تذکرة الاولياء (6)

                                      15

                             ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه

آن زين زمان ، آن رکن امان ، آن امام شريعت و طريقت ، آن ذوالجهادين  ،به حقيقت . آن امير قلم و بلارک عبدالله مبارک - رحمة الله عليه . او را شهنشاه علما گفته اند . در علم و شجاعت خود نظير نداشت ، و از محتشمان اصحاب طريقت بود ، و از محترمان ارباب شريعت . و در فنون علوم احوالی پسنديده داشت ، و مشايخ بزرگ را ديده بود ، و با همه صحبت داشته و مقبول همه بود ، و او را تصانيف مشهور است ،و کرامات مذکور . روزی می آمد سفيان ثوری گفت : تعال يا رجل المشرق .

فضيل حاضر بود . گفت : والمغرب و ما بينهما .

و کسی را که فضيل نهد ستايش او چون توان کرد ؟  ابتدای توبه او آن بود که بر کنيزکی فتنه شد شبی در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف می باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنين مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام در نماز سورتی درازتر خواند ديوانه گردی .

در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغعول شد تا به درجه ای رسيد که مادرش روزی در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند .

آنگه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتی در صحبت مشايخ می بود . پس به مکه رفت و مدتی مجاور شد . باز به مرو آمد . اهل مرو بدو تولا کردند ، و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت يک نيمه از خلايق متابع حديث بودند و يک نيمه به علم ففقه مشغول بودندی . همجنانکه امروز او را رضی الفريقين گويند . به حکم موافقتش با هريکی از ايشان و هردو فريق در وی دعوی کردندی وا و آنجا دو رباط کرد :يکی به جهت اهل حديث ، و يکی برای اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد .

نقل است که يک سال حج کردی و يک سال غزو کردی و يک سال تجارت کردی و منفعت خويش براصحاب تفرقه کردی و درويشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی . هرکه بيشتر خوردی به هراستخوانی درمی بدادی .

نقل است که وقتی با بدخويی همراه شد ، چون از وی جدا شد ، عبدالله بگريست . گفتند : چرا می گريی ؟

گفت : آن بيچاره برفت . آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد .

نقل است که يکبار در باديه میرفت و بر اشتری نشسته بود و به درويشی رسيد  ،گفت : ای درويش ! ما توانگريم . ما را خوانده ای . شما کجا می رويد که طفيليد ؟

درويش گفت : ميزبان چون کريم بود طفيلی را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خويش خواند مارا به خود خواند .

عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست .

درويش گفت :اگر از شما وام خواست برای ما خواست .

عبدالله شرم زده شد و گفت : راست می گويی .

نقل است که در تقوی تا حدی بود که يکبار در منزلی فرود آمده بود و اسبی گرانمايه داشت . به نماز مشغول شد . اسب در زرع شد . اسب را همانجا بگذاشت و پياده برفت و گفت وی کشت سلطانيان خورده است . وقتی از مرو به شام رفت ، به جهت قلمی که خواسته بود و باز نداده ، تا باز رسانيد .

نقل است که روزی می گذشت . نابينايی را گفتند که عبدالله مبارک می آيد . هرچه می بايد بخواه.

نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله !

عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد .

عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد .

نقل است که روزی در دهه ذی الحجه به صحرا شد و از آروزی حج می سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيم باری بر فوت اين حسرتی بخورم ، و اعمال ايشان به جای آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موی بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود .

در آن ميان پيرزنی بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايی در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزی حج داری ؟

گفت : آری .

پس گفت : ای عبدالله ! مرا از برای تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم .

عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟

پيرزن گفت : کسی که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهی توان کرد .

گفتم : بسم الله.

پای در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتی دشوار توان گذشت . به هر آب که می رسيدم مرا گفتی چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمی خود را از آن نيمه آب ديدمی ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعی و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسری است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاری نشسته است تا او را ببينم .

چون آنجا رفتيم جوانی ديدم زردروی و ضعيف و نورانی . چون مادر را ديد در پای مادر افتاد و روی در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده ای که مرا تجهيز کنی .

پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کنی .

پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقی عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو ای عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيی و مرا نبينی . مرا در اين موسم به دعا ياد دار ،

نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکی از ديگری پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟

يکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟

گفت : از آن هيچکس قبول نکردند .

عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابی در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههای دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟

پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند .

چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟

گفت :علی بن موفق.

گفتم : مرا با تو سخنی است .

گفت : بگوی .

گفتم : تو چه کار کنی ؟

گتف : پاره دوزی می کنم.

گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟

گفتم : عبدالله مبارک .

نعره ای بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده .

گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی سرپوشيده ای که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بيار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسايه . آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خری مرده ديدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است .

عبدالله گفت : صدق الملک فی الرويا و صدق اليک فی الحکم و القضا .

نقل است که عبدالله مکاتب غلامی داشت . يکی عبدالله را گفت : اين غلام نباشی می کند و سيم به تو می دهد .

عبدالله غمگين شد . شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را می ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسی پوشيده و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می ماليد و زاری می کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی ! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مايه مفلسان تويی . بده از آنجا که تو دانی .

در حال نوری از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسيد و می گفت که هزار جان فدای چنين غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من .

غلام چون آن حال بديد گفت : الهی ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری .

هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکی بربراقی نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردی ؟

نقل است که عبدالله روزی به کوکبه تمام از مجلس بيرون آمده بود و می رفت . علوی بچه ای گفت : ای هندو زاده اين چه کار و بار است که تو را از دست برمی آيد که من که فرزند محمد رسول الله ام روزی چندين درفش می زنم تا قوتی به دست آرم و تو با چندين کوکبه می روی ؟

عبدالله گفت : از بهر آنکه من آن می کنم که جد تو کرده است و فرموده است ، و تو آن نمی کنی .

و نيز گويند که چنين گفت : آری ای سيدزاده ! تو را پدری بود و مرا پدری ، و پدر تو مصطفی بود صلی الله عليه و علی آله و سلم از وی علم ميراث ماند ، و پدر من از اهل دنيا بود . از وی دنيا ميراث ماند . من ميراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزيز شدم و تو ميراث پدر من گرفتی و بدان خوار شدی .

آن شب عبدالله پيغمبر را ، عليه السلام ، به خواب ديد . متغير شده گفت : يا رسول الله ! سبب تغير چيست ؟

گفت : آری ، نکته ای برفرزند ما می نشانی .

عبدالله بيدار شد و عزم آن کرد که آن علوی زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوی بچه همان شب پيغمبر را بخواب ديد که گفت : اگر تو چنان بودتی که بايستی ، او تو را آن نتوانستی گفت .

علوی چون بيدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسيدند و ماجرا در ميان نهادند و توبه کردند .

نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد . روزی بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکنی ؟

عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد .

در حال سهل وفات کرد . بر وی نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟

گفت : آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هيچ کنيزک ندارم .

نقل است که از وی پرسيدند : از عجايب چه ديد ی؟ گفت : راهبی ديدم از مجاهده ضعيف شده ، و از خوف دوتا شده ، پرسيدم که راه به خدای چيست ؟ گفت : اگر او را بدانی راه بدو هم بدانی ، و گفت : من بت پرستم و می ترسم آن را که وی را نمی شناسم وتو عاصی می گردی رد آنکه او را می شناسی . يعنی معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمی بينم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته می بينم . سخن او مرا بند شد و از بسيار ناکردنی باز داشت .

نقل است که گفت : يکبار به غزا بودم ، در گوشه ای از بلاد روم . در آنجا خلقی بسيار ديدم جمع شده و يکی را بر عقابين کشيده و گفتند اگر يک ذره تقصير کنی خصمت بت بزرگ بادا . سخت زن و گرم زن . و آن بيچاره در رنجی تمام بود و آه نمی کرد . پرسيدم که کاری بدين سختی می خوری و آه نمی کنی . سبب چيست ؟ گفت : جرمی عظيم سنگين از من در وجود آمده است و درملت ما سنتی است که تاکسی از هرچه هست پاک نشود ، نام بت مهين بر زبان نيارد . اکنون تو مسلمان می نمايی . بدانکه من در ميان دو پله ترازو نام بت مهين برده ام . اين جزای آن است .

عبدالله گفت : باری در ملت ما اين است که هر که او را بشناسد او را ياد نتواند کرد که من عرف الله کل لسانه . http://ahmadyaghma.blogfa.com 

نقل است که يکبار به غزا رفته بود . با کافری جنگ می کد . وقت نماز درآمد ، از کافر مهلت خواست و نماز کرد . چون وقت نماز کافر درآمد ، مهلت خواست تا نماز کند . چون روی به بست آورد عبدالله گفت : اين ساعت بر وی ظفر يافتم .

با تيغ کشيده به سر او رفت تا او را بکشد . آوازی شنيد که : يا عبدالله ! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا . از وفای عهد خواهند پرسيد .

عبدالله بگريست . کافر سربرداشت . عبدالله را ديد با تيغی کشيده و گريان . گفت : تو را چه افتاد؟

عبدالله حال بگفت که از برای تو با من عتابی چنين رفت .

کافر نعره بزد . گفت : ناجوانمردی بود که در چنين خدای عاصی و طاغی بود که با دوست از برای دشمن عتاب کند .

درحال مسلمان شد و عزيزی گشت در راه دين .

نقل است که گفت : در مکه جوانی ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : ای جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفی آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفی قلبک معادات الحبيب . روا داری که در خانه دوست آيی و دل پر از دشمنی دوست .

نقل است که زمستانی بود در بازار نيشابور سخت . در راه غلامی ديد پيراهن تنها که از سرما می لرزيد . چرا با خواجه نگويی که از برای تو جبه ای سازد .

گفت : چه گويم ؟ او خود می داند و می بيند .

عبدالله را وقت خوش شد . نعره ای بزدو بيهوش بيفتاد . پس گفت : طريقت از اين غلام آموزيد . 

نقل است که عبدالله را وقتی مصيبتی رسيد خلقی به تعزيت او رفتند .

گبری نيز برفت و با عبدالله گفت : خردمند آن بود که چون مصيبتی به وی رسد ، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد .

عبدالله گفت :اين سخن بنويسيد که حکمت است .

نقل است که از او پرسيدند : کدام خصلت در آدمی نافعتر ؟

گفت : عقلی وافر .

گفتند : اگر نبود ؟

گفت : حسن ادب .

گفتند : اگر نبود .

گفت : برادری مشفق که با او مشورتی کند .

گفتند : اگر نبود ؟

گفت : خاموشی دايم .

گفتند : اگر نبود ؟

گفت : مرگ در حال .

نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گيرد خلل در سنتها پديد آيد و هرکه سنتها آسان گيرد او را از فرايض محروم گردانند ، و هرکه فرايض آسان گيرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود دانی که ، که بود .

و گفت : چون درويشان دنيا اين باشند منزلت درويشان حق چگونه باشد .

و گفت : دل دوستان حق هرگز ساکن نشود . يعنی دايما طالب بود که هرکه بايستاد مقام خود پديد کرد .

و گفت : ما به اندکی ادب نيازمندتريم از بسياری علم .

و گفت : ادب اکنون می طلبيم که مردمان اديب رفتند .

و گفت : مردمان سخن بسيار گفته اند در ادب ، و نزديک من ادب شناختن نفس است .

و گفت : سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل کردن از آنچه در دست توست .

و گفت : هرکه يک درم به خداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صدهزار درم صدقه کند ، و هرکه پشيزی از حرام بگيرد متوکل نبود .

و گفت : توکل آن نيست که تو از نفس خويش توکل بينی . توکل آن است که خدای از تو توکل داند .

و گفت : کسب کردن مانع نبود از تفويض و توکل ، اگر اين هردو عادت نبود در کسب .

و گفت : اگر کسی با قوتی کسبی کند شايد تا اگر بيمار شود نفقه کند ، و اگر بميرد هم از مال وی کفن بودش .

و گفت : هيچ چيز نيست در آدمی که ذل کسب نکشيده است .

و گفت : مروت خرسندی به از مروت دادن .

و گفت : زهدايمنی بود بر خدای يا دوستی درويشی .

و گفت : هرکه طعم بندگی کردن نچشيد او را هرگز ذوق نبود.

و گفت : کسی که او را عيال و فرزندان بود ايشان در صلح بدارد و به شب از خواب بيدار شود کودکان را برهنه بيند ، جامه بر ايشان افگند ، آن عمل او از غزو فاضلتر بود .

و گفت : هرکه قدر او به نزد خلق بزرگتر بود او خود رابايد که در نفس خويش حقيرتر بيند .

گفتند : داروی دل چيست ؟

گفت : از مردمان دور بودن .

و گفت : بر توانگران تکبر کردن و درويشان متواضع بودن از تواضع بود .

و گفت : تواضع آن بود که هرکه در دنيا بالای توست بر وی تکبر کنی و با آنکه فروتر است تواضع کنی .

و گفت : رجاء اصلی آن است که از خوف پديد آيد ، و خوف اصلی آن است که از صدق اعمال پديد آيد و صدق اعمال از تصديق پديد آيد و هررجا که در مقدمه آن خوف نباشد زود بود که آنکس ايمن گردد و ساکن شود .

و گفت : آنچه خوف انگيزد تا در دل قرار گيرد دوام مراقبت بود در نهان وآشکارا .

نقل است که پيش او حديث غيبت می رفت . گفت : اگر من غيبت کنم مادر وپدر خود را غيبت کنم که ايشان به احسان من اوليترند .

نقل است که روزی جوانی بيامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگريست . و گفت گناهی کرده ام . از شرم نمی توانم گفت :

عبدالله گفت : بگوی تا چه کرده ای ؟

گفت :زنا کرده ام .

گفت : ترسيدم که مگر غيبت کرده ای .

و مردی گفت که او مرا وصيت کرد و گفت : خدای را نگاه دار .

گفتم : تفسير اين چيست ؟

گفت : هميشه چنان باش که گويی خدای را می بينی .

نقل است که در حال حيات همه مال به درويشان داد . وقتی اورا مهمانی آمدهرچه داشت خرج کرد و گفت : مهمانان فرستادگان خدای اند . زن با وی به خصومت بيرون آمد . گفت : زنی که در اين معنی با من خصومت کند نشايد .

کاوين وی بداد و طلاقش داد . خداوندتعالی چنان حکم کرد تا دختری مهترزاده به مجلس وی درآمد و سخن وی خوش آمدش . به خانه رفت . از پدر خواست که مرا به زنی به وی ده . پدر پنجاه هزار دينار به دختر داد و دختری به زنی به وی داد . به خواب نمودندش که زنی را از بهر ما طلاق دادی . اينکه عوض تا بدانی که کسی بر ما زيان نکند .

چون هنگام وفاتش نزديک رسيد ، همه مال خود را به درويشان داد . مريدی بربالين او بود . گفت: ای شيخ ! سه دخترک داری و ديه از دنيا فراز می کنی . ايشان را چيزی بگذار. تدبير چه کرده ای ؟

گفت : من حديث ايشان گفته ام و هو بتولی الصالحين . کارساز اهل صلاح اوست . کسی که سازنده کارش اوب ود به زا آنکه عبدالله مبارک بود .

پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و می خنديد و می گفت : لمثل هذا فليعمل العاملون . سفيان ثوری را به خواب ديدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : رحمت کرد .

گفتند حال عبدالله مبارک چيست ؟

گفت : او از آن جمله است که روی دوبار به حضرت می رود . رحمةالله عليه .

                  

                             16

                   ذکر سفيان ثوری قدس الله روحه

آن تاج دين و ديانت ، آن شمع زهد و هدايت ، آن علما را شيخ و پادشاه ، آن قدما را حاجب درگاه ، آن قطب حرکت دوری ، امام عالم سفيان ثوری ، رحمةالله عليه ، از بزرگان دين بود . او را اميرالمومنين گفتندی ، هرگز خلافت ناکرده ، و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظير نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهايت رسيده بود و ادب و تواضع به غايت داشت و بسيار مشايخ و کبار ديده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره ای برنگشت .

چنانکه نقل است که ابراهيم او را بخواند که : بيا تا سماع حديث کنيم . در حال بيامد . ابراهيم گفت : مرا می بايست که تا خلق او بيازماييم . و از مادر در ورع پديد آمده بود .

چنانکه نقل است که يک روز مادرش بر بام رفته بود و از بام همسايه انگشتی ترشی در دهان کرد . چندان سر برشکم مادر زد که مادر را در خاطر آمد تا برفت و حلالی خواست .

و ابتدای حال او آن بود که يک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد .

آوازی شنيد که يا ثور !

ثوری از آن سبب گفتند چون آن آواز شنيد هوش از وی برفت ، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روی خود می زد و می گفت : چون پای به ادب در مسجد ننهادی نامت از جريده انسان محو کردند . هوش دار تا قدم چگونه می نهی !

نقل است که پای در کشتزاری نهاد . آواز آمد که : يا ثور ! بنگر تا چه عنايت بود در حق کسی که گامی بر خلاف سنت برنتواند داشت . چون به ظاهر بدين قدر بگيرندش سخن باطن او که تواند گفت : و بيست سال بردوام به شب هيچ نخفت .

نقل است که گفت :هرگز از حديث پيغمبر صلی الله عليه و سلم نشنيدم که نه آن را به کار بستم ، و گفتی ای اصحاب ! حديث زکوة . حديث بدهيد .

گفتند : حديث را زکوة چيست ؟

گفت آنکه از دويست حديث به پنج حديث کار کنيد .

نقل است که خلفيفه عهد پيش او نماز می کرد و رد نماز با محاسن حرکتی می کرد . سفيان گفت :اين چنين نمازی نماز نبود و اين نماز را فردا در عرصات چون رگويی پليد به رويت باززنند .

خليفه گفت : آهسته تر گوی .

گفت : اگر من از چنين مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود .

خليفه ازوی در دل گرفت . فرمود که داری فرورند واو را بردار کنند ، تا دگر هيچ کسی پيش من دليری نکند .

آن روز که دار می زدند سفيان بر کنار بزرگی سر نهاده بود و پای در کنار سفيان بن عيينيه نهاده بود و در خواب شد ه. اين دو بزرگ را اين حال معلوم شد .

بايکديگر گفتند : او را خبر نکنيم از اين حال .

او خود بيدار بود. گفت : چيست حال ؟

ايشان حال بازگفتند ودلتنگی بسيار نمودند . سفيان گفت : مرا در چن خويشس چندين آويزش نيست . ولکن حق کارهای دنيا ببايد گزارد.

پس آب در چشم آورد . گفت : بارخدايا ! بگير ايشان را گرفتنی عظيم .

همين که اين دعا گفت در حال خليف بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودن . عراقی در آن سرای افتاد و خليفه با ارکان دولت به يکبار بر زمين فروشدند و آن دو بزرگ گفتند : دعايی بدين مستجابی و بدين تعجيلی ؟

سفيان گفت : آری ! ما آب روی خود بدين درگاه نبرده ايم .

نقل است که خليفه ديگر بنشست ، سخت استاد و حاذق . پيش سفيان فرستاد تا معالجت کند . چون قاروره او بديد گفت : اين مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بيرون می آيد .

در حال مسلمان شد . خليفه گفت : در دينی که چنين مردی بود آن دين باطل نبود .پنداشتم که بيمار به بالين طبيب  می فرستم ، خود بيما را پيش طبيب فرستادم .

نقل است که سفيان را در حال جوانی پشت کوژ شده بود . گفتند : ای امام مسلمانان ! تو را هنوز وقت اين نيست .

او پاسخ نداد ، از آنکه او را از ذکر حق پروای خلق نبودی ، تا روزی الحاح کردند . گفت : مرا استادی بود و مردی سخت بزرگ بود و من از وی علم می آموختم . چون عمرش به آخر رسيد و کشتی عمرش به گرداب اجل فروخواست شد ، من بر بالين او نشسته بود م . ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت : ای سفيان ! می بينی که با ما چه می کنند ؟ پنجاه سال است که تا خلق را راه راست می نماييم و به درگاه حق می خوانيم . اکنون مرا می رانند و میگويند برو که مارا نمی شايی و گويند که گفت : سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون کار يکی به آخر رسيد جهود شد و در آن وفات کرد . ديگر تمجس ثالث تنصر از آن ترس طراقی از پشت من بيامد و پشتم شکسته شد .

نقل است که يکی دو بدره زر پيش او فرستاد و گفت : بستان که پدرم دوست تو بود واو مريد تو بود و اين وجهی حلال است و از ميراث او پيش تو آوردم .

به دست پسر داد و باز فرستاد و گفت : بگوی که دوستی من با پدرت از بهر خدای بود .

پس سفيان گفت : چون بازآمدم گفتم : ای پدر ! دل تو مگر از سنگ است ؟ می بينی که عيال دارم و هيچ ندارم ؟ بر من رحم نمی کنی ؟

سفيان گفت : ای پسر ! تو را می بايد که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنيا نفروشم که به قيامت درمانم .

نقل استکه هديه ای پيش سفيان آوردند و قبولنکرد . گفت : من از تو هرگز حديث نشنيده ام . سفيان گفت :برادرت شنيده است . ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفقتر از ديگران ، واين ميل بود .

و هرگز از کسی چيزی نگرفتی . گفتی اگر دانمی که در نمی مانم بگيرمی .

وروزی با يکی به در سرای محتشمی می گذشت . آنکس بر آن ايوان نگرست . او را نهی کرد  ، بدو گفت :اگر شما در آنجا نگه نمی کردتی ايشان چندين اسراف نکردندی . پس چون شما نظر می کنيد شريک باشيد در مظلمت اين اسراف .

واو را همسايه ای وفات کرد . به نماز جناره او شد . بعد از آن شنيد که مردمان می گفتند : او مردی نيکو بود . سفيان گفت : اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی ، زيرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند .

وسفيان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی . چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگريخت تا آن بوی نشنود ، و ديگر انجا ننشست .

نقل است که روز جامه باژگونه پوشيده بود . با او گفتند : خواست که راست کند ، نکرد و گفت : اين پيراهن از بهر خدای پوشيده بودم . نخواهم که از برای خلق بگردانم . همچنان بگذشت .

نقل است که جوانی را حج فوت شده بود . آهی کرد . سفيان گفت : چهل حج کرده ام به تو دادم . تو اين آه به من دادی ؟

گفت : دادم .

آن شب به خواب ديد که او را گفتند : سودی کردی که اگر به همه اهل عرفات قسمت کنی توانگر شدند .

نقل است که روزی در گرمابه آمد . غلامی امرد درآمد . گفت : بيرون کنيد او را که با هر زنی يک ديو است ، و با هر امردی هژده ديو است ، که او را می آرايند در چشمهای مردان .

نقل است که روزی نان می خوردی . سگی آنجا بود و بدو می داد . گفتند :

چرا با زن و فرزند نخوردی ؟

گفت : اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم ، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز می دارند .

و روزی اصحاب را گفت : خوش  و ناخوش طعام بيش از آن نيست که از لب به حلق رسيد .اين قدر اگر خوشاست و اگر ناخوش صبر کنيد تا خوش و ناخوش به نزديک شما يکی شود . که چيزی که بدين زودی بگذرد ، بی آن صبر توان کرد .

و از بزرگداشت او درويشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درويشان چون اميران بودندی .

نقل است که يکبار در محملی بود و به مکه می رفت . رفيقی با او بود . او همه راه می گريست . رفيق گفت : از بيم گناه می گريی ؟

سفيان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت ، و گفت : گناه بسيار است وليکن گناهان من به اندازه اين کاه برگ قيمت ندارد . از آن می ترسم که ايمان که آورده ام با خود ايمان هست يا نه .

و گفت : ديگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بارآورد .

و گفت : گريه ده جزو است . نه جزو از آن رياست و يکی از بهر خدای است . اگر از آن يک جزو که از بهر خدای است در سالی يک قطره از چشم بيايد بسيار بود.

و گفت : اگر خلق بسيار جايی نشسته باشند و کسی منادی کند کسی که می داند امروز تا به شب خواهد زيست برخيزد يک تن برنخيزد ، و عجب آنکه اگر همه خلق را گويند با چنان کاری که در پيش است هرکه مرگ را ساخته ايد برخيزيد ، يک تن برنخيزد .

و گفت : پرهيز کردن برعمل دشوارتر است از عمل وبسی بود که مرد عملی نيک می کند تا وقتی که آن را در ديوان علانيه نويسند . پس بعد از آن چندان بدان فخر کند و چندانب از گويد که آن را در ديوان ريا نويسند . و گفت : چون در ويش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی است و چون گرد سلطان گردد بدانکه دزد است .

و گفت : زاهد آن است که در دنيا زهد خود به فعل آورد و متزهد آن است که زهد او به زبان بود .

و گفت : زهد در دنيا نه پلاس پوشيدن است ونه نان جوين خوردن است ، وليکن دل دنيا نابستن است و امل کوتاه کردن است .

و گفت : اگر نزديک خدای شوی با بسياری گناه ، گناهی که ميان تو و خدای بود ، آسانتر از آنکه يک گناه ميان تو و بندگان او .

و گفت : اين روزگاری است که خاموش باشی و گوشه ای گيری. زمان السکوت و لزوم البيوت .

يکی گفت : در گوشه ای نشينم در کسب کردن چه گويی ؟

گفت : از خدای بترس که هيچ ترسگار را نديدم که به کسب محتاج شد .

و گفت : آدمی را هيچ نيکوتر از سوراخی نمی دانم که در آنجا گريزد و خود را ناپديد کند ، سلف کراهيت داشته اند که جامه انگشت نمای پوشند يا در کهنه يا در نو ، بل که چنان می بايد که حديث آن نکنند ، نهی عن الشهرتين . اين است .

و گفت : هيچ نمی دانم اهل اين روزگار را با سلامت تر از خواب . موضوعات وبلاگ نکته ها و نوشته ها

و گفت : بهترين سلطانان آن است که با اهل علم نشيند و از ايشان علم آموزد و بدترين علما آنکه با سلطان ها نشيند .

و گفت : نخست عبادتی خلوت است . آنگاه طلب کردن علم ، آنگاه بدان عمل کردن ، آنگاه نشر آن علم کردن .

و گفت : هرگز تواضع نکردم کسی را بيش از آنکه کسی را يک حرف از حکمت ديدم .

و گفت : دنيا را بگير از برای تن...و آخرت را بگير از برای دل ...

و گفت : اگر گناه را کيد بودی هيچ کس از کيد آن نرستی ، و هر که خود را بر غير خود فضل نهد او متکبر است .

و گفت : عزيزترين خلقان پنج اند . عالمی زاهد ؛ و فقيهی صوفی ، و توانگری متواضع و درويشی شاکر ، و شريفی سنی .

و گفت : هرکه در نماز خاشع نبود ، نماز او درست نبود .

و گفت : هرکه از حرام صدقه دهد و خيری کند ، چون کسی بود که جامه پليد به خون بشويد يا به بول . آن جامه پليدتر شود .

و گفت : رضا قبول مقدور است به شکر .

و گفت : خلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند .

و گفت : يقين آن است که متهم نداری خودای را در هرچه به تو رسد .

و گفت : سبحان آن خدای را که می کشد مارا و مال می ستاند و ما او را دوستتر می داريم .

و گفت : هرکه را به دوستی گرفت به دشمنی نگيرد .

و گفت : نفس زدن در مشاهده حرام است ، و در مکاشفه حرام است ، و در معاينه حرام است ، و در خطرات حلال .

و گفت : اگر کسی تو را گويد : نعم الرجل انت . اين تو را خوشتر آيد از آنکه گويند :بس الرجل انت . بدانکه تو هنوز مردی بدی .

و پرسيدند از يقين . گفت : فعلی است در دل . هرگاه که معرفت سست شد يقين ثابت گشت ، و يقين آن است که هرچه به تو رسد دانی که از حق به تو می رسد تا چنان باشی که وعده تو را چون عيان بود ، بل که بيشتر از عيان ، يعنی حاضر بود ، بل که از اين زيادت بود .

پرسيدند که سيد صلی الله عليه و سلم گفت : خدای دشمن دارد اهل خانه ای که در وی گوشت بسيار خورند .

گفت : اهل غيبت را گفته است که گوشت مسلمانان خوردند .

نقل است که حاتم اصم را گفت : تو را چهار سخن گويم که از جهل است . يکی ملامت کردن مردمان را از ناديدن قضا است . و ناديدن قضا کافری ا زکافری است . سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از ناديدن شمارقيامت است و نادين شمار قيامت از کافری است ، چهارم ايمن بودن از وعيد حق و اميد ناداشتن به وعده حق ، و ناديدن اين همه کافری است .

نقل است که چون يکی از شاگردان سفيان به سفر شدی گفتی : اگر جايی مرگ ببينيد برای من بخريد .

چون اجلش نزديک آمد بگريست و گفت : مرگ به آرزو خواستم ، اکنون مرگ سخت است . کاشکی همه سفر جنان بودی کهب ه بعصايی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شديد .

به نزديک خدای شدن آسان نيست و هرگاه که سخن مرگ و استيلای او شنيدی چند روزاز خود برفتی و به هرکه رسيدی ، گفتی : استعدللموت قبل نزوله . ساخته باش مرگ را بيش از آنکه ناگاه تور ابرگيرد . از مرگ چنين می ترسيدو به آرزوی می خواست و در آن وقت يارانش می گفتند : خوشت باد در بهشت .

و او سرمی جنبابند که :چه می گوييد ؟ بهشت هرگز به من نرسد يا به چون من کسی دهند .

پس بيمار او در بصره بود و امير بصره خواست تا جامگی به ویدهد . اورا طلب کردند . سدر ستورگاهی بود که رنج شکم داشت و از عبادت يک دمنیم آسود و آن شب حساب کردند . شصت بارآب دست کرده بود و وضو می ساخت و در نماز می رفت  ،بازش حاجت می آمد . گفتند : آخر وضو مساز .

گفت : می خواهم تا چون عزرائيل درآيد ، طاهر باشم نه نجس ، که پليد به جناب حضرت روی نتوان نهاد .

عبدالله مهدی گفت : سفيان گفت روی من بر زمين نه ، که اجل من  نزديک آمد .

رويش بر زمين نهادم و بيرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟

گفتند : ما در خواب ديديم که به جنازه سفيان حاضر شويد .

مردمان درآ»دند و حال بر وی تنگ شد . دست در زير کشيد و هميانی هزار دينار بيرون آورد و گفت : صدقه کنيد .

گفتند : سبحان الله . سفيان پيوسته گفتی دنيا را نبايد گرفت و چندين زر داشت .

سفيان گفت : اين پاسبان دين من بود ودين خود را به دين توانستم داشتکه ابليس به دين بر من دست نبرد ، که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی ؟ گفتمی :اينک زر ! وا گر گفتی : کفن نداری! گفتمی اينک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی ، هرچند مرا بدين حاجت نبود.

پس کلمه شهادت بگفت و جان تسليم کرد . و گويند وارثی بود او را ، در بخارا ، بمرد . علمای بخارا آن مار را نگاه داشتند . سفيان را خبر شد . عزم بخارا کرد . اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند ، و سفيان هزده ساله بود و آن زر بدو دادند و آن را نگاه می داشت ، تا از کسی چيزی نبايد خواست ، تا يقين شد که وفات خواهد کردبه صدقه داد . و آن شب که وفات کرد آوازی شنيدند که مات الورع مات الورع . پس او را به خواب ديدند . گفتند : چون صبر کردی با وحشت و تاريکی گور؟

گفت : گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت .

ديگری به خواب ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : يک قدم بر صراط نهادم ، و ديگر در بهشت .

ديگری به خواب ديد که در بهشت از درختی به درختی  می پريد . پرسيد اين به چه يافتی؟

گفت : به ورع .

نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای . روزی در بازار مرغکی ديد در قفس که فرياد می کرد و می تپيد . او را بخريد و آزاد کرد . مپرست گفت :" اگر ی هر شب به خانه سفيان آمدی . سفيان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی ، و گاه گاه بر وی می نشستی . چون سفيان را به خاک بردند ، آن مرغک خود را بر جنازه او می زد و فرياد می کرد و خلق به های های می گريستند . چون شيخ را دفن کردن ، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفيان را به شفقتی که بر خلق داشت بيامرزيده ، و آن مرغک نيز بمرد ، و به سفيان رسيد . رحمةالله عليه.

                              17

                   ذکر شقيق بخلی رحمةالله عليه

آن متوکل ابرار ، آن متصرف اسرار . آن رکن محترم ، آن قبله محتشم ، آن دلاور اهل طريق ، ابوعلی شقيق رحمةالله عليه ، يگانه عهد بود ، و شيخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمی راسخ داشت ، و همه عمر در توکل رفت ، و در انواع علوم کامل بود ، و تصانيف بسيار دارد ، در فنون علم ، و استاد حاتم اصم بود ، و طريقت از ابراهيم ادهم گرفته بود و با بسيار مشايخ او صحبت داشته بود .

و گفت : هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم.

و گفت : راه خدای در چهارچيز است : يکی امن در روزی ، و دوم اخلاص در کار ، و سوم عداوت با شيطان ، و چهارم ساختن مرگ . http://ahmadyaghma.blogfa.com 

و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی  را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد .

گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟

گفت : دربازرگانی .

گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روزی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد .

شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . پس به بلخ آمد . جماعتی دوستان بر وی جمع شدند که او به غايت جوانمرد بود و علی بن عيسی بن ماهان مير بلخ بود و سگان شکاری داشتی . او را سگی گم شده بود . گفتنتد : بنزد همسايه شقيق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای .

پس آن همسايه را می رنجاندند . او التجا به شقيق کرد . شقيق پيش امير شد و گفت : تا سه روز ديگر سگ به تو رسانم . او را خلاص بده .

او را خلاص داد . بعد از سه روز ديگر مگر شخصی آن سگ را يافته بود ، و گرفته . انديشه کرد که اين سگ را پيش شقيق بايد برد که او جوانمرد است ، تا مرا چيزی دهد  ، پس او را پيش شقيق آورد . شقيق پيش امير برد و از ضمان بيرون آمد . اينجا عزم کرد و به کلی از دنيا اعراض کرد .

نقل است که در بلخ قحطی عظيم بود ، چنانکه يکديگر می خوردند ، غلامی ديد در بازار شادمان و خندان . گفت : ای غلام ، چه جای خرمی است ؟ نبينی که خلق از گرسنگی چون اند ؟

غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دهی است خاصه و چندين غله دارد . مرا گرسنه نگذارد .

شقيق آن جايگاه از دست برفت. گفت : الهی اين غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنين شاد باشد . تومالک الملوکی و روی پذيرفته ای. ما چرا اندوه خوريم ؟

درحال از شغل دنيا رجوع کرد و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسيد . پيوسته گفتی : من شاگرد غلامی ام .

نقل است که حاتم اصم گفت : با شقيق به غزا رفتم روزی صعب بود . مصاف می کردند . چنانکه به جز سرنيزه نمی توانست ديد ، و تير از هوا می آمد . شقيق مرا گفت : يا حاتم ! خود را چون می يابی ؟ مگر پنداری که دوش است که با زن خود در جامه خواب خفته بودی؟

گفتم : نه .

گفت : به خدای که من تن خود را همچنان می يابم که تو دوش در جامه خواب بودی .

پس شب درآمد . بخفت و خرقه بالين کرد و در خواب شد واز اعتمادی که برخدای داشت در ميان دشمنان چنان در خواب شد .

نقل است که روزی مجلس می داشت  . آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد . شقيق بيرون آمد وو کافران را هزيمت کرد و بازآمد . مريدی گلی چند نزد سجاده شيخ نهاد . آن را می بوئيد . جاهلی آن بدي ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پيش خود گل نهاده و می بويد ؟

شيخ گفت : منافق همه گل بوييدن بيند هيچ لشکر شکستن نبيند .

نقل است که روزی می رفت . بيگانه ای او را بديد . گفت : ای شقيق ! شرم نداری که دعوی خاصگی داری و چنين سخن گويی ؟ اين سخن بدان ماند که هرکه او را می پرستد وايمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است .

شقيق ياران را گفت : اين سخن بنويسيد که او می گويد بيگانه گفت : چون تو مردی سخن چون منی نويسد ؟

گفت : آری ! ما چون جوهر يابيم ، اگر چه در نجاست افتاده باشد ، برگيريم و باک نداريم .

بيگانه گفت :اسلام عرضه کن که دين تواضع است و حق پذيرفتن .

گتف : آری ! رسول عليه السلام فرموده است : الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر .

نقل است که شقيق در سمرقند مجلس می گفت . روی به قوم کرد و گفت : ای قوم ! اگر مرده ايد به گورستان ، اگر کودک ايد به دبيرستان ، و اگر ديوانه ايد به بيمارستان و اگر کافريد کافرستان  ،و اگر بنده ايد داد مسلمانی از خود بستانيد ای مخلوق پرستان .

يکی شقيق را گفت : مردمان ملامت می کنند تو را و می گويند :از دسترنج مردمان نان می خورد . بيا تا من تو را اجرا کنم .

گفت : اگر تو را پنج عيب نبودی چنين کردمی . يکی آنکه خزانه تو کم شود ، دوم آنکه دزد ببرد ، سوم آنکه پشيمان شوی ، چهارم آنکه دور نبود اگر از من عيبی بينی وا جرا از من بازگيری ، پنجم روا بود که اجل در رسد و بی برگ مانم . اما مرا خداوندی هست از همه عيبها پاک ومنزه است .

نقل است که يکی پيش او آمد و گفت :می خواهم که به حج روم .

گفت : توشه راه چيست ؟

گفت :چهارچيز.

گفت :کدامست .

گفت : يکی آنکه هيچ کس به روزی خويش نزديکتر از خود نمی بينم و هيچ کس را از روزی خود دورتر از غير خود نمی بينم و قضای خدای می بينم که با من می آيد . هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم می دانم خدای داناتر است به حال من از من .

شقيق گفت : احسنت ! نيکوزادی است . مبارکت باد .

نقل است که چون شقيق قصد کرد و به بغداد رسيد هارون الرشيد را بخواند . چون شقيق به نزديک هارون رفت و هارون گفت : تويی شقيق زاهد ؟

گفت : شقيق منم ، اما زاهد نيم .

هارون گفت : مرا پندی ده.

گفت :هشدار که حق تعالی تو را به جای صديق نشانده است . از تو صدق خواهد چنانکه از وی ؛ و به جای فاروق نشاند هاست ، از تو فرق خواهد ، ميان حق و باطل ، چنانکه از وی ؛ و به جای ذوالنورين نشانده است ، از تو حيا و کرم خواهد چنانکه از وی ، به جای مرتضی نشانده است ، ازتو علم و عدل خواهد چنانکه از وی .

گفت :زيادت کن .

گفت : خدای را سرايی است که اآن را دوزخ خوانند تو را دربان آن ساخته و سه چيز به تو داده ، مال و شمشير و تازيانه ، و گفته است که خلق را بدين سه چيز از دوزخ بازدار ، هر حاجتمند که پيش تو آيد مال از وی دريغ مدار ، و هرکه فرمان حق را خلاف کند بدين تازيانه او را ادب کن ، و هرکه يکی را بکشد بدين شمشير قصاص خواه به دستوری ، و اگر اين نکنی پيشرو دوزخيان تو باشی .

گفت : زيادت کن .

گفت : تو چشمه ای و عمال جويها . اگر چشمه روشن بود ، به تيگری جويها زيان نرساند . اگر چشمه تاريک بود به روشنی جوی ها هيچ اميد نباشد .

گفت :زيادت کن .

گفت : اگر در بيابان تشنه شوی ، چنانکه به هلاکت نزديک باشی ، اگر آن ساعت شربتی آب يابی به چند بخری ؟

گفت : به هرچه خواهند .

گفت :اگر نفروشد الا به نيمه ملک تو ؟

گفت : بدهم .

گفت : اگر آن آب بخوری از تو بيرون نيايد چنانکه بيم هلاکت بود ، يکی گويد من تو را علاج کنم اما نيمه ای از ملک تو بستانم چه کنی ؟

گفت : بدهم .

گفت : پس به چه نازی ؟ به ملکی که قيمتش يک شربت آب بود که بخوری و از تو بيرون آيد ؟

هارون بگريست و او را به اعزازی تمام بازگردانيد .

پس شقيق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت : اينجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام .

و ابراهيم ادهم به وی افتاد . شقيق گتف : ای ابراهيم ! چون می کنی در کار معاش ؟

گفت : اگر چيزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم .

شقيق گفت : سگان بلخ همين کنند که چون چيزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند .

ابراهيم گفت : شما چگونه کنيد ؟

گفت :اگر ما را چيزی رسد ايثار کنيم وا گر نرسد شکر کنيم .

ابراهيم برخاست و سر او د رکنار گرفت و ببوسيد .

وقال انت الاستاد و الله .

چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بيشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت :در باديه فرو شدم ، چهار دانگ سيم داشتم در جيب و همچنان دارم .

جوانی برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جيب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده است .

شقيق متغير شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست می گويی . و از منبر فرود آمد .

نقل است که پيری پيش او آمد و گفت : گناه کردم بسيار و می خواهم که توبه کنم .

گفت : دير آمدی .

پير گفت : زود آمدم .

گفت : چون ؟

گفت :هرکه پيش از مرگ آمده زود آمده باشد .

شقيق گفت : نيک آمدی و نيک گفتی .

و گفت : به خواب ديدم که گفتند : هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خويش خوی نيک او زيادت شود ، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود .

و گفت : هرکه در مصيبت جزع کرد همچنان است که نيزه ای برگرغته است و با خدای جنگ می کند .

و گفت : اصل طاعت خوف است و رجا و محبت .

و گفت : علامت خوف ترک محارم است ، و علامت رجا طاعت دايم است ، و علامت محبت شوق و انابت لازم است .

و گفت : هرکه با او سه چيز نبود از دوزخ نجات يابد . امن و خوف و اضطرار .

و گفت : بنده خائف آن است که او را خوفی است در آنچه گذشت از حيات تا چون گذشت و خوفی است که نمی داند تا بعداز اين چه خواهد بود ؟

و گفت : عبادت ده جزو است . نه جزو گريختن از خلق است ، و يک جزو خاموشی .

و گفت : هلاک مرد در سه چيز است . گناه می کند به اميد توبه ، و توبه نکند به اميد زندگانی ، و توبه ناکرده می ماند به اميد رحمت ، پس چنين کس هرگز توبه نکند .

و گفت : حق تعالی اهل طاعت خود را در حال مرگ زنده می گرداند و اهل معصيت را در حال زندگانی مرده گرداند .

و گفت : سه چيز قرين فقراست . فراغت دل ، و سبکی حساب ، و راحت نفس .  و سه چيز لازم توانگران است . رنج تن ، و شغل دل ، و سختی حساب .

و گفت : مرگ را ساخته بايد بود که چون مرگ بيايد بازنگردد.

و گفت : هرکه را چيز دهی ، اگر او را دوست تر داری از آنکه او تورا چيزی دهد ، تو دوست آخرتی و اگر نه دوست دنيايی .

و گفت : من هيچ چيز دوست تر از مهمان ندارم . از بهر آنکه روزی و مونت او بر خدای است و من در ميان هيچ نيم ، و مزد و ثواب مرا .

و گفت : هرکه از ميان نعمت در تنگدستی افتد ، و تنگدستی نزديک او بزرگتر از نعمت بسيار نبود او در دو غم بزرگ افتاده است : يک غم دنيا ، و يک غم در آخرت ، و هرکه از ميان نعمت در تنگی افتد ، و آن تنگی نزديک او بزرگتر از نعمت بود در دو شادی افتاد :يکی دردنيا ، و يکی در آخرت .

و گفت : اگر می خواهی که مرد را بشناسی در نگر تا به وعده خدای ايمنتر است يا به وعده مردمان .

و گفت : تقوی را به سه چيز توان دانست . به فرستادن ، ومنع کردن ، و سخن گفتن . فرستادن دين بود ، يعنی آنچه فرستادی دين است . و منع کردن دنيا بود ، يعنی مالی که به تو دهند نستانی هک دنيا بود . و سخن گفتن در دين و دنيا بود ، يعنی از هر دو سرای سخن توان گفت که سخن دينی بود و دنياوی بود . و ديگر معنی آن است که آنچه فرستادی دين است . يعنی اوامر به جای آوردن و منع کردن دنيا است . يعنی از نواهی دور بودن . و سخن گفتن به هر دو محيط است که به سخن معلوم توان کرد که مرد در دين است يا در دنيا .

و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسيدم از پنج چيز - که خردمند کيست و توانگر کيست و زيرک کيست و درويش کيست و بخيل کيست ؟ هر هفصد يک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنيا را دوست ندارد ؛ و زيرک آن است که دنيا او را نفريبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درويش ان است که در دلش طلب زيادتی نباشد ، و بخيل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد .

حاتم اصم گفت : از وی وصيت خواستم به چيزی که نافع بود . گفت : اگر وصيت عام خواهی زبان نگاه دار و هرگز سخن مگوی تا ثواب آن گفتار در ترازوی خود بينی ، وا گر وصيت خاص خواهی نگر تا سخن نگويی مگر خود را چنان بينی که اگر نگويی بسوزی .والله اعلم .

 

 

 

 

 

                             18

                   ذکر امام ابوحنيفه رضی الله عنه

آن چراغ شرع و ملت ، آن شمع دين و دولت ، آن نعمان حقايق ، آن عمان جواهر معانی و دقايق ، آن عارف عالم صوفی ، اما جهان ابوحنيفه کوفی رضی الله عنه . صفت کسی که به همه زيانها ستوده باشد و به همه ملتها مقبول ، که تواند گفت ؟ رياضت و مجاهده وی و خلوت ، و مشاهده او نهايت نداشت . و در اصول طريقت و فروع شريعت درجه رفيع و نظری نافذ داشت و در فراست و سياست و کياست يگانه بود ، و در مروت و فتوت اعجوبه ای بود . هم کريم جهان بود و هم جواد زمان ، هم افضل عهد و هم اعلم وقت . و هو کان فی الدرجه القصوی والرثيه العليا . وانس روايت کرد از رسول صلی الله عليه و آله و سلم که مردی باشد در امت من . يقال له نعمان بن ثابت و کنيته ابوحنيف هو سراج امتی . صفت ابوحنيف در تورات بود و ابويوسف گفت : نوزده سال در خدمت وی بودم ، در اين نوزده سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گزارد .

مالک انس گفت : ابوحنيفه را چنان ديدم که اگر دعوی کردی که اين ستون زرين است دليل توانستی گفت .

شافعی گفت :جمله علمای عالم عيال ابوحنيفه اند در فقه .

و قال علی بن ابی طالب رضی الله عنه سمعت النبی صلی الله عليه و علی آله وسلم . يقول طوبی لمن رانی او رای من رانی .

و وی چند کس از صحابه دريافته بود . عبدالله بن جزءالزبيدی و انس بن مالک و جابر بن عبدالله بن ابی اوفی و ائله بن الاسقع و عايشه بنت عجرد پس وی متقدم است ، بدين دلايل که ياد کرديم ، و بسيار مشايخ را ديده بود و با صادق رضی الله عنه صحبت داشته بود و استاد علم فضيل و ابراهيم ادهم و بشر حافی و داود طائی و عبدالله بن مبارک بود . آنگاه که به سر روضه سيد المرسلين رسيد ، صلوات الله عليه ، و گفت :السلام عليک يا سيد المرسلين ! پاسخ آمد : و علي: السلام يا امام المسلمين . و در اول کار عزيمت عزلت کرد .

نقل است که توجه به قبله حقيقسی داشت و روی از خلق بگردانيد و صوف پوشيد تا شبی به خواب ديأ که استخوانهای پطغامبر عليه السلام از لحد گرد می کرد و بعضی را از بعضی اختيار می کرد . از هيبت آن بيدار شد و ي:ی را از اصحاب ابن سيرين پرسيد . گفت : تو در علم پيغامبر عليه السلام و حفظ سنت او به درجه بزرگ رسی ، چنان که در آن منتضصرف شوی ، صحيح از سقيم جدا کنی .

يکبار ديگر پيغامبر را عليه السلام به خواب ديد که گفت : يا ابا حنيفه ! تو را سبب زنده گردانيدن سنت من گردانيده اند . قصد عزلت مکن .

و از برکات احتياط او بود که شعبی ، که استاد او بود و پير شده بود ، خليفه مجمعی ساخت و شعبی را بخواند و علمای بغداد را حاضر کرد و شرطی بفرمود تا به نام هر خادمی ضياعی بنويسد . بعضی به اقرار ، و بعضی به ملک ، و بعضی به وقف . پس خادم آن خط را پيش شعبی آورد که قاضی بود و گفت :

اميرالمومنين می فرمايد که بر اين خطها گواهی بنويس .

بنوشت و جمله فقها بنوشتند . پس به خدمت ابوحنيفه آوردند . گفتند : اميرالمومنين می فرمايد که گواهی بنويس .

گفت : کجاست ؟

گفتند : در سرای .

گفت : اميرالمومنين اينجا آيد يا من آنجا روم تا شهادت درست آيد ؟

خادم با وی درشتی کرد که : قاضی و فقا و پيران نوشتند . تو از جوانی فضولی می کنی ؟

پس ابوحنيفه گفت : لها ما کسبت .

اين به سمع خليفه رسيد . شعبی را حاضر کرد و گفت : در شهادت ديدار شرط نيست يا هست ؟

گفت : بلی هست .

گفت : پس تو مرا کی ديدی که گواهی نوشتی .

شعبی گفت : دانستم که به عرفان توست ، لکن ديدار تو نتوانستم خواست .

خليفه گفت : اين سخن از حق دور است و اين جوان فضا را اوليتر .

پس بعد از آن منصور که خليفه بود انديشه کرد تا قضا به يکی دهد و مشاورت کرد بر يکی از چهارکس که فحول علما بودند و اتفاق کردند . يکی ابوحنيفه ، دوم سفيان ، سوم شريک ، و چهارم مسعربن کدام .

هرچهار را طلب کردن در راه که می آمدند ابوحنيفه گفت : من در هريکی از شما فراستی گويم .

گفتند : صواب آيد . گفت : من به حيلتی از خود دفع کنم و سفيان بگريزد ، و مسعر خود را ديوانه سازد ؛ و شريک قاضی شود .

پس سفيان در راه بگريخت و در کشتی پنهان شد . گفت : مرا پنهان داريد که سرم بخواهند بريد . به تاويل آن خبر که رسول عليه السلام فرموده است من جعل قضيا فقد ذبح بغير سکين . هرکه را قاضی گردانيدند بی کارش بکشتند .

پس ملاح او را پنهان کرد و اين هرسه پيش منصور شدند . اول ابوحنيفه را گفت : تو را قضا می بايد کرد .

گفت : ايهاالامير ! من مردی ام نه از عرب . و سادات عرب به حکم من راضی نباشد .

جعفر گفت : اين کار به نسبت تعلق ندارد . اين را علم بايد .

ابوحنيفه گفت : من اين کار را نشايم و دراين قول که گفتم نشايم ، اگر راست می گويم نشايم و اگر دروغ می گويم ، نشايم واگر دروغ می گويم دروغ زن قضای مسلمانان را نشايد و تو خليفه خدايی . روا مدار که دروغ گويی را خليفه خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی .

اين بگفت و نجات يافت . پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت : چگونه ای ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟

منصور گتف : او را بيرون کنيد که ديوانه است .

پس شريک را گفتند: تو را قضا بايد کرد .

گفت :من سودايی ام دماغم ضعيف است .

منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود .

پس قضا به شريک دادند و ابوحنيفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن نگفت .

نقل است که جمعی کودکان گوی می زدند . گوی ايشان به ميان جمع ابو حنيفه افتاد . هيچ کودکی نمی رفت تا بيرون آرد . کودکی گفت : من بروم و بيارم .

پس گستاخ وار دررفت و بيرون آورد ، و ابوحنيفه گفت : اين کودک حلالزاده نيست .

تفحص کردند ، چنان بود ، گفتند : ای امام مسلمانان ! از چه دانستی ؟

گفت : اگر حلالزاده بودی حيا مانع آمدی .

نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن امام وفات کرد . اما مبه نماز او رفت . آفتابی عظيم بود و در آن جا هيچ سايه نبود الا ديواری که از آن آن مرد بود که مال به امام می بايست داد . مردمان گفتند :در اين سايه ساعتی بنشين .

گفت:

مرا برصاحب اين ديوار مالی است . روا نباشد که از ديوار او تمتعی به من رسد . که پيغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ريوا . اگر منفعتی قلمی بتراش .

گفت : نتراشم .

گفت : ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است احشرو الذين ظلموا و ازواجهم الاية.

و هرشب سيصد رکعت نماز کرد ی. روزی می گذشت ، زنی با زنی گفت :اين اين مرد هر شب پانصد رعکت نماز می کند . امام آن بشنيد . نيت کرد که بعد از آن پانصد رکعت نماز کند ، در هرشبی تا ظن ايشان راست شود .

روز ديگر می گذشت کودکان گفتند : اين مرد که می رود هر شب هزار رکعت نماز می کند .

ابوحنيفه گفت : نيت کردم که هر شب هزار رکعت نماز کنم .

روزی شاگردی با امام گفت : مردمان گويند ابوحنيفه شب نمی خسبد .

گفت : نيت کردم که دگر به شب نخفتم .

گفت : چرا ؟

گفت : خدای تعالی می فرمايد و تحبون ان يحمدوا بما لم يفعلوا.

بندگانی اند که دوست دارند ايشان را به چيزی که نکرده اند ياد کنند . اکنون من پهلوی زمين ننهم تا از آن قوم نباشم .

و از آن پس سی سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن کردی.

نقل است که سر زانوی او چون سر زانوی شتر شده بود ، از بسياری که در سجده بود .

نقل است که توانگری را تواضع کرده بود از بهر ايمان او گفت : هزار ختم کرده ام کفارت آن را .

و گفتند :گاه بودی که چهل بار ختم قرآن کردی تا مساله يی که او را مشکل بودی کشف شدی .

نقل است که محمدبن حسن رحمةالله عليه ، عظيم صاحب جمال بود . چون يکبار او را بديد بعد از آن ديگر او را نديد و چون درس او گفتی او را در پس ستونی نشاند ، که نبايد که چشمش بر وی افتد .

نقل است که داود طائی گفت : بيست سال پيش امام ابوحنيفه بودم و در اين مدت او را نگاه داشتم . در خلا و ملا سربرهنه ننشست و از برای استراحت پای دراز نکرد . او را گفتم : ای امام دين ! در حال خلوت اگر پای دراز کنی چه باشد ؟

گفت : با خدای ادب گوش داشتن در خلوت اوليتر .

نقل است که روزی می گذشت . کودکی را ديد که در گل مانده بود .

گفت : گوش دار تا نيفتی .

کودک گفت : افتادن من سهل است . اگر بيفتم تنها باشم . اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو درآيند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود .

امام از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگريست و با اصحاب گفت : زينهار اگر شما را در مسئله ای چيزی ظاهر شود و دليلی روشنتر نمايد ، در آن متابعت من مکنيد . وا ين نشان کمال انصاف است تا لاجرم ابويوسف و محمد رحمها الله بسی اقوال دارند در مسايل مختلف . با آنکه چنين گفته اند که تير اجتهاد او برنشانه جنان راست آمد که ميل نکرد و اجتهاد ديگران گرد بر گرد نشانه بود .

نقل است که مردی مال دار بود و اميرالمومنين عثمان رضی الله عنه دشمن داشتی ، تا حدی که او را جهود خواندی ، اين سخن به ابوحنيفه رسيد ، او را بخواند . گفت : دختر تو به فلان جهود خواهم داد .

او گفت : تو امام مسلمانان باشی . روا داری که دختر مسلمان را به جهودی دهی ؟ و من خود هرگز ندهم .

ابوحنيفه گفت : سبحان الله . چون روان نمی داری که دختر خود را به جهودی دهی ، چون روا باشد که محمد رسول الله دو دختر خود به جهودی دهد ؟

آن مرد در حال بدانست که سخن از کجاست . از آن اعتقاد برگشت وتوبه کرد . از برکات امام ابوحنيفه .

نقل است روزی در گرمابه بود . يکی را بديد بی ايزار . بعيضی گفتند او فاسقی است ، و بعضی گتند او دهری است . ابوحنيفه چشم برهم نهاد . آن مرد گفت : ای امام ! روشنايی چشم از تو کی باز گرفتند ؟

گفت : از آنگه باز که ستر از تو برداشتند .

و گفت : چون با قدری مناظره کنی دو سخن است . يا کافر شود يا از مذهب خود برگردد . او را بگوی که خدای خواست که علم او در ايشان راست شود و معلوم او با علم برابر آيد . اگ گويد نه کافر باشد از آنکه چون گويد که نخواست که علم او راست شود و علم با معلوم برابر آيد اين کفر بود و اگر گويد که خواست تسليم کرد و از مذهب خويش بيزار شد و گفت : من بخيل را تعديل نکنم و گواهی او نشنوم که بخل او را بردارد که استقصا کند و زيادت از حق خويش ستاند .

نقل است که مسجدی عمارت می کردند از بهر تبرک . از ابوحنيفه چيزی بخواستند .

بر امام گران آمد . مردمان گفتند : ما را غرض به تبرک است . آنچه خواهد بدهد .

درستی زر بداد به کراهيتی تمام . شاگردان گفتند : ای امام ! تو کريمی و عالمی و در سخا همتا نداری . اين قدر زر دادن چرا بر تو گران آمد ؟

گفت : نه از جهت مال بود و لکن من يقين می دانم که مال حلال هرگز به آب و گل خرج نرود و من مال خود را حلال می دانم . چون از من چيزی خواستند کراهيت آن بود که در مال حلال من شبهتی پديد آمد و از آن سبب عظيم می رنجيدم .

چون روزی چند برآمد آن درست بازآوردند و گفتند : پشيز است .

امام عظيم شاد شد .

نقل است که در بازار می گذشت . مقدار ناخنی گل بر جامه او چکيد . به لب دجله رفت و می شست . گفتند : ای امام ! تو مقدار معين نجاست برجامه رخصت می دهی و اين قدر گل را می شويی ؟

گفت : آری . آن فتوی است ، و اين تقوی است . چنانکه رسول عليه السلام نيم گرده بلال را اجازت نداد که مدخر کند و يک ساله زنان را قوت نهاد .

و گويند که که چون داود طايی مقتداشد ، ابوحنيفه را گفت : اکنون چه کنيم ؟

گفت : بر تو باد بر کار بستن علم که هر علمی که آن را کار نبندی چون جسدی بود بی روح .

و گويند : خليفه  عهد به خواب ديد ملک الموت را . از او پرسيد : عمر من چند ماه است ؟

ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد . تعبير اين خواب از بسيار کس پرسيد . معلوم نمی شد . ابوحنيفه را پرسيد . گفت : اشارت پنج انگشت به پنج علم است . يعنی آن پنج علم کس نداند و اين پنج علم در اين آيه است که حق تعالی می فرمايد : ان الله عنده علم الساعة  و ينزل الغيث و يعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت .

شيخ ابوعلی بن عثمان الجلا گويد : به شام بودم . بر سر خاک بلال موذن رضی الله عنه خفته بود م. در خواب خود را در مکه ديدم که پيغامبر عليه السلام از باب بنی شيبه درآمدی و پيری در بر گرفته . چنانکه اطفال را در بر گيرند . به شفقتی تمام من پيش او دويدم و بر پايش بوسه دادم و در تعجب آن بودم که اين پير کيست . پيغمبر به حکم معجزه ای بر باطن من مشرف شد و گفت : اين امام اهل ديار توست . ابوحنيفه رحمةالله عليه .

نقل است که نوفل بن حيان گفت : چون ابوحنيفه وفات کرد قيامت به خواب ديدم که جمله خلايق در حساب گاه ايستاده اند و پيغمبر را ديدم عليه السلام بر لب حوض ايستاده و بر جانب او از راست و چپ مشايخ ديدم ايستاده و پيری ديدم نيکوروی و سر و روی سفيد . روی به روی پيغمبر نهاده و امام ابوحنيفه را ديدم در برابر پيغامبر ايستاده . سلام کردم . گفتم : مرا آب ده .

گفت : تا پيغمبر اجازه دهد .

پس پيغامبر فرمود که او را آب ده.

جامی آب به من داد. من وا صحاب از آن جام آب خورديم که هيچ کم نشد . با ابوحنيفه گفتم : بر راست پيغمبر آن پير کيست ؟

گفت :ابراهيم خليل ، و بر چپ ابوبکر صديق .

همچنين پرسيدم و به انگشت عقد می گرفتم ، تا هفده کس پرسيدم ، چون بيدار شدم هفده عقد گرفته بودم .

يحيی معاد رازی گفت : پيغمبر را عليه السلام به خواب ديدم . گفتم : اين اطلبک قال عند علم ابی حنيفه . و مناقب او بسيار است و محامد او بی شمار و پوشيده نيست ، بر اين ختم کرديم .

 

                                      19

                             ذکر امام شافعی رضی الله عنه

آن سلطان شريعت و طريقت ، آن برهان محبت و حقيقت ، آن مفتی اسرار الهی ، آن مهدی اطوار نامتناهی ، آن وارث و ابن عم نبی ، وتد عالم شافعی مطلبی رضی الله عنه ، شرح او دادن حاجت نيست ، که همه عالم بر نور از شرح صدر او است . فضايل و مناقب او و شمايل او بسيار است . وصف او اين تمام است که شعبه اوحه نبوی است و ميوه شجره مصطفوی است و در فراست و سياست و کياست يگانه بود و در مروت و فتوت اعجوبه بود . هم کريم جهان بود و هم جواد زمان ، و هم افضل عهد و هم اعلم وقت و هم حجة الايمة من قريش ، هم مقدم قدموا آل قريش . رياضت وکرامت او نه چندان است که اين کتاب حمل آن تواند کرد . در سيزده سالگی در حرم گفت : سلو نی ماشئتم ، و در پانزده سالگی فتوی می داد .

احمد حنبل که امام جهان بود و سيصد هزار حديث حفظ داشت ، به شاگردی او آمد و در غاشيه داری سربرهنه کرد . قومی بر وی اعتراض کردند که :مردی بدين درچه ، در پيش بيست و پنج ساله يی می نشيند و صحبت مشايخ و استادان عالی را ترک می کند ؟

احمد حنبل گفت : هرچه ما ياد داريم معانی آن می داند که اگر او به ما نيفتادی ما بر در خواستيم ماند ، که از حقايق واخبار و آيات آنچه فهم کرده است ، ما حديث بيش ندانستيم . اما او چون آفتابی است جهان را و چون عافيتی است خلق را :

و هم احمد گفت : در فقه بر خلق بسته بود . حق تعالی آن در به سبب او گشاده کرد .

و هم احمد گفت : نمی دانم کسی را که منت او بزرگتر است بر اسلام در عهد شافعی الا شافعی را .

و هم احمد گفت : شافعی فيلسوف است در چهار علم ، در لغت ؛ و اختلاف الناس ، و علم فقه ، و علم معانی .

وهم احمد گفت : در معنی اين حديث که مصطفی عليه السلام فرمود که برسرهر صدسال مردی را برانگيزانند تا دين من در خلق آموزاند ، و آن شافعی است .

و ثوری گفت : اگر عقل شافعی را وزن کردندی با عقل يک نيمه خلق عقل او را جمع آمدی.

و بلال خواص گويد : از خضر پرسيدم در حق شافعی چه گويی ؟ گفت : از اوتاد است .

و در ابتدا در هيچ عروسی و دعوت نرفتی و پيوسته گريان و سوزان بودی هنوز طفل بودی که خلعت هزارسال در سر او افگندند . پس به سليم راعی افتاد ، و در صحبت او بسی بود تا در تصرف بر همه سابق شد . چنانکه عبدالله انصاری گويد : من مذهب او ندارم امام شافعی را دوست می دارم . از آنکه در هر مقامی که می نگرم او را در پيش می بينم .

شافعی گويد : رسول را عليه السلام ، به خواب ديدم . مرا گفت : ای پسر تو کيستی ؟ گفتم : يا رسول الله يکی از گروه تو . گفت : نزديک آی ! نزديک شدم . آب دهن خود بگرفت تا به دهن من کند . من دهن بازکردم ، چنانکه به لب و دهان و زبان من رسيد ، پس گفت : اکنون برو که خدای يار تو باد . و هم در آن ساعت علی مرتضی را به خواب ديدم که انگشتری خود بيرون کرد و در انگشت من کرد ، تا علم و نبی و من سرايت کند . موضوعات وبلاگ

چنانکه شافعی شش ساله بود که به دبيرستان می رفت و مادرش زاده ای بود از بنی هاشم و مردم از امانت بدو می سپردندی . روزی دو کس بيامدند و جامه دانی بدو سپردند بعد از آن يکی از آن دو بيامد و جامه دان خواست . به خوی خوش بدو داد . پس از چندی ، آن ديگر بيامد و جامه دان طلبيد . گفت : به يار تو دادم .

گفت : مگر نه قرار کرديم که تا هر دو حاضر نباشيم بازندهی ؟

گفت : بلی !

گفت : اکنون چرا دادی ؟

مادر شافعی ملول شد . شافعی درآمد . و گفت : ای مادر ! چرا ملول شده ای ؟

حال باز گفت : شافعی گفت : هيچ باک نيست. مدعی کجاست تا جواب گويم .

مدعی گفت : منم !

شافعی گفت : جامه دان تو برجاست . برو و يار خود بياور و دبستان .

آن مرد را عجب آمد وموکل قاضی ، که آورده بود ، متحير شد از سخن او و برفتند . بعد از آن به شاگردی مالک افتاد و مالک هفتاد و اند ساله بود . بر در سرای مالک بنشست و هر فتوی که بيرون آمدی بديدی و مستفتی را گفتی : باز گرد وبگوی که بهتر از اين احتياط کن .

چون بديدی حق به دست شافعی بودی و مالک بدو می نازيدی و در آن وقت خليفه هارون الرشيد بود .

نقل است که هارون شبی با زبيده مناظره می کرد . زبيده هارون را گفت : ای دوزخی !

هارون گفت : اگر من دوزخی ام فانت طالق .

از يکديگر جدا شدند . و هارون زبيده را عظيم دوست می داشت . نفير از جان او برآمد . منادی فرمود و علمای بغداد را حاضر کرد و اين مساله را فتوی کردند . هيچ کس جواب ننوشت .

گفتند : خدای داند که هارون دوزخی است يا بهشتی است ؟

کودکی از ميان جمع برخاست و گفت : من جواب دهم !

خلق تعجب کردند . گتفند : مگر ديوانه است ؟ جايی که چندين علمای فحول عاجزند او را چه مجال سخن بود ؟

هارون او را بخواند و گفت : جواب گوی !

گفت : حاجت توراست به من يا مرا به تو ؟

گفت : مرا به تو .

شافعی گفت : پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است .

خليفه او را برتخت نشاند . پس شافعی گفت : اول تو مساله مرا جواب ده تا آنگاه من مساله تو را پاسخ دهم .

هارون گفت : سوال چيست ؟

گفت :آنگه هرگز بر هيچ معصيتی قادر شده ای و از بيم خدای بازايستاده ای؟

گفت : بلی ! به خدای که چنين است .

گفت : من حکم کردم که تو اهل بهشتی .

علما آواز برآوردند ، به چه دليل و حجت .

گفت : به قرآن که حق تعالی می فرمايد : و هرکه او قصد معصيت کند و بيم خدای او را از آن بازداشت ، بهشت جای اوست .

همه فرياد برآوردند و گفتند :در حال طفوليت چنين بود ، در شباب چون بود ؟

نقل است که يکبار در ميان درس ده بار برخاست و بنشست . گفتند : چه حال است ؟

گفت : علوی زاده ای بر در بازی می کند . هربار که در برابر من آيد ، به حرمت او را بر می خيزم که روا نبود فرزند رسول فراز آيد و برنخيزی .

نقل است که وقتی کسی مالی فرستاد تا بر مجاوران مکه صرف کنند و شافعی آنجا بود . بعضی از آن مال نزديک او بردند .

گفت : خداوند مال چه گفته است ؟

گفت او وصيت کرده است که اين مال بر درويشان متقی دهيد .

شافعی گفت :مرا از اين مال نشايد گرفت . من نه متقی ام .

و نگرفت .

نقل است که وقتی از صنعا به مکه آمد و ده هزار دينار با وی ، گفتند :ضياعی بايد خريد يا گوسفند.

از بيرون مکه خيمه ای بزد و آن زر فروريخت . هرکه می آمد مشتی به وی می داد . هنگام نماز پيشين هيچ نماند .

نقل است که از بلاد روم هرسال مال بسيار می فرستادند ، به هارون الرشيد يک سال رهبانی چند بفرستادند تا با دانشمندان بحث کنند . اگر ايشان بدانند و الا از ما دگر مال مطلبيد . چهار صد مرد ترسا بيامدند .

خليفه فرمود تا منادی کردند و جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند . پس هارون شافعی را طلبيد و گفت : جواب ايشان تو را می بايد کرد .

چون همه بردجله حاضر شدند شافعی سجاده بر دوش انداخت و برفت ، و بر سر آب انداخت و گفت : هرکه باما بحث می کند اينجا آيد .

ترسايان چون بديدند جمله مسلمان شدند و خبر به قيصر روم رسيد که ايشان مسلمان شدند ، بر دست شافعی ، قيصر گفت : الحمدلله کی آن مرد اينجا نيامد که اگر اينجا آمدی در همه روم زنار داری نماندی .

نقل است که جماعتی با هارون گفت : شافعی قرآن حفظ ندارد ، و چنان بود ، ليکن قوت حافظه او چنان بود که هارون خواست که امتحان کند ماه رمضان بود ليکن قوت حافظه او چنان بود که هارون می خواست که امتحان کند . ماه رمضان اماميش فرمود . شافعی هر روز جزوه ی قرآن مطالعه می کرد و هر شب در تراويح بر می خواند تا در ماه رمضان همه قرآن حفظ کرد .

و در عهد او زنی بود که دوروی بود . شافعی خواست که او را بيند . به صد دينار او را عقد کرد و بديد . پس طلاق داد .

و به مذهب احمد حنبل هرکه يک نماز عمدا رها کند کافر شود و به مذهب شافعی نشود ، او را عذابی کنند که کفار را نکنند . شاعفی احمد را گفت : چون يکی ترک نماز کند و کافر شود چه کند تا مسلمان شود ؟ گفت : نماز کند .

شافعی احمد را گفت : نماز چون درست بود از کافر ؟

احمد خاموش شد . از اين سخن که اسرار فقه است و سوال و جواب بسيار است امااين کتاب جای اين سخن نيست .

و گفت : اگر عالمی را بينی که به  رخص و تاويلات مشغول گردد بدانکه از او هيچ نبايد .

و گفت : من بنده کسی ام که مرا يک حرف از آداب تعليم کرده است .

و گفت : هرکه علم در جهال آموزد حق علم ضايع کرده باشد ، و هرکه علم از کسی که شايسته باشد بازدارد ظلم کرده است .

و گفت : اگر دنيا را به گرده نان به من فروشند نخرم .

و گفت : هرکه را همت آن بود که چيزی در شکم او شود قيمت او آن بود که از شکم او بيرون آيد .

وقتی يکی او را گفت مرا پندی ده گفت : چندان قبطت بر ، بر زندگانی که برمردگان می بری . يعنی هرگز نگويی دريغا که من نيز چندان سيم جمع نکردم که او کرد و بگذاشت به حسرت . بل که غبطت برآن بری که چندان طاعت که او کرد باری من کردمی . ديگر هيچ کس بر مرده حسد نبرد ، بر زنده بايد که نبرد که اين زنده نيز رود ، خواهد مرد .

نقل است که شافعی روزی وقت خود گم کرد . به همه مقامها بگرديد و به خرابات برگذشت و به مسجد و مدرسه و بازار بگذشت ، نيافت . و به خانقاهی برگذشت . جمعی صوفيان ديد که نشسته بودند . يکی گفت : وقت را عزيز داريد که وقت بيايد . شافعی روی به خادم کرد و گفت : اينک وقت بازيافتم . بشنو چه می گويند .

ابوسعيد رحمةالله عليه ، نقل می کند که شافعی گفت : علم همه عالم در علم من نرسيد ، و علم من در علم صوفيان نرسد ، و علم ايشان در علم يک سخن پير ايشان نرسيد که گفت : الوقت سيف قاطع .

و ربيع گفت : در خواب ديدم پيش از مرگ شافعی که آدمی عليه السلام وفات کرده بودی و خلق می خواستند که جنازه بيرون آرند .چون بيدار شدم از معبری پرسيد م. گفت : کسی که عالمترين زمانه بود وفات کند که علم خاصيت آدم است که وعلم آدم الاسماء کلها .

پس در آن نزديکی شافعی وفات کرد .

نقل است که وقت وفات وصيت کرد که فلان شخص را بگوييد تا مرا بشويد ، و آن شخص به مصر بود . چون بازآمد با وی گفتند : شافعی چنين وصيتی کرد که فلان بگوييد تا مرا بشويد . گفت : تذکره او بياريد .

پس تذکره بياوردند به پيش آن شخص که شافعی وصيت کرده بود . بعد از آن مرد در تذکره نگاه کرد و در آنجا نوشته بود که هزار درم وام دارم . پس آن مرد وام او بگزارد و گفت شستن او را اين بود .

و ربيع بن سليمان گفت : شافعی را به خواب ديدم . گفتم : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : مرا بر کرسی نشاند ،زر و مرواريد بر من نثار کرد و هفتصد بار چند دينار به من داد . رحمةالله عليه .   / ادامه دارد

کلیک                                        صفحه نخست وبلاگ

                                          

تذکرة الاولياء (7)

                             20

                   ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه

آن امام دين و سنت ، آن مقتدای مذهب و ملت ، آن جهان درايت و عمل ، آن مکان کفايت بی دل ، آن صاحب تبع زمانه ، آن صاحب ورع يگانه ، آن سنی آخر و اول ، امام به حق احمد حنبل رضی الله عنه ، شيخ سنت و جماعت بود و امام دين و دولت و هيچ کس را در علم احاديث آن حق نيست که او را ؛ و در ورع و تقوی و رياضت وکرامت شانی عظيم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غايت انصاف ، و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبراست ، تا حدی که پسرش يک روز معنی اين حديث می گفت که خمر طيبه آدم بيده . و در اين معنی گفتن دست از آستين بيرون کرده بود . احمد گفت :چون سخن يدالله گويی به دست اشارت مکن .

و بسی مشايخ کبار ديده بود چون ذوالنون و بشر حافی و سری سقطی و معروف کرخی و مانند ايشان . و بشر حافی گفت : احمد حنبل را سه خصلت است که مرا نيست . حلال طلب کردن هم برای خود و هم برای عيال و من برای خود طلب کنم ...

پس سری سقطی گفت : او پيوسته مضطر بود در حال حيات از طعن معتزله و در حال وفات در خيال مشبهه و او ا زهمه بری .

نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند : او را تکليف باطد کرد تا قرآن مخلوق گويد .

پس او را به سرای خليفه بردند . سرهنگی بر در سرای خليفه بود . گفت : ای امام ! زينهار تا مردانه باشی که وقتی دزدی کردم هزار چوبم بزدند ، مقر نشدم ، تا عاقبت رهايی يافتم . من بر باطل چنين صبر کردم تو که بر حقی اوليتر باشی .

احمد گفت : آن سخن او ياری بود مرا .

پس او را می بردند و او پير و ضعيف بود . بر عقابين کشيدند و هزار تازيانه بزدند که قرآن را  مخلوق گوی ، و نگفت ، و در آن ميانه بند ايزارش گشاده شد و دستهای او بسته بودند . دو دست ازغيب پديد آمدند وببست . چون اين برهان بديدند ، رها کردند و هم در آن وفات کرد ، و در آخر کار قومی پيش او آمدن و گفتند : در اين قوم که تو را رنجانيدند چه گويی ؟

گفت : از برای خدا مرا می زدند ، پنداشتند که بر باطل ام .

به مجرد زخم چوب با ايشان به قيامت هيچ خصومت ندارم .

نقل است که جوانی مادری بيمار داشت و زمين شده . روزی گفت : ای فرزند ! اگر خشنودی من می خواهی پيش امام احمد رو و بگو تا دعا کند برای من . مگر حق تعالی صحت دهد که مرا دل از اين بيماری بگرفت .

جوانی به در خانه امام احمد شد وآواز داد . گفتند :کيست ؟

گفت : محتاجی .

حال باز گفت که :مادری بيمار دارم و از تو دعايی می طلبد .

امام عظيم کراهيت داشت  از آن معنی که مرا خود چرا می شناسد . پس امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد . خامدم امام گفت : ای جوان ! تو بازگرد که امام به کار تو مشغول است .

جوان بازگشت . چون به در خانه رسيد مادرش برخاست و در بگاشد و صحت کلی يافت و به فرملان خدای تعالی.

نقل است که بر لب آبی وضو می ساخت . ديگری بالای او وضو می ساخت . حرمت امام را برخاست و زير امام شد و وضو ساخت . چون آن مرد وفات کرد او را به خواب ديد ند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : بر من رحمت کرد ، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن .

نقل است که احمد حنبل گفت : به باديه فرو شدم ،  به تنها راه گم کردم .اعرابی را ديدم به گوشه ای . نشسته تازه . گفتم : بروم و از وی راه پرسم . رفتم و پرسيدم . گفت : مرا گرسنه است .

پاره ای نان داشتم و بدو می دادم . او در شوريد . گفت : ای احمد ! تو که ای که به خانه خدای روی ، به روزی رسانيدن از خدای راضی نباشی ، لاجرم راه گم کنی .

احمد گفت : آتش غيرت در من افتاد .

گفتم : الهی تو را در گوشه ها چندين بندگانند وپوشيده .

آن مرد گفت : چه می انديشی ، ای احمد ! چه می انديشی ؟ او را بندگانند که اگر به خدای تعالی سوگند دهند جمله زمين و کوهها زر گردد برای ايشان .

احمد گفت :نگه کردم . جمله آن زمين و کوه زر شده بودند . از خود بشدم . هاتفی آواز داد : چرا دل نگاه نداری ای احمد که او بنده ای است ما را که اگر خواهد از برای آسمان بر زمين زنيم بر آسمان و او را به تو نموديم اما نيزش می بينی .

نقل است که احمد در بغداد نشستی ، اما هرگز نان بغداد نخوردی و گفتی : اين زمين را اميرالمومنين عمر رضی الله عنه وقف کرده است بر غازيان . و زر به موصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردند و از آن نان خوردی . پسرش صالح بن احمد يک سال در اصفهان قاضی بود و صايم الدهر و قايم الليل بود و در شب دو ساعت بيشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بيشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا نشستی که نبايد که در شب کسی را مهمی باشد و در بسته يابد . اين چنين قاضی بود . يک روز برای امام احمد نان می پخت . خمير مايه از آن صالح بستندند.چون نان پيش احمد آوردند گفت :اين نان را چه بوده است ؟

گفتند : خميرمايه از آن صالح است .

گفت : آخر او يکسال قضای اصفهان کرده است . خلق ما را نشايد .

گفتند : پس اين را چه کنيم ؟

گفت : بنهيد ، چون سايلی بيابيد و بگوييد که خمير از آن صالح است اگر می خواهيد بستانيد .

چهل روز در خانه بود که سايلی نيامد که بستاند . آن نان بوی گرفت و در دجله انداختند . احمد گفت : چه کرديد آن نان ؟

گفتند : به دجله انداختيم .

احمد بعد از آن هرگز ماهی دجله نخورد و در تقوی تا حدی بود که گفت : در جمعی اگر همه سرمه دانی سيمين بود نبايد نشستن .

نقل است که يکبار به مکه رفته بود . پيش سفيان عيينه تا اخبار سماع کند . يک روز نرفت . کس فرستاد تا بداند که چرا نيامده است ؟ چرا برفت ، احمد جامه به گازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بيرون آمدن . مردی بر ايشان آمد و گفت : من چندين دينار بدهم تا در وجه خود نهی . گفت : نه .

گفت : جامه خود عاريت دهم . گفت : نه . گفت : بازگردم تا تدبير نکنی .

گفت : کتابی می نويسم ، از مزد آن کرباس بخر برای من . گفت : کتان بخرم ؟

گفت : نه ، آستر بستان ، تا پنج گز به پيراهن کنم و پنج گز به جهت ايزار پای.

نقل است که احمد را شاگردی مهمان آمد . آن شب کوزه آب پيش او برد ، بامداد همچنان پر بود . احمد گفت : چرا کوزه آب همچنان پر است ؟؟

طالب علم گفت : چند کردمی ؟

گفت : طهارت و نماز شب و الا اين علم به چه می آموزی ؟

نقل است که احمد مزدوری داشت . نماز شام شاگردی را گفت تا زيادت از مزد چيزی بوی دهد . مزدور نگرفت . چون برفت . امام احمد فرمود :برعقب او ببر که بستاند .

شاگرد گفت : چگونه ؟

گفت : آن وقت در باطن خود طمع آن نديده باشد . اين ساعت چون بيند بستاند .

وقتی شاگردی ديرينه را مهجور کرد ، به سبب آنکه بيرون در خانه را به کاه گل بيندوده بود . گفت : يک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته ای تو را نشايد علم آموختن .

امام وقتی سطلی به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمی شناسم از آن تو کدام است .

امام احمد سطل به وی رها کرد و برفت .

نقل است که مدتی احمد را آروزی عبدالله مبارک می کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : ای پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به ديدن تو آمده است .

امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در اين چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوی او می سوختی . اکنون که دولتی چنين به در خانه تو آمده است ، راه نمی دهی ؟

احمد گفت : چنين است که تو می گويی اما می ترسی که اگر او را ببينم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنين بر بوی او عمر می گذارم تا  آنجا بينم که فراق در پی نباشد .

و او را کلماتی عالی است در معاملات و هرکه از او مساله پرسيدی ، اگر معاملتی بودی جواب دادی ، و اگر از حقايق بودی حوالت به بشر حافی کردی .

و گفت : از خدای تعالی در خواست کردم تا دری از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بيم آن بود که خرد از من زايل شود . دعا کردم . گفتم : الهی تقرب به چه چيز فاضلتر ؟

گفت : به کلام من ، قرآن .

پرسيدند : اخلاص چيست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص يابی .

گفتند : رضا چيست ؟  گفت آنکه کارهای خود به خدای سپاری .

گفتند : محبت چيست ؟

اگفت :اين از بشر پرسيد که تا او زنده باشد ، من اين جواب نگويم .

گفتند : زهد چيست ؟

گفت : زهد سه است ترک حرام ، و اين زهد عوام است ، و ترک افزونی از حلال و اين زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و اين زهد عارفان است .

گفتند : اين صوفيان که در مسجد آدينه نشسته اند بر توکل بی علم ؟

گفت : غلط می کنيد که ايشان را علم نشانده است . http://ahmadyaghma.blogfa.com

گفتند : همه هميت ايشان درنانی شکسته بسته است .

گفت : من نمی دنم قومی را بر روی زمين بزرگ همت تر از آن قوم که همت ايشان پاره ای نان بيش نبود .

و چون وفاتش نزديک آمد ، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود ، در آن حالت به دست اشارت می کرد و به زبان می گفت : نه هنوز !

پسرش گفت : ای پدر !اين چه حال است ؟

گفت : وقتی با خطر است . چه وقت جواب است ؟ به دعا مددی کن از جمله آن حاضران که بربالين اند عن اليمين و عن الشمال قعيد . يکی ابليس است در برابر ايستاده و خاک ادبار بر سر می ريزد و می گويد ای احمد ! جان بردی از دست من . من می گويم : نه هنوز ، نه هنوز ! تا يک نفس مانده است جای خطر است ، نه جای امن .

و چون وفات کرد و جنازه او برداشتند مرغان می آمدند و خود را بر جنازه او می زدند . تا چهل و دوهزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها می انداختند و نعره می زدند و لااله الا الله می گفتند و سبب آن بود که حق برجهودان ؛ و ديگر برترسايان و ديگر برمسلمانان . اما از بزرگی پرسيدند : نظر او در حيات بيش بود يا در ممات ؟

گفت :او را دو دعا مستجاب بود . يکی آنکه گفتی بار خدايا هرکه را ايمان نداده ای بده و هرکه را ايمانداده باز مستان . از اين دو دعا يکی در حال اجابت افتاد تا هرکه را ايمان داده بود بازنگرفت و ديگر در حال مرگ تا ايشان را اسلام روزی کرد .

و محمد بن خزيمه گفت : احمد را به خواب ديدم ، بعد از وفات ، که می لنگيدی . گفتم : اين چه رفتار است ؟ گفت : رفتن  است ؟ گفت :رفتن من به دارالسلام .

گفتم: خدای با تو چه کرد ؟

گفت : بيامرزيد و تاج بر سر من نهاد و نعلين در پای من کرد و گفت : يا احمد اين از برای آن است که گفتی : قرآن مخلوق نيست .پس فرمود که مرا بخوان بدان دعاها که به تو رسيد . رحمةالله عليه .

 

                             21

                   ذکر داود طائی قدس الله روحه

آن شمع دانش و بينش ، آن چراغ آفرينش ، آن عامل طريقت ، آن عالم حقيقت ، آن مرد خدايی ، داود طائی رحمةالله عليه ، از اکابر طايفه بود ، و سيد القوم ، و در ورع به حد کمال بود ، و در انواع علوم بهره تمام داشت ، خاصه درفقه که بر سر آمده بود ، و متعين گشته و بيست سال ابوحنيفه را شاگردی کرده بود ، و فضيل و ابراهيم ادهم را ديده ، و پير طريقت او حبيب راعی بود ، و از اول کار در اندرون او حزنی غالب بود و پيوسته از خلق رميده بود و سبب توبه او اين بود که نوحه گری اين بيت می گفت :

بای خديک تبدی البلی

وای عينيک اذا سالا

کدام موی و روی بود که در خاک ريخته نشد ؟ و کدام چشم است که در زمين ريخته نگشت ؟

دردی عظيم ابز اين معنی به وی فرود آمد و قرار ی از وی برفت . متحير گشت و همچنين به درس امام ابوحنيف رفت . امام او را بر اين حال ديد . گفت : تو را چه بوده است ؟

او واقعه بازگفت ، و گفت : دلم از دنيا سردشده است و چيزی در من پديد آمده است که راه بدان نمی دانم و در هيچ کتاب معنی آن نمی يابم و به هيچ

فتوی در نمی آيد .

امام گفت : از خلق اعراض کن .

داود روی از خلق بگردانيد و در خانه ای معتکف شد . چون مدتی برآمد . امام ابوحنيفه پيش او رفت و گفت : اين کاری نباشد که در خانه متواری شوی و سخن نگويی . کار آن باشد که در ميان ائمه نشينی و سخن نامعلوم ايشان بشنوی . و بر آن صبر کنی و هيچ نگويی و آنگاه آن مسائل به از ايشان دانی .

داود دانست که چنان است که او می گويد ، يک سال به درس آمد و ميان ائمه بنشست و هيچ نگفت و هرچه می گفتند صبر می کرد و جواب نمی داد و بر استماع بسنده می کرد . چون يک سال تمام شد گفت : اين صبر يک ساله من کار سی ساله بود که کرده شد .

پس به حبيب راعی افتاد و گشايش او در اين راه از او بود و مردانه پای در اين راه نهاد و کتب را به آب فرو داد و عزلت گرفت و اميد از خلق منقطع گردانيد .

نقل است که بيست دينار به ميراث يافته بود ، در بيست سال می خورد ، تا مشايخ بعضی گفتند : طريقت ايثار است ، نه نگاه داشتن .

او گفت: من اينقدر از آن می دارم که سبب فراغت من است تا به اين می سازم تا بميرم .

و هيچ از کار کردن نياسود تا حدی که نان در آب می نهادی و بياشامديدی .

گفتی : ميان اين و خوردن ، پنجاه آيت از قرآن بر می توان خواند . روزگار چرا ضايع کنم ؟

ابوبکر عياش گويد به حجره داود رفتم . او را ديدم ، پاره ای نان خشک در دست داشت  و می گريست . گفتم : يآ داود چه بوده است تورا ؟ گفت : می خواهم که اين پاره نان بخورم و نم یدانم که حلال است يا حرام ؟

يکی ديگر گفت : پيش اورفتم . سبويی آب ديدم در آفتاب نهاده . گفتم : چرا در سايه ننهی ؟ گفت : چون آنجا بنهادم سايه بود . اکنون از خدای شرم دارم که از بهر نفس تنعم کنم .

نقل است که سرايی داشت عظيم ، و در آنجا خانه بسيار بود ، و تا آن ساعت در خانه ای مقيم بودی که خراب شدی . پس در خانه ديگر شدی . گفتند : چرا عمارت خانه نکنی؟

گفت : مرا با خدای عهدی است که دنيا را آبادان نکنم .

نقل است که همه سرای فروافتاد ، جز دهليز نماند . آن شب که وفات کرد دهليز نيز فروافتاد .

يکی ديگر پيش او رفت و گفت : سقف خانه شکسته است ، بخواهد افتاد .

گفت : بيست سال است تا اين سقف را نديده ام .

نقل است که گفتند : چرا با خلق ننشينی ؟

گفت : با که نشينم ؟ اگر با  باخردتر از خود نشينم مرا به کار دين امر نمی کنند ، و اگر با بزرگتر نشينم عيب من بر من نمی گويند و مرا در چشم من می آرايند . پس صحبت خلق را چه کنم ؟

گفتند : چرا زن نخواهی ؟

گفت : مومنه ای را نتوانم فريفت .

گفتند : چگونه ؟

گفت : چون او را بخواهم در گردن خود کرده باشم ، که من بر کارهای او قيام نمايم ، دينی و دنيايی چون نتوانم کرد ، پس او را فريفته باشم .

گفتند : آخر محاسن را شانه کن .

گفت : پس فارغ مانده باشم که اين کار کنم .

نقل است که شبی مهتاب بود ، بربام آمد و در آسمان نگريست ، و در ملکوت تفکر می کرد و می گريست تا بيخود شدو بر بام  همسايه افتاد . همسايه پنداشت که دزد بر بام است . با تيغی بر بام آمد داود را بديد . دست او گرفت و گفت : تو را که انداخت ؟

گفتم: نمی دانم . من بيخود بودم . مرا خبر نيست .

نقل است که او را ديدند که به نماز می دويد . گفتند : چه اشتاب است ؟

گفتند : کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان .

و چون سلام نماز بازدادی چنان رفتی که گويی از کسی می گريزد تا در خانه رفتی و عظيم کراهيت داشتی به نماز شدن ، از سبب وحشت خلق تا ، حق تعالی آن مونت از وی کفايت کرد .

چنانکه نقل است که مادرش روزی او را ديد و در آفتاب نشسته و عرق از وی روان شده . گفت : جان مادر ! گرمايی عظيم و تو صايم الدهری ، چه باشد اگر باسايه نشينی ؟

گفت : ای مادر ! ا ز خدای شرم دارم که قدم برای موافقت نفس و خوش آمد بردارم ، و من خود روايی ندارم .

مادر گفت : اين چه سخن است ؟

گفت : ای مادر ! چون درباغداد حالها و ناشايستها بديدم دعا کردم تا حق تعالی روايی از من بازگرفت تا معذور باشم و به نماز جماعت نروم تا آنها نبايد ديد. اکنون شانزده سال است تا روايی ندارم و با تو نگفتم .

نقل است که دايم اندوهگن بودی . چون شب درآمدی گفتی : الهی اندوه توام بر همه اندوهها غلبه کرد ، و خواب از من برد .

و گفت : از اندوه کی بيرون آيد آنکه مصايب بر وی متواتر گردد.

و ديگر وقتی درويشی گفت : به پيش داود رفتم ، او را خندان يافتم . عجب داشتم . گفتم : يا باسليمان اين خوش دلی از چيست ؟ گفت : سحرگاه مرا شرابی دادن که آن را شراب انس گويند . امروز عيد کردم وشادی پيش گرفتم .

نقل است که نان می خورد. ترسايی بر وی بگذشت . پاره ای بدو داد تا بخورد . آن شب آن ترسا با حلال خود سحبت کرد . معروف کرخی در وجود آمد .

ابوربيع واسطی گويد .

داود را گفتم مرا وصيتی کن . گفت : صم عن الدنيا وافطر فی الاخرة. از دنيا روزه گير و مرگ را عيد ساز و از مردمان بگريز ، چنانکه از شير درنده گريزند .

يکی گفت مرا وصيت کن :

گفت : زبان نگه دار .

گفت : زيادت کن .

گفت : تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ايشان ببر .

گفت : زيادت کن .

گفت : از اين جهان بايد که بسنده کنی بسلامت دين ، چنانکه اهل جهان بسنده کردند بسلامت دنيا .

ديگری وصيت خواست .

گفت : جهدی که کنی در دنيا به قدر آن کن که تو را در دنيا مقام خواهد بود و در دنيا به کار خواهد ، آمد و جهدی که کنی برای آختر چندان کن که تو را در آخرت مقام خواهد بود ، به قدر آنکه تو را در آخرت به کار خواهد آمد .

ديگران وصيت خواست .

گفت : مردگان منتظر تو اند .

و گفت : آدمی توبه و طاعت باز پس می افگند . راست بدان ماند که شکار می کند تا منفعت آن ديگری را رسد .

مريدی را گفت : اگر سلامت خواهی سلامی بر دنيا کن به وداع ، و اگر کرامت خواهی تکبيری بر آخرت گوی به ترک . يعنی از هردو بگذر تا به حق توانی رسيد .

نقل است که فضيل در همه عمر دوبار داود را ديد ، و بدان فخر کردی.

يکبار بدر زير سقفی رفته بود شکسته . گفت : برخيز که اين سقف شکسته است و فروخواهد افتاد . گفت : تا من در اين صفه ام اين سقف را نديده ام . کانوا يکرهون فصول النظر کما يکرهون فصول الکلام . دوم بار آن بود که گفت : مرا پندی ده . گفت : از خلق بگريز .

و مروف کرخی گويد : هيچ کس نديده ام که دنيا را خوارتر داشت از داود که جمله دنيا و اهل دنيا را در چشم او ذره مقدار نبودی . اگر يکی را از ايشان بديدی از ظلمت آن شکايت کردی ، تا لاجرم از راه رسم چنان دور بود که گفت : هرگاه که من پيراهن بشويم دل را متغير يابم . اما فقرا را عظيم معتقد اسراف کردی .

گفت : هرکه را مورت نبود عبادت نباشد. لادين لمن لامروة له .

نقل است که يکی بيش او بود و در وی می نگريست . گفت : ندانی که چنانکه بسيار گفتن کراهيت است بسيار نگريستن هم کراهيت است تا دانی .

نقل است که چون محمد و ابويوسف را اختلاف افتادی ، حکم او بودی . چون پيش او آمدندی پشت بر ابويوسف کردی و روی به محمد آوردی و با محمد اختلاط کردی ، با ابويوسف سخنی نگفتی . اگر قول قلو محمد بودی گفتی اين است که محمد می گويد و اگر قول قول ابو يسوف بودی گفتی و نام او نبردی . گفتند : هردو در علم بزرگ اند . چرا يکی را عزيز می داری و يکی را در پيش خود نگذاری ؟

گفت : به جهت آنکه محمد حسن از سرنعمت بسيار و رفعت دنيا برخاسته است و به سر علم آمده است ، و علم سبب عز دين است و ذل دنيا ، و ابويوسف از سر ذل وفاقه به علم آمده است و علم راسبب عز و جاه خود گردانيده . پس هرگز محمد چون او نبود که استاد ما را ابوحنيفه به تازيانه بزردند قضا قبول نکرد و ابويوسف قبول کرد . هرکه طريق استاد خلاف کند من با او سخن نگويم .

نقل است که هارون الرشيد از ابويوسف درخواست که مرا در پيش داود بر تا زيارت کنم . ابويوسف به در خانه داود آمد . بار نيافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت : مرا با اهل دنيا و ظالمان چه کار؟

مادر گفت : به حق شير من که راه دهی .

داود گفت : الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست ، و اگر نه مرا با ايشان چه کار ؟

پس بار داد . درآمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسيار بگريست . چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است .

داود گفت : بردار که مرا بدين حاجت نيست . من خانه ای فروخته ام از ميراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود . اميد دارم که دعا اجابت کرده باشد .

پس هردو بازگشتند . ابويوسف از وکيل خرج او پرسيد : نفقات داود چند مانده است ؟

گفت : دو درم .

و هر روز دانگی سيم خرج کردی . حساب کرد تا روز آخر ابويوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است .

نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستی؟

گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هيچ نمانده است ، دانستم که دعای او مستجاب باشد .

و از مادرش حال وفات او پرسيدند . گفت : همه شب نماز می کرد . آخر شب سر به سجده نهاد و برنداشت ، تا مرا دل مشغول شد . گفتم : ای پسر ! وقت نماز است . چون نگاه کردم وفات کرده بود .

بزرگی گفت : درحالت بيماری در آن دهليز خراب خفته بود و گرمايی عظيم و خشتی زير سر نهاده و در نزع بود و قرآن می خواند . گفتم : خواهی تا بر اين صحرات بيرون برم ؟

گفت : شرم دارم برای نفس درخواستی کنم که هرگز نفس را بر من دست نبود، در اين حال اوليتر که نباشد .

پس همان شب وفات کرد . داود وصيت کرده بود که مرا در پس ديواری دفن کنيد تا کسی پيش روی من نگذرد . چنان کردند و امروز همچنان است . و آن شب که از دنيا برفت ا ز آسمان آواز آمد که : ای اهل زمين ! داود طائی به حق رسيد و حق سبحانه و تعالی از وی راضی است .

بعد از آن به خوابش ديدند که داود در هوا می پريد و می گفت : اين ساعت از زندان خلاص يافتم .

آن شخص بيامد تا خواب او بگويد ، وفات کرده بود و از پس مرگ او از آسمان آوازی آمد که : داود به مقصود رسيد ، رحمةالله عليه .

 

                             22

                   ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه

آن سيد اوليا ، آن عمده اتقيا ، آن محتشم معتبر ، آن محترم مفتخر ، آن ختم کرده ذوالمناقبی ، شيخ عالم ، حارث محاسبی رحمةالله عليه ، از علمای مشايخ بود و به علوم ظاهر و باطن ، و در معاملت و اشارات مقبول النفس و رجوع اوليای وقت در همه فن بدو بود ، و او را تصانيف بسياراست در انواع علوم ، و سخت عالی همت بود ، و بزرگوار بود ، و سخاوتی و مروتی عجب داشت و در فراست و حذاقت نظير نداشت ، و در وقت خود شيخ المشايخ بغداد بود ، و به تجريد و توحيد مخصوص بود ، و در مجاهده و مشاهده به اقصی الغايه بودب ، و در طريقت مجتهد . و نزديک او رضا از احوال است ، نه از مقامات . و شرح اين سخن طولی دارد . بصری بود و وفات او در بغداد بود ، و عبدالله خفيف گفت برپنج کسی از پيران ما اقتدا کنيد و به حال ايشان متابعت نماييدو ديگران را تسليم بايد شد ، اول حارث محاسبی ، دوم جنيد بغدادی ، سوم رويم ، چهارم ابن عطا ، پنجم عمرو بن عثمان مکی رحمهم الله . زيرا که ايشان جمع کردند ميان علم و حقيقت و ميان طريقت و شريعت ، وهر که جز اين پنج اند اعتقاد را شايند اما

اين پنج را هم اعتقاد شايد و هم اقتدا شايد .

و بزرگان طريقت گفته اند : عبدالله خفيف ششم ايشان بود که هم اعتقاد را شايد و هم اقتدا را شايد اما خويشتن ستودن نه کار ايشان است .

نقل است که حارث را سی هزار دينار از پدران ميراث ماند . گفت : به بيت المال بريد تا سلطان را باشد ! گفتند : چرا ؟

گفت : پيغمبر فرموده است ، و صحيح استک ه القدری مجوس هذی الامة.قدری مذهب گير اين امت است و پدر من قدری بود و پيغعمبر عليه السلام فرمود ميراث نبرد مسلمان از مغ ، و پدر من مغ و من مسلمان .

و عنايت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون درست به طعامی بردی که شبهت در او بودی رگی در پشت انگشت او کشيده شدی چنانکه انگشت فرمان او نبردی ، او بدانستی که آن لقمه به وجه نيست . جنيد گفت : روزی حارث پيش من آمد . در وی اثر گرسنگی ديدم . گفتم يا عم ! طعام آرم ؟ گفت : نيک آيد . در خانه شدم . چيزی طلب کردم . شبانه از عروسی چيزی آورده بودند . پيش اوب ردم .انگشت او مطاوعت نکرد . لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرونشد . دردهان نمی گردانيد تا ديگر برخاست ودر پايان سرای افگند و بيرون شد . بعد از آن گفت : از آن حال پرسيدم . حارث گفت :گرسنه بودم ، خواستمکه دل تو نگاه دارم لکن مرا با خدداوند نشانی است که هرطعامی که در وی شبهتی بود به حلق من فرونرود و انگشت من مطاوعت نکند . هرچند کوشيدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم : از خانه ای که خويشاوند من بود . پس گفتم :امروز در خانه من آيی ؟

گفت : آيم . درآمديم و پاره اینان خشک بآرودم . پس بخورديم . گفت : جيزی که پيش درويشان آری ، چنين بايد .

و گفت : سی سال است تا گوش من به چز از سر من هيچ نشنيده است پس سی سال ديپگر حال بر من بگرديد که سر من به جز از خدای هيچ نشنيد .

و گفت : کسی را که در نماز می بينند و او بدان شاد شود ، متوقف بودم بدان تانماز او باطل شود يا نه ؟ اکنون غالب ظن من آن است کمه باطل شود .

و در محاسبه مبالغتی تمام دشات . چنانکه او را محاسبی بدين جهت گفتندی . و گفت :اهل محاسبه را چند خصلت است که بيازموده اند در سخن گفن که چون قيام ننموده اند به توفيق حق تعالی به منازل شريف پيوسته اند و همه چيزها به قوت عزم دست دهد و به قهر کردن هوا و نفس که هرکه را عزم قوی باشد مخالفت هوا بر وی آسان باشد . پس عزم قوی دار و بر اين خصلتها مواظبت نمای که اين مجرب است . اول خصلت ان است که به خدای سوگند ياد نکنی ، نه به راست و نه به دروغ ، ونه به سهو و نه به عمد ، و دوم ا زدروغ پرهيز کنی ، و سوم وعده خلاف نکنی و چون وفا توانی کرد و تا توانی کس را وعده ندهی که اين به صواب نزديک است و چهارم آنکه هيچ کس را لعنت نکنی ، اگرچه ظلم کرده باشد ، و پنجم دعای بد نکنی ، و ششم بر هيچ کس گواهی ندهی نه بکفر و نه به شرک و نه به نفاق که اين به رحمت بر خلق نزديک تر است و از مقت خدای تعالی دورت راست ، و هفتم آنکه قصد معصيت نکین ، نه در ظاهر و نه در باطن و جوارح خود را از همه بازداری . و هشتم آنکه رنج خود برهيچ کس نيفنگنی و بار خود اندک و بسيار از همه کس برداری در آنجه بدان محتاج باشی ، و در آنچه بدان مستغنی باشی ، ونهم آنکه طمع از خلايق بريده گردانی و از همه ناميد شوی از آنچه دانرد ، و دهم آنکه بلندی درجه و استکمال عزت نزديک خدای و نزديک خلق برآنچه خواهد در دنيا و آخرت بدان سبب به دست توان کرد . که هيچ کس را نبينی از فرزندان آدم عليه السلام . مگر که او را از خود بهتر دانی .

 و گفت :مراقبت علم دل است در قرب حق تعالی .

 و گفت :رضا آرام گرفتن است در تحت مجاری احکام .

 و گفت :صبر نشانه تيرهای بلا شدن است .

 و گفت :تفکر اسباب را به حق قايم ديدن است .

 و گفت :تسليم ثابت بودن است در وقت نزول بلا بی تغيری در ظاهر و باطن .

 و گفت :حيا بازبودن است از جمله خوهای بد که خداوند بدان راضی نبود .

 و گفت :محبت ميل بود به همگی به چيزی ، پس آن را ايثار کردن است  ،برخويشتن ، به تن و جان و مال ، و موافقت کردن در نهان و آشکارا . پس بدانستن که از توهمه تقصير است.

 و گفت :خوف آن است که البته يک حرکت نتواند کرد که نه گمان او چنان بود که من بدين حرکت ماخود خواهم بود در آخرت .

 و گفت :علامت انس به حق وحشت است از خلق و گريز است و هرچه خلق در آن است و منفرد دشن به حلاوت ذکر حق تعالی برقدر آنکه انس حق در دل جای می گيرد ، بعد از آن انس به مخلوقات از دل رخت برمی گيرد .

 و گفت :صادق آن باشد که او را پاک نبود اگرش نزدي: خلق هيچ مقدر نماند ، و جهت صلاح دل خويش داند و دوست ندارد که مردمان ذره ای اعمال او ببينند .

 و گفت :در همه کارها از سستی عزم حذر کن که دشمن در اين وقت بر تو ظفر يابد ، و هرگاه که فتور عزم ديدی از خود هيچ آرام مگير به خدای پناه جوی .

و درويشی را گفت : کن لله و الا لاتکن . گفت : خدای را باش و اگر نه خود مباش ، اين نيکو سخن است .

 و گفت :سزاوار است کسی را که نفس خود را به رياضت مهذب گردانيده است که او را راه بنمايد به مقامات و

 و گفت :هرکه خواهدک ه لذت اهل بهشت يابد ، گو در صحبت درويشان صالح قانع باش.

 و گفت :هرکه باطن خود را درست کند به مراقبت و اخلاص خدای تعالی ظاهر او آراسته گرداند به مجاهده و اتباع سنت . http://ahmadyaghma.blogfa.com

 و گفت :آنکه به حرکات دل در محل غيب عالم بود بهتر از آنکه به حرکات جوارح عالم بود .

 و گفت :پيوسته عارفان فرو می برند خندق رضا و غواصی می کنند در بحر صفا و بيرون می آرند جواهر وفا ، تا لاجرم به خدای می رسند در سر و خفا .

گفت : سه چيز است که اگر آن را بيابند از آن بهره دارند و ما نيافتيم : دوستی نيکو با صيانت ، و با وفا ، و باشفقت .

 و نقل است که تصنيفی می کرد : درويشی از وی پرسيد :معرفت ، حق حق است بربرنده يا حق بنده بر حق ؟ او بدين سخن ترک تصنيف کرد  .يعنی اگر گويی معرفت بنده به خود می شناسد و به جهد خود حاصل می کند ، پس بنده را حقی بود بر حق ، و اين روا نبود . و اگر معرفت حق حق بود ، بربنده روا نبود که حق را حقی ببياد گزارد . اينجا متحير شد و ترک تصنيف کرد . ديگر معنی آن است که چون معرفت حق حق است تا از جهت کرم اين حق بگزارم . کتاب کردن در معرفت به چه کار آيد ؟ حق خود آنچه حق بنده بود بدو دهد که اذبنی ربی . اگر کسی بود که حق آن حق خواهد گزارد در معنیانک لاتهدی من اجببت بود . لاحرم ترک تصنيف کرد . ديگر معنی آ« است که معرفت حق حق است بر بنده بدان معنی که چون حق بنده را معرفت داد بنده را واجب است حق آن حق گزاردن . چون هر حق که بنده به عبادت خواهد گزارد هم حق حق خواهد بود و به توفيق او خواهد بود . پس بنده را حقی که بود که با حق حق ، حق گزارد ، پس کتاب تصنيف کرد والله اعلم بالصواب .

ابن مسروق گفت : حارث آن وقت که وفات کرد به درمی محتاج بود ، و از پدرش ضياع بسيار مانده بود ، وهيچ نگرفت و هم در آن ساعت که دست تنگ بود فروشد . رحمةالله عليه رحمةواسعة.

 

                             23     

                   ذکر ابوسليمان دارائی قدس الله روحه

آن مجرد باطن و ظاهر ، آن مسافر غايب و حاضر  ،آن در ورع و معرفت عامل ، آن درصد گونه صفت کامل ، آن در دريای دانايی ، ابوسليمان دارائی رحمةالله عليه ، يگانه وقت بود و از غايت لطف او را ريحان القلوب گفته اند . و در رياضت صعب  و جوع مفرط شانی نيکو داشت چنانکه او را بندار الجايعين گفتندی که هيچ کس از اين امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی ، و در کلماتی است عالی واشارتی  لطيف و ديگر دارا ، ديهی است در دمشق ، او از آنجا بود . احمد حواری که مريد او بود گفت :شبی در خلوت نماز می کردم و در آن ميانه راحتی عظيم يافتم . ديگر روز با سليمان گفتم . گفت : ضعيف مردی ای که تو را هنو زخلق در پيش است تا در خلا ديگرگونه ای و در ملا ديگرگونه ، و در دو جهان هيچ چيز را آن خطر نيست که بنده را از حق تواند باز داشت .

و ابوسليمان گفت : شبی در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود . در وقت دعا دعا ي: دست پنهان کردم . راحتی عظيم از راه اين دست به من رسيد . هاتفی آواز داد : يا باسليمان آنچه روزی آن دست بود ، که بيرون کرده بودی ، داديم .

اگر دست ديگر بيرون بودی ، نصيب وی بدادمانی . سوگند خوردم که هرگز دعا نکنيم به سرما و گرما مگر هردو دست بيرون کرده باشم .

پس گفت : سبحان آن خدايی که لطف خود در بی کامی و بی مرادی تعبيه کرده است .

و گفت : وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد . حوری ديدم که مرا گفت خوش می خسبی . پانصد سال است که مرا می آرايند در پرده از برای تو .

و گفت : شبی حوری ديدم که از گوشه ای در من خنديد ، و روشنی او به حدی بود که وصف نتوان کرد . وصف زيبايی او به جايی که در عبارت نمی گنجد . گفتم : اين روشنی و جمال از کجا آوردی ؟

گفت : شبی قطره ای چند از ديده باريدی. از آن ، روی من شستند . اين همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رويهای حوران است ، هرچند بيشتر از خوبتر .

و گفت : مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی . شبی درر آن نمک يک کنجد بود که خورده آمد . يکسال وقت خود گم کردم . جايی که کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد .

و گفت : دوستی داشتم که هرچه خواستمی . بدادی . يکبار چيزی خواستم ، گفت : چند خواهی ؟ حلاوت دوستی از دلم برفت .

و گفت : برخليفه انکار کردم . دانستم که سخن من شنود و از آن نه انديشيدم ، لکن مردمان بسيار بودند . ترسيدم که مرا بينند و صلابت به نظر خلق در دل من شيرين شود . آنگاه بی اخلاص گشته شوم .

و گفت : مريدی ديدم به مکه ، هيچ نخوردی الا آب زمزم . گفتم : اگر اين آب خشک شود چه خوری؟ پس برخاست و گفت : جزاءک الله خيرا . مرا راه نمودی که چندين سال زمزم پست بودم . اين بگفت و برفت .

احمد حواری گفت : ابوسليمان در وقت احرام لبيک نگفتی . گفت : حق تعالی به موسی عليه السلام وحی کرد که ظالمان امت خود را بگوی تا مرا ياد نکنند کههرکه ظالم بود و مرا ياد کند من او را به لعنت ياد کنم .

پس گفت : شنيده ام که هرکه نفقه حج از مال شبهت کند آنگاه گويد لبيک ! او را گويند : لالبيک و لاسعيدک حتی ترد ما فی يديک .

نقل است که پسر فضيل طاقت شنيدن آيت عذاب نداشتی . از فضيل پرسيدند : پسر تو به درجه خوف به چه رسيد ؟ گفت : به اندک گناه .

اين با سليمان گفتند : گفت :کسی را خوف بيش بود از بسياری گناه بود ، نه از اندکی گناه .

نقل است که صالح عبدالکريم گفت : رجا و خوف در دل دو نور است.

با او گفتند : از اين هر دو کدام روشنتر ؟ گفت : رجا.

اين سخن را به بوسليمان رسانيدند . گفت : سبحان الله ! اي« چگونه سخنی است که ما ديده ايم ، که از خوف تقوی و صوم و صلوة و اعمال ديگر می خيزد و از رجا نخيزد . پس چگونه روشنتر بود ؟

و گفت : من می ترسم از آتشی که آن عقوبت خدا است ، يآ می ترسم از خدايی که عقوبت او آتش است .

و گفت : اصل همه چيزها در دنیا واخرت خوف است .از حق تعالی بود هر گاه که رجا بر خوف غالب آید دل فساد یابد ، وهر گاه که خوف در دل دایم بود خشوع بر دل ظاهر گردد،وهر دایم نگرددوگاه گاه بر دل خوفی می گذرد ،هرگز دل راخشوع حاصل نیاید.

وگفت:هرگزاز دلی خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد.

ویک روز احمد حواری را گفت :چون مردمان را بینی که بر جا عمل می کنند ،اگر توانی که تو بر خوف عمل کنی بکن .لقمان پسر خود را گفت بترس ازخدای ترسیدنی که در او ناامید نشوی از رحمت او ، و اميد دار به خدای اميد داشتی که در او ايمن نباشی از مکر او .

و گفت : چون دل خود را در شوق اندازی بعد ز آن در خوف انداز ، تا آن شوق را خوف از راه برگير . يعنی تو اين تو اين ساعت به خوف محتاجتری از آنکه به شوق .

و گفت : فاضلترين کارها خلاف رضای نفس است و هرچيزی را علامتی است . علامت خذلان دست داشتن از گريه است و هرچيزی را زنگاری است و زنگار نور دل سير خوردن است .

و گفت : احتلام عقوبت است. از آن جهت می گويد علامت سيری است .

و گفت : هرکه سير خورد شش چيز به وی درآيد . عبادت را حلاوت نيابد ، و حفظ وی در يادداشت حکمت کم شود ، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانيان سيراند ، و عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زيادت گردند ، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد.

و گفت : جوع نزديک خدای از خزانه ی است مدخر که ندهد به کسی الا بدان که او را دوست دارد .

و گفت : چون آدمی سير خورد جمله اعضای او به شهوات گرسنه شد ، و چون گرسنه باشد جمله اعضای او از شهوات سير گردد. يعنی تا شکم سير نبود هيچ شهوت ديگر آرزو نکند .

و گفت : گرسنه کليد آخرت است ، و سيری کليد دنيا .

و گفت : گرسنگی کليأ آخرت است  ،و سيری کليد دنيا.

و گفت : هرگاه که تو را حاجتی بود از حوايج دنيآ و آخرت ، هيچ مخور تا آن وقت که آن حاجت روا بود از بهر آنکه خوردن عقل را متغعير گرداند ، و حاجت خواستن زا متغير ، متغير بود . پس بر تو باد که بر جوع حرص کنی که جوع نفس را ذليل کند و دل را رقيق کند و علم سماوی بر تو ريزد .

و گفت : اگر يک لقمه از حلال شبی کمتر خوردم دوست تر دارم از آنکه تا روز نماز کنم . زيرا که شب آن وقت درآيد که آفتاب فرو شود . و شب دل مومنان آن وقت آيد که معده از طعام پر شود .

و گفت : صبر نکند از شهوات دنيا ، مگر نفسی که در دل او نوری بود که به آخرتش مشغول می دارد .

و گفت : چون بنده صبر نکند بر آنکه دوست تر دارد چگونه صبر کند بر آنکه دوست ندارد .

و گفت : بازنگشت آنکه بازگشت الا از راه ، که اگر برسيدی بازنگشتی ابدا.

و گفت : خنک آنکه در همه عمر خويش يک خطوه ای به اخلاص دست دادش.

و گفت : هرگاه که بنده خالص شود از بسياری وسواس و ريا نجات يابد .

و گفت : اعمال خالص اندکی است .

و گفت : اگر صادقی خواهد که صفت کند آنچه در او بود زبانش کار نکند .

و گفت : صدق با زبان صادقان به هم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان .

و گفت : هرچيزی را که بينی زيوری است ، و زيور صدق خشوع است .

و گفت : صدق را مظنه خويش ساز و حق را هميشه شمشير خويش ساز ،  خدای را غايت طلب خويش دان .

و گفت : قناعت از رضا به جای ورع است از زهد . اين اول رضا است و آن اول زهد .

و گفت : خدای را بندگان اند که شرم می دارند که با او معاملت کنند به صبر پس معاملت می کنند به رضا . يعنی در صبر کردن معنی آن بود که من خود صبورم ، اما در رضا هيچ نبود و چنانکه دارد چنان باشد . صبر به تو تعلق دارد و رضا بدو .

و گفت : راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ پناه نطلبی .

و گفت : من نمی شناسم زهد را حدی ، و ورع را حدی ، و رضا را حدی و غايتی ، ولکن راهی از او می دانم.

و گفت : از هر مقامی حالی به من رسيد ، مگر از رضا که به جز بويی از او به من نرسيد با اين همه اگر خلق همه عالم را به دوزخ برند و همه به کره روند من به رضا روم زيرا که اگر رضای من نيست درآمدن به دوزخ رضای او هست .

و گفت : ما در رضا به جايی رسيديم که اگر هفت طبقه دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر مانگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند .

و گفت : تواضع آن است که در عمل خويشت هيچ عجب پديد نيايد .

و گفت : هرگز بنده تواضع نکند تا وقتی که نفس خويش را نداند ، و هرگز زهد نکند تا نشناسد که دنيا هيچ نيست و زهد آن است که هرچه تو را از حق تعالی باز دارد ترک آن کنی .

و گفت : علامت زهد آن است که اگر کسی صوفی در تو پوشد که قيمت آن سه درم بود ، در دلت رغبت صوفی نبود که قيمتش پنج درم بود .

و گفت : بر هيچ کس به زهد گواهی مده ، به جهت آن که او در دل غايب است از تو و در ورع حاضر است .

و گفت : ورع در زبان سخت تر از آن است که سيم و زر در دل .

و گفت : حصن حصين نگاه داشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی است ، و دوستی دنيا سر همه خطا هاست .

و گفت : تصوف آن است که بر وی افعال می رود که جز خدای نداند و پيوسته با خدای بود چنانکه جز خدای نداند .

و گفت : تفکر در دنيا حجاب آخرت است و تفکر در آختر ثمره حکمت و زندگی دلهاست .

و گفت : از غيرت ، علم زيادت شود و از تفکر خوف .

و در پيش او کسی ذکر معصيتی کرد . او زار بگريست ، وگفت : به خدای که در طاعت چندان آفت می بينم که به آن معصيت حاجت نيست .

و گفت : عادت کنيد چشم را به گريه و دل را به فکرت .

و گفت : اگر بنده به هيچ نکريد مگر برآنکه ضايع کرده است از روزگار خويش تا اين غايت ، او را اين اندوه تمام است تا به وقت مرگ .

و گفت : هرکه خدای را شناخت دل را فارغ دارد و به ذکر او مشغول شود و به خدمت او ، و می گريد بر خطاهای خويش .

و گفت : در بهشت صحراهاست . چون بنده به ذکر مشغول شود ، درختان می کارند به نام او تا آنگاه که بس کند . آن فريشته را گويند چرا بس کرديد ؟ گويند وی بس کرد .

و گفت : هرکه پند دهنده ای می خواهد گو در اختلاف روز و شب نگر.

و گفت : هرکه در روز نيکی کند در شب مکافات يابد و هرکه در شب نيکی کند در روز مکافات يابد .

و گفت : هرکه به صدق از شهوت بازايستد حق تعالی از آن کمتر است که او را عذاب کند و آن شهوات را از دل او ببرد .

و گفت : هرکه به نکاح و سفر و حديث نوشتن مشغول شود روی به دنيا آورد ، مگر زنی نيک که او از دنيا نيست بلکه از آخرت است . يعنی تو را فارغ دارد تا به کار آخرت پردازی اما هرکه تو را از حق بازدارد از مال و اهل و فرزند شوم بود .

و گفت : هر عمل که آن را در دنيا به نقد ثواب نيابی بدانکه آن را در آخرت نخواهی يافت . يعنی راحت قبول آن طاعت بايد که اينجا به تو رسد .

و گفت : آن يک نفس سرد که از دل درويشی برآيد به وقت آروزويی که از يافت آن عاجز بود فاضلتر از هزار ساله طاعت و عبادت توانگر.

و گفت : بهترين سخاوت آن است که موافق حاجت بود .

و گفت : آخر اقدام زاهدان اول اقدام متوکلان است .

و گفت : اگر غافلان بدانند که از ايشان چه فوت می شود از آنچه ايشان در آن اند جمله به مفاجات سختی بميرند .

و گفت : حق تعالی عارف را بر بستر خفته باشد که بر وی سر بگشايد و روشن کند آنچه هرگز نگشايد ايستاده را در نماز.

و گفت : عارف را چون چشم دل گشاده شد چشم سرشان بسته شود ، جز ا و هيچ نبينند چنانکه هم او گفت نزديک ترين چيزی که بدان قربت جويند به خدای تعالی آن است که بدانی که خدای تعالی بر دل تو مطلع است . ا ز دل تو داند که از دنيا و آخرت نمی خواهی الا او را .

و گفت : اگر معرفت را صورت کنند برجايی هيچ کس ننگرد در وی الا کی بميرد از زيبايی و جمال او و از نيکويی و از لطف او و تيره گردد همه روشنيها در جنب نور او .

و گفت : معرفت به خاموشی نزديک تر است که به سخن گفتن و دل مومن روشن است به ذکر او وذکر او غذای او است . و انس راحت او ، و حسن معاملت او تجارت او ، و شب بازار او ، و مسجد دکان او و عبادت کسب او ، و قرآن بضاعت او ، و دنيا کشتزار او و قيامت خرمنگاه او ، و ثواب حق تعالی ثمره رنج او .

و گفت : بهترين روزگار ما صبر است و صبر بر دو قسم است . صبری است بر آنچه کاره آنی در هرچه اوامر حق است ولازم است گزاردن و صبری است از آنچه طالب آنی در هرچه تو را هوا بر آن دعوت کند و حق تو را از آن نهی کرده است .

و گفت : خيری که در او شر نبود شکر است در نعمت و صبر است در بلا .

و گفت : هرکه نفس خود را قيمتی داند هرگز حلاوت خدمت نيابد .

و گفت : اگر مردم گرد آيند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار گردانيدم نتوانند ، و اگر خواهند که مرا عزيز گردانند چنانکه من خود را نتوانند . يعنی خواری من در معصيت است و عز من در طاعت است .

و گفت : هرچيزی را کاوينی است و کاوطن بهشت ترک دنيا کردن است و هرچه در دنيا است .

و گفت : در هر دلی که دوستی دنيا قرار گرفت دوستی آخرت از آن دل رخت برداشت .

و گفت : چون حکيم ترک دنيا کرد دنيا را به نور حکمت منورکرد .

و گفت : دنيا نزديک خدای کمتر است از پر پشه ای . قيمت آن چه بود تا کسی در وی زاهد شود .

و گفت : هرکه وسيلت جويد به خدای به تلف کردن نفس خويش خدای نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنت گرداند .

و گفت : خدای تعالی می فرمايد که بنده من اگر از من شرم داری عيبهای تو را برمردم پوشيده گردانم و زلتهای تو را از لوح محفوظ محو گردانم و روز قيامت در شمار با تو استقصا نکنم .

و مريدی را گفت : چون از دوستی خيانتی بينی عتاب مکن ، که باشد در عتاب سخنی شنوی ، که از آن سخت تر . مرطد گفت : چون بيازمودم چنان بود .

احمد حواری گفت : يک روز شيخ جامه سفيد پوشيده بود ، گفت : کاشکی دل من در ميان دلها ، چون پيراهن من بودی در ميان جامها.

و شيخ جنيد گويد(رحمةالله عليه ) : احتياط وی چنان بود که گفت .

بسيار بود که چيزی بر دلم آيد از نکته اين قوم به چند روز آن را نپذيرم الا به دو گواه عدل از کتاب وسنت .

و در مناجات گفتی :الهی چگونه شايسته خدمت تو بود آنکه شايسته خدمتگار تو نتواند بود ، يا چگونه اميد دارد به رحمت تو آنکه شرم نمی دارد که نجات يابد از عذاب تو .

نقل است که وی صاحب معاذ جيل بود و علم از وی گرفته بود . چون وفاتش نزديک آمد اصحاب گفتند : ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است .

گفت : چرا نمی گوييد که به حضرت خداوند ی می روی که او به صغيره ای حساب کند و به کبيره ای عذاب سخت .

پس جان بداد . ديگری بعد از وفات او به خوابش ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : رحمت کرده ، و عنايت نمود در حق من ولکن اشارت اين قوم مرا عظيم زيانمند بو د. يعنی انگشت نمای بودم ميان اهل دين . رحمةالله عليه .

 

                             24

                   ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه

آن واعظ اقران ، آن حافظ اخوان ، آن زاهد متمکن ، آن عابد متدين ، آن قطب افلاک ، محمدبن سماک رحمةالله عليه ، درهمه وقت امام بود و مقبول انام بود . کلامی عالی و بيانی شافی داشت ، و در موعظت آيتی بود و معروف کرخی را گشايش از سخن او بود . و هارون الرشيد او را چنان محترم داشت و تواضع کرد که گفت : ای اميرالمومنين ! تواضع تو در شرف شريفتر است . بسياری از شرف تو .

و گفت : شريفترين تواضع آن است که خويشتن رابرهيچ کس فضل نبينی .

و گفت : پيش از اين مردمان دوايی بودند که از ايشان شفا می يافتند ، اکنون همه دردی شده اند که آن را دوا نيست . پس طريق آن است که خدای را مونس خود سازی و کتاب او را همراز خود گردانی .

و گفت : طمع رسنی است در گردن و بندی برپای . رسن و بند را بينداز تا برهی .

و گفت : تا اکنون موعظت بر واعظان گران آمدی چنان عمل برعاملان واعظان اندک بودندی چنانکه امروز عاملان اندک اند .

احمد حواری گفت : اين سماک بيمار شد ، تا آب او حاصل کرديم تا زند طبيب بريم ، نصرانی که دروقت او بود . در راه که می رفتيم مردی را ديديم نيکوروی و خوش بوی و پاکيزه و جامه پاک پوشيده . پيش ما بازآمد و گفت : کجا می رويد ؟

گفتم : به فلان طبيب ترسا خواهيم که سماک را تجربت کند و آب می بريم تا بر وی عرضه کنيم .

گفت : سبحان الله ! دوست خدای از دشمن خدای استعانت می جويد ؟ و به نزديک وی می رود ؟ بازگرديد و به نزديک ابن سماک رويد و بگوييد تا دست بر آنعلت نهد و برخواند اعوذبالله من الشيطان الرجيم و بالحق انزلناه نزل الآية.

مابازگشتيم و حال بدو نموديم . او چنان کرد که فرموده بود در حال شفا يافت ، و گفت : بدانيد که او خضر بود ، عليه السلام .

نقل است که چون وقت وفاتش آمد می گفت : بارخدايا ! دانی که درآن وقت که معصيت می کردم اهل طاعت ، تور ا دوست می داشتم . اين کفارت آن گردان .

نقل است که او عزب بود . او را گفتند : کدخدايی خواهی ؟ گفت : نی . گفتند : چرا ؟

گفت : از بهر آنکه با من شيطانی است . يکی ديگر درآيد و مرا طاقت آن نباشد که دو شيطان در يکی خانه چگونه بود .

بعد از آن وفات کرد . او را به خواب ديدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : همه نواخت و خلعت و کرامت و اکرام بود ، ولکن آنجا هيچ کس را آبروی نيست الا کسانی را که ايشان بار عيال کشيده اند و تن در رنج دبه و زنبيل داده اند رحمةالله عليه .

 

                             25

                   ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه

آن قطب دين و دولت ، آن شمع جمع سنت ، آن زمين کرده به تن مطهر ، آن فلک کرده به جان منور ، آن متمکن بساط قدسی محمد بن اسلم الطوسی رحمةالله عليه ، يگانه جهان بود و مقتدای مطلق بود ،و او  را لسان رسول گفته اند ، و شحنه خراسان نوشته اند ، و کس را در متابعت سنت آن قدم نبوده است ، که او را جمله عمر سکنات و حرکات او برجاده سنت يافته اند . با علی بن موسی الرضی رضی الله عنه به نشابور آمد . هردو به هم در کجابه ای بودند بر يک اشتر ، اسحاق بن راهويه الحنظلی مهار شتر می کشيأ . به نشابور رسيدند . به ميان شهر برآمد . کلاهی نمدين بر سر و پيراهنی از پشم در بر و خريطه ای پر کتاب برکتف نهاده . مردمان چون اورا بديدند بدان سيرت بگريستند . او نيز بگريست . گفتند :ما تو را با اين پيةراهن و با اين کلاه نمی توانيم ديد .

نقل است که او مجلس داشتی و به مجلس اوتنی چند معدود بيش نيامدندی ، و با اين همه از برکات نفس او قرب پنجاه هزار آمدی به راه راست بازآمدند و توبه کردند و دست از فساد بداشتند . پس مدت دو سال محبوس بود .

از جهت ظالمی که او را می گفت . بگوی که قرآن مخلوق است . گفت :نگويم .

در زندان کردند . هر آدينه غسل کردی و سنتها به جای آوردی ، و سجاده برگرفتی و می آمدی تا به در زندان . چون منعش کردندی بازگشتی و روی بر خاک نهادی و گفتی : بار خدايا ، آنچه بر من بود کردم . اکنون تو دانی .

چون اطلاقش کردند عبدالله طاهر امير خراسان بود . مردی صاحب جمال بود به غايت و نيکو سيرت و با علما نيکو بود . به نشابور . اعيان شهر همه به استقبال و سلام او آمدند . روز دوم همچنان به سلام شدند و روزهای سيم و چهارم پنجم وششم . عبدالله گفت : هيچ کس مانده است در اين شهر که به سلام مانيامده است ؟

گفتند : همه آمده اند مگر دو تن . گفت : ايشان کيانند؟

گفتند : احمد حزب و محمد اسلم الطوسی رحمهما الله .

گفت : چرا به نزد ما نيامدند ؟

گفتند : ايشان علمای ربانی اند . به سلام سلطانان نروند .

گفت : اگر ايشان به سلام ما نيايند , ما به سلام ايشان رويم .

به نزدیک احمد حرب رفت .یکی گفت :عبد الله طاهر می آید .گفت : چاره ای نيست .

درآمد . احمد برپای خاست و سر در پيش افگنده می بود . ساعتی تمام پس سربرآورد و در وی می نگريست . گفت : شنوده بودم که مردی نيکو روی ، ولکين منظر بيش از آن است . نيکورويتر از آنی که خبر دادند . اکنون اين روی نيکو را به معصيت و مخالفت امر خدای زشت مگردان .

از آنجا بيرون آمد . به نزد محمد اسلم شد . او را بار نداد . هرچند جهد کرد سود نداشت . و روز آدينه بود . صبر کرد تا به نماز آدينه بيرون آمد ، و در او نگريست . عاقبت طاقتش برسيد . از ستور فرود آمد و روی بر خاک قده محمد اسلم نهاد و گفت : ای خداوند عزيز ! او برای تو را که بنده بدم مرا دشمن می دارد ، و من برای تو که بنده نيک است او را دوست می دارم ، و غلام اويم چون هر دو برای توست اي« بد را در کار اين نيک کن .

اين بگفت و بازگشت . پس محمد اسلم بعد از آن به طوس رفت و آنجا ساکن شد . و او را آنجا مسجدی است هک هرکه نابينا نبود چون آنجا رسد بيند که آن چه جايگاه است و او عربی بود . چون آنجا نشست کرد به محمد اسلم الطوسی مشهور شد. و مدتی مديد در طوس بود و بر در خانه او آب روان بود . هرگز کوزه از آنجا برنگرفت . گفت : اين آب از آن مردمان است.روا نبود که برگيرند .

و مدتی بر آب روانش ميل بود. سود نداشت . چون عاقبت ميل او از حد بگذشت يک روز کوزه ای آب از چاه برکشيد . در آن جوی ريخت و از آن جوی آب روان برداشت . پس به نشابور بازآمد .

نقل است که از اکابر طريقت يکی گفت :در روم بودم ، در جمعيتی . ناگاه ابليس را ديدم که از هوا درافتاد .

گفتم : ای لعين ! اين چه حالت است و تو را چه رسيد ه است ؟

گفت : اين چه حالت است و تو را چه رسيده است ؟

گفت : اين ساعت محمد اسلم در متوضا تنحنحنی کرد . من از بيم بانگ او اي«جا افتادم و نزديک بود که از پای درآيم .

نقل است که او پيوسته وام کردی و به درويشان داد ی، تا وقتی جهودی بيامد و گفت : زری چند به تو داده ام ، باز ده .

محمد اسلم هيچ نداشت . آن ساعت قلم تراشيده بود و تراشه قلم پيش نهاده ، جهود را گفت : برخيز و آن تراشه قلم را برگير !

جهود برخاست . می بينيد که تراشه قلم زر شده بود . به تعجب بماند .

ايمان آورد و دو قبيله ايمان آوردند .

نقل است که يک روز شيخ علی فارمذی در نشابور مجلس می گفت و امام الحرمين حاضر بود يکی پرسيد : العلما ورثه الانبيا کدام اند .

گفت : نه همانا که اين گويند بود و نه همانا که اين شنونده بود . يعنی امام الحرمين . اما اين مرد بود که بر دروازه خفته است و اشارت کرد به خاک محمد اسلم .

نقل است که در نشابور بيمار شد . يکی از همسايگان او را به خواب ديد که می گويد : الحمدالله که خلاص يافتم و از بيماری بجستم .

آن مرد برخاست تا او را خبر دهد . چون به در خانه وی رسيد پرسيد که حال خواجه چيست ؟

گفتند : خدايت مزد دهاد که او دوش درگذشت .

چون جنازه او برداشتند خرقه ای که او را بودی براو افگندند . پاره ای نمد کهنه داشت که برآنجا نشستی . در زير جنازه افگندند . دو پيرزن بر بام بودند . با يکديگر می گفتند : محمد اسلم بمرد و آنچه داشت با خود برد و هرگز دنيا او را نتوانست فريفت ، رحمةالله عليه .

                             26

                   ذکر احمد حرب قدس الله روحه

آن متين مقام مکنت ، آن امين و امام سنت ، آن زاهد زهاد ، ان قبله عباد ، آن قدوه شرق و غرب ، پير خراسان ، احمد حرب رحمةالله عليه ، فضيلت او بسيار است و در ورع همتا نداشت ، و در عبادت بی مثل بود بود و معتقد فيه بود تا به حدی که يحيی معاذ رازی رحمةالله عليه وصيت کرده بود که سر من برپای او نهيد . و در تقوی تا به حدی بود که در ابتدا مادرش مرغی بريان کرده بود . گفت : بخور که در خانه خود پرورده ام ، و در او هيچ شبهت نيست .

احمد گفت :روزی به بام همسايه برشد و از آن بام دانه ای چند بخورد و آن همسايه لشکری بود ، حلق مرا نشايد .

و گفته اند که دو احمد بوده اند در نشابور . يکی همه در دين و يکی همه در دنيا . يکی را احمد حرب گفته اند ، و يکی را احمد بازرگان . اين احمد به صفتی بوده است که چندان ذکر بر وی غالب بود که مزين می خواست که موی لب او را ست کند ، او لب می جنبانيد . گفتش : چندان توقف کن که اين مويت راست کنم .

گفتی : تو به شغل خويش مشغول باش. تا هر باری چند جای از لب او بريده شدی .

وقتی کی نامه ای نوشت به او . مدتی دراز می خواست که جواب نامه باز نويسد ، وقت نمی يافت تا يک روز موذن بانگ نماز می گفت . در ميان قامت يکی را گفت : جواب نامه دوست بازنويس و بگوی تا پيش نامه ننويسد که ما را فراغت جواب نيست . بنويس که به خدای مشغول باش والسلام .

و احمد بازرگان چندان حب دنيا بر وی غالب بود که از کنيزک خود طعامی خواست . کنيزک طعامی ساخت و به نزديک وی آورد و بنهاد واو حسابی می کرد . تا به حدی رسيد که شبانگاه شد و خوابش ببرد ، تا بامداد بيدار شد . پرسيد :ای کنيزک ! آن طعام نساختی؟

گفت :ساختم . توبه حساب مشغول بودی .

بار ديگر بساخت و به نزديک او آورد . باز هم فراغت نيافت که بخوردی .

بار سوم بساخت و باز هم اتفاق نيافت . کنيزک برفت وی را خفته يافت . پاره ای طعام بر لب وی ماليد . بيدار شد . گفت : طشت بيار . پنداشت که طعام خورده است .

نقل است که احمد حرب فرزندی را برتوکل راست می کرد . گفت : هرگاه که طعامت بايد يا چيزی ديگر بدين روزن رو و بگوی بار خدايا ! مرا نان می بايد .

پس هرگاه که کودک بدان موضع يافتی چنان ساخته بودند که آنچه او خواستی در آن روزن افگندی . ي: روز همه از خانه غايب بودند . کودک را گرسنگی غالب شد . بر عادت خود به زير روزن آمد و گفت : ای بار خدای ! نانم می بايد و فلان چيز .

در حال در آن روزن به او رسانيدند . اهل خانه بيامدند ، وی را ديدند نشسته و چيزی می خورد . گفتند : اين از کجا آوردی ؟

گفت : از آنکس که هرروز می داد .

دانستند که اين طريق او را مسلم شد .

نقل است که يکی از بزرگان گفت : به مجلس احمد حرب بگذشتم ، مساله ای برزبان وی رفت و دل من روشن شد ، چون آفتاب ، چهل سال است . تا در آن ذوق مانده ام و از دل من محو نمی شود .

و احمد مريد يحيی بن يحيی بود واو باغی داشت . يک روز اندکی انگور بخورد . احمد گفت : چرا می خوری؟  گفت : اين باغ ملک منست .

گفت : در ين ديه يک شبانه روز آب وقف است و مردمان اين را گوش نمی دارند .

يحيی بن يحيی توبه کرد که بيش از آن از باغ انگور نخورم .

نقل است که صومعه ای داشت که هروقت در آنجا رفتی به عبادت ، تا خاليتر بودی ، شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظيم آمد . مگر اندکی دلش بخانه رفت که نبايد که آب در خانه راه برد و کتب تر شود . آوازی شنود که : ای احمد ! خيز به خانه رو که آنچه از توبه کار می آيد به خانه فرستادی . تو اينجا چه می کنی ؟ http://ahmadyaghma.blogfa.com

و همان دم به دل توبه کرد .

نقل است که روزی سادات نيشابور به سلام آمده بودند . پسری داشت ميخواره ، ورباب می زد . از در درآمد و بر ايشان بگذشت و...به اين جماعت بينديشد ، جمله متغير شدند . احمد آن حال بديد .ايشان را گفت : معذور داريد که ما را شبی از خانه همسايه چيزی آوردند . بخورديم ، شب ما را صحبت ، وی در وجود آمد . تفحص کردم ، و مادرش به عروسی رفته بود ، به خانه سلطان ، و از آنجا چيزی آورد .

نقل است که احمد همسايه ای گبر داشت ، بهرام نام . مگر شريکی به تجارت فرستاده بود . در راه آن مال را دزدان ببردند . خبر چون به شيخ رسيد مريدان را گفت : برخيزيد که همسايه ما را چنين چيزی افتاده است ، تا غمخوارگی کنيم ، اگر چه گبر است ، همسايه است .

چون به در سرای او رسيدند بهرام آتش گبری می سوخت . پيشباز ، دويد ، آستين او را بوسه داد . بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است ، تا سفره بنهيم . شيخ گفت : خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ايم تا غمخوارگی کنيم که شنيده ام مال شما دزد برده است .

گبر گفت : آری ! چنان است . اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم . يکی آنکه از من بردند ، نه من از ديگری ، دوم آنکه نيمه ای بردند و نيمه ای نه ، سوم آنکه دين با من است ، دنيا خود آيد و رود .

احمد را اين سخن خوش آمد. گفت : اين را بنويسيد که از اين سه سخن بوی مسلمانی می آيد .

پس شيخ روی به بهرام کرد . گفت : اين آتش را چرا می پرستی ؟

گفت : تا مرا نسوزد ، ديگر آنکه امروز چندين هيزم بدو دادم ، فردا بی وفايی نکند تا مرا به خدای رساند .

شيخ گفت : عظيم غلطی کرده ای آتش ضعيف است و جاهل و بی وفا. هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ريزد بميرد . کسی که چنين ضعيف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانيد ؟ کسی که قوت آن ندارد که پاره ای خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانيد . ديگر آنکه جاهل است . اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که يکی بهتر است ، و از اي«جاست که از نجاست و عود فرق نکند . ديگر تو هفتاد سال است تا او را می پرستی و هرگز من نپرستيده ام . بيا تا هر دو دست در آتش کنيم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد .

گبر را اين سخن در دل افتاد . چهار مسئله بپرسم . اگر جواب دهی ايمان آورم . بگوی که حق تعالی چرا خلق آفريد ؟ و چون آفريد چرا رزق داد و چرا ميرانيد ؟ و چون ميرانيد چرا برانگيزد ؟

گفت : بيافريد تا او را بنده باشد ، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند ، و بميرانيد تا او را به قهاری بشناسند ، و زنده گردانيد تا او را به قادری و عالمی بشناسند .

بهرام چون اين بشنيد گفت : اشهد ان لا اله الا الله و الشهد ان محمد ا رسول الله .

 

چون وی مسلمان گشت شيخ نعره بزد و بيهوش شود . ساعتی بود بهوش بازآمد . گفتند : يا شيخ ! سبب اين چه بود ؟

گفت : در اين ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود . ايمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد ؟

نقل است که احمد در عمر خود شبی نخفته بود . گفتند : آخر لحظه ای بياسای .

گفت : کسی را که بهشت از بالا می آرايند و دوزخ در نشيب او می تابد و او نداند که از اهل کدام است ، اين جايگاه ، چگونه خواب آيدش .

و سخن اوست که : کاشکی بدانمی ،  که مرا دشمن می دارد ، و که غيبت می کند ، و که بد می گويد تا من اورا سيم و زر فرستادمی . به آخر کار که چون کار من می کند از مال من خرج کند .

و گفت : از خدای بترسيد . چندانکه بتوانيد و طاعتش بداريد . چندانکه بتوانيد و گوش داريد تا دنيآ شما را فريفته نکند ، تا چنانکه گذشتگان به بلا مبتلا شدند ، شما نشويد .

 

 

 

 

 

                             27

                   ذکر حاتم اصم قدس الله روحه

آن زاهد زمانه ، آن عابد يگانه , آن معرض دنيا ، آن مقبل عقبی ، آن حاکم کرم ، شيخ حاتم اصم رحمه الله عليه ؛ از بزرگان مشايخ بلخ بود و در خراسان بر سر آمده بود.مريد شقيق بلخی بود و نيز خضرويه را ديده بود و در زهد و رياضت و ورع و ادب و صدق و احتياط بی بدل بود .توان گفت که بعد از بلوغ يک نفس بی مراقبت و بی محاسبت از وی بر نيامده بود و يک قدم بی صدق و اخلاص برنگرفته بود تابه حدی که جنيد گفت :صديق زماننا حاتم الاصم .

و او را در سخت گرفتن نفس و دقايق مکر نفس و معرفت رعونات نفس کلماتی عجيب است و تصانيفی معتبر و نکت و حکومت او نظير ندارد .

چنانکه يکی روز را گفت :اگر مردمان شما را پرسند که از حاتم چه آموزيد چه می گوييد ؟ گفتند : گوييم علم .

گفت :اگر گويند حاتم را علم نيست ؟ گفتند : بگوييم حکمت.

گفت : اگر گويند حکمت نيست چه گوييد ؟

گفتند :بگوييم دو چيز .يکی خرسندی بدانچه در دست است ؛ دوم نوميدی از آنچه در دست مردمان است .

يکی روز اصحاب را پرسيد : عمری است تامن رنج شما می کشم .باری ،هيچ کس چنانکه می بايد نشده ايد ؟

يکی گفت :فلان کس چندين غزا کرده است .

گفت :مردی غازی بود ، مرا شايسته ای می بايد .

گفتند :فلان کسی بسی مال بذ ل کرده است .

گفت:مردی سخی بود ،مرا شايسته ای می بايد .

گفتند :فلان کس بسی حج کرده است .

گفت:مردی حاجی بود ، مرا شايسته ای می بايد.

گفتند :ما ندانيم .تو بيان کن که شايسته کيست ؟

گفت:آنکه از خدای نترسد و جز به خدای اميد ندارد .

و کرم او را تا به حدی که روزی  زنی به نزد او آمد و مساله ای پرسيد .مگر بادی از او رها شد .حاتم گفت:آواز بلند تر کن که مرا گوش گران است .

تا پيرزن را خجالت نيايد .پيرزن آواز بلند کرد تا او آن مساله را جواب داد . بعد از آن تا آن پيرزن زنده بود خويشتن کر ساخت تا کسی با آن پيرزن نگويد که او آنچنان است .چون پيرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پيش از آن هر که با او سخن گفتی ، گفتی بلند ترگوی .بدين سبب اصمش نام نهادند.

نقل است روزی در بلخ مجلس می داشت .می گفت :الهی هر که امروز در اين مجلس گناهکار تر است و ديوان سياه تر است و بر گناه دليرتر است تو او را بيامرز .

مردی بود که نباشی کردی ،و بسيار گورها را باز کرده بود ، و کفن برداشته -در آن مجلس حاضر بود -چون شب در آمد به عادت خويش به نباشی رفت .چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازی شنود که شرم نداری که در مجلس اصم دی روز آمرزيده گشتی ، ديگر امشب به کار خود مشغول شوی ؟

نباش از خاک برآمد و برحاتم رفت و قصه باز گفت و توبه کرد .

سعد بن محمد الرازی گويد :چند سال حاتم را شاگردی کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتی به بازار آمده بود ، يکی را ديد را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می کرد که چندين گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی دهد .شيخ گفت :ای جوانمرد !مواساتی بکن .مرد گفت :مواسا ندارم .سيم خواهم .هر چند گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه .

درست گفت :هلا برگير حق خويش را و زيارت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد .

نقل است که حاتم يکی را به دعوت خواند .گفت :مرا عادت نيست به مهمانی رفتن .

مرد الحال کرد .گفت :اگر لابد است اجابت کردم .سه کار تو را بايد کرد .گفت :بکنم .

گفت :آنجا نشينم که من خواهم ،و آن کنی که من خواهم ، و آن خورم که من خواهم .گفت :نيک آيد.

چون سفره بنهادند حاتم قرصی جوين از آستين بيرون کرد و خوردن گرفت .گفت :يا شيخ از طعام ما چيزی بخور .

گفت :شرط کرده ام که آن خورم که من خواهم .

چون فارغ شدند گفت :آن سه پايه را در آتش بنه تا سرخ شود .

مرد چنان کرد .گفت :اکنون بدين راه گذر بنه .

مرد چنان کرد .برخاست و پای بر سه پايه نهاد و گفت :قرصی خوردم .و بگذشت .

و گفت : اگر شما می دانيد صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه  کرده باشيد بر آن صراط پرسند انگاريد که اين سه پايه آن صراط است ، پای بر آنجا نهيد و هر چه امروز در اين دعوت بخورديت حساب به من بدهيد.

گفتند :يا حاتم !ما را طاقت آن نباشد .

حاتم گفت :پس فردا چون طاقت خواهيد داشتن که از هر چه کرده باشيد در دنيا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالی و لتسئلن يومئذ عن النعيم .آن دعوت بر همه ماتم شد .

نقل است که يک روز کسی بر او آمد .گفت :مال بسيار دارم و می خواهم که از اين مال تو را و ياران تو را بدهم .می گيری ؟

گفت :از آن می ترسم که تو ميری .مرا بايد گفت که روزی دهنده آسمان ، روزی دهنده زمين بمرد.

مردی حاتم را گفت :از کجا می خوری؟

گفت :از خرمنگاه خدای که آن نه زيادت و نه نقصان پذيرد .

آن مرد گفت :مال مردمان به فسوس می خوری .حاتم گفت :از مال تو هيچ می خورم ؟گفت :نی .گفت :کاشکی تو از مسلمانان بودتی .گفت :حجت می گويی ؟گفت :خدای تعالی روز قيامت از بنده حجت خواهد .گفت :اين همه سخن است .

گفت : خدای تعالی سخن فرستاده است ومادر بر پدر تو به سخن حلال شده است .گفت :روزی شما از آسمان آيد ؟

گفت :روزی همه از آسمان آيد وفی السماء رزقکم و ما توعدون .گفت :مگر از روزن خانه شما فرو می آيد؟

گفت :در شکم مادر بودم ،آن روز نه روزی می آمد ؟

گفت :بستان بخسب تا روزی به دهان تو آيد .

حاتم گفت:دو سال در گهواره استان خفته بودم و روزی به دهان من در می آمد .

گفت: هيچ کس را ديدی که می درود ناکشته ؟

گفت:موی سرت که می دروی ناکشته است .

گفت:درهوا رو تا به تو روزی رسد .

گفت :چون مرغ شوم تا برسد .

گفت :به زمين فرو رو تا برسد .

گفت :اگر مور شوم برسد .گفت :زيرآب شو و روزی بطلب .

گفت :ماهی را روزی در زير آب می دهد اگر به من نيز رسد ،عجب نبود .

آن مرد خاموش گشت و توبه کرد .گفت :مرا پندی ده .

گفت :طمع از خلق ببر تا ايشان بخيلی از ببرند ،و نهانی ميان خويش با خدای نيکو کن تا خدای آشکارای تو را نيز نيکو گرداند ،و هرکجا باشی خالق را خدمت کن تا خلق تو را خدمت کنند ، و هم او را .

مرد ی گفت :از کجا می خوری ؟گفت :ولله خزائن السموات و الارض .

نقل است که حاتم پرسيد ، مرا احمد حنبل را که :روزی را می جويی؟

گفت :جوييم .

گفت:پيش از وقت می جويی ، يا پس از وقت ، يا در وقت می جويی ؟

احمد انديشيد :اگر گويم پيش از وقت ، گويد چرا روزگار خود ضايع می کنی ؟و اگر گويم پس از وقت ،گويد چرا مشغول شوی به چيزی که حاضر خواهد بود ؟فروماند در اين مساله .

بزرگی گفت:جواب چنين می بايست نبشت که جستن بر ما نه فريضه است و نه واجب و نه سنت .چه جويم چيزی را که از اين هر سه نيست و طلب کردن چيزی که وی خود تو را می جويد .به قول رسول عليه السلام او خود برتو آيد .و جواب حاتم اين است:علينا ان نعبده کما امرنا و عليه ان يرزقنا کما وعدنا .

نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت :هر روزی بامداد ابليس وسوسه کند که امروز چه خوری ؟گويم مرگ .گويد :چه پوشی ؟گويم :کفن .گويد :کجا باشی؟گويم :در گور .گويد :ناخوش مردی .مرا ماند و رفت .

نقل است که زن وی چنان بود که گفت :من به غزو می روم .زن را گفت :تو را چندی نفقه مانم .گفت :چندانکه زندگانی بخواهی ماند .گفت :زندگانی به دست من نيست .گفت :روزی همه به دست تو نيست .

چون حاتم رفت پيرزنی مر زن حاتم را گفت :حاتم روزی تو چه مانده است ؟گفت :حاتم روزی خواره بود ، روزی ده اينجاست نرفته است .

نقل است که حاتم گفت :چون به غزا بودم ترکی مرا بگرفت و بيفگند تا بکشد .دلم هيچ مشغول نشد و نترسيد .منتظر بودم تا چه خواهد کرد .کاردی می جست .ناگاه تيری بر وی آمد و از من بيفتاد .گفتم:تو مرا کشتی يا من تو را .

نقل است که کسی سفری خواست رفت.حاتم را گفت :مرا وصيتی کن .گفت :اگر يارخواهی تو را خدای بس ، و اگر همراه خواهی کرام الکاتبين بس ،  اگر عبرت خواهی تو را دنيا بس ،و اگر مونس خواهی قران بس ،و اگر کار خواهی عبادت خدای تو را بس ،و اگر وعظ خواهی تو را مر گ بس ، و اگر اين که ياد کردم تو را بسنده نيست دوزخ تو را بس .

نقل است که حاتم روزی حامد لفاف را گفت چگونه ای ؟گفت :به سلامت و عافيت .

او گفت :سلامت بعداز گذشتن  صراط است و عافيت آن است که در بهشت باشی.

گفتند :تو را چه آرزو کند ؟

گفت :عافيت.

گفتند :همه روز در عافيت نه يی ؟

گفت :عافيت من آن روز است که آن روز عاصی نباشم .

نقل است که حاتم را گفتند :فلان مال بسيار جمع کرده است .

گفت :زندگانی به آن جمع کرده است ؟گفتند :نه.

گفت :مرده را مال به چه کار آيد ؟

يکی حاتم را گفت :حاجتی هست ؟گفت :هست.گفت :بخواه .

گفت :حاجتم آن است که نه تو مرا بينی و نه من تو را .

و يکی از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کنی ؟

گفت :چون وقت در آيد وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم .گفت :ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه ، و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده کنم ، و مقام ابراهيم را درميان دو ابروی خود بنهم ،و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود ، و صراط زير قدم خود دارم ،و ملک الموت را پس پشت خود انگارم ،و دل را به خدای سپارم .آنگاه تکبير گويم با تعظيم و قيامی به حرمت و قرائتی با هيبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر گويم .نماز من اين چنين بود .

نقل است که يک روز به جمعی از اهل علم بگذشت و گفت :اگر سه چيزدرشماست و اگر نه دوزخ را واجب است .گفتند :آن سه چيز چيست ؟

گفت :حسرت دينه که از شما گذشت نتوانيد در آن طاعت زيادت کردن و نه گناهان را عذرخواستن ، و اگر امروز به عذردينه مشغول شوی حق امروز کی گزاری ؟ديگر امروز را غنيمت شمردن و در صلاح کار خويش کوشيدن به طاعت و خشنود کردن خصمان ؛سوم ترس و بيم آنکه فردا به تو چه خواهد رسيد .نجات بود يا هلاک ؟

و گفت :خدای تعالی سه چيز در سه چيز نهاده است .فراغت عبادت پس از امن مونت نهاده است و اخلاص درکار در نوميدی از خلق نهاده است و نجات از عذاب به آوردن طاعت نهاده است تا مطيع اويی .اميد نجات است .

و گفت :حذر کن از مرگ به سه حال که تو را بگيرد ؛ کبر و حرص و خراميدن .اما متکبر را خدای از اين جهان بيرون نبرد تا نچشاند خواريی از کمترين کس از اهل وی .و اما حريص را بيرون نبرد از اين جهان مگر گرسنه و تشنه ، گلويش را بگيرد و گذر ندهد تا چيزی بخورد .اما خرامنده را بيرون نبرد تا او را نغلتاند در بول و حديث.

و گفت :اگر وزن کنيد کبر زاهدان روزگار ما را وعلما و قراء ايشان را بسی زيادت آيد از کبر امرا و ملوک .

و گفت :به خانه و باغ آراسته غره مشو که هيچ جای بهتر از بهشت نيست .آدم ديد آنچه ديد ديگر به بسياری کرامت و عبادت غره مشو که بلعم با چندان کرامت و با نام بزرگ خدای که او را داده بود .ديد آنچه ديد خدای تعالی گفت :فمثله کمثل الکلب .ديگر به بسياری عمل غره مشو،که ابليس با آن همه طاعت ديد .آنچه ديد ديگر به ديدن پارسايان و عالمان غره مشو که هيچ کس بزرگتر از مصطفی نبود صلی الله و علی آله و سلم ، ثعلبه در خدمت وی بود و خويشانش وی را می ديدند و خدمت می کردند و هيچ سود نداشت .

و گفت :هر که در اين مذهب آيد سه مرگش ببايد چشيد :موت الابيض و آن گرسنگی است ؛و مودت الاسود و آن احتمال است ؛و موت الاحمر ؛و آن مرقع داشت است.

وگفت :هرکه به مقدار يک سبع از قرآن حکايات پارسايان در شبانه روزی برخود غرضه نکند دين خويش به سلامت نتواند نگاه داشت.

و گفت :دل پنج نوع است :دلی است مرده ؛ودلی است بيمار ؛و دلی است غافل؛ودلی است منتبه ،و دلی است صحيح .دل مرده

دل کافران است .دل بيمار ،دل گناهکاران است .دل غافل ،دل برخوردار است.دل منتبه ،دل جهود بدکار است،قالوا قلوبنا علف .ودل صحيح ، دل هوشيار است که در کار است و با طاعت بسيار است وبا خوف از ملک ذوالجلال است .

و گفت :در سه وقت تعهد نفس کن :چون عمل کنی ياد دار که خدای ناظر است به تو ؛ و چون گويی ياد دار که خدای می شنود آنچه می گويی ؛ و چون خاموش باشی ياد دار که خدای می داند که چگونه خاموشی.

و گفت :شهوت سه قسم است :شهوتی در خوردن ؛شهوتی است در گفتن ؛ و شهوتی است در نگريستن .درخوردن اعتماد بر خدای نگاه دار ؛و در گفتن راستی نگاه دار ؛و در نگريستن عبرت نگاه دار .

و گفت :در چهار موضع نفس خود را باز جوی :در عمل صالح بی ريا ؛ و در گرفتن بی طمع ؛ و در دادن بی منت ؛ و درنگاه داشتن بی بخل .

و گفت :منافق آن است که آنچه در دنيا بگيرد به حرص گيرد و اگر منع کند به شک منع کند و اگر نفقه کند در معصيت نفقه کند و مومن آنچه گيرد به کم رغبتی و خوف گيرد و اگر نگاه دارد به سختی نگاه دارد.يعنی سخت بود بر ا و نگاه داشتن و اگر نفقه کند در طاعت بود خالصا لوجه الله تعالی .

و گفت :جهاد سه است ؛ جهادی درسر با شيطان تا وقتی که شکسته شود ؛ و جهادی است در علانيه در ادای فرايض تا وقتی که گزارده شود .چنانکه فرموده اند نماز فرض به جماعت آشکار و زکوه آشکارا و جهادی است با اعداء دين در غزوه اسلام تا کشته شود يا بکشد .

و گفت:مردم را از همه احتمال بايد کرد ،مگر از نفس خويش .

و گفت :اول زهد اعتماد است برخدای ،وميانه آن صبراست ؛ و آخر آن اخلاص است.

و گفت :هر چيزی را زينتی است.زينت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است ؛ و اين آيت خواند الا تخافوا ولا تحزنوا.

و گفت :اگر خواهی که دوست خدا باشی ، راضی باش به هر چه خدای کند ، و اگر خواهی که تو را در آسمانها بشناسند بر توباد به صدق وعده .

و گفت :شتابزدگی از شيطان است ، مگر در پنج چيز :طعام پيش مهمان نهادن ؛ و تجهيزمردگان ؛و نکاح دختران بالغه ؛و گزاردن وام ؛ و توبه گناهان .

نقل است که حاتم را چيزی فرستادندی ؛ قبول نکردی .گفتند :چرا نمی گيری ؟

گفت:اندر پذيرفتن ذل خويش ديدم و اندر نا گرفتن عز خويش ديدم .

يکبار قبول کرد .گفتند :چه حکمت است ؟ گفت :عز او بر عز خويش اختيار کردم ، و ذل خويش برذل او پذيرفتم .

نقل است چون حاتم به بغداد آمد خليفه را خبر دادند که زاهد خراسان آمده است.او را طلب کرد .چون حاتم از در آمد خليفه را گفت :يا زاهد !

خليفه گفت :من زاهد نيم که همه دنيا زيرفرمان من است.زاهدتويی .حاتم گفت :نی ، که تو زاهدی ،که خدای تعالی می فرمايد قل متاع الدنيا قليل .و تو به اندکی قناعت کرده ای زاهد تو باشی نه من ، که به دنيا و عقبی سر فرود نمی آورم ، چگونه زاهد باشم ؟   / ادامه دارد

کلیک                                        صفحه نخست وبلاگ

                                           

تذکرة الاولياء (8)

                             28

                   ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزيز

آن سياح بيداء طريقت ، آن غواص دريای حقيقت ، آن شرف اکابر آن مشرف خاطر ، آن مهدی راه و رهبری ، سهل بن عبدالله التستری ، رحمة الله عليه از محتشمان اهل تصوف بود و از کبار اين طايفه بود و درين شيوه مجتهد بود و در وقت خود سلطان طريقت بود و برهان حقيقت بود و براهين حقيقت بود و براهين او بسيار است و در رجوع و سهر شانی عالی داشت و از علماء مشايخ بود و امام عهد و معتبر جمله بود و در رياضات و کرامات بی نظير بود و در معاملات و اشارات بی بدل بود و در حقايق و دقايق بی همتا بود و علما ظاهر چنان گويند که ميان شريعت و حقيقت او جمع کرده است و اين عجب خود هر دو يکی است که حقيقت روغن شريعت است و شريعت مغز آن ، پير او ذوالنون مصری بود در آن سال که به حج رفته بود او را دريافت و هيچ شيخی را از طفلی باز ، اين واقعه ظاهر نبوده است چنانکه او را پيش از طفلی ، باز چنانکه ازو نقل کنند که گفته است که ياد دارم که حق تعالی می گفت الست بربکم و من گفتم بلی و جواب دادم و در شکم مادر خويشتن را ياد دارم و گفت سه ساله بودم که مرا قيام شب بودی و اندر نماز خالم محمد بين سوار همی گريستی که او را قيام است . گفتی يا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری و من پنهان و آشکار نظاره او می کردم تا چنان شد که خالم را گفتم مرا حالتی می باشد صعب چنانکه می بينم که سر من بسجود است پيش عرش .

گفت : يآ کودک نهان دار اين حالت و با کس مگوی .

پس گفت :بدل ياد کن آنگه که در جامه خواب ازين پهلو به آن پهلو می گردی و زبانت بجنبد بگوی ، الله معی الله ناظری الله.شاهی گفت : اين را می گفتم او را خبر دادم گفت :

هر شب هفت بار بگوی .

گفت : پس او را خبر دادم .

گفت : پانزده بار بگوی . گفتم .

پس از اين حلاوتی در دلم پديد آمد .

چون يک سال برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه ترا آموختم و دايم بر آن باش تا در گور شوی که در دنيا و آخرت ترا ثمره آن خواهد بود پس گفت :

سالها بگذشت همان می گفتم تا حلاوت آن در سر من پديد آمد . پس خالم گفت يا سهل هر که را خدای با او بود و ويرا می بيند چگونه معصيت کند خدای را . بر تو باد که معصيت نکنی . پس من در خلوت شدم آنگاه مرا بدبيرستان فرستادند . گفتم من می ترسم که همت من پراکنده شود .

با معلم شرط کنيد که ساعتی بزنديک وی باشم و چيزی بياموزم و بکار خود بازگردم ، بدين شرط بدبيرستان شدم و قرآن بياموختم .

هفت ساله بودم که روزه داشتمی . پيوسته قوت من نان جوين بودی . بدوزاده سالگی مرا مسئله ای افتاد که کس حل نمی توانست کرد . درخواستم تا مرا ببصره فرستادند تا آن مسئله را بپرسم بيامدم و از علمای بصره بپرسيدم . هيچ کس مرا جواب نداد به عبادان آمدم بنزديک مردی که او را حبيب بن حمزه گفتندی ويرا پرسيدم ، جواب دادم . بنزديک وی يک چندی ببودم و مرا از وی بسی فوايد بود . پس بتستر آمدم و قوت خود بآن آوردم که مرا بيک درم جو خريدندی و آس کردند و نان پختندی .

هر  شبی بوقت سحر بيک وقيه روزه گشادمی بی نان ، خورش و بی نمک اين درم مرا يک سال بسنده بودی . پس عزم کردم که هر سه شبانروزی يکبار روزه گشايم . پس به پنج روز رسانيدم . پس بهفت روز بردم پس به بيست روز رسانيدم . نقلست که گفت بهفتاد روز رسانيده بودم و گفت گاه بودبی که در چهل شبانروز مغزی بادام خوردمی و گفت چندين سال بيازمودم و در سيری و گرسنگی در ابتدا ء ضعف من از گرسنگی بود و قوت من از سيری ، چون روزگار برآمد قوت من از گرسنگی بود و ضعف من از سيری ،

آنگاه گفتم : خداوندا ، سهل را ديده از هر دو بردوز تا سيری در گرسنگی و گرسنگی در سيری از تو بيند و بيشتر روزه در شعبان داشته است که بيشتر اخبار در شعبان است و چون رمضان درآمدی يکبار چيزی خوردی و شب و روز در قيام بودی . روزی گفت توبه فريضه است بربنده بهر نفسی خواه خاص، خواه عام ، خواه مطيع باشی ، خواه عاصی .

مردی بود در تستر که نسبت بزهد و علم کردی بر وی خروج کرد بدين سخن که وی می گويد که از معصيت عاصی را توبه کرد بايد ، و مطيع را از صاعت توبه بايد کرد و روزگار او در چشم عامه بد گردانيد و احوالش را بمخالفت منسوب کردند و تکفير کردندش بنزديک عوام و بزرگان و او سرآن نداشت که با ايشان مناظره کند . تفرقه می دادندش ، سوز دين دامنش بگرفت و هرچه داشت از ضياع و عقار و اسباب و فرش و اوانی و زر و سيم برکاغذ نوشت و خلق را گرد کرد و آن کاغذ پاره ها بر سر ايشان افشاند . هر کس کاغذ پاره ای برداشت هرچه در آن کاغذ نوشته بود بايشان می داد شکر آنرا که دنيا ازو قبول کردند چون همه بداد سفر حجاز پيش گرفت و با نفس گفت ای نفس ، مفلس گشتم بيش از من هيچ آرزو مخواه که نيابی نفس . با او شرط کرد که نخواهم . چون به کوفه رسيد نفسش گفت تا اينجا از تو نخواستم اکنون پاره ای نان و ماهی آرزو کردم . نفس گفت اين مقدار مرا ده تا بخورم و ترا بيش تا به مکه نرنجانم به کوفه درآمد . خراسی ديد که اشتر را بسته بودند گفت : اين اشتر را روزی چند کرا دهيد ؟ گفتند : دو درم . شيخ گفت : اشتر را بگشائيد و مرا در بنديد و تا نماز شام يکی درم دهيد اشتر را بگشادند و شيخ را در خراس بستند شبانگاه يک درم بدادند نان وماهی خريد و در پيش نهاد و گفت : ای نفس ! هرگاه که ازين آرزوئی خواهی با خود قرار ده که بامداد تا شبانگاه کار ستوران کنی تا بآرزو برسی . پس بکعبه رفت و آنجا بسيار مشايخ را دريافت آنگاه به تستر آمد و ذوالنون را آنجا دريافته بود . هرگز پشت بديوار بازننهاد و پای گرد نکرد و هيچ سوال را جواب نداد و بر منبر نيامد و چهارماه انگشتان پای را بسته داشت . درويشی از وی پرسيد که انگشت ترا چه رسيده است ؟ گفت : هيچ نرسيده است . آنگاه آن درويش به مصر رفت بنزديک ذوالنون ، او را ديد انگشت پای بسته .

گفت : چه افتاده است ؟

گفت : درد خاسته است .

گفت : از کی ؟

گفت : از چهار ماه .

گفت : حساب کردم دانستم که سهل موافقت شيخ ذوالنون کرده است يعنی موافقت شرط است . واقعه بازگفتم . ذوالنون گفت : کسی است که او را از درد ما آگاهی است و موافقت ما می کند .

نقلست که روزی سهل در تستر پای گرد کرد و پشت بديوار باز نهاد  و گفت : سلونی عما بدالکم .

گفتند: پيش ازين ازينها نکردی.

گفت : تا استاد زنده بود شاگرد را بادب بايد بود . تاريخ نوشتند همان وقت ذوانون در گذشته بود. نقلست که عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : اين کار کسی است که دعا کند .

گفتند :سهل مستجاب الدعوه است . او را طلب کردند و بحکم فرمان اولوالامر اجابت کرد. چون در پيش او بنشست ، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و ترا در زندان مظلومان باشند همه رها کرد و توبه کرد . سهل گفت : خداوندا ! چنانکه ذل معصيت او باو نمودی عز طاعت من بدو نمای چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی ظاهرش را لباس عافيت پوشان . چون اين مناجات کرد عمرو ليث بنشست و صحت يافت ، مال بسيار برو عرضه کرد هيچ قبول نکرد و از آنجا بيرون آمد مريدی گفت ترا زر می بايد ؟ بنگر.آن مريد بنگريد . همه دشت و صحرا ديد جمله زر گشته و لعل شده . گفت کسی را که با خدای چنين حالی بود از مخلوق چرا چيزی بگيرد ؟ نقلست که چون سهل سماعی شنيدی او را وجدی پديد آمدی بيست و پنج روز در آن وجد ماندی و طعام نخوردی و اگر زمستان بودی عرق می کردی که پيراهنش تر شدی چون در آن حالت ، علما ، ازو سئوال کردندی گفتی از من مپرسيد که شما را از من و از کلام من درين وقت هيچ منفعت نباشد . نقلست که بر آب برفتی که قدمش تر نشدی . يکی گفت قومی گويند تو بر سر آب می روی !

گفت :موذن اين مسجد را بپرس که او مردی راست گوی است .

گفت : پرسيدم ، موذن گفت من آن نديدم لکن درين روزها در حوضی درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی . شيخ بوعلی دقاق چون اين بشنيد ، گفت : او را کرامات بسيارست ليکن خواست تا کرامات خود را بپوشاند . نقلست که يک روز در مسجد نشسته بود کبوتری بيفتاد از گرما و رنج . سهل گفت : شاه کرمانی بمرد . چون نگاه کردند همچنان بود . نقلست که يکی از بزرگان گفت : که روز آدينه پيش از نماز نزديک سهل شدم ماری ديدم در آن خانه . من ترسيدم .

گفت : درآی. گفتم : می ترسم . گفت : کسی بحقيقت ايمان نرسد تا از چيزی ديگر جز خدای بترسد . مرا گفت : در نماز آدينه چگونه ای؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديأم . نماز کرديم و بيرون آمديم من در آن مردمان می نگريستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکی . نقلست که شيران و سباع بسيار نزديک او آمدندی و مرا ايشانرا غذا دادی و مراعات کردی و امروز در تستر خانه سهل را بيت السباع گويند و از بس که قيام کرده و در رياضت درد کشيده برجای خود نماند و حرقت بول آورد چنانکه در ساعتی چند بار حاجت آمدی و پيوسته جامی با خود داشتی از بهر آنکه نتوانستی نگاه داشت اما چون وقت نماز درآمدی انقطاع پذيرفتی و طهارت کردی و نماز کردی آنگاه باز برجای بماندی و چون بر منبر برآمدی باز علتش پديد می آمدی . اما يک ذره از شريعت بر وی فوت نشدی . نقلست که مريدی را گفت جهد کن تا همه روز گوئی الله الله . آن مرد می گفت تا بر آن خوی کرد گفت اکنون شبها بر آن پيوند کن چنان کرد ، تا چنان شد که اگر خود را در خواب ديدی همان الله می گفتی در خواب تا او را گفتند ازين بازگرد و بياد داشت مشغول شو تا چنان شد که همه روزگارش مستغرق آن شد . وقتی در خانه ای بود چوبی از بالا بيفتاد و بر سر او آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمين آمد و همه نقش الله الله پديد آمد . نقلست که مريدی را کاری فرمود گفت : نتوانم از بيم زبان مردمان . سهل روی باصحاب کرد و گفت بحقيقت اين کار نرسد تا از دو صفت يکی بحاصل نکند يا خلق از چشم وی بيفتد که جز خالق نبيند و يا نفس وی از چشم وی بيفتد و بهر صفت که خلق او را بينند باک ندارد يعنی همه حق بيند .نقلست که در پيش مريدی حکايت می کرد که در بصره نان پزی است که درجه ولايت دارد . مريد برخاست و به بصره رفت آن نان پز را ديد خريطه ای در محاسن خرد کرده چنانکه عادت نانوايان باشد چون چشم مريد بر وی افتاد بر خاطر او بگذشت که اگر او درجه ولايت بودی از آتش احتراز نکردی پس سلام گفت و سئوالی کرد . نانوا گفت : چون بابتدا بچشم حقارت در من نگريستی ترا سخن من فايده نبود. نقلست که شيخ گفت وقتی در باديه می رفتم مجرد پيرزنی ديدم که می آمد عصابه ای بر سر شيخ بسته و عصايی در دست گرفته ، گفتم مگر از قافله باز مانده است ! دست به جيب بردم و چيزی بوی دادم که ساختگی کن تا از مقصود بازنمانی ، پيرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت تو از جيب می گيری من از غيب می گيرم اين بگفت و ناپديد شد من در حيرت آن می رفتم تا بعرفات رسيد م. چون بطواف گاه شدم ، کعبه را ديدم گرد يکی طواف می کرد . آنجا رفتم آن پيرزن را ديدم .

گفت : يا سهل ! هر که قدم برگيرد تا جمال کعبه را بيند لابد او را طواف بايد کرد ، اما هرکه قدم از خودی خود برگيرد تا جمال حق بيند ، کعبه گرد او طواف بايد کرد . و گفت :مردی از ابدال بر من رسيد و با او صحبت کردم و از من مسائل می پرسيد از حقيقت و من جواب می گفتم تا وقتی که نماز بامداد بگزاردی و بزير آب فرو شدی و بزير آب نشستی تا وقت زوال چون اخی ابراهيم بانگ نماز کردی او از زير آب بيرون آمدی يک سر موی بر وی تر نشده بودی و نماز پيشين گزاردی ، پس بزير آب در شدی و از آن آب جز بوقت نماز بيرون نيامدی مدتی با من بود هم بدين صفت که البته هيچ نخوردم و با هيچ کس ننشست تا وقت یکه برفت و گفت : شبی در خواب قيامت را ديدم که در ميان موقف ايستاده بودم ناگاه مرغی سپيد ديدم که از ميان موقف از هر جانبی يکی می گرفت و در بهشت می برد . گفتم : آيا اين چه مرغيست که حق تعالی بربندگان خود منت نهاده است ناگاه کاغذی از هوا پديد آمد باز کردم برآنجا نوشته بود که اين مرغيست که او را ورع گويند هرکه در دنيا با ورع بود حال وی در قيامت چنين بود و گفت بخواب ديدم که مرا در بهشت بردند سيصد تن را ديدم .

گفتم : السلام عليکم .

پس پرسيدم : خوفناکترين چيزی که خوف شما از آن بيشتر شد چه بود ؟ گفتند : خوف خاتمت و گفت : حق تعالی خواست که روح در آدم دهد و روح را بنام محمد درو دميد .

و گفت : کنيت او ابومحمد کرد و در جمله بهشت يک برگ نيست که نام محمد بر وی نوشته نيست و درختی نيست در جمله بهشت الا بنام او کشته اند و ابتداء جمله اشياء و بنام او کرده اند و ختم جمله انبياء بدو خواهد بود لاجرم نام او خاتم النبيين آمد و گفت :ابليس را ديدم در ميان قومی .

گفت : بهمتش بند کردم چون آن قوم برفتند . گفتم : رها نکنم بيا در توحيد سخن بگوی . گفت : ابليس در ميان آمد و فصلی بگفت توحيد را . که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت بدندان گرفتندی و گفت : من کسی را ديدم در شبی که عظيم گرسنه بود لقمه پيش او آوردند مگر شبهت آلود بود ترک کرد و نخورد و آن شب از گرسنگی طاعت نتوانست کرد و سه سال بود تا بشب در طاعت بود . آن شب مزد آن يک گرسنگی و دست از طعام شبهت کشيدن را با آن سه ساله عبادت برابر کردند اين زيادت آمد و گفت شکم من پرخمر شود دوستتر دارم که پر از طعام حلام . گفتند : چرا ؟

گفت : از آنکه چون شکم من پر خمر شود عقل بيارامد و آتش شهوت بميرد و خلق از دست و زبان من ايمن شوند و اما چون از طعام حلال پر شود فضولی آرزو کند و شهوت قوی گردد و نفس بطلب آرزوهای خود سربرآورد و گفت خلوت درست نيايد مگر بحلال خوردن و حلال درست نيايد مگر بحق خدای دادن و گفت : در شبانروزی هرکه يکبار خورد اين خورد صديقان است و گفت : درست نبود عبادت هيچ کس را و خالص نبود عملی که می کند تا مرد گرسنه نبود .

و گفت : هرکه گرسنگی کشيد شيطان گرد او نگردد بفرمان خدای چون سير بخورديد ، طلب از حد در گذريد و طاغی شويد .

و گفت : سرهمه آفتها سير خوردن است .

و گفت : هرکه حرام خرود هفت اندام وی در معصيت افتد اگر خواهد وگرنه ناچار معصيت کند و هرکه حلال خورد ، هفت اندام وی در طاعت افتد و توفيق خير بدو پيوسته بود .

و گفت : حلال صافی آن بود که اندر وی خدای را فراموش نکند .

نقلست که شاگری را گرسنگی بغايت رسيد و چند روز برآمد .

گفت : يا استاد ما القوت قالی ذکر الحی الذی لايموت .

و گفت : خلق برسه قسمند و گروهی با خود بجنگ برای خدای تعالی و گروهی با خلق بجنگ برای خدای و گروهی با حق بجنگ برای خود . که چرا قضای تو برضای ما نيست ؟

چرا مشيت تو بمشاورت ما نيست ؟

و گفت : هر که خواهد که تقوای وی درست آيد ؛ گو از همه گناهان دست بدار .

و گفت : هر عملی که کنيد نه باقتدای مقتدا کنيد جمله عذاب نفس خود دانيد .

و گفت : بنده را تعبد درست نيايد تا آنگاه که در عدم خويشتن اثر دوستی نبيند و در فنا اثر وجود .

و گفت : بيرون رفتند علما ، و عباد و زهاد از دنيا و دلهای ايشان هنوز در غلاف بود و عمل او بورع نبود و ورع او باخلاص نبود و اخلاص او بمشاهده و اخلاص تبرا کردن بود . از هرچه دون خدای بود .

و گفت : بهترين خايفان مخلصان اند و بهترين مخلصان آن قومند که اخلاص ايشان تابمرگ برساند .

و گفت : جز مخلص واقف ريا نبود.

و گفت : آن قوم که بدين مقام پديد آمدند ايشانرا ببلا حرکت دادند اگر بجنبند جدا مانند و اگر بيارامند پيوستند .

و گفت : هرکه خدای را نپرستد باختيار خلقش بايد پرستيدن باضطرار .

و گفت : حرامست بر دلی که بغير خدای آرام تواند گرفت که هرگز بوی يقين بوی رسد .

و گفت : حرامست بر دلی که درو چيزی بود که خدای بدان راضی نباشد که در آن دل نوری راه يابد .

و گفت : هر وجدی که کتاب و سنت گواه آن نبود باطل بود .

و گفت : فاضلترين اعمال آن بود که بنده پاک گردد از خبث پاکی خويش .

و گفت : هرکه نقل کند از نفسی بنفسی بی ذکر خالق خود ضايع کرد .

و گفت : همت آنست که زيادت طلبد چون تمام شود و بمقصود برسد يامنقطع گردد .

و گفت : اگر بلا نبودی بحق راه نبودی .

و گفت : هرکه چهل روز باخلاص بود در دنيا زاهد گردد و او را کرامت پديد آيد و اگر پديد نيايد خلل از وی افتاده باشد اندر زهد .

گفتند : چگونه پديد آيد او را کرامت ؟

گفت : بگيرد آنچه خواهد چنانکه خواهد.

و گفت : هر دل که با علم سخت گردد از همه دلها سخت تر گردد و علامت آن دل که با علم سخت گردد آن بود که دل وی بتدبيرها و حيلتها بسته شود و تدبير خويش بخداوند تسليم نتواند کرد و هرکه را حق تعالی بتدبير او باز گذارد هم بدين جهان و هم بآن جهان او را بدوزخ اندازد .

و گفت : علما سه قومند ، عالم است بعلم ظاهر علم خويش را با اهل ظاهر می گويد و عالم است بعلم باطن که علم خويش را با اهل او می گويد و عالمی است که علم او ميان او و ميان خدای است آنرا با هيچ کس نتواند گفت .

و گفت : آفتاب برنيامد و فرو نشد برهيچ کس نيکوتر از آنکه خدای را برگزيند برتن و مال و دنيا و جان و آخرت .

و گفت : هيچ معصيت عظيم تر از جهل نيست .

و گفت : بدين مجنونها بچشم حقارت منگريد که ايشانرا خليفتان انبياء گفتند .

کسی گفت : علم شما چيست گفت : اين علم ما بتصرف نيايد وليکن آن علم را بتکلف رها نتوان کرد . چون اين حديث بيايد خود آن همه از تو بستاند .

و گفت : اصول ما شش چيز است ، تمسک به کتاب خدای و اقتدا بسنت رسول الله عليه و علی آله و سلم و حلل خوردن. باز داشتن دست از رنجاندن خلق و اگر چه ترا برنجانند و دور بودن از مناهی و تعجيل کردن بگزارد حقوق .

و گفت : اصول مذهب ما سه چيز است :اقتدا به رسول در اخلاق و اقوال و افعال و خوردن حلال و اخلاص در جمله اعمال.

و گفت : اول چيزی که مبتدی را لازم آيد ، توبه است و آن ندامت است و شهوات از دل برکندن و از حرکات مذمومه به حرکات محموده نقل کردن و دست ندهد بنده را توبه تا خاموشی لازم خود نگرداند و خاموشی لازم او نگردد تا خلوت نگيرد و خلوت لازم او نشود تا حلال نخورد و حلال دست ندهد تا حق خدای نگزارد و حق خدای نگزارد مرگ بحفظ جوارح ازين همه که برشمرديم هيچ ميسر نشود تا ياری نخواهد از خدای برين جمله .http://ahmadyaghma.blogfa.com

و گفت : اول مقام عبوديت برخاستن از اختيار است و بيزار شدن از حول و قوت خويش و گفت : بزرگترين مقامات آنست که خوی بد خويش بخوی نيک بدل کند .

و گفت : آدميانرا دو چيز هلاک گرداند . طلب عز و خوف درويشی .

و گفت : هرکه دل وی خاشع تر بود ديو گرد وی نگردد .

و گفت : پنج چيز از گوهر نفس است . درويشی که تونگری نمايد و گرسنگی که سير نمايد و اندوهگينی که شادی نمايد و مردی که ويرا با کسی دشمنی باشد و دوستی نمايد و مردی که به شب نماز کند و بروز ، روزه دارد و قوت نمايد از خود .

و گفت : ميان خدای و بنده هيچ حجاب غليظتر از حجاب دعوی نيست و هيچ راه نيست بخدای نزديک تر از افتقار بخدای.

و گفت : هرکه مدعی بود خايف نبود و هرکه خايف بود امين نبود و هرکه امين نبود او را بر خزاين پادشاه اطلاع نبود .

و گفت : بوی صدق نيايد هرکه مداهنت کند غير خود را و مداهنت با خود ريا بود .

و گفت : هرکه با مبتدع مداهنت کند حق تعالی سنت ازو ببرد و هرکه در روی مبتدعی بخندد حق تعالی نور ايمان ازو ببرد .

و گفت : هر حلال که از اهل معاصی خواهند که برگيرند آن بر ايشان حرام شود .

و گفت : مثل سنت در دنيا چون بهشتست در عقبی هرکه در بهشت شد ايمن شد از خوف و بلا همچنين نيز هر که بر جاده سنت در عمل شد ايمن شد از بدعت و هوا .

و گفت :  هرکه طعن کند در کسب در سنت طعن کرده است و هرکه توکل طعن کند در ايمان طعن کرده است و درست نيايد کسب اهل توکل را مگر بر جاده سنت و هرکه نه اهل توکل است درست نيست کسب او مگر بر نيت تعاون يعنی معاونت کند تا دل خلق از وی فارغ بود .

و گفت : اگر توانی که بر صبر نشينی چنان کن و از آن قوم مباش که صبر برتو نشيند .

و گفت : اصل جمله آفتها اندکی صبر است برچيزها و غايت شکر عارف آنست که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد يا بحد شکر تواند رسيد .

و گفت : خدای را در هر روزی و هر ساعتی و هر شبی عطاهاست و بزرگترين عطا آنست که ذکر خويش ترا الهام کند .

و گفت : هيچ معصيت نيست بتر از فراموشی حق .

و گفت : هرکه بخواباند چشم خويش از حرام کرده خدای يک چشم زخم هرگز در جمله عمر بدو راه نيابد .

و گفت : حق تعالی هيچ مکانی نيافريد از دل مومن عزيزتر از بهر آنکه هيچ عطايی نداد خلق را از معرفت عزيزتر و عزيزترين عطاها بعزيزترين مکانها بنهند و اگر در عالم مکانی بودی از دل مومن عزيزتر معرفت خود را آنجا نهادی .

و گفت : عارف آنست که هرگز طعم وی نگردد هر دم خوش بوی تر بود .

و گفت : هيچ ياری ده نيست ، الا خدای و هيچ دليل نيست ، الا رسول خدای و هيچ زاد نيست الا تقوی و  هيچ عمل نيست مگر صبر برين پنج چيز که گفتيم.

و گفت : هيچ روز نگذرد که نه حق تعالی ندا کند که بنده من انصاف نمی دهی ترا ياد می کنم و تو مرا فراموش می کنی ترا بخود می خوانم و تو بدرگاه کسی ديگر یم روی و من بلاها را از تو باز می دارم و تو بر گناه معتکف می باشی يا فرزند آدم فردا که بقيامت حاضر آئی چه عذر خواهی گفت ؟

و گفت : خدای تعالی خلق را بيافريد ، گفت با من راز گوييد اگر راز نگوييد بمن نگريد و اگر اين نکنيد حاجت خواهيد .

و گفت : دل هرگز زنده نشود تا نفس نميرد .

و گفت : هرکه بر نفس خويش مالک شد عزيز شد و بر ديگران نيز مالک شد ، چنانکه گفته اند پادشاه تن خود پادشاه هر تنی خصم تو با تو بر نيايد چو تو با خود برآمدی و هرکه را نفس او برو مالک شد ذليل شد و اول جنايت صديقان ساختن ايشان بود با نفس خويش.

و گفت : خدای را هيچ عبادت نکند . فاضلتر از مخالفت هوا و نفس .

و گفت : هرکه نفس خود را نشاسد برای خداوند خويش ، خداوند خويش را نشناسد برای نفس خويش .

و گفت : هرکه خدای را شناخت غرقه گشت در دريای اندوه و شادی .

و گفت : غايت معرفت حيرت است و دهشت .

و گفت : اول مقام معرفت آنست که بنده را يقين دهد در سر وی و جمله جوارح وی بوان يقين آرام گيرد ، يعنی خاطره های بد از ضعف يقين بود .

و گفت : اهل معرفت خدای اصحاب اعرافند همه را بنشان او شناسند .

و گفت : صادق آن بود که خدای تعالی فرشته ای بر وی گمارد که چون وقت نماز درآيد بنده ای برگمارد تا نماز کند و اگر خفته باشد بيدار کند .

و گفت : از توبه قرا نوميدی بيش از آن بود که از توبه کفار و اهل معاصی.

و گفت : لااله الاالله لازم است خلق را اعتقاد بدان ، بدل و اعتراف بدان ، بزبان و وفا بدان بفعل .

و گفت : اول توبه اجابت بفعل بود و انابت بدل و توبه به نيت و استغفار از تقصير .

و گفت : صوفی آن بود که صافی شود از کرد و پر شود از فکر و در قرب خدای منقطع شود از بشر و يکسان شود در چشم او خاک و زر .

و گفت : تصوف اندک خوردن است و با خدای آرام گرفتن و از خلق گريختن .

و گفت : توکل حال پيغمبرانست هر که در توکل حال پيغمبر دارد ؛ گو سنت او فرومگذارد .

و گفت : اول مقامی در توکل آنست که پيش قدرت چنان باشی که مرده پيش مرده شوی تا چنانکه خواهد او را می گرداند و او را هيچ ارادت نبود و حرکت نباشد .

و گفت : توکل درست نيايد الا به دل روح و بدل روح نتواند کرد الا بترک تدبير .

و گفت : نشان توکل سه چيز است : يکی آنکه سوال نکند و چون پديد آيد بپذيرد و چون نپذيرفت بگذارد .

و گفت : اهل توکل را سه چيز دهند ؛ حقيقت ، يقين و مکاشفه غيبی و مشاهده قرب حق تعالی .

و گفت : توکل آنست که خدای را متهم نداری يعنی آنچه گفته است بتو رساند .

و گفت : توکل آنست که اگر چيزی بود و اگر نبود ؛ در هر دو حال يکسان بود .

و گفت : توکل دل را بود که با خدای زندگانی کند بی علاقتی .

و گفت : جمله احوال را روئی است و قفايی مگر توکل را که همه روی است بی قفا .

معنی آنست که زهد و تقوی اجتناب دنيا بود مجاهده در مخالفت نفس و هوا بود علم و معرفت در ديد و دانش اشيا بود ، خوف و رجاء از لطف و کبريا بود تفويض و تسليم در رنج و غنا بود . رضا بقضا بود و شکر بر نعما بود و صبر بر بلا بود و توکل بر خدا بود لاجرم توکل همه روی بی قفا بود اگر کسی گويد دوستی نيز همچين است که توکل بر خدای است گوييم ، دوستی بر خدای نبود با خدای بود .

و گفت : دوستی دست بگردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن.

و گفت : هرکه خدای را دوست دارد عيش او دارد .

و گفت : حيا بلندرت است از خوف که حيا خاصگيانرا بود خوف علما را .

و گفت : عبوديت رضا دادن است به فعل خدای .

و گفت : دوستی دست بگردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن .

و گفت : مراقبت آنست که که از فوت دنيا نترسی و از فوت آخرت تری .

و گفت : خوف نر است و رجا ماده ، و فرزند هردو ايمانست .

و گفت : در هر دل که کبر بود . خوف و رجا در آن قرار نگيرد .

و گفت : خوف دور بودن است از نواهی و رجا شتافتن است بادای اوامر وعلم رجا درست نيايد الا خايف را .

و گفت : بلندترين مثقام خوف آنست که بنده خايف بود تا در علم خدای تقدير او بر چه رفته است مردی دعوی خوف می کرد . گفت : در سر تو بيرون از خوف قطعيت هيچ خوف هست ؟ گفت : هست . گفت : تو خدای را نشناخته ای و از قطعيت او نترسيده ای .

و گفت : صبر انتظار فرج است و از خدای تعالی .

و گفت : مکاشفه آنست که گفته اند لو کشف الغطا ما از ددت يقينا .

و گفت : فتوت متابعت سنت است .

و گفت : زهد در سه چيز است ؛ يکی در ملبوس که آخر آن در مزبلها خواهد رسيد و زهد در برادران که آ]ر آن فراق خواهد بود و زهد د ر دنيا که آخر آن فنا خواهد شد .

و گفت : ورع ترک دنيا است و دنيا نفس است هرکه نفس خود را گرفت دشمن خدای گرفته است .

و گفت : سفر کردن از نفس بخدای صعب است .

و گفت : نفس از سه صفت خالی نيست يا کافر است يا منافق يا مرائی .

و گفت : نفس را شرهای بسيار است يکی از آن شرها آنست که بر فرعون آشکار کرد و جز بفرعونی آشکارا نکند و آن دعوی خدائيست .

و گفت : انس بکسی گير که بنزديک اوست هرچه ترا می بايد .

و گفت : حق تعالی قرب نداد ابرار را بخيرات و قرب داد بيقين .

و گفت : روغن نگاه داريد تا عقلتان زيادت شود که هرگز خدای را هيچ دلی ناقص عقل درنيافته است .

و گفت : تجلی بر سه حال است ؛ تجلی حکم ذات و آن مکاشفه است و تجلی صفات و آن موضع نور است و تجلی حکم ذات و آن آخرت است و ما فيها .

پرسيدند از انس . گفت : انس آن است که اندامها انس گيرد به عقل و عقل انس گيرد به علم و علم انس گيرد به بنده و بنده انس گيرد به خدای .

و پرسيدند از ابتداء احوال  و نهايت آن ، گفت : ورع اول زهد است و زهد اول توکل وتوکل اول درجه عارف و معرف اول قناعت است و قناعت ترک شهوات و ترک شهوات اول رضاست و رضا اول موافقت است .

پرسيدند چه چيز سخت تر بود بر نفس؟ گفت : اخلاص ، زيرا که نفس را در اخلاص هيچ نصيبی نيست .

و گفت : اخلاص اجابت نيست اخلاص به هيچ کس ديگر ندهی جز بخداوند .

گفتند : ما را وصف صادقان کن.

گفت : شما اسرار صادقان بياريد تا من شما را خبر دهم از وصف صادقان .

گفتند : مشاهدت چيست ؟

گفت : عبوديت .

گفتند : عاصيانرا انس بود .

گفت : نه و نه هرکه انديشه معصيت کند .

گفتند : به چه چيز بدان ثواب رسد ؟

گفت : که نماز شب کند بدانکه روز جنايت نکند .

گفتند : مردی می گويد که من همچون درم حرکت نکنم تا وقت که مرا حرکت ندهند .

گفت : اين سخن نگويد مگر دو تن يا صديقی يا زنديقی .

گفتند : در شبانروزی يکبار طعام خوردن چگويی ؟

گفت : خوردن صديقان بود .

گفتند : دوبار؟

گفت : خوردن مومنان بود .

گفتند : سه بار ؟

گفت بگو تا آخری بکنند تا چون ستور می خوری .

پرسيدند از خوی نيک .

گفت : کمترين حالش بارکشی و مکافات بدی ناکردن واو را آمرزش خواستن و بر و بخشودن و گفت :روی آوردن بندگان به خدای زهد است .

پرسيدند : به چه چيز اثر لطف خود ببنده آرد ؟ 

گفت : چون در گرسنگی و بيماری و بلا صبر کند الا ماشاالله.

پرسيدند : از کسی که روزهای بسيار هيچ نمی خورد کجا می شود آن آتش گرسنگی او ؟

گفت : آن نار را نور بنشاند و گفت : گرسنگی را سه منزل است يکی جوع طبع و اين موضع عقل است و جوع موت است و اين موضع فساد است و جوع شهوت است و اين موضع اسراف است .

پرسيدند : که تو به چيست ؟

گفت : آنکه گناه فراموش کنی.

مرد گفت توبه آنست که گناه فراموش نکنی .

سهل گفت : چنين نيست که تو دانسته ای که ذکر جفا در ايام وفا جفا بود . يکی گفت : مرا وصيتی کن.

گفت :رستگاری تو در چهارچيز است .ناخورانی و بی خوابی و تنهايی و خاموشی .

گفت :خواهم که با تو صحبت دارم .

گفت :چون از ما يکی ميرد با که صحبت داری؟

اکنون خود با او دار. و گفت :اگر تو از سباع می ترسی با من صحبت مدار .

گفتند : می گويند شير بزيارت تو می آيد .

گفت : آری سگ بر سگ آيد .

گفتند : درويش کی برآسايد ؟

گفت : آنگاه که خود را جز آن وقت نبيند که در وی بود .

گفتند : از جمله خلايق با کدام قوم صحبت داريم ؟

گفت : با عارفان از جهت آنکه ايشان هيچ چيز را بسيار نشمرند و هر فعلی که رود آن بنزديک ايشان تاويلی بود . لاجرم ترا در کل احوال معذور دارند . مناجات اوست که گفت الهی مرا ياد کردی و من کس نه و اگر من ترا ياد کنم چون من کس نه مرا اين شادی بس نه و از من ناکس تر نه و سهل بن عبدالله واعظی حقيقی وبد و خلقی بسبب او براه بازآمدند و آن روز که وفات او نزديک رسيد چهارصد مرد مريد داشت آن مردان مرد بر سر بالين او بودند .

گفتند : بر جای تو ، که نشيند و بر منبر تو کی سخن گويد ؟

گبری بود که او را شاددل گبر گفتند ی ، پير ، چشم باز کگرد و گفت بر جای من شاددل نشيند .

خلق گفتند :مگر اين پير را عقل تفاوت کرده است ، کسی را که چهارصد مرد عالم دين دار شاگرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند ؟

او گفت : شور در باقی کنيد برويد و آن شاددل را بنزد من آريد .

بياوردند چون نظر شيخ بر شاددل افتاد گفت : چون روز سوم از وفات من بگذرد بعد از نماز ديگر بر منبر رو و بجای من بنشين و خلق را سخن بگوی و وعظ کن .

شيخ اين بگفت و درگذشت .

روز سوم بعد از نماز ديگر چندان مردم جمع شدند ، شاددل بيامد و بر منبر شد و خلق نظاره می کردند تا خود اين چيست ؟ گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر ميان بسته . گفت :مهتر شما ، مرا بشما رسول کرده است و مرا گفت با شاددل گاه آن نيامد که زنار گبر ببری؟

گفت : اکنون بريدم و کارد بر نهاد و زنار را ببريد و گفته است که گاه آن نيامد که کلاه گبری از سر بنهی ؟

گفت اينک نهادم و گفت : اشهد ان لا الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . پس گفت شيخ گفته است که بگوی که اين پير شما بود و استاد شما بود نصيحت کرد و نصيحت استاد خود پذيرفتن شرط هست . اينک شاددل زنار ظاهر ببريد اگر خواهنيد که ما را بقيامت ببينيد بجوانمردی بر شما که همه زنارهای باطن راببريد . اين بگفت قيامتی از آن قوم برآمد و حالاتی عجب ظاهر شد . نقلست که آن روز که جنازه شيخ برداشتند خلق بسيار زحمت می کردند . جهودی بود هفتاد ساله چون بانگ و جلبه شنود ، بيرون آمد تا چيست ؟ چون جنازه برسيد ، آواز برآورد که ای مردمان آنچه من می بينم شما می بينيد . فرشتگان از آسمان فرو می آيند و خويشتن بر جنازه او می مالند در حال کلمه شهادت گفت و مسلمان شد . ابوطلحه بن مالک گفت که سهل آن روز که در وجود آمد روزه دار بود و آن روز که برفت هم روزه دار بود و بحق رسيد روزه ناگشوده . نقلست که سهل روزی نشسته بود با ياران مردی آنجا بگذشت سهل گفت اين مرد سری دارد تا بنگريستند مرد رفته بود .

چون سهل وفات کرد مريدی برسر گور وی نشسته بود . آن مرد بگذشت مريد گفت : خواجه اين پير که درين خاکست گفته است که تو سری داری بحق . آن خداوند که ترا اين سر داده است که چيزی بما نمايی . آن مرد بگورستان سهل اشارت کرد که ای سهل بگوی . سهل در گور بآواز بلند بگفت : لااله الا الله وحده لا شريک له . گفت : می گويند که هرکه اهل لااله الاالله بود او را تاريک گور نبود ، راست است يا نه ؟

سهل از گور آواز داد و گفت راست است . رحمةالله عليه .

 

                             29

                   ذکر معروف کرخی رحمةالله عليه

آن همدم نسيم وصال ، آن محرم حريم جمال ، آن مقتدای صدر طريقت ، آن رهنمای راه حقيقت ، آن عارف اسرار شيخی ، قطب وقت ، معروف کرخی رحمةالله عليه ، مقدم طريقت بود و مقدم طوايف بود و مخصوص بانواع لطايف بود و سيد محبان وقت بود و خلاصه عارفان عهد بود بلکه اگر عارف نبودی معروف نگشتی کرامت و رياضت او بسيار و در فتوت و تقوی آيتی بود و عظيم لطفی و قربی تمام داشته است و در مقام انس و شوق بغايت بوده است و مادر و پدرش ترسا بودند و برابر معلم فرستادند استادش گفت :بگوی خدا ثالث و ثلاثه گفت نی ، بل هو الله الواحد هرچند که می گفت که بگوی خدای سه است او می گفت يکی هرچند استادش بزدش سود نداشت يکبار سخت زدش ، معروف بگريخت و بيش نيافتندش مادر و پدرش گفتندی کاشکی بيامدی و هردينی که او بخواستی ما موافقت او کردمانی . وی برفت و بردست علی بن موسی الرضا مسلمان شد . بعد از چند گاه ، روزی بدر خانه پدر رفت . در خانه بکوفت گفتند کيست ؟ گفت :معروف . گفتند بر کدام دينی ؟ گفت بر دين محمد رسول الله . مادر و پدرش در حال مسلمان شدند آنگاه بداود طائی افتاد و بسيار رياضت کشيد و بسی عبادت و مجاهده بجای آورد و چندان در صدق قدم زد که مشاراليه گشت . محمد بن منصور الطوسی گويد بنزديک معروف بودم در بغداد اثری بر وی او ديدم . گفتم دی بنزديک تو بودم اين نشان نبود ، اين چيست ؟

گفت : چيزی که ترا چاره است مپرس و پرس از چيزی که ترا بکار آيد ؟

گفتم : بحق معبود که بگوی .

گفت : دوش نماز می کردم و خواستم که به مکه روم و طوافی کنم بسوی زمزم رفتن تا آب خورم پای من بلغزيد و روی بدان درآمد . اين نشان آنست . نقلست که بدجله رفته بود بطهارت و مصحف و مصلا در مسجد بنهاد پيرزنی درآمد و برگرفت و می رفت معروف از پی او می رفت تا بدو رسيد با وی سخن گفت سر در پيش افکند تا چشم بر وی نيفتد ، گفت هيچ پسرک قرآن خوان داری ت گفت نی ، گفت مصحف بمن ده ، مصلی ترا . آن زن از حلم او بشگفت ماند و هردو آنجا بنهاد .معروف گفت مصلی ترا حلال بگير . آن زن از شرم و خجالت آن بشتافت برفت .

 نقلست که يک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا بلب دجله بسيدند ياران گفتند يا شيخ دعا کن تا حق تعالی اين جمله را غرق کند تا شومی ايشان از خلق منقطع شود .

معروف گفت : دستها برداريد .

پس گفت الهی چنانکه درين جهان عيش شان خوش دادی در آن جهان شان عيش خوش ده. اصحاب بتعجب بماندند . گفتند :خواجه ما سر اين دعا نیم دانيم ! گفت : آنکس که با او می گويم می داند . توقف کنيد که هم اکنون سر اين پيدا آيد آن جمع چون شيخ بديدند رباب شکستند و خمر بريختند و لرزه بر ايشان افتاد و در دست و پای شيخ افتادند و توبه کردند .

شسيخ گفت ديديد که مراد جمله حاصل شد ، بی غرق و بی آنکه رنجی بکسی رسيد .

نقلست که سری سقطی گفت : روز عيد معروف را ديدم که می گريست .

گفتم : چرا می گريی؟

گفت : من يتيمم نه پدر دارم و نه مادر ، کودکان ديگر را جامه هاست و من ندارم و ايشان جوز دارند و من ندارم . اين دانه ها از بهر آن می چينم تا بفروشم و ويرا جوز خرم تا برود و بازی کند .

سری گفت اين کار من کفايت کنم و دل ترا فارغ کنم کودک را بردم و جامه درو پوشيدم و جور خريدم و دل وی شاد کردم در حال نوری ديدم که در دلم پديد آمد و حالم لونی ديگر شد .

نقلست که روزی معروف را مسافری رسيد در خانقاه و قبله را نمی دانست روی بسوئی ديگر کرد و نماز کرد . چون وقت نماز درآمد ، اصحاب روی سوی قبله کردند و نماز کردند آن مسافر خجل شد . گفت : آخر مرا چرا خبر نکرديد ؟ شيخ گفت :ما درويشيم و درويش را با تصرف چه کار؟

آن مسافر را چندان مراعات کرد که صفت نتوان کرد .

نقلست که معروف را خالی بود که والی شهر بود . روزی بجايی خراب می گذشت . معروف را ديد آنجا نشسته و نان می خورد و سگی در پيش وی ، و او يک لقمه در دهان خود می نهاد و يک لقمه در دهان سگ .

خال گفت : شرم نمی داری که با سگ نان می خوری ؟

گفت : از شرم نان می دهم بدرويش .

پس سر برآورد و مرغی را از هوا بخواند مرغ فرود آمد و بر دست وی نشست وبه پر خود سر و چشم او را می پوشيد . معروف گفت : هرکه از خداش شرم دارد همه چيز ازو شرم دارد در حال، خال خجل شد .

نقلست که يکی روز طهارت بشکست در حال تيمم کرد گفتند اينک دجله ، تيمم چرا می کنی ؟

گفت : تواند بود که تا آنجا برسم نمانده باشم . نقلست که يکبار شوق بر وی غالب شد ستونی پاره شود و او را کلماتی است عالی. گفت علامت جوانمرد سه چيز است يکی وفا بی خلاف . دوم ستايش بی خود . سوم عطائی بی سوال .

گفت : علامت دوستی خدای آن بود که او را مشغول دارد به کاری که سعادت وی در آن بودو نگاه دارد از مشغولئی که او را بکار نيايد و گفت :علامت گرفت خدای در حق کسی آن بود که او را مشغول کند بکار نفس خويش بچيزی که او را بکار نيايد و گفت علامت اوليای خدای سه چيز است ، انديشه ايشان از خدای بود و قرار ايشان با خدای بود و شغل ايشان در خدای بود .

و گفت :چون حق تعالی به بنده ای خيری خواهد داد در عمل و خير بر وی گشايد و در سخن بر وی ببندد و سخن گفتن مرد در چيزی که بکار نيايد علامت خذلان است و چون بکسی شری خواهد برعکس اين بود.

و گفت :حقيقت وفا بهوش آمدن سر است و از خواب غفلت و فارغ شدن انديشه است از فضول آفت .

و گفت :چون خدای تعالی بکسی خيری خواهد داد برو بگشايد در عمل و در بندد بر وی در کسل .

و گفت :طلب بهشت بی عمل گناه است و انتظار شفاعت بی نگاه داشت سنت نوعی است از غرور و اميد داشتن رحمت در نافرمان برداری جهلست و حماقت و گفتند : تصوف چيست ؟

گفت : گرفتن حقايق و گفتن بدقايق و نوميد شدن ا زآنچه هست در دست خلايق و گفت هرکه عاشق رياست است هرگز فلاح نيابد .

و گفت :من راهم می دانم به خدای آنکه از کسی چيزی نخواهی و هيچت نبود که کسی از تو چيزی خواهد .

و گفت :چشم فرو خوابانيد . اگر همه از نری بود و ماده ای .

و گفت :زبان از مدح نگاه داريد چنانکه از ذم نگاه داريد و سوال کردند که به چه چيز دست يابيم بر طاعت ؟ گفت : بدانکه از دنيا از دل خود بيرون کنيد که اگر اندک چيزی از دنيا در دل شما آيد هر سجده که کنيد آن چيز را کنيد و سوال کردند از محبت .

گفت : محبت نه از تعليم خلق است که محبت از موهبت حق است و از فضل او و گفت : عارف را اگر هيچ نعمتی نبود او خود در همه نعمتی بود .

نقلست که يک روز طعامی خوش می خورد او را گفتند چه می خوری ؟ گفت : من مهمان آنچه مرا دهند آن خورم با اين همه يک روز نفس را می گفت ای نفس خلاصی ده مرا تا تو نيز خلاصی يابی و ابراهيم يکبار او را وصيتی خواست .

گفت : توکل کن تا خدای با تو بهم برد و انيس تو بود و بازگشت بود که از همه برو شکايت کنی که جمله خلق نه ترا منفعت تواند رسانيدو نه مضرت دفع توانند کرد و گفت :

التماسی که کنی از آنجا کن که جمله درمانها نزديک اوست و بدانکه هرچه بتو فرومی آيد زنجی يا بلائی يا قافله ای ، يقين می دان که فرج يافتن از آن در نهان داشتن است و کسی ديگر گفت مرا وصيتی کن .

گفت : حذر کن از آنکه خدای ترا می بيند و تو در شيوه مساکين نباشی .

سری گفت : معروف مرا گفت : چون ترا بخدای حاجتی بود سوگندش بده بگوی يارب بحق معروف کرخی که حاجت من روا کنی تا حالی اجابت افتد .

نقلست که شيعه يک روز بر در رضا رضی الله عنه مزاحمت کردند و پهلوی معروف کرخی را بشکستند بيمار شد ، سری سقطی گفت : مرا وصيتی کن .

گفت : چون من بميرم پيراهن مرا بصدقه ده که من می خواهم که از دنيا روم برهنه باشم چنانکه از مادر برهنه آمده ام لاجرم در تجريد همتا نداشت و از قوت تجريد او بود که بعد از وفات او خاک او را ترياک مجرب می گويند بهر حاجت که بخاک او روند حق تعالی روا گرداند . پس چون وفات کرد از غايت خلق و تواضع او بود که همه اديان در وی دعوی کردند جهودان و ترسايان و مومنان هر يک گروه گفتند که وی از ما است خادم گفت :

که او گفته است که هرکه جنازه مرا از زمين تواند داشت من از آن قومم. ترسايان نتوانستند ، جهودان نتوانستند برداشت ، اهل اسلام بيامدند برداشتند و نماز کردند و باز هم آنجا او را بخاک کردند .

نقلست که يک روز روزه دار بود و روز بنماز ديگر رسيده بود در بازار می رفت سقائی می گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازين آب بگرفت و بخورد .

گفتند نه که روزه دار بودی؟

گفت : آری لکن بدعا رغبت کردم . چون وفات کرد او را بخواب ديدند گفتند خدای با تو چه کرد ؟

گفت : مرا در کار دعا ، سقا کرد و بيامرزيد محمد بن الحسين رحمةالله عليه گفت : معروف را بخواب ديدم گفتم خدای با تو چه کرد ؟

گفت : بيامرزيد .

گفتم : بزهد و ورع؟ گفت نی ، بقبول يک سخن برحمت بدو باز گردد و همه خلق را بدو باز گرداند سخن او در دل من افتاد بخدای بازگشتم و ازجمله شغلها دست بداشتم مگر خدمت علی بن موسی الرضا و اين سخن او را گفتم گفت :

اگر پند پذيری اين ترا کفايت است . سری گفت :

معروف را بخواب ديدم در زير عرش ايستاده چشم فراخ و پهن باز کرده چون والهی مدهوش و از حق تعالی ندا می رسيد به فرشتگان که اين کيست ؟

گفتند بارخدايا تو داناتری ؟

فرمان آمد که معروفست که زا دوستی ما مست و واله گشته است و جز بديدار ما بهوش بازنيايد و جز بلقاء ما از خود خبر نيابد.

رحمةالله عليه . http://ahmadyaghma.blogfa.com

                             30

                   ذکر سری سقطی قدس الله روحه

آن نفس کشته مجاهده ، آن دل زنده مشاهده ، آن سالک حضرت ملکوت ، آن شاهد عزت جبروت ، آن نقطه دايره لانقطی ، شيخ وقت ، سری سقطی رحمةالله عليه ، امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود  و دريای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و شارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقايق و توحيد گفت او بود و بيشتر از مشايخ عراق مريد وی بودند و خال جنيد بود و مريد معروف کرخی بود و حبيب راعی را ديده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده ای از در دکان درآويخته بود و نماز کردی هر روز چندين رکعت . ي:ی از کوه لکام بيامد به زيارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پير از کوه لکام ترا سلام گفت .

سری گفت : وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد بايد که در ميان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه يک لحظه از حق تعالی غايب نبود .

نقلست که در خريد و فروخت جز ده نيم سود نخواستی ، يکبار بشصت دينار بادام خريد .

بادام گران شد دلال بيامد و گفت : بفروش .

گفت : به چند دينار ؟

گفت : به شصت و سه دينار .

گفت : بهاء بادام امروز نود دينار است .

گفت : قرار من اينست که هر ده دينار نيم دينار بيش نستانم من عزم خود نقض نکنم .

دلال گفت : من نيز روا ندارم که کالای توبکم بفروشم نه دلال فروخت و نه سری روا داشت در اول سقط فروشی کردی .

يک روز بازار بغدد بسوخت . اورا گفتند بازار بسوخت . گفت : من نيز فارغ گشتم . بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود چون آن چنان بديد آنچه فارغ داشت بدرويشان بداد و طريق تصوف پيش گرفت .

ازو پرسيدند : که ابتداء حال تو چگونه بود ؟

گفت : روزی حبيب راعی بدکان من برگذشت من چيزی بدو دادم که بدرويشان بده .

گفت : خيرک الله .

از آن روز دنيا بر دل من سرد شد. تا روز ديگر که معروف کرخی می آمد کودکی يتيم با او همرا ه ، گفت اين کودک را جامه کن من جامه کردم .

معروف گفت : خدای تعالیدنيا را بر دل اين دشمن گرداند و ترا ازين شغل راحت دهاد .من بيکبارگی از دنيا فارغ آمدم از برکات دعای معروف و کس در رياضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنيد گفت هيچکس را نديدم در عبادت کاملتر از سری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمين ننهاد ، مگر در بيماری مرگ و گفت چهل سالست تا نفس از من گرز در انگبين می خواهد و من ندادمش .

و گفت : هر روزی چند کرت در آينه بنگرم از بيم آنکه نبايد که از شومی گناه رويم سياه شده باشد .

و گفت : خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل منستی از اندوه تا ايشان فارغ بودندی از اندوه .

و گفت : اگر برادری بنزديک من آيد و من دست بمحاسن فرود آرم ترسم که نامم را در جريده منافقان ثبت کنند و بشر حافی گفت: من از هيچ کس سوال نکردمی مگر از سری که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چيزی از دست وی بيرون شود .

جنيد گفت : يک روز بر سری رفتم می گريست .

گفتم : چه بوده است ؟

گفت : در خاطرم آمد که امشب کوزه ای را بر آويزم تا آب سرد شود .

در خواب شدم حوری را ديدم گفتم : تو از آن کيستی ؟

گفت : از آن کسی که کوزه برنياويزد تا آب خنک شود و آن حور کوزه مرا بر زمين زد . اينک بنگر جنيد گفت : سفالهای شکسته ديدم تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود .

جنيد گفت : شبی خفته بودم بيدار شدم سر من تقاضا کرد که بمسجد شو . نيزيه رو پس برفتم شخصی ديدم هايل بترسيدم . مرا گفت : يا جنيد از من می ترسی ؟

گفتم: آری .

گفت : اگر خدايرا بسزا بشناخته ای جز از وی نترسيدی.

گفتم : تو کيیستی؟

گفت : ابليس.

گفتم : می بايستی که ترا ديدمی .

گفت : آن ساعت که از من انديشيدی از خدای غافل شدی و ترا خبر نی ، مراد از ديدن من چه بود ؟

گفتم : خواستم تا پرسم که ترا بر فقرا هيچ دست باشد ؟

گفت : نی ،

گفتم : چرا ؟

گفت : چون خواهم که بدنيا بگيرمشان بعقبی گريزند و چون خواهم که بعقبی بگيرمشان بمولی گريزند و مرا آنجا راه نيست .

گفتم : اگر بر ايشان دست نيابی ايشانرا هيچ بينی ؟

گفت : بينم . آنگاه که در سماع و وجد افتند بيمشان که از کجا می نالند اين بگفت و ناپديد شد .

چون بمسجد درآمدم سری را دديدم سر بر زانو نهاده سر برآورد و گفت : دروغ می گويد آن دشمن خدای که ايشان از آن عزيزترند که ايشان بابليس نمايد .

جنيد گفت : با سری بجماعت از مخنثان برگذشتم بدل من درآمد که حال ايشان چون خواهد بود ؟

سری گفت : هرگز بدل من نگذشته است که مرا بر هيچ آفريده فضل است در کل عالم .

گفتم : يا شيخ نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای.

گفت : هرگز نی .

جنيد گفت : بنزديک سری درشدم ويرا ديدم متغير ،

گفتم : چه بوده است ؟

گفت : پری از پريان بر من آمد . و سوال کرد که حطا چه باشد ؟ جواب دادم آن پری آب گشت . چنين که می بينی .

نقلست که سری خواهری داشت دستوری خواست که اين خانه ترا بروبم . دستوری نداد .

گفت : زندگانی من کرامی اين نکند تا يک روز درآمد پيرزنی را ديد که خانه وی می رفت .

گفت : ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کنم . اکنون نامحرمی آورده ای.

گفت : ای خواهر دل مشغول مدار ، که اين دنيا است که در عشق ما سوخته است . و از ما محروم بود ، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصيبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند .

يکی از بزرگان می گويد چندين مشايخ را ديدم هيچ کس را بر خلق خدای چنان مشفق نيافتم که سری را .

نقلست که هرکه سلامش کردی روی ترش کردی و جواب گفتی از سر اين پرسيدند .

گفت : پيغامبر صلی الله عليه و علی آله و سلم ، گفته است که هرکه سلام کند بر مسلمانی صد رحمت فرود آيد . نود آنکس را بود که روی تازه دارد من روی ترش کرده ام تا نود رحمت او را بود .

اگر کسی گويد اين ايثار بود و درجه ايثار از آنچه او کرد زيادت است . پس چگونه او را به از خود خواسته باشد . گويم نحن نحکم بالظاهر روی ترش کردن را بظاهر حکم توانيم کردن اما بر ايثار حکم نمی توان کردن يا از سر صدق بود يآ نبود از سر اخلاص بود يا نبود لاجرم آنچه بظاهر بدست او بود بجای آورد .

نقلست که يکبار يعقوب عليه السلام را بخواب ديد . گفت : ای پيغامبر خدای اين چه شور است که از بهر يوسف در جهان انداخته ای ؟

چون ترا بر حضرت بار هست حديث يوسف را بباد برده . ندای بسر او رسيد که يا سری دل نگاه دار و يوسف را بوی نمودند نعره ای بزد و بيهوش شد و سيزده شبانروز بی عقل افتاده بود . چون بعقل باز آمد . گفتند : اين جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند .

نقلست که کسی پيش سری طعامی آورد و گفت : چند روز است تا نخورده ای ؟

گفت : پنج روز .

گفت : گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است گرسنگی فقر نبوده است .

نقلست که سری خواست که يکی از اوليا را بيند . پس باتفاق يکی را بر سر کوهی بديد چون بوی رسيد ، گفت : السلام عليک تو کيستی ؟

گفت : او .

گفت : تو چه می کنی ؟

گفت : او.

گفت : تو چه می خوری؟

گفت : او .

گفت : اين که می گويی او ، ازين خدای را می خواهی ؟ اين سخن بشنيد نعره ای بزد و جان بداد .

نقلست جنيد گفت :سری مرا روزی از محبت پرسيد .

گفتم : گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چيزهای ديگر گفته است . سری پوست دست خويش بگرفت و بکشيد از دستش برنخاست . گفت : بعزت او که اگر گويم اين پوست از دوستی او خشک شده است راست گويم و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت .

نقلست که سری گفت بنده بجايی برسد رد محبت که اگر تيری يا شمشيری بر وی زنی خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه که آشکارا شد که چنين است .

سری گفت : چون خبر می يابم که مردمان بر من می آيند تا از من علم آموزند دعا گويم ، يارب تو ايشانرا علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ايشانرا بکار نيايم که من دوست ندارم که ايشان سوی من آيند .

نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ايستاده بود .

گفتند : اين بچه يافتی ؟

گفت : بدعاء سری .

گفتند : چگونه ؟

گفت : روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم . او در خلوتی بود . آواز داد که کيست ؟

گفتم : آشنا.

گفت : اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای ما نبود ی. پس گفت : خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هيچ کسش نبود .

همين که اين دعا گفت : چيزی بر سينه من فرود آمد و کار من بدينجا رسيد .

نقلست که يک روز مجلس می گفت . يکی از نديمان خليفه می گذشت . نام او احمد يزيد کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده . گفت : باش تا بمجلس اين مرد رويم چند جائی رويم که نبايد رفت ، پس دلم آنجا بگرفت . پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که در هجده هزار عالم هيچ کس نيست از آدمی ضعيف تر و هيچ کس از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نيکو شود چنان نيکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که ديو را ننگ آيد از صحبت او ، عجب از آدمی بدين ضعيفی که عاصی شود در خدای بدين بزرگی اين تيری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد .

چندان بگريست که از هوش بشد . پس گريان برخاست و بخانه رفت و آن شب هيچ نخورد و سخن نگفت . ديگر روز پياده به مجلس آمد اندوهگين و زرد روی چون مجلس بآخر رسيد ، برفت بخانه . روز سوم پياده تنها بيامد . چون مجلس تمام شد پيش سری آمد و گفت : ای استاد آن سخن تو مرا گرفته است و دنيا بر دل من سرد گردانيده ای . می خواهم که از خلق عزلت گيرم و دنيا را فرو گذارم . مرا بيان کن راه سالکان .

گفت : راه طريقت خواهی يا راه شريعت ؟

راه عام خواهی يا راه خاص ؟

گفت هر دو را بيان کن .

گفت : راه عام آنست که پنج نماز پس امام نگاه داری و زکوة بدهی . اگر مال باشد از بيست دينار نيم دينار و راه خاصل آنست که همه دنيا را پشت پای زنی و به هيچ از آرايش وی مشغول نشوی اگر بدهند قبول نکنی و تو دانی اينست اين دو را پس از آنجا برون آمد و روی به صحرائی نهاد . چون روزی چند برآمد ، پيرزنی موی کنده و روی خراشيده بيامد نزديک سری ، گفت :ای امام مسلمانان فرزندکی داشتم جوان و تازه روی به مجلس تو آمد خندان و خرامان بازگشت گريان و گدازان . اکنون چند روزيست تا غايب شده است و نمی دانم که کجاست !

دلم در فراق او بسوخت . تدبير اين کار من بکن از بس زاری که کرد سری را رحم آمد ، گفت : دل تنگی مکن که جز خير نبود . چون بيايد من ترا خبر دهم که وی ترک دنيا گفته است و اهل دنيا را مانده ، تايب حقيقی شده است .

چون مدتی برآمد شبی احمد بيامد سری خادم را گفت : برو و پيرزن را خبر ده . پس سری احد را ديد زردروی شده و نزار گشته و بالای سروش دوتا گشته .

گفت:ای استاد مشفق چنانکه مرا درراحت افکندی و از ظلمات برهانيدی ، خدای ترا راحت دهد ، و راحت دو جهانی ترا ارزانی داد . ايشان درين سخن بودند که مارد احمد و عيال او بيامدند تو پسرکی خرد داشت و بياوردند چون مادر را چشم بر احمد افتاد و آن حال بديد ، که نديده بود ، خويشتن در کنار او افکند و عيال نيز بيکسوی زاری کرد و پسرک می گريست . خروش از همه برآمد . سری گريان شد . بچه خويشتن را در پای او انداخت . هرچند کوشيدند تا او را بخانه برند البته سود نداشت .

گفت : ای امام مسلمانان چرا ايشان را خبر کردی که کار مرا بزيان خواهند آورد !

گفت : مادرت بسيار زاری کرده بود من از وی پذيرفته ام . پس احمد خواست که بازگردد . زن گفت : مرا بزندگی بيوه کردی و فرزندان يتيم کردی . آن وقت که ترا خواهد من چکنم ؟

لاجرم پسر را با خود بربايد گرفت .

گفت : چنين کنم فرزند را .

آن جامه نيکو از وی بيرون کرد و پاره گليم بر وی انداخت و زنبيل در دست او نهاد و گفت روان شو .

مادر چون آن حال بديد گفت : من طاقت اين کار ندارم . فرزند را درربود .

احمد زن را گفت : ترا نيز وکيل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم . پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد و درآمد و گفت : مرا احمد فرستاده است می گويد که کار من تنگ درآمده است مرا درياب.

شيخ برفت احمد را ديد در گورخانه ای برخاک خفته و نفس بلب آمده و زبان می جنبانيد . گوش داشت می گفت : لمثل هذا فليعمل العالمون . سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد احمد چشم باز کرد . شيخ را ديد . گفت : ای استاد بوقت آمدی که کار من تنگ درآمده است . پس نفس منقطع شد . سری گريان روی بشهر نهاد تا کار او بسازد خلقی را ديد که از شهر بيرون می آمدند ، گفت : کجا می رويد ؟

گفتند : خبر نداری که دوش از آسمان ندائی آمد که هرکه خواهد که بر ولی خاص خدای نماز کند گو بگورستان شو نيزيه رويد و نفس وی چنين بود که مريدان چنان می خاستند و اگر خود از وی جنيد خاست تمام بود و سخن اوست که ای جوانان کار بجوانی کنيد پيش از آنکه به پيری رسيد که ضعيف شويد و در تقصير بمانيد ، چنين که من مانده ام و اين وقت که اين سخن گفت ، هيچ جوان طاقت عبادت او نداشت و گفت : سی سالست که استغفار می کنم از يک شکر گفتن . گفتند : چگونه ؟

گفت بازار بغداد بسوخت . اما دکان من نسوخت مرا خبر کردند . گفتم: الحمدلله از شرم آنکه خود را به از برادر مسلمان خواستم و دنيا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم و گفت اگر يک حرف از وردی که مراست فروت شود هرگز آنرا قضا نيست و گفت دور باشيد از همسايگان توانگر و قرايان بازار و عالمان اميران .

و گفت : هرکه خواهد که به سلامت بماند دين او و براحت رساند دل او و تن او و اندک شود غم او ، گو از خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و روزگار تنهايی .

و گفت : جمله دنيا فضولست مگر پنج چيز ؛ نانی که سد رمق بود ، آبی که تشنگی ببرد ، جامه ای که عورت بپوشد ، خانه ای که در آنجا تواند و علمی که بدان کار می کنی .

و گفت : هر معصيت که از سبب شهوت بود اميد توان داشت به آمرزش آن و هر معصيت که آن بسبب کبر بود اميد نتوان داشت به آمرزش آن زيرا که معصيت ابليس از کبر بود و زلت آدم از شهوت .

و گفت : اگر کسی در بستانی بود که درختان بسيار بود بر هر برگ درختی مرغی نشسته و بزبانی فصيح می گويند السلام عليک يا ولی الله . آنکس که نترسد که آن مکر است و استدراج بر وی بيابد ترسيد .

و گفت : علامت استدراج کوريست از عيوب نفس .

و گفت : مکر قولی است بی عمل .

و گفت : ادب ترجمان دلست .

و گفت : قوی ترين قوتی آنست که بر نفس خود غالب آيی و هرکه عاجز آيد از ادب نفس خويش از ادب غيری عاجز تر بود هزار بار .

و گفت : بسيارند جمعی که گفت ايشان موافق فعل نيست ، اما اندک است آنکه فعل او موافق گفت اوست . http://ahmadyaghma.blogfa.com

و گفت : هرکه قدر نعمت نشناسد زوال آيدش از آنجا که نداند .

و گفت : هرکه مطيع شود ، آنرا که فوق اوست ، مطيع شود آنکه دون اوست .

و گفت : زبان ترجمان دل توست و روی تو آيينه دل تست بر روی تو پيدا شود هرآنچه در دل پنهان داری .

و گفت : دلها سه قسم است ؛ دلی است مثل کوه که آنرا هيچ از جای نتواند جنبانيد . دلی است مثل درخت که بيخ او ثابت است ، اما باد او را گاه گاهی حرکتی دهد و دلی است مثل بری که با باد می رود و بهر سوی می گردد .

و گفت : دلهای ابرار معلق به خاتمت است و دلهای مقربان معلق بسابقت است . معنی آنست که حسنات ابرار سيئات مقربان است و حسنه سيئه از آن می شود که برو فرو می آيد بهر چه فرو آيی کار بر تو ختم شود و ابرار آن قوميند که فرو آيند که ان الابرار لفی نعيم ، بر نعمت فرو آيند لاجرم دلهای ايشان معلق خاتمت است اما سابقان راکه مقربانند چشم در ازل بود . لاجرم هرگز فرونيايند که هرگز بازل نتوان رسيد ، ازين جهت چون بر هيچ فرو نيابند ايشانرا بزنجير به بهشت بايد کشيد .

و گفت : حيا و انس به در دل آيند اگر در دلی زهد و ورع باشد فرود آيند و اگر نه باز گردند .

و گفت : پنج چيز است که قرار نگيرد در دل اگر در آن دل چيزی ديگر بود خوف از خدای و رجاء بخدای و دوستی خدای و \يا از خدای و انس بخدای .

و گفت : مقدار هر مردی در فهم خويش بر مقدار نزديکی دل او بود بخدای .

و گفت : فهم کننده ترين خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن و تدبر کند در آن اسرار .

و گفت : صابرترين خلق کسی است که بر خلق صبر تواند کرد .

و گفت : فردا امتان را بانبيا خوانند وليکن دوستانرا بخدای باز خوانند .

و گفت : شوق برترين مقام عارفست .

و گفت : عارف آنست که خوردن وی خوردن بيماران بود و خفتن وی خفتن مارگزيدگان بود و عيش وی عيش غرقه شدگان بود .

و گفت : در بعضی کتب منزل نوشته است که خداوند فرمود که ای بنده من ، چون ذکر من بر تو غالب شود من عاشق تو شوم و عشق اينجا بمعنی محبت بود .

و گفت : عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد و زمين شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهادست که زندگانی دلهای همه بدو بودو آتش رنگست که عالم بدو روشن گردد .

و گفت : تصوف ناميست سه معنی را ، يکی آنکه معرفتش نور ورع فرونگيرد و در عالم باطن هيچ نگويد که نقص کتاب بود و کرامات او را بدان دارد که مردم باز دارد از محارم .

و گفت : علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن است بدانچه گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود و نفور بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق از دل و گفت سرمايه عبادت زهد است در دنيا و سرمايه فتوت رغبت است در آخرت .

و گفت : عيش زاهد خوش نبود که وی بخود مشغول خوش نبود که وی بخود مشغول است و عيش عارف خوش بود چون از خويشتن مشغول بود .

و گفت : کارهای زهد همه بر دست گرفتم هر چه خواستم ازو يافتم مگر زهد .

و گفت : هرکه بيارايد در چشم خلق آنچه درو نبود بيفتد از ذکر حق .

و گفت : هرکه بسيار آميخت با خلق از اندکی صدق است .

و گفت : حسن خلق آنست که خلق را نرنجانی و رنج خلق بکشی بی کينه و مکافات .

و گفت : از هيچ برادر بريده مشو در گمان و شک و دست از صحبت او باز مدار بی عتاب .

و گفت : قوی ترين خلق آنست که با خشم خويشتن برآيد .

و گفت : ترک گناه گفتن سه وجه است ؛ يکی از خوف دوزخ و يکی از رغبت بهشت و يکی از شرم خدای .

و گفت : بنده کامل نشود تا آنگاه که دين خود را بر شهوات اختيار نکند .

نقلست که يکی روز در صبر سخن می گفت کژدمی چند بار او را زخم زد . آخر گفتند چرا او را دفع نکردی ؟ گفت شرم داشتم چون در صبر سخن می گفتم و در مناجات گفته است الهی عظمت تو مرا باز بريد از مناجات تو و شناخت من بتو مرا انس داد با تو .

و گفت : اگر نه آنستی که تو فرموده ای که مرا يآد کن بزبان و اگر نه ياد نکردمی يعنی تو در زبان نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است بذکر تو ، چگونه گشاده گردانم ؟ جنيد گفت : که سری گفت نمی خواهم که در بغداد بميرم از آنکه ترسم که مرا زمين نپذيرد و رسوا شوم و مردمان بمن گمان نيکو برده اند ايشانرا بد افتد چون بيمار شد بعيادت او درشدم بادبيزنی بود برگرفتم و باشد می کردم گفت ای جنيد بنه که آتش تيز تر شود . جنيد گفت : حال چيست ؟

گفت : عبدا مملوکا لايقدر علی شيئی .

گفتم : وصيتی بکن .

گفت : مشغول مشو بسبب صحبت خلق از صحبت حق تعالی .

جنيد گفت : اگر اين سخن را بيش ازين گفتنی با تو نيز صحبت نداشتمی و نفس سری سپری شد رحمةالله عليه رحمةواسعة.

 

                             31

                   ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزيز

آن عالم فرع و اصل ، آن حاکم وصل و فصل ، آن ستوده رجال ، آن ربوده حلال ، آن بحقيقت ولی شيخ وقت ، فتح موصلی رحمةالله عليه ، از بزرگان مشايخ بود و صاحب همت بود و عالی قدر و در ورع و مجاهده بغايت بود و حزنی و خوفی غالب داشت و انقطاع از خلق و خود را پنهان می داشت از خلق تا حدی که دسته کليد برهم بسته بود بر شکل بازرگانان هرکجا رفتی در پيش سجاده بنهادی تا کسی ندانستی که او کيست وقتی دوستی از دوستان حق تعالی بدو رسيد ، او را گفت بدين کليدها چه می گشايی که بر خود بسته ای ! از بزرگی سوال کردند که فتح را هيچ علم هست ؟ گفت او را بسنده است علم که ترک دنيا کرده است بکلی . ابو عبدالله بن جلا گويد که در خانه سری بودم چون پاره ای از شب بگذشت جامه های پاکيزه در پوشيد و ردا برافکند . گفتم : درين وقت کجا می روی ؟

گفت : به عيادت فتح موصلی .

چون بيرون آمد عسس بگرفتش و بزندان برد . چون روز شد فرمودند که محبوسانرا چوب زند . چون جلاد دست برداشت تا او را بزند . دستش خشک شد . نتوانست جنبانيدن . جلاد را گفتند چرا نمی زنی؟

گفت : پيری برابر من ايستاده است و می گويد تا براو نزنی ، دست من بی فرمان شد بنگريستند فتح موصلی بود ، سری را نزد او بردند و رها کردند . نقلست که روزی فتح را سوال کردند از صدق ، دست د رکوره آهنگری کرد پاره ای آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد.

گفت : صدق اينست . فتح گفت :اميرالمومنين علی را بخواب ديدم . گفتم مرا وصيتی کن .

گفت :نديدم چيزی نيکوتر از تواضع که توانگر کند مرد درويش را بر اميد ثواب حق .

گفتم : بيفزای ، گفت : نيکوتر ازين کبر درويش است بر توانگران از غايت اعتماد که او دارد بر حق ، نقلست که فتح گفت وقتی در مسجد بودم با ياران ، جوانی در آمد با پيراهنی خلق و سلام کرد .

و گفت : غريبانرا خدای باشد و بس ، فردا به فلان محلت بيای و خانه من نشان خواه و من خفته باشم ، مرا بشوی و اين پيراهن را کفن کن و بخاک دفن کن . برفتم چنان بود او را بشستم و آن پيراهن را کفن کردم و دفن کردم می خواستم که بازگردم ، دامنم بگرفت و گفت اگر مرا ای فتح برحضرت خدای منزلتی بود ترا مکافات کنم برين رنج که ديدی . پس گفت مرد بر آن بميرد که بر آن زيسته باشد . اين بگفت و خاموش شد.

نقلست که يک روز می گريست ، اشکهای خون آلود از ديدگان می باريد ، گفتند يا فتح چرا پيوسته گريانی ؟ گفت : چون از گناه خود ياد می کنم خون روان می شود از ديده من که نبايد که گريستن من به ريا ، بود نه باخلاص .

نقلست که کسی فتح را پنجاه درم آورد .گفت در خبر است که هرکه را بی سوال چيزی دهند و رد کند برحق تعالی رد کرده است . يک درم بگرفت و باقی باز داد و گفت با سی پير صحبت داشتم که ايشان از جمله ابدال بودند همه گفتند که به پرهيز از صحبت خلق و همه به کم خوردن ، فرمودند ، و گفت : ای مردمان نه هرکه طعام و شراب از بيمار باز گيرد بميرد . گفتند :بلی ، گفت همچنين دل که از علم و حکمت و سخن مشايخ باز گيرد بميرد و گفت وقتی سوال کردم از راهبی که راه بخدای چگونه است ؟

گفت چون روی براه وی آوردی آنجاست و گفت اهل معرفت آن قومند که چون سخن گويند از خدای گويند و چون عمل کنند برای خدای کنند و چون طلب کنند از خدای طلب کنند و گفت هرکه مداومت کند بر ذکر دل ، آنجا شادی محبوب پديد آيد و هرکه خدايرا برگزيند بر هوای خويش از آنجا دوستی خدای تعالی پديد آيد و هرکه را آرزومندی بود به خدای روی بگرداند از هرچه جز اوست .

نقلست که چون فتح وفات کرد او را بخواب ديدند ، گفتند خدای با تو چه کرد ؟

گفت : خداوند تعالی فرمود که چرا چندين گريستی؟ گفتم الهی از شرم گناهان . فرمود يا فتح فرشته گناه ترا فرموده بودم که تا چهل سال هيچ گناه بر تو ننويسد از بهر گريستن تو . رحمةالله عليه .

                             32

                   ذکر احمد حواری قدس الله روحه

آن شيخ کبير ، آن امام خطير آن زين زمان ، آن رکن جهان ، آن ولی قبه تواری قطب وقت ، احمد حواری ، رحمةالله عليه يگانه وقت بود و در جمله فنون علوم عالم بود و در طريقت بيانی عالی داشت و در حقايق معتبر بود و در روايات و احاديث مقتدا بود و رجوع اهل عهد در واقعيات بدو بود و از اکابر مشايخ شام بود و بهمه زبانها محمود بود تا بحدی که جنيد گفت : احمد حواری ريحان شام است و از مريدان ابوسليمان دارائی بود و با سفيان عيينه صحبت داشته بود و سخن او را در دلها اثری عجب بود و در ابتدا بتحصيل علم مشغول بود تا در علم بدرجه کمال رسيد ، آنگاه کتب را برداشت و بدريا برد و گفت نيکو دليل و راه بری بودی ما را ، اما از پس رسيدن مقصود ، مشغول بودن بدليل محال بود که دليل ، تا آنگاه بايد که مريد در راه بود چون به پيشگاه پديد آمد درگاه و راه را چه قيمت ؟ پس کتب را بدريا رها کرد و بسبب آن رنجهای عظيم کشيد و مشايخ گفتند آن د رحال سکر بود .

نقلست که ميان سليمان دارائی و احمد حواری عهد بود که به هيچ چيز ويرا مخالفت نداد سه بار بگفت . بوسليمان بگفت برو و در آنجا بنشين ، چون برين حال ساعتی بر آمد ياد آمدش ، گفت احمد را طلب کنيد طلب کردند نيافتند .

گفت : در تنور بنگريد که با من عهد دارد که به هيچ چيز مرا مخالفت نکند . چون بنگريستند در تنور بود موئی بر وی نسوخته بود . نقلست که گفت حوری را به خواب ديدم ، نوری داشت که می درفشيد . گفتم ای حوری ، روئی نيکو داری .

گفت : آری يا احمد ، آن شب که بگريستی من آن آب ديده تو در روی خود ماليدم روی من چنين شد و گفت بنده تايب نبود تا پشيمان نبود بدل و استغفار نکند بزبان و از عهده مظالم بيرون نيايد تا جهد نکند در عبادت .

چون چنين بود که گفتم از توبه و اجتهاد زهد و صدق برخيزدو از صدق توکل برخيزد و از توکل استقامت برخيزد و از استقامت معرف برخيزد بعد از آن لذت انس بود بعد زا انس حيا بود بعد از حيا خوف بود از مکر و استدراج و در جمله اين احوال ا زدل او مفارقت نکند از خوف آنکه نبايد که اين احوال برو زوال آيد و از لقای حق بازماند و گفت هرکه بشناسد آنچه ازو بايد ترسيد آسان شود بر وی دور بودن ا زهرچه او را نهی کرده اند از آن ، و گفت هرکه عاقل تر بود به خدای عارف تر بود و هرکه به خدای عارف تر بود زود بمنزل رسد و گفت رجا ، قوت خايفان است و گفت فاضلترين گريستن ، گريستن بنده بود در فوت شدن اوقاتی که نه بر وجه بوده باشد و گفت هرکه بدنيا نظر کند بنظر ارادت و دوست حق تعالی او را نور فقر و زهد از دل او بيرون برد و گفت دنيا چون مزبله ای است و چايگاه جمع آمدن سگان است و کمتر از سگ باشد آنکه بر سر معلوم دنيا نشيند از آنکه سگ از مزبله ، چون حاجت خود روا کند سير شود بازگردد .

و گفت : هرکه نفس خويش را نشناسد او در دين خويش در غرور بود .

و گفت : مبتلا نگرداند حق تعالی هيچ بنده ای را به چيزی سخت تر از غفلت و سخت دلی .

و گفت : انبيا مرگ را کراهيت داشته اند که از ذکر حق بازمانده اند .

و گفت : دوستی خدای دوستی طاعت خدای بود .

و گفت : دوستی خدای را نشانی هست و آن دوستی طاعت اوست .

و گفت : هيچ دليل نيست بر شناختن خدیا جز خدای اما دليل طلب کردن برای آداب خدمتست .

و گفت : هرکه دوست دارد که او را بخير بشناسد با نيکويی او را ياد کنند او مشرکست در عبادت خدای تعالی بنزديک اين طايفه از بهر آنکه هر که خدای را بدوستی پرستد دوست ندارد که خدمت او را هيچ کس بيند جز مخدوم او . والسلام .   / ادامه دارد

کلیک                                        صفحه نخست وبلاگ    عناوین اصلی وبلاگ

                

تذکرة الاولياء (۹)


                               33                   

ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز آن جوانمرد راه ، آن پاکباز درگاه آن متصرف طريقت ، آن متوکل بحقيقت ، آن صاحب فتوت شيخی احمد خضرويه بلخی ، رحمةالله عليه ، از معتبران مشايخ خراسان بود و از کاملان طريقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولايت و از مقبولان جمله فرقت بود و در رياضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنيف بود وهزار مريد داشت که هر هزار بر آب می رفتند و بر هوا می پريدند و در ابتدا مريد حاتم اصم بود و با ابو تراب صحبت داشته بود و برحفص را ديده بود . بو حفص را پرسيدند که ازين طايفه که را ديدی ؟ گفت : هيچ کس را نديدم ، بلند همت تر و صادق احوال تر که احمد جامه برسم لشکريان پوشيدی و فاطمه که عيال او بود اندر طريقت آيتی وبد و از دختران امير بلخ بود توبت کرد و بر احمد کس فرستاد که مرا از پرد بخواه ، احمد اجابت نکرد ديگر بار کس فرستاد که ای احمد من ترا مردانه تر ازين دانستم راه بر باش نه راه بر ، احمد کس فرستاد و از پدر بخواست . پدر بحکم تبرک او را باحمد داد . فاطمه بترک شغل دنيا بگفت و بحکم عزلت با حمد بياراميد تا احمد را قصد زيارت بايزيد افتاد . فاطمه باوی برفت  چون پيش بايزيد اندر آمدند ، فاطمه نقاب از روی برداشت و با ابو يزيد سخن می گفت احمد از آن متغير شد و غيرتی بر دلش شد . گفت ای فاطمه اين چه گستاختی بود که با بايزيد کردی ؟ فاطمه گفت :از آنکه تو محرم طبيعت من یو بايزيد محرم طريقت من . از تو بهوا برسم و از وی بخدای رسم و دليل سخن ايسنت که او از صحبت من بی نياز است و تو بمن محتاجی و پيوسته بايزيد با فاطمه گستاخ می بودی تا روزی بايزيد را چشم بر دست فاطمه افتاد که حنا بسته بود . گفت : يا فاطمه از برای چه حنا بسته ای . گفت : يا بايزيد تا اين غايت تو دست و حنای من نديده بودی مرا بر تو انبساط بود . اکنون که چشم تو بر اينها افتاد صحبت ما با تو حرام شد و اگر کسی را اينجا خيالی رود پيش ازين گفته ام . بايزيد گفت از خداوند درخناست کرده ام تا زنانرا بر چشم من چو ديوار گرداند و بر چشم من يکسان گردانيده است چون کسی چنين بود او کجا زند بيند . پس احمد و فاطمه از آنجا بنشابور آمدند و اهل نيشابور را با احمد خوش بود و چون يحيی معاذ رازی رحمةالله عليه بنشابور آمد و قصد بلخ داشت احمد خواست که او را دعوتی کند . با فاطمه مشورت کرد که دعوت يحيی را چه بايد کرد ! فاطمه گفت چندين گاو و گوسفند و حوائج و چندين شمع و عطر و با اين همه چند حر نيز ببايد . احمد گفت باری کشتن خر چرا ؟ گفت چون کريمی بمهمان آيد بايد که سکگان محلت را از آن نصيبی بود اين فاطمه در فتوت جنان بود لاجرم بايزيد گفت هرکه خواهد که تا مردی بيند پنهان در لباس زنان گو در فاظطمه نگر . نقلست که احمد گفت مدتی مديد نفس خويش را قهر کردم ، روزی جماعتی بغزا می رفتند . رغبتی عظيم در من پديد آمد و نفس نشاط نيايد اين مگر آنست که او را پيوسته در روزه می دارم از گرسنگی طاقتش نمانده است می خواهد تا روزه گشايد . گفتم به سفر روزه نگشايم . گفت :روا دارم . عجب داشتم . گفتم : مگر از بهر آن می گويد که من او را بنماز شب فرمايم . خواهد که بسفر رود تا بشب بخسبد و گفتم تا روز بيدار دارمت . گفت : روا دارم عجب داشتم و تفکر کردم که مگر از آن می گويد تا با خلق بياميزد که ملول گشته است در تنهايی تا بخلق انسی يابد . گفتم هرکهجا ترا برم ترا بکرانه فرود آرم و با خلق ننشينم . گفت :روا دارم . عاجز آمدم و بتضرع بحق بازگشتم . تا از مکر وی مرا آگاه کند يا او را مقر آورد تا چنين گفت که تو مرا بخلافهای مراد هر روزی صد بار همی کشی و خلق آگاه نی آنجا ، باری د رغزو بيکبار کشته شوم و باز رهم و همه جهان آواره شود که زهی احمد خضرويه که او را بکشتند و شهادت يافت گفت سبحان آن خدائی که نفسی آفريد بزندگانی منافق و از پس مرگ هم منافق نه بدي« جهان اسلام خواهد آورد و نه بدان جهان ، پنداشتم که طاعت می چويی ندانستم که زنار می بندی و خلاف او که می کردم زيادت کردم . نقلست که گفت يکبار بباديه بر توکل براه حج درآمدم . پاره ای بفتم ، خار مغيلان در پايم شکست . بيرون نکردم گفتم توکل باطل شود همچنان لنگان لنگان بمکه رسيدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چيزی بيرون می آمد و من برنجی تمام می رفتم . مردمان بديدندو آن خار از پايم بيرون کردند . پايم مجروح شد . روی ببسطام نهادم بنزديک بايزيد در آمدم بايزيد را چشم برمن افتاد . تبسمی بکرد و گفت آن اشکيل که بر پايت نهادند چه کردی ؟ گفتم اختيار خويش باختيار او بگذاشتم شيخ گفت ای مشرک اختيار من می گويی يعنی ترا نيز وجودی و اختياری هست اين شرک نبود ! نقلست که گفت عز درويش یخويش را پنهان دار . پس گفت درويشی در ماه رمضان يکی توانگری بخانه برد و در خانه وی بجز نانی خشک نبود . توانگر بازگشت صره زر بدو فرستاد . درويش آن زر را باز فرستاد و گفت اين سزای آنکس است که سر خويش با چون تويی آشکارا کند ما اين درويشی بهر دوجهان نفروشيم . نقلست که دزدی در خانه او آمد بسيار بگشت هيچ نيافت خواست که نوميد بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگير و آب برکش از چاه و طهارت کن و بنماز مشغول شو تا چون چيزی برسد بتو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی . برنا همچنين کرد . چون روز شد خواجه صدر دينار بياورد و به شيخ داد . شيخ گفت : بگير اين جزاء يک شبه نماز تست دزد را حالتی پديد آمد لرزه بر اندام او افتاد . گريان شد و گفت راه غلط کرده بودم ي: شب از برای خدای کار کردم مرا چنين اکرام کرد . توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مريدان شيخ شد . نقلست که يکی از بزرگان گفت : احمد خضرويه را ديدم در گردونی نشسته به زنجيرهای زرين ، آن گردون را فرشتگان می کشيدند در هوا . گفتم شيخا بدين منزلت بکجا می بری ؟ گفت بزيارت دوستی ، گفتم ترا با چنين مقامی بزيارت کسی می بايد رفت ؟ گفت اگر من نروم او بيايد درجه زايران او را بود نه مرا . نقلست که يکبار در خانقاهی می آمد با جامه خلق و از رسم صوفيان فارغ . بوظايف حقيقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه بباطن با او انکار کردند و با شيخ خود می گفتند که او اهل خانقاه نيست . تا روزی احمد سرچاه آمد دلوش در چاه افتاد . او را برنجانيدند . احمد بر شيخ آمد و گفت : فاتحه ای بخوان تا دلو از چاه برآيد . شيخ متوقف شد که اين چه التماس است؟ احمد گفت :اگر تو برنمی خوانی اجازت ده تا من برخوانم . شيخ اجازت داد . احمد فاتحه برخواند . دلو به سرچاه آمد . شيخ چون آن بديد ، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کيستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد ؟ گفت : ياران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم . نقل است که مردی به نزديک او آمد . گفت : رنجورم و درويش . مرا طريقی بياموز تااز اين محنت برهم . شيخ گفت : نام هر پيشه ای که هست بر کاغذ بنويس و در توبره ای کن تا نزديک من آر. آن مرد جمله پيشه ها بنوشت و بياورد . شيخ دست بر توبره کرد . يکی کاغذ بيرون کشيد . نام دزدی برآنجا نوشته بود . گفت : تو را دزدی بايد کرد . مرد در تعجب بماند . پس برخاست . به نزديک جماعتی رفت که بر سر راهی دزدی می کردند . گفت :مرا بدين کار رغبت است ، چون کنم ؟ ايشان گفتند : اين کار را يک شرط است ، که هر چه ما به تو فرماييم بکنی . گفت :چنين کنم که شما می گوييد . چند روز با ايشان می بود تا روزی کاروانی برسيدند . آن کاروان را بزدند .يکی را از اين کاروانيان که مال بسيار بود او را بياوردند . اين نوپيشه را گفتند : اين را گردن بزن . اين مرد توقفی کرد. با خود  گفت :اين مير دزدان چندين خلق کشته باشد . من او را بکشم بهتر که اين مرد بازرگان را . http://ahmadyaghma.blogfa.com آن مرد را گفت :اگر به کاری آمده ای آن بايد کرد که مافرماييم ؛ و اگر نه پس کاری ديگر رو . گفت : چون فرمان می بايد برد فرمان حق برم ، نه فرمان دزد . شمشير بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن مير دزدان را سر از تن جدا کرد . دزدان چون آن بديدند بگريختند و آ« بارها به سلامت بماند و آن بازرگان خلاص يافت و او را زر و سيم بسيار داد چنانکه مستغنی شد . نقل است که وقتی درويشی به مهمانی احمد آمد . شيخ هفتاد شمع برافروخت . گتف : مرا اين هيچ خوش نمی آيد که تکلف با تصوف نسبت ندارد . احمد  گفت :برو و هرچه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان . آن شب آن درويش تا بامداد آب و خاک می ريخت که از آن هفتاد شمع يکی را نتوانست کشت . ديگر روز آن درويش را گفت : اين همه تعجب چيست ؟ برخيز تا عجايب بينی . می رفتند تا به درکليسايی موکلان ترسايان نشسته بودند . چون احمد را بديدند - و اصحاب او را - مهتر گفت : درآييد. ايشان دررفتند . خوانی بنهاد . پس احمد را گفت : بخور! گفت : دوستان با دشمنان نخورند .  گفت :اسلام عرضه کن . پس اسلام آورد و از خيل او هفتاد تن اسلام آوردند . آن شب بخفت . به خواب ديد که حق تعالی  گفت :ای احمد !از برای ما هفتاد شمع برافروختی ، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ايمان برافروختيم . نقل است که احمد  گفت :جمله خلق را ديدم که چون گاو و خر از يکی آخور علف می خوردند . يکی  گفت :خواجه ! پس تو کجا بودی؟  گفت :من نيز با ايشان بودم . اما فرق آن بود که ايشان می خوردند و می خنديدند و بر هم می جستند و می ندانستند و من می خورم و می گريستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم . و  گفت :هر که خدمت درويشان کند به سه چيز مکرم شود ؛ تواضع ، و حسن ادب ، و سخاوت . و  گفت :هرکه خواهد خدای تعالی با او بود گو صدق را ملازم باش که می فرمايد ان الله مع الصادقين . و  گفت : هر که صبر کند بر صبر خويش ، او صابر بود نه آنکه صبر کند و شکايت کند . و  گفت : صبر زاد مضطران است و رضا درجه عارفان است . و  گفت : حقيقت معرفت آن است که دوست داری او را به دل ، و ياد کنی او را ، به زبان و همت بريده گردانی از هرچه غير اوست . و  گفت : نزديکترين کس به خدای آن است که خلق او بيشتر است . و  گفت : نيست کسی که حق او را مطالبت کند به آلای خويش جز کسی که او را مطالبت کند به نعمای خويش. و ازو پرسيدند : علامت محبت چيست ؟ گفت : آنکه عظيم نبود هيچ چيز از دو کون در دل او از بهر آنکه دل پر بود از ذکر خدای ؛ و آنکه هيچ آرزويی نبود او را مگر خدمت او از جهت آنکه نبيند عز دنيا و آخرت ، مگر در خدمت او ؛ و آنکه نفس خويش را غريب بيند و اگر چه در ميان اهل خويش بود از جهت آنکه هيچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او . و  گفت : دلها رونده است تا گرد عرش گردد يا گرد پاکی . و  گفت : دلها جايگاههاست . هرگاه از حق پر شود پديد آورد زيادتی انوار آن بر جوارح ؛ و هرگاه که از باطل پر شود پديد آورد زيادتی ظلمات آن بر جوارح . و  گفت : هيچ خواب نيست گرانتر از خواب غفلت و هيچ مالک نيست به قوت تر از شهوت و اگر گرانی غفلت از نبود هرگز شهوت ظفر نيابد . و  گفت : تمامی بندگی در آزادی است و در تحقيق بندگی آزادی تمام شود . و  گفت : شما را در دنيا و دين در ميان دو متضاد زندگانی بايد کرد . و  گفت : طريق هويدا است و حق روشن است و داعی شنونده است ، پس بعد از اين تحيری نيست الا از کوری. پرسيدند : کدام عمل فاضلتر است ؟  گفت : نگاه داشتن سر است از التفات کردن به چيزی غير الله . و يک روز در پيش او بر خواندند ففروا الی الله . گفت : تعليم می دهند بدانکه بهترين مفری ، درگاه خدای است . و کسی  گفت : مرا وصيتی کن .  گفت :بميران نفس را تا زنده گردانندش . چون او را وفات نزديک آمد ، هفتصد دينار وام داشت . همه به مساکين و به مسافران داده بود . در نزع افتاد . غريمانش به يکبار بر بالين او آمدند . احمد در آن حال در مناجات آمد .  گفت : الهی مرا می بری و گرو ايشان جای من است ، و من در گروم به نزديک ايشان . چون وثيقت ايشان می ستانی کسی را برگمار تا به حق ايشان قيام نمايد ، آنگاه جان من بستان . در اين سخن بود که کسی در بکوفت و گفت : غريمان شيخ بيرون آيند . همه بيرون آمدند و زر خويش تمام بگرفتند . چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد ، رحمة الله عليه .                                34                    ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه آن مبارز بلا ، آن عارف صدق و صفا ، آن مرد ميدان معنی ، آن فرد ايوان تقوی ، آن محقق حق و نبی ، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمةالله عليه ، از عيار پيشگان طريقت بود ، و از مجردان راه بلا بود و از سياحان باديه فقر بود ، و از سيدان اين طايفه بود ، و از اکابر مشايخ خراسان بود ، و درمجاهده و تقوی قدمی راسخ داشت ، و در اشارات و کلمات نفسی عالی داشت . چهل موقف ايستاده بود و در چندين سال هرگز سر بر بالين ننهاده بود ، مگر در حرم . يکبار در سحرگاه به خواب شد . قومی از حوران خواستند که خويشتن بر او عرضه کنند . شيخ گفت :ما را چندان پروايی هست به غفور که پروای حور ندارم . حوران گفتند : ای بزرگ ! هرچند چنين است اما ياران ما را شماتت کنند که بشنوند ما را پيش تو قبولی نبود. تا رضوان جواب داد کی: ممکن نيست اين عزيزان پروای شما بود . برويد تا فردا که در بهشت قرار گيرد و بر سرير ممکلت نشيند آنگاه بياييد و تقصيری که در خدمت رفته است به جای آريد . بوتراب گفت : ای رضوان ! اگر خود به بهشت فرو آيم گو خدمت کنيد . ابن جلا گويد : بوتراب در مکه آمد . تازه روی بود . گفتم : طعام کجا خورده ای ؟ گفت : به بصره ، و ديگر به بغداد ، و ديگر اينجا. و ابن جلا گويد : سيصد پير را ديدم . در ميان ايشان هيچ کس بزرگتر از چهارتن نبود . اول ايشان بوتراب بود . نقل است که چون از اصحاب خويش چيزی ديدی که کراهيت داشتی خود توبه کردی و در مجاهده بيفزودی و گفتی : اين بيچاره به شومی من در اين بلا افتادست . و اصحاب را گفتی : هرکه از شما مرقعی پوشيد سوال کرد ، وهرکه اندر خانقاه نشست سوال کرد ، و هرکه از مصحف قرآن خواند سوال کرد. يک روز يکی از اصحاب وی دست به پوست خربزه ای دراز کرد و سه روز بود تا چيزی نخورده بود . گفت : تو برو که تصوف را نشايی . تو را به بازار بايد شد . و گفت : ميان من و خدای عهدی است که چون دست به حرام دراز کنم مرا از آن بازدارد . و گفت : هيچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در باديه می آمدم . آرزوی نان گرم و خايه مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبيله ای افتادم . جمعی ايستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بديدند در من آويختند و گفتند : کالای ما برده ای . و کسی آمده بود و کالای ايشان برده بود . شيخ را گرفتند و دويست چوب بزدند . در ميان چوب زدن پيری از آن موضع بگذشت . ديد يکی را می زدند . به نزديک او شد . بدانست که او کيست . مرقع بدريد و فرياد برداشت و گفت : شيخ الشيوخ طريقت است . اين چه بی حرمتی است ؟ اين چه بی ادبی است که با سيد همه صديقان طريقت کرديد ؟ آن مردمان فرياد کردند و پشيمانی خوردند و عذر خواستند . شيخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از اين وقت ، سالها بود تا می خواستم که اين نفس به کام خويش ببينم . بدان آرزو اکنون رسيدم . پس پير صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بياورد . برفت و نان گرم و خايه مرغ بياورد . گفت : ای نفس ! هر آرزويی که بر دل تو خواهد گذشت بی دويست تازيانه نخواهد بود . نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پديد آمده بود . چند پسرش را بدريد . يک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بديد بازگشت . نقل است که يکبار با مريدان در باديه می رفت. اصحاب تشنه شدند . خواستند که وضو سازند . به شيخ مراجعت کردند . شيخ خطی بکشيد ، آب برجوشيد و وضو ساختند . ابوالعباس سيرمی گويد : با بوتراب در باديه بودم . يکی از ياران گفت مرا تشنه است . پای بر زمين زد . چشمه ای آب پديد آمد . مرد گفت : مرا چنان آرزوست که به قدح بخورم . دست بر زمين زد قدحی برآمد از آبگينه سپيد که از آن نيکوتر نباشد . وی از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مکه با ما بود. بوتراب ابوالعباس را گفت : اصحاب تو چه می گويند در اين کارها که حق تعالی با اوليای خويش می کند از کرامات ؟ گفت :هيچکس نديدم که به دين ايمان آورد الا اندکی . گفت : هرکه ايمان  نيارد به دين کافر بود . و يکابر مريدان گفتند : گريز نيست از قوت شيخ . گفت : گريز نيست از آنکه از او گريز نيست . بوتراب گفت : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای ترسيدم . چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟ گفت : تو مسلمانی يا کافری؟ گفتم : مسلمان . گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد . شيخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت . و گفت : غلامی ديدم در باديه بی زاد و راحله . گفتم : اگر يقين نيستی با او هلاک شود . پس گفتم : يا غلام به چنين جای می روی بی زاد ؟ گفت : ای پير! سربردار تا جز خدای هيچ کس را بينی. گفتم : اکنون هرکجا خواهی برو . و گفت : مدت بيست سال نه از کسی چيزی گرفتم و نه کسی را چيزی دادم . گفتند : چگونه ؟ گفت : اگر می گرفتم از وی گرفتم و اگر می دادم بدو می دادم . و گفت : روزی طعامی برمن عرضه کردند ، منع کردم . چهارده روز گرسنه ماندم ، از شومی آنکه منع کردم . و گفت : هيچ نمی دانم مريد را مضرتر از سفرکردن بر متابعت نفس و هيچ فساد به مريد راه نيافت الا به سبب سفرهای باطل . و گفت : حق تعالی فرموده است که دور باشيد از کباير ، و کباير نيست الا دعوی فاسد و اشارت باطل و اطلاق کردن عبارات و الفاظ ميان تهی بی حقيقت . ثم قال قال الله تعالی و ان الشياطين ليوحون الی اولياءهم ليجادلوکم . و گفت : هرگز هيچکس به رضای خدای نرسد اگر يک ذره دنيا را در دل او مقدار بود . و گفت : چون بنده صادق بود در عمل حلاوت يابد ، پيش از آنکه عمل کند و اگر اخلاص به جای آورد در آن حلاوت يابد ، در آن وقت که آن عمل کند . و گفت : شما سه چيز دوست می داريد و از آن شما نيست نفس را دوست می داريد و نفس از آن خدای است ، و روح را دوست می داريد و روح از آن خدای است ، و مال را دوست می داريد و مال از آن خدای است . و دو چيز طلب می کنيد و نمی يابيد : شادی و راحت. و اين هردو در بهشت خواهد بود . و گفت : سبب وصول به حق هفده درجه است . ادنای آن اجابت است و اعلای آن توکل کردن به خدای تعالی به حقيقت . و گفت : توکل آن است که خويشتن را در دريای عبوديت افگنی ، دل در خدای بسته داری . اگر دهد شکر گويی و اگر بازگيرد صبر کنی . گفت : هيچ چيز عارف را تيره نکند و همه تيرگيها با او روشن بود . و گفت : از دلها دلی است که زنده به نور فهم خدای است . و گفت : قناعت گرفتن قوت از خدای است . و گفت : هيچ چيز نيست از عبادات نافعتر از اصلاح خواطر . و گفت : انديشه خويش را نگاه دار زيرا که مقدمه همه چيزها است که هرکه را انديشه درست شد بعد از آن هرچه بر وی برود از افعال و احوال همه درست بود . و گفت : حق تعالی گويا گرداند علما را در  هر روزگاری مناسب اعمال اهل روزگار. و گفت : حقيقت غناآن است که مستغنی باشی از هرکه مثل توست ، و حقيقت فقر آن است که نيازمند باشی به هرکه مثل توست . نقل است که کسی گفتش :تو را هيچ حاجت هست به من ؟ بردار. شيخ گفت : مرا چون به تو و مثل تو حاجت بود که مرا به خدای حاجت نيست . يعنی در مقام رضايم ؛ راضی را با حاجت چه کار. و گفت : فقير آن است که قوت او آن بود که بيابد و لباس او آن بود که عورتی بپوشد و مسکن او آن بود که در آنجا باشد . نقل است که وفات او در باديه بصره بود و از پس او به چندين سال جماعتی بدو رسيدند او را ديدند بر پای ايستاده و روی به قبله کرده و خشک شده و رکوه ای پيش نهاده و عصا در دست گرفته و هيچ سباعی گرد او نگشتی ؛ رحمةالله عليه.                              35                    ذکر يحيی معاذ رازی قدس الله روحه العزيز آن چشمه روضه رضا ، آن نقطه کعبه رجا ، آن ناطق حقايق ، آن واعظ خلايق ، آن مرد مراد ؛يحيی معاذ رحمة الله عليه ، لطيف روزگار بود و خلقی عجب داشت و بسطی با قبض آميخته و رجائی غالب . کار خايفان پيش گرفته و زبان طريقت و محبت بود ، و همتی عالی داشت و گستاخ درگاه بود ، و وعظی شافی داشت - چنانکه او را يحيی واعظ گفتندی - و در علم و عمل قدمی راسخ او را بود ، و به لطايف و حقايق مخصوص بود و به مجاهده و مشاهده موصوف و صاحب تصنيف بود ، و سخنی موزون و نفسی گيرا داشت تا به حدی که مشايخ گفته اند : خداوند را دو يحيی بود ، يکی از انبيا و يکی از اوليا . يحيی زکريا صلوات الله عليهما طريق خوف را چنان سپرد که همه صديقان به خوف او از فلاح خود نوميد شدند ؛ و يحيی معاذ طريق رجا را چنان سلوک کرد که دست همه مدعيان رجا را در خاک ماليد. گفتند : حال يحيی زکريا معلوم است حال اين يحيی چگونه بود ؟ گفت : چنين رسيده است که هرگز او را در طاعت ملالت نبوده است ، و بر وی کبيره ای نرفت ، و در معاملت و ورزش از خدای خطری عظيم داشت که کس طاقت آن نداشت . از اصحاب او گفتند : ای شيخ ! معاملت رجا و معاملت خايفان چيست ؟ گفت : بدانکه ترک عبوديت ضلالت بود و خوف و رجا دو قايمه ايمانند . محال باشد که کسی به ورزش رکنی از ارکان ايمان به ضلالت افتد . خايف عبادت کند - ترس قطيعت را -وراجی اميد دارد وصلت را تا عبادت حاصل نباشد نه خوف درست آيد و نه رجا ، و چون عبادت حاصل بود بی خوف و رجا نبود . و نخست کس از مشايخ اين طايفه از پس خلفای راشدين که بر منبر شد او بود . نقل است که يکی روز بر منبر آمد . چهارهزار مرد حاضر بودند . بنگريست نيکو ، و از منبر فرود آمد . گفت : از برای آنکس که بر منبر آمديم حاضر نيست . نقل است که برادری داشت . به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به يحيی نامه ای نوشت که مرا سه چيز آرزو بود . دو يافتم ، يکی مانده است . دعا کن تا خداوند آن يکی نيز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد ، کنيزکی شايسته خدای مرا عطا داد ، سوم آرزوی من آن است که پيش از مرگ تو را ببينم . بود که خداوند اين روزی کند . يحيی جواب نوشت : آنکه گفتی آرزوی بهترين بقعه بود تو را ، بهترين خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش ، که بقعه به مردان عزيز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود يافتم ، اگر تو را مروت بودی جوانمردی بودی ، خادم حق را خادم خويش نگردانيدی و از خدمت حق بازنداشتی و به خدمت خويش مشغول نکردی . تو را خادمی می بايد بود ، مخدومی آرزو می کنی ؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده . بنده را بنده بايد بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود . و اما آنکه گفتی مرا آرزوی ديدار توست ، اگر تو را از خدای خبر بودی زا من تو را ياد نيامدی . با حق صحبت چنان کن که تو را هيچ جا برادر ياد نيايد - که آنجا فرزند قربان بايد کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رايافتی من تو را به چه کار آيم ؟ و اگر نيافتی از من تو را چه سود ؟ نقل است که يکبار دوستی را نامه ای نوشت که دنيا چون خراب است و آخرت چون بيداری. هرکه به خواب بيند که می گريد ، تعبيرش آن بود که در بيداری بخندد و شاد گردد ، و تو در خواب دنيا بگری تا در بيداری آخرت بخندی و شاد باشی . نقل است که يحيی دختری داشت . روزی مادر راگفت : مرا فلان چيز می بايد . مادر گفت : از خدای خواه . گفت : ای مادر ! شرم می دارم که بايست نفسانی خواهم از خدای . بيا تو بده که آنچه بدهی از آن او بود . نقل است که يحيی با برادری به در دهی بگذشت . برادرش گفت : خوش دهی است . يحيی گفت : خوشتر از اين ده ، دل آنکس است که ازين ده فارغ است . استغنی بالملک عن الملک . نقل است که يحيی را به دعوتی بردند - او مردی بود که کم خوردی - چيزی نمی خورد . الحاح کردندش . گفت : يک درم تازيانه رياضت از دست ننهيم که اين هوای نفس ما در کمينگاه مکر خود  نشسته است که اگر يک لحظه عنان به وی رها کنيم ما را در ورطه هلاک اندازد . شبی شمعی پيش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . يحيی در گريستن آمد . گفتند : چرا می گريی ؟ هم اين ساعت بازگيريم . گفت : از اين نمی گريم . از آن می گريم که شمعهای ايمان و چراغهای توحيد در سينه های ما افروخته اند . می ترسم که از مهب بی نيازی بادی درآيد - همچنين و آن همه را فرونشاند . روزی به پيش او می گفتند :دنيا با ملک الموت به حبه ای نيرزد . گفت : غلط کرده ايد ! اگر ملک الموت نيست نيرزدی . گفتند : چرا ؟ الموت جسر يوصل الحبيب الی الحبيب . گفت مرگ جسری است که دوست را به دوست می رساند . و يک روز بدين آيت پرسيد که : آمنا برب العالمين . گفت : ايمان يک ساعته از محو کردن کفر دويست ساله عاجز نيامد . ايمان هفتاد ساله از محو کردن گناه هفتاد ساله کی عاجز آيد ؟ و گفت : اگر خدای تعالی روز قيامت گويد : چه چيز خواهی ؟ گويم : خداوندا ! آن خواهم که مرا به قعر دوزخ فرستی و فرمايی تا از بهر من سراپرده های آتشين بزنند و در آن سراپرده تختی آتشين بنهند تا چون ما در قعر دوزخ بر سرير مملکت نشينيم دستوری فرمايی تا يک نفس بزنيم از آن آتش که در سر من وديعت نهاده ای ، تا مالک را و خزنه دوزخ را با دوزخ جمله را به يکبار به کتم عدم برم و اگر اين حکايت را از نص مسندی خواهی خبر يا مومن فان نورک اطفا لهبی تمام است . و گفت : اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هيچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود او را صدبار سوخته است . سايلی گفت : اگر آن عاشق را جرم بسيار بود او را نسوزی ؟ گفت : نه ، که آن جرم به اختيار نبوده است ، که کار عاشقان اضطراری بود نه اختياری. و گفت : هرکه شاد شود به خدمت خدای عزوجل جمله اشيا ، به خدمت او شاد شود و هرکه را چشم روشن بود به خدای جمله اشيا به نظر کردن در او روشن شود . و گفت : نيست کسی که در خدای متحير شود همچون کسی که متحير شود در عجايبی که بر او می گذرد . و گفت : خدای تعالی از آن کريمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت ، که ايشان راهمتی است که جز به ديدار خدای سر فرو نيارد . و گفت : بر قدر آنکه خدای را دوست داری خلق تو را دوست دارند ؛ و بر قدر آنکه از خدای ترس داری خلق از تو ترس دارند ؛ و بر قدر آنکه به خدای مشغول باشی خلق به کار تو مشغول باشند و هرکه شرم داشته باشد از خدای در حال طاعت خدای عزوجل ، شرم کرم دارد که او را عذاب کند از بهر گناه . و گفت : حيای بنده حيای ندم بود و حيای خدای حيای کرم . و گفت : گمان نيکوی بنده به خدای بر قدر معرفت بود به کرم خدای ، و نبود هرگز کسی که ترک گناه کند برای نفس خويش که بر نفس خويش ترسد . چون کسی که ترک گناه کند از شرم خدای که می داند که خدای او را می بيند در چيزی که نهی کرده است . پس او از آن جهت اعراض کند نه از جهت خود . و گفت : گمان نيکو به خدای نيکوترين گمانهاست چون به اعمال شايسته و مراقبت به هم بود ، و اما اگر با غفلت و معاصی بود آن آرزو بود که او را در خطر اندازد . و گفت : از عمل نيکو گمان نيکو خيزد و از عمل بد گمان بد . و گفت : مغبون آنکس است که مهمل گذارد روزگار خويش به بطالت ، و مسلط گرداند جوارح خود را بر هلاکت ؛ و بميرد پيش از آنکه به هوش آيد از جنايت . و گفت : عبرت به خروار است و کسی که به عبرت نگرد به مثقال... و گفت : هرکه اعتبار نگيرد به معاينه پند نپذيرد به نصيحت ، و هرکه اعتبار گيرد به معاينه مستغنی گردد از نصيحت . و گفت : دورباش از صحبت سه قوم . يکی علمای غافل ؛ دوم قرای مداهن ، سوم متصوف جاهل . و گفت : تنهايی آرزوی صديقان است . و انس گرفتن به خلق وحشت ايشان است . و گفت : سه خصلت از صفت اوليا است . اعتماد کردن بر خدای در همه چيزها ؛ و بی نياز بودن بدو از همه چزها ؛ و رجوع کردن بدو در همه چيزها . و گفت : اگر مرگ را در بازار فروختندی و بر طبق نهادندی سزاوار بودی اهل آخرت را که هيچشان آرزو نيامدی و نخريدندی جز مرگ . و گفت : اصحاب دنيا را خدمت پرستاران و بندگان کند و اصحاب آخرت را خدمت احرار و ابرار و زهاد و بزرگواران کنند . و گفت : مرد حکيم نبود تا جمع نبود در او سه خصلت . يکی آنکه به چشم نصيحت در توانگر نگرد ، نه به چشم حسد ؛ دوم آنکه به چشم شفقت در زنان نگرد ، نه به چشم شهوت ، سوم آنکه به چشم تواضع در درويشان نگرد ، نه به چشم تکبر . و گفت : هر که خيانت کند خداری را در سر ، خدای پرده او را بدراند به آشکارا. و گفت : چون بنده انصاف خدا بدهد از نفس خويش خدای او را بيامرزد . و گفت : با مردمان سخن اندک گوييد و با خدای سخن بسيار گوييد . و گفت : چون عارف با خدای دست از ادب بدارد هلاک شود با هلاک شدگان . و گفت : هرکه را توانايی به خدای بود هميشه توانگر است و هرکه را توانگری به کسب خويش بود هميشه فقير بود . به اول مجذوبان را می خواهد و به آخر مجاهدان را ، چنانکه گفت خدای را در سرا نعمت فضل است و در ضرا نعمت تطهير . تو اگر بنده باشی در سرا باش. و گفت : عجب دارم از آن موحدان در دوزخ زبانه زن که چگونه می سوزد آتش از صدق توحيد او . و گفت : سبحان آن خدايی که بنده گناه می کند و حق شرم از او دارد . و گفت : گناهی که تو را محتاج گرداند بدو ، دوست تر دارم از عملی که بدو نازند . و گفت : هرکه خدای را دوست دارد نفس را دشمن دارد . و گفت : ولی مرائی و منافقی نکند و چنين کس را دوست کم بود . و گفت : بد دوستی باشد که تو را حاجت آيد چيزی از او پرسيدن ، يا او را گفتن مرا به دعا ياد دار يا در زندگانی که با او کنی حاجت آيد مدارا کردن ، يآ حاجت آيد به عذر خواستن از وی در زلتی که از تو ظاهر شود . و گفت : نصيب مومن از تو سه چيز بايد که بود . يکی آنکه اگر منفعتی نتوانی رسانيد مضرتی نرسانی ؛ و اگر شادش نتوانی گردانيد باری اندوهگن نکنی ؛ و اگر مدحش نگويی باری نکوهش نکنی . و گفت : هيچ حماقت بيش از آن نيست که تخم آتش می اندازد و بهشت طمع می دارد . و گفت : يکی گناه بعد از توبه زشت تر بود از هفتاد گناه پيش از توبه . و گفت : گناه مومن که ميان بيم و اميد بود چون روباهی بود ميان دو شير . و گفت : بسنده است شما را از داروها ترک گناه . و گفت : عجب دارم از کسی که پرهيز کند از طعام از بيم بيماری . پس چرا پرهيز نکند از گناه از بيم عقوبت . و گفت : کرم خدای در آفريدن دوزخ ظاهرتر است از آنکه در آفريدن بهشت . از بهر آنکه هرچند بهشت وعده کرده است اگر بيم دوزخ نبودی يک تن به طاعت نباشدی . و گفت : دنيا جايگاه اشغال است و پيوسته بنده ميان مشغولی و بيم است تا برچه قرار گيرد ؟ اماء بهشت و اماء دوزخ. و گفت : جمله دنيا دکان شيطان است . زنهار که از دکان او چيزی ندزدی که از پس درآيد و از تو بازستاند . و گفت : جمله دنيا از اول تا آخر در برابر يک ساعت غم نيرزد . پس چگونه بود جمله عمر در غم بودن از او با نصيب اندک از او . و گفت : دنيا خمر شيطان است . هرکه از آن مست شد هرگز به هوش بازنيايد مگر -در ميان لشگر خدای- روز قيامت ، در ندامت و خسران . و گفت : دنيا چون عروسی است و جوينده او چون مشاطه او و زاهد در او کسی بود که روی وی سياه کند و موی او بکند و جامه او بدرد . و گفت : در دنيا انديشه است و غم ؛ و در آخرت عذاب و عقاب . پس از او راحت کی خواهد بود . و گفت : خداوند می گويد از من شکايت مکنيد . از غم دنيا شما را اين پوشيده نيست که هردو جهان مراست و من شما را . و گفت : در کسب کردن دنيا ذل نفوس است و در کسب کردن بهشت عز نفوس است ای عجب از کسی که اختيار کند خواری و مذلت در طلب چيزی که جاويد و باقی نخواهد ماند . و گفت : شومی ندارد تو را بدان درجه است که آرزوی تو رااز خدای مشغول کند تا به يافت چه رسد ؟ و گفت : عاقل سه تن است . يکی آنکه ترک دنيا کند بيش از آنکه دنيا ترک وی کند ؛ و آنکه گور را عمارت کند پيش از آنکه در گور رود ؛ و آنکه خدای را راضی گرداند پيش از آنکه بدو رسد. و گفت : دو مصيبت است بنده را ، که اولين و آخرين سخت تر از آن نشنوده اند ، و آن وقت مرگ بود . گفتند : آن کدام بود ؟ گفت : يکی آنکه مالی جمع کرده است از او بستانند ؛ دوم آنکه از يک يک چيز - از مال او -پرسند . و گفت : دينار و درم کژدم است . دست بدان مکن تا افسون آن نياموزی و اگر نه زهر آن تو را هلاک کند . گفتند : افسون او چيست ؟ گفت : آنکه دخل او از حلال بود و خرج او به حق بود . و گفت : طلب دنيا عاقل را نيکوتر از ترک آوردن دنيا جاهل وار . و گفت : ای خداوندان علم و اعتقاد !قصرهاتان قيصری است و خانه هاتان کسروی است و عمارتهاتان شدادی است و کبرتان عادی است . اين همه تان هيچ احمدی نيست . و گفت : جوينده اين جهان هميشه در ذل معصيت است ، و جوينده اين جهان هميشه در عز طاعت است ، و جوينده حق هميشه در روح و راحت است . و گفت : صوف پوشيدن دکانی است و سخن گفتن در زهد پيش او است ، و خداوند نافله عرضه کننده است . اين همه نشانه ها است . و گفت : هرکه در توکل طعن کند در ايمان طعن کرده است . و گفت : تکبر کردن بر آنکس که بر تو به مال تکبر کند تواضع بود . و گفت : از پايگاه افتادن مردان آن باشد که در خويشتن به غلط افتند . و گفت : مريد را از سه چيز گريز نيست . خانه ای که در آنجا متواری بود ؛ و کفايتی که بدان توان زيستن ؛ و عملی که بدان حرفتی تواند کرد . و خانه او خلوت است ، و کفايت او توکل است ، و حرفت او عبادت است . http://ahmadyaghma.blogfa.com و گفت : چون مريد مبتلا گردد به بسيار خوردن ، ملايکه بر او بگريند . و هرکه را به حرص برخوردن مبتلا کردند زود بود که به آتش شهوت سوخته گردد. و گفت : در تن فرزند آدم هزار عضو است . جمله از شر و آن همه در دست شيطان است . چون مريد را گرسنه بود ، نفس را رياضت دهد ، آن جمله اعضا خشک شود و به آتش گرسنگی جمله سوخته گردد . و گفت : گرسنگی نوری است و سير خوردگی ناری است و شهوت هيزم آن ، که از او آتش بزايد . آن آتش فروننشيند تا خداوند آن را نسوزد . و گفت : هيچ بنده سير نخورد که خداوند از او نبرد چيزی که هرگز بعد از آن ، آن را نتواند يافت . و گفت : گرسنگی طعام خدای است در زمين ، که تنهای صادقان بان قوت يآبد . و گفت : گرسنگی مريدان را رياضت است ، تايبان را تجربت است ، و زاهدان را سياست است ، و عارفان را مکرمت است . و گفت : پناه می گيرم به خدای تعالی از زاهدی که فاسد گرداند معده خود را از بسيار خوردن طعامهای لون به لون توانگران . و گفت : ايشان سه قوم اند .زاهد؛ و مشتاق ، و واصل . زاهد معالجه به صبر کند ؛ و مشتاق معالجه به شکر ، و واصل معالجه به ولايدت کند . و گفت : چون بينی که مرد اشارت به عمل کند بدانکه طريقت او ورع است ، و چون بينی که اشارت به آلا می کند بدانکه طريق او طريق محبان است ، و چون بينی که تعلق به ذکر کند بدانکه طريق او طريق عارفان است . و گفت : مادام که تو شکر می کنی شاکر نيستی و غايت شکر تحير است . و گفت : مريد آخرت در دل ساکن نشود ، مگر در چهار موضع . يا گوشه خانه ای ، يا مسجدی ، يا گورستانی ، يا موضعی که هيچ کس او را نتواند ديد . پس با کی نشستن او ؟ مگر با کسی که سير نگردد از ذکر خدای تعالی . گفتند : بر مريد چه سخت تر ؟ گفت :هم نشينی اضداد . و گفت : بنگر انس خويش به خلوت و انس به حق در خلوت . اگر انس تو به خلوت بود چون از خلوت بيرون آيی انس تو برود و اگر انس تو به خداوند برود همه جهان تو را يکی بود - دشت و کوه و بيابان . و گفت : تنهايی ، هم نشين صديقان است . و گفت : در وقت نزول بلا حقايق صبر آشکارا گردد و در وقت مکاشفه مقدور حقايق رضا روی نمايد . و گفت : هرکه امروز دوست دارد آنچه دشمن دارد فردا از پس در آيدش ، و هرکه امروز دشمن دارد آنچه دوست دارد فردا آن چيز بدو رسد . و گفت : ضايع شدن دين از طمع است وباقی ماندن دين در ورع . و گفت : با خوی نيک معصيت زيان ندارد . و گفت : مقدار يک سپندان دانه از دوستی نزديک من دوست تر از آن است که هفتاد ساله عبادت بی دوستی . و گفت : اعمال محتاج است به سه خصلت :علم  ؛و نيت ، و اخلاص. و گفت : به صدق توکل آزادی توان يافت از بندگی ، و به اخلاص استخراج جزا توان کرد ، و به رضا دادن به قضا عيش را خوش توان گردانيد . و گفت : ايمان سه چيز است : خوف و رجا و محبت .و در ضمن خوف ترک گناه تا از آتش نجات يابی ، و در ضمن رجا در طاعت خوض کردن است تا بهشت يابی ، و در ضمن محبت احتمال مکروهات کردن است تا رضای حق به حاصل آيد . و گفت : عارف آن بود که هيچ چيز دوست تر از ذکر خدای ندارد . و گفت : معرفت به دل تو راه نيابد تا معرفت را به نزديک تو حقی مانده است تا گزارده نگردد. و گفت : خوف درختی است در دل و ثمره آن دعا و تضرع است . چون دل خايف گردد جمله جوارح به طاعت اجابت کند و از معاصی اجتناب نمايد . و گفت : بلندترين منزل طالبان خوف است ، و بلندترين منزل واصلان حياست . و گفت : هرچيزی را زينتی است ، و زينت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است . و گفت : علامت فقر خوف فقر است . و گفت : اخلاص خدای را پاک کردن عمل است از عيوب . و گفت : علامت شوق آن است که جوارح از شهوات نگاه داری و علامت شوق به خدای دوستی زندگی است با راحت به هم . يعنی چون حيات بود و رنج نبود که بسوزاند شوقش زيادت شود . و گفت : طاعت خزانه خدای است و کليد آن دعا . و گفت : توحيد نور است و شرک نار است . نور توحيد جمله سيئات موحدان را بسوزاند و نار شرک جمله حسنات مشرکان را خاکستر گرداند . و گفت : چون توحيد عاجز نيست از هرچه در پيش رفته است ، از کفر و طغيان همچنين نيز عاجز نبود که محو گرداند هرچه بعد از آن رفته است از گناه و عصيان . و گفت : ورع دو گونه باشد . ورعی بود در ظاهر که نجنبد ، مگر به خدای ، و ورعی بود در باطن ، و آن آن بود که در دلت به جز خدای درنيايد . و گفت : زهد سه حرف است «زا» و «ها» و «دال» . اما «زان» ترک زينت است و «ها» ترک هوا و «دال »ترک دنيا . و گفت : از زهد سخاوت خيزد به ملک و از حب سخاوت به نفس و روح . و گفت : زهد آن است که به ترک دنيا حريصتر بود از حرص بر طلب دنيا . و گفت : زاهد به ظاهر صافی است و به باطن آميخته و عارف به باطن صافی است و به ظاهر آميخته  . و گفت : فوت سخت تر است از موت زيرا که موت انقطاع است از خلق و فوت انقطاع است از حق تعالی . و گفت : هرکه سخن گويد پيش از آنکه بينديشد پشيمانيش بار آرد و هرکه بينديشد پيش از آنکه سخن گويد سلامت يابد . و گفت : علامت توبه نصوح سه چيز است . کم خوردن از بهر روزه ؛ و کم خفتن از بهر نماز ؛ و کم گفتن از بهر ذکر خدای تعالی . و گفت : ذکر او جمله گناه را غرقه گرداند . خود رضای او چگونه بود ؟ و رضای او غرقه گرداند آمال را . خود حب او چگونه بود ؟ و حب او در دهشت اندازد عقول را . خود ود او چگونه بود ؟ و ود او فراموش گرداند هرچه دون اوست . خود لطف چگونه بود ؟ پرسيدند که به چه توان شناخت که خدای تعالی از ما راضی است يا نه ؟ گفتند : آنگاه کسی بودکه از او راضی نبود و دعوی معرفت او کند ؟ گفت : آری! هرکه غافل ماند از انعام او و در خشم به سبب مقدوری چه از نعمت و چه از محنت و چه از مصيبت . و کسی گفت : کی بود که به مقام توکل رسم و ردای آز برافگنم و با زاهدان بنشينم ؟ گفت : آنگاه که نفس را در سر رياضت دهی تا آنگاه که اگر سه روز تو را حق روزی ندهد ضعيف نگردی - در نفس خود - و اگر بدين درجه نرسيده باشی نشست توبه بساط زاهدان جهل بود و از فضيحت شدن تو ايمن نباشم . گفتند : فردا که ايمنتر بود ؟ گفت : آنکه امروز بيشتر ترسد . گفتند : مرد به توکل کی رسد ؟ گفت : آنگاه که خدای تعالی را به وکيلی رضا دهد . گفتند : توانگری چه باشد ؟ گفت : ايمن بودن به خدای . گفتند : عارف کی باشد ؟ گفت : هست نيست بود . گفتند : درويشی چيست ؟ گفت : آنکه به خداوند خويش از جمله کاينات توانگری شوی مگر که يک روز در پيش او سخن توانگری و درويشی می رفت. گفت فردا نه توانگری وزنی خواهد داشت و نه درويشی صبر و شکر وزن خواهد داشت . بايد که شکر آری و صبر کنی . گفتند : ا زخلق در زهد که ثابت قدمتر؟ گفت : آنکه يقين او بيشتر بود . گفتند : محبت را نشان چيست ؟ گفت : آنکه به نکويی زيادت نشد و به جفا نقصان نگيرد . يکی گفتش :مرا وصيتی کن . گفت : سبحان الله ! چون نفس من از من نمی پذيرد ديگری چون از من پذيرد ؟ گفتند : جماعتی را می بينيم که تو را غيبت می کنند . گفت : اگر خدای مرا بخواهد آمرزيد هيچ زيان ندارد مرا آنچه ايشان گويند ، و اگر نخواهد آمرزيد پس من سزای آنم که ايشان می گويند . گفتند : تو چرا همه از رجا سخن می گويی و همه از کرم و لطف او شرح می دهی ؟ گفت : لابد سخن چو منی با جوانمردی به جز از کرم و لطف نبود . و او را مناجات است . و گفت : خداوندا ! اميد من به توبه سيئات بيش از آن است که اميد من به توبه حسنات . از بهر آنکه من خويشتن چنان می يابم که اعتماد کنم بر طاعت به اخلاص ،  ومن چگونه طاعت به اخلاص توانم کرد ، و من به آفات معروف . ولکن خود را در گناه چنان می يابم که اعتماد دارم بر عفو تو و تو چگونه گناه من عفو نکنی و توبه جود موصوف. و گفت : الهی ! مر موسی کليم را هارون عزيز را به نزديک فرعون طاغی باغی فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگوييد . الهی ! اين لطف تو است با کسی که دعوی خدايی کند . خود لطف چگونه بود تو با کسی که بندگی تو را از ميان جان می کند . و گفت : الهی ! لطف و حلم تو با کسی که انا الاعلی گويد اين است . لطف و کرم تو با کسی که سبحان ربی الاعلی گويد چه کسی داند که چونه خواهد بود ؟ گفت : الهی !در جمله مال و ملک من جز گليمی کهنه نيست . با اين همه اگر کسی از من بخواهد - اگر چه محتاجم - از او باز ندارم . تو را چندين هزار رحمت است و به ذره ای محتاج نيی و چندين درمانده رحمت از ايشان دريغ داشتن چون بود ؟ و گفت : الهی ! تو فرموده ای که من جاء بالحسنة فله خير منها . هرکه نيکويی به ما آرد بهتر از آن بدو باز دهم . هيچ نکوتر از ايمان نيست که به ما داده ای چه بهتر از آن به ما دهی جز لقای تو خداوندا! و گفت : الهی ! چنانکه تو به کس نمانی کارهای توبه کار کس نماند . هرکسی که مر کسی را دوست دارد همه راحت آنکس جويد . تو چون مر کسی را دوست داری بلا بر سر او بارانی . و گفت : خداوندا ! هرچه از دنيا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده ، که مرا بسنده است در دنيا ياد کرد تو و در عقبی ديدار تو . و گفت : الهی !چگونه امتناع نمايم به سبب گناه  از دعا که نمی بينم تو را که امتناع نمايی به سبب گناه از من عطا . اگر چه گناه می کنم تو همچنان عطا می دهی . پس من نيز اگر چه گناه می کنم از دعا باز نتوانم ايستاد . و گفت : الهی !اگر من نتوانم که از گناه باز ايستم تو می توانی که گناهم بيامرزی . و گفت : الهی ! هرگناه که از من در وجود می آيد دو روی دارد . يکی روی به لطف تو دارد ؛ و يکی روی به ضعف من . يا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد ،يا بدان روی بيامرز که به ضعف من دارد . و گفت : الهی ! به بدکرداری که مراست از تو می ترسم ، و به فضلی که توراست به تو اميد می دارم . پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست . و گفت : الهی ! بر من بخشای زيرا من ز آن توام . و گفت : الهی ! چگونه ترسم از تو ؟ و تو کريمی . و چگونه نترسم از تو ؟ و تو کريمی . و چگونه تنرسم از تو ؟ و تو عزيزی . و گفت : الهی ! چگونه خوانم تو را ؟ و من بنده عاصی . و چگونه نخواهم تو را ؟ و تو خداوند کريم . و گفت : الهی ! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود . و گفت : الهی ! ترسم از تو زيرا بنده ام و اميد می دارم به تو . زيرا که تو خداوندی . و گفت : الهی ! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم ، با آنکه بی نيازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااين همه احتياج که به تو دارم ؟ و گفت : الهی ! من غريبم و ذکر تو غريب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زيرا که غريب با غريب الفت گيرد . و گفت : الهی ! شيرينترين عطاها در دل من رجای توست و خوشترين سخنان بر زبان من ثنای توست و دوست ترين هنگام بر من وقت لقای توست . و گفت : الهی ! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد . و گفت : اگر فردا مرا گويد چه آوردی ؟ گويم : خداوند ا! از زندان موی باليده و جامه شوخگن و عالمی از اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوی و خلعتی فرست و مپرس. نقل است که يحيی صدهزار درم وام داشت - بر غازيان و حاجيان و فقرا و علما و صوفيان صرف کرده بود - و غرما تقاضا می کردند و دل او بدان مشغول بود . شب آدينه پيغمبر را صلی الله عليه و علی آله و سلم به خواب ديد که گفت : ای يحيی ! دلتنگ مشو که از دلتنگی تو من رنجورم . برخيز و به خراسان رو که آن صدهزار درم که تو وام داری ، آن جايگه زنی از بهر تو سيصد هزار درم که تو وام داری نهاده است . گفت : يا رسول الله آن شهر کدام و آن شخص کيست ؟ گفت : شهر به شهر می رو ، و سخن می گوی ، که سخن تو شفای دلهاست ، که من خود چنانکه به خواب تو آمده ام به خواب آنکس روم . پس يحيی به نشابور آمد و او را در پيش طاق منبر نهادند . گفت : ای مردمان نشابور !من اينجا به اشارت پيغامبر عليه السلام آمده ام که فرموده است : وام تو يک کس بگزارد . و من صد هزار درم نقره وام دارم و بدانيد که سخن ما را به هروقت جمالی بود اکنون اين وام حجاب آمد . يکی گفت : من پنجاه هزار درم بدهم . ديگری گفت : چهل هزار درم بدهم . يحيی نگرفت و گفت : سيد عليه السلام به يک کس اشارت کرده است . پس در سخن آمد . روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند . پس چون در نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد . چون آنجا رسيد مدتی بازداشتندش تا سخن گفت ؛ و توانگری را فضل نهاد بر درويشی . صدهزار درمش بدادند . شيخی در آن ناحيت بود . مگر اين سخن خوش نيامد توانگری را فضل نهادن . گفت : خدای برکت مکناد بر وی . چون از بلخ بيرون آمد راهش بزدند و مال ببردند . گفتند : اثر دعای آن پير بود . پس عزم هرا کرد و گويند که به مرو رفت . پس به هرا آمد و خواب بازگفت . دختر امير هرا در مجلس بود . کس فرستاد که :ای امام ! دل از وام فارغ دار که آن شب که سيد عالم عليه السلام در خواب به تو گفت ، با من نيز گفت . گفتم : يا رسول الله من پيش او روم ؟ فرمود که او خود آيد و من انتظار تو می کردم . چون پدر مرا به شوهر داد آنچه ديگران را روی و مس باشد مرا از نقره و زر ساخت . آنچه نقره است سيصد هزار درم است . جمله به تو ايثار کردم  ،ولکن يک حاجت دارم و آن آن است که چهار روز ديگر مجلس بگويی . يحيی چهار روز مجلس بگفت . روز اول ده جنازه برگرفتند ، و روز دوم بيست و پنج جنازه برگرفتند ، و روز سيم چهل جنازه ، و روز چهارم هفتاد جنازه و پسر روز پنجم از هری برفت با هفت شتروار نقره . چون به بلهم رسيد پسربا او بود و آن مال می آورد .گفت : نبايد که چون به شهر رسد حالی به غرما و فقرا دهد و مرا بی نصيب بگذارد . هنگام سحر مناجات می کرد . سر به سجده نهاد ، ناگهان سنگی بر سر او آمد . يحيی گفت : مال را به غريمان دهيد . و جان بداد. اهل طريقت او را بر گردن نهادند و به نيشابور آوردند و به گورستان معمر دفن کردند . رحمةالله عليه .                                36                    ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه آن تيز چشم بصيرت ، آن شاه باز صورت و سيرت ، آن صديق معرفت ، آن مخلص بی صفت ، آن نور چراغ روحانی ، شاه شجاع کرمانی ، رحمةالله عليه ، بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عياران طريقت و از صعلوکان سبيل حقيقت و تيزفراست . و فراست او البته خطا نيوفتادی و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنيف . او کتابی ساخته است نام او مرآة الحکما و بسيار مشايخ را ديده بود ، چون بوتراب و يحيی معاذ و غير ايشان . و او قبا پوشيدی . چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را ديد - خاست و پيش او آمد و گفت : وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. يافتيم در قبا آنچه در گليم می طلبيديم . نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم می کرد تا چشمهای او چون دو قدح خون شده بود . بعد از چهل سال شبی بخفت خدای را به خواب ديد . گفت: بارخدايا ! من تو را به بيداری می جستم در خواب يافتم . فرمود که ای شاه ! ما را در خواب از آن بيداريها يافتی . اگر آن بيداری نبودی چنين خوابی نديدی . بعد از آن او را ديدندی که هرجا که رفتی بالشی می نهادی و می خفتی و گفتی: باشد که يکبار ديگر چنان خواب بينم . عاشق خواب خود شد ه بود . و گفت : يک ذره از اين خواب خدو به بيداری همه عالم ندهم . نقل است که شاه را پسری بود . به خطی سبز برسينه او الله نبشته بود .چون جوانی بر وی غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب می زد و آوازی خوش داشت و رباب می زد و می گريست . شبی مست بيرون آمد . رباب زنان و سرود گويان به محلتی فرو شد . عروسی از کنار شوهر برخاست و به نظار او آمد . مرد بيدار شد . زن را نديد . برخاست و آن حال مشاهده کرد . آواز داد که : ای پسر !هنوز وقت توبه نيست . اين سخن بر دل او آمد و گفت :آمد ،آمد . و جامه بدريد و رباب بشکست و در خانه ای نشست و چهل روز هيچ نخورد . پس بيرون آمدو برفت . شاه گفت : آنچه ما را به چهل سال دادند او را به چهل روز دادند . نقل است که شاه را دختری بود . پادشاهان کرمان می خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درويشی را ديد که نماز نيکو می کرد . شاه صبر می کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : ای درويش ! اهل داری ؟ گفت : نه . گفت : زنی قرآن خوان خواهی ؟ گفت : مرا چنين زن که دهد که سه درم بيش ندارم ؟ گفت : من دهم دختر خود به تو . اين سه درم که داری يکی به نان ده ، و يکی به عطر ، و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درويش فرستاد . دختر چون در خانه درويش آمد نانی خشک ديد ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : اين نان چيست ؟ گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بيرون آيد . درويش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت : ای جوان !من نه از بی نوايی تو می روم ، که از ضعف ايمان و يقين تو می روم ، که از دوش بازنانی نهاده ای فردا را . اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بيست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهيزگاری خواهد داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درويش گفت : اين گناه راعذری هست . گفت : عذر آن است که در اين خانه يا من باشم يا نان خشک . نقل است که وقتی ابوحفص به شاه نامه ای نوشت . گفت :نظر کردم در نفس خود و عمل خود و تقصير خود . بس نااميد شدم ، و السلام . شاه جواب نوشت که : نامه تو را آينه دل خويش گردانيدم . اگر خالص بود مرا نااميدی از نفس خويش اميدم به خدای صافی شود ، و اگر صافی شود اميد من به خدای صافی شود ، خوف من از خدای . آنگه نااميد شوم از نفس خويش، و اگر نااميد شوم از نفس خويش آنگاه خدای را ياد توانم کرد ، و اگر خدای را ياد کنم خدا مرا ياد کند ، و اگر خدا مرا ياد کند نجات يابم از مخلوقات و پيوسته شوم به جمله محبوبات . والسلام . نقل است که ميان شاه و يحيی معاذ دوستی بود . در يک شهر جمع شدند و شاه به مجلس يحيی حاضر نشدی . گفتند : چرا نيايی؟ گفت : صواب در آن است . الحاح کردند تا يک روز برفت و در گوشه ای بنشست . سخن بر يحيی بسته شد . گفت : کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اوليتر است . شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نيست . و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبينند . چون فضل خود ديدند ديگرشان فضل نباشد . و اهل ولايت را ولايت است تا آنگاه که ولايت نبينند . چون ولايت ديدند ديگر ولايت نباشد . و گفت : فقر سر حق است ، نزديک بنده . چون فقر نهان دارد امين بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست . و گفت : علامت صدق سه چيز است . اول آنکه قدر دنيا از دل تو برود ، چنانکه زر و سيم پيش تو چون خاک بود تا هرگاه که سيم و زر به دست تو افتد دست از وی چنان فشانی که از خاک ؛ دوم آنکه ديدن خلق از دل تو بيفتد ، چنانکه مدح و ذم پيش تو يکی بو دکه نه از مدح زيادت شوی و نه از ذم ناقص گردی ؛ و سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بيفتد تا چنان شوی از شادی گرسنگی و ترک شهوات که اهل دنيا شاد شوند از سير خوردن و راندن شهوت . پس هرگاه که چنين باشی ملازمت طريق مريدان کن ، و اگر چنين نيستی تو را با اين سخن چه کار؟ و گفت : ترسگاری اندوه دايم است . و گفت : خوف واجب آن است که دانی که تقصير کرده ای در حقوق خدای تعالی . و گفت : علامت خوش خويی رنج خود از خلق برداشتن است .و رنج خلق کشيدن . و گفت : علامت تقوی ورع است و علامت ورع از شبهات باز ايستادن . و گفت : عشاق به عشق مرده درآمدند . از آن بود که چون به وصالی رسيدند از خيالی به خداوندی دعوی کردند . و گفت : علامت رجا حسن ظاهر است . و گفت : علامت صبر سه چيز است . ترک شکايت ، و صدق رضا ، و قبول قضا به دلخوشی . و گفت : هرکه چشم نگاه دارد از حرام ، و تن از شهوات ، و باطن آبادان دارد به مراقبت دايم ، و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنت  ، و عادت کند به حلال خوردن ؛ فراست او خطا نشود . نقل است که روزی ياران را گفت : از دروغ گفتن و خيانت کردن و غيبت کردن دور باشيد . باقی هرچه خواهيد کنيد . و گفت : دنيا بگذار و توبه کن ، و هوای نفس بگذار و به مراد رسيدی . ازو پرسيدند : به شب چونی ؟ گفت : مرغی را که بر بابزن زده باشند و به آتش می گردانند حاجت نبود از او پرسيدن که چونی ؟! نقل است که خواجه علی سيرگانی بر سر تربت شاه نان می داد . يک روز طعام در پيش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست . ناگاه سگی آمد . خواجه علی بانگ بر وی زد . سگ برفت . هاتفی آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهی ، چون بفرستيم بازگردانی ؟ در حال برخاست و بيرون دويد و گرد محلتها می گشت . سگ را نديد به صحرا رفت . او را ديد گوشه ای خفته . ماحضری که داشت پيش او نهاد . سگ هيچ التفات نکرد . خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بايستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم . http://ahmadyaghma.blogfa.com سگ گفت : احسنت ای خواجه علی ! مهمان خوانی . چون بيايد برانی ؟ تو را چشم بايد . اگر نه سبب شاه بودی ، می ديدی آنچه ديدی . رحمة الله عليه.                               37                    ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز آن معتکف حضرت دايم ، آن حجت ولايت ولايخافون لومة لايم ، آن آفتاب نهانی ، آن در ظلمت آب زندگانی ، آن شاه باز کونين ، قطب وقت :يوسف بن الحسين رحمةالله عليه ؛ از جمله مشايخ بود ، و از مقدمان اولياء عالم بود ، و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بيان معارف و اسرار ، و پير ری بود و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بيان معارف و اسرار و پير ری بود ، و بسيار مشايخ و شيوخ را ديده بود ، و باابو تراب صحبت داشته و از رفيقان ابوسعيد خراز بود ، و مريد ذوالنون مصری بود ، و عمری دراز يافته بود و پيوسته در کار جدی تمام کرده است . و در ادب آيتی بوده است ، و او خود اديب بود و رياضاتی و کراماتی داشت ، و در ملامت قدمی محکم داشت ، و همتی بلند . و ابتدای حال او آن بود که در عرب با جمعی به قبيله ای برسيد . دختر امير عرب چون او را بديد فتنه او شد ، که عظيم صاحب جمال بود - ناگاه فرصت جست و خود را پيش او انداخت. او بلرزيد و او را بگذاشت و به قبيله دورتر رفت و آن شب بخفت . سر برزانو نهاده بود ، در خواب شد . موضعی که مثل آن نديده بود بديد ، و جمعی سبزپوشان . و يکی بر تخت نشسته پادشاه وار ، يوسف را آرزو کرد بداند ايشان که اند . خود را به نزديک ايشان افکند . ايشان او را راه دادند و تعظيم کردند . پس گفت : شما کيانيد ؟ گفتند : فرشتگانيم و اين که بر تخت نشسته است يوسف ، پيغامبر عليه السلام ، به زيارت يوسف بن الحسين آمده است . گفت : مرا گريه آمد . گفتم : من که باشم که پيغامبر خدای به زيارت من آيد . در اين انديشه بودم که يوسف عليه السلام از تخت فرود آمد و مرا در کنار گرفت و برتخت نشاند . گفتم : يا نبی الله ! من که باشم که با من اين لطف کنی ؟ گفت : در آن ساعت که آن دختر با غايت جمال خود را در پيش تو افگند و تو خود را به حق تعالی سپردی و پناه بدوجستی حق تعالی تو را بر من و ملايکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت : «بنگر ای يوسف ! تو آن يوسفی که قصد کردی به زليخا تا دفع کنی او را و آن يوسف است که قصد نکرد به دختر شاه عرب و بگريخت .» مرا با اين فريشتگان به زيارت تو فرستاد و بشارت داد که تو از گزيدگان حقی . پس گفت : در هر عهدی نشانه ای باشد ، و در اين عهد نشانه ذوالنون مصری است ، و نام اعظم او را دادند . پيش او رو . يوسف چون بيدار شد جمله نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و روی به مصر نهد و در آرزوی نام بزرگ خدای تعالی می بود . چون به مسجد ذوالنون رسيد سلام کرد و بنشست . ذوالنون جواب سلام داد . يوسف يکسال در گوشه مسجدی بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چيزی پرسد و بعد از يک سال ذوالنون گفت : اين جوانمرد از کجاست ؟ گفت : از ری . يک سال ديگر هيچ نگفت و يوسف هم در آن گوشه مقيم شد . چون يک سال ديگر بگذشت ذوالنون گفت : اين جوان به چه کار آمده است ؟ گفت : به زيارت شما . يک سال ديگر هيچ نگفت . پس از آن گفت : هيچ حاجتی هست ؟ گفت : بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزی . يک سال ديگر هيچ نگفت . بعد از آن کاسه چوبين سرپوشيده بدو داد و گفت : از رود نيل بگذر ، در فلان جايگاه پيری است . اين کاسه بدو ده و هرچه با تو گويد ياد گير . يوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره ای راه برفت وسوسه ای در وی پيدا شد که در اين کاسه چه باشد که می جبند . سر کاشه بگشاد . موشی برون جست و برفت . يوسف متحير شد . گفت : اکنون کجا روم ؟  پيش اين شيخ روم يا پيش ذوالنون . عاقبت پيش آن شيخ رفت با کاسه تهی . شيخ چون او را بديد تبسمی بکرد و گفت : نام بزرگ خدای از او درخواسته ای ؟  گفت : آری .  گفت : ذالنون بی صبری تو می ديد ، موشی به تو داد - سبحان الله - موشی گوش نمی توان داشت . نام اعظم چون نگاه داری ؟ يوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد . ذوالنون  گفت : دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم . دستوری نداد . يعنی هنوز وقت نيست . پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بيازمای . چون بيازمودم چنان بود . اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آيد . يوسف  گفت : مرا وصيتی کن .  گفت : تو را سه وصيت می کنم . يکی بزرگ ؛ و يکی ميانه ؛ و يکی خرد . وصيت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی ، و هرچه نبشته ای بشويی تا حجاب برخيزد . يوسف  گفت : اين نتوانم . پس  گفت : ميانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگويی که پير من چنين گفته است و شيخ من چنان فرموده است -که اين همه خويشتن ستايی است .  گفت : اين هم نتوانم کردن . پس  گفت : وصيت خرد آن است که خلق را نصيحت کنی و به خدای خوانی .  گفت : اين توانم ، ان شاء الله .  گفت : اما به شرطی نصيحت کنی که خلق را در ميان نبينی.  گفت : چنان کنم . پس به ری آمد - و او بزر زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند . چون مجلس آغاز کرد سخن حقايق بيان کرد . اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی ديگر نبود و او نيز در ملامت رفتی ، تا چنان شد که کس به مجلس او نيامدی . روزی درآمدکه مجلس بگويد . کسی را نديد . خواست که بازگردد . پيرزنی آواز داد : نه ! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درميان نبينی در نصيحت گفتن و از برای خدای گويی . چون اين بشنيد متحير شد و سخن آغاز کرد . اگر کسی بودی و اگر نه پنجاه سال بدين حال بگذرانيد و ابراهيم خواص مريد او شد و حال او قوی گشت . ابراهيم از برکت صحبت او به جايی رسيد که باديه را بی زاد و راحله قطع می کرد . تا ابراهيم  گفت : شبی ندايی شنيدم که :«برو و يوسف حسين را بگوی که تو از راندگانی .» ابراهيم  گفت : مرا اين سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که اين سخن با وی گويم . شب ديگر به تهديدتر از آن شنيدم که :«به او بکگوی که تو از راندگانی . » برخاستم و غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم . تا شب سوم همان آواز شنيدم که :«با او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگويی زخمی خوری - چنانکه برنخيزی .» برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم . او را ديدم در محراب نشسته . چون مرا بديد گفت : هيچ بيت ياد داری؟ گفتم : دارم . بيتی تازی ياد داشتم ، بگفتم . او را وقت خوش شد . برخاست وديری برپای بود و آب از چشمش روان شد ، چناکه با خون آميخته بود . پس روی به من کرد و  گفت : از بامداد تا اکنون پيش من قرآن می خواندند ، يک قطره آب از چشم من نيامد . بدين يک بيت که گفتی چنين حالتی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گويند ، که او زنديق است و از حضرت خطاب راست می آيد که او از راندگان است . کسی از بيتی از چنين شود و از قرآن برجای بماند رانده بود . ابراهيم  گفت : من متحير شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت . ترسيدم و برخاستم و روی در باديه نهادم . اتفاقا با خضر افتادم . فرمود : يوسف حسين زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی عليين است - که در راه حق چندان قدم بايد زد که اگر دست رد به پيشانی تو بازنهند هنوز اعلی عليين جای تو باشد - که هرکه در اين راه از پادشاهی بيفتد از وزارت نيفتد . نقل است که عبدالواحد زيد مردی شطار بود . مادر و پدرش پيوسته از وی در زحمت بودندی - که به غايت ناخلف بود - روزی به مجلس يوسف حسين بگذشت او اين کلمه می گفت : دعاهم بلطفه کانه محتاج اليهم . حق تعالی بنده عاصی را می خواند به لطف خويش . چنانکه کسی را به کسی حاجت بود . عبدالواحد جامه بينداخت و نعره ای بزد و به گورستان رفت . سه شبانروز بماند . اول شب يوسف بن الحسين او را به خواب ديد که خطابی شنيدی ادرک الشاب التايب . آن جوان تايب را درياب . يوسف می گرديد تا در آن گورستان به وی رسيد سر وی بر کنار نهاد . او چشم باز کرد و  گفت : سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون می آيی ؟ اين بگفت و جان بداد . نقل است که در نشابور بازرگانی کنيزکی ترک داشت - به هزار دينار خريد - و غريمی داشت در شهری ديگری . خواست که شتابان برود و مال خود از وی بستاند . در نشابور بر کس اعتماد نداشت که کنيزک را به وی سپارد . پيش بوعثمان حيری آمد و حال بازنمود . بوعثمان نمی پذيرفت . بازرگان شفاعت بسيار کرد و  گفت : در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآيم . القصه ، قبول کرد . آن بازرگان برفت . بوعثمان را بی اختيار نظر بر آن کنيزک افتاد و عاشق او شد . چنانکه بی طاقت گشت - ندانست که چه کند . برخاست و پيش شيخ خود ابوحفص حداد رفت . ابوحفص او را  گفت : تو را به ری می بايد شد ، پيش يوسف بن الحسين . بوعثمان در حال عزم عراق کرد . چون به ری رسيد مقام يوسف حسين پرسيد . گفتند : آن زنديق مباحی را چه کنی ؟ تو اهل صلاح می نمايی . تو را صحبت او زيان دارد . از اين نوع چندی گفتند . بوعثمان از آمدن پشيمان شد . بازگشت . چون به نشابور آمد بوحفص گفت : يوسف حسين را ديدی؟  گفت : نه .  گفت : چرا. حال بازگفت که شنيدم : او مردی چنين و چنان است . نرفتم و بازآمدم . بوحفص گفت :بازگرد و او را ببين . بوعثمان بازگشت و به ری آمد و خانه او پرسيد . صد چندان ديگر بگفتند . او  گفت : مرا مهمی است پيش او تا نشان دادند . چون به درخانه او رسيد پيری ديد نشسته ، پسری امرد در پيش او . صاحب جمال و صراحی و پياله ای پيش او نهاده ، و نور از روی او می ريخت ، در آمد و سلام کرد و بنشست . شيخ يوسف در سخن آمد و چندان کلمات عالی بگفت که بوعثمان متحير شد . پس  گفت : ای خواجه ! از برای خدای با چنين کلماتی و چنين مشاهده ای اين چه حال است که تو داری ؟ خمر و امرد . يوسف  گفت : اين امرد پسر من است و کم کس داند که او پسر من است ، و قرآنش می آموزم . و در اين گلخن صراحی افتاده ، برداشتم و پاک بشستم و پر آب کردم که هر که آب خواهد بازخورد ، که کوزه نداشتيم . و عثمان گفت : از برای خدای چرا چنين می کنی تا مردمان می گويند ، آنچه می گويند ؟ يوسف  گفت : از برای آن می کنم تا هيچ کس کنيزک ترک به معتمدی به خانه من نفرستد . بوعثمان چون اين بشنيد در پای شيخ افتاد و دانست که اين مرد درجه بلند دارد . نقل است که در چشم يوسف بن الحسين سرخی بود ظاهر ، و فتوری از غايت بی خوابی . از ابراهيم خواص پرسيدند :عبادت او چگونه است ؟  گفت : چون از نماز خفتن فارغ شودتا روز برپای باشد . نه رکوع کند و نه سجود . پس از يوسف پرسيدند :تا روز ايستادن چه عبادت باشد ؟ گفت : نماز فريضه به آسانی می گزارم اما می خواهم که نماز شب گزارم . همنين اطستاده باشم ، امکان آن نبود که تکبير توانم کرد ، از عظمت او ، ناگاه چيزی به من درآيد و مرا همچنان می دارد تا وقت صبح .چون صبح برآيد فريضه گزارم . نقل است که وقتی به جنيد نامه ای نوشت که خدای تو را طعم نفس تو مچشاناد که اگر اين طعم بچشاند ، پس از اين هيچ نبينی . و  گفت : هر امتی را صفوت است که ايشان را وديعت خدای اند که را از خلق خويش پنهان می دارد . اگر ايشان در اين امت هستند صوفيان اند . و  گفت : آفت صوفيان در صحبت کودکان است و در معاشرت اضداد و در رفيقی زنان . و  گفت :  قومی اند که دانند که خدای ايشان را می بيند . پس ايشان شرم دارند از نظر حق که از مهابت چيزی کنند ، جز از آن وی ، و هرکه به حقيقت ذکر خدای ياد کند ذکر غير فراموش کند در ياد کرد او ؛ و هرکه فرموش کند ذکر اشياء در ذکر حق همه چيز بدو نگاه دارند از بهر آنکه خدای او را عوض بود از همه چيز . و  گفت : اشارت خلق بر قدر يافت خلق است و يافت خلق بر قدر شناخت خلق است و شناخت خلق بر قد رمحبت خلق است وهيچ حال نيست به نزديک خدای تعالی دوست تر از محبت بنده خدای را . و پرسيدند : از محبت .  گفت : هرکه خدای را دوست تر دارد خواری وذل او سخت تر بود و شفقت او و نصيحت او خلق خدای را بيشتر بود . و  گفت : علامت شناخت انس آن است که دور باشد از هرچه قاطع او آيد از ذکر دوست . و  گفت : علامت صادق دو چيز است . تنهايی دوست دارد و نهان داشتن طاعت . و  گفت : توحيد خاص آن است که در سر و دل در توحيد چنان پندارد که پيش حضرت او ايستاده است . تدبير او بر او می رود . در احکام و قدرت او ؛ در درياهای توحيد او ؛ و از خويشتن فانی شده و او را خبر نه . اکنون که هست همچنان است که پيش از اين بود ، در جريان حکم او . و  گفت : هرکه در بحر تجريد افتاد هر روز تشنه تر بود و هرگز سيراب نگردد . زيرا که تشنگی حقيقت دارد و آن جز به حق ساکن نگردد . و  گفت : عزيزترين چيزی در دنيا اخلاص است که هرچند جهد کنم تا ريا از دل خويش بيرون کنم به لونی ديگر از دل من برويد . و  گفت : اگر خدای را بينم با جمله معاصی دوست تر از آن دارم که با ذره ای تصنع بينم . و  گفت : از علامت زهد آن است که طلب مفقود نکند تا وقتی که موجود خود را مفقود نگرداند . و  گفت : غايت آن است که بنده او باشی در همه چيزی . و  گفت : هرکه بشناخت او را به فکر ، عبادت کرد او را به دل . و  گفت : ذليلترين مردمان طماع است ، چنانکه شريفترين ايشان درويش صادق بود . و چون وفاتش نزديک آمد ، گفت :بارخدايا تو می دانی که نصيحت کردم خلق را قولا ؛ و نصيحت کردم نفس را فعلا و خيانت نفس من به نصيحت خلق خويش بخش. وبعد از وفات او را بخواب ديدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟  گفت : بيامرزيد . گفتند : به چه سبب؟  گفت : به برکت آنکه هرگز هزل را با جد نياميختم . رحمةالله عليه .                              38                    ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزيز آن قدوه رجال ، آن نقطه کمال ، آن عابد صادق ، آن زاهد عاشق ، آن سلطان اوتاد ، قطب عالم  : ابوحفص حداد ، رحمةالله عليه ، پادشاه مشايخ بود علی الاطلاق ، خليفه حق بود به استحقاق ، و از محتشمان اين طايف بود ، و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی ، ور در رياضت و کرامت و مروت و فتوت بی نظير بود و در کشف و بيان يگانه و معلم و ملقن او بی واسطه خدای بود ، عزوجل. و پير بوعثمان حيری بود و شاه شجاع از کرمان به زيارت او آمدو در صحبت او به بغداد به زيارت مشياخ ، و ابتدای او آن بود که بر کنيزکی عاشق بود ، چنانکه قرار نداشت ، او را گفتند : در شارستان نشابور جهودی جادوگر است ، تدبير کار تو او کند . ابوحفص پيش او رفت و حال بگفت . او  گفت : تو را چهل روز نماز نبايد کرد و هيچ طاعت و عمل نيکو نبايد کرد و نام خدای بر زبان نشايد راند و نيت نيکو نبايد کرد ، تا من حيلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم . بوحفص چهل روز چنان کرد . بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت : بی شک از تو خيری در وجود آمده است و اگر نه مرا يقين است که اين مقصود حاصل شدی . بوحفص گفت : من هيچ چيزی نکردم الا در راه که می آمدم سنگی از راه به پای باز کناره افگندم تا کسی بر او نيفتد . جهود  گفت : ميازار خداوندی را که تو چهل روز فرمان او ضايع کنی و او از کرم اين مقدار رنج تو ضايع نکرد . آتشی از اين سخن در دل ابوحفص پديد آمد و چندان قوت کرد که بو حفص به دست جهود توبه کرد و همان آهنگری می کرد و واقعه خود نهان می داشت و هر روز يک دينار کسب می کرد و شب به درويشان دادی و در کليددان بيوه زنان زانداختی - چنانکه ندانستندی - و نماز خفتن دريوزه کردی و روزه بدان گشادی . وقت بودی که در حوضی که تره شستندی بقايای آن در بازا ر می گذشت . اين آيت می خواند : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم * بسم الله الرحمن الرحيم * و بدالهم من الله ما لم يکونوا يحتسبون* دلش بدين آيت مشغول شد و چيزی بر وی در آمد و بيخود گذشت . به جای انبر ، دست در کوره کرد و آهن تفسيده بيرون کرد و بر سندان نهاد . شاگردان پتک بزدند ، نگاه کردند ، آهن در دست او ديدند - که می گردانيد . گفتند : ای استاد ! اين چه حال است ؟ او بانگ بر شاگردان زد که بزنيد ! گفتند : ای استاد ! برکجا بزنيم ؟ چون آهن پاک شد ؟ پس بوحفص به خود بازآمد . آهن تافته در دست خود ديد و اين سخن بشنيد که :چون پاک شد برکجا زنيم ؟ نعره بزد و آهن از دست بيفگند و دکان را به غارت داد و گفت : ما چندين گاه خواستيم به تکلف که اين کار رها کنيم و نکرديم تا آنگاه که اين حديث حمله آورد و ما را از ما بستد تو اگر چه من دست از کار می داشتم تا کار دست از من نداشت فايده نبود . پس روی به رياضت سخت نهاد و عزلت و مراقبت پيش گرفت . چنانکه نقل است که در همسايگی او احاديث استماع می کردند . گفتند : آخر چرا نيايی تا سماع احاديث کنی ؟ گفت : من سی سال است تا می خواهم که داد يک حديث بدهم ، نمی توانم داد . سماع ديگر حديث چون کنم ؟ گفتند : آن حديث کدام است ؟ گفت : آنکه می فرمايد :رسول صلی الله عليه و آله وسلم من حسن اسلام المرء ترکه ما لا يعنيه . از نيکويی اسلام مرد آن است که ترک کند چيزی که به کارش نيايد . نقل است که با ياران به صحرا رفته بود و سخن گفت . وقت ايشان خوش گشت . آهويی از کوه بيامد و سر برکنار ابوحفص نهاد . ابوحفص تپانچه بر روی خود می زد و فرياد می کرد . آهو برفت . شيخ به حال خود بازآمد . اصحاب پرسيدند : اين چه بود ؟ گفت : چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد که کاشکی گوسفندی بودی تا بريان کردمانی و ياران امشب پراکنده نشدندی . چون در خاطرم بگذشت آهويی بيامد . مريدان گفتند : يا شيخ ! کسی را با حق چنين حالی بود فرياد کردن و تپانچه زدن چه معنی دارد ؟ شيخ گفت : نمی دانيد که مراد در کنار نهادن از در بيرون کردن است . اگر خدای تعالی به فرعون نيکی خواستی بر مراد او نيل را روان نکردی . نقل است که هر وقت در خشم شدی سخن نيکو گفتی تا خشم او ساکن شدی ، آنگه به سختی ديگر شدی . نقل است که يک روز می گذشت . يکی را ديد متحير و گريان . گفت : تو را چه بوده است ؟ گفت : خری داشتم ، گم شده است و جز آن هيچ نداشتم . شيخ توقف کرد و گفت : به عزت تو که گام برندارم تا خر بدو باز نرسد . در حال خر پديد آمد . ابوعثمان حيری گويد : روزی در پيش ابوحفص می رفتم . ميوپزی چند ديدم پيش او نهاده . يکی برداشتم و در دهان نهادم . حلق مرا بگرفت و گفت : ای خائن !ميويز من بخوردی از چه وجه ؟ گفتم : من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نيز دانستم که هرچه داری ايثار کنی . گفت : ای جاهل !من بر دل خويش اعتماد ندارم ، تو بر دل من چون اعتماد داری . به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زيم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خويش نداند ، ديگری درون او چه داند . و هم ابوعثمان گويد که با ابوحفص به خانه ابوبکر حنيفه بودم و جمعی اصحاب آنجا بودند ، از درويشی ياد می کردند . گفتم : کاشکی حاضر بودی . شيخ گفت : اگر کاغذی بودی رقعه ای نوشتمی تا بيامدی . گفتم : اينجا کاغذ هست . گفت : خداوند خانه به بازار رفته است . اگر مرده باشد و کاغذ وارث را شده باشد نشايد بر اين کاغذ چيزی نوشتن . بوعثمان گفت: بوحفص را گفتم : مرا چنان روشن شده است که مجلس علم گويم . گفت : تو را چه بدين آورده است ؟ گفتم : مشقت تو بر خلق تا چه حد است ؟ گفت : تا بدان حد که حق تعالی مرا به عوض همه عاصيان در دوزخ کند و عذاب کند روا دارم . گفت : اگر چنين است بسم الله . اما چون مجلس گويی اول دل خود را پند ده و تن خود را ؛ و ديگر آن که جمع آمدن مردم تو را غره نکند که ايشان ظاهر تو را مراقبت کنند و حق تعالی باطن تو را . پس من بر تخت برآمدم . بوحفص پنهان در گوشه ای بنشست . چون مجلس به آخر آمد سايلی برخاست و پيراهنی خواست . در حال پيراهن خود بيرون آوردم و به وی دادم . ابوحفص گفت : يا کذاب انزل من المنبر . فرود آی ای دروغ زن از منبر ! گفتم :چه دروغ گفتم؟ گفت : دعوی کردی که شفقت من بر خلق بيش از آن است که برخود ؛ و به صدقه دادن سبقت کردی  تا فضل سابقان تو را باشد ؛ خود را بهتر خواستی . اگر دعوی تو راست بودی زمانی درنگ کردی تا فضل سابقان ديگری را باشد . پس تو کذابی و منبر نه جای کذابان است . نقل است که يک روز در بازار می رفت . جهودی پيش آمد . او در حال بيفتاد و بيهوش شد . چون بهوش آمد از او پرسيدند . گفت : مردی را ديدم لباس عدل پوشيده و خود را ديدم لباس فصضل پوشيده . ترسيدم که نبايد که لباس فضل از سر من برکشند و در آن جهود پوشند ، و لباس عدل از وی برکشند و در من پوشند . و گفت : سی سال چنان بودم که حق را خشمگين می ديدم که در من نگريست . سبحان الله آن چه سوز و بيم بوده باشد او را در آن حال . نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامی بود و تازی نمی دانست . چون به بغداد رسيد مريدان با هم گفتند : شينی عظيم باشد که شيخ الشيوخ خراسان راترجمانی بايد تا زبان ايشان را بداند . پس جنيد مريدان را به استقبال فرستاد و شيخ بدانست که اصحابنا چه می انديشند . در حال تازی گفتن آغاز کرد - چنانکه اهل بغداد در فصاحت او عجب ماندند - جماعتی از اکابر پيش او جمع آمدند و از فتوت پرسيدند . بوحفص گفت : عبارت شما را است . شما گوييد . جنيد گفت :فتوت نزديک من آن است که فتوت از خود نبينی و آنچه کرده باشی آن را به خود نسبت ندهی که اين من کرده ام . بوحفص گفت : نيکوست آنچه گفتی . اما فتوت نزديک من انصاف دادن و انصاف ناطلبيدن است . جنيد گفت : در عمل آريد اصحابنا . بوحفص گفت : اين به سخن راست نيايد . جنيد چون اين بشنيد گفت : برخيزيد ای اصحابنا که زيادت آورد بوحفص برآدم و ذريت او در جوانمردی . يعنی خطی گرد اولاد آدم بکشيد در جوانمردی ، اگر جوانمردی اين است که او می گويد . و بوحفص اصحاب خويش را عظيم به هيبت و ادب داشتی و هيچ مريد را زهره نبودی که در پيش او بنشستی و چشم بر روی او نيارستی انداخت و پيش او همه برپای بودندی و بی امر او ننشستندی . بوحفص سلطان وار نشسته بودی . جنيد گفت : اصحاب را ادب سلاطين آموخته ای . بوحفص گفت : تو عنوان نامه بيش نمی بينی اما از عنوان دليل توان ساخت که در نامه چيست . پس ابوحفص گفت : ديگی زيره با و حلوا فرمای تا بسازند . جنيد اشارت کرد به مريدی تا بسازد . چون بياورد ابوحفص گفت : بر سر حمالی نهيد تا می برد. چندانکه خسته گردد آنجا بر در هر خانه ای که رسيده باشد آواز دهد ، و هرکه بيرون آيد به وی دهد . حمال چنان کرد و می رفت تا خسته شدو طاقت نماند . بنهاد بر در خانه ای و آواز داد . پيری خداوند خانه بود . گفت : اگر زيره با حلوا آورده ای ، تا دربگشاييم . گفت : آری . دربگشاد و گفت : درآر. حمال گفت : عجب داشتم . از پير پرسيدم که اين چه حال است و تو چه دانستی که ما زيره با و حلوا آورده ايم ؟ گفت : دوش در مناجات اين بر خاطرم بگذشت که مدتی است فرزندان من از من اين می طلبند . دانم که بر زمين نيفتاده باشد . نقل است که مريدی بود در خدمت بوحفص - سخت با ادب - جنيد چند بار در وی نگرست . از آنکه او خوش آمدش پرسيد : چند سال است تا در خدمت شماست ؟ ابوحفص گفت : ده سال است . گفت : ادبی تمام دارد و فری عجب و شايسته جوانی است . ابوحفص گفت : آری ، هفده هزار دينار در راه ما باخته است و هفده هزار ديگر وام کرده ام و در باخته ام ، هنوز زهره آن ندارد که زا ما سخنی پرسد . پس ابوحفص روی به باديه نهاد . گفت : ابوتراب را ديدم در باديه و من شانزده روز هيچ نخورده بودم . بر کنار حوضی رفتم تا آب خورم . به فکری فرورفتم . ابوتراب گفت : تو را چه نشانده است اينجا ؟ گفتم : ميان علم و يقين انتظار می کنم تا غلبه کدام را بود تا يار آن ديگر باشم که غالب باشد . يعنی اگر غلبه علم را بود آب خورم و اگر يقين را بود بروم . بوتراب گفت : کار تو بزرگ شود . پس چون به مکه رسيد جماعتی مسکين را ديد مضطر و فرومانده . خواست که در حق ايشان انعامی کند . گرم گشت . حالتی بر وی ظاهر شد ، دست فرو کرد و سنگی برداشت و گفت : به عزت تو که اگر چيزی به من ندهی جمله قناديل مسجد بشکنم . اين بگفت و در طواف آمد . در حال يکی بيامد و صره ای زر بياورد و بدو داد تا بر درويشان خرج کرد . چون حج بگزارد و به بغداد آمد اصحاب جنيد از او استقبال کردند . جنيد گفت : ای شيخ ! راه آورد ما چه آورده ای ؟ بوحفص گفت : مگر يکی از اصحاب ما چنانکه می بايست زندگانی نمی توانست کرد ؟ اينم فتوح بود که گفتم ارگ از برادری ترک ادبی بينيد آن را عذری از خود برانگيزيد و بی او آن عذر را از خود بخواهيد . اگر بدان عذر غبار برنخيزد و حق به دست تو بود عذر بهتر انگيزد و بی او عذری ديگر از خود بخواه . اگر بدين همه غبار برنخيزد عاذری ديگر انگيز تا چهل بار . اگر بعد از آن غبار برنخيزد و حق به جانب تو باشد و آن چهل عذر در مقابله آن جرم نيفتد بنشين و با خود بگوی که زهی گاو نفس ! زهی گران و تاري: ! زهی خودرای بی ادب ! زهی ناجوانمرد که تويی!برادری برای جرمی چهل عذر از تو خواست و تو يکی نپذيرفتی و همچنان بر سر کار خودی . من دستم از تو شستم . تو دانی . چنانکه خواهی می کن . جنيد چون اين بشنيد تعجب کرد . يعنی از قوت که را تواند بود . نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمانی کرد و هرروز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی . آخر چون به وداع او رفت گفت : يا شبلی !اگر وقتی به نشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم . گفت : يا اباحفص !چه کردمی ؟ گفت : تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هرکه را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نشابور آمد پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند . بو حفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت . شبلی گفت : نه ، گفته بودی که تکلف نبايد کرد . بوحفص گفت : برخيز و بنشان . شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند . پس گفت : يا شيخ !اين چه حال است ؟ گفت : شما چهل تن بوديت فرستاده حق - که مهمان فرستاده حق بود - لاجرم به نام هريکی چراغی گرفتم برای خدای و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی . تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اينچه کردم برای خدای کردم . لاجرم آن تکلف باشد و اين نه . بوعلی ثقفی گويد : بوحفص گفت : هرکه افعال و احوال به هروقتی نسنجد به ميزان کتاب و سنت و خواطر خود را متهم ندارد او را از جمله مردان مشمر . پرسيدند : ولی را خاموش به يا سخن ؟ گفت : اگر سخنگوی آفت سخن داند هرچند تواند خاموش باشد ، اگر چه به عمر نوح بود . و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدای در خواهد تا دو چند عمر دهدش تا سخن نگويد . گفتند : چرا دنيا را دشمن داری ؟ گفت : از آنکه سرايی است که هر ساعت بنده را در گناهی ديگر می اندازد . گفتند : اگر دنيا بد است تو به نيک است و توبه هم در دنيا حاصل شود . گفت : چنين است . اما به گناهی که در دنيا کرده می آيد . يقينم و در يقين تو نه به شک و بر خطريم . گفتند : عبوديت چيست ؟ گفت : آنکه ترک هرچه توراست بگويی ، و ملازم باشی چيزی را که تو را بدان فرموده اند . گفتند : درويشی چيست ؟ گفت : به حضرت خدای شکستگی عرضه کردن . گفتند : نشان دوستان چيست ؟ گفت : آنکه روزی که بميرد دوستان شاد شوند . يعنی چنان مجرد از دنيا بيرون رود که از وی چيزی نماند که آن خلاف دعی او بود در تجريد . گفتند : ولی کيست ؟ گفت : آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را ازآن غايب گردانيده . گفتند : عاقل کيست ؟ گفت : آنکه نفس خويش اخلاص طلبد . گفتند : بخل چيست ؟ گفت : آنکه ايثار ترک کند د روقت یکه بدان محتاج بود . و گفت : ايثار آن است که مقدم دارای نصيبت برادران بر نصيب خود در کارهای دنيا و آخرت . و گفت : کرم انداختن دنيا است برای کسی که بدان محتاج است و روی آوردن است بر خدای به سبب نيازی که تو را است به حق . و گفت : نيکوترين وسيلتی که بنده بدو تقرب کند به خدای دوام فقر است به همه حالها و ملازم گرفتن سنت در همه فعلها و طلب قوت حلال. و گفت : هرکه خد را متهم ندارد در همه وقتها و همه حالتها و مخالفت خود نکند مغرور بود و هرکه به عين رضا بخود نگرست هلاک شد . و گفت : خوف چراغ دل بود و آنچه در دل بود از خير و شر بدان چراغ توان ديد . و گفت : کسی را فقر درست نيايد تا دادن دوست تر از گرفتن ندارد . و گفت : کسی را نرسد که دعوی فرسات کند ولکن از فراست ديگران ببايد ترسيد . و گفت : هرکه بدهد و بستاند او مردی است ، و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او مگسی است ، نه کسی است در وی هيچ خير نيست . بوعثمان حيری گفت : معنی اين سخن از او پرسيدند . گفت : هرکه از خدای بستاند وبدهد به خدای ، او مردی است ، زيرا که او دراين حال خود را نمی بيند در آنچه کند ؛ و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردی است زيرا که خود را می بيند در آنچه کند که ناستدن فضلی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او هيچ کسی است ، زيرا که گمان او چنان است که دهنده و ستاننده اوست نه خدای . و گفت : هرکه در همه حال فضل خدای می بيند بر خويشتن اميد می دارم که از هالکان نباشد . و گفت : مبادا که عبادت خدای تو را پشتی بود تا معبود معبود بود . و گفت : فاضلترين چيزی اهل اعمال را مراقبت خويش است با خدای . و گفت : چه نيکوست استغنا به خدای و چه زشت است استغنا با نام . و گفت : هرکه جرعه ای از شراب ذوق چشيد بيهوش شد به صفتی که بهوش نتواند آمد مگر در وقت لقا و مشاهده. و گفت : حال مفارقت نکند از عالم و مفارقت نکند با قبول . و گفت : خلق خبر می دهند از وصول و از قرب و از مقامات عالی و مرا همه آرزوی آن است که دلالت کنند مرا به راهی که آن ره حق بود و اگرهمه يک لحظه بود . و گفت : عبادات در ظاهر سرور است و در حقيقت غرور از آنکه مقدور سبقت گرفته است و اصل آن است که کس به فعل خود شاد نشود مگر مغروری . و گفت : معاصی بريد کفر است چنانکه زهر بر يد مرگ است . و گفت : هرکه داند که او را برخواهند انگيخت و حسابش خواهند کرد و از معاصی اجتناب ننمايد و از مخالفات روی نگرداند يقين است که از سر خود خبر می دهد که من ايمان ندارم به بعث و حساب . و گفت : هرکه دوست دارد که دل او متواضع شود گو در صحبت صالحان باش و خدمت ايشان را ملازم . و گفت : روشنی  تنها به خدمت او است و روشنی جانها به استقامت . و گفت : تقوی در حلال محض است و بس . و گفت : تصوف همه ادب است . و گفت : بنده در توبه بر هيچ کار نيست زيرا که توبه آن است که بدو آيد نه آنکه از او آيد . و گفت : هر عمل که شايسته بود آن را برند و بر تو فراموش کنند . و گفت : نابينا آن است که خدای را به اشياء بيند و نبيند اشياء را به خدا و بينا آن است که از خدای بود نظر او به مکونات . نقل است که يکی از او وصيت خواست . گفت : يا اخی ! لازم يک در باش تا همه درها برتو گشايند و لازم يک سيد باش تا همه سادات تو را گردن نهند . محمش گفت : بيست و دو سال با ابوحفص صحبت داشتم. نديدم که هرگز با غفلت و انبساط خدای را ياد کرد که چون خدای را ياد کردی برسبيل حضور و تعظيم و حرمت ياد کردی و در آن حال متغير شدی . چنانکه حاضران آن را بديدندی . و سخن اوست که گفت : در وقت نزع که شکسته دل بايد بود به همه حال در تقصيرهای خويش . از او پرسيدند : بر چه روی به غنی آرد به چه آرد الا به فقر و فروماندگی . و وصيت عبدالله سلمی آن بود که چون وفات کنم سر من بر پای ابوحفص نهيد . رحمةالله عليه . / ..................

کلیک                                        عناوین اصلی وبلاگ      

 

 

یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما

حمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما

یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما

حمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغما
یغما احمد یغما احمدیغما یغما احمد احمدیغما احمدیغما احمدیغما احمدیغما یغما احمدیغم