مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم 

کارل مارکس در 5 ماه مه 1818 در تریر (trier) آلمان حوضه راین پروس متولد شد، پدرش وکیل دادگستری و یهودی بود که در 1824 به مذهب پروتستان درآمده بود. مارکس در سن 17 سالگی رشته حقوق را برای تحصیل برگزید اما بدلایلی که لزوم بحث آن نیست در دانشگاه برلین به فلسفه روی آورد و رساله دکترای خود را تحت عنوان «فرق فلسفه طبيعت دموكريت از فلسفه طبيعت  اپيكور»[1]در سال 1841 به تصویب رساند وی به روزنامه نگاری روی آورد و در سال 1842 سردبیر و مدیر مسئول روزنامه "راین" (راینیش گازت) شد. وی در 1843 در شهر کریتسناح با دوست دوران کودکیش "ژنی فن وستفالن" از یک خانواده بسیار مرفه که از زمان دانشجویی با وی نامزد کرده بود ازدواج نمود.  کارل مارکس پس از آشنائي با انگلس، در سال 1844 با الهام ازکمون پاریس و انقلاب صنعتی و تحولاتی که این انقلاب در اروپا گذاشته بود فلسفه «ماترياليست ديالكتيك» را بوجود  آورد. وی به همراه انگلس اعلامیه معروف به «مانیفست حزب کمونیست» را در سال 1848 ا به رشتهٔ تحریر در آورد و اساس فلسفه ديالكتيك ماترياليستي و ماترياليسم تاريخي را به مثابه ايدئولوژي انقلابي طبقه كارگر به جهان عرضه نمود. و با شعار «کارگران جهان متحد شوید!» درصدد ایجاد اتحاد میان کارگران بر علیه سلطهٔ سرمایه ‌داری برآمد. مارکس بخشی از اندیشهٔ خود را از فیلسوفان قرن چهار و پنج قبل از میلاد مانند هراقلیط و نیز از فیلسوف آلمانی یعنی هگل برداشت کرد و در واقع دیالکتیک (جدل) خودش را بر پایهٔ آنچه هگل پیش از او گفته بود برقرار نمود و ماتریالیسم دیالکتیک (مادی‌گرایی جدلی) را بنیان نهاد. مارکس به پیروی از اندیشه های فويرباخ (فيرباخ)، نظریه هگل را در باره "مطلق" و "ذهن" به مثابه یک حفیفت واقعی، رد کرد و به جای آن انسانها و شعور انسان را به عنوان درک ماتریالیستی تاریخ در کانون فلسفی خود قرار داد.

          مارکس جمع بندی کننده سه جریان فکری عمده قرن نوزدهم بود که عبارتند از : فلسفه کلاسیک آلمان، اقتصاد سیاسی کلاسیک انگلستان و سوسیالیسم فرانسه.

          مبارزه فکری مارکس در دوران خود بیشتر با ایده آلیسم – نظریه هیوم و کانت و با صور گوناگون ندانم گرایی (بجای agnosticisme) ، سنجش گرایی (بجای criticisme) و مثبت گرایی (بجای positivisme ) بکار گرفته شده بود. همچنین از افکار مهم وی میتوان جبر و اختیار را ذکر کرد: او می گفت: "جبر کور است تا زمانیکه آنرا درنیافته ایم. اختیار عبارتست از دریافتن جبر" (انگلس – آنتی دورینگ)     

مارکس به واقع یک «دترمینیسم» و «جبرگرا» بود و آن را دیالکتیک تاریخی یا جبر تاریخ باور می نمود.

          مارکس همراه انگلس اشکالاتی را به ماتریالیسم کهنه (لودویک فوئرباخ[2]) وارد می کردند که بدین قرار بود:

1-                 این ماتریالیسم بطور عمده مکانیکی است و پیشرفت تازه شیمی و زیست شناسی را به حساب نمی آورد (منظورشان تئوری الکتریکی ماده بود که باید به آن اضافه می شد)

2-                 این ماتریالیسم غیر تاریخی و غیر دیالکتیکی است چرا که نظریه تکامل را پیگیرانه و همه جانبه دنبال نمی کند.

3-                 اینها ماهیت انسان را مفهوم مجردی میدانند و به صورت مجموعه به آن نمی نگرند. لذا آنان اهمیت فعالیت عملی انقلابی را درک نمی کنند.

مارکس و انگلس دیالکتیک هگل را همه جانبه ترین و غنیترین و ژرفترین آموزش درباره تکامل میدانستند و آن را بزرگترین فلسفه کلاسیک آلمان مطرح می کردند. 

          بسیاری معتقدند که مارکس از لازم و عملی بودن سوسیالیسم سخن رانده و نه از حتمی بودن آن.که این اصلا درست نیست چرا که مارکس به دیالکتیک اعتقاد داشت. اما افرادی که بعد از وی مارکسیست شدند برخلاف نظر ایشان از لزوم مبارزه شدید و بی امان برای رسیدن به سوسیالیسم سخن راندند (لنینیسم). بغیر از مانیفیست که در مورد وظایف سیاسی پرولتاریا بحث شده است، از آثار دیگر مارکس می‌توان به کاپیتال (سرمایه) اشاره کرد که اساس اندیشهٔ مارکس را دربر می‌گیرد از دیگر آثار وی می توان به "فقر فلسفه"،(منتشره در 1847 بر علیه مکتب پرودون و در باره مبارزه اقتصادی و سازمانهای اقتصادی پرولتاریا) "سهمی در نقد اقتصاد سیاسی" «خانواده مقدس›،  «ايدئولوژيهاي المعان› ، تئوری و تاکتیک سوسیالیسم پرولتری ( بر علیه سوسیالیستهای به اصطلاح خرده بورژوائی) و نيز نوشتن تز درباره فويرباخ (فيرباخ)، به همراهي انگلس، اشاره كرد.

 مارکس در 14 مارس 1883 از جهان رخت بربست. و در گورستان هایگیت لندن کنار همسرش مدفون گشت.

 

مارکسیسم :

 مکتب مارکسیسم عنوان فلسفه موضوعه کارل مارکس واضع فرضیه کمونیسم جدید می باشد، و اصول آن را میتوان در سطور زیر خلاصه کرد:

1-     ماتریالیسم دیالکتیک : با ارکان : اصل تضاد – اصل حرکت – اصل جهش – اصل تاثیر متقابل (ماتریالیسم به خودی خود یک روش یا متد است اما ماتریالیسم دیالکتیک یک بینش است .)

2- کمونیسم  : اصول اقتصاد کمونیسم عبارتست از: الف - الغاء مالکیت خصوصی   ب- کار بر حسب قدرت و توزیع برحسب نیاز -

3-     فرضیه اجتماعی (اصالت اجتماعی یا کولکتیویسم) مارکس مخالف اندیویدوالیسم یا اصالت فرد بود. مارکسیست می گوید: برقراری نظام اشاره و پیدایش زبان مرهون زندگی اجتماعی است پس انتقال از مرحله احساس به مرحله مفهوم عقلی را باید معلول عامل اجتماعی بدانیم.

4-     کشمکش طبقاتی ، در دیدگاه مارکس این کشمکش تجلی دیالکتیک مادی یا اقتصادی در تاریخ است، مارکس میگوید : بدون جنگ طبقاتی امید شورش و تحول و بهبود اوضاع غیر ممکن است و هر نوع انقلاب و شورش که متضمن جنگ طبقاتی نباشد توخالی خواهد بود.

5-     فرضیه تکامل تمدن  : مارکس میگوید : در سیر تکامل تمدن مراحلی پی در پی بوجود میاید که در هر یک سیستم خاص تولید و مبادله اجناس معمول است و روابط انسانی بر اساس این سیستم قرار گرفته است.

6-     سوسیالیسم جدید: مارکس طبق این فرضیه میگوید کاپیتالیسم خالق طبفه کارگر است (در نظر وی کاپیتالیسم به منزله تز و کارگر آنتی تز و سوسیالیسم در حکم سنتز است)[3] و ضبط و تصاحب اجناس تولیدی مازاد از طرف سرمایدار و اختیار تعییین قیمت مازاد اجناس در دست سرمایدار است، در واقع سرمایدار دزد این مبلغ مازاد بوده و این خاصیت کاپیتالیسم را به انجام دو امر وادار می کند. الف) انحصار ب) تولید بمقدار زیاد.  اصول اقتصاد سوسیالیسم: 1- الغاء مالکیتهای فردی کلان 2- طرح جدیدقانون کار و دستمزد 3- تشکیل حکومت کارگری

7-     انقلاب پرولتاریا: مارکس عقیده دارد که بیداری و فشار توده های متشکل برای بالا بردن سطح زندگی افراد ملت و بهبودی و ضع ایشان است . و هدف اول از انقلاب باید از بین بردن دو طبقه کاپیتالیسم و بورژوا (طبقه متوسط) باشد.

8-     جامعه بی طبقه (ایده آل مارکس) : بعقیده مارکس پس از انقلاب  پرولتاریا، دوره ای بوجود می آید بنام دیکتاتوری پرولتاریا که دوره فاصل بین کاپیتالیسم و ایده آل است . (دوره ایده آل دوره ایست که جامعه بی طبقه بوجود می آید و دیکتا توری پرولتاریا خود بخود از میان میرود.

9-     دموکراسی و لیبرالیسم: مارکس دموکراسی ولیبرالیسم و سودجوئی (یوتیلیتاریانیسم) را عقاید طبقه بورژوا میداند، آزادیهای عرفی مانند آزادیهای سیاسی ، عقیده، انتخاب مسکن و شغل و امثال آن را ناقص شمرده و آزادی حقیقی نمیداند. و بدان سبب که این آزادیها مسائل اقتصادی را در بر ندارند آنها را آزادی موهوم و خیالی میپندارد.

10- کاپیتالیسم و بورژوا: مارکس برانداختن سرمایه دار و طبقه متوسط را لازم می داند، زیرا سرمایدار را طفیلی و مفتخوارو بورژوا (طبقه متوسط) را آلت اجرای مقاصد سرمایدار میداند.

11- توزیع ثروت: مارکس میگوید توزیع ثروت باید طبق شرایط جامعه تعیین شود.

 

گریزی مختصر به یک بحث فلسفی:

 

        ماتریالیستها بر تقدم ماده بر شعور معتقدند و با اثبات ظاهری این مقوله نتیجه میگیرند که ماتریالیسم علمی است . با این هدف که معتقدند هر چیزی که علمی باشد درست است! . حال آنکه ما با ابزار بررسی های مقولات علمی که یکی از آنها آزمایش و تجربه است خیلی از طرح های علمی را نقض میکنیم. در فلسفه اسلامی اگر علت تام حاضر باشد هیچ فاصله زمانی بین علت و معلول وجود ندارد. لذا بین علت و معلول بحث از تقدم زمانی بی معنی است بلکه تقدم وجودی و ذاتی از واضحات  است. برای مثال قلمی که ما آن را در دست گرفته و مطلبی را بر روی کاغذ می نویسیم حرکت دست و قلم نسبت به یکدیگر هیچ تقدم زمانی ندارند بلکه تقدم ذاتی و وجودی در بین این دو برقرار است یعنی حرکت قلم و یا خطوط ظاهر شده معلول حرکت دست است. (البته مارکسیسم علت مادی را برای پیدایش معلول کافی می داند و علت فاعلی را لازمه آن نمی داند.)  

 از اشتباهات دیگر مارکسیستها این است که در ارزش گذاریها "عدم علم" را مساوی "علم به عدم" میدانند. (احمد یغما)

تذکر یک نکته اساسی:

     اصطلاحی که مارکس بکار می برد " پندار مادی تاریخ MATERIALIST CONCEPTOFHISTORY  و "دیالکتیکی" DIALECTICAL  است، مارکس هیچ وقت تعبیرات "ماتریالیسم تاریخی" و "ماتریالیسم دیالکتیک" را استعمال نمی کرد. بلکه این دو اصطلاح از انگلس بود، انگلس در پیوند با دیالکتیک هگلی و ماتریالیسم سده نوزدهم "ماتریالیسم دیالکتیک" را پایه نهاد که به اعتقاد برخی از مارکسیستها، مارکس با اینکار موافق نبود.[1] درواقع دیالکتیک بزرگترین دست آورد هگل بود که ایشان توانست مفهوم این واژه و مضمون آنرا به نحوی همه جانبه و ژرف، در زمینه های گوناگون پژوهش فلسفی خود بکار برد. البته مفهوم دیالکتیک قبل از هگل نیز، در اندیشه فلسفی یونانی هراکلیت، سقراط، افلاطون و ارسطو  یافت می شده است و بدینسان نمی توان هگل را نیز بنیانگذار واقعی دیالکتیک نامید. اما آنچه مسلم است دیالکتیک نزد هگل به غنی ترین شکل خود ظهور کرد. بطوریکه دیالکتیک هگل از سه پایه تز، آنتی تز و سنتز یا به عبارتی وضع، وضع مقابل، و وضع جامع ترکیب یافته و انگلس آنرا به ماتریالیسم پیوند زده و تلاش نموده آن را در مورد طبیعت و تغییرات آن به کار برد، کتاب معروف انگلس در این زمینه "دیالکتیک طبیعت" می باشد.



[1] برای اطلاع بیشتر میتوانید به منابع زیر مراجعه فرمایید: کتاب MARXS CONCEPT OF MAN  نوشته اریک فروم  فصل دوم چاپ اول 1961

دکتر فریدون آدمیت، فکر دموکراسی اجتماعی... ص 211

  

لنینیسم:

          اصول لنینیسم را میشود در سطور زیر خلاصه کرد.

1-     فرضیه جنگ امپریالیستی: که سبب ظهور آن را لزوم طبیعی از پرده برون افتادن اختلافات غایی دانسته و آن را بیک منازعه کاپیتالیست برای تقسیم غارتها معنی میکند، که در ان کارگران هیج ملتی منافع حیاتی ندارند.

2-     انقلاب: لنین دارای فکر انقلابی است وی زنده کننده قسمت انقلابی مارکسیسم است و بدین قسمت از فلسفه مارکس بیشتر اهمیت میدهد. او برای نهضت انقلابی دو رکن قائل است : الف) وحدت ایده آل بوسیله مارکسیسم  ب) وحدت ماتریال بوسیله سازمان انضباطی شدید حزبی.

3-     سوسیالیسم: بعقیده لنین سوسیالیسم باید از خارج حوزه پرولتاریا بوسیله بورژوا برای کارگر متعلق به اتحادیه های کارگران (تریدیونیونیست Trade.unisnist ) آورده شود.

4-     حزب و تاکتیک حزبی: لنین واضع تاکتیک حزبی کمونیسم به شرح زیراست:

الف) عده افراد حزب باید معدود و منحصر بیک دایره تنگ و محدود باشد.

ب) باید انضباط شدید بجهت حفظ اسرار حزبی در حزب برقرار باشد.

ج) فکر و عمل هر دو باید کنترل شود معهذا با انتقاد ملایم موافق است.

د) حزب، دیکتاتوری پرولتاریا بوجود آورده وآن را اداره می کند.

ه) معتقد است که غیر از کمونیسم نباید حزب دیگری وجود داشته باشد مگر در زندان.

5-     دیالکتیک: لنین دیالکتیک مارکس را تنها برای مطالعات تاریخی و اجتماعی مفید میداند.

6-     کولکتیویسم: لنین نیز یک کولکتیویسم بود و منافع فرد را فدای منافع جامعه میدانست .

7-     دترمنیسم اقتصادی: بعقیده لنین سیاست و هرنوع ایدئولوژی را سیستم اقتصادی باید معین کند و در مورد آن تصمیم بگیرد.

8-     توتالیتاریانیسم: لنین طرفدار حق دخالت حکومت در امور اقتصادی و تمرکز آن در دست حکومت و اداره اموال بدست دولت بوده است. ( در راستای رسیدن به لغو مالکیت خصوصی)

9-     توزیع اجناس:از نظر لنین اجناس مشخص شده در مراحل انقلاب باید متساویا تقسیم شود ولی بعد از مراحل انقلاب هر کس باید بقدر توان خود کار کند و اجناس به افراد در حد ضرورت زندگی داده شود. (برای جلو گیری از انباشت مال که موجب بوجود آمدن مجدد طبقات اقتصادی میشود.)

10- مذهب: لنین مذاهب را تریاک مردم و وسیله تخدیر اعصاب و روان آنها میداند.

 

   لنين برای جهانی شدن سوسیالیسم فکر میکرد و امپریالیزم را مانع بزرگ آن برمی شمرد، وی در گزارش به دومين كنگره سازمانهاي كمونيستي خلقهاي خاور- 1919چنین نوشت: انقلاب سوسياليستي تنها و عمدتا يك مبارزه پرولتارياي انقلابي هر كشور عليه بورژوازي خودي نخواهد بود. (نه) انقلاب سوسياليستي عبارت خواهد بود از مبارزه همه مستعمرات و همه كشورهاي تحت ستم  امپرياليسم و همه كشورهاي وابسته عليه امپرياليسم جهاني"

 تروتسکیسم     

          وانیل تروتسکی معتقد به جهانی بودن فلسفه انقلاب بود. در زمان استالین که شرایط جنگ جهانی موجب شده بود استالین به فعالیت در محدوده روسیه قناعت کند به مخالفت تئوریک با وی برخاست و استالین ایشان را تبعید نمود.

استالینیسم:

          بعد از لنین " ژزف جوکاشیراستالین" (جوزف ویسارینویچ یُگاشویلی) روی کار آمد و فلسفه لنین را تفسیر نموده و در آن تغییراتی را وارد کرد که به استالینیسم معروف شد. خلاصه اصول استالینیسم عبارتست از:

1-     فرضیه انقلاب و فن انقلاب

2-     فرضیه مرحله امپریالیسم کاپیتالیسم

3-     تضاد بین سیستم های کاپیتالیست و سوسیالیست

4-     فرضیه تغییر کیفی ناگهانی

5-     فرضیه تحول

6-     فرضیه نسبت

7-     فرضیه تضاد و کشمکش ماتریالیسم

8-     تقلا و کشمکش طبقاتی

9-     استراتژی جهانی که شوروی، مدار و محور آنست

10- سازش و اصلاحات

11- فرضیه عقب نشینی بموقع وبدست آوردن وقت و تجربه دشمن

 

خروشچف

          در ماه مارس 1964 خروشچف تصریح کرد که ما ناگزیریم تا فکر تساوی مطلق را در مزد را از میان ببریم و نیز ناگزیریم که بمنظور افزایش تولید از عامل نیروی فردی به جای تعاونیها استفاده کنیم 

 

     مائو تسه دون

       تئوري تقسيم سه جهان مائو:           

اين تئوري نخستين بار توسط مائو تسه دون در فوريه 1974 مطرح گرديد. از نظر مائو اين تئوري يك جمع بندي علمي از واقعيت عيني مبارزه طبقاتي و محصول سنتز تضادهاي اساسي جهان معاصر بوده است . و مائوئيستها نيز اين تز را تفكري بر اساس ماترياليسم ديالكتيك و تحليل مشخص از شرايط مشخص قلمداد  مي كردند. در اين تز:  دو ابر قدرت سوسيال امپرياليسم و امپيرياليسم امريكا عاملين اصلي جنگ و تجاوز به عنوان جهان اول – كشورهاي امپرياليستي اروپا و ژاپن بعنوان جهان دوم – و نيروهاي اصلي مبارزه عليه امپرياليسم يعني خلقهاي و ملل تحت ستم بعنوان جهان سوم شناخته مي شدند.

انورخوجه اولين فردي بود كه سه ماه بعد از درگذشت مائو يعني در  نوامبر سال 1976بر اين تئوري حمله كرد. وي در كتاب "امپرياليسم و انقلاب" نيز در اين مورد چنين ميگويد: " انديشه مائوتسه دون يك دكترين ضد ماركسيستي است كه شوينيسم دولت بزرگ را جانشين انترناسيوناليسم پرولتري نموده است"

 مخالفين اين تز آن را يك ابداع رويزيونيستي خوانده و در مقابل  تز "دو اردوگاه" رابيان ميكردند (اردوگاه سوسياليسم – اردوگاه سرمايداري) و به نوعي تضاد ميان نظام سوسياليستي و نظام سرمايه داري را عمده مي كردند.

مخالفين تز سه جهان دهها دلیل بر رد این نظریه داشتند که به نمونه ای از آن اشاره میکنیم ، از جمله اینکه میگفتند: اين تئوري  "معيارهاي طبقاتي را به دور افكنده است" نشريه حقيقت در شماره تيرماه 1357 خود چنین نوشت:

"برمبناي اين تئوري استراتژي انقلابي جنبش بين الملل كمونيستي كه بر پايه حركت و تحليل چهار تضاد اساسي[4] در جهان (...) تدوين يافته است ديگر حقانيت نداشته و عصر حاضر نيز ديگر عصر امپرياليسم و انقلابات پرولتري نيست بلكه بجاي اين تضادهاي اساسي تضادهاي ديگري از جمله تضاد ميان جهان اول و دوم و تضاد ميان جهان سوم و اول و بالاخره تضاد ميان دو ابر قدرت كه در حقيقت پديده اين تئوري فعلا تعيين كننده جهت و رشد و تكامل ساير تضادهاست نشسته است."

 

تحقیق و تدوین از:احمد یغما

کلیک برای صفحه اول

 مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم 
مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -

مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم 
مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -
مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم- تروتسکیسم -استالینیسم 

[1]تز دكتراي مارکس از نظر ماركسيستها  آلوده به افكار ايده آليستي بوده كه آن را ناشي از فورمه نشدن تفكر ديالكتيك ماترياليستي در ماركس (در آن زمان) مي دانستند

(1804-1872) فیلسوف ماتریالیست آلمانی  Feuerbach [2]

[3]انگلس دیالکتیک را از ذهن به خارج منتقل کرده و پیدایش پدیده های عینی را معلول تضاد دیالکتیک تز و آنتی تز معرفی کرد.

[4]1- تضاد ميان كشورهاي امپرياليستي و درون 2-تضاد ميان ملل تحت ستم و امپرياليسم 3- تضاد ميان اردوگاه امپرياليسم و اردوگاه سوسياليسم 4- تضاد دروني كشورهاي سرمايه داري