خدا چیست؟ رساله ای متفاوت
*رساله در باب "شعور هستی" به مثابه الوهیت*
✍️ نظرات احمد یغما در خصوص شناخت خداوند
*مقدمه: از مشاهده نظم تا شهود شعور*
تأمل در هستی و پدیدههای آن، از خردترین اجزا تا پهنترین گسترهها، ذهن پرسشگر را به سوی یافتن یک اصل فراگیر هدایت میکند. این تجربه مستمر بشری، که در آن هر ناظر هوشمندی به نوعی از «نظم غایتمند» و «هوشمندی کارکردی» در پدیدارها اذعان دارد، بنیانی برای طرح یک مفهوم نوین از الوهیت فراهم میآورد. ما در این گفتار، سعی بر آن داریم که خداوند را نه به مثابه یک وجود متعین و منفک، بلکه به عنوان «شعورِ ساری در تار و پود هستی» بازتعریف کنیم.
*تمهید استدلالی: گواه نظم بر شعور*
آغاز استدلال ما، از یک مشاهده جهانشمول و انکارناپذیر برمیخیزد:
1. *نظم در اکوان خرد و کلان:* از جهان میکروسکوپی حشرات و پیچیدگیهای شگفتانگیز سازوکارهای بیولوژیک آنها، تا رقص موزون و دقیق سیارات در منظومههای کیهانی و روابط متقابل و ظریفِ میان کهکشانها، جملگی حکایت از یک «نظاممندی» و «سازواری» بیبدیل دارند. این نظم، نه تصادفی است و نه حاصل انباشت بختآزماییهای کور.
2. *حکمت در کارکرد ارگانیک:* در وجود خود انسان نیز، از همنوازی حیرتانگیز سلولها، شبکههای مویرگی، تا عملکرد دقیق و محاسبهشده ارگانهای حیاتی چون کلیه و کبد، هریک شهادتی عمیق بر وجود یک «هوشمندی درونی» و «برنامهریزی غایتگرایانه» است. این سازوکارهای پیچیده، هرگز در حد پدیدههای صرفاً مکانیکی قابل تقلیل نیستند، بلکه نشانی از «قصدیّت» و «آگاهی نهفته» در خود دارند.
ما این مجموعهی جامع از نظم بیبدیل، هماهنگی معجزهآسا و عملکرد غایتمند را، که در جای جای هستی، از موجودات نباتی و جانوری گرفته تا پدیدههای فیزیکی و کیهانی مشهود است، به مثابه *تجلیات یک «شعور بنیادین»* تفسیر میکنیم. این شعور، نه صرفاً یک ناظر، بلکه یک معمار و مُدبّر است که در کنش و واکنشهای پدیدهها حضور فعّال دارد.
*نتیجهگیری: خداوند، شعور هستی و وحدت در کثرت*
بر این پایه، ما مفهوم «خداوند» را به « *شعور هستی* » اطلاق میکنیم. این شعور، نیروی آگاهیبخش، نظامدهنده و تدبیرگر است که در تمام کثرات عالم ساری و جاری است، و در عین کثرتِ تجلیات، از یک «وحدت» ذاتی و کیفی برخوردار است. این مفهوم از «وحدت در عین کثرت» در شعور هستی، با آموزه «وحدت وجود» که دلالت بر همبودگی یا اینهمانیِ وجودی میکند، تفاوت ماهوی دارد؛ زیرا شعور هستی در اینجا، ناظر بر یک کیفیت بنیادینِ معرفتی و تدبیری است که در ساختار وجود ساریست، نه لزوماً بر فنای تمایزات در یک وجود مطلق بیچون و چرا.
*تدابیر شعور هستی برای ارتقای وجود انسانی*
این «شعور هستی» که ذاتا بینقص و کمالگراست، در راستای ارتقای کیفیت زیست بشری و هدایت انسان به سوی کمال، تدابیری حکیمانه اندیشیده است. این تدابیر، خود را در برانگیختن و الهامبخشی به برخی از انسانها برای ایفای نقشهای ویژه آشکار میسازد:
- *منبع الهام عرفانی و علمی:* ظهور شخصیتهایی چون لقمان و ابنسینا در طبابت، که بی آنکه متکی بر اساتید زمینی باشند، به درکی شهودی از خواص گیاهان و رموز درمان دست مییابند، یا نبوغ شعرا و عارفانی چون مولانا که هزاران بیت شعر را بداهتاً و از سرشاریِ الهام میسرایند، جملگی شواهدی بر تابش این «شعور هستی» بر ذهنهای مستعد است. این تواناییهای خارقالعاده، از ظرفیتهای بالقوهای پرده برمیدارد که ریشه در ارتباط با منبع لایزال آگاهی و حکمت دارد.
- *هدایت از طریق پیامبران:* اوج تجلی این تدبیر، در برانگیختن پیامبرانی است که مأمور به ابلاغ قوانین فطری و اخلاقی برای «حُسنِ زیست» انسان بودهاند. این پیامبران، به مثابه واسطههایی برای آشکار ساختن کدهای اخلاقی و راه و رسم صحیح تعامل با خود، دیگران و هستی عمل کردهاند؛ کدهایی که از همان «شعور هستی و حکمت مطلق» سرچشمه میگیرد و غایت آن، تنظیم رفتار فردی و جمعی در جهت کمال و صلاحِ نوع بشر است.
بدین ترتیب، خداوند به مثابه «شعور هستی»، نه تنها نظمبخش و آفریننده است، بلکه هدایتگر و الهامبخش نیز هست؛ حضوری فعال که هم در قوانین حاکم بر ماده و انرژی هویداست و هم در اعماق روح و نبوغ انسان تجلی مییابد.
احمد یغما: *رساله در باب «شعور هستی» و مسئله «غایت متعالی» وجود*
✍️ احمد یغما - قسمت دوم
در بخش پیشین، خداوند را به مثابه «شعور سار در تار و پود هستی» بازشناختیم؛ شعوری که مبدأ نظم، حکمت و تدبیر در کائنات است. اکنون، پس از تبیین «ماهیت» ایجابی الوهیت در این منظومه فکری، میکوشیم تا به پرسش دیرینِ «غایتِ» آفرینش بپردازیم و حقیقت «روح» و نسبت آن با این شعور بنیادین را در چارچوب همان اصول روشن سازیم.
*بخش اول: غایت در پرتو شعور هستی؛ خروج از پارادوکس «قصدِ وجود»*
پرسش از «هدف آفرینش»، در سنتهای فکری گوناگون، همواره یکی از بنیادیترین و چالشبرانگیزترین مسائل بوده است. اما در رویکردی که «خداوند» را مساوی با «شعور هستی» میداند، نوعِ این پرسش دگرگون میشود و حتی میتواند اساساً معنی خود را از دست بدهد.
1. *تجلی شعور در پدیدهها: استعلا از غایتانگاری بیرونی:*
به عنوان نمونهای بنیادین، فرایند «رشد» را در نظر میگیریم. فرض کنید دانهای با تمام «ظرفیتهای بالقوه» برای حیات، در بستر مناسبی از خاک، دما و رطوبت قرار میگیرد. در این شرایط مساعد، «ضرورتاً» این دانه به سوی شکوفایی حرکت میکند. این حرکت، نه از روی یک تصمیم بیرونی از سوی عامل خارجی، بلکه تجلی همان «*شعور رشد*» است که در ذات دانه نهفته و با شرایط محیطی به فعل میرسد. این شعور، پتانسیل خود را در قالب «رشد» محقق میکند. این «شعور رشد»، نمونهای خرد و محسوس از همان «شعور هستی» است که در تمام ابعاد وجود ساری است.
2. *خالقِ درون در مقابل خالقِ برون:*
اگر بپذیریم که این «شعور هستی»، نه موجودی «فوق» یا «خارج» از هستی، بلکه «همان هستی» و بنیاد باطنی آن است، آنگاه پرسش از «چرایی خلقت» یا «قصدِ خالق» به معنای متعارف، ماهیت دیگری مییابد. دیگر نمیتوان پرسید: «چرا خالق (انسانیت یافته و خارج از خلقت) تصمیم به خلق گرفت؟» چرا که در این دیدگاه، «شعور خودِ هستی» در حال تحقق بخشیدن به بالقوههای خویش است. «خلق»، فعلِ ذاتی و لازمه این شعور است، نه عملی که با قصدی منفک و از موضعی جداگانه انجام گیرد. هدفِ وجود، خودِ «تجلی» این شعورِ بینهایت است که در کثرتِ هستی، خود را آشکار میسازد. بنابراین، در این چارچوب، از مفهومِ «غایت مندی» در معنای متعارف یک «فاعل بالقصد» به معنای انسانی، عبور میکنیم و به سوی یک «غایت ذاتی» و «خودآینده» میرسیم.
*بخش دوم: روح و دمیدن؛ امواج شعور هستی*
حال که غایت را در بستر تحقق ذاتی شعور هستی تفسیر کردیم، نوبت به تبیین حقیقت روح و ارتباط آن با این شعور میرسد:
1. *روح، تجلی ای اُندامیک در شعور هستی:*
پرسش از «روح چیست؟» و «دمیدن» به چه معناست؟ در این منظومه فکری، این مفاهیم در درون و نه بیرون از «شعور هستی» تعریف میشوند. اگر «شعور هستی» را به یک «اقیانوس بیکران » تشبیه کنیم، آنگاه «ارواح» ما، نه پارههای جداافتاده، بلکه «امواج» این دریا هستند. هر موج، در عین کثرت و تمایز ظاهری، از همان جوهر اقیانوس پدید آمده و به آن بازمیگردد. «دمیدن روح»، کنایه از تجلی و تشخص یافتنِ بخش خاصی از این شعور جامع، در کالبد مادی است که «فردیت» و «آگاهی محدود» را به همراه میآورد. روح، نقطه تلاقیِ شعور کیهانی با شعور فردی است.
2. *فاصله از اصل و مسیر بازگشت:*
«مرکز شعور» هر انسان، جوهرهای است که به «شعور هستی» متصل است، اما در قالب «جهان مادی» و در نتیجه «آگاهی مقید به بُعد فردی»، از درک کامل و بیواسطه این اتصال فاصله گرفته است. این فاصله، حالتی از «غفلت» یا «حجاب» است که لازمه تحقق تجربه فردی در کثرت میباشد. با این حال، انسان از ظرفیت بیبدیلی برخوردار است: او میتواند *آگاهانه* در مسیر «همجهت شدن با شعور هستی» گام بردارد. این حرکت، به معنای «بازگشت به اصل خویش»، «نزدیک شدن به اقیانوس» (وحدت درونی با شعور مطلق)، و فراتر رفتن از قیود فردی و مادی است.
*بخش سوم: علم لدنی؛ افیضهای از اتصال به شعور مطلق*
درک پدیده «علم لدنی» (دانش الهی یا فطری) نیز در این چارچوب به روشنی قابل تبیین است:
1. *شهود مستقیم از منبع آگاهی:*
«علم لدنی»، آن دانشی است که نه از طریق حس، تجربه یا استدلال اکتسابی، بلکه به گونهای «مستقیم» و «بدون واسطه» از «شعور هستی» به قلب و عقل انسان افاضه میشود. این همان سرچشمهای است که به حکیمان، عارفان و پیامبران امکان درک حقایق باطنی و کشف رموز پنهان هستی را میبخشد، درکی که فراتر از هرگونه آموزش و مکتب زمینی است. این علم، همان «متصل شدن به دریا» یا حداقل «نزدیکتر شدن به آن» است، به طوری که امواج آگاهی مستقیم از منبع اصلی شروع به جریان یافتن میکنند و دریچههایی به سوی «حقیقت مطلق» بر انسان گشوده میشود.
در نهایت، خداوند به مثابه «شعور هستی»، نه تنها مبدأ هستی و هوشمدی بنیادین آن است، بلکه غایت و مقصد نهایی مسیر آگاهی انسان و سرچشمه هرگونه فهم عمیق شهودی است. این نگاه، تلاشی برای فراتر رفتن از تقلیلگراییهای مادی و بازنمایی جایگاه انسان به عنوان «کانال آگاه» و «تجلی فردی» شعور بیکران الهی است.
پاسخ به سوالات
احمد یغما:
پاسخ به سوال اول:
آیا مفهوم شعور هستی، به تناسخ میانجامد؟
هر انسان، جلوهای از این شعور واحد و یگانه است. این یعنی خداوند به مثابه "شعور هستی"، خالق همه چیز است و در همه چیز وجود دارد و مجموع این تجلیات در همه چیز، وحدت در عین کثرت این شعور را تشکیل می دهند.
- وحدت در عین کثرت:
در این منظومه فکری، ما با «وحدت در عین کثرت» مواجهیم. یعنی هرچند تمام تجلیات هستی از یک مبدأ شعوری واحد نشأت میگیرند، اما به این معنا نیست که هویت و آگاهی فردی (روح) یک موجود، عینا به موجود دیگری در کالبد و زمان دیگر منتقل شود. بله شعور هستی، مانند اقیانوسی است که بیشمار موج از آن برمیخیزد. هر موج، هویت و شکل خاص خود را دارد، با آنکه از همان آب اقیانوس است و به آن بازمیگردد. اما فروکش کردن یک موج، به معنای تکرار عینی همان موج نیست، بلکه امکان ظهور موجی جدید با هویت متفاوت را فراهم میآورد.
- تشخص و فردیت آگاهی (روح):
روح، را «مرکز شعور موجودات» نامیدیم، گرچه خود را از «شعور هستی» وام میگیرد، اما در بستر کالبد مادی و در تعامل با جهان، به یک آگاهی «فردی» و «تشخصیافته» بدل میشود. این فردیت، یک تجربه منحصر به فرد است که در مسیر کمال (وحدت درونی با شعور مطلق) به دست میآید. انتقال این آگاهی فردی به کالبدی دیگر، با هدف و مسیر تکاملی آن سازگاری ندارد؛ زیرا هدف، ارتقاء همین «فردیت» در جهت اتصال آگاهانه به کلیت شعور هستی است، نه جابهجایی آن به قالبی دیگر برای تکرار تجربهای مشابه.
- شعور نامحدود و انتقال ناپذیری ذاتی: "شعور، محدود نیست و از شیئی به شیئی انتقال ذاتی پیدا نمیکند." به بیان دیگر، شعور هستی، پتانسیل بینهایتی برای ایجابی کثرت دارد. بنابراین، نیازی نیست که یک آگاهی فردی (روح) پس از مرگ، برای ادامه تکامل یا تجربهی هستی، به قالبی دیگر منتقل شود. بلکه شعور هستی، به مثابه مبدأ بینهایت خلاقیت، میتواند به بیپایانی، «تجارب فردی» و «ارجاعی به خود» جدیدی را بیافریند که هر کدام در مسیر تکاملی خویش معنا مییابند. این دیدگاه، بر «ادامه حیات آگاهی فردیت یافته» اما نه لزوماً در قالبهای دنیوی، بلکه در سطوحی فراتر از ماده تأکید دارد، که با مفهوم تناسخ که اغلب به معنای بازگشت به کالبد مادی جدید است، متفاوت است.
پاسخ به سوال دوم: آیا روح قالب شعور است؟
اگر عبارات و کلمات را برای تفهیم مطالب به استعاره بگیریم، میتوانیم بگوییم
روح، «مرکز شعور» موجودات است. به بیان دقیقتر :
روح، تجلیِ شعور هستی در فردیت است:
روح، آن بُعد وجودی در هر موجود زنده، به ویژه انسان، است که امکان "آگاهی"، "فکر"، "اراده" و "احساس" را فراهم میآورد. این روح، نه یک قالب خالی، بلکه خود مظهر و تجلیگاه مستقیم «شعور هستی» در وجود فردی است. به عبارت دیگر، روح، کانالی است که شعور بیکران هستی، از طریق آن، در محدودهی کالبد مادی به تجربهی خودآگاهی میپردازد.
نقش کالبد: کالبد یا جسم، در این دیدگاه، بیشتر به مثابه «ابزاری» برای روح عمل میکند؛ ابزاری که روح از طریق آن قادر به تعامل با جهان محسوس میشود، تجربیات را کسب میکند و در مسیر تکامل و بازشناسی "خود" به مثابه جزئی از شعور هستی گام برمیدارد. بنابراین، روح «قالب شعور» نیست، بلکه روح خود «نماد ظهور و مرکز تجلی شعور هستی» در یک هستی منفرد و دارای خودآگاهی است.
پاسخ به سوال سوم: شیاطین در این تعریف چگونه جای میگیرند؟ آیا شعور در درون خود سلولهای شرّ نگه میدارد و اصولاً تعریف شرّ در این منظومه فکری چطوریه؟
این پرسش از اساسیترین مباحث فلسفهی وجودی است و در چارچوب «شعور هستی» میتوانیم آن را به این صورت تبیین کنیم:
- شعور هستی و خیر مطلق: در ابتدا باید تصریح کنیم که «شعور هستی» به مثابه خالق و منبع، خیر محض است و در ذات خود «شر» و «شیاطین» را تولید یا در خود نگه نمیدارد. شعور هستی، تجلیگاه نظم، حکمت، زیبایی و کمال است. بنابراین، هر آنچه از آن صادر میشود، در ذات خود "امکان خیر" و حرکت به سوی کمال را داراست.
- شر، نتیجهی ارادهی مخالف و انحراف از مسیر تکامل: مفهوم «شر» در این منظومه، نه یک موجودیت مستقل یا بخشی از ذات شعور هستی، بلکه نتیجهی ارادههای مخالفی است که از مسیر اصلی و طبیعی تکامل که توسط شعور هستی برای موجودات زنده، به ویژه انسان (که دارای اختیار است)، طراحی و نمایان شده، منحرف میشوند.
مسیر تکامل: شعور هستی، مسیری از "بازگشت به اصل خویش" و "همجهت شدن با خود" را برای موجودات طراحی کرده است؛ مسیری که از فردیت و کثرت آغاز شده و به درک وحدت و یگانگی با شعور مبدأ ختم میشود. این مسیر، مستلزم «انتخابهای آگاهانه» و «همسویی اراده فردی با اراده کلی» هستی است.
ظهور شر: «شر»، نتیجهی انتخاب و ارادهی فردی است که آگاهانه یا ناآگاهانه، از این مسیر تکامل منحرف میشود. هر چیزی که انسان را از این مسیر خارج میکند، یا مانع رشد و تعالی او میشود، «شر» تلقی میشود. این انحراف میتواند به شکل «خودخواهی»، «جهل»، «کبر»، «ظلم»، یا هر فعلی باشد که به وحدت و هارمونی کلی هستی آسیب میرساند و به جای «همافزایی» با شعور هستی، «تعارض» ایجاد میکند.
- شیاطین، نماد ارادههای منحرف: «شیاطین» نیز به این معنا، نمادی از همان «ارادههای مخالف» و «نیروهای انحرافی» هستند، که انسان را به سمت انتخابهای بازدارنده از تکامل سوق میدهند. آنها موجوداتی مستقل، خالق شرور، یا پارهای از شعور هستی که ذاتا پست و شیطانی باشند، نیستند؛ بلکه تجلیگاه «میل به انحراف»، «غرور فردی» و «عدم تمایل به همسویی با نظم و حکمت هستی» هستند. اینها میتوانند در درون خود انسان (وسوسههای نفسانی) و یا در محیط پیرامونی (نیروهای منفی بیرونی) تجلی یابند.
- نقش اختیار: لازمهی مسیر تکامل، وجود «اختیار» است. اگر انتخاب و ارادهای در کار نباشد، تکاملی هم صورت نمیگیرد. شر و شیاطین، به تعبیری، بخش جداییناپذیری از «جهان آزمون و کمال» هستند. این "آزمونها"، فرصتهایی برای انسان فراهم میآورند تا با انتخاب آگاهانه مسیر همسویی با خیر و تکامل، ارادهی خود را تقویت کند و به سطوح بالاتری از درک و اتحاد با شعور هستی دست یابد. بدون امکان انتخاب شر، "خیر" معنای واقعی خود را از دست میدهد و بدون وجود چالشها، ظرفیتهای درونی برای رشد، نهفته باقی میمانند.
بنابراین، «شر» و «شیاطین» در این منظومه، نه به عنوان جوهری مستقل یا پارهای از ذات خیرخواه شعور هستی، بلکه به عنوان "نیروهای بازدارنده و وسوسهکننده" تبیین میشوند که وجودشان، امکان انتخاب آگاهانه خیر و در نتیجه، تحقق کمال و رشد را برای ارادههای آزاد، فراهم میآورد. آنها موانعی هستند برای ارادهی آگاه و در نهایت، فرصتی برای درخشش و ارتقاء شعور فردی در مسیر بسوی مبدأ خود، یعنی شعور هستی.
پاسخ به سوالات
احمد یغما:
با سپاس از پرسشهایی که طرح میفرمایید؛ چرا که همین پرسشهاست که تار و پود این رساله را کاملتر میسازد.
ما بر این باوریم که خداوند همان «شعور هستی» است؛ وحدتی که در دل کثرت جاری است، اما نه به معنای وحدت وجودِ مصطلح، بلکه به معنای حضور یک شعور بنیادین که در همهی مراتب هستی جریان دارد.
برای توضیح این معنا، از سادهترین و در عین حال عمیقترین نمونه آغاز میکنیم:
نطفهای که در رحم مادر به جنین بدل میشود، در هر لحظهی رشد خود حامل نوعی شعور است. این شعور، آگاهیِ انسانی نیست؛ بلکه نیرویی است که مسیر رشد را میشناسد و آن را هدایت میکند. جنین رشد میکند، متولد میشود، بزرگ میشود و به بلوغ میرسد؛ و در تمام این مراحل، شعوری پنهان اما پیوسته در کار است.
جسم انسان، با همهی سلولها، اندامها و نظامهای پیچیدهاش، جلوهای از همین شعور است. اما در کنار این شعور طبیعی، شعور دیگری نیز در انسان فعال میشود: شعور عقلی و فهم او از هممسیر شدن با شعور هستی.
شعور هستی همواره انسان را به سوی تکامل میکشاند، و ظهور پیامبران نیز از همین جهت قابل تبیین است؛ آنان کسانیاند که هماهنگیشان با شعور هستی به مرتبهای رسیده که میتوانند مسیر را برای دیگران روشن کنند.
هر عملی که انسان در راستای این شعور انجام دهد، در مسیر روح اوست؛ چرا که روح چیزی جز پرتوی از همان شعور هستی نیست. اگر شعور هستی را به دریایی بیکران تشبیه کنیم، ارواح ما امواج آن دریا هستند.
کارهای ناشایست، حرکت برخلاف جریان این دریا است؛ حرکتی که اخلال میآفریند و انسان را از مسیر طبیعی خود دور میکند.
با مرگ، جسم انسان به تجزیهکنندگان سپرده میشود؛ موجوداتی که خود نیز بخشی از شعور هستیاند. حتی خاکی که از جسم باقی میماند، همچنان در جریان همان شعور قرار دارد.
اما روح، بسته به میزان هماهنگی یا ناسازگاریاش با مسیر تکاملی شعور هستی، در ساحتی ورای زمان—جایی که ثانیه و قرن معنا ندارد—راهی از جنس آرامش یا رنج را میپیماید. برای فهم این معنا میتوان گفت: روح، تجسم اعمال خویش را تجربه میکند
پاسخ به سوال سوم
پرسش از کیفیت شر در خود اقیانوس (شعور هستی) بسیار بنیادین و چالشبرانگیز است. با توجه به دیدگاه ما که شعور هستی را مترادف با خدایی میدانیم که پیوسته به سمت تکامل سوق میدهد، میتوان شر را نه به عنوان ماهیتی مستقل در ذات اقیانوس، بلکه به عنوان اختلال یا ناهماهنگی در جریان آن تعریف کرد.
بطوریکه گفته شد، وقتی شعور هستی را یک جریان عظیم و هدفمند به سوی تکامل و خیر مطلق در نظر بگیریم (همانطور که اشاره کردیم، همیشه به سمت تکامل سوق میدهد)، آنگاه «شر» پدیدهای میشود که از ناهماهنگی و سرپیچی از این جریان طبیعی تکاملی، ناشی میشود. این سرپیچی، اغلب از طریق اراده آزاد موجودات آگاه (چون انسان) و کارهایی که برخلاف جریان آن شعور حرکت میکنند و اخلال میآفرینند اتفاق میافتد.
به بیانی فلسفیتر:
شر در این منظر، یک بودن مستقل نیست، بلکه «نبود» یا «فقدان» خیر است، یا به عبارتی، انحرافی از مسیر طبیعی و تکاملی شعور هستی. همانند تاریکی که فقدان نور است، شر نیز فقدان همسویی با جریان تکاملی و خیر محض اقیانوس شعور است.
و همانطور که قبلا گفته شد، شعور هستی همواره به سمت بلوغ و رشد پیش میرود. هر عملی که این حرکت را کُند یا متوقف کند، یا حتی به عقب برگرداند، میتواند نوعی «شر» تلقی شود. در این صورت، شر یک نیروی مخالف نیست، بلکه یک مانع یا انحراف است که مانع از تحقق کامل پتانسیلهای تکامل میشود و باعث تأخیر یا از هم گسیختگی در هماهنگی کلی هستی میگردد. مثال ساده برهم زدن محیط زیست.
و باید گفته شود که منظور از تجسم اعمال، نه صرفاً پاداش و مجازات، بلکه به منزله بازگرداندن تعادل به جریان کلی شعور هستی است که از طریق انحرافات فردی مختل شده بود.
اما خود این تجسم اعمال نوعی رحیق عذاب یا رحیق آرامش و به عبارتی لذت است. که برای فهم بشر از آن بعنوان بهشت و جهنم یاد شده است.
ادامه دارد
این سوال در یکی از گروهها از حقیر پرسیده شده و پاسخی که داده ام را تقدیم میکنم
سوال:
با سلام. در مورد تکلیف و وضعیت نهایی دانش و آگاهی بشر پس از مرگ نظری ندادید. قاعدتا این آگاهی هم همراستای شعور هستی باید باشه و نمیتونیم اون رو قابل هدم و حذف بدونیم.
همچنین در صورت منحرف نشدن از مسیر اصلی دوست دارم نظر شما رو در این باره بدونم که اصولا آیا خدای متعال به منزله یک شعور هستی است که برای یک بار همه موجودات رو خلق و بر مدار خاصی تنظیم و حرکت داده که بر اساس نظام علت و معلولی سیر میکنند یا خیر، همچنانکه در قران به کرات اومده خدایی انسان گونه هست که مهربان است و خشمگین میشود و عذاب میکند و میبخشاید و ...
و یا هر دو میتونه باشه؟
سپاس
پاسخ👇
احمد یغما:
با سلام و سپاس از حضرتعالی برای این تبیین که ابعاد گوناگون این مباحث هستیشناسانه را روشنتر میسازد. پاسخی با تأکید بر گستره تأثیر اعمال انسانی و تعامل آن با «شعور هستی»، بنیانی محکم برای واکاوی سرنوشت «آگاهی» و «اختیار» پس از مرگ و نیز درک ماهیت «الهی» ارائه میشود. پاسخهای اضافی نیز برای تکمیل این رساله است.
سرنوشت آگاهی و دانش بشر پس از مرگ و ماهیت شعور هستی:
در تگنای (تقاطع) فلسفه اخلاق و متافیزیک، چشماندازی بدیع از تعامل "منِ فردی" با "شعور هستی"، باید گفت: انسانها در مسیر حیات خود، دو دسته اساسی از "اثرات" را در پهنه هستی به ودیعه میگذارند:
1. "اثرات اجتماعی و ترابسری"
این دسته از اثرات، تجلی عملی همراستایی فرد با جریان کلی و تکاملی "شعور هستی" است. هنگامی که افعال و دانش انسان در مسیر خیر، عدالت، پیشرفت علمی و مکارم اخلاقی قرار میگیرد، این تأثیرات نه تنها به صورت "انباشت دانش" و "توسعه تکنولوژیک"، بلکه به شکل "ارتقاء آگاهی جمعی" و "ساماندهی اخلاقی اجتماع" بروز مییابند. "خرد جمعی"، که محصول تعامل و همافزایی این اثرات مثبت است، به مثابه یک "میدان اطلاعاتی زیستی- فرهنگی" عمل کرده و موجب "پویایی تکاملی" جامعه بشری میشود. در این رویکرد، دانش و آگاهی فردی، نه به عنوان یک مولکول مجزا، بلکه به مثابه یک "کوآنتوم اطلاعات" در "میدان خرد جمعی" ادغام شده و به غنای "الگوریتم تکامل" بشریت میافزاید. این همانند یک "ژنتیک فرهنگی" است که اطلاعات ارزشمند را به نسلهای بعدی منتقل میکند و مسیر تکامل «هوش اجتماعی» را هموار میسازد.
2."اثرات فردی و ترابعدی"
در مورد سرنوشت آگاهی و دانش فردی پس از مرگ، باید گفت: "انسان بعد از مرگ دانش و علم و رفتار نیک و بد را با خود نمیبرد، بلکه محمول اثرات آن میشود." این بیان، عمق یافتههای مکاتب عرفانی و فلسفههای اگزیستانسیالیستی را در خود دارد. در واقعیت، "دانش" و "آگاهی" در قالب "محتوای شناختی" فرد، پس از گسست کالبد فیزیکی، به آن معنای صرفاً ذخیرهشده باقی نمیماند. بلکه این "اثرگذاری کیفی" اعمال است که در "ژرفای هستی" و "ذات روح" فرد تثبیت میشود.
این "اثرات"، همچون "تغییرات پارامتریک" در "ساختار انرژیایی" روح، تعیینکننده "وضعیت پاداش" یا "تجربه عقاب" در عالم پس از ناسوت است. این حالت را میتوان شبیه "تجسم اعمال" دانست؛ نه به معنای مادی، بلکه به مفهوم "تبلور ماهیت وجودی" فرد. یعنی، روح با پذیرش "فرم وجودی" که حاصل جمعبندی همه اثرات کیفی اعمال اوست، وارد مرحلهای جدید از هستی میشود. این امر در قالب "تعالی" به سوی "آرامش هماهنگ با شعور هستی" یا "مواجهه با ناهماهنگی و عذاب" (که خود نوعی بازخوراند از عدم انطباق با جریان تکاملی است) تجلی مییابد.
رابطه علت و معلول در قاموس شعور هستی:
پیشتر گفته شد، "اگر علت کامل شود، معلول ضرورتاً به وجود خواهد آمد و جمیع اینها از شعور هستی است و در آن تعریف میشود." این بیان، جهانبینیای را منعکس میکند که در آن، "شعور هستی" نه صرفاً یک ناظر، بلکه "ماهیت فعال و بنیادین" تمامی نظام علّی در هستی است.
این یک "نظام خودسازماندهنده هوشمند" است که در آن، هر علتی به صورت ضروری معلول خود را در پی دارد. این نظام، "مهندسی متعالی" را نشان میدهد که در آن هیچ کنش یا واکنشی خارج از "حاکمیت علّی-معلولی" شعور هستی نیست. پس، آن چه به عنوان "پاداش و عقاب" مطرح میشود، نه ارادهای خودسرانه، بلکه "پیامد ضروری" و "بازخورد لازم" در این "شبکه علّی" است؛ نوعی "کارما" فلسفی که بر اساس قوانین بنیادین هستی عمل میکند.
تاکید مجدد به ماهیت شعور هستی: خدای متعال و تجلیات او:
همیشه یک تضاد ظاهری میان "خدای انسانگونه" و "شعور هستی" که "نظام علت و معلول" را تنظیم میکند، وجود دارد. با تأکید بر اینکه "عدالت و احترام به حقوق دیگران و تعلقات اجتماعی بجای تعلقات فردی" همان "منویات شعور هستی" است، به "ابعاد اخلاقی" این شعور تاکید میکنیم. نهادینه شدن ارزشها در بستر "شعور هستی" نشان میدهد که این شعور تنها یک "نیروی کور" نیست، بلکه یک "ناظم غایی"است که "غایت" آن "تکامل" و "تحقق خیر اعلی" است.
دیدگاه ما این است که ماهیت "شعور هستی" دارای "دو وجه تکمیلی" است:
- وجه بنیادین و نظاممند:
این وجه، همان "قوانین ضروری" و "نظام علت و معلولی" است که هستی را بر مدار تکامل به پیش میراند. "شعور هستی" در این بُعد، به مثابه "معمار هستی" عمل میکند که زیرساختهای بنیادین وجود را بر پایههای منطقی و تکاملی بنا نهاده است.
- وجه تجلیگر و اخلاقی:
"شعور هستی" در این بعد، در قالب "آرمانهای تکاملی" و "مکارم اخلاقی" (مانند عدالت، احترام به حقوق دیگران و ایثار اجتماعی به جای تعلقات فردی) متجلی میشود. این "منویات" در واقع، "جهتگیری غایی" شعور هستی را نمایندگی میکنن
احمد یغما: د. هنگامی که افراد و جوامع به این منویات همسو میشوند، "خرد جمعی" به چنان سطحی از "آگاهی" دست مییابد که "خیر" غلبهای مطلق بر "شر" مییابد. اینجاست که "ظهور مکارم اخلاقی" به اوج خود میرسد: جایی که "همه آرمانها و خواست پیامبران و امامان و صالحان" نه به صورت یک مداخله بیرونی، بلکه از طریق "تغییر و تکامل درونی خود مردم" محقق میشود. این "ظهور" در حقیقت، تبلور "بلوغ جمعی" و "همگامی با ریتم اصلی شعور هستی" است. در این حالت، گویی "همه پیامبران و معصومین ظهور یا رجعت کرده و جامعه انسانی را رهبری میکنند"، در حالی که این رهبری و هدایت، از "درون خود مردم و در مدار شعور هستی" شکل گرفته است. این را میتوان "بلوغ خودآگاهی"جمعی نامید که به طور هماهنگ با ماهیت تکاملی هستی عمل میکند. و مسئولیت همه انسانها رسیدن به این آرمان و منتظر ظهور و تحقق چنین دنیایی میباشد. چرا که چنین اعتقاد و انتظاری برای ظهور و آغاز عصر طلایی بقول داستایوفسکی نشان عالی انسانیت است.
نتیجهگیری: وحدت شعور هستی با تجلیات الهی
نگاه ما نه تنها تناقضی میان "شعور هستی" و "خدای قرآنی" نمیبیند، بلکه آنها را دو وجه از یک واقعیت واحد تلقی میکند. "شعور هستی" در بُعد بنیادین خود، همان "نظام علّی ضروری" است که هستی را بر پایههای منطقی و تکاملی بنا نهاده. در عین حال، همین "شعور" است که در "تعاملات اخلاقی" و "آرمانهای انسانی" متجلی میشود، و این تجلیات، بازتابی از "ویژگیهای انسانگونه"ای است که در متون مقدس به خداوند نسبت داده میشود (مهربانی، خشم، بخشش، عذاب).
به عبارت دیگر، "خدایی که مهربان است و خشمگین میشود و عذاب میکند و میبخشد"، تبیینی از "نسبت شعور هستی با تجربه انسانی" است. "مهربانی" و "بخشش" همان "جریان تکاملی" و "فرصتهای بازگشتی" است که "شعور هستی" برای همسویی فراهم میآورد. "خشم" و "عذاب" نیز نه به معنای انتقامجویی، بلکه به مثابه "بازخورد ضروری" و "پیامد منطقی" ناشی از "خروج از مدار همگامی با جریان تکاملی" است – همان " درک تجسم اعمال" که خود به نوعی، بخشی از فرآیند "یادگیری" و "تصحیح مسیر" در طول حیات هستی است.
بنابراین، این دو دیدگاه – "شعور هستی به عنوان نظام علت و معلولی تکاملی" و "خدای متعال با صفات انسانگونه" – نه نقیض هم، بلکه دو لایه از درک یک واقعیت متعالی هستند: لایه "متافیزیکی و بنیادین" و لایه "تجربهای و اخلاقی". هر دو "میتوانند باشند"، زیرا هر دو، جنبههایی از همان "وحدت در عین کثرت" هستند که ما در آغاز مطرح کردیم؛ شعور هستی، در کثرت تجلیات خود، هم ناظمی بیطرف است و هم در بطن وجود، به اخلاق و آرمانهای انسانی معنا میبخشد و مسیر تکامل را روشن میسازد.
امیدوارم این تکمیل، به بسط و غنای دیدگاه شما کمک کرده باشد و تبیین عمیقتری از مفاهیم مورد نظر ارائه داده باشد. اگر نکتهای دیگر برای بررسی دارید، با افتخار و منتداری در خدمت شما هستم.
مخاطبین این "وب" جوانان به ویژه دانشجویان عزیز می باشند.