15

                             ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه

آن زين زمان ، آن رکن امان ، آن امام شريعت و طريقت ، آن ذوالجهادين  ،به حقيقت . آن امير قلم و بلارک عبدالله مبارک - رحمة الله عليه . او را شهنشاه علما گفته اند . در علم و شجاعت خود نظير نداشت ، و از محتشمان اصحاب طريقت بود ، و از محترمان ارباب شريعت . و در فنون علوم احوالی پسنديده داشت ، و مشايخ بزرگ را ديده بود ، و با همه صحبت داشته و مقبول همه بود ، و او را تصانيف مشهور است ،و کرامات مذکور . روزی می آمد سفيان ثوری گفت : تعال يا رجل المشرق .

فضيل حاضر بود . گفت : والمغرب و ما بينهما .

و کسی را که فضيل نهد ستايش او چون توان کرد ؟  ابتدای توبه او آن بود که بر کنيزکی فتنه شد شبی در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف می باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنين مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام در نماز سورتی درازتر خواند ديوانه گردی .

در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغعول شد تا به درجه ای رسيد که مادرش روزی در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند .

آنگه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتی در صحبت مشايخ می بود . پس به مکه رفت و مدتی مجاور شد . باز به مرو آمد . اهل مرو بدو تولا کردند ، و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت يک نيمه از خلايق متابع حديث بودند و يک نيمه به علم ففقه مشغول بودندی . همجنانکه امروز او را رضی الفريقين گويند . به حکم موافقتش با هريکی از ايشان و هردو فريق در وی دعوی کردندی وا و آنجا دو رباط کرد :يکی به جهت اهل حديث ، و يکی برای اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد .

نقل است که يک سال حج کردی و يک سال غزو کردی و يک سال تجارت کردی و منفعت خويش براصحاب تفرقه کردی و درويشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی . هرکه بيشتر خوردی به هراستخوانی درمی بدادی .

نقل است که وقتی با بدخويی همراه شد ، چون از وی جدا شد ، عبدالله بگريست . گفتند : چرا می گريی ؟

گفت : آن بيچاره برفت . آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد .

نقل است که يکبار در باديه میرفت و بر اشتری نشسته بود و به درويشی رسيد  ،گفت : ای درويش ! ما توانگريم . ما را خوانده ای . شما کجا می رويد که طفيليد ؟

درويش گفت : ميزبان چون کريم بود طفيلی را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خويش خواند مارا به خود خواند .

عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست .

درويش گفت :اگر از شما وام خواست برای ما خواست .

عبدالله شرم زده شد و گفت : راست می گويی .

نقل است که در تقوی تا حدی بود که يکبار در منزلی فرود آمده بود و اسبی گرانمايه داشت . به نماز مشغول شد . اسب در زرع شد . اسب را همانجا بگذاشت و پياده برفت و گفت وی کشت سلطانيان خورده است . وقتی از مرو به شام رفت ، به جهت قلمی که خواسته بود و باز نداده ، تا باز رسانيد .

نقل است که روزی می گذشت . نابينايی را گفتند که عبدالله مبارک می آيد . هرچه می بايد بخواه.

نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله !

عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد .

عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد .

نقل است که روزی در دهه ذی الحجه به صحرا شد و از آروزی حج می سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيم باری بر فوت اين حسرتی بخورم ، و اعمال ايشان به جای آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موی بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود .

در آن ميان پيرزنی بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايی در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزی حج داری ؟

گفت : آری .

پس گفت : ای عبدالله ! مرا از برای تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم .

عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟

پيرزن گفت : کسی که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهی توان کرد .

گفتم : بسم الله.

پای در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتی دشوار توان گذشت . به هر آب که می رسيدم مرا گفتی چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمی خود را از آن نيمه آب ديدمی ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعی و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسری است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاری نشسته است تا او را ببينم .

چون آنجا رفتيم جوانی ديدم زردروی و ضعيف و نورانی . چون مادر را ديد در پای مادر افتاد و روی در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده ای که مرا تجهيز کنی .

پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کنی .

پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقی عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو ای عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيی و مرا نبينی . مرا در اين موسم به دعا ياد دار ،

نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکی از ديگری پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟

يکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟

گفت : از آن هيچکس قبول نکردند .

عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابی در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههای دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟

پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند .

چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟

گفت :علی بن موفق.

گفتم : مرا با تو سخنی است .

گفت : بگوی .

گفتم : تو چه کار کنی ؟

گتف : پاره دوزی می کنم.

گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟

گفتم : عبدالله مبارک .

نعره ای بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده .

گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی سرپوشيده ای که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بيار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسايه . آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خری مرده ديدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است .

عبدالله گفت : صدق الملک فی الرويا و صدق اليک فی الحکم و القضا .

نقل است که عبدالله مکاتب غلامی داشت . يکی عبدالله را گفت : اين غلام نباشی می کند و سيم به تو می دهد .

عبدالله غمگين شد . شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را می ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسی پوشيده و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می ماليد و زاری می کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی ! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مايه مفلسان تويی . بده از آنجا که تو دانی .

در حال نوری از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسيد و می گفت که هزار جان فدای چنين غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من .

غلام چون آن حال بديد گفت : الهی ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری .

هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکی بربراقی نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردی ؟

نقل است که عبدالله روزی به کوکبه تمام از مجلس بيرون آمده بود و می رفت . علوی بچه ای گفت : ای هندو زاده اين چه کار و بار است که تو را از دست برمی آيد که من که فرزند محمد رسول الله ام روزی چندين درفش می زنم تا قوتی به دست آرم و تو با چندين کوکبه می روی ؟

عبدالله گفت : از بهر آنکه من آن می کنم که جد تو کرده است و فرموده است ، و تو آن نمی کنی .

و نيز گويند که چنين گفت : آری ای سيدزاده ! تو را پدری بود و مرا پدری ، و پدر تو مصطفی بود صلی الله عليه و علی آله و سلم از وی علم ميراث ماند ، و پدر من از اهل دنيا بود . از وی دنيا ميراث ماند . من ميراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزيز شدم و تو ميراث پدر من گرفتی و بدان خوار شدی .

آن شب عبدالله پيغمبر را ، عليه السلام ، به خواب ديد . متغير شده گفت : يا رسول الله ! سبب تغير چيست ؟

گفت : آری ، نکته ای برفرزند ما می نشانی .

عبدالله بيدار شد و عزم آن کرد که آن علوی زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوی بچه همان شب پيغمبر را بخواب ديد که گفت : اگر تو چنان بودتی که بايستی ، او تو را آن نتوانستی گفت .

علوی چون بيدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسيدند و ماجرا در ميان نهادند و توبه کردند .

نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد . روزی بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکنی ؟

عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد .

در حال سهل وفات کرد . بر وی نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟

گفت : آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هيچ کنيزک ندارم .

نقل است که از وی پرسيدند : از عجايب چه ديد ی؟ گفت : راهبی ديدم از مجاهده ضعيف شده ، و از خوف دوتا شده ، پرسيدم که راه به خدای چيست ؟ گفت : اگر او را بدانی راه بدو هم بدانی ، و گفت : من بت پرستم و می ترسم آن را که وی را نمی شناسم وتو عاصی می گردی رد آنکه او را می شناسی . يعنی معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمی بينم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته می بينم . سخن او مرا بند شد و از بسيار ناکردنی باز داشت .

نقل است که گفت : يکبار به غزا بودم ، در گوشه ای از بلاد روم . در آنجا خلقی بسيار ديدم جمع شده و يکی را بر عقابين کشيده و گفتند اگر يک ذره تقصير کنی خصمت بت بزرگ بادا . سخت زن و گرم زن . و آن بيچاره در رنجی تمام بود و آه نمی کرد . پرسيدم که کاری بدين سختی می خوری و آه نمی کنی . سبب چيست ؟ گفت : جرمی عظيم سنگين از من در وجود آمده است و درملت ما سنتی است که تاکسی از هرچه هست پاک نشود ، نام بت مهين بر زبان نيارد . اکنون تو مسلمان می نمايی . بدانکه من در ميان دو پله ترازو نام بت مهين برده ام . اين جزای آن است .

عبدالله گفت : باری در ملت ما اين است که هر که او را بشناسد او را ياد نتواند کرد که من عرف الله کل لسانه . http://ahmadyaghma.blogfa.com 

نقل است که يکبار به غزا رفته بود . با کافری جنگ می کد . وقت نماز درآمد ، از کافر مهلت خواست و نماز کرد . چون وقت نماز کافر درآمد ، مهلت خواست تا نماز کند . چون روی به بست آورد عبدالله گفت : اين ساعت بر وی ظفر يافتم .

با تيغ کشيده به سر او رفت تا او را بکشد . آوازی شنيد که : يا عبدالله ! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا . از وفای عهد خواهند پرسيد .

عبدالله بگريست . کافر سربرداشت . عبدالله را ديد با تيغی کشيده و گريان . گفت : تو را چه افتاد؟

عبدالله حال بگفت که از برای تو با من عتابی چنين رفت .

کافر نعره بزد . گفت : ناجوانمردی بود که در چنين خدای عاصی و طاغی بود که با دوست از برای دشمن عتاب کند .

درحال مسلمان شد و عزيزی گشت در راه دين .

نقل است که گفت : در مکه جوانی ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : ای جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفی آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفی قلبک معادات الحبيب . روا داری که در خانه دوست آيی و دل پر از دشمنی دوست .

نقل است که زمستانی بود در بازار نيشابور سخت . در راه غلامی ديد پيراهن تنها که از سرما می لرزيد . چرا با خواجه نگويی که از برای تو جبه ای سازد .

گفت : چه گويم ؟ او خود می داند و می بيند .

عبدالله را وقت خوش شد . نعره ای بزدو بيهوش بيفتاد . پس گفت : طريقت از اين غلام آموزيد . 

نقل است که عبدالله را وقتی مصيبتی رسيد خلقی به تعزيت او رفتند .

گبری نيز برفت و با عبدالله گفت : خردمند آن بود که چون مصيبتی به وی رسد ، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد .

عبدالله گفت :اين سخن بنويسيد که حکمت است .

نقل است که از او پرسيدند : کدام خصلت در آدمی نافعتر ؟

گفت : عقلی وافر .

گفتند : اگر نبود ؟

گفت : حسن ادب .

گفتند : اگر نبود .

گفت : برادری مشفق که با او مشورتی کند .

گفتند : اگر نبود ؟

گفت : خاموشی دايم .

گفتند : اگر نبود ؟

گفت : مرگ در حال .

نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گيرد خلل در سنتها پديد آيد و هرکه سنتها آسان گيرد او را از فرايض محروم گردانند ، و هرکه فرايض آسان گيرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود دانی که ، که بود .

و گفت : چون درويشان دنيا اين باشند منزلت درويشان حق چگونه باشد .

و گفت : دل دوستان حق هرگز ساکن نشود . يعنی دايما طالب بود که هرکه بايستاد مقام خود پديد کرد .

و گفت : ما به اندکی ادب نيازمندتريم از بسياری علم .

و گفت : ادب اکنون می طلبيم که مردمان اديب رفتند .

و گفت : مردمان سخن بسيار گفته اند در ادب ، و نزديک من ادب شناختن نفس است .

و گفت : سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل کردن از آنچه در دست توست .

و گفت : هرکه يک درم به خداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صدهزار درم صدقه کند ، و هرکه پشيزی از حرام بگيرد متوکل نبود .

و گفت : توکل آن نيست که تو از نفس خويش توکل بينی . توکل آن است که خدای از تو توکل داند .

و گفت : کسب کردن مانع نبود از تفويض و توکل ، اگر اين هردو عادت نبود در کسب .

و گفت : اگر کسی با قوتی کسبی کند شايد تا اگر بيمار شود نفقه کند ، و اگر بميرد هم از مال وی کفن بودش .

و گفت : هيچ چيز نيست در آدمی که ذل کسب نکشيده است .

و گفت : مروت خرسندی به از مروت دادن .

و گفت : زهدايمنی بود بر خدای يا دوستی درويشی .

و گفت : هرکه طعم بندگی کردن نچشيد او را هرگز ذوق نبود.

و گفت : کسی که او را عيال و فرزندان بود ايشان در صلح بدارد و به شب از خواب بيدار شود کودکان را برهنه بيند ، جامه بر ايشان افگند ، آن عمل او از غزو فاضلتر بود .

و گفت : هرکه قدر او به نزد خلق بزرگتر بود او خود رابايد که در نفس خويش حقيرتر بيند .

گفتند : داروی دل چيست ؟

گفت : از مردمان دور بودن .

و گفت : بر توانگران تکبر کردن و درويشان متواضع بودن از تواضع بود .

و گفت : تواضع آن بود که هرکه در دنيا بالای توست بر وی تکبر کنی و با آنکه فروتر است تواضع کنی .

و گفت : رجاء اصلی آن است که از خوف پديد آيد ، و خوف اصلی آن است که از صدق اعمال پديد آيد و صدق اعمال از تصديق پديد آيد و هررجا که در مقدمه آن خوف نباشد زود بود که آنکس ايمن گردد و ساکن شود .

و گفت : آنچه خوف انگيزد تا در دل قرار گيرد دوام مراقبت بود در نهان وآشکارا .

نقل است که پيش او حديث غيبت می رفت . گفت : اگر من غيبت کنم مادر وپدر خود را غيبت کنم که ايشان به احسان من اوليترند .

نقل است که روزی جوانی بيامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگريست . و گفت گناهی کرده ام . از شرم نمی توانم گفت :

عبدالله گفت : بگوی تا چه کرده ای ؟

گفت :زنا کرده ام .

گفت : ترسيدم که مگر غيبت کرده ای .

و مردی گفت که او مرا وصيت کرد و گفت : خدای را نگاه دار .

گفتم : تفسير اين چيست ؟

گفت : هميشه چنان باش که گويی خدای را می بينی .

نقل است که در حال حيات همه مال به درويشان داد . وقتی اورا مهمانی آمدهرچه داشت خرج کرد و گفت : مهمانان فرستادگان خدای اند . زن با وی به خصومت بيرون آمد . گفت : زنی که در اين معنی با من خصومت کند نشايد .

کاوين وی بداد و طلاقش داد . خداوندتعالی چنان حکم کرد تا دختری مهترزاده به مجلس وی درآمد و سخن وی خوش آمدش . به خانه رفت . از پدر خواست که مرا به زنی به وی ده . پدر پنجاه هزار دينار به دختر داد و دختری به زنی به وی داد . به خواب نمودندش که زنی را از بهر ما طلاق دادی . اينکه عوض تا بدانی که کسی بر ما زيان نکند .

چون هنگام وفاتش نزديک رسيد ، همه مال خود را به درويشان داد . مريدی بربالين او بود . گفت: ای شيخ ! سه دخترک داری و ديه از دنيا فراز می کنی . ايشان را چيزی بگذار. تدبير چه کرده ای ؟

گفت : من حديث ايشان گفته ام و هو بتولی الصالحين . کارساز اهل صلاح اوست . کسی که سازنده کارش اوب ود به زا آنکه عبدالله مبارک بود .

پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و می خنديد و می گفت : لمثل هذا فليعمل العاملون . سفيان ثوری را به خواب ديدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : رحمت کرد .

گفتند حال عبدالله مبارک چيست ؟

گفت : او از آن جمله است که روی دوبار به حضرت می رود . رحمةالله عليه .

                  

                             16

                   ذکر سفيان ثوری قدس الله روحه

آن تاج دين و ديانت ، آن شمع زهد و هدايت ، آن علما را شيخ و پادشاه ، آن قدما را حاجب درگاه ، آن قطب حرکت دوری ، امام عالم سفيان ثوری ، رحمةالله عليه ، از بزرگان دين بود . او را اميرالمومنين گفتندی ، هرگز خلافت ناکرده ، و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظير نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهايت رسيده بود و ادب و تواضع به غايت داشت و بسيار مشايخ و کبار ديده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره ای برنگشت .

چنانکه نقل است که ابراهيم او را بخواند که : بيا تا سماع حديث کنيم . در حال بيامد . ابراهيم گفت : مرا می بايست که تا خلق او بيازماييم . و از مادر در ورع پديد آمده بود .

چنانکه نقل است که يک روز مادرش بر بام رفته بود و از بام همسايه انگشتی ترشی در دهان کرد . چندان سر برشکم مادر زد که مادر را در خاطر آمد تا برفت و حلالی خواست .

و ابتدای حال او آن بود که يک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد .

آوازی شنيد که يا ثور !

ثوری از آن سبب گفتند چون آن آواز شنيد هوش از وی برفت ، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روی خود می زد و می گفت : چون پای به ادب در مسجد ننهادی نامت از جريده انسان محو کردند . هوش دار تا قدم چگونه می نهی !

نقل است که پای در کشتزاری نهاد . آواز آمد که : يا ثور ! بنگر تا چه عنايت بود در حق کسی که گامی بر خلاف سنت برنتواند داشت . چون به ظاهر بدين قدر بگيرندش سخن باطن او که تواند گفت : و بيست سال بردوام به شب هيچ نخفت .

نقل است که گفت :هرگز از حديث پيغمبر صلی الله عليه و سلم نشنيدم که نه آن را به کار بستم ، و گفتی ای اصحاب ! حديث زکوة . حديث بدهيد .

گفتند : حديث را زکوة چيست ؟

گفت آنکه از دويست حديث به پنج حديث کار کنيد .

نقل است که خلفيفه عهد پيش او نماز می کرد و رد نماز با محاسن حرکتی می کرد . سفيان گفت :اين چنين نمازی نماز نبود و اين نماز را فردا در عرصات چون رگويی پليد به رويت باززنند .

خليفه گفت : آهسته تر گوی .

گفت : اگر من از چنين مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود .

خليفه ازوی در دل گرفت . فرمود که داری فرورند واو را بردار کنند ، تا دگر هيچ کسی پيش من دليری نکند .

آن روز که دار می زدند سفيان بر کنار بزرگی سر نهاده بود و پای در کنار سفيان بن عيينيه نهاده بود و در خواب شد ه. اين دو بزرگ را اين حال معلوم شد .

بايکديگر گفتند : او را خبر نکنيم از اين حال .

او خود بيدار بود. گفت : چيست حال ؟

ايشان حال بازگفتند ودلتنگی بسيار نمودند . سفيان گفت : مرا در چن خويشس چندين آويزش نيست . ولکن حق کارهای دنيا ببايد گزارد.

پس آب در چشم آورد . گفت : بارخدايا ! بگير ايشان را گرفتنی عظيم .

همين که اين دعا گفت در حال خليف بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودن . عراقی در آن سرای افتاد و خليفه با ارکان دولت به يکبار بر زمين فروشدند و آن دو بزرگ گفتند : دعايی بدين مستجابی و بدين تعجيلی ؟

سفيان گفت : آری ! ما آب روی خود بدين درگاه نبرده ايم .

نقل است که خليفه ديگر بنشست ، سخت استاد و حاذق . پيش سفيان فرستاد تا معالجت کند . چون قاروره او بديد گفت : اين مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بيرون می آيد .

در حال مسلمان شد . خليفه گفت : در دينی که چنين مردی بود آن دين باطل نبود .پنداشتم که بيمار به بالين طبيب  می فرستم ، خود بيما را پيش طبيب فرستادم .

نقل است که سفيان را در حال جوانی پشت کوژ شده بود . گفتند : ای امام مسلمانان ! تو را هنوز وقت اين نيست .

او پاسخ نداد ، از آنکه او را از ذکر حق پروای خلق نبودی ، تا روزی الحاح کردند . گفت : مرا استادی بود و مردی سخت بزرگ بود و من از وی علم می آموختم . چون عمرش به آخر رسيد و کشتی عمرش به گرداب اجل فروخواست شد ، من بر بالين او نشسته بود م . ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت : ای سفيان ! می بينی که با ما چه می کنند ؟ پنجاه سال است که تا خلق را راه راست می نماييم و به درگاه حق می خوانيم . اکنون مرا می رانند و میگويند برو که مارا نمی شايی و گويند که گفت : سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون کار يکی به آخر رسيد جهود شد و در آن وفات کرد . ديگر تمجس ثالث تنصر از آن ترس طراقی از پشت من بيامد و پشتم شکسته شد .

نقل است که يکی دو بدره زر پيش او فرستاد و گفت : بستان که پدرم دوست تو بود واو مريد تو بود و اين وجهی حلال است و از ميراث او پيش تو آوردم .

به دست پسر داد و باز فرستاد و گفت : بگوی که دوستی من با پدرت از بهر خدای بود .

پس سفيان گفت : چون بازآمدم گفتم : ای پدر ! دل تو مگر از سنگ است ؟ می بينی که عيال دارم و هيچ ندارم ؟ بر من رحم نمی کنی ؟

سفيان گفت : ای پسر ! تو را می بايد که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنيا نفروشم که به قيامت درمانم .

نقل استکه هديه ای پيش سفيان آوردند و قبولنکرد . گفت : من از تو هرگز حديث نشنيده ام . سفيان گفت :برادرت شنيده است . ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفقتر از ديگران ، واين ميل بود .

و هرگز از کسی چيزی نگرفتی . گفتی اگر دانمی که در نمی مانم بگيرمی .

وروزی با يکی به در سرای محتشمی می گذشت . آنکس بر آن ايوان نگرست . او را نهی کرد  ، بدو گفت :اگر شما در آنجا نگه نمی کردتی ايشان چندين اسراف نکردندی . پس چون شما نظر می کنيد شريک باشيد در مظلمت اين اسراف .

واو را همسايه ای وفات کرد . به نماز جناره او شد . بعد از آن شنيد که مردمان می گفتند : او مردی نيکو بود . سفيان گفت : اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی ، زيرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند .

وسفيان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی . چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگريخت تا آن بوی نشنود ، و ديگر انجا ننشست .

نقل است که روز جامه باژگونه پوشيده بود . با او گفتند : خواست که راست کند ، نکرد و گفت : اين پيراهن از بهر خدای پوشيده بودم . نخواهم که از برای خلق بگردانم . همچنان بگذشت .

نقل است که جوانی را حج فوت شده بود . آهی کرد . سفيان گفت : چهل حج کرده ام به تو دادم . تو اين آه به من دادی ؟

گفت : دادم .

آن شب به خواب ديد که او را گفتند : سودی کردی که اگر به همه اهل عرفات قسمت کنی توانگر شدند .

نقل است که روزی در گرمابه آمد . غلامی امرد درآمد . گفت : بيرون کنيد او را که با هر زنی يک ديو است ، و با هر امردی هژده ديو است ، که او را می آرايند در چشمهای مردان .

نقل است که روزی نان می خوردی . سگی آنجا بود و بدو می داد . گفتند :

چرا با زن و فرزند نخوردی ؟

گفت : اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم ، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز می دارند .

و روزی اصحاب را گفت : خوش  و ناخوش طعام بيش از آن نيست که از لب به حلق رسيد .اين قدر اگر خوشاست و اگر ناخوش صبر کنيد تا خوش و ناخوش به نزديک شما يکی شود . که چيزی که بدين زودی بگذرد ، بی آن صبر توان کرد .

و از بزرگداشت او درويشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درويشان چون اميران بودندی .

نقل است که يکبار در محملی بود و به مکه می رفت . رفيقی با او بود . او همه راه می گريست . رفيق گفت : از بيم گناه می گريی ؟

سفيان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت ، و گفت : گناه بسيار است وليکن گناهان من به اندازه اين کاه برگ قيمت ندارد . از آن می ترسم که ايمان که آورده ام با خود ايمان هست يا نه .

و گفت : ديگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بارآورد .

و گفت : گريه ده جزو است . نه جزو از آن رياست و يکی از بهر خدای است . اگر از آن يک جزو که از بهر خدای است در سالی يک قطره از چشم بيايد بسيار بود.

و گفت : اگر خلق بسيار جايی نشسته باشند و کسی منادی کند کسی که می داند امروز تا به شب خواهد زيست برخيزد يک تن برنخيزد ، و عجب آنکه اگر همه خلق را گويند با چنان کاری که در پيش است هرکه مرگ را ساخته ايد برخيزيد ، يک تن برنخيزد .

و گفت : پرهيز کردن برعمل دشوارتر است از عمل وبسی بود که مرد عملی نيک می کند تا وقتی که آن را در ديوان علانيه نويسند . پس بعد از آن چندان بدان فخر کند و چندانب از گويد که آن را در ديوان ريا نويسند . و گفت : چون در ويش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی است و چون گرد سلطان گردد بدانکه دزد است .

و گفت : زاهد آن است که در دنيا زهد خود به فعل آورد و متزهد آن است که زهد او به زبان بود .

و گفت : زهد در دنيا نه پلاس پوشيدن است ونه نان جوين خوردن است ، وليکن دل دنيا نابستن است و امل کوتاه کردن است .

و گفت : اگر نزديک خدای شوی با بسياری گناه ، گناهی که ميان تو و خدای بود ، آسانتر از آنکه يک گناه ميان تو و بندگان او .

و گفت : اين روزگاری است که خاموش باشی و گوشه ای گيری. زمان السکوت و لزوم البيوت .

يکی گفت : در گوشه ای نشينم در کسب کردن چه گويی ؟

گفت : از خدای بترس که هيچ ترسگار را نديدم که به کسب محتاج شد .

و گفت : آدمی را هيچ نيکوتر از سوراخی نمی دانم که در آنجا گريزد و خود را ناپديد کند ، سلف کراهيت داشته اند که جامه انگشت نمای پوشند يا در کهنه يا در نو ، بل که چنان می بايد که حديث آن نکنند ، نهی عن الشهرتين . اين است .

و گفت : هيچ نمی دانم اهل اين روزگار را با سلامت تر از خواب . موضوعات وبلاگ نکته ها و نوشته ها

و گفت : بهترين سلطانان آن است که با اهل علم نشيند و از ايشان علم آموزد و بدترين علما آنکه با سلطان ها نشيند .

و گفت : نخست عبادتی خلوت است . آنگاه طلب کردن علم ، آنگاه بدان عمل کردن ، آنگاه نشر آن علم کردن .

و گفت : هرگز تواضع نکردم کسی را بيش از آنکه کسی را يک حرف از حکمت ديدم .

و گفت : دنيا را بگير از برای تن...و آخرت را بگير از برای دل ...

و گفت : اگر گناه را کيد بودی هيچ کس از کيد آن نرستی ، و هر که خود را بر غير خود فضل نهد او متکبر است .

و گفت : عزيزترين خلقان پنج اند . عالمی زاهد ؛ و فقيهی صوفی ، و توانگری متواضع و درويشی شاکر ، و شريفی سنی .

و گفت : هرکه در نماز خاشع نبود ، نماز او درست نبود .

و گفت : هرکه از حرام صدقه دهد و خيری کند ، چون کسی بود که جامه پليد به خون بشويد يا به بول . آن جامه پليدتر شود .

و گفت : رضا قبول مقدور است به شکر .

و گفت : خلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند .

و گفت : يقين آن است که متهم نداری خودای را در هرچه به تو رسد .

و گفت : سبحان آن خدای را که می کشد مارا و مال می ستاند و ما او را دوستتر می داريم .

و گفت : هرکه را به دوستی گرفت به دشمنی نگيرد .

و گفت : نفس زدن در مشاهده حرام است ، و در مکاشفه حرام است ، و در معاينه حرام است ، و در خطرات حلال .

و گفت : اگر کسی تو را گويد : نعم الرجل انت . اين تو را خوشتر آيد از آنکه گويند :بس الرجل انت . بدانکه تو هنوز مردی بدی .

و پرسيدند از يقين . گفت : فعلی است در دل . هرگاه که معرفت سست شد يقين ثابت گشت ، و يقين آن است که هرچه به تو رسد دانی که از حق به تو می رسد تا چنان باشی که وعده تو را چون عيان بود ، بل که بيشتر از عيان ، يعنی حاضر بود ، بل که از اين زيادت بود .

پرسيدند که سيد صلی الله عليه و سلم گفت : خدای دشمن دارد اهل خانه ای که در وی گوشت بسيار خورند .

گفت : اهل غيبت را گفته است که گوشت مسلمانان خوردند .

نقل است که حاتم اصم را گفت : تو را چهار سخن گويم که از جهل است . يکی ملامت کردن مردمان را از ناديدن قضا است . و ناديدن قضا کافری ا زکافری است . سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از ناديدن شمارقيامت است و نادين شمار قيامت از کافری است ، چهارم ايمن بودن از وعيد حق و اميد ناداشتن به وعده حق ، و ناديدن اين همه کافری است .

نقل است که چون يکی از شاگردان سفيان به سفر شدی گفتی : اگر جايی مرگ ببينيد برای من بخريد .

چون اجلش نزديک آمد بگريست و گفت : مرگ به آرزو خواستم ، اکنون مرگ سخت است . کاشکی همه سفر جنان بودی کهب ه بعصايی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شديد .

به نزديک خدای شدن آسان نيست و هرگاه که سخن مرگ و استيلای او شنيدی چند روزاز خود برفتی و به هرکه رسيدی ، گفتی : استعدللموت قبل نزوله . ساخته باش مرگ را بيش از آنکه ناگاه تور ابرگيرد . از مرگ چنين می ترسيدو به آرزوی می خواست و در آن وقت يارانش می گفتند : خوشت باد در بهشت .

و او سرمی جنبابند که :چه می گوييد ؟ بهشت هرگز به من نرسد يا به چون من کسی دهند .

پس بيمار او در بصره بود و امير بصره خواست تا جامگی به ویدهد . اورا طلب کردند . سدر ستورگاهی بود که رنج شکم داشت و از عبادت يک دمنیم آسود و آن شب حساب کردند . شصت بارآب دست کرده بود و وضو می ساخت و در نماز می رفت  ،بازش حاجت می آمد . گفتند : آخر وضو مساز .

گفت : می خواهم تا چون عزرائيل درآيد ، طاهر باشم نه نجس ، که پليد به جناب حضرت روی نتوان نهاد .

عبدالله مهدی گفت : سفيان گفت روی من بر زمين نه ، که اجل من  نزديک آمد .

رويش بر زمين نهادم و بيرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟

گفتند : ما در خواب ديديم که به جنازه سفيان حاضر شويد .

مردمان درآ»دند و حال بر وی تنگ شد . دست در زير کشيد و هميانی هزار دينار بيرون آورد و گفت : صدقه کنيد .

گفتند : سبحان الله . سفيان پيوسته گفتی دنيا را نبايد گرفت و چندين زر داشت .

سفيان گفت : اين پاسبان دين من بود ودين خود را به دين توانستم داشتکه ابليس به دين بر من دست نبرد ، که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی ؟ گفتمی :اينک زر ! وا گر گفتی : کفن نداری! گفتمی اينک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی ، هرچند مرا بدين حاجت نبود.

پس کلمه شهادت بگفت و جان تسليم کرد . و گويند وارثی بود او را ، در بخارا ، بمرد . علمای بخارا آن مار را نگاه داشتند . سفيان را خبر شد . عزم بخارا کرد . اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند ، و سفيان هزده ساله بود و آن زر بدو دادند و آن را نگاه می داشت ، تا از کسی چيزی نبايد خواست ، تا يقين شد که وفات خواهد کردبه صدقه داد . و آن شب که وفات کرد آوازی شنيدند که مات الورع مات الورع . پس او را به خواب ديدند . گفتند : چون صبر کردی با وحشت و تاريکی گور؟

گفت : گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت .

ديگری به خواب ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : يک قدم بر صراط نهادم ، و ديگر در بهشت .

ديگری به خواب ديد که در بهشت از درختی به درختی  می پريد . پرسيد اين به چه يافتی؟

گفت : به ورع .

نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای . روزی در بازار مرغکی ديد در قفس که فرياد می کرد و می تپيد . او را بخريد و آزاد کرد . مپرست گفت :" اگر ی هر شب به خانه سفيان آمدی . سفيان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی ، و گاه گاه بر وی می نشستی . چون سفيان را به خاک بردند ، آن مرغک خود را بر جنازه او می زد و فرياد می کرد و خلق به های های می گريستند . چون شيخ را دفن کردن ، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفيان را به شفقتی که بر خلق داشت بيامرزيده ، و آن مرغک نيز بمرد ، و به سفيان رسيد . رحمةالله عليه.

                              17

                   ذکر شقيق بخلی رحمةالله عليه

آن متوکل ابرار ، آن متصرف اسرار . آن رکن محترم ، آن قبله محتشم ، آن دلاور اهل طريق ، ابوعلی شقيق رحمةالله عليه ، يگانه عهد بود ، و شيخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمی راسخ داشت ، و همه عمر در توکل رفت ، و در انواع علوم کامل بود ، و تصانيف بسيار دارد ، در فنون علم ، و استاد حاتم اصم بود ، و طريقت از ابراهيم ادهم گرفته بود و با بسيار مشايخ او صحبت داشته بود .

و گفت : هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم.

و گفت : راه خدای در چهارچيز است : يکی امن در روزی ، و دوم اخلاص در کار ، و سوم عداوت با شيطان ، و چهارم ساختن مرگ . http://ahmadyaghma.blogfa.com 

و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی  را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد .

گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟

گفت : دربازرگانی .

گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روزی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد .

شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . پس به بلخ آمد . جماعتی دوستان بر وی جمع شدند که او به غايت جوانمرد بود و علی بن عيسی بن ماهان مير بلخ بود و سگان شکاری داشتی . او را سگی گم شده بود . گفتنتد : بنزد همسايه شقيق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای .

پس آن همسايه را می رنجاندند . او التجا به شقيق کرد . شقيق پيش امير شد و گفت : تا سه روز ديگر سگ به تو رسانم . او را خلاص بده .

او را خلاص داد . بعد از سه روز ديگر مگر شخصی آن سگ را يافته بود ، و گرفته . انديشه کرد که اين سگ را پيش شقيق بايد برد که او جوانمرد است ، تا مرا چيزی دهد  ، پس او را پيش شقيق آورد . شقيق پيش امير برد و از ضمان بيرون آمد . اينجا عزم کرد و به کلی از دنيا اعراض کرد .

نقل است که در بلخ قحطی عظيم بود ، چنانکه يکديگر می خوردند ، غلامی ديد در بازار شادمان و خندان . گفت : ای غلام ، چه جای خرمی است ؟ نبينی که خلق از گرسنگی چون اند ؟

غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دهی است خاصه و چندين غله دارد . مرا گرسنه نگذارد .

شقيق آن جايگاه از دست برفت. گفت : الهی اين غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنين شاد باشد . تومالک الملوکی و روی پذيرفته ای. ما چرا اندوه خوريم ؟

درحال از شغل دنيا رجوع کرد و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسيد . پيوسته گفتی : من شاگرد غلامی ام .

نقل است که حاتم اصم گفت : با شقيق به غزا رفتم روزی صعب بود . مصاف می کردند . چنانکه به جز سرنيزه نمی توانست ديد ، و تير از هوا می آمد . شقيق مرا گفت : يا حاتم ! خود را چون می يابی ؟ مگر پنداری که دوش است که با زن خود در جامه خواب خفته بودی؟

گفتم : نه .

گفت : به خدای که من تن خود را همچنان می يابم که تو دوش در جامه خواب بودی .

پس شب درآمد . بخفت و خرقه بالين کرد و در خواب شد واز اعتمادی که برخدای داشت در ميان دشمنان چنان در خواب شد .

نقل است که روزی مجلس می داشت  . آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد . شقيق بيرون آمد وو کافران را هزيمت کرد و بازآمد . مريدی گلی چند نزد سجاده شيخ نهاد . آن را می بوئيد . جاهلی آن بدي ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پيش خود گل نهاده و می بويد ؟

شيخ گفت : منافق همه گل بوييدن بيند هيچ لشکر شکستن نبيند .

نقل است که روزی می رفت . بيگانه ای او را بديد . گفت : ای شقيق ! شرم نداری که دعوی خاصگی داری و چنين سخن گويی ؟ اين سخن بدان ماند که هرکه او را می پرستد وايمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است .

شقيق ياران را گفت : اين سخن بنويسيد که او می گويد بيگانه گفت : چون تو مردی سخن چون منی نويسد ؟

گفت : آری ! ما چون جوهر يابيم ، اگر چه در نجاست افتاده باشد ، برگيريم و باک نداريم .

بيگانه گفت :اسلام عرضه کن که دين تواضع است و حق پذيرفتن .

گتف : آری ! رسول عليه السلام فرموده است : الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر .

نقل است که شقيق در سمرقند مجلس می گفت . روی به قوم کرد و گفت : ای قوم ! اگر مرده ايد به گورستان ، اگر کودک ايد به دبيرستان ، و اگر ديوانه ايد به بيمارستان و اگر کافريد کافرستان  ،و اگر بنده ايد داد مسلمانی از خود بستانيد ای مخلوق پرستان .

يکی شقيق را گفت : مردمان ملامت می کنند تو را و می گويند :از دسترنج مردمان نان می خورد . بيا تا من تو را اجرا کنم .

گفت : اگر تو را پنج عيب نبودی چنين کردمی . يکی آنکه خزانه تو کم شود ، دوم آنکه دزد ببرد ، سوم آنکه پشيمان شوی ، چهارم آنکه دور نبود اگر از من عيبی بينی وا جرا از من بازگيری ، پنجم روا بود که اجل در رسد و بی برگ مانم . اما مرا خداوندی هست از همه عيبها پاک ومنزه است .

نقل است که يکی پيش او آمد و گفت :می خواهم که به حج روم .

گفت : توشه راه چيست ؟

گفت :چهارچيز.

گفت :کدامست .

گفت : يکی آنکه هيچ کس به روزی خويش نزديکتر از خود نمی بينم و هيچ کس را از روزی خود دورتر از غير خود نمی بينم و قضای خدای می بينم که با من می آيد . هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم می دانم خدای داناتر است به حال من از من .

شقيق گفت : احسنت ! نيکوزادی است . مبارکت باد .

نقل است که چون شقيق قصد کرد و به بغداد رسيد هارون الرشيد را بخواند . چون شقيق به نزديک هارون رفت و هارون گفت : تويی شقيق زاهد ؟

گفت : شقيق منم ، اما زاهد نيم .

هارون گفت : مرا پندی ده.

گفت :هشدار که حق تعالی تو را به جای صديق نشانده است . از تو صدق خواهد چنانکه از وی ؛ و به جای فاروق نشاند هاست ، از تو فرق خواهد ، ميان حق و باطل ، چنانکه از وی ؛ و به جای ذوالنورين نشانده است ، از تو حيا و کرم خواهد چنانکه از وی ، به جای مرتضی نشانده است ، ازتو علم و عدل خواهد چنانکه از وی .

گفت :زيادت کن .

گفت : خدای را سرايی است که اآن را دوزخ خوانند تو را دربان آن ساخته و سه چيز به تو داده ، مال و شمشير و تازيانه ، و گفته است که خلق را بدين سه چيز از دوزخ بازدار ، هر حاجتمند که پيش تو آيد مال از وی دريغ مدار ، و هرکه فرمان حق را خلاف کند بدين تازيانه او را ادب کن ، و هرکه يکی را بکشد بدين شمشير قصاص خواه به دستوری ، و اگر اين نکنی پيشرو دوزخيان تو باشی .

گفت : زيادت کن .

گفت : تو چشمه ای و عمال جويها . اگر چشمه روشن بود ، به تيگری جويها زيان نرساند . اگر چشمه تاريک بود به روشنی جوی ها هيچ اميد نباشد .

گفت :زيادت کن .

گفت : اگر در بيابان تشنه شوی ، چنانکه به هلاکت نزديک باشی ، اگر آن ساعت شربتی آب يابی به چند بخری ؟

گفت : به هرچه خواهند .

گفت :اگر نفروشد الا به نيمه ملک تو ؟

گفت : بدهم .

گفت : اگر آن آب بخوری از تو بيرون نيايد چنانکه بيم هلاکت بود ، يکی گويد من تو را علاج کنم اما نيمه ای از ملک تو بستانم چه کنی ؟

گفت : بدهم .

گفت : پس به چه نازی ؟ به ملکی که قيمتش يک شربت آب بود که بخوری و از تو بيرون آيد ؟

هارون بگريست و او را به اعزازی تمام بازگردانيد .

پس شقيق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت : اينجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام .

و ابراهيم ادهم به وی افتاد . شقيق گتف : ای ابراهيم ! چون می کنی در کار معاش ؟

گفت : اگر چيزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم .

شقيق گفت : سگان بلخ همين کنند که چون چيزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند .

ابراهيم گفت : شما چگونه کنيد ؟

گفت :اگر ما را چيزی رسد ايثار کنيم وا گر نرسد شکر کنيم .

ابراهيم برخاست و سر او د رکنار گرفت و ببوسيد .

وقال انت الاستاد و الله .

چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بيشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت :در باديه فرو شدم ، چهار دانگ سيم داشتم در جيب و همچنان دارم .

جوانی برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جيب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده است .

شقيق متغير شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست می گويی . و از منبر فرود آمد .

نقل است که پيری پيش او آمد و گفت : گناه کردم بسيار و می خواهم که توبه کنم .

گفت : دير آمدی .

پير گفت : زود آمدم .

گفت : چون ؟

گفت :هرکه پيش از مرگ آمده زود آمده باشد .

شقيق گفت : نيک آمدی و نيک گفتی .

و گفت : به خواب ديدم که گفتند : هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خويش خوی نيک او زيادت شود ، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود .

و گفت : هرکه در مصيبت جزع کرد همچنان است که نيزه ای برگرغته است و با خدای جنگ می کند .

و گفت : اصل طاعت خوف است و رجا و محبت .

و گفت : علامت خوف ترک محارم است ، و علامت رجا طاعت دايم است ، و علامت محبت شوق و انابت لازم است .

و گفت : هرکه با او سه چيز نبود از دوزخ نجات يابد . امن و خوف و اضطرار .

و گفت : بنده خائف آن است که او را خوفی است در آنچه گذشت از حيات تا چون گذشت و خوفی است که نمی داند تا بعداز اين چه خواهد بود ؟

و گفت : عبادت ده جزو است . نه جزو گريختن از خلق است ، و يک جزو خاموشی .

و گفت : هلاک مرد در سه چيز است . گناه می کند به اميد توبه ، و توبه نکند به اميد زندگانی ، و توبه ناکرده می ماند به اميد رحمت ، پس چنين کس هرگز توبه نکند .

و گفت : حق تعالی اهل طاعت خود را در حال مرگ زنده می گرداند و اهل معصيت را در حال زندگانی مرده گرداند .

و گفت : سه چيز قرين فقراست . فراغت دل ، و سبکی حساب ، و راحت نفس .  و سه چيز لازم توانگران است . رنج تن ، و شغل دل ، و سختی حساب .

و گفت : مرگ را ساخته بايد بود که چون مرگ بيايد بازنگردد.

و گفت : هرکه را چيز دهی ، اگر او را دوست تر داری از آنکه او تورا چيزی دهد ، تو دوست آخرتی و اگر نه دوست دنيايی .

و گفت : من هيچ چيز دوست تر از مهمان ندارم . از بهر آنکه روزی و مونت او بر خدای است و من در ميان هيچ نيم ، و مزد و ثواب مرا .

و گفت : هرکه از ميان نعمت در تنگدستی افتد ، و تنگدستی نزديک او بزرگتر از نعمت بسيار نبود او در دو غم بزرگ افتاده است : يک غم دنيا ، و يک غم در آخرت ، و هرکه از ميان نعمت در تنگی افتد ، و آن تنگی نزديک او بزرگتر از نعمت بود در دو شادی افتاد :يکی دردنيا ، و يکی در آخرت .

و گفت : اگر می خواهی که مرد را بشناسی در نگر تا به وعده خدای ايمنتر است يا به وعده مردمان .

و گفت : تقوی را به سه چيز توان دانست . به فرستادن ، ومنع کردن ، و سخن گفتن . فرستادن دين بود ، يعنی آنچه فرستادی دين است . و منع کردن دنيا بود ، يعنی مالی که به تو دهند نستانی هک دنيا بود . و سخن گفتن در دين و دنيا بود ، يعنی از هر دو سرای سخن توان گفت که سخن دينی بود و دنياوی بود . و ديگر معنی آن است که آنچه فرستادی دين است . يعنی اوامر به جای آوردن و منع کردن دنيا است . يعنی از نواهی دور بودن . و سخن گفتن به هر دو محيط است که به سخن معلوم توان کرد که مرد در دين است يا در دنيا .

و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسيدم از پنج چيز - که خردمند کيست و توانگر کيست و زيرک کيست و درويش کيست و بخيل کيست ؟ هر هفصد يک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنيا را دوست ندارد ؛ و زيرک آن است که دنيا او را نفريبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درويش ان است که در دلش طلب زيادتی نباشد ، و بخيل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد .

حاتم اصم گفت : از وی وصيت خواستم به چيزی که نافع بود . گفت : اگر وصيت عام خواهی زبان نگاه دار و هرگز سخن مگوی تا ثواب آن گفتار در ترازوی خود بينی ، وا گر وصيت خاص خواهی نگر تا سخن نگويی مگر خود را چنان بينی که اگر نگويی بسوزی .والله اعلم .

 

 

 

 

 

                             18

                   ذکر امام ابوحنيفه رضی الله عنه

آن چراغ شرع و ملت ، آن شمع دين و دولت ، آن نعمان حقايق ، آن عمان جواهر معانی و دقايق ، آن عارف عالم صوفی ، اما جهان ابوحنيفه کوفی رضی الله عنه . صفت کسی که به همه زيانها ستوده باشد و به همه ملتها مقبول ، که تواند گفت ؟ رياضت و مجاهده وی و خلوت ، و مشاهده او نهايت نداشت . و در اصول طريقت و فروع شريعت درجه رفيع و نظری نافذ داشت و در فراست و سياست و کياست يگانه بود ، و در مروت و فتوت اعجوبه ای بود . هم کريم جهان بود و هم جواد زمان ، هم افضل عهد و هم اعلم وقت . و هو کان فی الدرجه القصوی والرثيه العليا . وانس روايت کرد از رسول صلی الله عليه و آله و سلم که مردی باشد در امت من . يقال له نعمان بن ثابت و کنيته ابوحنيف هو سراج امتی . صفت ابوحنيف در تورات بود و ابويوسف گفت : نوزده سال در خدمت وی بودم ، در اين نوزده سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گزارد .

مالک انس گفت : ابوحنيفه را چنان ديدم که اگر دعوی کردی که اين ستون زرين است دليل توانستی گفت .

شافعی گفت :جمله علمای عالم عيال ابوحنيفه اند در فقه .

و قال علی بن ابی طالب رضی الله عنه سمعت النبی صلی الله عليه و علی آله وسلم . يقول طوبی لمن رانی او رای من رانی .

و وی چند کس از صحابه دريافته بود . عبدالله بن جزءالزبيدی و انس بن مالک و جابر بن عبدالله بن ابی اوفی و ائله بن الاسقع و عايشه بنت عجرد پس وی متقدم است ، بدين دلايل که ياد کرديم ، و بسيار مشايخ را ديده بود و با صادق رضی الله عنه صحبت داشته بود و استاد علم فضيل و ابراهيم ادهم و بشر حافی و داود طائی و عبدالله بن مبارک بود . آنگاه که به سر روضه سيد المرسلين رسيد ، صلوات الله عليه ، و گفت :السلام عليک يا سيد المرسلين ! پاسخ آمد : و علي: السلام يا امام المسلمين . و در اول کار عزيمت عزلت کرد .

نقل است که توجه به قبله حقيقسی داشت و روی از خلق بگردانيد و صوف پوشيد تا شبی به خواب ديأ که استخوانهای پطغامبر عليه السلام از لحد گرد می کرد و بعضی را از بعضی اختيار می کرد . از هيبت آن بيدار شد و ي:ی را از اصحاب ابن سيرين پرسيد . گفت : تو در علم پيغامبر عليه السلام و حفظ سنت او به درجه بزرگ رسی ، چنان که در آن منتضصرف شوی ، صحيح از سقيم جدا کنی .

يکبار ديگر پيغامبر را عليه السلام به خواب ديد که گفت : يا ابا حنيفه ! تو را سبب زنده گردانيدن سنت من گردانيده اند . قصد عزلت مکن .

و از برکات احتياط او بود که شعبی ، که استاد او بود و پير شده بود ، خليفه مجمعی ساخت و شعبی را بخواند و علمای بغداد را حاضر کرد و شرطی بفرمود تا به نام هر خادمی ضياعی بنويسد . بعضی به اقرار ، و بعضی به ملک ، و بعضی به وقف . پس خادم آن خط را پيش شعبی آورد که قاضی بود و گفت :

اميرالمومنين می فرمايد که بر اين خطها گواهی بنويس .

بنوشت و جمله فقها بنوشتند . پس به خدمت ابوحنيفه آوردند . گفتند : اميرالمومنين می فرمايد که گواهی بنويس .

گفت : کجاست ؟

گفتند : در سرای .

گفت : اميرالمومنين اينجا آيد يا من آنجا روم تا شهادت درست آيد ؟

خادم با وی درشتی کرد که : قاضی و فقا و پيران نوشتند . تو از جوانی فضولی می کنی ؟

پس ابوحنيفه گفت : لها ما کسبت .

اين به سمع خليفه رسيد . شعبی را حاضر کرد و گفت : در شهادت ديدار شرط نيست يا هست ؟

گفت : بلی هست .

گفت : پس تو مرا کی ديدی که گواهی نوشتی .

شعبی گفت : دانستم که به عرفان توست ، لکن ديدار تو نتوانستم خواست .

خليفه گفت : اين سخن از حق دور است و اين جوان فضا را اوليتر .

پس بعد از آن منصور که خليفه بود انديشه کرد تا قضا به يکی دهد و مشاورت کرد بر يکی از چهارکس که فحول علما بودند و اتفاق کردند . يکی ابوحنيفه ، دوم سفيان ، سوم شريک ، و چهارم مسعربن کدام .

هرچهار را طلب کردن در راه که می آمدند ابوحنيفه گفت : من در هريکی از شما فراستی گويم .

گفتند : صواب آيد . گفت : من به حيلتی از خود دفع کنم و سفيان بگريزد ، و مسعر خود را ديوانه سازد ؛ و شريک قاضی شود .

پس سفيان در راه بگريخت و در کشتی پنهان شد . گفت : مرا پنهان داريد که سرم بخواهند بريد . به تاويل آن خبر که رسول عليه السلام فرموده است من جعل قضيا فقد ذبح بغير سکين . هرکه را قاضی گردانيدند بی کارش بکشتند .

پس ملاح او را پنهان کرد و اين هرسه پيش منصور شدند . اول ابوحنيفه را گفت : تو را قضا می بايد کرد .

گفت : ايهاالامير ! من مردی ام نه از عرب . و سادات عرب به حکم من راضی نباشد .

جعفر گفت : اين کار به نسبت تعلق ندارد . اين را علم بايد .

ابوحنيفه گفت : من اين کار را نشايم و دراين قول که گفتم نشايم ، اگر راست می گويم نشايم و اگر دروغ می گويم ، نشايم واگر دروغ می گويم دروغ زن قضای مسلمانان را نشايد و تو خليفه خدايی . روا مدار که دروغ گويی را خليفه خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی .

اين بگفت و نجات يافت . پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت : چگونه ای ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟

منصور گتف : او را بيرون کنيد که ديوانه است .

پس شريک را گفتند: تو را قضا بايد کرد .

گفت :من سودايی ام دماغم ضعيف است .

منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود .

پس قضا به شريک دادند و ابوحنيفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن نگفت .

نقل است که جمعی کودکان گوی می زدند . گوی ايشان به ميان جمع ابو حنيفه افتاد . هيچ کودکی نمی رفت تا بيرون آرد . کودکی گفت : من بروم و بيارم .

پس گستاخ وار دررفت و بيرون آورد ، و ابوحنيفه گفت : اين کودک حلالزاده نيست .

تفحص کردند ، چنان بود ، گفتند : ای امام مسلمانان ! از چه دانستی ؟

گفت : اگر حلالزاده بودی حيا مانع آمدی .

نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن امام وفات کرد . اما مبه نماز او رفت . آفتابی عظيم بود و در آن جا هيچ سايه نبود الا ديواری که از آن آن مرد بود که مال به امام می بايست داد . مردمان گفتند :در اين سايه ساعتی بنشين .

گفت:

مرا برصاحب اين ديوار مالی است . روا نباشد که از ديوار او تمتعی به من رسد . که پيغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ريوا . اگر منفعتی قلمی بتراش .

گفت : نتراشم .

گفت : ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است احشرو الذين ظلموا و ازواجهم الاية.

و هرشب سيصد رکعت نماز کرد ی. روزی می گذشت ، زنی با زنی گفت :اين اين مرد هر شب پانصد رعکت نماز می کند . امام آن بشنيد . نيت کرد که بعد از آن پانصد رکعت نماز کند ، در هرشبی تا ظن ايشان راست شود .

روز ديگر می گذشت کودکان گفتند : اين مرد که می رود هر شب هزار رکعت نماز می کند .

ابوحنيفه گفت : نيت کردم که هر شب هزار رکعت نماز کنم .

روزی شاگردی با امام گفت : مردمان گويند ابوحنيفه شب نمی خسبد .

گفت : نيت کردم که دگر به شب نخفتم .

گفت : چرا ؟

گفت : خدای تعالی می فرمايد و تحبون ان يحمدوا بما لم يفعلوا.

بندگانی اند که دوست دارند ايشان را به چيزی که نکرده اند ياد کنند . اکنون من پهلوی زمين ننهم تا از آن قوم نباشم .

و از آن پس سی سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن کردی.

نقل است که سر زانوی او چون سر زانوی شتر شده بود ، از بسياری که در سجده بود .

نقل است که توانگری را تواضع کرده بود از بهر ايمان او گفت : هزار ختم کرده ام کفارت آن را .

و گفتند :گاه بودی که چهل بار ختم قرآن کردی تا مساله يی که او را مشکل بودی کشف شدی .

نقل است که محمدبن حسن رحمةالله عليه ، عظيم صاحب جمال بود . چون يکبار او را بديد بعد از آن ديگر او را نديد و چون درس او گفتی او را در پس ستونی نشاند ، که نبايد که چشمش بر وی افتد .

نقل است که داود طائی گفت : بيست سال پيش امام ابوحنيفه بودم و در اين مدت او را نگاه داشتم . در خلا و ملا سربرهنه ننشست و از برای استراحت پای دراز نکرد . او را گفتم : ای امام دين ! در حال خلوت اگر پای دراز کنی چه باشد ؟

گفت : با خدای ادب گوش داشتن در خلوت اوليتر .

نقل است که روزی می گذشت . کودکی را ديد که در گل مانده بود .

گفت : گوش دار تا نيفتی .

کودک گفت : افتادن من سهل است . اگر بيفتم تنها باشم . اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو درآيند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود .

امام از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگريست و با اصحاب گفت : زينهار اگر شما را در مسئله ای چيزی ظاهر شود و دليلی روشنتر نمايد ، در آن متابعت من مکنيد . وا ين نشان کمال انصاف است تا لاجرم ابويوسف و محمد رحمها الله بسی اقوال دارند در مسايل مختلف . با آنکه چنين گفته اند که تير اجتهاد او برنشانه جنان راست آمد که ميل نکرد و اجتهاد ديگران گرد بر گرد نشانه بود .

نقل است که مردی مال دار بود و اميرالمومنين عثمان رضی الله عنه دشمن داشتی ، تا حدی که او را جهود خواندی ، اين سخن به ابوحنيفه رسيد ، او را بخواند . گفت : دختر تو به فلان جهود خواهم داد .

او گفت : تو امام مسلمانان باشی . روا داری که دختر مسلمان را به جهودی دهی ؟ و من خود هرگز ندهم .

ابوحنيفه گفت : سبحان الله . چون روان نمی داری که دختر خود را به جهودی دهی ، چون روا باشد که محمد رسول الله دو دختر خود به جهودی دهد ؟

آن مرد در حال بدانست که سخن از کجاست . از آن اعتقاد برگشت وتوبه کرد . از برکات امام ابوحنيفه .

نقل است روزی در گرمابه بود . يکی را بديد بی ايزار . بعيضی گفتند او فاسقی است ، و بعضی گتند او دهری است . ابوحنيفه چشم برهم نهاد . آن مرد گفت : ای امام ! روشنايی چشم از تو کی باز گرفتند ؟

گفت : از آنگه باز که ستر از تو برداشتند .

و گفت : چون با قدری مناظره کنی دو سخن است . يا کافر شود يا از مذهب خود برگردد . او را بگوی که خدای خواست که علم او در ايشان راست شود و معلوم او با علم برابر آيد . اگ گويد نه کافر باشد از آنکه چون گويد که نخواست که علم او راست شود و علم با معلوم برابر آيد اين کفر بود و اگر گويد که خواست تسليم کرد و از مذهب خويش بيزار شد و گفت : من بخيل را تعديل نکنم و گواهی او نشنوم که بخل او را بردارد که استقصا کند و زيادت از حق خويش ستاند .

نقل است که مسجدی عمارت می کردند از بهر تبرک . از ابوحنيفه چيزی بخواستند .

بر امام گران آمد . مردمان گفتند : ما را غرض به تبرک است . آنچه خواهد بدهد .

درستی زر بداد به کراهيتی تمام . شاگردان گفتند : ای امام ! تو کريمی و عالمی و در سخا همتا نداری . اين قدر زر دادن چرا بر تو گران آمد ؟

گفت : نه از جهت مال بود و لکن من يقين می دانم که مال حلال هرگز به آب و گل خرج نرود و من مال خود را حلال می دانم . چون از من چيزی خواستند کراهيت آن بود که در مال حلال من شبهتی پديد آمد و از آن سبب عظيم می رنجيدم .

چون روزی چند برآمد آن درست بازآوردند و گفتند : پشيز است .

امام عظيم شاد شد .

نقل است که در بازار می گذشت . مقدار ناخنی گل بر جامه او چکيد . به لب دجله رفت و می شست . گفتند : ای امام ! تو مقدار معين نجاست برجامه رخصت می دهی و اين قدر گل را می شويی ؟

گفت : آری . آن فتوی است ، و اين تقوی است . چنانکه رسول عليه السلام نيم گرده بلال را اجازت نداد که مدخر کند و يک ساله زنان را قوت نهاد .

و گويند که که چون داود طايی مقتداشد ، ابوحنيفه را گفت : اکنون چه کنيم ؟

گفت : بر تو باد بر کار بستن علم که هر علمی که آن را کار نبندی چون جسدی بود بی روح .

و گويند : خليفه  عهد به خواب ديد ملک الموت را . از او پرسيد : عمر من چند ماه است ؟

ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد . تعبير اين خواب از بسيار کس پرسيد . معلوم نمی شد . ابوحنيفه را پرسيد . گفت : اشارت پنج انگشت به پنج علم است . يعنی آن پنج علم کس نداند و اين پنج علم در اين آيه است که حق تعالی می فرمايد : ان الله عنده علم الساعة  و ينزل الغيث و يعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت .

شيخ ابوعلی بن عثمان الجلا گويد : به شام بودم . بر سر خاک بلال موذن رضی الله عنه خفته بود م. در خواب خود را در مکه ديدم که پيغامبر عليه السلام از باب بنی شيبه درآمدی و پيری در بر گرفته . چنانکه اطفال را در بر گيرند . به شفقتی تمام من پيش او دويدم و بر پايش بوسه دادم و در تعجب آن بودم که اين پير کيست . پيغمبر به حکم معجزه ای بر باطن من مشرف شد و گفت : اين امام اهل ديار توست . ابوحنيفه رحمةالله عليه .

نقل است که نوفل بن حيان گفت : چون ابوحنيفه وفات کرد قيامت به خواب ديدم که جمله خلايق در حساب گاه ايستاده اند و پيغمبر را ديدم عليه السلام بر لب حوض ايستاده و بر جانب او از راست و چپ مشايخ ديدم ايستاده و پيری ديدم نيکوروی و سر و روی سفيد . روی به روی پيغمبر نهاده و امام ابوحنيفه را ديدم در برابر پيغامبر ايستاده . سلام کردم . گفتم : مرا آب ده .

گفت : تا پيغمبر اجازه دهد .

پس پيغامبر فرمود که او را آب ده.

جامی آب به من داد. من وا صحاب از آن جام آب خورديم که هيچ کم نشد . با ابوحنيفه گفتم : بر راست پيغمبر آن پير کيست ؟

گفت :ابراهيم خليل ، و بر چپ ابوبکر صديق .

همچنين پرسيدم و به انگشت عقد می گرفتم ، تا هفده کس پرسيدم ، چون بيدار شدم هفده عقد گرفته بودم .

يحيی معاد رازی گفت : پيغمبر را عليه السلام به خواب ديدم . گفتم : اين اطلبک قال عند علم ابی حنيفه . و مناقب او بسيار است و محامد او بی شمار و پوشيده نيست ، بر اين ختم کرديم .

 

                                      19

                             ذکر امام شافعی رضی الله عنه

آن سلطان شريعت و طريقت ، آن برهان محبت و حقيقت ، آن مفتی اسرار الهی ، آن مهدی اطوار نامتناهی ، آن وارث و ابن عم نبی ، وتد عالم شافعی مطلبی رضی الله عنه ، شرح او دادن حاجت نيست ، که همه عالم بر نور از شرح صدر او است . فضايل و مناقب او و شمايل او بسيار است . وصف او اين تمام است که شعبه اوحه نبوی است و ميوه شجره مصطفوی است و در فراست و سياست و کياست يگانه بود و در مروت و فتوت اعجوبه بود . هم کريم جهان بود و هم جواد زمان ، و هم افضل عهد و هم اعلم وقت و هم حجة الايمة من قريش ، هم مقدم قدموا آل قريش . رياضت وکرامت او نه چندان است که اين کتاب حمل آن تواند کرد . در سيزده سالگی در حرم گفت : سلو نی ماشئتم ، و در پانزده سالگی فتوی می داد .

احمد حنبل که امام جهان بود و سيصد هزار حديث حفظ داشت ، به شاگردی او آمد و در غاشيه داری سربرهنه کرد . قومی بر وی اعتراض کردند که :مردی بدين درچه ، در پيش بيست و پنج ساله يی می نشيند و صحبت مشايخ و استادان عالی را ترک می کند ؟

احمد حنبل گفت : هرچه ما ياد داريم معانی آن می داند که اگر او به ما نيفتادی ما بر در خواستيم ماند ، که از حقايق واخبار و آيات آنچه فهم کرده است ، ما حديث بيش ندانستيم . اما او چون آفتابی است جهان را و چون عافيتی است خلق را :

و هم احمد گفت : در فقه بر خلق بسته بود . حق تعالی آن در به سبب او گشاده کرد .

و هم احمد گفت : نمی دانم کسی را که منت او بزرگتر است بر اسلام در عهد شافعی الا شافعی را .

و هم احمد گفت : شافعی فيلسوف است در چهار علم ، در لغت ؛ و اختلاف الناس ، و علم فقه ، و علم معانی .

وهم احمد گفت : در معنی اين حديث که مصطفی عليه السلام فرمود که برسرهر صدسال مردی را برانگيزانند تا دين من در خلق آموزاند ، و آن شافعی است .

و ثوری گفت : اگر عقل شافعی را وزن کردندی با عقل يک نيمه خلق عقل او را جمع آمدی.

و بلال خواص گويد : از خضر پرسيدم در حق شافعی چه گويی ؟ گفت : از اوتاد است .

و در ابتدا در هيچ عروسی و دعوت نرفتی و پيوسته گريان و سوزان بودی هنوز طفل بودی که خلعت هزارسال در سر او افگندند . پس به سليم راعی افتاد ، و در صحبت او بسی بود تا در تصرف بر همه سابق شد . چنانکه عبدالله انصاری گويد : من مذهب او ندارم امام شافعی را دوست می دارم . از آنکه در هر مقامی که می نگرم او را در پيش می بينم .

شافعی گويد : رسول را عليه السلام ، به خواب ديدم . مرا گفت : ای پسر تو کيستی ؟ گفتم : يا رسول الله يکی از گروه تو . گفت : نزديک آی ! نزديک شدم . آب دهن خود بگرفت تا به دهن من کند . من دهن بازکردم ، چنانکه به لب و دهان و زبان من رسيد ، پس گفت : اکنون برو که خدای يار تو باد . و هم در آن ساعت علی مرتضی را به خواب ديدم که انگشتری خود بيرون کرد و در انگشت من کرد ، تا علم و نبی و من سرايت کند . موضوعات وبلاگ

چنانکه شافعی شش ساله بود که به دبيرستان می رفت و مادرش زاده ای بود از بنی هاشم و مردم از امانت بدو می سپردندی . روزی دو کس بيامدند و جامه دانی بدو سپردند بعد از آن يکی از آن دو بيامد و جامه دان خواست . به خوی خوش بدو داد . پس از چندی ، آن ديگر بيامد و جامه دان طلبيد . گفت : به يار تو دادم .

گفت : مگر نه قرار کرديم که تا هر دو حاضر نباشيم بازندهی ؟

گفت : بلی !

گفت : اکنون چرا دادی ؟

مادر شافعی ملول شد . شافعی درآمد . و گفت : ای مادر ! چرا ملول شده ای ؟

حال باز گفت : شافعی گفت : هيچ باک نيست. مدعی کجاست تا جواب گويم .

مدعی گفت : منم !

شافعی گفت : جامه دان تو برجاست . برو و يار خود بياور و دبستان .

آن مرد را عجب آمد وموکل قاضی ، که آورده بود ، متحير شد از سخن او و برفتند . بعد از آن به شاگردی مالک افتاد و مالک هفتاد و اند ساله بود . بر در سرای مالک بنشست و هر فتوی که بيرون آمدی بديدی و مستفتی را گفتی : باز گرد وبگوی که بهتر از اين احتياط کن .

چون بديدی حق به دست شافعی بودی و مالک بدو می نازيدی و در آن وقت خليفه هارون الرشيد بود .

نقل است که هارون شبی با زبيده مناظره می کرد . زبيده هارون را گفت : ای دوزخی !

هارون گفت : اگر من دوزخی ام فانت طالق .

از يکديگر جدا شدند . و هارون زبيده را عظيم دوست می داشت . نفير از جان او برآمد . منادی فرمود و علمای بغداد را حاضر کرد و اين مساله را فتوی کردند . هيچ کس جواب ننوشت .

گفتند : خدای داند که هارون دوزخی است يا بهشتی است ؟

کودکی از ميان جمع برخاست و گفت : من جواب دهم !

خلق تعجب کردند . گتفند : مگر ديوانه است ؟ جايی که چندين علمای فحول عاجزند او را چه مجال سخن بود ؟

هارون او را بخواند و گفت : جواب گوی !

گفت : حاجت توراست به من يا مرا به تو ؟

گفت : مرا به تو .

شافعی گفت : پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است .

خليفه او را برتخت نشاند . پس شافعی گفت : اول تو مساله مرا جواب ده تا آنگاه من مساله تو را پاسخ دهم .

هارون گفت : سوال چيست ؟

گفت :آنگه هرگز بر هيچ معصيتی قادر شده ای و از بيم خدای بازايستاده ای؟

گفت : بلی ! به خدای که چنين است .

گفت : من حکم کردم که تو اهل بهشتی .

علما آواز برآوردند ، به چه دليل و حجت .

گفت : به قرآن که حق تعالی می فرمايد : و هرکه او قصد معصيت کند و بيم خدای او را از آن بازداشت ، بهشت جای اوست .

همه فرياد برآوردند و گفتند :در حال طفوليت چنين بود ، در شباب چون بود ؟

نقل است که يکبار در ميان درس ده بار برخاست و بنشست . گفتند : چه حال است ؟

گفت : علوی زاده ای بر در بازی می کند . هربار که در برابر من آيد ، به حرمت او را بر می خيزم که روا نبود فرزند رسول فراز آيد و برنخيزی .

نقل است که وقتی کسی مالی فرستاد تا بر مجاوران مکه صرف کنند و شافعی آنجا بود . بعضی از آن مال نزديک او بردند .

گفت : خداوند مال چه گفته است ؟

گفت او وصيت کرده است که اين مال بر درويشان متقی دهيد .

شافعی گفت :مرا از اين مال نشايد گرفت . من نه متقی ام .

و نگرفت .

نقل است که وقتی از صنعا به مکه آمد و ده هزار دينار با وی ، گفتند :ضياعی بايد خريد يا گوسفند.

از بيرون مکه خيمه ای بزد و آن زر فروريخت . هرکه می آمد مشتی به وی می داد . هنگام نماز پيشين هيچ نماند .

نقل است که از بلاد روم هرسال مال بسيار می فرستادند ، به هارون الرشيد يک سال رهبانی چند بفرستادند تا با دانشمندان بحث کنند . اگر ايشان بدانند و الا از ما دگر مال مطلبيد . چهار صد مرد ترسا بيامدند .

خليفه فرمود تا منادی کردند و جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند . پس هارون شافعی را طلبيد و گفت : جواب ايشان تو را می بايد کرد .

چون همه بردجله حاضر شدند شافعی سجاده بر دوش انداخت و برفت ، و بر سر آب انداخت و گفت : هرکه باما بحث می کند اينجا آيد .

ترسايان چون بديدند جمله مسلمان شدند و خبر به قيصر روم رسيد که ايشان مسلمان شدند ، بر دست شافعی ، قيصر گفت : الحمدلله کی آن مرد اينجا نيامد که اگر اينجا آمدی در همه روم زنار داری نماندی .

نقل است که جماعتی با هارون گفت : شافعی قرآن حفظ ندارد ، و چنان بود ، ليکن قوت حافظه او چنان بود که هارون خواست که امتحان کند ماه رمضان بود ليکن قوت حافظه او چنان بود که هارون می خواست که امتحان کند . ماه رمضان اماميش فرمود . شافعی هر روز جزوه ی قرآن مطالعه می کرد و هر شب در تراويح بر می خواند تا در ماه رمضان همه قرآن حفظ کرد .

و در عهد او زنی بود که دوروی بود . شافعی خواست که او را بيند . به صد دينار او را عقد کرد و بديد . پس طلاق داد .

و به مذهب احمد حنبل هرکه يک نماز عمدا رها کند کافر شود و به مذهب شافعی نشود ، او را عذابی کنند که کفار را نکنند . شاعفی احمد را گفت : چون يکی ترک نماز کند و کافر شود چه کند تا مسلمان شود ؟ گفت : نماز کند .

شافعی احمد را گفت : نماز چون درست بود از کافر ؟

احمد خاموش شد . از اين سخن که اسرار فقه است و سوال و جواب بسيار است امااين کتاب جای اين سخن نيست .

و گفت : اگر عالمی را بينی که به  رخص و تاويلات مشغول گردد بدانکه از او هيچ نبايد .

و گفت : من بنده کسی ام که مرا يک حرف از آداب تعليم کرده است .

و گفت : هرکه علم در جهال آموزد حق علم ضايع کرده باشد ، و هرکه علم از کسی که شايسته باشد بازدارد ظلم کرده است .

و گفت : اگر دنيا را به گرده نان به من فروشند نخرم .

و گفت : هرکه را همت آن بود که چيزی در شکم او شود قيمت او آن بود که از شکم او بيرون آيد .

وقتی يکی او را گفت مرا پندی ده گفت : چندان قبطت بر ، بر زندگانی که برمردگان می بری . يعنی هرگز نگويی دريغا که من نيز چندان سيم جمع نکردم که او کرد و بگذاشت به حسرت . بل که غبطت برآن بری که چندان طاعت که او کرد باری من کردمی . ديگر هيچ کس بر مرده حسد نبرد ، بر زنده بايد که نبرد که اين زنده نيز رود ، خواهد مرد .

نقل است که شافعی روزی وقت خود گم کرد . به همه مقامها بگرديد و به خرابات برگذشت و به مسجد و مدرسه و بازار بگذشت ، نيافت . و به خانقاهی برگذشت . جمعی صوفيان ديد که نشسته بودند . يکی گفت : وقت را عزيز داريد که وقت بيايد . شافعی روی به خادم کرد و گفت : اينک وقت بازيافتم . بشنو چه می گويند .

ابوسعيد رحمةالله عليه ، نقل می کند که شافعی گفت : علم همه عالم در علم من نرسيد ، و علم من در علم صوفيان نرسد ، و علم ايشان در علم يک سخن پير ايشان نرسيد که گفت : الوقت سيف قاطع .

و ربيع گفت : در خواب ديدم پيش از مرگ شافعی که آدمی عليه السلام وفات کرده بودی و خلق می خواستند که جنازه بيرون آرند .چون بيدار شدم از معبری پرسيد م. گفت : کسی که عالمترين زمانه بود وفات کند که علم خاصيت آدم است که وعلم آدم الاسماء کلها .

پس در آن نزديکی شافعی وفات کرد .

نقل است که وقت وفات وصيت کرد که فلان شخص را بگوييد تا مرا بشويد ، و آن شخص به مصر بود . چون بازآمد با وی گفتند : شافعی چنين وصيتی کرد که فلان بگوييد تا مرا بشويد . گفت : تذکره او بياريد .

پس تذکره بياوردند به پيش آن شخص که شافعی وصيت کرده بود . بعد از آن مرد در تذکره نگاه کرد و در آنجا نوشته بود که هزار درم وام دارم . پس آن مرد وام او بگزارد و گفت شستن او را اين بود .

و ربيع بن سليمان گفت : شافعی را به خواب ديدم . گفتم : خدای با تو چه کرد ؟

گفت : مرا بر کرسی نشاند ،زر و مرواريد بر من نثار کرد و هفتصد بار چند دينار به من داد . رحمةالله عليه .   / ادامه دارد

کلیک                                        صفحه نخست وبلاگ