بحران در تشكلهاي سياسي«چپ» نوشته احمد یغما -۳
برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید
بخش سوم شبكه نظامي را شامل مي شد كه بطور اخص تدارك مبارزه مسلحانه را بعهده داشت.
جزني مسؤوليت بخش اول گروه يعني قسمتي كه وظايف مربوط به فعاليتهاي علني و نيمه علني گروه را اجرا مي نمود، بعهده داشت. اين بخش از گروه، كه قسمتي از فعاليتهاي خود را در رابطه با جبهه ملي و سازمان دانشجويان جبهه ملي انجام مي داد، توانست نشريه «پيام دانشجو» را منتشر نمايد.
از افراد اوليه بخش سوم، مي توان محمد صفاري آشتياني، عزيز سرمدي، احمد جليل افشار، محمد چوپانزاده، مشعوف كلانتري و علي اكبر صفائي فراهاني را نام برد.
درمرحله آغازين، شعار گروه چنين اعلام شد: «بحث و گفتگو در باره مبارزه مسلحانه و مشي قهر آميز، بايد جاي خود را به تدارك اين مشي و پراتيك آن بدهد.» (يعني عمل به جاي شعار).
برداشت گروه از مبارزه مسلحانه در آن شرايط: آغاز مبارزه چريكي در جنگل و كوه بود. و تمامي اعضاي اين گروه از ابتداء ماركسيسم لنينيسم را به عنوان ايدئولوژي گروه شناخته بودند. همچنين در اين دوره، گروه اصل «برداشت مستقل و مستقيم از ماركسيسم لنينيسم و عدم وابستگي و تبعيت از قطب هاي جهاني» را پذيرفته بود.
اگر نگاهي از منظر يك ماركسيست به اوضاع سياسي اجتماعي آن زمان داشته باشيم، مي بينيم: در سال 1342 هنوز مرحله اول اصلاحات ارضي اجرا نشده بود. رژيم حق مالكيت بيش از يك ده ششدانگ براي مالكان را طرح و اجرا مي نمود. يعني از طرح خود عقب نشيني كرده بود. در اين شرايط كه ادعاي رژيم مبني بر ريشه كن كردن فئوداليسم مسخره مي نمود. اتكا كردن به تضادهاي دهقانان با مالكين بزرگ، به عنوان بهترين تاكتيك در مبارزه، جلب توجه مي نمود. لذا گروه بر اين باور بود كه با بر پا كردن جنگ چريكي در منطقه روستائي، بتواند دهقانان را بسوي انقلاب توده اي بسيج كند[1]، مع ذالك گروه، معتقد بود كه: «براي آماده كردن افراد و نشان دادن قدرت چريك به دشمن، در شهر نيز اقداماتي بايد صورت گيرد.»[2] و با اين اعتقاد، گروه در بخش سوم خود دو تيم «شهر» و «كوه» ايجاد نموده بود.
اما در سال 45 به دنبال بحثهائي كه دردرون گروه صورت مي گيرد، گروه نظرات خود را در برخي زمينه ها به اين ترتيب اصلاح مي نمايد،
در تحليل شرايط جامعه (باشروع مرحله دوم اصلاحات ارضي) گروه غلبه بورژوازي كمپرادور[3] بر فئوداليسم را تحليل نموده و بنحو اجمالي اين پديده را پذيرفت،[4] بديهي است كه اين شناخت در مشي گروه نيز اثر مي گذاشت و از اهميت تاكتيكي مبارزه در كوه و مناطق روستائي مي كاست.
با كاهش اهميت مبارزه در كوه اهميت تاكتيكي مبارزه در شهر افزايش يافت.
اصل «تدارك قهرآميز» مورد پذيرش قرار گرفت. و بنا بر اين هر جا كه تدارك مسالمت آميز مبارزه مسلحانه موجب طولاني شدن تدارك مي شد گروه مي بايست از طريق قهر آميز نيازهاي خود را بر طرف مي ساخت.
زندگي حرفه اي مورد توجه بيشتري قرار گرفت، و كادرهاي مسؤول، خود را به اين شيوه نزديك ساختند.
پس از زمستان سال 46 13، گروه در تد ارك مبارزه مسلحانه و بدست آوردن سلاح بود. لذا اصل «تدارك قهرآميز»، گروه را به اين فكر انداخت تا بانك تعاوني و توزيع را به اصطلاح «مصادره انقلابي» نمايند؛ غافل از اينكه: دستگاه امنيتي رژيم، بر فعاليتها و عملكرد گروه اشرافيت داشت، و به دنبال زمان مناسب براي وارد كردن ضربه بر گروه بود. www.ahmadyaghma.blogfa.com
در آن ايام نفوذ عناصر دستگاه امنيتي بر اين قبيل از گروهها چندان كار مشكلي نبود. چرا كه، گروههاي فوق نياز مبرم به جذب نيرو داشتند، لذا كافي بود سيستم امنيتي، يكي از عناصر آموزش ديده خود را ـ بويژه در مراكز دانشگاهي ـ بر سر راه اين جريانات قرار مي داد. خاصه آنكه، اين گروهها هركسي را كه در بياناتش بوي روشنفكري و يا جسارت انتقاد از رژيم مي ديدند. جهت بررسي وضعيت و روحيات و نهايتاَ جذب وي، خود را به او نزديك مي ساختند. لذا افراد آموزش ديده ساواك همچون «ناصر آقايان»، «عباس شهرياري»، «سيروس نهاوندي»، «نيكخواه» ويا افرادي مثل: «لاشائي» و… به راحتي مي توانستند، اعتماد گروههاي سياسي را بخود جلب نمايند. كه البته، كار تشكيلاتي در شرايط مخفي، هميشه اين مشكلات را داشته است.
بدينسان، سه روز قبل از پياده شدن نقشه حمله به بانك ـ يعني ديماه 1346 ـ عده اي از عناصر گروه، با خيانت «ناصر آقايان» دستگير مي گردند. سعيد كلانتري و محمد چوپانزاده كه قصد خروج از كشور و پيوستن به جنبش فلسطين را داشتند، توسط «عباس شهرياري» لو رفته و گرفتار مي شوند.[5] جزني نيزقبل از آن، به همراه سوركي در حاليكه مسلح بودند، توسط پليس شناسائي ودستگير شده بودند.[6]
پليس اين بار با پديده تازه اي روبرو شده بود. و طبعاَ بايد كشف مي كرد كه: براي جنگ مسلحانه چه تداركاتي ديده شده است. لذا از روشهاي خشونت آميز و غير انساني در بازجوئيها بيشتر استفاده مي نمود. نتيجه ي بازجوئيها، دستگيري پنج تن ديگر افراد را موجب گرديد. از افراد دستگير شده هفت نفر مربوط به اعضاي مركزي گروه مي شدند. كه دادستان نظامي، چهارده تن از افراد دستگير شده را محكوم نموده و احكام سختي را برايشان صادر نمود. در اين ميان، جزني به پانزده سال حبس محكوم گرديد؛ اما او نيز مثل برخي ديگر از محكومين پرونده، ديگر هيچ وقت از زندان رها ئي نيافت.
اواسط اسفند ماه 53، آخرين باري بود كه بيژن را موقع انتقالش به زندان اوين ديده بودند. تا اينكه روز شنبه 30 فروردين 1354، روزنامه هاي تهران، خبر كشته شدن وي را همراه هشت تن ديگر از زندانيان سياسي، به دليل درگيري با مامورين (در موقع فرار از زندان)، اعلام داشتند،[7]
«بيژن جزني» آثاري را در زندان از خود به جاي گذاشته است، كه در آن ايام براي پيروانش از اهميت بسزائي برخوردار بود. از جمله: جزوه معروف وي تحت عنوان «چگونه مبارزه مسلحانه توده اي مي شود» (بعداَ در مقايسه مشي احمد زاده با مشي جزني به برخي مطالب آن اشاره خواهيم كرد.) او داراي همسر ودو فرزند بود.
تشكيل گروه جنگل
بعد از ضربه هاي سال 46 و47 به گروه جزني، عده اي از اعضاي گروه كه از ضربه پليس در امان مانده بودند، فعاليتهاي خود را ادامه ميدهند، بدين شكل كه اسكندر صادقي نژاد، رحمت پيرونذيري و غفور حسن پور به تجديد سازمان و جمع آوري امكانات گروه مي پردازند. و محمد صفاري آشتياني و علي اكبر صفائي فراهاني موفق مي شوند پس از تحمل مشكلاتي از جمله: مبحوس شدن در زندانهاي عراق براي مدتي، (قبل از كودتاي عراق) خود را به جبهه ي رهائي بخش فلسطين برسانند. علي اكبر صفائي فراهاني با اسم مستعار «ابوالعباس» ومحمد صفاري آشتياني با اسم مستعار «ابوالعلي» در جبهه جرج حبش، به مقام فرماندهي گروهي از رزمندگان فلسطيني مي رسند.
اما گروه داخل كشور كه بعدها به گروه جنگل معروف مي شود. در پائيز 47 با هشت نفر اعضاي كادر، سازمان مي يابد، و تا زمستان 48 تعدادشان به 22 نفر مي رسد. در اين هنگام علي اكبر صفائي فراهاني به ايران بر مي گردد. و پس از كسب آگاهي از شرايط جديد گروه، براي تدارك ملزومات جنگي مجدداَ رهسپار فلسطين مي شود[8]، و بعد از مدتي همراه صفاري آشتياني، با ملزومات جنگي لازم به ايران مراجعت مي نمايد.
از اين به بعد اين دو نفر نقش اول را در گروه داشتند و همراه «حميد اشرف» (يكي از تئوريسينهاي معروف گروه)، اسكندر صادقي نژاد، هادي فاضلي، اسماعيل معين عراقي و غفور حسن پور فعاليتهاي گروه را رهبري مي نمودند، در اين مرحله هسته مركزي گروه، سازماندهي گروه را بر مبناي تقسيم وظايف و تعيين محدوده براي هر بخش طرح ريزي كرده بود. اين اقدام كه در تشكلهاي مخفي به اصل حداقل اطلاعات معروف است، روش و سياستي است كه در صورت وجود يك عنصر نفوذي در يك بخش، ويا شناسائي شدن تيمي براي پليس، ساير تيمها يا بخشها را از ضربات احتمالي پليس مصون مي دارد. مع الوصف، اين تيمها عبارت بودند از:
تيم كوه: كه صفائي فراهاني، مسؤول تداركات آن و برپا كردن مقدمات مبارزه در جنگل بود. اين تيم وظيفه داشت منطقه عمليات را در جنگلهاي شمال كشور، به صورت كامل، شناسائي كند. لذا لازم بود، چند ماه قبل از آغاز عمليات، اعضاي تيم در جنگل حضور مي يافتند.
تيم شهر: كه هادي فاضلي به اتفاق اسماعيل معيني عراقي مسؤوليت اين تيم را بعهده داشتند. وظايف اين تيم شناسائي اهداف مورد نظر و سرقت از بانكها، براي تامين نياز مالي گروه بود.
تيم تداركات: به مسؤوليت صفاري با همكاري صادقي نژاد، كه موظف بودند، نيازهاي جنگي و تجهيزات گروه را از داخل و خارج تهيه كرده و در اختيار تيمهاي ديگر بگذارند.
مسؤوليت ارتباطات نيز بعهده حميد اشرف بود؛ وظيفه اين تيم برقرار ساختن رابطه بين تيمها و شبكه هاي گروه و يافتن افراد ارتباطي در شهر و كوه بود.
تيم فني يا علمي: كه وظيفه داشت، روي مواد منفجره و ساختن بمب و ديگر تجهيزات جنگي كار كند. مسؤوليت اين تيم نيز به عهده سيف دليل صفائي با همكاري حسن پور و خرم آبادي گذاشته شده بود.
بعد از اين سازماندهي تيم شهر اولين اقدام خود را با دستبرد به بانك ملي ايران (شعبه وزراء) عملي ساخت. طي اين عمليات ششصد هزار ريال نصيب گروه گرديد.
همچنين گروه موفق شده بود: يك سيستم آذوقه رساني و ارتباطي را در شمال كشور تدارك ببيند. لذا در شهريور ماه 1349 برنامه حركت «تيم كوهستان» مهيا گرديده بود.
گروه احمدزاده و پذيرش مشي مسلحانه
تا اين ايام، در درون گروه احمد زاده بر سر اتخاذ «مشي مسلحانه» اختلاف نظر بود. اما گروه، فعاليت تئوريك خود را دنبال مي كرد. و بر مبناي اين سياست، دو برنامه اساسي در دستور كار گروه قرار گرفته بود. يكي از اين برنامه ها عبارت بود از: تشكيل هسته هاي سه نفري مطالعاتي و كار تئوريك، و بر نامه دوم نيز عبارت بود از: انجام حركاتي در جهت رسوخ در بين توده هاي كارگري و ايجاد زمينه اي مناسب براي تشكيل حزب.[9] www.ahmadyaghma.blogfa.com
بر اساس اين برنامه مقرر شده بود كه «حسن نوروزي» در كارخانجات راه آهن، با كارگراني كه زمينه مساعدي داشتند، رابطه دوستي بر قرار كرده و به مرور آنها را با مسائل كارگري و مبارزات سياسي آشنا سازد و نهايتاَ به مبارزه بر عليه رژيم برانگيزد. نوروزي در راستاي اين سياست تلاشها و فعاليتهائي را انجام داد، اما نه صحبتهايش ونه كتابهاي تبليغي وي كه عبارت بودند از: «ژنده پوش»، «پاشنه آهنين» ويا كتاب «مادر ماركسيم گوركي» هيچكدام در جذب كارگران به گروه ميسر واقع نشد.
بدين ترتيب نوروزي عليرغم فعاليتهاي منظم و شديد، با اشكالات جدي مواجه گرديد. لذا طي مقاله اي اوضاع را براي افراد گروه اينگونه تحليل نمود:
«(…) هر نوع كار تبليغي سياسي با توده ها، بدون اقدام عملي و بدون يك حداقل نيروي متمركزي كه بتواند به دشمن ضرباتي وارد سازد و هيولاي دشمن را در ذهن مردم فرو ريزد و ايشان را به آسيب پذيري دشمن و امكان نابودي وي مطمئن سازد بي ثمر است.»
با اين تحليل نوروزي علل عدم گرايش كارگران را به يك جريان مبارزاتي ماركسيستي، صرفا در ترس و اختناق جامعه خلاصه مي كرد.
در همان مقطع نظرات مشابه در گروه بيشتر شده و نهايتا منجر به پذيرش مبارزه مسلحانه به عنوان «شكل مبارزه» گرديد. و در همين راستا «مسعود احمد زاده» اقدام به نوشتن جزوه اي تحت عنوان «مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك» نمود. اين جزوه ي معروف، در تابستان سال 1349 منتشر گرديد. ايشان در قسمتي از اين جزوه مينويسد:
«(...) گروه در طي رشد خود به اين دو راهي رسيد؛ بايد در پي ايجاد حزب پرولتاريا بود ويا در تشكيل هسته مسلحانه در روستا و آغاز جنگ چريكي؟ ما معتقد بوديم كه شرط صداقت انقلابي بر خوردي جدي با اين مسئله است، زيرا بدون اينكه به راستي معتقد شويم كه آغاز جنگ چريكي راهي است كه به شكست منجر مي شود، عدم قبول اين راه در حكم فقدان شهامت انقلابي و ترس از عمل بود. اما به نظر من رد اين راه اساسا مبتني بود بر يك رشته فرمولهاي تئوريك كه ما آن را عام و تغيير نا پذير مي دانستيم و كمتر از بر خورد عملي و نظري جدي با واقعيات نتيجه شده بود.»[10]
در تبيين ضرورت اتخاذ مشي مسلحانه امير پرويز پويان نيز در بهار 49 مقاله اي را تحت عنوان: «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقاء» نوشته بود؛ اين مقاله از اولين مقاله هايي است كه مطالبي را به منظور اثبات درستي و حقانيت «عمل مسلحانه» در تئوري ارائه مي كند، (جزوه احمدزاده در واقع جمع بندي اين جزوه با نظرات و تئوريهاي خويش مي باشد.)
هرچند كه در قسمتهاي بعدي به «علل اتخاذ مشي مسلحانه» از طرف گروههاي سياسي، بيشتر خواهيم پرداخت. اما اينك جهت تفهيم جو و شرايط آن زمان به گوشه اي از مقاله پويان كه وضعيت جامعه را تبيين مي كند اشاره مي كنيم.
«(…) ما نه همچون ماهي در درياي حمايت مردم بلكه همچون ماهيهاي كوچك و پراكنده در محاصره تمساح ها و مرغان ماهيخوار بسر مي بريم، وحشت و خفقان و فقدان هر نوع شرايط دمكراتيك، رابطه ما را با مردم خويش بسيار دشوار ساخته است حتي استفاده از غير مستقيم ترين ودر نتيجه كم ثمر ترين شيوه هاي ارتباط نيز آسان نيست همه كوشش دشمن براي حفظ همين وضع است، (…) به اين ترتيب ورود عناصر مبارز به كارخانه ها به اندازه كافي دشوار است، و دشوار تر از آن كار تبليغي سازماني آنها در آنجاست، وحشت و اختناق موجود حتي استفاده تبليغاتي از مراكز تجمع كارگران و خرده بورژوازي مثلاَ قهوه خانه ها را نيز دشوار مي كند،(…) براي اينكه پايدار بمانيم، رشد كنيم و سازمان سياسي طبقه كارگر را بوجود آوريم بايد طلسم ضعف خود را بشكنيم (…) پس ناگزير تحت شرايط موجود شرايطي كه در آن هيچ گونه امكان دمكراتيكي براي تماس، ايجاد آگاهي سياسي و سازمان دادن طبقه كارگر وجود ندارد، روشنفكر پرولتاريا بايد از طريق قدرت انقلابي با توده طبقه خويش رابطه بر قرار كند.»
ديدگاه گروه در آن ايام از راديو پكن متا ثر بوده و از انقلاب چين طرفداري داشت. در اين خصوص سازمان چريكهاي فدائي (س. چ. ف ) بعداَ در كتاب «تكوين و تكامل» چنين مينويسد:[11]
«جاذبه ي تزهاي حزب كمونيست چين، زمينه هاي جدي واكنش نسبت به سياست شوروي در ايران، نه تنها در مورد مسائل جهاني بلكه در زمينه مشي و برنامه، گروه را تحت تاثير جدي چين قرار داد.»[12]
گروه احمد زاده نيز پس از پذيرش «مشي مسلحانه» در صدد تدارك عملي مبارزه مسلحانه در آمد. گروه در اين مرحله اولين نياز خود را تهيه ارزاق، هويت و پول مي دانست. لذا توانست از طريق احمد فرهودي كه پدرش كارمند اداره آمار ساري بود، تعدادي شناسنامه تهيه نمايد. همچنين از طرق مختلف مقداري سلاح كمري و ديناميت بدست گروه رسيد و براي عمليات مقداري كوكتل تهيه شد. البته چند قبضه سلاح كمري نيز در اختيار شاخه تبريز بود.
[1] يكي از موارد حساسي كه ماركسيست لنينيستها در امر مبارزه به آن توجه بيشتر مي كردند: موضوع «بهره گيري از تضادهاي اجتماعي» بود. لنين دراين زمينه مطالبي گفته است كه پيروانش در ايران، هميشه به آن استناد كرده و تاكتيك خود را مشخص مي كردند. لنين معتقد بود:« همواره در ميان تضادها ي يك جامعه يك تضاد عمده است، تضاد عمده تضادي است كه به درجه اي رشد يافته كه ديگر تضادها را تحت الشعاع خود قرار داده است » وي نتيجه مي گرفت كه: «تحت الشعاع قرارگرفتن ديگر تضادها به اين معني است كه ادامه ي رشد و (يا) حل و فصل آن تضادها از مجرا و كانال اين تضاد عمده ميسر است » لنين با اين نگرش اجتماعي در خصوص «اصلاحات» چنين مضموني را گفته است كه: «اصلاحات يعني يافتن حلقه ي اساسي در جامعه، حلقه اي كه ديگر حلقه ها به آن متصل است واگر آن حلقه ي اساسي را بكشيم، ديگر حلقه ها خود بخود كشيده خواهد شد.» مضاف بر اينكه: مخالفين هر نظام بويژه آنهائيكه قصد براندازي آن را دارند هيچ وقت تمايل به حل معضلات و تضادهاي اجتماعي را ندارند، چرا كه با رفع هر تضادي شرايط ذهني براي براندازي آن نظام از بين مي رود. ازاين رو بود كه بيژن جزني در اغلب مقالات خود از «اصلاحات اراضي» به عنوان اقدامات «ضد انگيزش» رژيم ياد مي كرد، بعبارتي هرگونه «رفرم» در رژيم شاه از نظر جزني: اقداماتي بود «ضد انگيزش» كه در برابر «حركت خود انگيزش توده ها» بكار گرفته مي شد. اما سازمان در تعبيرات ديگر خود علت مخالفت با «رفرم» را در قالب يك تز سياسي چنين مطرح مي كرد كه: «در جامعه ‹بورژوازي وابسته› امكان ‹رفرم› وجود ندارد. و هر رفرمي باعث حدت و شدت تضادهاي اجتماعي خواهد شد.»
[2] تاريخچه سازمانهاي چريكي در ايران، س ج ف.خ.
[3] بورژوازي وابسته
[4] قبلاَ نظريه گروه در ارتباط با تضادهاي بين مالكين و دهقانان وتعبير فئوداليسم از جامعه در آن سالها كاملاَ اشتباه بود. زيرا جامعه ايراني اساسا مرحله بورژوازي را از عصر ناصري شروع نموده بود، و انقلاب مشروطيت يك انقلاب بورژوا دمكراتيك بود، كه به شكست انجاميد. و آخرين پايگاه بورژوادمكراتيك با كودتاي 28 مرداد 32 رو به نابودي رفت. بنابر اين صحبت از فئوداليسم در سالهاي 46 و47 مفهوم واقعي نداشت.
[5] ناصر آقايان، از عاصر قديمي حزب توده بود، كه با «سوركي» ارتباط داشت. عباس شهرياري (معروف به اسلامي) نيز با «ظريفي» از تشكيلات تهران در ارتباط بود. «وي با هدايت خود ساواك صفاري آشتياني و صفائي فراهاني را از مرز خارج مي كند تا به عراق رفته از آنجا به جنبش فلسطين به پيوندند، مطابق اين توطئه طراحي شده از طرف ساواك و تشكيلات تهران اين دو نفر مي بايست پس از رسيدن به عراق نامه ي سلامتي به تهران فرستاده و سه نفر ديگر يعني مشعوف كلانتري، مجيد كيانژاد و پويانزاده حركت كنند، بدين طريق ساواك دام مناسب وگسترده اي براي دستگيري آن سه نفر پهن كرده بود. ساواك براي سعيد كلانتري اهميت زيادي قائل بود و محور كارش را دستگيري او قرار داده بود و اميد داشت كه بعدا صفائي و صفاري را دستگير كند. البته هدفهاي ديگري نيز شايد در دستور كار و برنامه ساواك بوده است. در هر حال اين دو نفر به جنبش مقاومت فلسطين پيوسته و بعدها بطور مخفي به ايران باز مي گردند.» (نقل از كتاب پليس سياسي ايران قسمت تاريخچه و دستگيري گروهها -كه همه موارد در كتاب اصول سازماندهي و تاكتيك صفحه 130 تاييد گرديده است.)
[6] ساواك با تعقيب سوركي، وي را با بيژن جزني در سر قرار دستگير مي كند. و از اين گروه حميد اشرف، اسكندر صادقي نژاد و غفور حسن پور لو نرفته و باقي مي مانند.
[7] اعضاي گروه در خارج از زندان، اين پديده را توطئه كثيف و «جنايت بار» رژيم قلمداد كردند. اين هشت نفر عبارت بودند از : حسن ضياء ظريفي، عزيز سرمدي، عباس سوركي، مشعوف كلانتري، مصطفي جوان خوشدل، كاظم ذوالنوار، محمد چوپانزاده و احمد جليل اقشار.
[8] اين اقدام در سال 1349 صورت مي گيرد
[9] يكي از اصلي ترين وظايف ماركسيستها براساس روش مبارزاتي لنيني، تشكيل «حزب تراز نوين طبقه كارگر» بوده است. كه تمامي گروهها وسازمانهاي لنينيستي در راه رسيدن به حزب مورد نظر فعاليت مي كردند. و ما بعدا به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت.
[10] مسعود احمدزاده : مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك ، ص 23-24
[11] بعضاَ از گرايش و يا طرفداري از انقلاب چين به عنوان «مائوئيست» تعبير مي شود، كه لازم است بگوئيم مكتب سياسي به عنوان «مائوئيسم» وجود خارجي ندارد، چرا كه مائو خود را ماركسيست لنينيست معرفي كرده و هيچ تز مغايري كه بشود به آن استناد نموده و «مكتب مائوئيسم» را مطرح كرد، در آثار مائوتسه دون وجود ندارد. اما طي توطئه هائي كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد، از طرف جهان سرمايه داري و رژيم شاه مائوئيسم در برابر لنينيسم مطرح شده و تبليغ گرديد، تا اينكه اردوگاه شوروي و گروههاي طرفدار آن نيز بخاطر منافع سياسي خويش، مخالفين و رقباي خود را مائوئيست معرفي كردند.
[12] اغلب افرادي كه بعد از انقلاب در مورد تاريخچه سازمان چريكهاي فدائي خلق، جزوات يا مقالاتي را نوشته اند، وابسته و يا طرفدار جريان فكري گروه جزني بوده اند؛ لذا در مورد احمدزاده و گروه آن، وحتي بعدا در مورد پيروان فكري آن، با صداقت كامل برخورد ننموده اند.(البته شايد قصد و غرضي هم در بين نبوده بلكه تشخيص آنان چنين اقتضا مي كرده است.) اما در اين كتاب سعي خواهد شد با بهره گيري از اسناد زنده و آگاهيهاي شخصي مسائل با بيطرفي كامل نگارش گردد.
مخاطبین این "وب" جوانان به ویژه دانشجویان عزیز می باشند.