نقد نظریه کانت:

نظریه کانت را از جنبه ارزش معلومات میتوان چنین خلاصه نمود:

از نظر کانت علوم و احکام ذهنی به سه دسته تقسیم می شوند

1.       مسائل ریاضی (حساب و هندسه ) که همه مسائل ریاضی، احکام ترکیبی اولی و ما قبل از تجربه و یقینی وجود داشته اند زیرا موضوعاتشان (که از مقوله زمان یا مکان است) تماما فطری ذهنیند و ذهن در دریافت آنها به چیزی جز فطریاتش محتاج نیست.

2.       مسائل علوم طبیعی و علوم دیگری که از موجودات مادی یا پدیده ها و رویدادهای موضوعی،بحٍ می نماید که تماما "احکام ترکیبی ثانوی هستند و برای ذهن با کمک احساسات و تجربیات و فعالیت ذهنی حاصل می شوند و مرکب از دو عنصر هستند 1- عنصر تجربی 2- عنصر عقلی، عنصر اول که به منزله ماده است موضوعی خارجی است و عنصر دوم که به منزله صورت است عقلی ذهنی و روابطی است که ذهن به اشیاء درک شده می دهد و بخاطر این خلط و امتزاج از گمان فراتر نمی روند و ذهن توسط آنها نمی تواند اشیاء موضوعی را با یقین و خالی از ابهام و جز با حقیقتی نسبی دریابد.

مع الوصف می توان گفت: "کانت"اگر چه با "بارکلی" و "هیوم" در نفی ماده و ظواهر موضوعی، مخالفت نمود و به وجود خارج از ذهن آنها اقرار کرد، اما در این خصوص که مدرکات و مفهوماتی که ذهن از آنها می گیرد عینا همانند آنها نیستند (و قهرا نمی توانند با جزم و یقین و جز بطور نسبی نشان دهنده آنها باشند)، با انکار ارزش جزمی علومی که از احساس و تجربه نشات می گیرند، به نتایج فکری آنها مبتلا شد.

3.       مسائل مابعدالطبیعه و متافیزیکی که همگی احکام تحلیلی هستند و محصولاتشان عینا موضوعات آنهاست و قهرا تصوراتی بی حکم و تصدیق هستند و معرفتی برای ذهن حاصل نمی نمایند و در نتیجه هیچ یک از مسائل متافیزیک ارزش ادراکی ندارند و در منطقِ علوم و ادراکات جائی برای آنها نیست و تنها زندگی اخلاقی دارند و کرسی آنها در منطقه عقل عملی و ملاحظات اخلاقی و مناسبات اجتماعی است.    -------------------------------------------------------------------------

ما نیز سه نکته را به کانت متذکر می شویم   (رساله ای که ملاحظه میفرمائید تحت عنوان تبیین مبانی فلسفه نوشته احمد یغما هر هفته به روز میشود)

نکته اول: بطوریکه در بحث اول متذکر شدیم ذهن انسان ابتدا به ساکن هیچ چیزی را درک نکرده و از هیچ معلومی برخوردار نمی باشد و مانند یک لوح سفید در ابتدا از هر نقشی مبرا می باشد. برخی از مفاهیم گرچه در خارج مصداق ذاتی ندارند تا مستقیما احساس و تجربه شوند و معلوم ذهن واقع گردند ولی ذهن پس از بدست آوردن یک دسته تصورات از راه حواس، آنها را از متصوراتش انتزاع می کند.

  زمان مطلق و مکان مطلق و تمام روابطی که میان قضایا است و کانت آنها را مقولات نامیده، از نظر ما فطریِ ذهن و معلومات از پیش دانسته می باشند، و ذهن با کسب تصوراتی از راه حواس آنها را انتزاع می نماید. مثلا با احساس اتصال مداوم پدیده ها و رویدادها، زمان مطلق را انتزاع می کند و با احساس محل و جای (حیز) اجسامی که محسوس او واقع می شوند مفهوم مکان مطلق را انتزاع می کند و با احساس موضوعات و حالات و صفاتی و سنجش نسبت میان آنها، در صورتی که آن حالات و صفات بر آن موضوعات قیام داشتند،انتزاع معنای ثبوت و وجود را می کند و اگر آن قائم بودن را قابل تخلف ندید ضرورت و حتمیت را انتزاع می کند و در صورتیکه قیام نداشتند، انتزاع مفهوم نفی و عدم را می نماید و اگر آن قیام نداشتن تخلف پذیر نبود، مفهوم امتناع را انتزاع می نماید و اگر قیام داشتن و قیام نداشتن هر دو تخلف پذیر بود، مفهوم امکان را انتزاع می نماید و همچنین است حال سایر مفاهیم و رابطی که ذهن میان موضوعات و محمولات احساس شده و در تصور آمده، می بیند.

  بنابر این تمام احکامی که ذهن انشاء می کند و معارف تصدیقی ای که می اندوزد،  موضوعات و محمولاتشان با روابط و مناسباتی که میان آن هاست، از خارج گرفته شده و یا انتزاع شده و قهرا منعکس و استنباط شده از خارج اند و آن احکام و معارف از خارج و واقع کاشف اند و ذهن مفهوم و معلومی از پیش و ذاتی ئی ندارد تا به محسوسات و متصورات دهد و آنها را دارای صورتهائی جز آنچه در خارج دارند، نماید و در نتیجه اشیاء در حدود ذواتشان غیر از اشیاء در ذهنهای ما باشند.

    وضع مفاهیم ریاضی هم به همین شکل است . از دید علم ما دو بعلاوه دو اگر چه بطور ضروری چهار است، اما چنین معلوم هائی از مجرده ذهنی نشات نمی گیرند بلکه تمامی مفردات چنین تصدیق هائی از راه احساس از خارج منعکس میشوند (عدد 2 بصورت 2 واحد از چیزی در ذهن تصدیق میگردد) در واقع روابطی که این تصدیق ها شامل آنها می شود از خارج ذهن انتزاع شده و منعکس میگردد، و قهرا خود این تصدیقها هم که اذعان و اعتقاد به همان روابط است، از خارج و واقع موضوعی، کشف می نماید و اصلا شخصِ دارای ذهنی هم وجود نداشته باشد، دو بعلاوه دو بطورضرورت چهار است.(و اشکال به اینکه این قضیه و امثالش از قضایای ریاضی تنها در نظام معینی قطعی و قابل قبول است، از اینجا ناشی شده که موضوع این نحوه قضایا را حفظ نکرده اند والا در صورت حفظ موضوع مثلا در قضیه مذکور دو بعلاوه دو حکم در آن یعنی چهار بودن، بدیهی است.)

    مع الوصف حقایق ریاضی هم، دارای واقع موضوعی هستند. قوانینی هستند که بر عالم موضوعی حکم می رانند و جریان دارند. پس یقینی بودن مسائل ریاضی نه از آن جهت است که موضوعاتشان فطری و منشا ذهنند و منعکس از خارج نیستند. بلکه مانند مسائل سایر علوم منعکس از واقع و نشان دهنده نفس الامرند و قهرا ما حق داریم از علت صحت و دقت مسائل ریاضی هم همانند علت صحت مسائل علوم، سوال کنیم و بیان "کانت" نمی تواند جوابگوی این سوال باشد. تنها جواب از این سوال اینست که مبادی و تکیه گاه این مسائل، معارف بدیهی و ابدی ئی است که ذهن پس از انعکاسات صورتهائی از خارج در وی و انتزاع مفاهیمی از آن صورتها و سنجش نسبت میان آن مفاهیم، انشاء کرده و دریافته و معتقد شده است و قهرا هر مسئله ای از هر علمی که باشد، تکیه بر هم چون مبادی ئی داشته باشد همانند مسائل ریاضی، صحیح، روشن و ابدی است و برای مسائل ریاضی خصوصیتی هم وجود ندارد. حتی اگر پاره ای از مسائل ریاضی تکیه بر آنگونه معارف نداشته باشند، نادرستی و خالی بودن آنها از دقت، مورد احتمال ذهن و عقل است. چنانکه در عصرهای اخیر با ابداء روشهای جدیدی در هندسه و حساب، تعدادی از مسائل ریاضی که در گذشته مورد قبول فلاسفه ی ریاضی دان بود، مردود و ناصحیح دانسته شد، همچنین ثابت شد که قسمتی از مسائل هندسی شاخه ای از علم فیزیک و قهرا یک علم تجربی است که در آن اصول مسلم از راه اندازه گیری بدست می آیند و معلوم شد که این اصول با اصول مسلم اقلیدس تفاوت دارند (برداشت آزاد ازتاریخ فلسفه راسل جلد سوم 395)

نکته دوم: با آنچه گفته شد معلوم گردید: زمان و مکان و روابطی که کانت به اسم معقولات دوازده گانه از آن یاد کرده، معلوماتی از پیش و فطری و قالب هائی مهیا شده برای صورت دادن به موارد منعکس شده و دریافت گشته از خارج نبوده بلکه منعکس از خارج هستند. مع الوصف معلوم می شود که تفاوت میان "شیء در حد ذات و شیء در نفس ما" بی اساس است و ذهن عینک و دیدِ خاصی ندارد تا اشیائی را که از راه احساسات و تجربیاتش درک می کند، شکل و رنگ مخصوصی بدهد.   و اشتباهاتیکه در مسائل طبیعی و تجربی رخ می دهد و سبب می شود کاوش گرِ تجربی مسائل طبیعی و تجربی را به روشنی ریاضی نیابد و اکثرا نسبت به آنها دیدِ شک وتردید داشته باشد، به نارس و ناقص بودن یا نادرست بودن احساس و تجربه مربوط می شود و یا به نادرستیِ تجربه و تحلیل و نتیجه گیری ذهن از محسوسات و تجربیاتش، استناد دارد نه به عینک فطری و قالبهای ساخته شده قبلی ذهن.

نکته سوم: مسائل مابعدالطبیعه و متافیزیک، قضایای تحلیلی به تفسیری که "کانت" برای آن نموده نیستند زیرا بدیهی است همانطور که علم طبیعی می گوید: حرارت، فلزات را منبسط می نماید، محمول قضیه نه عین و نه جزء موضوع، بلکه از اوصاف موضوع آن است و برای ما علم تازه ای (غیر از علم به وجود اصل حرارت) می آورد، همچنین عالم الهی که میگوید: مبداء و علت اولی جهان هستی و پدیده ها، واجب الوجود، مجرد، عالم و خالی از هر نقصی است یا می گوید: نفس انسانی، باقی است، محمول نه عین نه جزء موضوع آن است و برای ما علم جدیدی (غیر از علم به اصل وجود مبداء اول جهان و نفس) می آورد چه مفهوم مبداء و علت اول و مفهوم نفس با ماده یا مادی و فانی بودن هم سازش دارد و چنانکه در بحث اول به اثبات رساندیم ذهن پس از بدست آوردن یک سلسله احساسات و تجربیات و تصورات انتزاعی یک دسته قوانین و معارف بدیهی ای را که از حقایق نفس الامری کاشف اند و نه روابط ذهنی اند و به هیچ وجه احتمال اشتباه در آن ها نیست (مانند قانون امتناع یا محال بودن تناقض، قانون علیت و قانون ضرورت و قانون سنخیت) انشاء و دریافت می کند و با آن ها مسائل متافیزیک را با طریق صحیح و منطقی که در مباحث بعدی نشان خواهیم داد، در می یابد و در نتیجه قضایای متافیزیک چنانکه کانت گمان کرده نه خالی از محمول هستند و نه غیر قابل اثبات.

   پس از کانت کاوشگران دیگری ارزش معلومات را حتی معلومات ریاضی را، نسبی ذهنی معرفی کردند و یا مورد شک دانستند و اینک خلاصه تفکرات آن ها را بیان می کنیم و سپس به نقد مشترکی  اکتفا خواهیم کرد.

     برخی از این افراد به ملاحظه نقشی که ذهن فرد در کتاب معلوماتش ایفا می کند و به علت آنکه ادراک را رمزی از واقع دانسته اند و نه صورت آن، گفته اند: معلومات هر فردی بر طبق شرایط و ظروف احساس و ادراک او صورت می پذیرد و چون این شرایط و ظروف در افراد و بلکه در حالات و موقعیت های گوناگون هر فرد، مختلف است، حقیقت بودن فکر هر فردی، مطابق بودن فکرش با شرائط و ظروف خاص فکری خودش می باشد نه مطابق بودن فکرش با واقع (که نسبت به تمام افراد در تمام شرایط و موقعیت ها، یکسان است).

  و بعضی از آن ها (پیروان مکتب اصالت رفتار) بی آنکه برای انسان ذهن و شعوری معتقد باشند، وجود مدرکات و معلوماتی را برای او مسلم می دانند و آن ها را صرفا یک سلسله فعالیت ها و حرکت های مادی در دستگاه عصبی انسان که به طور ماشینی به وسیله اسباب داخلی یا خارجی پدید آمده اند، معرفی کرده اند و قهرا وقتی می گوئیم: فلان استاد برای آماده گی سخنرانی  در باره فلان موضوعی  فکر می کند، معنایش این است که یک سلسله فعالیت ها و حرکات مادی در دستگاه عصبی خود انجام می دهد که بطور مکانیکی به وسیله اسباب داخلی یا خارجی پدید آمده اند، مانند عملیات هضم که همیشه بعد از یک بار غذا خوردن پدید می آیند.

ارزش معلومات و "نسبیون ذهنی"

  بعضی از این افراد مانند فروید در نظریه معروف روانکاوی اش وجود ذهن و عقل را پذیرفته ولی معتقد است احساسات و ادراکاتی که از راه حواس از خارج نفوس ما منعکس می شوند از یک سلسله خواسته ها و غریزه ها و عقده هائی که در ذهن ما پنهان هستند و از سنین گذشته بر طبق رویدادها و حالات غریزه ای که برای ما رخ داده و در ما پدید آمده اند، صورت می گیرند و قهرا نمی توانیم آن ها را کاشف از خارج بدانیم چرا که فکر آلت تصویر واقع نیست و به شکل و کیفیتی که خواسته ها و غریزه های مخفی در اعماق ذهن ما ، طالب هستند و نه بصورت واقع، ظهور می کند و به نتایجی که آن خواسته ها و غریزه ها اقتضا می نمایند، می رسد.

   و بعضی از آنها مانند کارل مارکس در علم تاریخ به علت آنکه ابزار تولید و روابط و مناسبات تولیدی را زیر بنا و اساس تمام جهات و جوانب واقعیت های اجتماعی می داند، فکر و معرفت انسانی را نیز انعکاسی ذهنی بر طبق اوضاع اقتصادی محیط اش و بر شکل و کیفیتی که مناسبات اقتصادی و نحوه مالکیت های موجود، اقتضا دارند، معرفی می کند.

    قابل ذکر است که مارکس و مارکسیسم روی مبنای علم التاریخ و مادیت تاریخ به ناچار افکار انسان ها را پدیده هائی اقتصادی و شکل گرفته از مناسبات تولیدی معرفی کرده اند در نتیجه باید در جرگه شکاکان و افرادی شمرده شوند که در ارزش معلومات و کشف علوم از خارج  در شک و تردیدند. در فلسفه "ماتریالیسم دیالکتیک" خود را جزء جزم گرایان شمرده اند و در مقام اثبات ارزش معلومات و کاشف بودن آن ها از واقع موضوعی برآمده که اینک گفته هایشان را نقل می نمائیم و در پایان این بحث، اشاره می کنیم که در جامعه شناسی شان، معرفت را وابسته به عامل طبقاتی و حزبی دانسته اند و قهرا در این مسئله سه نظریه کاملا متفاوت و غیر قابل جمع دارند.   
----------------------------------------------

   نقد این نظریات: از آنجائیکه  پایه و اساس نظریه های فوق انکار "وجود نفس"(ذهن مرتبه ای از وجود نفس بشمار می رود) یا انکار "تجرد ادراک" است و ما در بحثهای بعدی وجود نفس و تجرد ادراکات را اثبات خواهیم کرد لذا فعلا به این موضوع نمی پردازیم و فقط اشاره می کنیم که ما تاثیر غریزه ها، خواسته ها، عقده ها و سایر هیئاتی را که از وابستگی های جنسی، محیطی، گروهی، خانوادگی، و سایر وابستگی های جسمانی برای نفس به واسطه رابطه ای که با بدن و محیط و مجتمع دارد، پیدایش می یابد، در بعضی از نفوس انسانها و ادراکاتشان را انکار نمی کنیم و منکر این هم نیستیم که خیلی از عقاید انحرافی افراطی یا تفریطی از همین امر سرچشمه گرفته ولی این معنا را (که انسان نمی تواند نفس خود را از امور مذکور تخلیه کند و به خود و معلومات نظری ئی که در اثر احساسات و تجربیاتش بدست آورده، فرو رود و بی هیچ دخالتی از امور مذکور، قضاوت و حکم کند و حقایق را دریافت دارد) نفی می کنیم و با اثبات نفس و تجرد ادراکاتش این انکار را در بحثهای بعدی تبیین و اثبات خواهیم کرد.

نظریه ی معرفت و نظریه "کارل مارکس در ماتریالیسم دیالکتیک"

   مارکس و مارکسیست ها خود را "رئالیست" و بدور از سفسطه و شک معرفی کرده و خواسته اند از طریق احساس و تجربه هر گونه انکار، ایده آلیسم، شک و نسبیت ذهنی ئی را از میدان به دور کنند و با تحلیل حقیقت احساس و ادراک آن را دارای ماهیتی تطوری و تکاملی جلوه بدهند.

   از نظر مارکس ، احساس یا ادراک کلا فعل و انفعال متقابل بین ذهن و عین است. عین مطلق ، مجزا از فعالیت ادراک کننده ماده خامی بیش نیست که در فرا گرد معلوم شدن تغییر شکل می دهد.

 و نیز میگوید: "این مسئله که آیا حقیقت عینی به تفکر انسان تعلق دارد، یک مسئله نظری نیست بلکه مسئله ای است عملی. حقیقت فکر یعنی واقعیت و قدرت فکر باید در عمل به اثبات برسد. مسئله حقیقت یا عدم حقیقت فکری که جدا از عمل گشته باشد، یک مسئله اید آلیستی محض است." (تاریخ فلسفه راسل جلد 3 صفحه 513)

"انگلس" میگوید: "قوی ترین دلیل بر رد هرگونه ایده آلیسم و گرایش ذهنی ئی، عمل و تجربه و صنعت بطریق مخصوص و معینی است چه در صورتی که بتوانیم آنچه را که از پدیده ای طبیعی (چون حرارت ) درک کرده ایم با ایجادش در خارج بوسیله تهیه مبادی و فراهم کردن شروطش، مبرهن کنیم، دیگر جائی برای انکار وجود یا احتمال ذهنی بودن آن پدیده باقی نمی ماند. به ویژه اگر بتوانیم آن پدیده را در رسیدن به هدف هایمان در زندگی، استخدام کنیم و بی شک چنین تجربه و عملی به زندگی ثنویت میان شیء در حد ذات و شیء در نفس ما که "کانت" اختیار کرده و همچنین به زندگی سایر نظریه های انکار و شک، پایان می دهد(فلسفة اللغة عند لودفیع ص 54)

آنچه مسلم است مارکسیستها بر خلاف آنچه خواسته اند نمی توانند از راه احساس و تجربه با سبک مخصوص خود، ارزش ادراکی و کشفی معلومات را اثبات کنند. چرا که ایده آلیستها محسوسات و آثاری را که از احساسات و تجربیات نتیجه و مشاهده می شود و حتی تکثیر و تکمیل می گردد قبول دارند ولی دسته ای از ایشان می گویند: این ها همه پدیده های ذهنی هستند نه موضوعی مثل بارکلی که می گوید اشیاء تصوراتند و دسته دیگرشان که به سوفسطائیان معروفند می گویند: نمی توانیم ذهنی یا موضوعی بودن پدیده ها را ثابت کنیم . لذا نسبت به  آن شک داریم و یا منکریم. و دسته ای هم مانند "کانت" و "نسبیون ذهنی" پدیده ها را مخلوطی از ذهن و خارج از ذهن می شمارند و می گویند نمی توانیم معتقد شویم که واقع موضوعی شان به همان شکل و کیفیتی است که ما درک کرده ایم

   بنابر این برای نقد این نظریه ها کافی است ثابت کنیم (احساس و تجربه و ادراک، از خارج به همان کیفیت که مشخص و بدیهی است، اما همین  مطلب را نمی توان با خود احساس و تجربه اثبات کرد) زیرا از حیث منطق فلسفه چون صحت و درستی و ارزش کشفی آن از واقع موضوعی، مورد بحث و اشکال است و هنوز اثبات نشده است و تنها راه برای اثبات آن پناه بردن به یک جمله معروف "اولی ضروری ئی است که ذهن پس از یک جمله احساسات و تجربیات و انتزاع تصورات و خلاصه تکاملات قبلی، فرا گرفته و سرمایه ی علمی خود قرار داده و شکی در صحت آنها ندارد و تخلفی در آنها مشاهده نکرده" مانند قانون علیت که حکم می کند هر پدیده ای دارای علتی است و قهرا در مورد بحث که ذهن صورت ها و ادراکاتی از راه احساسات و تجربیات و کاوش علمی بدست آورده، می توان استدلال کرد: چون آن ها پدیده هائی حادث و جدیدند، دارای علتند و چون ذهن را نمی توان تمام علت پیدایش آن ها قرار داد زیرا ذهن سابق هم وجود داشت و آنها وجود نداشتند و اگر ذهن علت آنها بود، لازم می آمد، علت از معلول خود تخلف کند و این مخالف قانون بدیهی (1) دیگر است حکم می کند تخلف علت از معلول محال است. پس آن ها دارای وجوداتی نفس الامری و موضوعی هستند که صورت هاشان در ذهن توسط یک دسته فعالیت های فیزیولوژی پسیکولوژی تجربی و فلسفی منعکس شده اند قهرا عین خارج و کاشف از آن می باشند.

-------------------------- پاورقی

(1):باید توجه داشت که از کلمات تصدیق، بدیهی، ضروری، فطری، معلومات پیش از تجربه به معنای سرشتی و نهادی اراده نشده است بلکه مقصود درک ذهن اینها در عدم توقف به اقامه دلیل و برهان و اعتقاد به احساسات و تجربیات قبلی ذهن میباشد.

------------------------ اتمام پاورقی

   پس اثبات ارزش کشفی برای معلومات متوقف به قبول یک دسته معارف بدیهی است که مورد پذیرش مارکسیسم نیستند و در صورت پذیرش مجبورند حقایق موضوعیِ متافیزیک را هم بپذیرند زیرا همانطور که با پذیرش این دسته معارف بدیهی وجود ماده خارجی و ظواهر و پدیده های موضوعی مادی اثبات می شود همچنین وجود موجوداتی موضوعی متافیزیک به ثبوت می رسد و ما در بحثهای بعدی این ادعا را به روشنی توضیح خواهیم داد

       برای مشاهده قسمتهای قبلی کلیک فرمائید    ادامه دارد        

استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با لینک کامل و یا با قید آدرس و نام نویسنده (احمد یغما) مجاز می باشد