغييرات ناگهاني وجود ندارد.

·     ...آنگاه كه از ريا و تزوير فرار كردم جامعه ي مريض مرا  محكوم به غلامي و فرمان برداري از رياكاران پليد نمود. چرا كه آنان با توسل به دورويي و نيرنگ تكيه بر جاي بزرگان زده بودند. و اجتماع فريب آنان را خورده بود.

·    اقتدار منطقی: یعني رشد  طبق قوانين شالوده هستي انسان و گردن نهادن به قوانين نيك انجام تكامل بشري ، هر قدرتي كه اين مقصود را پيش ببرد اقتدار منطقي است(صص 111-110 داشتن يا بودن)

·    تمام عناصر فعاليت تاريخي انسان كه با دو اصل «هوشمند بودن» و «اجتماعي بودن» مطابقت دارد مترقي محسوب مي شوند يعني فعاليت عقلاني انسان در صورتي واقعا مترقي است كه با اصل اجتماعي بودن او هماهنگ باشد. فعاليت اجتماعي انسان نيز بشرطي مضمون مترقي دارد كه  با اصل هوشمند بودن او هماهنگي داشته باشد بنابر اين، اين دو اصل دو جزء از يك كل، انسان، هستند.

·          منشا شر همانا استثمار انسان از انسان و استفاده از جنگ بعنوان وسيله ي حل اختلافات است.

·    كلمات «شر»، «تجاوز» و «جنايت» تعريف سادة رويدادها و پديده ها نيستند بلكه ارزيابي انسان درباره اين مفاهيم و محكوميت جدي آنها را ميرساند. رنج انسان اين واژه ها و مفاهيم را به وجود آورده است آنها در حقيقت، در جريان مبارزه و تكامل متولد شده اند(ص 35 تاريخ جهان باستان، آكاژدان، و چهار نفر ديگر)

·    وظيفه كنوني اينست كه انسان همة دانش هاي طبيعي را جنبة  انساني بخشد اگر او اينكار را نكند قدرتش در قبال نيروهاي طبيعت به چيزي بيهوده كه شايسته  انسان نيست مبدل خواهد شد، منشا شر برقرار مي ماند و انسان از جوهر انسانيش تهي مي شود

·    مفاهيم شر و جنايت و تجاوز خود متقابلا مفهوم ديگري بوجود مي آورند و آن وظيفه انسان در مبارزه با آنهاست چنين مبارزه اي هميشه و در هر دوران و بطور عمده بصورت مبارزة ستمكشان عليه ستمكاران وجود داشته و همواره بمنزله ي نشانة آشكار ترقي بوده است (همان. ص 36)

·          در وهله اول بايد اخلاق سياسي و روحيه اجتماعي مردم را اصلاح كرد

·    از نظر افلاطون پس از {انقلاب} «... خود دموكراسي به جهت افراط از ميان مي رود . مبناي دموكراسي ... اين است كه مردم همه در احراز مناصب دولتي و اداره سياست مملكت مساوي باشند، درنظر اول اين امر ... بسيار عالي است ولي عاقبت آن شوم و وخيم است، زيرا مردم براي انتخاب بهترين حكمرانان و عقلاتي ترين احزاب ، اطلاعات كافي ندارند.»

·    « تا مدتي كه افراد خوب نداريم نبايد در انتظار حكومت خوب بنشينيم و بدون اين شرط هيچ تغيير و تبديلي ، اساسي نخواهد بود... چقدر ساده و خوش باورند اين قوم كه دائم به تعديل و افزايش و تركيب آشفتگيهاي خود مشغول هستند و خيال مي كنند كه با هر دوا و معجوني كه به آنها توصيه مي شود، ‌درد آنها علاج خواهد شد. ولي بجاي آنكه بهتر شود، هر روز بدتر مي گردد.... آنها قوانين را مانند بازيچه ها مورد آزمايش قرار مي دهند و خيال مي كنند كه با اصلاح قوانين مي تونند به دغل بازيهاي بشر خاتمه دهند (ويل دورانت)  

·    كانون انسانيت در درون بعضي ها نيست ، بلكه در مرجع قدرتي است كه به آن تسليم شده اند، تسليم لزوما آگاهانه نيست و ممكن است ملايم يا شديد باشد.(فروم168)

·    امروزه لذت بعنوان اثر انفعالي بر خلاف اتر فعال رفاه و شادي پاسخ رضايت آميزي براي مسئله هستي بشر شده است.

·    خصائصي مانند خودخواهي، خودپرستي، حرص... سائق هاي طبيعي نبوده ، بلكه محصول اوضاع اجتماعي است.

·          گوته: انسانيت برتر از ملتهاست.

·    نمودهاي بحران شخصيت در اروپا كه دنبال شبح خود مي گردند عبارتند از: قربانيان اين بحران خود را به دامن روان درماني گروهي، صوفيگري يا بازيهاي جنسي مي اندازند، آنها مشتاق تغييرند، اما از آن وحشت دارند. آرزو مي كنند بتوانند در يك آن موجوديت كنونيشان را رها كنند و بطريقي به زندگي جديدي گام نهند، يعني آن شوند كه نيستند، مي خواهند شغل خود، همسر خود، نقش خود و مسئوليت خود را تغيير دهند... اين افراد اصلا نمي دانند كه آنچه در درون خود حس مي كنند بازتاب ذهني بحران عيني بسيار عظيم تري است، آنان بازيگران بي اراده ي يك نمايش ناخواسته در درون نمايشي ديگر

·          در وهله اول بايد اخلاق سياسي و روحيه ي اجتماعي مردم را اصلاح كرد.

·          منش معيني كه از تكامل جامعه به وجود آيد، خود بر جامعه اثر مي گذارد. 

·    بنيادهاي جامعه وقتي ميتوانند «باشند» كه «بشوند» و زماني مي توانند وجود داشته باشند كه «تغيير يابند» تغيير و رشد كيفيتهاي لاينفك فرايند جامعه هستند. (اقتباس از اريك فروم

·          با نفرت نامعقول از زمانه و مردم عصر خود مشكل بتوان آينده را ساخت.(تافلر)

·          مشكل ما اينست كه مي خواهيم مسائل را خيلي زود و در عين حال موقت و با برخورد حل كنيم.

·    ژيلبرد نوايان: حركت و عمل بدون وجدان و آگاهي ممكن نيست، اظهار نظر همواره بايد مبتني بر اطلاعات و آگاهيهاي دقيق باشد، نه در خلاء مي توان عمل كرد و نه در تاريكي مي توان گام برداشت... آري حركت، حركت مي آفريند و انسان انسان مي سازد. (الفتح سخن ميگويد)

·    پوشكين جمله جالبي گفته است كه : «هرجامعه اي كه از سوي افرادش حمايت نشود. محكوم به فناست[9]».

·    مردمان كشورهاي عقب افتاده به قوانين تسليم ميشوند ، نه پايبند.يعني از روي باور هرگز اطاعت از قوانين نمي كنند.

·          در اول انقلاب ظاهر ژوليده بر عليه ظاهر آراسته وحالا ظاهر آراسته بر عليه ظاهر ژولیده (تغییر ارزشها)

·          مانوني: بناي عظيم شهدا همان سپاس ميهن حق شناس تسبت به فرزندان خود است. [10]

·          مانوني: هر گونه انتقاد از وضع موجود، ايجاب مي كند كه راه حلي هم عرضه شود.

·    توضيح و تشريح وضع انساني، خارج از حدود قابليت او در قبول يا رد وضعي معين، غير ممكن است بنابر اين مسئله استعمار نه فقط شامل تقاطع شرايط عيني و تاريخي است، بلكه حالت نفساني فرد انساني در برابر اين شرايط را نيز در بر مي گيرد.

·    فرانسيس ژانسونjeanson : يك يك افراد هر ملت مسئول اقداماتي است كه به نام آن ملت انجام شده است.

·          در مخاطبات اخلاقي بايد تعابير ‹درست› يا ‹غلط› جاي خود را به ‹خوب› و ‹بد› بدهند[11]

·          جوزف ل.بلو: اصلاح و پيرايش جرياني است كه هرگز پايان نمي يابد.

·          مثال چيني: اگر به درون غار ببر نرويد چگونه مي توانيد بچه هاي ببر را به چنگ آوريد؟

·          از نظر چيني ها سياست: هنر زندگي كردن در اجتماع است.

·          بزرگمهر: همه چيز را همگان دانند.

·    از نظر مائو منبع بزرگ آموختن «توده مردم» هستند. «براي آنكه مردم را تعليم دهيم، بايد از مردم تعليم بگيريم»

·    مانوني:هر بار كه در نقطه اي شور و التهاب برپا شده است خبر از آتش و قحطي و بدبختي داده است....و نفرت از انسانها

·    هيچ كاري براي نفس كار نيست. از هر عمل بايد نتيجه اي عايد گردد. چون اين نتيجه بايد عايد مردم گردد.

·          تفاوت اساسي انسان با جاندار در «هوشمندي» نيست بلكه در «اخلاق» است.

·    وقتي همه چيز از دريچه نفع سنجيده شود، خود به خود «زور» بر جهان حاكم مي گردد. فرق نيرو با زور آن است كه زور كور است و خود را محق مي داند كه در هر خطي خواست به جلو رود، ولي به نيرو جهت انساني داده مي شود.

·    حصر آزادي اگر فرض كنيم كه با حسن نيت برقرار شده باشد، نشانه تعارض ميان منافع فرد واجتماع است. ليكن يك جامعه ي متكامل يا رو به پيشرفت، بايد طوري پي ريزي گردد كه ريشه هاي اين تعارض رو به تحليل رود، و نه آنكه فرد و جمع را دو هماورد آشتي ناپذبر قرار دهد.

·          آنچه را كه ديگر از جانب مردم قابل پذيرش نيست، نبايد در تحميلش پافشاري كرد

·          مبتكرضميرنيمه آگاه انسانها، پي ير ژانه(1859-1947)بود

·          تجويز اجتماعي

·          مردم چين را بيشتر احترام به سنت اداره كرده است تا شمشير

·    كشور چين تا سال 1750 به تنهايي بيشتر از تمام دنيا اثر نوشته اي ايجاد كرده است كه اكثرا  جنبه اخلاقي و فلسفي داشته است.

·    پايداري در برابر توده ي سازمان يافته فقط از سوي كسي مؤثر مي افتد كه او نيز در فرديت خود همچون خود توده سازمان يابد.

·          بردگي و شورش، هر دو جدا نشدني و لازم و ملزوم يكديگرند.

·          آسيب رواني بدتر از هر تعرض ديگر بر يك كشور بشمار مي رود

·          افراط در جبران در روانشناسي آدلر نوعي بيماري است

·          برخي پديده ها به وصول به نوعي تكامل نياز دارد

·    آموزشگاههاي لانكاستري (طرزتعليمي كه شاگردان با سرپرستي معلم بيكديگر درس مي دهند) از سال 1863 در انگليس رايج شد

 

ماخوذ از فیشهای تحقیقاتی " احمد یغما "

138۴

                                                      

برای خروج از این قسمت کلیک کنید

 



[1] كارنامه سفر چين.محمد علي اسلامي ندوشن.مؤسسه انتشارات امير كبير .چ اول ص 405

[2] كارنامه سفر چين.محمد علي اسلامي ندوشن.مؤسسه انتشارات امير كبير .چ اول ص 406

[3] همان منبع ص 129

[4] همان منبع . ص 118

[5] همان منبع . ص 118

[6] گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381  ص56

[7]گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381  ص55 - 56

[8] گريز از آزادي . اريك فروم. ترجمه عزت الله فولاوند. انتشارات مرواريد. چ نهم 1381  ص82

[9] بزرگان چه گفته اند. مؤلف حبيب الله شاملويي . انتشارات اميد فردا ص 129

[10] روان شناسي استعمار. مانوني. محمد امين كاردان. انتشارات خوارزمي چ اول شهريور 53

[11] فرهنگ و دين. ويراستة ميرچا الياده. هيئت مترجمان زير نظر بهاالدين خرمشاهي. طرح نو. چ اول 1374 ص533 نوشته جوزف ل.بلو