غلات شیعه: خطابیه، نصیریه یا انصاریه، دروزیان، و حروفیه، اشعری، اهل حق یا علی اللهی ها                                                               کلیک برای صفحه اول

   غلات شیعه:

           غلات از ریشه "غلا" که به معنی از حد بیرون شدن "مبالغه و غلو" است. وجه مشترک غلات عبارت بود از قائل شدن الوهیت برای علی (ع) و اولاد وی یعنی علویان، فرقه های مزبور به اشکال و انحاء مختلف ، فکر "حلول" و "تناسخ" یا انتقال متواتر ارواح به اجسام مختلفه را قائل بوده و بسط می دادند.علی اصغر حکمت در کتاب "تاریخ ادیان" غلات را چنین تعریف میکنند "بعضی از ایشان تا جائی در حق آنحضرت (علی) مبالغه و غلو کرده اند که مقام او را بدرجه الوهیت بالا برده و وجودش را مستحق پرستش میشمارند و با شاربها و سبلت های آویخته که شعار ایشان است. به معتقدات و اصول خود سرگرم اند" (ص93 سرسپردگان)

 

            مذاهب و متکلمان سه گونه الوهیت به انسان های خاص قائل بودند:

1- ظهور: معادل لاتینی manifestatio به معنی انعکاس خداوند و نیروی الهی در آدمی.

2- اتحاد: وجود مبدا آدمیت و الوهیت در آن واحد در یک روح.

3- حلول: نفوذ خداوندی در آدمی که در این صورت طبیعت آدمی ، به شکل طبیعت الهی در می آید.

            اتحاد و حلول از معتقدات خاص فرق غلات شیعه است که همه علمای سنی و شیعه امامیه و صوفیان معتدل این اعتقادات را دور از اسلام و مسلمانی می دانند اما در مورد ظهور آراء مختلف است.

فرقه هایی مانند: دروزیان، نصیریان، حروفیان و علی اللهیان ... از غلات شیعه محسوب می شوند.

 

خطابیه: یکی از نزدیکان متعصب و جدی امام صادق (ع) بنام ابوالخطاب محمدالاسدی در پرستش شخصیت امام به جایی رسید که به وی مقام الوهیت قائل شد و شایع کرد امام تجسم آفریدگار است. امام وی را از خود راند اما ابوالخطاب فرقه ویژه "غلات" شیعه را که خطابیه نام داشت تاسیس کرد. و اینبار خود را مظهر خداوند معرفی کرد به گفته وی حضرت محمد (ص) صفت و شایستگی پیامبری خویش را به علی (ع) داده و همینطور امام جعفرصادق شایستگی خود را به ابوالخطاب تفویض کرده است. وی منکر وراثت علویان در امامت بود. این فرد با یارانش علیه لشکریان امیر کوفه وارد نبرد شد و بعد از دستگیری به وضع فجیعی کشته گشت، جنازه اش را سوزاندند و سرش را به بغداد فرستادند.(139یا 143 ه) بعدا تعداد پیروان وی در عراق و ایران و یمن به بیش از صدهزار نفر بالغ گردید.          

دروزیان:

            مرموزترین فرقه های شیعی فرقه "دروزها" می باشد دروزیان پیروان «شیخ محمدبن اسمعیل الدرزی یا دروزی » (یکی از همراهان خلیفه الحاکم فاطمی) بوده اند که در ربع اول قرن یازدهم میلادی / قرن پنجم هجری از اسماعیلیه منشعب شدند علت آن این بود که این فرقه خلیفه الحاکم (خلیفه ششم «فاطمی»)را به ناهنجارترین صورتی خدا می شمردند (یعنی حلول) و عقل کل و نفس کل را صدورات "حاکم خدا" می شمردند. این فرقه در مصر پا به عرصه وجود نهاد. و کانون اصلی این فرقه لبنان بود و در ایران نفوذ قابل ملاحظه ای نداشتند. بعدها در لبنان نیز محدود گردیدند.

مختصری از چگونگی پیدایش این فرقه:

            الحاکم تمام مذاهب را در قاهره منسوخ نمود و فقط مذهبی را مجاز دانست که به مقام الوهیت او اعتراف داشته باشد. الدرزی مسلک خود را چنین خلاصه میکند: روح آدم در کالبد علی بن ابی طالب و همینطور در کالبد اعقابش تا الحاکم تجلی نموده بنابر این الحاکم حصه ای از جوهر الوهیت دارد و او قادر مطلق و عالم به جمیع اسرار است. از مغیبات خبر می دهد و عالمیان باید از وی اطاعت کنند. تبلیغات الدرزی در سوریه مؤثرتر واقع گردید بعد از مرگ وی الحاکم «حمزه بن احمد» که ایرانی الاصل بود را به سوریه فرستاد وی بیشتر موفق شد. برخی ها او را مؤسس حقیقی مذهب می دانند و هر سال یادبود سال مرگ او را بپا می کنند. الحاکم به سال 1028 میلادی به دست خواهرش مقتول گردید. حمزه اطلاعیه داد که وی غائب شده و بزودی ظهور خواهد کرد.

دروزها به تناسخ اعتقاد دارند ولی در نظر آنها تعداد ارواح تغییر ناپذیر است. در عالم خلقت جدیدی روی نداده بلکه همیشه یک روح است که از قرون سالفه در کالبدهای پی در پی حلول می کند.

دروزها از آداب و مقررات اسلامی به روزه رمضان و نمازهای پنجگانه شبانه روز و زیارت کعبه اعتقاد دارند از جمله کتب مقدسه آنها قرآن و انجیل می باشد اما قرآن و انجیلی که به کلی تغییر شکل داده اند و جز متونی را که بتوان به سود مسلک آنها تفسیر نمود شامل نیست.

دروزها رژیم طبقاتی را قبول دارند . در بالای حرم «دانایان» قرار دارند که اسرار مذهب در سینه آنها جای دارد. تعدادشان محدود و مقامشان به ارث منتقل می گردد. در طبقه پائین تر «پاکان» جای دارند و اینان کسانی هستند که هیچ اعتنایی به مال و منال جهان و به لذت ماده ندارند. اینها مانند پارسایان عیسوی عمری به ریاضت و فداکاری می گذرانند. تنها دانایان و پاکان به اسرار دین واقفند و نباید آنرا به هیچ کس ابراز نمایند. بعد از آنها طبقه "نیمه دانایان" قرار دارد که پاره ای از اعمال مذهبی را بجای می آورند و به ذکر ادعیه و اوراد می پردازند. تعداد آنها تا اندازه ای زیاد است. در پائین حرم «نادانان» هستند که دستورهای مافوقهای خود را کورکورانه اطاعت می کنند و در معابد تا فاصله معینی از حرم می ایستند. مجموع پیروان این فرقه قبل از سال 1980به دویست هزار نفر میرسید. اما معتقدند دنیا روزی از آن آنها خواهد شد. و این زمانیست که الحاکم ظهور نماید ابلیس مغلوب شده و همه ادیان در برابر خلیفه فاطمی سرفرود خواهند آورد، آنگاه عدالت و زیبایی بر جهان حکمفرما خواهد شد.

            گابریل دانگیری در کتاب شهسوار اسلام ص 161 میگوید: "دروزها" مردمی بلند همت و جوانمرد هستند و زندگانی خانوادگی آنها مقرون به دیانت و شرافت است و مسلما آنها یکی از پاکترین و شریفترین عناصر «سوریه» و «لبنان» به شمار میروند.

نصیریه یا انصاریه:

            این فرقه که ریشه ای «سوریه» و «کلدانی» دارد منصوب به ابن نصیر «نصیربن نمری» بوده و در نیمه دوم قرن یازدهم میلادی (پنجم هجری) از شیعه امامیه منشعب شده بعدها در شمال غربی سوریه متمکن گشتند . تعالیم این فرقه عبارت بود از التقاط عناصر شیعه و مسیحیت و معتقدات مردم زمان پیش از اسلام. به عقیده این فرقه خداوند احدی است از سه لا یتجزی به اسامی "معنی" و "اسم" و "باب" این تثلیث به نوبت در وجود انبیاء مجسم و متجلی گشته، آخرین تجسم با پایه گذاری اسلام مصادف شدو آن احد سه گانه لایتجزی در وجود علی (ع) و محمد(ص) و سلمان پارسی تجسم یافت، بدین سبب تثلیث مزبور با ترکیب حروف "عمس" معرفی می شود که "ع، م، س) حروف اول اسامی ایشان است .

            به زعم پیروان این فرقه "علی" آفریدگار جهان است و خورشید در برابر او سر تعظیم فرود می آورد. و از همین جهت است که "انصاریه" باید چهار دفعه در روز به خورشید سلام نمایند . از علی و محمد به وجود آمده که دنیا را پر از نور کرده و بعدا سلمان فارسی بوجود آمده که کرات پنجگانه را آفریده.

            در بین انصاریه دو طبقه متمایز وجود دارد. یکی «کالامیست ها» که ریشهای خود را بلند می کنند و از استعمال دخانیات و نوشابه های الکلی و پاره ای سبزیجات می پرهیزند و بعلاوه آنچه به قرمزی نزدیک است از تن پوش خود دور می کنند و دیگری «گلازیست ها» که هم دخانیات استعمال می کنند و هم نوشابه می نوشند و زن های خود را بین هم مبادله می کنند. با این همه هر دو فرقه از خوردن ماهی و مارماهی و کبک ممنوع هستند. 

            این فرقه به تناسخ اعتقاد دارند ولی معتقدند بعد از اینکه روح در کالبد یک انسان حلول نمود ممکن است بعدا در یک گیاه یا یک حیوان نیز حلول نماید. و به دو دسته تقسیم می گردند: یکی "عامه" و دیگری برگزیدگان  یا "خاصه"، "خاصه" ازخود کتب مقدسی دارند و مضمون آنها را تاویل می کنند و برای عامه فاش نمی سازند. مراسم مذهبی را امامان این فرقه در شبانگاه در بلندیها و مقابر اولیاءالله که "قبه" نامیده می شود برگزار می کنند. در این مذهب ماخوذاتی از مسیحیان بچشم می خورد مانند بزرگداشت حضرت عیسی بعنوان مظهر خداوند. و بزرگداشت حواریون مسیح و عده ای از اولیاء الله و شهیدان مسیحی و اعیاد تولد مسیح ، عید فصح، لیترجیا و تعمید ...

            کلا انصاریه عده ای از کسانی را که باعث افتخار مسیحیت هستند در شمار مقدسات خود درآورده اند و اعیاد قربان و غدیر و نوروز و نیمه شعبان و فطر را در ردیف اعیاد نوئل و "اپی فانی" و نزول روح مقدس و "سن ژان" و "سنت بارب" و مرگ "مریم مجدلیه" جشن میگیرند.

انصاریه تا سال 1980 تعدادشان بر دویست هزار نفر بالغ می شد. و در ناحیه "لاذقیه" و "انطاکیه" سکنی دارند.

حروفیه:

            این فرقه در فاصله قرنهای چهاردهم و پانزدهم میلادی توسط شیخ فضل الله استرآبادی (متولد 740 هجری) اهل تبریز تشکیل شد این فرد نامش عبدالرحمن و کنیه اش ابوافضل، ملقب به شهاب الدین بود و به سید فضل الله حلال خور اشتهار داشت. وی در اوان جوانی از تبریز خارج شده و در استر آباد اقامت می کرد. شاگرد سید بیضاوی شاعر بود که در سال 788/789 هجری به تبلیغ "وحی جدید" خویش پرداخت،. و جنبش حروفیه یا نهضت حروفیان در دهه اول قرن 15 میلادی (نهم ه) پهنه عظیمی را از خراسان تا ترکیه عثمانی فرا گرفت. پسر تیمور "میرانشاه" والد امیر تیمور گورگان وی را در پنجشنبه ششم ذیقعده 796 در شیروان بدست خود کشت، از تالیفات فضل می شود "کتاب مقدس حروفیه جاویدان کبیر (که به تفسیر و توضیح آیات قرآن بر اساس عقاید حروفیه پرداخته است)- محرم نامه - عشق نامه - هدایت نامه"  یا نوم نامه ، عرش نامه (مثنوی هزاربیتی دیوان فضل که در موزه بریتانیا نگهداری می شود)، محبت نامه را نام برد.

             علاوه بر این کتب، فضل اشعاری را نیز با تخلص "نعیمی" سروده است.

            فضل الله استرآبادی پسر قاضی القضات استرآباد بود که در اوان کودکی پدرش را از دست دادوی تحت تاثیر یکی از ابیات مولوی به عرفان روی آوردو شب زنده داری کرد و در سن 19-18 سالگی جامه خود را با یکی از چوپان هایش عوض نمود و با پای پیاده به اصفهان رفت و از آنجا به سوی کعبه ادامه مسیر داد و بعد از برگشت به مشهد رفت و دوباره به حج رفت و برگشت و به سبب تعبیر خواب مریدانی را گرد خود جمع کرد و در مسجد طوقچی اصفهان مطرح گردید. فضل کلاه دوزی می کرد و امرار معاش می نمود. وی هیچ ارادتی به مال و منال دنیا نداشت و در تورات و انجیل و زبور و نهج البلاغه مطالهات زیادی داشت. وقتی به چهل سالگی رسید مریدان زیادی دور وی را گرفته بودند که ایشان ادعا نمود که حق بر او متجلی شده و اسرار و رموز و حقایق و مقامات پیامبران در نظرش کاملا عیان گردیده و اسرار حروف مقطعه قرآن نیزبر وی آشکار شده است.

ظهور دعوت فضل الله:

            از طرف اعضای این فرقه، سال 788 و یا 785 به عنوان تاریخ "نزول این فکر بر ضمیر منیر حضرت فضل الله"  قلمداد می شود.

            ادعای فضل بعد از نزول این فکر چنان بلند پروازانه گشت که تیمورلنگ را نیز به دیانت خویش فرا خواند. لذا تیمور فرزندش میرانشاه را که حاکم نواحی غرب ایران بود به دستگیری و قتل او فرمان داد. وی در باکو دستگیر شد، مجلسی از علما و فقها در سمرقند تشکیل شد و حکم اعدام فضل صادر گردید. سپس او را که در قلعه النجق شیروان زندانی بود اعدام کردند(796) و بدین شکل فضل الله استرآبادی در 56 سالگی از این جهان رخت بربست.

            شاگرد وی علی الاعلی (متوفی 822 هجری) در ترکیه عثمانی پایه تبلیغات حروفی را بنا نهاد، عمادالدین نسیمی شاعر معروف و داماد فضل الله اهل تبریز از مبلغین این فرقه در سال 820 هجری در حلب کشته شد (زنده زنده پوست بدن وی را کندند بدون اینکه آه و ناله ای از او بیرون آید) از دیگر شعرا می شود تمنائی ، ندیمی، گلشنی، گل بابا، کلیمی، عرشی، محیطی، رفیعی و یا شاعر ایرانی سید قاسم "انوار"  را به این فرقه نسبت داد.

            این فرقه به 11 امام شیعه معتقدند اما نسبت به امام دوازدهم تحلیلی غیر از نظر شیعه امامیه را دارند اما به ظهورش معتقد هستند.

جنبش حروفیه در ایران از بین رفت ولی در ترکیه علیرغم فشارهای سلطان محمد دوم (886 ه) رشد کرده  و توانستند در بین سران فرقه درویشان بکتاشی نفوذ کنند.

اندیشه های حروفیه

    پیشتر گفتیم که فضل ادعا کرد که معانی باطنی و حقیقی حروف و کلمات قرآن بر او ظاهر شده و الوهیت سومین و آخرین مرحله داستان نجات و هدایت بشر بعد از نبوت و ولایت که پیوسته تجدید و تکریر می یابد ، با ظهور او آغاز گشته است.

            پیروان فضل او را خدا دانسته و آثارش را الهی شمردند.

            تعالیم فضل در دو محور ذیل خلاصه می شود. 1- خداوند یکبار خود را در طلعت آدم که بصورت و مثال خودش آفریده شده بود ظاهر ساخت، پس آدم در این بساط عنصر مرکزی است. 2- خدا در کلام خویش که خلاق است یعنی قرآن، و در اسماء موجودات پدیدار گشته است. این ظهور دوم عبارتست از: الف) اصوات   ب) حروف

            به عقیده وی نام چیزها همان خود آن چیزها هستند (نه برابر یا مساوی بلکه عین آن چیز) نام و نامیده یکی است، اسماء عین مسمی است. و از این گفته نتیجه میگرفت که کلمه الله علت وجودی جمیع اشیاء است، که خداوند به هر چیزی نامی داد و نام چیزها را به آدم آموخت ، 14 حروف مقطعه قران نسبت به دیگر حروف برتری دارند چون منشا کلام و اسماء و حروف خداست پس آنچه گفتار یا سخن است اصلی خدایی دارد.

            فضل در کتاب جاودان نامه چنین استدلال می کند که "مسیح در آغاز انجیل می گوید اول چیزی که از آسمان نازل شد "کلمه" بود و من "کلمه" هستم ... در انجیل آمده است کلمه الله که همان مسیح باشد، در بدن مریم باکره فرود آمد و گوشتمند شد یعنی بدون پدر صورت آدم را گرفت"

            فضل تسریح می کرد که "...انسان بعنوان پسر آدم نه تنها به صورت خدا آفریده شده و وجودی خدایی است، انسان نه تنها مظهر تام کلمات الهی است ، بلکه علاوه بر اینها خداوند اراده نموده که 28 (و به طریق اول 32) حرف نا مرئی و غیر مادی موجود در ذات خویش را در او تعین بخشد و هویدا سازد." لذا میگفت: "بر چهره آدم و هر انسانی این 28 [(کلمه محمدی)] یا 32[(کلمه آدمیه)] حروف و سوره فاتحه و تمام قرآن نگاشته شده است." برخی از حروفیان نیز می گفتند: ذات خداوند عبارتست از 32 حرف ملفوظ و صفات خدا همین 32 کلمه (حرف) است[1] مصوت و مکتوب اما فضل الله در کتاب عشق نامه الهی گفته است این حروف از ابتداء تا انتها یک به یک صفات خدای قهارند که غیر مرئی هستند اما ذات خدا این 32 حرف نیستند. همچنین گفته است اگر چه کلمه از لحاظ زمانی تقدم بر اشیاء نداشته است اما از نظر ذاتی تقدم دارد[2].

            بر اساس اعتقادات حروفیه، خداوند به اراده خود نشانه هایی از چهره خویش را بر چهره آدمی نهاده است "نماز و زکات و حج و جهاد و پرستش و طواف کعبه ، مجموع از برای آن است که ره به کتابت وجه الهی که وجه آدم و حوا و غلمان و حور است برند خواه زاهد و عابد و عالم"

            از نظر فضل  مظهِر و مظهَر هر دو یکی است لذا انسان هم عرش خدا ست و هم خود خداست.

            از نظر حروفیه کل در جزء مختفی است و کافر نابینا ، شیخ ابوالحسن علی الاعلی میگوید: کل ببین در جزء چون گنجیده است  گرچه کوری روشنی کی دیده است؟

            فضل می گفت "ذالک فضل الله " که در قرآن است من هستم

            در مورد بهشت و جهنم می گفتند بهشت عبارتست از علم است و جهنم عبارتست از جهل

            حروفیان قرآن را کتاب صامت و انسان را کتاب گویای خداوند میدانند و می گویند که بجای قرآن باید چهره آدمی را خواند.

            در دیدگاه این فرقه وحی اوج شناخت انسان بر ناموس طبیعت است که توسط "ناموس اکبر" طبیعت (جبرئیل) به انسانهای برگزیده خداوند نازل می گردد.

            این فرقه به ظهور فضل در چهره حضرت عیسی معتقدند.

نسیمی:

            نسیمی در سال 748 در شهر تبریز دیده به جهان گشود و در 820 عاشقانه از دنیا رفت ، نام او علی و لقب او "نسیم الدین" و تخلص شعری وی "نسیمی" است البته لقب آخر وی "عماد الدین" و در عرفات العاشقین لقب او "جلال الدین" ذکر شده است

نسیمی به معارف اسلامی و علوم ریاضیات ، علوم طبیعی، منطق و ستاره شناسی آشنایی کامل داشت. وی در شیروان با فضل آشنا شد و داماد او گشت نسیمی جانشین فضل و یکی دیگر از بزرگان حروفی و قهرمان این فرقه محسوب می شود، وی اهمیت زیادی به نقطه قائل بود و می گفت نقطه از قلم نزول می کند و شباهت به نطفه دارد... نقطه بمنزله جنین همه هستی است . و من مدعی تجسم  از آن هستم.

            "نقطه زیر "ب" (بسم الله) محتوی همه حقایق زمین و آسمانها و کتب مقدس است. و من که علی هستم آن نقطه ام (حروفیها معتقدند که قرآن خلاصه شده است در سوره فاتحه و سوره فاتحه خلاصه شده است در بسم الله و بسم الله خلاصه شده است در نقطه ی "ب")

زندگی و اشعار نسیمی                           

            نسیمی 24 سال بعد از فضل با فتوای شیخ شهاب الدین ابن هلال مبنی بر زندیق بودن، به قتل رسید. که در آن هنگام 50 ساله بود. البته علمای آن زمان فتوای شیخ را قبول نکردند. لذا قاضی مالکی اعدام وی را به حکم و فرمان سلطان مؤید معطوف نموده و دستور داد تا پوست بدن او را زنده زنده گرفتند و جنازه اش هفت روز در شهر حلب به تماشای عموم گذاشته شد. آرامگاه وی در حلب کوچه نسیمی است. نسیمی اهل تبریز بود اما برخیها وی را از نسیم بغداد و بعضی ها از داراب شیراز و حتی برخی وی را به منطقه شیروان نسبت می دهند اما تحقیقات حقیر نشان می دهد که وی قریب به یقین اهل تبریز بوده است. آخرین زمان زندگی وی شهر حلب بود، البته برخیها میگویند در شیراز کشته شد که نمی تواند صحت داشته باشد. بعداز قتل نسیمی حروفیه نام بکتاشیه و کاکائیه برخود نهادند[3]

گزیده هایی از اشعار نسیمی

حروف ما ابجد عشق است چه داند نحوی  -  منطق الطیر "ابوالفضل" زبان دگر است

خدا را در اشیاء طلب روز و شب  -   طلب کرده جز عین دانا نبود

آقای ابوذر ورداسبی از این بیت چنین نتیجه می گیرد که نسیمی با نفی هرگونه مراجعه به خدا (بعنوان علت نخستین اشیاء) کوشیده است که جهان را براساس خود این جهان تفسیر نماید.

تقلید روان از ره توحید بعیدند  -  زآنست که هرگز به حقیقت نرسیدند

ره در حرم کعبه مقصود نبردند  -  هرچند در این بادیه هر سوی دویدند

در گفت و شنیدند طلبکار همه عمر  -  این طرفه که همواره دراین گفت و شنیدند

آن شاهد گلچهره زرخ پرده برانداخت  -  این کور دلان رنگی از آن چهره ندیدند

بعد از چند بیت

این راه بکوشش نتوان یافت نسیمی  -  از جذبه کرا تا بسوی خویش کشیدند

حروفیان تناقض عمیقی با منصور حلاج داشتند و نسیمی علی رغم احترامی که به حلاج قائل بود چنین می نویسد:

سر انالحق از ما چون گشت آشکارا  -  منصور مست را گو ما را بدار بر کش

یا می گوید:

اناالحق از من عاشق اگر ظاهر شود روزی  -  مرا عارف بسوزاند کشد منصور بر دارم

جای دیگر می گوید:

گر اناالحق های ما را بشنود منصور مست  -  هم به خون ما دهد فتوا و هم دار آورد

خلاصه مطلب اینکه نسیمی خدا شناسی را در خودشناسی می دید

بیرون ز وجود خود خدا را   -  زنهار مجوی اگر خدایی

در عالم توحید چه پستی و چه بالا  -  در راه حقیقت چه مسلمان و چه ترسا

در آن زمان که ریا کاری در بین مسلمانان به ویژه ایرانیان به حد اعلای خود رسیده بود و خیلی از فرقه ها از این مسئله خود را منزه می کردند. نسیمی زیبا می گوید:

از ریا پاک شو ای زاهد آلوده لباس  -  شبهه و وسوسه را زهد و رع نام مکن

دوره سجاده و تسبیح گذشت ای زاهد  -  این یکی دانه مساز و آن دگری دام مکن

همسر نسیمی هم شاعر بود وقتی در تبریز در عهد جهانشاه پانصد نفر از حروفیان را زنده زنده در آتش سوزاندند وی این رباعی را گفت که شاید برای همه آشنا باشد اما دهخدا نیز این رباعی را به دختر فضل نسبت می دهد[4]. که اصل رباعی چنین است:

در مطبخ عشق جز نکو را نکشند  -  لاغر صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز  -  مردار بود هر آنچه او را نکشند

            در خصوص این فرقه آقای دکتر رضا توفیقی سه سال تحقیق نموده و کتاب مناسبی را تحت عنوان حروفیه نوشته اند البته علی میرفطروس نیز کتاب جنبش حروفیه  را در این خصوص نوشته که چون ایشان گرایش ماتریالیستی دارد تحلیلهای آن مکتب را خمیر مایه خود قرار داده است. هرچند اغلب مطالب وی انعکاس مطالب سید جواد صدر بلاغی است. آقای ابوذر ورداسبی هم کتاب نمدپوشان[5] را در این خصوص به رشته تحریر درآورده است. اما از نظر دکتر توفیقی مذهب حروفی مذهبی التقاطی و معجونی از عقاید نو افلاطونی ، مرموزات مذهب یهود، تشیع و تصوف ، تثلیث مسیحیان، عقیده فلسفی یک عنصری که از لحاظ منشا از مذهب دروزیان سرچشمه می گیرد. به اعتقاد ایشان مذهب حروفی جز کاریکاتوری از مذاهب بزرگ نیست.

بازی با اعداد حروفیه:

   حروفیان با روش و شیوه ای که داشتند می توانستند همه چیز را توصیف و تبیین کنند یعنی با بهانه ای می توانستند اعدادی را کم و زیاد و تقسم و ضرب کنند تاعدد دلخواه خود را برای تفسیر بدست آورند و تفسیر هم در اینصورت تفسیر دلخواهی بود که می خواستند از قران نتیجه بگیرند و بنام قرآن به مردم ابلاغ کنند (نیتشان مقدس بود اما عملشان قلب و دغل)[6] اگر لازم می شد که عدد یک از مجموع کم و زیاد شود مجاز بودند و می گفتند می شود یک را به عنوان "نقطه تحت الباء" کسر یا افزون کرد. هر گاه نوبت به استفاده از عدد 2 می رسید می گفتند عدد 2 بعنوان "حال و محل" در اینجا اضافه، کسر ، ضرب، یا تقصیم میشود . وبالاخره برای عدد 3 از نام "فضل" که سه حرفی است و برای عدد 4 از چهار عنصر .برای عدد 5 از حروف مقطعه "کهیعص" . برای عدد6 از جهات ششگانه برای اعداد 7 و 8 از خطوط چهره و برای عدد نه از نه فلک استفاده می کردند.

   اهل حق یا علی اللهی ها :

           مذهب یا مسلک اهل حق که سرودهای یارسان از آن پیروان این فرقه است. رشته های وابسته به مذهب تشیع است و مجموعه ای است از عقاید و آداب خاص مذهبی که با ذخایر معنوی ایران پیش از اسلام و افکار فرق غالی بعد از اسلام  (که در مناطق غرب ایران پراکنده بوده اند) در هم آمیخته است.[7]

           این فرقه در ایران و سرزمینهای همسایه آن و میان آذربایجانیان و ترکان و کردان و فارسی زبانان در قرن نهم هجری رواج یافت. این فرقه به چندین فرقه تقسیم می شود که در هر محل به نامی مسمی شده است، در ترکیه به نام قزلباش در آذربایجان بنام قره قویونلو و در ناحیهارومیه بنام "ابدالبئب" و در قزوین بنام "کاکاوند" و در مازندران بنام "خوجه وند" ... اشتهار یافته اند.

تفاوت این فرقه با فرقه نصیریه در این است که هر چند هر دو فرقه حضرت علی را خدا می دانند اما در کاینات شناسی و اصول عقاید و تشریفات مذهبی یکسان نیستند.

در خصوص توضیح فرقه اهل حق پست مخصوصی در همین وبلاگ وجود دارد که لطفا به آن مراجعه فرمائید.

 

اشعری:

           ابوالحسن علی بن اسمعیل الاشعری متولد در بصره به سال 261 و متوفی در بغداد به سال 330 هجری که از مؤسسان کلام در قرن چهارم محسوب می شود. وی معتقدبه ازلیت و غیر مخلوق بودن قرآن بود. از دیگر  اعتقادات بارز وی تفاوت قائل شدن بین مفاهیم "قضا" و "قدَر" بود. از نظر وی قضا همانا اراده خدا و علم و احاطه کامل او و رابطه لایزال او با اشیا بود اما قدر را منشا و پیدایش اشیاء با اراده خداوند معنی میکرد.

           از دیدگاه اشعری خداوند انسان را با افعال آینده وی و توانایی انجام دادن آنها آفریده است. این آفرینش اراده آفریدگار است ولی آدمی که واجد دراکه ی فردی آفریده شده می تواند اشیاو اعمال مربوط را کسب کند آدمی به سبب این اکتساب افعال و اراده ارتکاب آنها را از آن خود میداند و به خویشتن نسبت می دهد.

           پیروان این فرد را اشعری مذهب میگفتند اشعریها خدا را جسم نمی دانستند اما می گفتند هر کس باید دست و پا و چشم خدا یا جلوس خداوند را بر تخت قبول کند ولی در این مورد سؤال نکند. اشعریها در انجام گناه کبیره گناه کار را مرتد نمی دانستند گرایشی نیز به شافعی ها داشتند اما از ابن حنبل حمایت کردند.

           در زمان نخستین سلطان سلجوقی یعنی طغرل بیک اشعریان در ایران مرتد اعلام شدند.

محمدبن محمدطوسی غزالی، دنبال کننده کار اشعری و بزرگترین نماینده متکلمین بوده که عمری را در شک و تردید بسر برد.

 

ماخوذ از کتاب "گذری بر تاریخ فرق و ادیان" نوشته: احمد یغما

هر گونه بهره برداری از این مطالب با قید نام مولف و یا با لینک کامل بلامانع است

 

کلیک برای صفحه اول

 



[1]  حروفیه کلمه را با حرف خلط می کنند

[2] علم اعداد بحث از تاثیر عدد در اذکار و اعمال میکند و در علم «اوفاق» درباره طرز جدول بندیهائی از اسماء و اذکار که بعقیده آنها تاثیرات خاصی دارد بحث میشود و در علم حروف از آثار معنوی حروف (به عقیده آنها) بحث کرده و حروف ظلمانی و نورانی را شرح میدهند.(برداشت از مقدمه تفسیر المیزان نوشته علامه مرحوسید ممحمد طباطبایی)

 

[3]  برخی محققان بر این باورند که اعضای این فرقه جذب بکتاشیه و کاکائیه شدند و در آن لفافه فعالیت نمودند و بعضی از محققین معتقدند که اساس بکتاشیه و کاکائیه را حروفیها درست کردند. تا مورد آزار و اذیت حکمران امیریشبک (حاکم حلب) قرار نگیرند.

[4]  محمد علی تربیت: دانشمندان آذربایجان ص 387

[5]   به فرقه حروفیه بدلیل داشتن کلاه نمدی نمد پوشان نیز می گفتند

[6]  در این مورد مقاله مبسوطی دارم که اگر فرصت کنم از همین وبلاگ منتشر خواهم کرد. به همین قدر بسنده می کنم که وقتی ابن خلد، پایه حکومت را قلم و شمشیر بداند یعنی شمشیر به معنی نیروی جنگی و قلم به معنی دیوان آن. و فقیهان به این نتیجه برسند که "چون سلطان تیموری (سلطان اویس از سال 757 تا 776 هجری حکومت کرد)  واجد قدرت واقعی بر جامعه مسلمین است و همه حکومت او را قبول دارند و طبق قوانین شریعت عمل می کندبنابر این امام و خلیفه قانونی است" و تداوم این اندیشه که مسلمین با اعتماد به رهبران دینی خود ظلم را بر جامعه و خویش مشروع می دانستند!. چنین نهضتهایی به وجود می آیند. در این شرایط فضل یا باید ادعای پیامبری می کرد و حرفهای خود را به کرسی می نشاند (که خیلی ها چنین ادعا هایی را کردند هر چند که کارشان رونق نگرفت). یا باید کمی منصف می شد و  می گفت آیات قرآن معانی باطنی دارند که او می داند و مردم باید به آن معانی توجه کنند نه به گفته چند تن از روحانیون سرشناس درباری. و البته شکل سوم را ایشان و خیلی های دیگر نمی دانستند که حرکت انقلاب اسلامی با رهبریت آیت الله خمینی  به منصه ظهور گذاشت  و آن  طرح  ولایت فقیه بود که اینگونه میخواستند به عمر اسلام های مرتجعین و دنیا طلبان و کج اندیشان دینی حداقل در ایران پایان دهند. مثلا در قضیه بازی شطرنج علیرغم حدیثی که از اما م جعفرصادق نسبت به حرمت این بازی وجود دارد ایشان حسب اقتضای زمان آن را مباح دانستند (ابهام پیش آمده را در مقاله خود با توضیح مفصل رفع خواهم کرد)

[7]  دکتر محمد مکری. مقدمه شاهنامه حقیقت ص 3

                                                                             کلیک برای صفحه اول