تبیین مبانی فلسفه

 

استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با لینک کامل و یا با قید آدرس و نام نویسنده مجاز میباشد

با استعانت از حكیم سخن بر زبان آفرین

نکته :  

    خیلی از فلاسفه اسلامی نظریه آئین اسلام را در توضیح کائنات و علت غائی حادثات و تشریح مفهوم فلسفی جهان هستی و راه و میزانی که این آئین در مسیر این تفکر و تفحص و آموزش ارائه داده، بیان کرده و مورد بحث قرار داده اند. اما عده ای از علمای دینی نیز معتقد بوده و هستند که  نتیجه ای که از این کاوش با برهان های پیچیده بدست می آید و نهایتا به ثبوت علت و مبدأ فوق طبیعت و واحد و رجوع موجودات و حادثات منتهی میشود. مشکلی را حل نمیکند ولازم است انرژی خود را صرف ترویج خداپرستی و توحیدگرائی و تبلیغ معاد و دریافت پاداش بر رفتارها کنیم که در تمام مکاتب توحیدی انبیاء عامل بنیادی برای انسان سازی و متحد کردن مردم و آزاد نمودن آنها از خدایان استبداد و استعمار تجاوزگران بوده و هست و روح آن، اعتقاد راسخ به این است که همه مخلوق مبدأ واحدند که تمامی طبیعت مملوک اوست و نسبتش به تمام آنها در حد برابری است و نتیجه آن از میان رفتن اختلافات، تفرقه ها، تجاوزات، تحریمها، امتیازات اعتباری و طبقاتی، نژادپرستی و فردگرائی و اطاعت از روش واحد همه انسانها برای حصول سعادت دنیوی و اخروی، جسمی و روحی است. و معتقدند این منظور فقط از راه تعمیم تربیت اخلاق اسلامی میسر است نه از راه ارسطوئی و بحثهای فلسفی. ولذا پای استدلالیان را در این طریق چوبین معرفی میکنند. اما مدافعین فلسفه اسلامی نیز این استدلال را کافی ندانسته و برای اصلاح یا دفع افکار طرفداران مکاتب فلسفی غیرالهی، پرداختن به فلسفه را لازم و واجب دانسته اند. و مباحث فلسفه را در قالب حکمت متعالیه بیان نمودند.

اما مباحث فلسفی اکثرا پیچیده و غیرقابل فهم برای عموم بوده و همین عامل موجب گریز عامه مردم از مطالعه کتب فلسفی بوده و هست لذا حقیرمناسب دیدم تا درک خودم را از مباحث فوق  تا حد امکان بشکل ساده بیان کنم و برای مشتاقان فلسفه و نسل جدید که حوصله پرداختن به مسائل غیر شفاف را ندارند تحریرنمایم مطالب این مجموعه شناخت مختصر از مبانی فلسفه را بشما خواهد داد که هدف بنده از بیان این مطالب رد یا قبول نظریه خاص ویا تحمیل نظرات شخصی نمی باشد و صرفا مطالب دیگران را که در فیشهای تحقیقاتی و ذهنم هست با اندک دخل و تصرف شخصی و توضیحات اضافی بیان میکنم.

پس با هم فلسفه را بی مقدمه و بدون پردازش به تاریخچه آن، از "شناخت" که شاخه مستقل و سنگ بنای اندیشه فلسفی و ضرورت اولیه برای جهانبینی و ایدئولوژی و یافتن مکتب است شروع میکنیم و مهم آنکه نمیتوان پلی بین این مراحل قائل شد.

بحث اول:

انسان دو نوع درک از محیط خارجی دارد که چون آن را کسب یا حاصل مینماید به این نوع ادارک "علم حصولی" میگویند یعنی علومی که برای انسان حاصل میشود یکی از این ادارک "تصور" است و دیگری "تصدیق" به عبارتی علم حصولی یا اداراکات بشری یا از نوع "تصور" است یا از نوع "تصدیق"

خوب قطعا در برابر واژه "علم حصولی" این سوال پیش آمد که علم چند نوع است ؟ باید گفت دو نوع ، که نوع دوم آن نیز "علم حضوری" است که از آن بعنوان علم انسان به نفس خود و به قوای خود و به صورتهای ذهنی تعبیر میشود و نیازی به آموزش و یادگیری ندارد.

حال بر میگردیم به تصور و میپرسیم

تصور چیست؟ درک ساده (بسیط و بدون حکم) انسان از هر چیزی را تصور میگویند. مانند تصور دریا، خورشید، زمین و امثال اینها

تصدیق چیست؟ تصدیق یعنی درک شیئی که همراه با نظر ذهنی ما راجع به آن باشد (ادارک مشتمل بر حکم ذهنی) مانند حکم ذهنی ما به اینکه منشا تمام انرژیها در روی زمین خورشید است.  یا کره ماه از خورشید نور کسب میکند. یا هنگامیکه آتش و حرارت را در ذهن می آوریم و با هم مقایسه میکنیم در می یابیم که حرارت برای آتش ثبوت دارد و از آن به اجسام دیگر سرایت میکند و طبعا معتقد میشویم و حکم می دهیم که آتش دارنده حرارت است. و نظیر اینها بنابر این تصدیق، فعلی از افعال ذهنی است که هنگام مقایسه بعضی از اشیاء و مفاهیمی که ذهن درک کرده؛ با بعضی دیگر، در ذهن پیدایش می یابد. (مانند تصمیم، اراده، خشم، محبت که چیزی موضوعی و خارجی نیست که ذهن ما صورت آنرا با یکی از حواس پنجگانه از خارج دریافت نماید )

فلسفه که همیشه مو را از ماست بیرون میکشد و هیچ ابهامی را پشت سر خود رها نمیکند این سوال را به چالش میکشد که : منشا اساسی پیدایش تصورات و تصدیقات در انسان چیست؟

بحث دوم:

منشاء حصول تصورات و تصدیقات در ذهن آدمی چیست؟

در این مورد چهار نظریه از طرف فلاسفه ابراز شده است

1-    نظریه استذکاری یا همان نظریه مُثُل افلاطونی که میگوید: تمام ادراکات آدمی بازشناسی و متذکر شدن به آن چیزهائی است که از پیش می دانسته و به علت تعلق به عالم طبیعت و ماده آنها را فراموش کرده است. این نظریه از طرف دیگر فلاسفه به ویژه فلاسفه اسلامی با استدلال، رد شده است.

2-    نظریه عقلی ، که تصورات را بر دو گونه تقسیم میکند: الف: احساسی، که با عمل حواس پنجگانه حاصل میشوند مثل تصور رنگها ، تصور شوری و شیرینی و یا سردی وگرمی و اصوات و مانند اینها. ب: فطری، که زائیده ذهن آدمی هستند و از طریق حواس ظاهری حاصل نشده اند مانند فکر خدا، نفس، امتداد و حرکت در باورها... این نظریه مربوط  به فلاسفه غرب مانند دکارت و کانت می باشد. که مورد قبول فلاسفه اسلامی و برخی دیگر از فلاسفه حسی نمیباشد. مثلا "ژان (جان) لاک" نظریه فوق را از طریق تحلیل ادراکات و ارجاع تمام آنها به حس و بیان کیفیت پیدایش آنها از راه حواس، رد نموده است وی کتابی را تحت عنوان "تحقیق در فهم انسان" در همین خصوص نوشته است.

فلاسفه اسلامی نیز در تحکیم نظرات استدلالی خود در رد این نظریه به آیه 78 از سوره نحل تاکید میکنند که در آن آمده است:"و خدا شما را در حالیکه چیزی را نمیدانستید، از شکم های مادرانتان بیرون آورد و برایتان گوش و چشم و دلها قرار داد تا (با کسب معارف و علوم از مجرای این حواس) سپاس گذارید" و بدین طریق این آیه را بر نفی هرگونه دانستنیهای از قبل، و فطری، دلالت می دهند.

3-    نظریه حسی: این نظریه مربوط به "جان لاک" در کتاب "تحقیق در فهم انسان" میباشد که پس از وی برخی از فلاسفه اروپا از او پیروی کرده اند و مارکس و پیروان مکتب وی نیز در توجیه ادراکات این نظریه را برگزیده اند. در این نظریه احساس تنها منشا تصورات و افکار آدمی دانسته شده و کار ذهن بعد از دریافت صورتهائی از راه حواس، تنها به ترکیب و یا تجزیه و یا تجرید و تعمیم محدود شده است. و طبعا مفاهیمی که تحت احساس واقع نشوند ذهن قادر به درک و ابتکار آنها نخواهد بود. به بیان ساده تر نظریه حسی معتقد است هر چیزی که مستقیما یا توسط اجزا خود به احساس نیاید قابل تصور و ادراک نیست. که قطعا این نظریه نمیتواند مورد قبول فلاسفه اسلامی قرار گیرد.

4-    نظریه انتزاع:  در این نظریه یک دسته از تصورات ذهنی، (دسته اول) از راه حواس پنجگانه تحصیل می شوند، مانند دیدنیها، شنیدنیها، لمس کردنیها، چشیدنیها و بوئیدنیها این دسته خود منشاء  دسته دوم از تصورات ذهنی هستند که ذهن آدمی آنها را از دسته اول با فعالیتهای مخصوصش، انتزاع می کند. مانند تصور هستی (وجود)، نیستی (عدم)، وحدت، کثرت، علت، معلول، جوهر، عَرَض ونظایر اینها که بعدا روی برخی از واژه های ذکر شده توضیح خواهم داد.

نظریه انتزاع برگزیده فلاسفه اسلامی است که با کمک این دسته از تصورات به معارفی بدیهی و ضروری برای اثبات مسائل نظری متافیزیک (ما بعد الطبیعه) راه می یابند.

و حال به منشاء حصول تصدیقات توجه میکنیم:

قبلا اشاره کردیم که انسان در ابتدای پیدایش، ذهنی بی نقش و صاف دارد و هیچکونه تصوری در ذهن او وجود ندارد. و بطریق اولی در ابتدای وجودش دارنده هیچگونه تصدیقی هم نیست و اشاره به قرآن کردیم که فلاسفه اسلامی با استناد به آن لوح ذهن انسان را موقع آفرینش بی نقش قلمداد میکنند. و نیز همانطوریکه تصورات ذهنی تماما حتی تصورات انتزاعی به احساسات بر میگردند، تمام تصدیقات ذهنی هم به هر مرتبه از روشنی و بداهت باشند، باید به احساسات برگردند چرا که تنها وسیله تماس آدمی با خارج از هستی خود که ابتدا ذهن وی خالی از هر تصور و تصدیقی است فقط و فقط احساساتش(حواس) میباشد.

صدرالمتاءلهین شیرازی نیز در اسفار اربعه (مرحله دهم از سفر اول فصل شانزدهم) در این خصوص چنین مینویسد: "...نفس ابتدا از حواس و احساساتش بهره می برد و سپس احساساتش او را مهیا و توانا برای تحصیل تصورات و تصدیقات اولی و بدیهی بسیاری مینمایند و پس از تحصیل آن تصورات و تصدیقات با دستیاری آمیختن بعضی از آنها با بعضی دیگر، تصورات و تصدیقات ثانوی و کسبی بیشماری را تحصیل میکند."

ازجمیع نظرات این فیلسوف نیز برداشت میشود که مبدا و منبع همه تصورات و تصدیقات آدمی اعم از بدیهیات و دیگر موارد کسب شده، حواس و احساسات و حرکات بدنی می باشند. به حدی که برای هیچ کس در سیر فکری و علمی و دریافت معلومات تصوری و تصدیقی، مسیری جز جاده ی احساسات و تجربیاتش وجود ندارد.

حالا با عنایت به مطالب گفته شده طبعا هر شخصی در زندگی خود معلومات تصدیقی کم یا زیادی را فرا می گیرد و برایش واضح است که برخی از این یافته ها بقدری روشن است که نیازی به دلیل و برهان ندارد. مانند این تصدیق که : کل از جزء بزرگتر است. یا اینکه یک چیز نمیتواند در یک لحظه هم گرم باشد هم سرد این موارد و مشابه آنها از بدیهیات عقلی است اما باید دانست که فلسفه فکر همه چیز را کرده و کوچکترین نقطه ابهامی را پشت سرخود بر نمی تابد مثلا در مورد همین مثال که گفتیم یک چیز نمیتواند در یک لحظه هم گرم باشد هم سرد، شاید یک نفر از دنده ی کج سفسطه استفاده کند و بگوید قادر است اثبات کند که این جمع یعنی جمع دوضد با هم امکان پذیر است و برای این منظور چنین استدلال کند که اگر کسی یک دستش را در آب سرد فرو برد و دست دیگر را در آب گرم آنگاه در یک لحظه یعنی همان لحظه ای که فلاسفه تاکید میکنند هر دو دست را در آب ولرم فرو برد دستی که قبلا در آب گرم بود احساس سردی خواهد کرد و دستی که در آب سرد بود احساس گرمی خواهد کرد و از اینجا میتوان نتیجه گرفت که آب ولرم جمع این دو تضاد است و دستها آن را از هم تفکیک میکند البته نهلیستها یا پوچ گرایان این مثال را برای اینکه ثابت کنند در جهان هیچ حقیقتی وجود ندارد بکار میبرند نهایتا فلاسفه چنین میگویند: "صفاتی که باهم ضدند نمیتوانند در چیز واحد و در یک زمان از یک جهت، وجود داشته باشند مانند اینکه یک چیز نمیتواند در لحظه واحدی هم موجود باشد و هم معدوم". و بدین شکل ثابت میکنند که جمع ضدین ممتنع (محال) است. و ضدین مانند روشنی و تاریکی ، سفیدی و سیاهی، دفع کننده یکدیگرند. بنابر این ذهن انسان با تصدیق به امتناع (غیر ممکن بودن) جمع ضدین در واقع این معلوم را نیز بر معلومات تصدیقی قبلی اش که آنها را نیز از راه احساساتش تحصیل کرده بود اضافه میکند. به بیان دیگر ذهن آدمی با مشاهده این موارد و تفکر در بدست آوردن علت جمع نشدن آنها با هم ، درک میکند که در تمام این موارد یک امر واحد که "ضدیت" است، وجود دارد و طبعا درک میکند، ضدیت علت عدم اجتماع است و بدیهی است که در این صورت میباید که در دیگر موارد هم اگر ضدیت وجود داشته باشد اجتماع صورت نگیرد یعنی  در این مرحله ، یک قانون یا اصل کلی را تصدیق کرده و به آن معتقد میگردد1.

1: [روش بحث ما در این نوشته کاملا ذهنی و اصولی و به اصطلاح، "منطق ارسطوئی" نیست یعنی موضوعات طرح شده تماما انتزاعی و ذهنی نمی باشد و بطوریکه متوجه شدید در صدد بیان کیفیت تحصیل موضوعات و مفاهیم انتزاعی که ذهن همه ما آنها را از راه احساس و تجربه تحصیل میکند هستیم لذا به معلومات فطری و ضروری قبل از تجربه، و نقد و بررسی این تفکر نمی پردازیم .]

مثال ساده تر: مشاهده میکنیم که بعضی از انسانها می میرند و دیگر قادر به حرکت نمیشوند دلیل این مردن را امراض یا کهولت سن حس و تجربه میکنیم آنگاه به این حکم می رسیم که نهایتا "مردن" رویداد ضروری و اجتناب ناپذیر برای انسان و دیگر حیوانات است.

پس میتوانیم ادعا کنیم که ذهن انسان قادر است  از احساسات و ادراکاتی جزئی به ادراکاتی کلی برسد. و قطعا توان آن را دارد که از "کلی اعم" به "کلی اخص" سیر کند و در همین قضیه و حکم مردن ، نتیجه  اخص بگیرد که "مردن دراثر رویدادهائی است که درارگانیسم بدن حیوان از حیث آنکه حیوان است رخ میدهد".

ظهور اختلاف نظر:

تا اینجا اختلاف نظر جدی بین متافیزیک (معتقدان به ما بعد الطبیعه) با صاحب نظران "مکتب تجربی" (ماتریالیستها) که احساس و تجربه را تنها وسیله ی برتر برای حصول و انتزاع تصورات کلی و بدیهی و انشاء احکام و معارفی کلی از آن میدانند وجود ندارد. اما در ادامه این بحث متافیزیک اندیشه مکتب تجربی را که مدعی است: "همیشه سیر علمی از جزئی بکلی و از افراد به طبیعت است و تنها راه تحصیل معارف و معلومات بشری از ابتدای سیر علمی تا انتهای آن را استقراء میدانند و پافشاری میکنند که هر چیزی تحت حس نیاید و تجربیات انسان روی آن مستقیما انجام نگیرد قابل درک نیست." بر نمی تابند و براهین خود را بصورت قاطع بیان میکنند که بعدا توضیحات لازم داده خواهد شد.

و اما اقسام تصدیق عبارت است از:

1) تصدیق یقینی: که زوال اعتقاد در چنین تصدیقی محال است مانند تصدیق باران که ناشی از بخار آب است.

 2) تصدیق شبه یقینی: که اگر در صحت آن شک شود استحکامش را از دست می دهد، یا اگر اعتقاد دیگری در آن باشد قابل زوال است وقتی ما حکمی را با احتمال قریب به یقین در مورد چیزی میدهیم در واقع تصدیق ما از نوع شبه یقینی است.

3) تصدیق اقناعی و ظنی: که در آن علاوه بر اعتقاد به تصدیق ، اعتقاد دیگری نیز در رسوبات ذهنی وجود دارد در چنین حالتی تصدیق حقیقتاً مظنون و شبهه بردار است اما انسان برای اقناع و توجیه خود دست به چنین تصدیقهایی می زند.

4) تصدیق تخیلی: که مقتضی اعتقادی نیست،و پایه و اساس محکمی در ذهن انسان ندارد اما به هر صورت در نفس آدمی تأثیر می گذارد.

تقویت بحث و نتیجه گیری:

تصور فقط به آنچه صورتی مرئی دارد و دارای شکل و رنگ است اطلاق میگردد.

تصدیق به عنوان یکی از اقسام علم حصولی به معنای وصف یا صدق قضیه است که بر خلاف تصور ساده و مجرد نیست.

از نظر "زینالدین عمر بن سهلان ساوی" تصدیق همان حکم است وی در رساله "در منطق" (ص 130) تصدیق را حکم دادن بر هستی یا نیستی شیئی تعریف کرده است. و نیز در تبصره (ص 4) تصدیق را گرویدن و باور داشتن خوانده است. از نظر قطب الدین شیرازی حکم بودن تصدیق به نحو مجازی آن میتواند درست باشد یعنی از نظر قطب الدین تصدیق همان حکم ایجابی یا سلبی بر تصورات است. مفهوم ساده این بحث اینست که تصدیق تصوریست که به حکم نیاز داشته باشد. همچنین بعضی از صاحب نظران مانند فارابی منظور از تصدیق را معنی مطابق تصورات در ذهن نامیده اند(فارابی ، 1408ـ1410، ج 1، ص 266)

در نهایت تصور همراه با تصدیق ، همان تصدیق اصطلاحی مقابل تصور و از اقسام علم حصولی است.

اما آنچه مسلم است قبل از هر تصدیقی باید دو تصور مقدم بر آن داشته باشیم . "امام محمد غزالی" در این مورد چنین مثال میزند : در تصدیق به اینکه عالم حادث است ، ابتدا باید تصوری از عالم و تصوری از حادث باشد تا علم به نسبت میان آنها و تصدیق حاصل شود (غزالی 1961، ص 33)

پس نتیجه این بحث به زبان ساده این می شود که تصور قبلا بر انسان حادث می گردد سپس تصدیق آن در ذهن بوجود می آید. بنابر این بدون تصور هیچ تصدیقی صورت نمی گیرد.

 در همین قسمت شرح این موضوع را لازم میدانم که طرحهای فلسفی زمانی که دارای نقض باشند غلط و مورد قبول واقع نخواهند شد. مثلا برای رد این طرح که  "همه گردوها گرد هستند" یک گردوی بیضی یا غیر گرد، کافیست. ولو اینکه فرض شود در دنیا فقط یک گردوی غیر گرد وجود دارد. با این حساب متافیزیک در برخورد با مکتب تجربی به مواردی اشاره میکند که از نظر برخی علوم یا فلسفه اثبات شده هستند اما امکان آزمایش و تجربه آن وجود ندارد و تنها راه درک و اثبات آن معارف ضروری و تصدیقات بدیهی است بر همین اساس متافیزیک میگوید. الف) "تمام چیزهائی که مورد احساس و تجربه آدمی قرار می گیرند، مانند رنگها ، بوها، طعم ها، صداها، اندازه ها، در واقع لمس شونده ها شکلها و امثال اینها میباشند و احساسات و تجربه های ما نمیتوانند مستقیما ماده را دریافت کنند با آنکه جز عده ای از ایده آلیستها، اصل وجود آن را (و نه کیفیت وجودش را) مسلم میدانند و تنها راه دریافتش را مقدمات و معارفی کلی و ما فوق حس که از احساسات انتزاع و اختراع شده ، معرفی مینمایند "

ب) در تمامی علوم اعم از علوم طبیعی ، ریاضی، انسانی و فلسفه برخی امور محال وجود دارد، که انسان در مورد آنها حکم به امتناع (محال بودن) مینماید. مانند جمع کردن هستی و نیستی توام شیئی واحد در زمان واحد از جهت واحد. یا بزرگ بودن کل از جزء . یا مثلثی که دارای چهار ضلع باشد. که همه این احکام محال و باصطلاح ممتنع الوجود هستند و همچنین مفاهیمی که در خارج از ذهن انسان وجود ندارد اما امکان آن محال نیست مانند برخورد یک سیاره به کره زمین که در اینجا انسان حکم به امکان میکند یعنی میگوید امکان آن وجود دارد یعنی این چنین احکامی ممکن الوجود هستند. در اینجا چه در تصور ممکنات و چه در تصور ممتنعات مستقیما با حس و تجربه مقدور نبوده و مجبورا باید این نحوه احکام با دستیاری مقدماتی انتزاعی و معارفی بدیهی، درک شوند.

به عبارت ساده تر: برای اینکه بدانیم آیا امکان بزرگ بودن جزء از کل و یا امکان چهار ضلعی بودن مثلث و یا جمع ضدین ... وجود دارد؟ نیاز به درک داریم نه احساس و تجربه.

ج) قانون علیت که میگوید برای هر معلولی علتی لازم و ضروریست مثلا برای بوجود آمدن دود، آتش لازم است. این قانون نیز بدون واسطه قابل احساس و تجربه نیست و تنها راه ادراک آن مجموعه ای از تصورات انتزاعی و معارف اولی بدیهی است1 زیرا چیزی که در خصوص این قانون قابل احساس و تجربه است، دو پدیده و رویداد میباشد که یکی بعد از دیگری وجود می گیرد مانند "منجمد شدن آب بعد از سرد شدن هوا" ولی این معنا که "سرد شدن هوا علت انجماد آب است و انجماد آب معلول سرد شدن هواست"، قابل احساس مستقیم و تجربه بی واسطه نیست چرا که در انسان حسی وجود ندارد که بتواند مستقیما علیت را در یکی و معلولیت را در دیگری احساس نماید.  

[1: منظور از واژه بدیهی همان تصدیق بدیهی، ضروری و فطری است بطوریکه آن تصدیق نیازی به برهان و دلیل نداشته باشد و تنها احساسات و تحصیل تصورات قبلی در حصول آن تصدیق کافی باشد به عبارتی: معلومی قبل از تجربه و احساس در وجود ما نهفته نباشد]

اما دیوید هیوم در رساله "طبیعت انسانی" (قسمت معرفت و احتمال) ارتباط "معرفت و شناخت انسان" بر علت و معلول را به تجربه منوط نموده است. وی مینویسد: تجربه لازم در اینجا، تجربه اتصال مداوم وقایع نوع فلان با وقایع نوع بهمان است و وقتی در تجربه دو شیء مدام بیکدیگر متصل باشند، ما در واقع یکی را از دیگری استنباط میکنیم" و منظور ایشان از استنباط اینستکه ادراک یکی انتظار آن دیگری را در ما پدید می آورد.

البته این تعبیر منتقدان زیادی دارد چرا که آنچه هیوم میگوید: اتصال مدام و معنای یکی در پی معنای دیگری از راه تداعی و معانی و یا همخوانی اندیشه ها  آمدن ارتباط ضروری بین علت و معلول را مشخص نمیکند از نظر منتقدان رابطه بین علت و معلول تنها تصور اتصال نیست بلکه تصور یک ضرورت است. به عبارتی دیگر، هیوم علیت را بعنوان توالی (فلان چیز پشت سر بهمان چیز می آید) قابل تعریف میداند اما منتقدان وی علیت را بعنوان یک مفهوم مستقل تعریف کرده و چنین استدلال میکنند که....

حسب تفسیر هیوم برای "قانون علیت" اگر دو چیزمانند حرکت دست و حرکت قلمی که در دست وجود دارد، با هم پیدایش یابند و تعاقبی در کار نباشد،یکی علت و دیگری ضرورتا معلول است. اما این استنباط غلط است، نباید ذهن ما یکی را علت دیگری بداند، با آنکه ضرورتا هر کسی حرکت قلم را در دست نویسنده ببیند، درک میکند که معلول حرکت، دست نویسنده  یعنی علت نوشتن حرکتِ دست است هر چند در این مثال، هم دست حرکت میکند هم قلم، اما حرکت دست علت حرکت قلم و حرکت قلم علت بوجود آمدن خطوط روی صفحه محسوب نمیشود. برخی تشخیص های غلط در مورد علت و معلول و خلط مباحث از آنجا ناشی میشود که فکر میکنیم همیشه مطابق علوم طبیعی و انسانی، در علیت باید پدیده ها در پی پدیده هائی دیگر به وجود آیند و معنای علت را از اوّلی و معلول را از دومی درک کنیم یعنی خیال میکنند معنای علیت صرفا تعاقب مکرر رویدادها و همخوانی اندیشه هاست. در مثالی که گفته شد حرکت علت به وجود آمدن خطوط روی صفحه است و حرکت دست و قلم هر دو با هم یک علت هستند و فقط نسبت به هم تقدم ذاتی و وجودی دارند(نه تقدم زمانی) که بعدا در توضیح "علت تام" به آن خواهم پرداخت

قانون علیت از نظر فلاسفه اسلامی (برداشت آزاد):  http://ahmadyaghma.blogfa.com/cat-99.aspx

قانون علیت میگوید: وجود هر پدیده و رویدادی بسته به وجود چیز یا چیزهائی است که در پیدایش آن تاثیر دارند و در صورتی که موثر یا بعضی از شرایط وجودش منتفی باشد و یا مانعی از تاثیر مؤثرش وجود داشته باشد، ممکن نیست موجود شود و در صورتیکه تمام آنچه وجود آن بسته به آنهاست تحقق داشته باشد، ممکن نیست موجود نشود. برای روشن شدن مطلب، مثال میزنم: اگر خاک مصاعد رطوبت و اکسیژن مناسب و نورو دانه لازم مهیا شود این دانه ضرورتا رشد خواهد کرد و هیچ اراده ای بدون دخالت و تخلف در امر رشد نمیتواند مانع رشد دانه گردد. اما اگر یکی از شرایط لازم در رشد دانه حذف شود مثلا رطوبت مناسب و کافی نباشد و یا خاک شور باشد ... در این شرایط رشد دانه محال است یعنی علت وقتی ناقص باشد معلول به وجود نخواهد آمد.

عقاید مخالف و مکاتب مدعی با فلسفه اسلامی

قبل از بسط قانون علیت شما را با برخی عقاید مخالف و مکاتب مدعی با فلسفه اسلامی آشنا میکنم. تا قضاوت و درک مناسبی نسبت به قانون علیت پیدا نمائیم.

نظر دیوید هیوم: قبلا در مورد نظر هیوم مطالبی را توضیح دادم اما برای روان کردن و تبیین ساده تر آن نظریه وی را مجددا از یک منظر دیگر مرور میکنیم: هيوم، اين اشكال را بر قانون علیت وارد میکند كه میگوید اگر تصورات اول انسان منحصر به تصورات حسى باشد پس می ‏توانيم قانون  عليت را يك قانون تجربى بدانيم. لذا نمیتوانیم بر اساس «قانون عليت» چيز ديده نشده را كشف ‏كنيم. وی قانون علیت را بعنوان یک قانون عقلی قبول نمیکند بلكه از نظر وی قانون علیت، عادت به يادآورى دو پديده محسوس متوالى است كه كرارا آن دو را با هم ديده‏ايم (مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نویادم از کشته خویش آمد و هنگام درو)  تاکید هیوم بحدی است که حتی واقعیتی را که  انسانها به وسيله ابزار عقلی، بسيارى از مجهولات و ناديدنى‏ها را كشف  می ‏كنند  نادیده میگیرد. پر واضح است که قضاياى مفيد و آگاهى‏بخش و تركيبى، منحصر به قضاياى حسى نمی باشند و بقول صاحب نظران مخالف هیوم "قضاياى عقلى هم مانند قانون عليت و یا  حتی خود تز  "پيدايش چيزى بدون علت» از قضاياى عقلى تركيبىِ آگاهى‏بخش پیدا می شوند". که درست یا نادرست بودن هریک با متد عقلی مورد بررسی قرار میگیرد. هيوم تلاش میکند که بگوید "قانون عليت" خود يك قانون حسى است نه عقلى، و تنها  می ‏توان با ديدن علت محسوس پى به وجود معلول محسوس برد، يعنى پى به وجود معلول محسوسى كه قبلاً به طور مكرر ديده و تجربه شده است يا به وجود علت محسوسى كه در موارد ديگر تکرارا مشاهده گرديده است. هیوم مثال میزند که: میتوان با ديدن دودى از راه دور به وجود آتش زیر آن پى برد با آنكه آتشی دیده نشود اما آنهایی که کنار آتش باشند شعله های آن را میبینند چون آتش از محسوسات است نه از امور نامحسوس. پس در نظر هيوم به كمك قانون عليت كه قانونى حسى است و عادت به تكرار دو محسوس متوالى است، نمی ‏توان از محسوس به نامحسوس و حتی محسوسى ديگر كه شخص قبلاً آن را نديده است پى برد این نظریه در آنجا خود نمایی میکند که هیوم نتیجه میگیرد از دیدن معلول محسوس (طبیعت) نمیتوان به علت یا وجودی نامحسوس (یعنی خدا) پی برد.

بنابر این هيوم "قانون عليت" را به عنوان يك "قانون كلى عقلى" نمی پذیرد و  می ‏گويد: "قانون عليت يعنى اينكه ما حادثه‏اى جزئى را به دنبال حادثه جزئى ديگر ببينيم و آن «حادثه مقدم» را علت اين «حادثه متأخر» قرار دهيم."

با این تفسیر میتوان گفت هیوم قانون کلی علیت را در حد علت و معلول جزئی خارجی معین و منحصر به محسوسات جزئی تنزل میدهد. تایید این برداشت همان است که وی میگوید: "ما قانونی که بطور کلی بگوید " هر حادثه ای علتی دارد قبول نمیکنیم و تنها می توانیم راجع به علت ها و معلولهایی که تجربه کرده ایم قضاوت کنیم" http://ahmadyaghma.blogfa.com/cat-99.aspx

هیوم با این دیدگاه حتی یقینات شش گانه ارسطو را که در فرصت مقتضی روی آن بحث خواهیم کرد نادیده میگیرد

اما به هر حال هیوم با نظر خود، متافیزیک را به چالش کشیده و برخی از آنها را مجبور به رعایت احتیاط در پاسخ و نقد نظر خود نموده است بطوریکه مرحوم سید محمد باقر صدر برای پاسخ به هیوم  به روش استقراء روی آورده و میگوید استقراء هر چند در علوم تجربی ناقص است اما در استقراء ناقص نیز با افزایش موارد استقراء احتمال خلاف کم میشود تا حدی که احتمال خلاف بر چیده میشود (اما به صفر نمیرسد) در اینجا مرحوم صدر هر چند  می ‏خواهد قانون عليت را با حساب احتمالات اثبات كند. لیکن به نوعی اشكال هيوم را  وارد میداند و از طريق احتمال،  می ‏خواهد قانون عليت و يقين در علوم تجربى را درست كند. اما مرحوم صدر یک موضوع را نادیده گرفته است و آن اینکه تجربه با استقراء تفاوت فاحش دارد . همچنین احتمال خلاف هر چقدر هم کم شود بالاخره به صفر نمیرسد. و چراغ صفر روشن نمیگردد. و اگر از این روش (قانون احتمالات) پیش رویم در این صورت هر چند نمیشود برای عدم وجود خدا هم احتمال را به صفر رساند اما نهایتا نتیجه قطعی و بدردخوری برای اثبات وجودش نیز بدست نخواهیم آورد.

نقد نظریه هیوم: قبلا با نظر هیوم در مورد قانون علیت برخورد کردیم و تا حدودی نظر ایشان را نقد نمودیم اما بزودی با روش و استدلال ساده تری خط بطلان بر نظریه ایشان خواهیم کشید.

در پایان این بحث معارف بدیهی اولیه ای را که حتی در کسب علوم تجربی و ارتقاء فرضیه ها به قوانین علمی نقش دارند تبیین میکنیم

1-      قانون علیت به مفهوم  صحیح و فلسفی آن وقوع هر پدیده ای را بدون علت محال میداند و اگر چنین تصور نشود دلیل و انگیزه ای برای بسط و گسترش تحقیقات علمی و یافتن چرائیها به وجود نمی آید چرا که احتمال میدهد تمام رخ دادها بطور اتفاق و بی واستگی به سببی پیدایش یافته باشند.

2-      قانون سنخیت میان علت و معلول این نتیجه را میدهد که پدیده ها با ماهیت مشابه و یکسان مستند به علت مشترکی میباشند چرا که اگر پدیده های همانند از علت های غیر مشابه بر خوردار باشند با آزمایشات و تجربه ها نمیتوان علت معینی را برای هیچ سنخ پدیده ای بدست آورد و قهرا نمیتوان چرائی طبیعت را گسترش دهد و از بدست آوردن مبدا یک سنخ خاصیت های طبیعی آن مبدا را با صنعت در موارد دیگر بوجود آورد.

3-      قانون حاکم بر تضاد و تناقض که در اصطلاح فلسفی قانون امتناع اجتماع و امتناع ارتفاع نقیضان معروف بوده و بر امتناع صدق نفی و اثبات با هم، حاکم است[1] زیرا اگر انسان معتقد به این قانون نباشد در همان حال که با تجربه پی میبرد که مثلا فلان چیز مبدا یک سنخ اثر مخصوص است در همان حال احتمال هم میدهد که مبدا آن نباشد که قهرا در کاوش هایش دچار مشکل و درماندگی میشود و نمیتواند حتی یک قانون علمی  بدست بیاورد.

   عالم طبیعی در صورتیکه این سه قانون را که از معارف بدیهی اولی هستند و خودشان مستقیما مورد احساس و تجربه واقع نمی شوند، دریافت کرده و به آنها معتقد باشد، میتواند با تجربه هائی که در انواع حرارتها و اقسام انرژیها انجام میدهد، مبدا و علت مشترکی برای جنس حرارت و انرژی (مانند حرکت) بدست آورد [2] و آن را بطور صناعی تکثیر کند و انواعی دیگر از آنرا به جز انواعی که بطور طبیعی وجود دارند و مورد تجربه ی او واقع شده اند از راه صنعت پدید آورد ، چنانکه تمام داروها و مواد شیمیایی را از همین طریق بدست آورده اند.

۱:[بدلیل اهمیت موضوع تقابل (تضاد و تناقض) ذیلا در یک بحث مجزا به آن می پردازیم]

2 :[لازم به تذکر است که چون بدست آوردن علت مشترک واحد، برای پدیده های طبیعی مانند حرارت ها و انرژی ها بطور قطعی، منوط به آنست که اثبات شود جز آن حالت مشترک که او بدست آورده، حالت مشترک دیگری وجود ندارد و این کار اغلب اوقات بطور گمانی (نه یقینی) انجام میگیرد، نتایج در علوم طبیعی در اغلب ظنی است و همین مطلب سبب شده که عالم طبیعی با حساب احتمالات (و نه یقین) کاوشهایش را ادامه دهد این دلیل مخدوش بودن قانون علیت به معنای حتمیت و ضرورت ترتب آثار بر مبادیشان ، در ذهن و درک آن به معنای حساب احتمالات و ترجیح احتمال بیشتر بر احتمال کمتر یا به معنای دیگر چنانکه بعضی از فلاسفه غرب گمان کرده اند. نمی باشد.]

                                                          گریز

 بحث تقابل و محال بودن تناقض (امتناع تناقض)

اصل تناقض:

ارسطو نخستين كسي بود كه درباره جنبه‌هاي معرفت‌شناختي، فلسفي و منطقي اصل تناقض، به تفصيل سخن گفته و به بررسي اصل تناقض پرداخته است،چرا که وی این بحث را "اصلِ آغازين همه اصول بديهي ديگر" میدانست ارسطو معتقد بود كه براي همه چيز نمی توان دلیل و برهان یافت چون در این صورت جريان تا به بي‌پايان كشيده مي‌شود، لذا وی به دنبال قضيه‌اي بود كه پايان‌ دهنده تسلسل در براهين باشد، و از این جهت، بحث وی جنبه‌ي معرفت‌ شناختی دارد.[1] بطوریكه ارسطو بعد از يافتن اين اصل، آن را مبنايي براي نفي شكاكيت قرار داد و با كمك اين اصل، با سوفيست‌هايي مانند پروتاگوراس مقابله نمود. http://ahmadyaghma.blogfa.com/cat-99.aspx

1: [به استثنای مباحث اش در تبیین "اصل الاصول" اما به هر حال در بحث تبیین اصل تناقض که بعدا به آن خواهیم رسید ارسطو پیوند محکمی بین جنبه معرفت شناختی اصل تناقض با جنبه فلسفی آن زده است که نیازی به توضیح نمیبینم]

یکی از بحثهای ارسطو، محال بودن اجتماع وجود و عدم  میباشد (مفهوم تناقض) معنی این عبارت یعنی: امکان اینکه یک چیزی در یک زمان مشخص هم وجود داشته باشد هم وجود نداشته باشد محال است. و این اصل یکی از ویژگیهای "وجود" قلمداد میگردد. ابن سینا نیز در الهیات شفا نیز اصل محال بودن تناقض را با عنوان "اول كل الاقاويل الصادقه" محل بحث قرار می دهد. و آن را از "عوارض موجود بما هو موجود" قلمداد میکند. ملاصدرا نیز در موضوع جهات ثلاث اسفار با طرح معانی حق و باطل، صدق را یکی از معانی حق دانسته و اصل محال بودن تناقض را با عنوان " اول الاقاويل و احق الاقاويل " مورد بحث قرار می دهد. یعنی ایشان نیز به نحوی از انحا دو جنبه معرفت‌شناختي و فلسفي اصل تناقض را بهم پیوند ناگسستنی می بخشد. اما ارسطو در هر کجا که خواسته جنبه فلسفی بحث را سنگین تر کند، تناقض را به منزله يكي از اقسام تقابل بررسي کرده است. بطوریکه وی تقابل یک چیز را با چیز دیگر به چهار نوع تقسیم بندی کرده است که عبارتند از: 1- تقابل از راه تضايف 2- تقابل از راه تضاد 3- تقابل از راه عدم و ملكه

4- تقابل از راه سلب و ايجاب :منظور ارسطو از ایجاب حمل چیزی بر چیز دیگر است و سلب عبارت است از نفی کردن چیزی از چیز دیگر که این نوع تقابل، تناقض محال را در پی دارد اما ابن سینا این تقابل را به دو نوع مرکب و بسیط تقسیم کرده و معتقد است تقابل سلب و ایجاب بسیط را نمیشود تناقض نامید، چرا که همانند تقابل مرکب، قابل صدق و کذب نیستند

ابن سینا تناقض را چنین تعریف میکند: "تناقض عبارت است از اختلاف دو قضيه در ايجاب و سلب، به گونه‌اي كه ذات آن‌ها اقتضا كند يكي صادق و ديگري كاذب بوده، از صدق و كذب خالي نباشند."

اما شيخ اشراق[2] تناقض را  چنین تعریف میکند: تناقض آن است كه دو قضيه فقط در ايجاب و سلب با يكديگر اختلاف داشته باشند. و نتیجه میگیرد که دو قضيه متناقض، اجتماع در صدق و كذب نخواهند داشت و موضوع و محمول و شرط و نسبت‌ها و جهت‌هاي آن‌ها يكسان خواهد بود. و ما نیز نتیجه میگیریم که ایشان بر خلاف ابن سینا امتناع یا محال بودن اجتماع در صدق و كذب را از اصول تناقض نمي‌داند چرا که در تعريف تناقض به آن وقعی نمي‌نهد

2: [شهاب الدین یحیی ابن حبش بن امیرک ابوالفتوح سهروردی، ملقب به "شهابالدین" و "شیخ اشراق". وی در "رسالة العشق"یا "مونس العشاق" (هر دو کتاب یکی بوده و به زبان فارسی است) عقل را تنها مرجع شناخت ندانسته و معتقد است که  "کشف و شهود و اشراق" هر سه شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت می‌باشند]

خلاصه بحث اصل تناقض: بنابر آنچه که گفته شد اصل تناقض هم در مضمون فلسفی که صحبت از اجتماع وجود و عدم وجود در یک زمان و موضوع واحد دارد محال است و هم در مظمون منطقی که بيانگر محال بودن اجتماع صدق دو قضيه متناقض است و از نظر منطق بقول ارسطو "استوارترين و يقيني‌ترينِ همه عقايد اين است كه گفته‌هاي متناقض در يك زمان صادق نيستند." چرا که تفاوت دو قضيه متناقض، صرفاً در سلب و ايجاب است   

 مع الوصف در تناقض بايد يكي از دو طرف صدق و كذب را اثبات و طرف ديگر را نفي كرد ضمنا محال بودن تناقض زمانی قابل قبول است که بررسی صدق و کذب در موضوع واحدي صورت گیرد یعنی اگر موضوع واحد نباشد نمیشود به آن تناقض اطلاق کرد.

اینجا یک سوال پیش میاید

آیا بدیهی بودن اصل "محال تناقض"، به معناي بي‌نيازي آن از برهان میشود یا نه؟

پاسخ  به این سوال منفی است اما باید اعتراف کرد که اساساً اقامه برهان بر اين اصل غیر ممكن است. بطوریکه ارسطو در متافيزيك مي‌نويسد: "به طور كلي امکان ندارد براي همه چيزها برهاني يافت شود، وگرنه جريان تا بي‌نهايت كشيده مي‌شود، بطوریكه ديگر به اين شيوه اصلا برهاني وجود نخواهد داشت." در اينجا استدلال ارسطو اين است كه اگر قرار باشد براي هر قضيه‌اي، برهاني وجود داشته باشد، در آنصورت با تسلسلي بي‌نهايت از براهين مواجه خواهيم شد، و چنين تسلسلي به همین خاطر باطل و مردود است كه در اين صورت هيچ مقدمه ی پذيرفته شده‌اي پیدا نخواهد شد، و بنابراين اساساً برهاني نیز تحقق نخواهد يافت. لذا این قاعده را می پذیریم که برای بدیهیات اولیه عقلی نباید دنبال برهان گشته و در مقام اثبات آن برآمد.

       دیگر قوانین حاکم بر تقابل ها:

امتناع اجتماع (وجود و عدم)

بنابر آنچه گفتیم و اکثر فلاسفه غرب و شرق بر آن تاکید میکنند اجتماع صدق و کذب، به اين معنا كه بر موضوع واحدي حمل شوند، محال است، اما اين مانع از اجتماع آن‌ها در يك موضوع نمیباشد. (یعنی صدق و کذب قابل جمع میتوانند باشند اما قابل حمل بر یک موضوع نمیتوانند باشند) مثال میزنند يك چيز نمي‌تواند رايحه و لارايحه باشد، در حالي كه در يك چيز مي‌توان رايحه و لارايحه را يافت. در این رابطه ابن‌سينا به طعم مثال مي‌زند كه مصداقي از لارايحه است، که در موضوع واحدي مانند سيب با رايحه قابل جمع میتواند باشد. (در يك موضوع طعم با رايحه جمع مي‌شود اما نمي‌توان چيزي را يافت كه هم طعم و هم رايحه باشد یعنی اين دو بر يك موضوع حمل نمي‌شوند) ابن سینا  درمورد نسبت اين دو معنا از امتناع اجتماع نیز مي‌گوید: "دو چيزي كه اجتماع آن‌ها در يك موضوع ناممكن است، حملشان بر يك موضوع نيز ناممكن خواهد بود، اما عكس اين مطلب صدق نمي‌كند". یعنی دو چیزی که حملشان بر یک موضوع محال است اجتماع آنها در یک موضوع امکان دارد.

2. امتناع ارتفاع:
http://ahmadyaghma.blogfa.com/cat-99.aspx

بر خلاف حکم "امتناع اجتماع" که بر تمامی اقسام تقابل اعم از سلب و ایجاب ، تضاد، تضایف و عدم و ملکه، حاکم هست. (حتي جايي كه بين دو امر متقابل واسطه‌اي نباشد، باز ارتفاع جايز است) [*]. حکم "امتناع ارتفاع" یا محال بودن رفع، مخصوص تقابل "سلب و ایجاب" می باشد و صرفا در این تقابل ضرورتا باید یکی (موجبه یا سالبه) صادق و دیگری کاذب باشد، و فرقی نمیکند که موضوع موجود باشد یا معدوم. برای مثال این سخن که دیو آدم میخورد و اینکه دیو آدم نمیخورد، در صورتیکه دیوی وجود داشته باشد صحت یا کذب یکی از این دو قضیه مشخص میشود و اگر دیوی وجود نداشته باشد (موضوع موجود نباشد) پس اینکه دیو آدم نمیخورد صادق (چون هر سلبی از امور معدوم صادق است) و اینکه دیو آدم میخورد کاذب است.

*: [بطوریکه هم اجتماع دو نقیض به ارتفاع آنها می انجامد و هم ارتفاع دو نقیض به اجتماع آنها (وجود و عدم) منتهی میشود. استدلال و اثبات این امر را شخصا به بعد موکول مینمایم اما تا این حد بدانید که تناقضی در این گفته وجود ندارد]

تقابل دو شکل عمده دارد:

 الف) تقابل یا بین یک چیز و رفع آن موجود است، که در اصطلاح فلسفی به آن (بين الشيء و رفعه) میگویند این نوع تقابل همان تقابل "سلب و ایجاب" است.

ب) تقابل بین یک چیز و آن چیزی که مستلزم رفع آن هست موجود است. که در اصطلاح فلسفی به آن (بين الشيء و مايستلزم رفعه) دیگر تقابل ها همگی در این قسم جای می گیرند یعنی دو ضد قطعا یکی مستلزم رفع دیگری هست اما  (موجب) رفع دیگری نیست.

مثلا سفیدی  لازمه ی غیر سیاهی بودن  و سیاهی مستلزم غیر سفید بودن اما سفیدی مساوی با غیر سیاه بودن نیست و سیاه بودن مساوی با غیر سفید بودن نمیباشد لذا اجتماع دو ضد مستلزم اجتماع دو نقيض می باشد، اما ارتفاع آن دو لازمه ارتفاع دو نقيض نمی باشد. و حکم امتناع اجتماع در تقابل تضاد به همین دلیل می باشد.

هر نوع تقابلی که واسطه ای بین آنها قابل تصور نباشد همچنین عالم مقال را به آن محدود کنیم حکم امتناع یا محال بودن ارتفاع بر آنها وارد خواهد بود[*] برای مثال  زوج یا فرد بودن مخصوص اعداد میباشد و همه اعداد یا زوج هستند یا فرد و شکل سومی وجود ندارد، اما در جهان هستی چیزهایی وجود دارد که از امر زوجیت یا فردیت مستثنی میباشند یعنی جهان هستی با جهان اعداد متفاوت است. حال اگر جهان هستی را به اعداد اختصاص دهیم  در آن صورت زوجیت یا فردیت نه تنها با هم قابل جمع نمی شوند بلکه هیچ موضوعی هم تهی از آنها نخواهند بود لذا ارتفاع آنها نیز ناممکن میباشد.  

یا مثلا:  با اینکه میدانیم مفاهیم مفرد نه صادقند و نه کاذب اما در مورد قضایا هیچ موضوعی از صدق یا کذب مبرا نمیباشد (یا صادق هست یا کاذب) لذا ارتفاع این دو (صدق و کذب) ناممکن است لذا حکم امتناع ارتفاع به همین روش بر دیگر اقسام تقابل حاکم میباشد.

*: [البته در تقابل "سلب و ايجاب"، جريان حكم امتناع ارتفاع به عالم مقال محدود نمی باشد]

تقابل ایجاب و سلب:

"ايجاب و سلب" رفع نمي‌شوند و كذب همزمان آن‌ها امكان‌پذير نمی باشد و در نهايت به ارتفاع "وجود و عدم" مي‌انجامد. برای مثال اگر دو قضيه ی «گوسفند علف میخورد» و «گوسفند علف نمیخورد» هر دو كاذب باشند، این بدین معنی است که محقق بودن این دو مضمون در خارج از ذهن ما وجود نخواهد داشت، كه در اين صورت ارتفاع "وجود و عدم" پیش می آید اما اگر خصلت علف خوری در گوسفند یا موجود باشد و یا از او سلب شود، و یا نه موجود باشد و نه از او سلب شود. در اینصورت ارتفاع وجود و عدم پیش نمی آمد و کذب همزمان این دو قضیه نیز امکان پذیر نبود.

                                                اتمام گریز

سوال آقای قهرمانی : (از گریزی که زده اید ممنونم اما در صورت امکان تقابل و انواع آن را بصورت ساده تر توضیح دهید ساده و مختصر و مفیدخیلی متشکرم)

پاسخ :                                   بحث تقابل به زبان ساده تر

تقابل:تقابل یعنی اینکه دو صفت داشته باشیم که این دو صفت با هم در شیء واحد و از جهت واحد قابل جمع نباشند. توجه بفرمائید که در اینجا صحبت بر سر ناسازگاری دو شیء نیست بلکه سخن بر سر نا سازگاری دو صفت در یک شیء است مثلا سفیدی و شیرینی با هم متقابل نیستند چون قابل جمع هستند (قند) ولی سیاهی با سفیدی متقابلند.

انواع تقابل: ۱- تقابل تضاد  ۲- تقابل تناقض (تقابل سلب و ایجاب) ۳- تقابل تضایف

۱- تقابل تضاد: هر گاه دوصفت داشته باشیم که در شیئی واحد قابل جمع نباشند(مفهوم عام تقابل)اما قابل رفع باشند یعنی حضور هر دو ممکن نباشد ولی غیبت هر دو ممکن باشد در این صورت میگوئیم این دوصفت تقابل دارند اما تقابلشان از نوع تضاد است. 

۲- تقابل تناقض: یعنی دو صفت برای موضوع واحد داشته باشیم که نه قابل جمع باشند و نه قابل رفع همچنین صدق هر دو و کذب هر دو محال باشد مانند جمع هستی و نیستی که محال است یا مانند نور و ظلمت  که با هم متناقضند زیرا امکان ندارد که نور و نبودن همان نر را با هم جمع کنیم

نکته مهم اینکه هیچ دو ضدی نقیض هم نیستند و هیچ دو نقیضی ضد هم نمی باشند.

۳- تقابل تضایف: یعنی دو صفت همچنان در موضوع واحد قابل جمع نباشند و در عین حال از نظر مفهوم بهم متکی باشند که این را اصطلاحا تقابل تضایف میگویند. مانند مفهوم پدری و فرزندی، کسی نمیتواند هم فرزند کسی باشد و هم پدر او ولی میتواند فرزند کسی و پدر کس دیگر باشد.

                                         تحقیق و تدوین از احمد یغما

                                      عناوین و موضوعات دیگر وبلاگ          

استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با لینک کامل و یا با قید آدرس و نام نویسنده مجاز میباشد

تاکید: سوالات شما عزیزان جمع آوری میشود و در فرصت مناسب به آنها پاسخ داده خواهد شد

                                                                       
برای مشاهده تمامی قسمتهای تبیین مبانی فلسفه کلیک کنید

تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما - قسمت (2).

   تبیین مبانی فلسفه رساله ای از احمد یغما  

بحث دوم

  در بحث قبلی منشا بنیادی پیدایش معلومات تصوری و تصدیقاتی انسانها را توضیح دادیم  اینک بر آنیم که مقدار ارزش و حدود معلومات انسان را مورد کاوش قرار دهیم و از منظر فلسفی بطلان نظریه ایده آلیستها را که خیال میکنند "صرفا پدیده های ذهنی و افکاری مثالی هستند" اثبات کنیم چرا که پر واضح است ما توسط آنها به خارج از ذهنمان راه میابیم و حقایق موضوعی خارجی را استنباط میکنیم.   البته برای اثبات این ادعا ابتدا باید آن دسته مکاتب فلسفی را که این ارزش (یعنی کاشف بودن از واقع موضوع) را از معلومات بطورکلی یا در مسائل خاصی (مانند مسائل مافوق طبیعی) نفی کرده اند مورد بحث و کاوش قرار دهیم که ابتدا به بررسی سوفسطائیان میپردازیم

۱- سوفسطائیان یونان قدیم   واژه سوفسطائی در آنزمان معنی بدی نداشت و اراده منفی از آن ظاهر نمیشد مانند کلمه مربی امروزی که ارزش اجتماعی دارد، در آن زمان نیز این واژه بر کسی اتلاق میشد که امور خاصی را که به نظر میرسید برای جوانان در زندگی عملی لازم باشد می آموخت. و از این راه امرار معاش مینمود.    پیش از سقراط یعنی در نیمه قرن پنجم قبل از میلاد افرادی با معرفی خود به این عنوان و با طرح مکتب انکار و شک، بر علیه دستگاههای فلسفی عصر خود قیام کردند و از آن زمان سوفسطی به معنی منکر حقیقت، و شک در واقعیت ظهور کرد. مثلا گورگیاس یکی از سوفسطائیان، بر این باور بود که هیچ چیز وجود ندارد و اگر چیزی هم وجود داشته باشد قطعا غیر قابل شناخت میباشد ، و چنانچه به فرض چیزی هم وجود داشته باشد که برای فردی از ابنای بشر قابل شناخت باشد انتقال شناخت از جانب این فرد به دیگران غیر ممکن خواهد بود.(1)

----------------------------------

۱)) رجوع شود به تاریخ فلسفه راسل جلد اول صفحه 164   

  سقراط و افلاطون و ارسطو ، در چنین شرایطی و با چنین جوی مواجه بودند و ابتدا کاری که کردند مبارزه علمی با این مکتب بود بطوریکه با کاوشهای منطقی اشتباهات آنان را ظاهر ساختند و مؤثر ترین مبارزه را در این زمینه ارسطو با نوشتن منطق معروفش انجام داد.

  بعد از این دوران با اوج گرفتن مباحثات و اصطکاک های فکری بین این دو جریان ، مکتب شک جزمی فلسفی، بوجود آمد و برخی از فلاسفه بنام شکاکان به ترویج و اثبات ضرورت شک مطلق پرداختند و تاثیر زیادی در اذهان غیر فلسفی گذاشتند. مکتب شکاکان اولین دفعه به وسیله "پیرهو" اعلام موجودیت نمود وی در صدد آن بود که شک مطلق با دو احتمال مساوی را در همه چیز اعم از محسوسات، اخلاق، منطق، ضروری و جزمی معرفی کند . بعد از وی شاگردش بنام "تیمون" در تایید نظرات استادش چنین استدلال نمود که: هر چیزی را باید بوسیله چیز دیگری اثبات نمود و در نتیجه در هر استدلالی یا دور لازم می آید یا تسلسل که در هر دو شرایط نمیتوان چیزی را ثابت نمود[2] این مکتب تاثیر ژرف خود را در افکار انسانها میگذاشت  تا اینکه مکتب یقین و منطق ارسطو رواج یافت و بر مکتب شک چیره شد و دیگر سبک استدلال و کاوش ارسطو در مسائل فلسفی حرف اول را زد و افکار سوفسطائیان و شکاکان در زوایای خمول و خاموشی پنهان گردید.

-----------------------------------------------

(2) رجوع شود به تاریخ فلسفه راسل جلد اول صفحه 440

۲شکاکان و سوفسطائیان عصرهای متاخر در اروپا طی سالهای 600 الی 1000 میلادی علیرغم اینکه فرهنگ اسلامی از هندوستان تا اسپانیا امتداد یافته بود در اروپا از علم و دانش چندان خبری نبود و لذا از این ایام  در اروپا به عصر ظلمت یاد میشود بطوریکه پاپ ها و کشیشان هم اکثرا بی سواد بودند. در قرن یازدهم بعد از اضمحلال امپراتوری روم غربی، اروپا با اصلاح رهبانیت و تعمیم آن به کلیساها به پیشرفت سریعی نایل گردید که اثرات و نتایج آن موجب پیدایش فلسفه کلاسیک (اسکولاستیک) در آن سرزمین شد.(1) محققین این فلسفه، همه محصلین علوم دینی بودند و این فلسفه در دِیرها و کلیساها به منظور نیل به درک و اثبات اصول دین و تقویت آن در اندیشه طالبین تدریس می شد. انتقادی که بر این کلاسها وارد می شود اینست که کلا تحقیقات علمی و حکمتی برای اثبات اصول دین و تحکیم عقاید صورت میگرفت و کشف حقایق مد نظر آنها نبود، بطوریکه مبلغین دینی به مقدم بودن ایمان بر عقل صراحتا تاکید میکردند. لذا در تلاش بودند تا فلسفه را با معارف و احکام دین مسیحیت سازگار نمایند. از این روی استقلال فکر و آزادی اندیشه مورد قبول نبود و استناد و اتکاء همه بر احکام و تعلیمات بزرگان دین مسیحیت بود و هر کس نظر مغایری داشت تکفیر میشد و مجازات و عقوبت بسیار سختی را تحمل می کرد.(2) این دیکتاتوری فکری در قرنهای بعد با آشکار شدن پوچی برخی از افکار فلاسفه گذشته در علوم طبیعی و ریاضی از یک طرف و انقلاب صنعتی و اختراعات بی سابقه که تمدن مادی را شتاب زیادی بخشید، متزلزل شد و شک و تردید موجب گرایش فلاسفه غربی به فلسفه ایده آلیستی و ماتریالیستی گردید و عده ای نیز ارزش معلومات بشری را از حیث کشف از خارج بطور کلی یا در مسائل بعضی از علوم  انکار نمودند که به گفته های هریک از آنها مختصر اشاره ای خواهیم داشت.

------------------------------------------------------

(1)  تاریخ فلسفه راسل جلد 2 ص 190

(2)  رجوع کنید به سیر حکمت در اروپا صص 88-90

فرانسیس بیکن    

"فرانسیس بیکن" (1561- 1626)،با حائز اهمیت دانستن روش شناسی علمی، آغازگر زمینه تجربه‌گرایی در اروپا می‌باشد که دیدگاه وی در تاریخ علم به سودگرایی معروف شده است. بیکن اعتقادی به منطق سنتی در كشف حقایق علمی نداشت و فقط تجربه و آزمایش را در راه رسیدن به علم قبول میکرد. روش شناسی علمی بیكن عبارت است از مشاهده و تجربه در امور طبیعت جهت جمع آوری داده‌ها و اطلاعات مورد نیاز برای شناخت واقعیت‌های جهان و تاكید بر استقراء كه در آن مواد قوه تعقل به كار رود. بیکن پنج نوع بت را عامل به اشتباه افتادن گذشتگان معرفی نمود وی که از نظر فلاسفه جدید اروپا، پدر روش استقرائی جدید شناخته می شود. به روش گذشتگان شدیدا اعتراض داشته و آنها را در تفکر پایبند عادتهای نادرستی که بتها می نامید معرفی می کرد. این بتها عبارت بودند از: 1-    بت های قبیله ای که عبارتست از عادت هائیست که انسان از پدیده های طبیعی نظمی بیش از آنچه حقیقتا در آنها موجود است، انتظار دارد. 2-    بت های غار که عبارتست از ذهنیتها و دریافتهای فردی است که وجه مشخص شخص محقق است و با خصوصیات ذهنی او مرتبط می باشد، مانند آنکه ذهن بعضی به جزمیت در مسائل و ذهن بعضی به طرفداری از منطق ارسطو و یا غیره گرایش دارد. 3-    بت های بازاری که به جبر کلمات و اشتباهات از ناحیه مفهومات الفاظ و مشکل مصون نگه داشتن ذهن از تاثیر آنها مربوط می باشد. کلماتی  مانند وجود، عدم، اقبال، اتفاق..... 4-    بتهای تئاتر که به طرز تفکرهای قابل قبول و رایج مربوط می شوند مانند طرز تفکر ارسطو 5-    بتهای مکاتب که عبارتند از این گمان که فلان قانون کور (مثلا قانون قیاس) می تواند جای قضاوت را بگیرد.(1)

-----------------------------------------------

 (1): تاریخ فلسفه راسل جلد 3- صص 95-96

    از نظر بیکن کسب علم برای تحصیل قدرت بر تصرف کردن در طبیعت است (تغییر و تبدیل اجسام) و این جمله که گفته میشود" دانائی توانائی است" منتسب به ایشان میباشد. وی قدرت بر تصرف در طبیعت را اینگونه توضیح میداد که در جسم معینی که دارای طبایع خاص و خاصیت هائی است، طبع یا طبایع و خاصیت های تازه ای ایجاد کنیم و علمی که ما را دارای این قدرت می سازد، علمی است که صور یا منشاء طبایع را بر ما مکشوف کند و شناخت صور و منشاء طبایع از این راه دست میدهد که محسوسات و جزئیات را به مشاهده و تجربه در آوریم و برای استخراج قواعد و کلیات، جمع آوری مواد نمائیم ولی این جمع مواد و مشاهده و تجربه را سرسری نباید گرفت و با تامل و دقت باید بکار داشت . به نقل و قول و روایت نباید اعتماد کرد. شخصا باید به مشاهده و تجربه پرداخت و مواد تجربه را فراوان و بسیار متنوع نمود. در استخراج کلیات و قواعد هم نباید شتاب کرد و مانند قدما از کلیات ابتدائی نباید یکباره به احکام کلی نهائی پرواز نمود. بلکه کم کم باید پیش رفت و از کلیات ابتدائی کلیات متوسط را که در علوم بسیار اهمیت دارند، استخراج کرد و پس از آنکه کلیات متوسط بدست آمد، اگر توانستیم بدست یابی به احکام کلی های نهائی هم می پردازیم.  بیکن تاکید میکند: در موقعی که مشغول تجربه هستیم نباید به حافظه اعتماد کنیم و باید برای نتایجی که بدست می آوریم جداولی طراحی کنیم که این جدول ها عبارتند از: 1- جدول حضور 2- جدول غیاب 3- جدول درجات و مقایسه

     بیکن کاربرد این جداول را در استقراء و بدست آوردن احکام کلی موثر میدانست و تشریح میکرد که جدول حضور جدولی است که در آن کلیه مواردی را ثبت میکنیم که طبیعت و اثر مورد نظر و کاوش (مانند حرارت و انرژی) موجود و حاضر است و در جدول غیاب مواردی را ثبت می کنیم که طبیعت و اثر مورد نظر و کاوش، غایب و مفقود باشد، جدول درجات آنست که در آن کمیت یعنی افزایش و کاهش طبیعت و اثر مورد نظر و کاوش را ثبت می نمائیم و پس از آنکه این جدول ها به مشاهده و تجربه دقیق گوناگون با استقصای کامل تنظیم شد، از آن با استقراء مواردیکه جمع کرده ایم، قاعده و دستور و به عبارتی احکام کلی کسب میکنیم. (3)   تبیین مبانی فلسفه

    این ماحصل نظر بیکن در ایراد گیری بر سبک بحث و کاوش گذشتگان و تخریب بناهای فکری آنان و تنظیم روشی نو و علمی می باشد که اینک به نقد و بررسی آن از دیدگاه فلاسفه اسلامی می پردازیم.

----------------------------------

(3)  سیر حکمت در اروپا جلد 1 صص 119-120

نقد نظر بیکن: بطوریکه در بحث اول ذکر شد احساس و تجربه زیربنای افکار انسانهاست و ذهن همه در ابتدای تولد از همه چیز تهی است که ابزار آنها برای کسب علوم تنها حاسه های آنها می باشد هر کس از این ابزار غفلت کند از واقعیت دور می ماند و نتایجی اخذ می کند که یا ناقص و یا باطل است و بطوریکه گفته اند "ارسطو با انحراف از روش حکمای تجربی قبل از خود، و اقبالش به سبکی تمام انتزاعی و غفلتش از نقش تجربه و یا فقط اکتفا کردنش به تجربه های سطحی و ناقص در بدست آوردن قوانین علمی، دو هزار سال تمدن بشری را به عقب انداخت ولی تا هنگامیکه از تجربیاتمان یک دسته معارف ضروری اولی که بتوانیم با استمداد از آنها قانون علمی و شامل بر تمام افراد طبیعت و مبدا اثر مورد کاوش را بدست آوریم، تحصیل نکنیم، احساس و تجربه تعدادی از افراد هر چند خیلی زیاد باشند، نمیتوانند ما را مطمئن سازد که طبیعتِ دارای اثرِ مطلوب ، فلان چیز مانند حرکت سریعه غیر منظمه (در کاوش از مبدا و طبیعت حرارت و انرژی) است و با دریافت چنین معارف اولی ای (مانند مبدا علیت، ضرورت سنخیت و امتناع تناقض) علاوه بر آنکه در علوم، قوانین علمی و کلی بدست می آوریم و از موارد تجربه و کاوش شده فراتر می رویم و طبیعت و اثر مورد نظر را تکثیر می نمائیم و در چیزهای دیگر که فعلا دارای آن طبیعت و اثر نیستند، بوجود می آوریم و به اختراع چیزهای تازه ای نایل می شویم .

   چنانکه در بخش بعدی بیان خواهد شد، می توانیم با همین معارف که از احساسات و تجربه ها مان کسب میکنیم، راه خود را بسوی کاوش در مسائل فلسفی و متافیزیک بگشائیم. نتیجه آنکه بیکن تا آنجائیکه بر نقش احساس، تجربه و استقراء موارد، تکیه کرده و از غفلت گذشتگان در این کار خرده گرفته، ذی حق است و از آنجا که نقش قیاس و حرکت فکری از کلی به جزئی را از میدان علوم و فلسفه بیرون کرده، به خطا رفته و سیستم مبنی بر تجربه خود را ناقص نموده است و همچنین از آن جهت که بر فرضیه تاکید کافی ندارد و می خواهد با استقراء موارد بیشتر به سبکِ مذکور، از اول فرضیه صحیحی که همان قانون علمی است، بدست آورد، در علوم تجربی هم طریقش را کند و نارسا کرده زیرا بدست آوردن فرضیه صحیح با تنظیم و ترتیب موارد تجربه شده به ندرت اتفاق می افتد و قهرا پیشروی علم در این سیستم حرکت علمی ، متوقف میشود(1)

---------------------------------------------

(1)  رجوع کنید به تاریخ فلسفه راسل جلد 3 ص 97

به بیان دیگر:  بیكن، تاكید مفرد و افراطی بر تجربه گرایی و مشاهده محسوسات دارد، به طوری كه اگر واقعیتی در عرصه تجربه و تكرار آزمایشات مشخص نشود، مورد قبول قرار نمی‌گیرد. البته نقش  تجربه و مشاهده در ادراك حقایق و واقعیت‌های جهان جهت كشف و شناخت، حائز اهمیت است، اما بسیاری از حقایق و ادراكات جهان هستی نظیر مفاهیم متافیزیك، باورهای اعتقادی و معنویات، امورات باطنی و روحی را نمی‌توان به طریق تجربه بررسی و نفی و اثبات نمود و سنجش صحت و سقم برخی از مسائل متافیزیک روش و علم مخصوص خود را می طلبد و لازم است از طریق علوم و چارچوب منحصر به خودش مورد شناخت و ارزیابی قرار گیرد. لذا در شناخت واقعیت‌ها و جهت ادراك كامل آنها می‌بایست از روش تركیبی و تمامی ابزارها و عناصر موجود چون تجربه، مشاهده، محسوسات، تعقل، استدلال و استنتاج استفاده نمود.

پاسخ سوالات: برخی از سوالات بصورت خصوصی ارسال شده لذا بنده تصمیم گرفتم اسامی این افراد را ذکر نکنم. مع الوصف عزیزان پاسخ سوالات خود را دریافت نموده و اشکالات ما را نیز بر طرف نمایند از اینکه ارسال پاسخ به ایمیلهایتان برایم مقدور نمیباشد معذورم  

سوال در مورد رابطه فلسفه با علم:

پاسخ:  رابطه فلسفه را با علم از سه جهت میتوان بیان کرد: رابطه اول: نیاز علم به فلسفه در اثبات موضوعات مسائل و غیره می باشد. بطوریکه می دانیم هر علمی درباره عوارض و خصوصیات یک موضوعکلی بحث می کند مثلا فیزیک در مورد عارض ظاهری ماده بحث میکند اما نمی تواند ثابت کند که ماده حقیقتا وجود دارد. رابطه دوم: کمک علم به فلسفه در اقامه براهین برای اثبات مسائل متافیزیکی می باشد. بطوریکه برای تایید مطالب فلسفی و جهت اقامه براهین زیاد و مورد قبول اذهان عمومی، به ویژه برای کسانیکه ورزیدگی کافی برای درک دقایق فلسفی ندارند ، می توان از پاره ای نتایج علوم تجربی به عنوان یکی از مقدمات برهان استفاده کرد. رابطه سوم: خدمت علم به فلسفه از راه طرح مسائل جدید برای تحلیل فلسفی است. بطوریکه علوم پیوسته با پیشرفت خود مسائل تازه ای را برای فلسفه، طرح می کند که باید با روش تعقلی مورد بررسی قرار گیرد و بدین وسیله فلسفه را بارور تر و مسائل آن را گسترده تر می سازد       

سوال در مورد تضاد و تناقض و محال بودن تضاد منطقی و منظور ما از قابل رفع بودن

 علیرغم توضیحات مفصل مجددا توضیح میدهیم که : تضاد منطقی وجودش محال است چون معنی و مفهوم تضاد منطقی یعنی امتناع و اجتماع دو صفت در شیء واحد با حفظ موضوع واحد و اعتبار در زمان واحد مانند سیاه و سفید که در شیء واحد قابل جمع نیستند منظور از قابل رفع بودن اینست که (در توضیحات قبلی تضاد) اگر دو مطلب هر دو نتوانند درست باشند ولی هر دو بتوانند غلط باشند با هم متضادند. مانند این دو مطلب که "همه انسانها گستاخند" و "هیچ انسانی گستاخ نیست".

تناقض: اگر دو قضیه هر دو نتوانند راست باشند و هر دو نتوانند نا درست باشند با هم متناقض هستند مانند سکوت که نقیض صداست ویا هستی که نقیض نیستی است. (تضاد و تناقض را در مبحث تقابلها مشروحا توضیح داده ایم لذا تعاریف کنونی صرفا برای ساده کردن و درک مطلب بیان میشود.  

سوال در مورد ایراد و اشکال این تعریف ماده که میگوید: "ماده مقوله ایست فلسفی برای تعیین واقعیت عینی که انسان از راه حواس بر آن آگاهی می یابد. واقعیتی که بوسیله حواس ما عکسبرداری می شود، انعکاس پیدا می کند، در عین اینکه مستقل از حواس ما وجود دارد"

پاسخ:  البته این تعریف اشکالاتی دارد میگوید "ماده مقوله ایست فلسفی" این بدان معنی است که در علم تکلیف و تعریف ماده را نمی توان معین نمود. یعنی علوم ساختمان ماده را نشان می دهد نه تعریف ماده را، اما هیچ وقت نمی شود ادعا نمود که ما به ساختمان نهائی و نهانی ماده دست یافتیم چرا که چنین باوری مساوی با توقف علم است. قسمتی از این تعریف که میگوید: "ماده چیزیست که مستقل از ذهن ما وجود داشته باشد" درست است اما تنها ماده نیست که مستقل از ذهن ما وجود دارد، مثلا خدا شناسان نیز معتقدند که خدائی هست که مستقل از ذهن انسان وجود دارد بنابر این نمیتوان این تعریف را منحصر به ماده قلمداد کرد.       

سوال در مورد مفهوم ارزش نظری پاسخ: ارزش نظری یعنی توانائی علم در ارائه واقعیت هستی (اگر عمری باقی باشد در مباحث جهان بینی به این موضوع خواهیم پرداخت .

سوال در مورد فرق استقراء با تجربه: پاسخ: استقراء اعتبار ظنی و گمانی دارد اما تجربه از اعتبار یقینی و برهانی بر خوردار است.

به مابقی سوالات در فرصت مناسب پاسخ داده خواهد شد .

دکارت

   بعد از "بکن" افکار و یافته های "دکارت" سیستم بحث گذشتگان را به چالش کشاند. دکارت بعنوان فیلسوف بزرگ عقلی و موسس فلسفه جدید در دو کتاب مهم خود بنام های "گفتار در روش" و "تفکرات" یافته های خود را با توضیح روشی که به شک دکارتی معروف است، آغاز نمود. دکارت برای مستحکم کردن فلسفه خود برآن میشود تا در مورد هر چیزی که احتمال شک یا بهتر بگوئیم امکان شک در آن وجود دارد آن را مورد تشکیک قرار دهد لذا با شک کردن در حواس فلسفه خود را آغاز مینماید. دکارت از خود سوال میکند : آیا میتوانم در مورد اینکه اینجا کنار آتش نشسته ام و جبه ای به تن دارم شک کنم؟ وی به این سوال پاسخ مثبت می دهد و میگوید بار ها اتفاق افتاده که در خواب دیده است که با همین جبه در کنار آتش نشسته در حالی که واقعیت این بود که با لباس خواب در تخت خوابش آرمیده بود. و نیز میگوید شاید هم  همین لحظه من همانند دیوانگان در حال توهم بوده و این وضعیت را در توهم خود تصور میکنم. وی با آنکه قبول می کند حساب و هندسه با اشیاء جزئی سروکار ندارد و از فیزیک و علم نجوم مورد اطمینان ترند باز شک در حساب و هندسه را ممکن میداند و توجیه مینماید که شاید هر وقت من میخواهم اضلاع مربع را بشمارم یا 2 را با 3 جمع کنم، شیطان خبیثی وجود داشته باشد که پای زیرکی و فریب کاریش در برابر قدرتش نلنگد و این شیطان تمام همِّ خود را بر این سازد که مرا به اشتباه اندازد. پس امکان دارد هر چیزی که من میبینم چیزی جز توهم القائی شیطان نباشد. اما یک چیز باقی می ماند که نمیتوانم در آن شک کنم و آن اینست که من اگر وجود نداشتم هیچ شیطانی هم نمیتوانست با تمامی زرنگی هایش مرا بفریبد. وی میگوید: شاید همین بدن من وهمی بیش نباشد، اما اندیشه غیر از این است، وقتی که می خواهم در مورد همه چیز اندیشه غلطی داشته باشم لازم است من که می اندیشم باشم، و با توجه به این حقیقت که "می اندیشم" پس "هستم" و این آنقدر محکم و مبرهن است که همه فرضهای گزاف شکاکان هم قادر بر هم زدن آن نیست. دکارت این برهان یعنی "می اندیشم پس هستم" را نخستین اصل فلسفه ای که در پی آن بود قرار می دهد لدا این برهان بنام می اندیشم دکارت معروف میشود و طریق رسیدن به آن را نیز شک دکارتی مینامند. به هر حال این تز، هسته اولیه نظریه دکارت را در باره شناخت تشکیل می دهدکه حاوی اهم مطالب فلسفه وی می باشد که میگوید روح را متیقن تر از ماده و ذهن مرا برای من متیقن تر از اذهان دیگران می سازد و بدین ترتیب در هر فلسفه ائیکه از دکارت ناشی شده باشد تمایلی در جهت ذهنیت وجود دارد.[1]  

دکارت با این سنگ پایه زیرین و محکم فلسفه خود به اسکلت بندی معرفت می پردازد و میگوید : آن منی که وجودش اثبات شده، از این اینجا استنباط شد که می اندیشم، اگر اندیشیدن را متوقف کنم دیگر دلیلی برای وجود من وجود نخواهد داشت، من چیزی هستم که می اندیشید. جوهری هستم که کل ماهیتش عبارت از اندیشیدن است و برای وجود خود به مکان یا به شیء مادی محتاج نیست. پس میتوان نتیجه بگیرم که روح کاملا از جسم متمایز بوده و درک و شناختن آن از شناختن جسم آسانتر است حتی اگر جسم وجود نداشت باز روح به همین شکلی که هست وجود داشت، از خود سوال میکند چرا می اندیشم، و چنین مبرهن میکند که این در نهایت واضح و متمایز است و از آن قاعده کلی ای را نتیجه می گیرد که هر چیزی که با وضوح بسیار و تمایز تمام به تصور ما درآید صحیح است. دکارت با این روش ذهن خود را اثبات می کند و آنگاه شروع به اثبات اشیاء موضوعی و خارج از ذهن خود می کند  و  در این رابطه افکار انسان را به سه قسمت تقسیم می نماید. 

(1): تاریخ فلسفه راسل جلد 3 صص 130تا 132

افکار فطری: 1- تمام افکاری که در انسان بطور طبیعی و به وضوح و روشنی کامل همانند اندیشیدن وی ظاهر می شود از جمله تفکر در مورد خدا ، حرکت، امتداد و نفس... 2 -  افکاری که ساده نبوده و توسط حرکات و انفعالات حاسه ها از خارج وارد ذهن میشوند مانند تفکر در مورد صداها، طعم خوردنیها، بو، نور، حرارت.... 3- افکاری که ذهن انسان با ترکیب فکر دیگر برای خود می سازد مانند فکر کوهی از طلا، اقیانوسی از آتش، انسانی با اندام متفاوت و نظایر این موارد.

دکارت با تمسک به افکار فطری و وضوح و روشنی آنها در دلالتشان بر واقعیات موضوعی. ابتدا خدا را بر اساس منطق و قاعده " شی از لا شی  بوجود نمی آید" اثبات نموده و وجود افکار فطری روشن را در ذهن انسان مربوط به خدا قلمداد میکند خدایی که کامل مطلق است. وی میگوید: اگر آن افکار درست نباشد بدین معنی است که خدا به انسان دروغ گفته و خدعه کرده است که این فعل و عمل از کامل مطلق محال است. دکارت در بی اعتباری افکار قسم دوم  می گوید: " ما طبیعتا خیال میکنیم که اندیشه های نوع دوم مانند اشیاء خارجی هستند، این پندار ما گاها به این علت است که این قبیل اندیشه ها مستقل از اراده و ذهن و از طریق احساس  از خارج وارد ذهن من میشوند لذا میتوانیم بپنداریم که شیء خارجی، شبیه خود را بر من نقش میکند  ولی آیا این دلایل معتبر است؟ در اینجا وقتی میگویم که طبیعت به من می آموزد، منظورم این است که مایلم فلان امر را باور کنم نه اینکه آن را در زیر یک نور طبیعی مشاهده میکنم. آنچه که در زیر نور طبیعی دیده شود قابل انکار نخواهد بود اما تمایل محض امکان دارد متوجه امر کاذب باشد. اما اینکه اندیشه های حسی غیر اختیاری است دلالت بر وضوح آنها و مطابق بودنشان با خارج نمی شود. چرا که رویا هم غیر اختیاری است حال آنکه منشا آن درون می باشد." دکارت با این استدلال نتیجه می گیرد که قطعا نمیشود ادعا نمود که اندیشه های حسی مطابق خارجند و از خارج سرچشمه می گیرند خاصه آنکه گاها منشا پیدایش دو اندیشه ی متفاوت یک شیء خارجی می باشد مثلا خورشیدی که بر حواس ظاهر می شود و خورشیدی که مورد شناخت ستاره شناسان می باشد. این دو اندیشه قطعا شبیه هم نخواهند بود.

(رساله ای را که مطالعه میفرمائید تحت عنوان "تبیین مبانی فلسفه" نوشته  احمد یغما منتشر شده در وبلاگ نکته ها و نوشته ها می باشد ) وی در مسئله شناخت ما از اجسام  نیز چنین میگوید: "بعنوان مثال قطعه مومی را از کندوی زنبور عسل در نظر می گیریم ، از این موم چیزهائی بر حواس ما ظاهر میگردد مانند اینکه مزه عسل میدهد، بوی گل از آن به مشام می رسد، رنگ و شکل قابل احساسی دارد، سفت و سرد است، در اثر ضربه صدای خاصی از آن بر می خیزد، اما اگر آن را به آتش نزدیک کنیم این کیفیات در آن تغییر می کند ولی موم باقی می ماند. بنابر این آنچه بر احساس، ظاهر می شد، نفس موم نبود، نفس موم از بسط و انعطاف پذیری و حرکت تشکیل شده و این کیفیات به وسیله ذهن انسان قابل درک است، نه به وسیله تصور آنچیزی که موم است و موم فی نفسه قابل احساس نیست زیرا آن چیز در همه تظاهرات موم بر حواس مختلف، متساویا وجود دارد پس ادراک موم، دیدن، لمس و تصور نیست، بلکه دریافت و تشخیص ذهن است." دکارت از این مثال برداشت میکند که: "معرفتی که از طریق حواس حاصل می شود، مغشوش بوده و از نوع معرفتی است که جانوران دارند، ولی من انسان لباسهای موم را (منظور کیفیات محسوسه آنرا) از تنش بیرون آورده و آن را بصورت لخت (منظور نفس امتداد) در می یابد." نتیجه ای که دکارت از این مطالب و استدلالها اخذ میکند اینست که شناخت بر اشیاء خارجی به وسیله حواس درست نبوده و باید به وسیله ذهن و معلومات فطری آن حاصل گردد.

(تاریخ فلسفه راسل ج 3 صص 133-136 )  

خلاصه نظریه دکارت در مورد شناخت:

   از سه قسم افکار دکارت و ادراکات، فقط قسم اول که فطری هستند ارزش واقعی دارند و انسان را به حقیقت موضوعی رهنمون می سازند اما دو قسم دیگر فقط تمایلات انسان را برآورده میکنند و نیازهای ما را در زندگی مادی برطرف می سازند و نباید آنها را کاشف از حقایق موضوعی بدانیم

نقد نظریه دکارت:

   آقای دکارت روش فکری جدیدی را پایه گذاری میکند که نه تنها روش های فکری گذشتگان و نتایج آن را زیر سوال میبرد بلکه روش فکری خود را نیز نا خواسته سست و قابل تردید مینماید این جمله معروف ایشان که میگوید من هستم چون فکر میکنم یا ابو علی سینا که میگوید "من فکر میکنمپس موجود هستم "ظاهری زیبا و دلپسند دارد و البته از یک زاویه قابل قبول است و فکر کردن لازمه بودن است اما تنها دلیل بودن نیست.  لذا نباید هر جمله زیبا را بخاطر زیبا بودن بصورت یک اصل کلی قبول کرد و بقول معروف باید پوست و گوشت (ظاهر) آن را کنار زد و مغز حرف را مورد بررسی قرار داد. مثلا در همین جمله بنده از دکارت سوال میکنم از کجا معلوم که در عالم واقعیت فکر میکنید؟ اگر دامنه شک و تردید را نسبت به محسوسات عینی اینقدر فراتر بگیریم من میگویم شاید شما در عالم خواب فکر میکنید. یا اینکه اصلا منطق شما را قبول کردیم و گفتیم چون فکر میکنید پس هستید با این منطق فقط هستی خود را ثابت کردید و نمیتوانید واقعیت بودن دیگر چیزها را ثابت کنید تنها شما هستید و غیر از شما همه چیز در تصورات مشکوک و قابل تردید شما هستند یعنی هستی فقط شمائید و باید یک راه دیگر برای هستی بقیه پیدا کنیم راهی که در آن هیچ جای شک برای افراد شکاک وجود نداشته باشد. ایراد دیگر روش فکری آقای دکارت اینست که اندیشیدن در مورد هر چیزی در آن حدی که موجبات شک و تردید را به وجود آورد، منوط بر آنست که شک کننده ابتدا بعضی مسائل را احساس کرده و مفاهیم شک و تردید، یقین، وجود، عدم، و تساوی را درک نموده باشد. لذا "شک دکارتی" و نتیجه گرفته شده از آن (ثبوت ذهن و نفس او) و دیگر معلومات فطری که از ناحیه ثبوت نفس دریافت میشود همگی بعد از احساسات و تجربیات حادث میشوند. و هیچیک از آنها نمیتوانند قبل از احساس و تجربه برای انسان معلوم گردد.

  بر همین اساس مکتب دکارت خط بطلان میخورد و در مسئله معرفت جزو مکاتب شکاکیت طبقه بندی میشود لذا در مباحث مکتب ایده آلیسم بارکلی و هیوم مجددا مطالبی را از مکتب ایشان بیان خواهیم کرد.

پاسخ به سوال (آقای معمار) "علت بدیهی بودن مفهوم هستی"

  هستی ذاتا و بدون احتیاج به کمک و وساطت چیز دیگر برای همه انسانها معلوم و آشکار است. و معرفی را برای آن نمیتوان تصور کرد چرا که معرِّف لاجرم باید از معرُّف روشنتر و واضح تر باشد. و ما چیزی روشنتر از مفهوم هستی نداریم. لذا هرچه بعنوان تعریف مفهوم هستی گفته شده فقط شرح لفظ بوده و نمی تواند تعریف حقیقی باشد. همچنین "هستی یا وجود" چیزی است که بشود از آن خبر داد. و "ثبوت"، چیزی جدای از وجود نیست، همانطور که چیز و شیء، بودن مفهوم هستی را ندا میدهد لذا دلیلی ندارد تا بخواهیم هستی را که از کم و کیف آن خبر داریم به اثبات رسانیم مانند آفتاب آمد دلیل آفتاب. البته براهین دیگری نیز در پاسخ سوال شما اقامه شده است که نیازی به طرح آن موارد نمی بینم

جان لاک :

 جان لاک (۱۷۰۴-۱۶۳۲) از فیلسوفان سده ۱۷ میلادی انگلستان بود. وی از برجسته ترین نظریه پردازان قرارداد اجتماعی و پیروان مکتب تجربه‌گرایی (آمپریسم) بشمار میرود.

  لاک موثرترین اندیشمند عصر روشنگری در زمینه معرفت ‌شناسی و علوم طبيعی و تربيتی و همچنين دين و اقتصاد و فلسفه سیاسی شمرده می‌شود. و متن اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا نیز موید این ادعاست. گفته می شود نوشته‌های لاک بر ولتر و ژان ژاک روسو، و بسیاری از اندیشوران اسکاتلندی و انقلابیون آمریکائی تاثیرگذار بود.

کتابی تحت عنوان «رساله‌ای درباره حکومت»، مهمترین اثر جان لاک به شمار می رود که برای هر عصری معانی و تعابیر خاص خود را دارد کتابی که شاید هیچ وقت کهنه نمی گردد، و لاکن در این جریده ما صرفا معرفت شناسی وی را اجمالا توضیح داده و به نقد و بررسی آن می پردازیم.

جان لاک در کتابی تحت عنوان "فهم انسانی" (جلد اول) راجع به شناخت، مغایر و مخالف با برخی فلاسفه از جمله افلاطون و دکارت سخن گفته و استدلال می کند که : هیچ اندیشه یا اصل فطری وجود ندارد. وی در جلد دوم به تفصیل و با قید جزئیات تلاش می کند تا نشان دهد که تجربه سرچشمه دیگر اندیشه هاست. ایشان بعد از مردود شناختن اندیشه های فطری می گوید: "بگذارید چنین فرض کنیم که "ذهن" باصطلاح عامیانه، مانند لوح سفید است و چیزی در آن به چشم نمی خورد و از هر گونه اندیشه ای تهی می باشد پس در این صورت ذهن چگونه پر میشود؟ این منبع عظیم که خیال مشغول و نامحدود آدمی با تنوع بی انتها بر آن نقش می بندد از کجا می آید؟ ذهن اینهمه مواد عقل و معرفت را از کجا می آورد؟ به همه این سوالها من با یک کلمه جواب میدهم (و میگویم) تجربه؛ همه معرفت ما از تجربه ناشی می شود و از آن پدید می آید و اندیشه های ما از دو ماخذ ناشی میشود. 1- احساس 2- ادراک ، یعنی عمل ذهن خود ما که میتوان آنرا حس درونی نامید، چون ما فقط بوسیله اندیشه ها میتوانیم بیندیشیم و چون همه اندیشه ها از تجربه نتیجه می شوند پس پیداست که هیچ یک از معارف ما نمی تواند مقدم بر تجربه باشد و ادراک، قدم و درجه اول است در جهت معرفت و جذب همه مواد آن.تبیین مبانی فلسفه

 (برداشت از تاریخ فلسفه راسل ج 3 صص 210 -214   )

 "لاک" در قسمت پایانی کتاب مذکور معرفت را بر سه گونه تقسیم میکند

تقسیم بندی معرفت از نظر لاک:

1-   وجدانی و حضوری: این معرفت موقعی است که ذهن بی واسطه نسبت میان دو تصور را ادراک و تصدیق کند، مانند علم نفس به وجود خود و اینکه سه با یک و دو برابر است و اینکه مثلث غیر از مربع است و این قسم از علم کاملا یقینی است.

2-   کسبی و تعقلی: اینهم موقعی است که برای درک نسبت میان دو معنا احتیاج به تصور معارفی دیگر هست که واسطه باشند و این تعقل و استدلال است مانند علم به اینکه مجموع زوایای مثلث 180 درجه است و یا اینکه جهان آفریدگار دارد و البته این قسم از دانش مانند قسم اول روشن و آشکار نخواهد بود و یقین در آن منوط به این است که تصورهای واسطه، وجدانی و حضوری باشند.

3-    دسته سوم آن نوع شناختی است که به واسطه حس حاصل می گردد و هر چند منکر موجودات محسوس شدن چندان معقول نیست ولی البته یقین بر آنها هم مانند یقین بر معلومات و جدانی و تعقلی (دو قسم گذشته) نیست و از نظر علمی و فلسفی می توان آنرا در زمره گمانها و پندارها به شمار آورد اما در امور دنیوی و حیاتی و تماس با جهان خارج، البته باید به حقیقت محسوسات یقین داشت.       

 جان لاک بعد از این توضیحات علم انسان به وجود خودش را از قسم اول (حضوری وجدانی) و علم انسان به وجود خدا را از قسم دوم (کسبی و تعقلی) قرارداده و درباره اش چنین توضیح میدهد: "چون به وجود خود یقین داریم و می دانیم که وجود ما حادث است و همیشه نبوده است و از آنجائیکه عقل حکم می کند که نیستی و عدم نمی تواند چیزی را خلق کند پس یقین حاصل می کنیم که ما را ذات دیگری به وجود آورده است که او همیشه بوده است و چون ما را دیگری به وجود آورده است پس هر چه در ما هست از اوست پس او قدرتش کامل است و از آنجا که ما عقل داریم بنابر این آن ذات هم عاقل است."    جان لاک در تاکید به همین استدلال ادامه میدهد: " کسی نمی تواند منکر شود که چون موجودات جهان همه حادث هستند پس وجودی هم لازم می نماید که قدیم باشد و دیگری او را بوجود نیاورده باشد. از طرف دیگر می دانیم که "ذات" دو قسم می تواند باشد و کسی نمی تواند بپذیرد که ذات بی ادراک، ادراک ایجاد کند بنابر این ذاتی که همیشه بوده و هست مدرک است و مجرد هم هست چون میدانیم که ادراک خاصیت ماده نیست.

 همچنین لاک علم انسان را به وجود سایر اشیاء از قسم سوم یعنی معرفت پیدایش یافته از احساس و تجربه می شمارد (رجوع شود به سیر حکمت در اروپا جلد دوم صص 126- 129)

بررسی نظریه لاک: نظرات آقای لاک در خصوص نفی معلومات ما قبل احساس و تجربه کاملا درست بوده و جای نقد ندارد ما نیز ذهن را در ابتدا چون لوح سفید و بی هیچ خط و نقش معرفی میکنیم بطوریکه معتقدیم حتی معرفت فطری نیز قبل از احساسات و تجربیات در ذهن انسان وجود ندارد و البته منظور ما از فطرت انسان درک مواردی است که احساسات و تصورات قبلی به چیز دیگر و خلاصه به اقامه دلیل و برهان منوط نباشد و بدون نیاز به برهان و دلیل بر آن قائم شود، و مورد قبول و پذیرش ذهن باشد، لذا فطرتی را که برخیها از آن به عنوان نماد و آمیخته به سرشت و ذات ذهن تصور میکنند قابل قبول نمی باشد، که در گریز زیر به آن اشاره می شود. .

                                              گریز دیگر


در اینجا بنده حسب خصوصیات اخلاقی خود، بی پرده و شفاف نظرات خودم را در مورد فطرت انسان بیان می کنم و با اعتقاد راسخ و اطمینان وافر از آن دفاع می نمایم.

 آنان که بنظر بنده درک غلط از امور فطری دارند می گویند:  "خداشناسي و خداگرايي از صفات برجسته ‏‏«ذاتي» اوست نه «عَرَضي» و متن و جوهر معنويت ‏نيز «خدا» و شناخت و شهود او در مرتبه اَعلي ‏خواهد بود اگر چه انسانها در ميزان گرايش به ‏خدا و معرفتِ حضوري و شهودي و قرب وجودي به آن ‏داراي مراتب و درجات هستند و از حيث عمل و ‏واقعيّت نسبت انسانها به خدا از دو حال خارج ‏نيست.

الف) نسبت صعودي و گرايشي که تطابق با ‏فطرت داشته و لبيک گويي به نداي فطرت است
ب) ‏نسبت هبوطي و گريزي که خروج از صراط مستقيم ‏فطرت خواهد بود.‏"

منبع: وبلاگ http://aeen-soluk.blogfa.com/post-18.aspx

 نقد ادعاهای ذکر شده: دلیل شما بر اینکه خداشناسی و خدا گرایی از صفات ذاتی انسان است چیست؟ البته شاید دهها دلیل بیاورید اما در همه این دلیلها پارامتر عقل و تکامل آن را در انسان که موجب اعتقاد آدمی و یا نیاز او به باور کردن یک مبدا قدرت و فرمانروائی مطلق وی در ذهن خود می شود، فراموش و نادیده گرفته اید. میگوید: " انسانها در  ميزان گرايش به ‏خدا و معرفتِ حضوري و شهودي و قرب وجودي به آن ‏داراي مراتب و درجات هستند" سوال من اینست که این درجات از کجا ناشی میشود الا تاثیر رشد عقلی و فکری و اکتسابات تربیتی و محیطی... چه چیز دیگری می تواند فطرت را در افراد، متفاوت کند؟. بنابر این خدا جوئی و خدا پرستی و حقیقت جوئی و زیبا دوستی همه و همه در اثر تجربیات و منشهای عقلی و تربیتی و تاثیر پذیری از محیط و تجارب در انسان حاصل می شود و انسانها بسیار تحمل درد و رنج کردند تا مفاهیم ارزش و ضد ارزش را یافتند و منبع شرّ را شناختند و مفهوم سعادت را پیدا کردند. حالا برخیها پا فراتر گذاشته و می گویند "انسان با فطرتی کاملا پاک بدنیا می آید" بنده می پرسم این پاکی را از کجا اثبات می کنید؟ بنده که به امور فطری قبل از احساس اعتقادی ندارم، اما اگر شما دارید بگوئید این فطرت پاک چرا نمی تواند از بروز غریزه های حسادت در کودکی که حتی زبان نگشوده است جلوگیری کند کدام کودک اجازه میدهد بچه دیگری پستان مادرش را بگیرد و یا دست به اسباب بازی هایش بزند، کودکی که وقتی برای اولین بار جوجه یا پرنده کوچکی را به دستش دهی مثل شاهین و باز در چنگالش با تمام قدرت می فشارد و از آن لذت می برد. یا سر لانه مورچگان می ایستد و هر مورچه ای که از لانه بیرون بیاید با پاهایش له می کند. پس پاک بودن فطرت چند روز در کودک دوام می آورد؟! که چیزی از آن دیده نمی شود؟! یا اگر فطرت پاک است پس جانیان بالفطره چرا بدنیا می آیند؟   

اما من می گویم انسان با تمام غرایز حیوانی متولد می شود یک کودک ابتدا می تواند پلید باشد بخیل و بی انصاف و ستمگر باشد اما با پیدایش و ظهور عقل در او و عوامل تربیتی که از تجارب الهام می گیرد، انسان راه کمال وراهی را که خداوند در پیش رویش قرار داده را اتخاذ کرده و بسمت سعادت حرکت می کند؛ و یا تحت تاثیرات محیطی و عوامل منفی،و احتمال ظهور ژنهای وراثتی در اثر هماهنگی با محیط، شرارت در او پرورش می یابد و به یک جانی و ستمگر تبدیل می گردد. بنابر این ما معتقدیم انسان مانند هر حیوان دیگری با یک سرشت و طبیعت مشخص آفریده می شود که غرایز مشترک او با حیوانات بر اثر تربیت و تجربه و تکامل عقلی، تعدیل می یابد و انسان سرشت حیوانی خود را کنترل،اصلاح، و تکامل می بخشد. (این رساله بنام تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما می باشد) 

  لذا هیچ گونه امور فطری به آن معنا که خداوند در نهاد انسان برای هدایت وی به ودیعت گذاشته باشد را نداریم و این ادعا نه تنها کمکی به خدا شناسی نمی کند بلکه مسیر آن را نیز به انحراف می کشاند. تذکر: (موارد ذکر شده در مورد امور فطری و فطرت،یافته های شخصی حقیر بوده است که از نظر برخیها  مردود و غلط می باشد. لذا برای پذیرش آن حتما تحقیق و تفحص نمائید. احمد یغما)     

                                              اتمام گریز

 

برای مشاهده قسمت سوم  کلیک فرمائید تبیین مبانی فلسفه

تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما - قسمت (3)

  برای مشاهده تمامی قسمتهای تبیین مبانی فلسفه کلیک کنید

هر گونه بهره برداری از مطالب این رساله فقط با لینک مستقیم و یا با قید نام نویسنده مجاز میباشد

جورج بارکلی : جرج بارکلی George Berkeley (۱۷۵۳-۱۶۸۵): فیلسوف و کشیش پروتستان ایرلندی، نظریه پرداز آرمانگرایی مدرن، که در 1734 به مقام اسقفی کلوین در بخش جنوبی ایرلند نیز نایل شد.

  بارکلی در واکنش به مسایل دوالیسم رنه دکارت وجود ماده را انکار نمود و مدعی شد که اشیاء مادی تنها به سبب ادراک شدن وجود دارند. و مفهوم "وجود یافتن " چیزی، عینا مفهوم "درک شدن" آن چیز است. وی در برابر این ایراد اساسی که پرسیده می شد "در این صورت اشیای غیر قابل رویت از نظر فیزیکی یا مکانی نباید وجود داشته باشند مثلا یک درخت در یک صحرای دور افتاده اگر مورد دید و نگاه هیچکس قرار نگیرد دیگر وجود نخواهد داشت؟"، می گفت: "خداوند در هر زمان و مکان همه چیز را ادراک میکند." از آثار بارکلی می توان به مبادی شناخت آدمی، سه گفت وشنود میان هیلاس وفیلونوس، در باره ی حرکت، نظریه ای تازه در باره ی ابصار، رساله ای در باره ی اصول علم انسانی اشاره کرد. که کتاب "گفتگوهای هیلاس و فیلونوس" اغلب استدلالهای بارکلی را بر ضد ماده تشریح می کند، لذا مناسب است گفتگوی اول و قسمت ابتدائی گفتگوی دوم را از این کتاب بلحاظ اهمیت بیشتر مورد بررسی و نقد قرار دهیم. در این گفتگوی دو نفره، هیلاس نقش نماینده فهم عادی که تعلیم و تربیت علمی یافته است را بر خود گرفته، و فیلونوس در مقام خود "بارکلی" ایفای نقش می کند. هیلاس بعد از مقدمه و تعارف می گوید: "... از عقاید فیلونوس داستانهای جالبی شنیده است، از جمله اینکه فیلونوس به جوهر مادی اعتقاد ندارد و با تعجب می گوید: آیا از این سخیف تر و ناراحت کننده تر برای عقل سلیم چیزی وجود دارد؟" فیلونوس در پاسخ وی می گوید که وی واقعیت اشیاء محسوس را یعنی آنچه را بوسیله حواس بی واسطه ادراک می شود منکر نیست، بلکه می گوید که ما موضوعات رنگها و صداها را نمی توانیم ببینیم و بشنویم و وجودی برای آنها جدا از رنگها و صداها اثبات نمائیم و نهایتا هر دو در این نکته توافق می کنند که حواس استنباط از خارج ندارند و فیلونوس تاکید می کند که ما بوسیله حس بینائی فقط نور، رنگ و شکل و بوسیله حس شنوائی فقط صوتها را ادراک می کنیم و نتیجه اینکه چیزی جز کیفیات محسوسه یا ترکیبات کیفیات محسوسه، وجود ندارد. در اینجا فیلونوس استدلال می کند که: "واقعیت اشیاء محسوسه همان ادراک شدن آنهاست" و این رای را در مقابل این عقیده هیلاس می آورد که "وجود داشتن یک چیز است و ادراک شدن چیز دیگر است" ذهنی بودن معلومات حسی ادعائی است که فیلونوس با بررسی مفصل حواس مختلف به اثبات آن می پردازد [1] و بحث خود را با گرما و سرما، شروع می کند و می گوید: گرمای شدید رنج است و باید در ذهن باشد پس گرما، امری ذهنی است. در مورد سرما نیز قضیه از همین قرار است. این استدلال با برهان معروف آب ولرم، چنین توضیح داده  می شود. وقتی که یکی از دستهای شماگرم و دیگری سرد باشد و هر دو را در آب ولرم  بگذارید، یک دست آن آب را سرد و دست دیگری گرم احساس خواهد کرد وحال آنکه آب نمی تواند در لحظه واحد، هم گرم و هم سرد باشد. این برهان غائله هیلاس را ختم می کند و او را متقاعد می نماید که گرما و سرما فقط احساسهائی هستند که در ذهن ما وجود دارند.

------------------------------------------

 (1): جملهٔ مشهور جرج بارکلی عبارت می شود از این: «Esse est percipi» به این مظمون که: "شرط وجود، درک شدن توسط حواس است.

     اما هیلاس دست بر نمی دارد و می گوید: که کیفیات محسوسه دیگری نیز باقی هستند که باید بررسی شوند.

   فیلونوس با قبول این موضوع به بررسی دیگر حواس اقدام کرده و مزه ها را مورد چالش قرار می دهد. و می گوید: مزه شیرین لذت است، مزه تلخ نیز رنج است، آنگاه لذت و رنج را از امور ذهنی قلمداد می کند.

 در مورد بوها هم که مطبوع و نا مطبوع دارد همین نظر را می دهد.

هیلاس سعی می کند تا اصوات را از این قائله مستثنی کند لذا می گوید: که صوت حرکت هواست و این مدعا از آنجا آشکار می شود که در خلاء صوتی وجود ندارد و می گوید که باید میان صوتیکه ما بی واسطه ادراک می کنیم و صوتیکه بی واسطه ما و نفس الامر وجود دارد تفاوت قائل شویم.   

فیلونوس می گوید: آنچه هیلاس آنرا صوت واقعی می نامد چون حرکت است ممکن است آن را دید یا لمس کرد اما یقینا قابل استراق نیست پس صدا بدان معنا که ما در ادراک خود آن را می شناسیم وجود خارجی ندارد. در برابر این استدلال هم هیلاس قانع می شود و قبول می کند که اصوات نیز خارج از ذهن وجود واقعی ندارند.   تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما   

  بحث رنگها پیش کشیده می شود و هیلاس با اعتماد به نفس چنین می گوید: ببخشید قضیه در مورد رنگها کاملا فرق می کند. و هیچ چیزی آشکارتر از این نیست که ما رنگها را در اشیاء مختلف می بینیم. و اضافه می کند: مواردی که در خارج از ذهن وجود دارند، دارای آن رنگ هائی هستند که ما در آنها می بینیم در این خصوص نیز فیلونوس مانند کسی که با خودش شطرنج بازی می کند راحت هیلاس را شکست می دهد . وی از ابرهای هنگام غروب صحبت به میان می آورد که سرخ و طلائی رنگ مشاهده می شوند در حالی که رنگ واقعی ابرها از نزدیک چنین دیده نمی شوند. بعد به بیان تفاوتی که میکروسکوپ پدید می آورد و زرد بودن همه چیز در نظر شخصی که یرقان دارد می پردازد و می گوید که حشرات بسیار ریز باید بتوانند چیزهای بسیار کوچک تر از آنچه که ما می بینیم را ببینند. صحبت که به اینجا می رسد هیلاس می گوید: که رنگ در شیء نیست در نور است و نور خود ماده ی رقیق سیالی است. فیلونوس همچنانکه در مورد صوت گفته بود می گوید که بنابر عقیده هیلاس رنگهای واقعی، چیزی غیر از آن آبی یا سرخی است که ما می بینیم و این جور در نمی آید و قابل اثبات نیست.

   در اینجا هیلاس در مورد همه کیفیات ثانی نظرات فیلونوس را تایید می کند اما می گوید که کیفیات اولیه بخصوص شکل و حرکت، ذاتی اشیای غیر ذی عقل هستند. در واکنش به این گفته فیلونوس پاسخ می دهد که اشیاء و قتی که ما به آنها نزدیک می شویم بزرگ و وقتی که از آنها فاصله می گیریم کوچک تصور می شوند و حرکت هم ممکن است بنظر یکی تند و دیگری کند بیاید.   آنگاه هیلاس بحث را از جای دیگر ادامه داده و می گوید: تمایز قائل نشدن بین شیء و احساس اشتباه است. وی به ذهنی بودن عمل ادراک اذعان می کند اما ذهنی بودن چیزهای ادراک شونده را نمی پذیرد. و مثال می زند که رنگ ها در خارج از ذهن در یک ماده غیر ذی عقل دارای واقیت هستند.    فیلونوس در جواب می گوید: اینکه هر یک از موضوعات حواس یعنی هر اندیشه یا ترکیبی از اندیشه ها، در یک ماده غیر ذی عقل یا خارج از جمیع اذهان وجود داشته باشد فی نفسه تناقض آشکاری است و در چند صفحه بعد میگوید: ...هر آنچه بلا واسطه ادراک شود اندیشه است و آیا هیچ اندیشه ای می تواند خارج از ذهن وجود داشته باشد.؟

   و پس از یک بحث مابعدطبیعی درباره جوهر، هیلاس به بحث راجع به احساس بصری باز می گردد و با این برهان که وی اشیاء را از مقداری فاصله می بیند، می گوید: باید در خارج باشند نه در ذهن و در مقابل این برهان فیلونوس جواب می دهد که این امر در رویا هم صادق است و حال آنکه همه اذعان دارند که رویا امری است ذهنی، بعلاوه فاصله بوسیله حس بینائی ادراک نمی شود بلکه در نتیجه تجربه تشخیص داده می شود. و اگر کور مادر زادی اکنون بینائی یافته باشد، فاصله اشیاء را تشخیص نخواهد داد.    در آغاز گفتگوی دوم، هیلاس می گوید: که شیارهای خاصی در مغز موجب احساس می شوند، اما فیلونوس پاسخ می دهد که مغز چون یک شیء محسوس است فقط در ذهن وجود دارد(تاریخ فلسفه راسل جلد 3 ماخوذ از صفحات 275 الی 282])

بررس و نقد نظرات "بارکلی"

 استدلال بارکلی از دو قسمت تشکیل شده است

الف ) وی معتقد است اشیاء مادی را با خصوصیت های مادی (مادیت) نمیتوانیم با حاسه هائی که داریم اعم از وجود ذهنی رنگها، صداها، بوها، چشیدنیها و ملموسات، ادراک کنیم.

ب ) از نظر بارکلی مدرکات حسی ما تماما ذهنی بوده و خارج از ذهن واقعیت ندارند. بطوریکه واقعیت آنها همان وجودات ذهنی آنهاست و کاشف از واقعیت های موضوعی نیستند و معارف دیگری هم که بتوانند واقعیت های موضوعی خارجی را اثبات نمایند برای ذهن انسان وجود ندارند و ذهن قادر به کسب و تحصیل چنین معارفی نمی باشد

  تحقیقات و یافته های مربوط به بند الف بارکلی را قبول داریم که بصورت خلاصه در بحث اول نیز آن را بیان داشتیم. اما ادعایش را در بند ب قبول نکرده و دو شبهه را که بارکلی در این بند طرح نموده بررسی و نقد می کنیم .

شبهه اول:مبدا و منبع تمام ادراکات انسان احساسات اوست که اگر کاشف از حقایق موضوعی خارجی باشند، سراسر آمیخته با تناقضاتند و بطوریکه بارکلی استدلال نمود قوه بینائی شیء را از دور کوچک و از نزدیک بزرگ میبیند؛ ابرها را هنگام غروب بر خلاف رنگ قبلی شان سرخ و طلائی می بیند یا در جاده سراب می بیند، و قوه لامسه آب یک کاسه را در زمان واحد سرد و گرم می یابد. لذا تنها راه گریز از این تناقضات انکار وجود خارجی مدرکات و ذهنی محض دانستن آنهاست.

  این شبهه بی اساس است زیرا  اولا چنانکه در بحث اول استدلال شد، اگر چه ذهن انسان در ابتدای وجود جون کاغذی سفید است و تنها سرمایه اش برای اندوختن مدرکات، حاسه های اوست ولی پس از بدست آوردن یک جمله مدرکات احساسی، مفاهیمی از آنها انتزاع می کند و معارف بالاتری با آنها انشاء می کند که در نهایت وضوح هستند و بی اقامه دلیل، مورد اعتقاد اوهستند و با این معارف است که حقایق موضوعی مادی وغیر مادی و قوانین علمی مختلفی را ، استخراج می کند که در آنها نه تنها تناقضی وجود ندارد بلکه تناقضات واقع در مدرکات حسی ما را نیز توجیه و حل می نماید.

  به عبارت دیگر اگر ما می خواستیم فقط با احساسات خود ثابت کنیم که محسوسات دارای مواد و موضوعات خارج از ذهن هستند وخودشان هم بجز از وجود ذهنی شان وجودات خارجی برای مواد و موضوعاتشان دارند، "برکلی" می توانست بگوید چون آنها متناقضند محال است وجود خارجی داشته باشند ولی ما خارجی بودن آنها را با یک دسته معارف اولی بدیهی که دستخوش حواس و احساسات مستقیم ما نیستند به آن طور که هستند نه به آنطور که با حواس ما متناقض دریافت می شوند، اثبات مینمائیم.

  و ثانیا "بارکلی" بخاطر مشاهده تناقضات در مدرکات حسی، وجود خارجی آنها را انکار کرده و حالا بنده به او میگویم اگر به این قاعده (مبدا عدم تناقض) ایمان راسخ داری و آنرا امری ثابت شده و مستثنی از خطاهائیکه در محسوسات طبعا وجود دارد، میدانی، بی آنکه خودت متوجه باشی، به مدرک و معلومی که از قلمرو احساسات و تجربیات مستقیم فراترست و دستخوش رخنه ها ئیکه در آنها رخ می دهد نیست، معتقد شده ای،[1] پس چرا با این قاعده و نظایر آن که بدیهی هستند و با استنتاج از آنها، موضوعات محسوسات و وجود خارجی آنها را به آن شکل که در واقع وجود دارند، نه آنطور که از راه حواس در ذهن درک شده اند، دریافت نکرده ای. و اگر به شکاکیت خود پابر جا باشی و این قاعده را هم در شمار مدرکات احساسی و تجربیاتت قرار دهی، چگونه آن را از اشتباه مبرا دانسته و حقیقتی ثابت و واقعی برایش انگاشته ای و با دستاویز قرار دادنش، مواد و حقایق موضوعی را انکار کرده و بسوی ذهنی گرائی رهنمون شده ای.

------------------------------------ پاورقی

(1)   در واقع همین اشکال ناشی از پیدایش یک نقص برای یک طرح فلسفی است که اساس طرح فلسفی را متزلزل کرده و به تنهائی خط بطلان بر آن می کشد.

------------------------------------

و ثالثا: تناقض احساسات دلیل بر این است که محسوس به آن شکل که در ذهن ما ادراک شده، واقعیت خارجی نداشته باشد لذا دلیل بر آن نمی شود که اصلا و به هیچ وجه کیفیت و شکلی واقع خارجی نداشته باشد.

به بیان دیگر اغلب تطابق میان صورت ذهنی و خارجی وجود ندارد و خطای دید و خطا در احساسات دیگر که بعضی از فلاسفه هشتصد نوع آن را ذکر کرده اند واقعیت قابل قبول است. اما ما در مواردیکه مدرکات حسی خود را متناقض می یابیم مثلا یک دستمان سرد است و دست دیگرمان گرم و هر دو را وارد آب ولرم می کنیم و آن آب را هم سرد و هم گرم احساس می کنیم متوجه می شویم که (لطفا دقت کنید) احساس ما از آن آب ، صرفا مستند به وجود آن آب نیست بلکه جهت انفعالی ای هم از طرف حاسه و کیفیت موجود در حاسه ما، پیدا شده است و با کاوش علمی، آن جهت را دریافت می کنیم و برای ما معلوم می شود که آن آب نه گرم و نه سرد است بلکه ولرم است که کیفیت موجود در حاسه ما ایجاب کرده ما آن را گرم و سرد بیابیم. و برای بر طرف کردن این اشتباهات وسایلی می سازیم تا احساسات ما را سازمان بخشد مانند دما سنج. تبیی

شبهه دوم:

  بدون تردید احساسات انسان ادراکاتی درونی و ذهنی هستند و نمی توانند حقیقتی غیر ذهنی داشته باشند بنابر این با چه وسیله ای می توانیم به موجودات (وجودات) خارج از ذهن خود ایمان بیاوریم.

  این شبهه که از مکالمه فیلونوس با شبحی بنام هیلاس استنباط می شود و در آن چنین گفته می شود که "هر آنچه بلاواسطه ادراک شود اندیشه است و آیا هیچ اندیشه ای می تواند در خارج از ذهن وجود داشته باشد؟" از شبهه اول هم بی پایه تر است. و قبل از همه دامن خود بارکلی را میگیرد چرا که بارکلی به وجود نفس و ذهن خود و نفس و ذهن دیگر انسانها و حتی حیوانات و نیز به وجود خدا ایمان دارد و فقط وجود ماده و ظواهر مادی موضوعی را انکار می کند. و این شبهه زمانی میتواند وارد باشد که بارکلی به جز ذهن خودش، موجودات دیگر را قبول نداشته باشد چون وجود موشوعی خداوند و ذهن های دیگر را نمیتواند مالک شود و ناچارا یا باید این شبهه را مرتفع نماید و یا به سوی ایده آلیسم شخصی و فردی روی آورد و هر چیز به غیر از ذهن خود را انکار نماید.

  همچنین در خصوص این شبهه و رفع آن میتوان به این واقعیت اشاره کرد که راه علم به وجود اشیاء موضوعی، منحصر به دریافت ذهنی خود آنها نیست یعنی به این نیست که ذهن خود آن شیء را درک کند چرا که با دریافت و ادراک صورت آنها نیز تحصیل می شود.

   گذشته از مواردی که مطرح شد، بارکلی متوجه این واقعیت نشده که ذهن دارای مدرکات و معارف دیگری هم هست که اگر چه با کمک و اعداد احساسات و تجربیات آنها را تحصیل کرده ولی خود آنها از مبادی اعدادی شان فراترند و دستخوش اشتباهاتیکه حاسه ها به آن مبتلایند، واقع نمی شوند و ذهن می تواند با آنها نه با حاسه ها و تجربیاتش، وجود اشیاء را در خارج از خود (ذهن) دریافت نماید و اثبات کند.

دیوید هیوم:   

   دیوید هیوم (David Hume) ‏ (۷ مه ۱۷۱۱ - ۲۵ اوت ۱۷۷۶) در خانواده ای مرفه در برویکشایر اسکاتلند به دنیا آمد  , وی در کودکی نزد عمویش در کلیسای محلی حضور یافت، و تا پانزده سالگی نزد مادرش تلمظ نمود ، وی در این ایام یک خداشناس واقعی بود، سپس به دانشگاه ادینبورگ رفت، وی بر خلاف خانواده اش که دوست داشتند دیوید قاضی شود، علاقه زیادی به ادبیات و فلسفه نشان می داد. در دوران دانشجوئی نیز از دستورات دینی فرقه کالوینها پیروی میکرد اما رفته رفته نسبت به اعتقاداتش مسئله دار گردید.وی برای کسب کار به فرانسه رفت و در آنجا بود که به تحقیق و مطالعه فلسفه  پرداخت. و طی سال‌های ۱۷۳۷-۱۷۳۴ اثر معروفش به نام "رساله ای درباره طبیعت انسانرا در سه جلد نوشت و بدون نامش منتشر نمود. این رساله به بحث در باره موضوعات مختلف فلسفی مانند، فضا، زمان، علیت، اشیا خارجی، امیال، اراده آزاد و اخلاق می پردازد و راهکارهایی شک آمیز و الحادی در مورد آنها ارایه می دهد.

    دیوید در 1741 و 1742 ، مقالات دو جلدی  خود را بنام "اخلاق و سیاست (Moral and Political)" منتشر نمود این مقالات با استقبال بهتری نسبت به رسالات سه جلدی مواجه شدند.  در سالهای  1744 و 1745 هیوم نامزد کرسی فلسفه اخلاق در دانشگاه ادینبورگ شد. و دیری نگذشت که فیلسوف اسکاتلندی در جرگه پیشروان مکتب تجربه‌گرایی مطرح گردید. 

  آثار:

o       تاریخ انگلستان

o       رساله درباره طبیعت انسانی

o       پژوهش درباره فهم انسان

o       مکالماتی درباره دین طبیعی

o       استفسار آرا

o       نفی وجود واجب


علاوه بر کتب فوق 5مقاله معروف هیوم که بعدا تحت فشار افکار عمومی به 4 مقاله تقلیل یافت عبارت بودند از:

-1  تاریخ طبیعی دین  - The Natural History Of Religio

-2  در باره امیال- Of the Passions

-3  در باره تراژدی- Of tragedy

-4   در باره خودکشی- Of Suicide )دفاع از حق اخلاقی شخص برای خودکشی و نقد ایده زندگی پس از مرگ(

5- در باره جاوادانگی روحOf the Immortality of the Soul.

خلاصه مهمترین نظریه دیوید هیوم

   هیوم با پذیرش افکار ایده آلیستی و تحقیقات ذهنی "برکلی" آن را دنبال نمود و به غایت خود رسانید و علاوه بر آنکه وجود ماده خارجی و پدیده های خارجی را مورد تشکیک و انکار قرار داد و مفهوم جوهر را از فیزیک طرد کرد، وجود نفس را نیز مورد شک و رد قرار داد و مفهوم جوهر را از روانشناسی طرد کرد.

   هیوم در رساله ی "درباره طبیعت انسانی " میگوید: ما هیچ تاثری از خویشتن نداریم و لذا هیچ اندیشه ای هم از خویشتن وجود ندارد، من شخصا هر گاه با صداقت تمام در آنچه خویشتن مینامم داخل میشوم همیشه به ادراکی جزئی از سردی یا  گرمی، روشنائی یا تاریکی مهر یا دشمنی ، مشقت یا راحتی برخورد می کنم هرگز خویشتنم را جدا از یک ادراک نمی یابم .

   "هیوم" با لحن سرزنش  میگوید: شاید فلاسفه ای باشند که بتوانند خویشتن خود را درک کنند ولی اگر تنی چند از این گونه حکما را کنار بگذاریم در خصوص سایر افراد نوع بشر به جرات می توانم بگویم که جیزی نمی یابند جز بسته ای یا مجموعه ای از ادراکات گوناگون که بسرعت غیر قابل تصوری یکدیگر را تعقیب می کنند و دائما در جوش و خروشند(1)

"هیوم" رابطه واقعی و منطقی میان علت و معلول را نیز انکار کرد و علیت را به رابطه تجربی توالی و اتصال ذهنی دو چیز با هم، تفسیر نمود.

نقد نظریه هیوم

    بیانات و منطق هیوم و شبهاتش در انکار نفس همان سبک و گفتار "بارکلی" است که ما قبلا آن را نقد کردیم و دیگر جای بحثی نمانده و فقط تذکر میدهیم که تفسیر هیوم برای مبدا علیت در بحث اول با نقدش گذشت و یادآور میشویم که در بخش بعدی این رساله وجود ماده خارجی و ظاهره موضوعی را از راه یک سلسله معارف بدیهی، بدست خواهیم آورد و اثبات خواهیم کرد که نفس انسانی را هم با همان معارف در می یابیم و به ثبوت می رسانیم، نه مستقیما از راه احساسات و تجربیات، که "هیوم" میگوید ما در هیچیک از احساسات خود چیزی بنام نفس در ذهن و بجز از یک جمله ادراکات پی در پی، نمی یابیم!

  ---------------------------------------------------- پاورقی

(1): تاریخ فلسفه راسل جلد 3- صفحه 301.

---------------------------------------------------

ایمانوئل کانت

ایمانوئل کانت: ( Immanuel Kant)  متولد  ۲۲ آوریل ۱۷۲۴ - متوفی ۱۲ فوریه ۱۸۰۴ از مهمترین فیلسوفان سده هیجدهم اروپا و قطعا بزرگترین فیلسوف غربی پس از ارسطو محسوب می شود.

 وی در یک خانواده‌ای مسیحی آلمانی به دنیا آمده بود. در ۸ سالگی برای تحصیل علوم دینی به مدرسه کونیگسبرگ سپرده میشود. او تا مقطع دانشگاه در این مدرسه مذهبی تحصیل کرد. و پس دانشگاه بعلت بی شغلی به چند سال تدریس خصوصی دست زد  و با نظم مثال زدنی و سخنرانیهای متعدد، خود را در افکار عمومی مطرح نمود. طی این سال‌ها کتاب‌هایی در زمینه ریاضیات و دینامیک و سپس کیهان‌شناسی منتشر کرد، و بعد از ده سال مطالعه و تحقیق در زمینه فلسفه  قلم فرسائی نمود. اندیشه های وی الهام گیرنده از هیوم و لایبنیتز بود  و بر فلاسفه بعد از خود مانند هگل، و کلٌ جریان ایده‌آلیسم آلمانی نیز تأثیر گذاری زیادی داشت. که نظرات نقادانه وی را از فیلسوفان مقدم خود مورد بررسی قرار خواهیم داد و سپس با دلایل و مدرکات به نقد و بررسی گفته های کانت خواهیم پرداخت.­­­­­ (ان شا الله)

آثار امانوئل کانت:

o       " نقد عقل محض" سال ۱۷۸۱؛ این کتاب حاصل دوازده سال تفکر عمیق و جدی وی می باشد.

o       " نقد عقل عملی" سال ۱۷۸۸

o       " نقد قوه حکم "سال ۱۷۹۰

o       "مابعدالطبیعه اخلاق " این اثر بلحاظ دیدگاه اومانیستی و تعریفی که مانوئل از حق آزادی انسان دارد پر اهمیت قلمداد میگردد.

نقد و بررسی مهمترین نظرات فلسفی کانت

"کانت" در مهمترین اثر خود بنام "نقد عقل محض " بر افکار لاک و باصطلاح مکتب انگلیسی می تازد و اذعان می دارد: تمامی معلومات ما از طریق حس نمی باشد و با هیوم چنین برخورد می کند که: وی تصور می کرد عدم وجود روح را اثبات نموده است، و بر همین اساس می گفت چیزی جز تتابع تداعی افکار و صور نیست و از آنجا استدلال می کرد آنچه را که ما یقین می پنداریم ، احتمالات و مظنوناتی بیش نیستند که همواره در معرض بطلان قرار دارند . کانت چنین استنباطات غلط را محصول مقدمات غلط افکار لاک میدانست. 

"شما تاکید میکنید که تمام معلومات ما از راه حواس (جدا و منفصل از هم) کسب می شود، واضح است که از چنین اموری ضرورت و الزام درک نخواهد شد. و نتایج لایتغیری که با یقین ابدی همراه باشد در آن حاصل نمی شود. در اینصورت طبیعی است که شما نباید انتظار رویت روح خود را داشته باشید. حتی با دیده باطن. قبول می کنیم که اگر تمام معلومات از راه حواس و عالم خارج که چیزی از نظم و ترتیب از آن معلومات مفهوم نمی شود، حاصل گردد، یقینِ مطلق غیر ممکن خواهد بود، ولی اگر معلوماتی داشته باشیم که از حس و تجربه مستقل و صحت آن پیش از هر تجربه و آزمایشی، قطعی و یقینی باشد و به اصطلاح معلوماتی قبلی و پیشین باشند، چه اتفاق می افتد ، آیا در اینصورت حقیقت مطلق و علم مطلق ممکن خواهد بود. چنین نیست؟ آیا چنین معلوماتی وجود دارد؟" (1)

کانت تاکید میکند: تجربه فقط ما را به آنچه هست هدایت می کند نه به آنچه باید چنین باشد و به جز این نمیتواند باشد (ضرورت و حتمیت یا چرایی) لذا تجربه به هیچ وجه تنها راه درک علم نخواهد بود.

بنابر این از تجربه، حقایق کلی بدست نمی آید ، عقل انسان که کنجکاو برای درک حقایق است از راه تجربه تحریک می شود و برای قانع شدن دنبال چرایی میگردد (با دخل و تصرف اندک جهت تفهیم استدلال)

توضیح مختصر: منظور کانت این استکه مثلا تجربه به ما می آموزد در برخورد سنگ با شیشه چه اتفاقی می افتد اما علت این اتفاق را حواس و یا تجربه نمیتوانند مشخص کنند

کانت میگوید: "حقایق بدون نظر و توجه به تجربیات ما، واقعیت دارند بطوریکه این واقعیت قبل از تجربه هم وجود داشته است، علوم ریاضی و فلسفه مثالی است بر اینکه علوم مستقل از تجربه وجود دارد و ما میتوانیم آن را کسب کنیم.معلومات ریاضی قطعی و ضروریست و نمیتوانیم قبول کنیم که تجربیات آینده بطلان آن را ثابت خواهد کرد مثلا 2 ضربدر 2 عددی غیر از 4 خواهد شد.بنابر این صحت این عقاید جلوتر از تجربه است و اصلا در هیچ زمانی ربطی به تجربه نداشته و ندارد و اما صفت ضرورت در این حقایق مربوط به ساختمان ذاتی ذهن ماست و مربوط به عمل طبیعی و ماگزیری است که اذهان ما باید انجام دهند چرا که ذهن انسانی به منزله مومِ ساده نقش پذیری نیست که حوادث و تجربیات و محسوساتبه دلخواه و هوس خود را در آن ترسیم کنند" (2)

توضیح و بررسی دو افکار : در نظر کانت، ذهن نام انتزاعی سلسله افکار و حالات دماغی که هیوم گمان می کرد نمی باشد.بلکه عضو و عامل فعالی است که محسوسات را باهم وفق می دهد و به قالب صور در می آورد و مواد خام و کثرت در هم و برهمی را که از تجربه حاصل می شود، به وحدت منظم و اندیشه مبدل می سازد، اما از وی سوال میشود که دهن چگونه این کار را انجام می دهد؟ وی در پاسخ این سوال میگوید: برای تبدیل مواد خام محسوسات به غذای پخته تفکر دو مرحله و یا مرتبه موجود است.

در مرحله یا مرتبه اول برای ایجاد هماهنگی و تطبیق محسوسات باید توسط زمان و مکان، صورت مدرکات را به آنها پوشانید.

ودر مرحله یا مرتبه دوم باید مدرکاتی که بدین نحو بدست آمده اند، توسط مقولات فکر، لباس مفاهیم را پوشانید .

کیفیت تبدیل محسوسات به مدرکات: ابتدا باید بدانیم مقصود از محسوسات و مدرکات چیست؟ و چگونه ذهن انسان محسوسات را به مدرکات تبدیل میکند؟

هر احساس یا محسوسی ذاتا عبارت است از آگاهی از یک محرک خارجی ، مانندصدائی در گوش ، طعمی در زبان، حرارتی در پوست، و دیگر مبادی که توسط حواس انسان قابل احساس باشند. اینها همه مبادیِ خام و ناپخته تجربه است که از اوان کودکی احساس میشوند که نمیتوان آن را درک یا علم نامید، حال فرض میکنیم این محسوسات یا احساسات مختلف از هر شیء واحدی، در قالب زمان و مکان جمع شوند، مثلا در سیب بوئی که در دماغ است با نور چشم و طعم زبان و لمس خبر دهنده از شکل باهم،  متحد شده و در این شیء جمع شوند، در این حال تنها آگاهی از یک محرک نیست بلکه در آن یک ادراک وجود دارد. یعنی حس به مرحله ادراک و علم رسیده است.

حال این سوال پیش می آید که عبور از یک مرحله به مرحله دیگر و این اجتماع در دور یک شیء خود بخود جمع  شده و مرتب گشته و تبدیل به ادراک می شوند؟ هیوم و لاک پاسخ مثبت به این سوال می دهند اما کانت باور دیگری دارد و میگوید: این محسوسات مختلف از طرق گوناگون حواس و هزاران عصب که از مجاری پوست، چشم، گوش، و زبان به مغز و دهن منتهی می شود به انسان میرسد و چه آشوبی از این قاصدان متعدد که در دهلیز دماغ جمع شده اند و هر کدام خبری دارند،به وقوع می پیوندد و اگر اینها به حال خود رها شوند در همان آشوب و بی نظمی خود می مانند و بصورت یک کثرت نامرتب و ناتوان در می آیند مگر آنکه کسی آنها را برای هدف و قدرت مشخص و معینی مرتب نماید.

ذهن برا ی طبقه بندی مواد عرضه و دریافت شده ، دو روش ساده بکار می برد و آن "مکان" و "زمان" است .

یک فرمانده، پیامهائی را که به وی میرسد بر طبق امکنه (منشا پیام) که این پیامها از آن رسیده و بر طبق زمانیکه در آن نوشته شده است، دسته بندی میکند تا همه را تحت ترتیب و دستگاه معینی درآورد.

همینطور ذهن محسوسات را در دائره زمان و مکان در می آورد و برای هر کدام مکان مخصوص و زمان مخصوص، اختصاص می دهد. و البته زمان و مکان چیزی نیستند که از خارج گرفته شوند. بلکه وجوه و حالات ادراک و خاصیت ذهنند و به محسوسات معنا می بخشند و امور قبلی و پیش از احساس و تجربه می باشند زیرا شرایط ضمنی و قبلی هر تجربه ای هستند، بدون آن دو، محسوسات هرگز به مدرکات مبدل نمیشوند (امور قبلی هستند) پس نمی توانیم تصور کنیم که در آینده تجربه ای بدون فرض زمان ومکان، صورت خواهد گرفت. چون امور قبلی هستند، قوانین آنها که همان قوانین ریاضی حساب و هندسه می باشند، امور قبلی است یعنی تا ابد ضروری و مطلق است نه تنها محتمل بلکه قطعی و یقینی است که هرگز در آینده خطی به جز خط مستقیم، کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه نخواهد بود،

بالاخره  "کانت" با زمان و مکان ذهنی خود، ریاضیات را از دست تشکیک مخرب "هیوم " نجات داد.

کیفیت تبدیل مدرکات به مفاهیم و معقولات:   

اکنون باید آن قسمت از عناصر فکر و اندیشه را ذکر کرد و تحلیل نمود که ذهن آنها را به مدرکات می دهد و آنها به درجه مفاهیم نسبت و اضافات و توالی و اصول و قواعد، بالا می برد ، همچنانکه ذهن مدرکات را با دادن صورت زمان و مکان به محسوسات دریافت شده از اشیاء می سازد، مفاهیم و مقولات را هم با دادن صورت علیت، وحدت، تضایف، ضرورت، امکان و غیر اینها از مقولات دوازده گانه که در مکتب کانت در ذهن با کمک زمان و مکان گرفته می شوند، به مدرکات، می آفریند و خلاصه با در آوردن مفاهیم مدرکات به قالب مقولات فکری(3) و طبقه بندی کردن آنها بر طبق طبقات آن مقولات، آنها را بشکل مفاهیم منظم فکر در می آورد و اینها میخواهد حکمی بکند و ترکیبی بسازد اول در یکی از آن قالبها می ریزد و آنها را از وجوه دوازده گانه ای که بگمان او عقل از وجوه ارتباط موضوع و محمول که در قضایا با ملاحظه زمان و مکان که فطری دهنند یافته است، بدست آورده و در بیان آن گفته در قضایا چهار امر میتواند منظور باشد. به بیان دیگر ارتباط موضوع با محمول بیکی از چهار وجه است 1- کمیت 2- کیفیت 3- نسبت یا اضافه 4- جهت یا ماده.

چون نظر به کمیت کنیم قضیه یا مخصوص و شخصی (منشاء وحدت) است مانند ادیسون مخترع برق است و یا جزئی (منشاء کثرت) است مانند گروهی از مردم دانش پژوهند و یا کلی (منشاء کلیت) است مانند همه مردم میرنده اند.

و چون نظر به کیفیت کنیم قضیه یا موجب (منشاء ایجاب) است مانند انسان مدرک است یا سالب (منشاء سلب) است مانند نفس انسان فنا یابنده نیست یا محصور یعنی معدول (منشاء حصر) است مانند ظالم به عواقب کارش نا آگاه است.

و چون نپر به نسبت کنیم قضیه یا حملی (منشاء ذاتیت و عرضیت) است مانند خدا موجود است و انسان رونده است  و یا شرطی  (منشاء علیت و معلولیت) است مانند اگر عدالت و مساوات سراسر مجتمعی را پوشش کند، سایه رفاه و آسایش همه را فرا می گیرد و یا منفصل (منشاء مشارکت و مقابله) است مانند هر عددی یا زوج است یا فرد. و چون نظر به جهت کنیم قضیه یا احتمالی (منشاء امکان و امتناع) است مانند مریخ محتمل است مسکونی باشد یا تحقیقی (منشاء تحقیق ایجابی و سلبی) است مانند زمین به دور خود و به دور خورشید می چرخد. یا ضروری (منشاء وجوب و امکان) است مانند انسان حیوان است (4)

------------------------------ پاورقی

(1): تاریخ فلسفه ویل دورانت جلد 2-صفحه 375-376

(2:) تاریخ فلسفه ویل دورانت جلد 2- صفحه 375

 (3): مقولات فکری کانت دوازده تا بوده که عبارتند از سه مقوله کمیت 1- وحدت 2- کثرت 3- کلیت یا جمعیت و سه مقوله کیفیت 4- ایجاب یا واقعیت 5- سلب 6- حصر یا محدودیت و سه مقوله نسبت 7- ذاتیت یا جوهریت و عرضیت 8- علیت و معلولیت 9- مشارکت و تقابل و سه مقوله جهت 10- امکان و امتناع 11- وجود یا تحقق ایجابی و سلبی 12 – وجوب و امکان.

کانت این مفهومهای دوازده گانه را به پیروی از ارسطو در کتاب جواهر و اعراض (قاطیقوریاس) مقولات نامیده و مفاهیمی مطلق و ذهنی دانسته که معلوماتی قبلی هستند یعنی قالبهائی هستند که عقل در هر جا عالی را که بر تمام موجودات ممکنه شاملند بدست آورد و در بدست آوردن آنها طریق استقراء را پیموده و کانت در مقولات دوازده گانه خود خواسته وجوه و نسبت های مختلفی که محمولات نسبت به موضوعات خود دارند و همه مفاهیمی انتزاعی هستند، بدست آورد و در بدست آوردن آنها مقید بوده اثبات کند از منشا، حسی و تجربی به دورند و صرفا مفاهیمی عقلی و پیش از تجربه اند و نیز مقید بوده با روش منظمی (البته بگمان خود) آنها را دریافت کند ولی علاوه بر آنکه اطلاق اسم مقوله (که در پاسخ سوال از ماهیت اعلای هر چیزی گفته می شود) بر چنین مفاهیم انتزاعی بی مناسبت است و علاوه بر آنکه تمام آن مفاهیم از احساسات محسوسات منتزعند و پیش از احساس، ذهن دارنده آنها نیست و ما در نقد گفتارش این مطلب را به روشنی بیان خواهیم کرد، تعدادی از مقولاتش غیر لازم و تکراری است مانند مقوله حصر که  همان ایجاب یا سلب محمول معدول است و مقوله تحقق ایجابی یا سلبی که چیزی جز مقوله ایجاب یا سلب نیست.

(4): برداشت از کتاب سیر حکمت در اروپا جلد 3 صفحه 217-218

-------------------------- پایان پاورقی و ادامه بحث

  و لازم به تذکر است که ارسطو در مقولات ده گانه خود، خواسته اجناس (زمان، مکان و مقولات دوازده گانه فکر) جوهر و خاصیت اصلی ذهن می باشند، پس ذهن، تنظیم و تنسیق تجربیات و آزمایشهاست (5)

بدین طریق این قضیه معروف (شیء در ذات و وجود خارجی غیر از شیء در نفس ما و وجود ادراکی است) از کانت صادر و به میدان فلسفه قدم می گذارد و ایده آلیسم آلمان ظهور می کند.

نهایتا معلوم شد : ذهن اشیاء را  با عینک زمان و مکان و برنگ دوازده مقوله که همه قالبهای ذهنی و معلومات از قبل هستند، می بیند و احساسات و تجربیات به منزله مواد و مصالح ساختمان معرفت هستند و در آن قالبها صورت می گیرند و شکل می پذیرند و قهرا از چنگ تصرفات ذهنی محفوظ نمی مانند و نمیتوانند عینا همانند اشیاء خارجی مورد احساس و تجربه باشند.

"کانت" در توضیح این مطلب و تشریح حدود ارزش معلومات، قضایا را به یک تقسیم، به قضایای از پیشی و تجربی قسمت کرده و زمان و مکان و دوازده مقوله خود و تمام مسائل ریاضی (حساب، هندسه) که بعقیده وی مربوط به موضوعات فطری (زمان و مکان) هستند از قسم اول شمرده و معارف بشری را که از راه حس و تجربه از عالم ماده و موجودات خارجی و رویدادهای موضوعی گرفته می شوند، از قسم دوم قرار داده است و به تقسیم دیگر به قضایای تحلیلی و ترکیبی قسمت نموده و قضیه تحلیلی را قضیه ای دانسته که محمول عین موضوع یا جزء موضوع باشد و با حمل محمول بر موضوع، علم جدیدی برای ذهن حاصل نشود. مانند مرد بلند بالا، مرد است یا مثلث متساوی الاضلاع، مثلث است، و تمام مسائل الهی و متافیزیک را از این قسم قرار داده و قضیهترکیبی را قضیه ای دانسته که محمول در آن غیر از موضوع باشد و حمل آن بر موضوعش برای ما علم جدیدی بیاورد و این قسم را دارای دو قسم (ترکیبی اولی و ترکیبی ثانوی) دیده و قسم اولش را قضایائی دانسته که پیش از تجربه مورد درک و باور ذهن هستند و قضایای علوم ریاضی (حساب و هندسه) را تماما از این قسم قرار داده و قسم دومش را قضایائی دانسته که ذهن آنها را با کمک احساس و تجربه درک و باور نموده باشد و قضایای علوم طبیعی و علوم دیگری را که از موجودات مادی و پدیده ها و رویدادهای خارجی، کاوش می نمایند، تماما از این قسم شمرده است.

--------------------------------------------  

(5): تاریخ فلسفه ویل دورانت جلد 2 صفحه 376.

نقد نظریه ایمانوئل کانت:



ادامه بحث تبیین مبانی فلسفه لطفا کلیک فرمائید


   
رساله ای از احمد یغما - این بحث ادامه دارد و هر هفته به روز می شود  

          
استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با لینک کامل و یا با قید آدرس و نام نویسنده مجاز میباشد

 

تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما - قسمت (4)

نقد نظریه کانت:

نظریه کانت را از جنبه ارزش معلومات میتوان چنین خلاصه نمود:

از نظر کانت علوم و احکام ذهنی به سه دسته تقسیم می شوند

1.       مسائل ریاضی (حساب و هندسه ) که همه مسائل ریاضی، احکام ترکیبی اولی و ما قبل از تجربه و یقینی وجود داشته اند زیرا موضوعاتشان (که از مقوله زمان یا مکان است) تماما فطری ذهنیند و ذهن در دریافت آنها به چیزی جز فطریاتش محتاج نیست.

2.       مسائل علوم طبیعی و علوم دیگری که از موجودات مادی یا پدیده ها و رویدادهای موضوعی،بحٍ می نماید که تماما "احکام ترکیبی ثانوی هستند و برای ذهن با کمک احساسات و تجربیات و فعالیت ذهنی حاصل می شوند و مرکب از دو عنصر هستند 1- عنصر تجربی 2- عنصر عقلی، عنصر اول که به منزله ماده است موضوعی خارجی است و عنصر دوم که به منزله صورت است عقلی ذهنی و روابطی است که ذهن به اشیاء درک شده می دهد و بخاطر این خلط و امتزاج از گمان فراتر نمی روند و ذهن توسط آنها نمی تواند اشیاء موضوعی را با یقین و خالی از ابهام و جز با حقیقتی نسبی دریابد.

مع الوصف می توان گفت: "کانت"اگر چه با "بارکلی" و "هیوم" در نفی ماده و ظواهر موضوعی، مخالفت نمود و به وجود خارج از ذهن آنها اقرار کرد، اما در این خصوص که مدرکات و مفهوماتی که ذهن از آنها می گیرد عینا همانند آنها نیستند (و قهرا نمی توانند با جزم و یقین و جز بطور نسبی نشان دهنده آنها باشند)، با انکار ارزش جزمی علومی که از احساس و تجربه نشات می گیرند، به نتایج فکری آنها مبتلا شد.

3.       مسائل مابعدالطبیعه و متافیزیکی که همگی احکام تحلیلی هستند و محصولاتشان عینا موضوعات آنهاست و قهرا تصوراتی بی حکم و تصدیق هستند و معرفتی برای ذهن حاصل نمی نمایند و در نتیجه هیچ یک از مسائل متافیزیک ارزش ادراکی ندارند و در منطقِ علوم و ادراکات جائی برای آنها نیست و تنها زندگی اخلاقی دارند و کرسی آنها در منطقه عقل عملی و ملاحظات اخلاقی و مناسبات اجتماعی است.    -------------------------------------------------------------------------

ما نیز سه نکته را به کانت متذکر می شویم   (رساله ای که ملاحظه میفرمائید تحت عنوان تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما هر هفته به روز میشود)

نکته اول: بطوریکه در بحث اول متذکر شدیم ذهن انسان ابتدا به ساکن هیچ چیزی را درک نکرده و از هیچ معلومی برخوردار نمی باشد و مانند یک لوح سفید در ابتدا از هر نقشی مبرا می باشد. برخی از مفاهیم گرچه در خارج مصداق ذاتی ندارند تا مستقیما احساس و تجربه شوند و معلوم ذهن واقع گردند ولی ذهن پس از بدست آوردن یک دسته تصورات از راه حواس، آنها را از متصوراتش انتزاع می کند.

  زمان مطلق و مکان مطلق و تمام روابطی که میان قضایا است و کانت آنها را مقولات نامیده، از نظر ما فطریِ ذهن و معلومات از پیش دانسته می باشند، و ذهن با کسب تصوراتی از راه حواس آنها را انتزاع می نماید. مثلا با احساس اتصال مداوم پدیده ها و رویدادها، زمان مطلق را انتزاع می کند و با احساس محل و جای (حیز) اجسامی که محسوس او واقع می شوند مفهوم مکان مطلق را انتزاع می کند و با احساس موضوعات و حالات و صفاتی و سنجش نسبت میان آنها، در صورتی که آن حالات و صفات بر آن موضوعات قیام داشتند،انتزاع معنای ثبوت و وجود را می کند و اگر آن قائم بودن را قابل تخلف ندید ضرورت و حتمیت را انتزاع می کند و در صورتیکه قیام نداشتند، انتزاع مفهوم نفی و عدم را می نماید و اگر آن قیام نداشتن تخلف پذیر نبود، مفهوم امتناع را انتزاع می نماید و اگر قیام داشتن و قیام نداشتن هر دو تخلف پذیر بود، مفهوم امکان را انتزاع می نماید و همچنین است حال سایر مفاهیم و رابطی که ذهن میان موضوعات و محمولات احساس شده و در تصور آمده، می بیند.

  بنابر این تمام احکامی که ذهن انشاء می کند و معارف تصدیقی ای که می اندوزد،  موضوعات و محمولاتشان با روابط و مناسباتی که میان آن هاست، از خارج گرفته شده و یا انتزاع شده و قهرا منعکس و استنباط شده از خارج اند و آن احکام و معارف از خارج و واقع کاشف اند و ذهن مفهوم و معلومی از پیش و ذاتی ئی ندارد تا به محسوسات و متصورات دهد و آنها را دارای صورتهائی جز آنچه در خارج دارند، نماید و در نتیجه اشیاء در حدود ذواتشان غیر از اشیاء در ذهنهای ما باشند.

    وضع مفاهیم ریاضی هم به همین شکل است . از دید علم ما دو بعلاوه دو اگر چه بطور ضروری چهار است، اما چنین معلوم هائی از مجرده ذهنی نشات نمی گیرند بلکه تمامی مفردات چنین تصدیق هائی از راه احساس از خارج منعکس میشوند (عدد 2 بصورت 2 واحد از چیزی در ذهن تصدیق میگردد) در واقع روابطی که این تصدیق ها شامل آنها می شود از خارج ذهن انتزاع شده و منعکس میگردد، و قهرا خود این تصدیقها هم که اذعان و اعتقاد به همان روابط است، از خارج و واقع موضوعی، کشف می نماید و اصلا شخصِ دارای ذهنی هم وجود نداشته باشد، دو بعلاوه دو بطورضرورت چهار است.(و اشکال به اینکه این قضیه و امثالش از قضایای ریاضی تنها در نظام معینی قطعی و قابل قبول است، از اینجا ناشی شده که موضوع این نحوه قضایا را حفظ نکرده اند والا در صورت حفظ موضوع مثلا در قضیه مذکور دو بعلاوه دو حکم در آن یعنی چهار بودن، بدیهی است.)

    مع الوصف حقایق ریاضی هم، دارای واقع موضوعی هستند. قوانینی هستند که بر عالم موضوعی حکم می رانند و جریان دارند. پس یقینی بودن مسائل ریاضی نه از آن جهت است که موضوعاتشان فطری و منشا ذهنند و منعکس از خارج نیستند. بلکه مانند مسائل سایر علوم منعکس از واقع و نشان دهنده نفس الامرند و قهرا ما حق داریم از علت صحت و دقت مسائل ریاضی هم همانند علت صحت مسائل علوم، سوال کنیم و بیان "کانت" نمی تواند جوابگوی این سوال باشد. تنها جواب از این سوال اینست که مبادی و تکیه گاه این مسائل، معارف بدیهی و ابدی ئی است که ذهن پس از انعکاسات صورتهائی از خارج در وی و انتزاع مفاهیمی از آن صورتها و سنجش نسبت میان آن مفاهیم، انشاء کرده و دریافته و معتقد شده است و قهرا هر مسئله ای از هر علمی که باشد، تکیه بر هم چون مبادی ئی داشته باشد همانند مسائل ریاضی، صحیح، روشن و ابدی است و برای مسائل ریاضی خصوصیتی هم وجود ندارد. حتی اگر پاره ای از مسائل ریاضی تکیه بر آنگونه معارف نداشته باشند، نادرستی و خالی بودن آنها از دقت، مورد احتمال ذهن و عقل است. چنانکه در عصرهای اخیر با ابداء روشهای جدیدی در هندسه و حساب، تعدادی از مسائل ریاضی که در گذشته مورد قبول فلاسفه ی ریاضی دان بود، مردود و ناصحیح دانسته شد، همچنین ثابت شد که قسمتی از مسائل هندسی شاخه ای از علم فیزیک و قهرا یک علم تجربی است که در آن اصول مسلم از راه اندازه گیری بدست می آیند و معلوم شد که این اصول با اصول مسلم اقلیدس تفاوت دارند (برداشت آزاد ازتاریخ فلسفه راسل جلد سوم 395)

نکته دوم: با آنچه گفته شد معلوم گردید: زمان و مکان و روابطی که کانت به اسم معقولات دوازده گانه از آن یاد کرده، معلوماتی از پیش و فطری و قالب هائی مهیا شده برای صورت دادن به موارد منعکس شده و دریافت گشته از خارج نبوده بلکه منعکس از خارج هستند. مع الوصف معلوم می شود که تفاوت میان "شیء در حد ذات و شیء در نفس ما" بی اساس است و ذهن عینک و دیدِ خاصی ندارد تا اشیائی را که از راه احساسات و تجربیاتش درک می کند، شکل و رنگ مخصوصی بدهد.   و اشتباهاتیکه در مسائل طبیعی و تجربی رخ می دهد و سبب می شود کاوش گرِ تجربی مسائل طبیعی و تجربی را به روشنی ریاضی نیابد و اکثرا نسبت به آنها دیدِ شک وتردید داشته باشد، به نارس و ناقص بودن یا نادرست بودن احساس و تجربه مربوط می شود و یا به نادرستیِ تجربه و تحلیل و نتیجه گیری ذهن از محسوسات و تجربیاتش، استناد دارد نه به عینک فطری و قالبهای ساخته شده قبلی ذهن.

نکته سوم: مسائل مابعدالطبیعه و متافیزیک، قضایای تحلیلی به تفسیری که "کانت" برای آن نموده نیستند زیرا بدیهی است همانطور که علم طبیعی می گوید: حرارت، فلزات را منبسط می نماید، محمول قضیه نه عین و نه جزء موضوع، بلکه از اوصاف موضوع آن است و برای ما علم تازه ای (غیر از علم به وجود اصل حرارت) می آورد، همچنین عالم الهی که میگوید: مبداء و علت اولی جهان هستی و پدیده ها، واجب الوجود، مجرد، عالم و خالی از هر نقصی است یا می گوید: نفس انسانی، باقی است، محمول نه عین نه جزء موضوع آن است و برای ما علم جدیدی (غیر از علم به اصل وجود مبداء اول جهان و نفس) می آورد چه مفهوم مبداء و علت اول و مفهوم نفس با ماده یا مادی و فانی بودن هم سازش دارد و چنانکه در بحث اول به اثبات رساندیم ذهن پس از بدست آوردن یک سلسله احساسات و تجربیات و تصورات انتزاعی یک دسته قوانین و معارف بدیهی ای را که از حقایق نفس الامری کاشف اند و نه روابط ذهنی اند و به هیچ وجه احتمال اشتباه در آن ها نیست (مانند قانون امتناع یا محال بودن تناقض، قانون علیت و قانون ضرورت و قانون سنخیت) انشاء و دریافت می کند و با آن ها مسائل متافیزیک را با طریق صحیح و منطقی که در مباحث بعدی نشان خواهیم داد، در می یابد و در نتیجه قضایای متافیزیک چنانکه کانت گمان کرده نه خالی از محمول هستند و نه غیر قابل اثبات.

   پس از کانت کاوشگران دیگری ارزش معلومات را حتی معلومات ریاضی را، نسبی ذهنی معرفی کردند و یا مورد شک دانستند و اینک خلاصه تفکرات آن ها را بیان می کنیم و سپس به نقد مشترکی  اکتفا خواهیم کرد.

     برخی از این افراد به ملاحظه نقشی که ذهن فرد در کتاب معلوماتش ایفا می کند و به علت آنکه ادراک را رمزی از واقع دانسته اند و نه صورت آن، گفته اند: معلومات هر فردی بر طبق شرایط و ظروف احساس و ادراک او صورت می پذیرد و چون این شرایط و ظروف در افراد و بلکه در حالات و موقعیت های گوناگون هر فرد، مختلف است، حقیقت بودن فکر هر فردی، مطابق بودن فکرش با شرائط و ظروف خاص فکری خودش می باشد نه مطابق بودن فکرش با واقع (که نسبت به تمام افراد در تمام شرایط و موقعیت ها، یکسان است).

  و بعضی از آن ها (پیروان مکتب اصالت رفتار) بی آنکه برای انسان ذهن و شعوری معتقد باشند، وجود مدرکات و معلوماتی را برای او مسلم می دانند و آن ها را صرفا یک سلسله فعالیت ها و حرکت های مادی در دستگاه عصبی انسان که به طور ماشینی به وسیله اسباب داخلی یا خارجی پدید آمده اند، معرفی کرده اند و قهرا وقتی می گوئیم: فلان استاد برای آماده گی سخنرانی  در باره فلان موضوعی  فکر می کند، معنایش این است که یک سلسله فعالیت ها و حرکات مادی در دستگاه عصبی خود انجام می دهد که بطور مکانیکی به وسیله اسباب داخلی یا خارجی پدید آمده اند، مانند عملیات هضم که همیشه بعد از یک بار غذا خوردن پدید می آیند.

ارزش معلومات و "نسبیون ذهنی"

  بعضی از این افراد مانند فروید در نظریه معروف روانکاوی اش وجود ذهن و عقل را پذیرفته ولی معتقد است احساسات و ادراکاتی که از راه حواس از خارج نفوس ما منعکس می شوند از یک سلسله خواسته ها و غریزه ها و عقده هائی که در ذهن ما پنهان هستند و از سنین گذشته بر طبق رویدادها و حالات غریزه ای که برای ما رخ داده و در ما پدید آمده اند، صورت می گیرند و قهرا نمی توانیم آن ها را کاشف از خارج بدانیم چرا که فکر آلت تصویر واقع نیست و به شکل و کیفیتی که خواسته ها و غریزه های مخفی در اعماق ذهن ما ، طالب هستند و نه بصورت واقع، ظهور می کند و به نتایجی که آن خواسته ها و غریزه ها اقتضا می نمایند، می رسد.

   و بعضی از آنها مانند کارل مارکس در علم تاریخ به علت آنکه ابزار تولید و روابط و مناسبات تولیدی را زیر بنا و اساس تمام جهات و جوانب واقعیت های اجتماعی می داند، فکر و معرفت انسانی را نیز انعکاسی ذهنی بر طبق اوضاع اقتصادی محیط اش و بر شکل و کیفیتی که مناسبات اقتصادی و نحوه مالکیت های موجود، اقتضا دارند، معرفی می کند.

    قابل ذکر است که مارکس و مارکسیسم روی مبنای علم التاریخ و مادیت تاریخ به ناچار افکار انسان ها را پدیده هائی اقتصادی و شکل گرفته از مناسبات تولیدی معرفی کرده اند در نتیجه باید در جرگه شکاکان و افرادی شمرده شوند که در ارزش معلومات و کشف علوم از خارج  در شک و تردیدند. در فلسفه "ماتریالیسم دیالکتیک" خود را جزء جزم گرایان شمرده اند و در مقام اثبات ارزش معلومات و کاشف بودن آن ها از واقع موضوعی برآمده که اینک گفته هایشان را نقل می نمائیم و در پایان این بحث، اشاره می کنیم که در جامعه شناسی شان، معرفت را وابسته به عامل طبقاتی و حزبی دانسته اند و قهرا در این مسئله سه نظریه کاملا متفاوت و غیر قابل جمع دارند.   
----------------------------------------------

   نقد این نظریات: از آنجائیکه  پایه و اساس نظریه های فوق انکار "وجود نفس"(ذهن مرتبه ای از وجود نفس بشمار می رود) یا انکار "تجرد ادراک" است و ما در بحثهای بعدی وجود نفس و تجرد ادراکات را اثبات خواهیم کرد لذا فعلا به این موضوع نمی پردازیم و فقط اشاره می کنیم که ما تاثیر غریزه ها، خواسته ها، عقده ها و سایر هیئاتی را که از وابستگی های جنسی، محیطی، گروهی، خانوادگی، و سایر وابستگی های جسمانی برای نفس به واسطه رابطه ای که با بدن و محیط و مجتمع دارد، پیدایش می یابد، در بعضی از نفوس انسانها و ادراکاتشان را انکار نمی کنیم و منکر این هم نیستیم که خیلی از عقاید انحرافی افراطی یا تفریطی از همین امر سرچشمه گرفته ولی این معنا را (که انسان نمی تواند نفس خود را از امور مذکور تخلیه کند و به خود و معلومات نظری ئی که در اثر احساسات و تجربیاتش بدست آورده، فرو رود و بی هیچ دخالتی از امور مذکور، قضاوت و حکم کند و حقایق را دریافت دارد) نفی می کنیم و با اثبات نفس و تجرد ادراکاتش این انکار را در بحثهای بعدی تبیین و اثبات خواهیم کرد.

نظریه ی معرفت و نظریه "کارل مارکس در ماتریالیسم دیالکتیک"

   مارکس و مارکسیست ها خود را "رئالیست" و بدور از سفسطه و شک معرفی کرده و خواسته اند از طریق احساس و تجربه هر گونه انکار، ایده آلیسم، شک و نسبیت ذهنی ئی را از میدان به دور کنند و با تحلیل حقیقت احساس و ادراک آن را دارای ماهیتی تطوری و تکاملی جلوه بدهند.

   از نظر مارکس ، احساس یا ادراک کلا فعل و انفعال متقابل بین ذهن و عین است. عین مطلق ، مجزا از فعالیت ادراک کننده ماده خامی بیش نیست که در فرا گرد معلوم شدن تغییر شکل می دهد.

 و نیز میگوید: "این مسئله که آیا حقیقت عینی به تفکر انسان تعلق دارد، یک مسئله نظری نیست بلکه مسئله ای است عملی. حقیقت فکر یعنی واقعیت و قدرت فکر باید در عمل به اثبات برسد. مسئله حقیقت یا عدم حقیقت فکری که جدا از عمل گشته باشد، یک مسئله اید آلیستی محض است." (تاریخ فلسفه راسل جلد 3 صفحه 513)

"انگلس" میگوید: "قوی ترین دلیل بر رد هرگونه ایده آلیسم و گرایش ذهنی ئی، عمل و تجربه و صنعت بطریق مخصوص و معینی است چه در صورتی که بتوانیم آنچه را که از پدیده ای طبیعی (چون حرارت ) درک کرده ایم با ایجادش در خارج بوسیله تهیه مبادی و فراهم کردن شروطش، مبرهن کنیم، دیگر جائی برای انکار وجود یا احتمال ذهنی بودن آن پدیده باقی نمی ماند. به ویژه اگر بتوانیم آن پدیده را در رسیدن به هدف هایمان در زندگی، استخدام کنیم و بی شک چنین تجربه و عملی به زندگی ثنویت میان شیء در حد ذات و شیء در نفس ما که "کانت" اختیار کرده و همچنین به زندگی سایر نظریه های انکار و شک، پایان می دهد(فلسفة اللغة عند لودفیع ص 54)

آنچه مسلم است مارکسیستها بر خلاف آنچه خواسته اند نمی توانند از راه احساس و تجربه با سبک مخصوص خود، ارزش ادراکی و کشفی معلومات را اثبات کنند. چرا که ایده آلیستها محسوسات و آثاری را که از احساسات و تجربیات نتیجه و مشاهده می شود و حتی تکثیر و تکمیل می گردد قبول دارند ولی دسته ای از ایشان می گویند: این ها همه پدیده های ذهنی هستند نه موضوعی مثل بارکلی که می گوید اشیاء تصوراتند و دسته دیگرشان که به سوفسطائیان معروفند می گویند: نمی توانیم ذهنی یا موضوعی بودن پدیده ها را ثابت کنیم . لذا نسبت به  آن شک داریم و یا منکریم. و دسته ای هم مانند "کانت" و "نسبیون ذهنی" پدیده ها را مخلوطی از ذهن و خارج از ذهن می شمارند و می گویند نمی توانیم معتقد شویم که واقع موضوعی شان به همان شکل و کیفیتی است که ما درک کرده ایم

   بنابر این برای نقد این نظریه ها کافی است ثابت کنیم (احساس و تجربه و ادراک، از خارج به همان کیفیت که مشخص و بدیهی است، اما همین  مطلب را نمی توان با خود احساس و تجربه اثبات کرد) زیرا از حیث منطق فلسفه چون صحت و درستی و ارزش کشفی آن از واقع موضوعی، مورد بحث و اشکال است و هنوز اثبات نشده است و تنها راه برای اثبات آن پناه بردن به یک جمله معروف "اولی ضروری ئی است که ذهن پس از یک جمله احساسات و تجربیات و انتزاع تصورات و خلاصه تکاملات قبلی، فرا گرفته و سرمایه ی علمی خود قرار داده و شکی در صحت آنها ندارد و تخلفی در آنها مشاهده نکرده" مانند قانون علیت که حکم می کند هر پدیده ای دارای علتی است و قهرا در مورد بحث که ذهن صورت ها و ادراکاتی از راه احساسات و تجربیات و کاوش علمی بدست آورده، می توان استدلال کرد: چون آن ها پدیده هائی حادث و جدیدند، دارای علتند و چون ذهن را نمی توان تمام علت پیدایش آن ها قرار داد زیرا ذهن سابق هم وجود داشت و آنها وجود نداشتند و اگر ذهن علت آنها بود، لازم می آمد، علت از معلول خود تخلف کند و این مخالف قانون بدیهی (1) دیگر است حکم می کند تخلف علت از معلول محال است. پس آن ها دارای وجوداتی نفس الامری و موضوعی هستند که صورت هاشان در ذهن توسط یک دسته فعالیت های فیزیولوژی پسیکولوژی تجربی و فلسفی منعکس شده اند قهرا عین خارج و کاشف از آن می باشند.

-------------------------- پاورقی

(1):باید توجه داشت که از کلمات تصدیق، بدیهی، ضروری، فطری، معلومات پیش از تجربه به معنای سرشتی و نهادی اراده نشده است بلکه مقصود درک ذهن اینها در عدم توقف به اقامه دلیل و برهان و اعتقاد به احساسات و تجربیات قبلی ذهن میباشد.

------------------------ اتمام پاورقی

   پس اثبات ارزش کشفی برای معلومات متوقف به قبول یک دسته معارف بدیهی است که مورد پذیرش مارکسیسم نیستند و در صورت پذیرش مجبورند حقایق موضوعیِ متافیزیک را هم بپذیرند زیرا همانطور که با پذیرش این دسته معارف بدیهی وجود ماده خارجی و ظواهر و پدیده های موضوعی مادی اثبات می شود همچنین وجود موجوداتی موضوعی متافیزیک به ثبوت می رسد و ما در بحثهای بعدی این ادعا را به روشنی توضیح خواهیم داد

       برای مشاهده قسمتهای قبلی کلیک فرمائید    ادامه دارد        

استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با لینک کامل و یا با قید آدرس و نام نویسنده (احمد یغما) مجاز می باشد