برای مشاهده تمامی قسمتهای این کتاب کلیک نمایید

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

سازمان كارگران انقلابي «راه كارگر» يا جريان خط چهار

     تشكل سياسي راه كارگر در درون زندان بوجود آمد. در شكل گيري اين سازمان، سه جريان ماركسيست لنينيستي دخيل بودند. جريان اول مربوط به دسته اي از كادرهاي سازمان چريكهاي فدائي خلق مي شد كه مشي چريكي را نفي نموده و به مشي توده اي اعتقاد پيدا كرده بودند.[1] جريان دوم عده اي ديگر از عناصر سازمان چ. ف. خ. در خارج از زندان بودند كه همين افكار در آنان نيز بوجود آمده بود. جريان سوم افرادي از سازمان «مجاهدين خلق» (در زندان) بودند كه ماركسيست شده ولي به سازمان پيكار نپيوسته بودند. اين سه جريان كه مشي چريكي را رد مي كردند، تشكلي را بوجود آورده بودند كه بعد از انقلاب (در سال 1358) با نام «راه كار گر» پا به عرصه سياسي نهاد و اولين نشريه از سلسله نشريات خود را با همين عنوان، در آذر ماه سال 58 منتشر نمود.

مواضع و ديدگاههاي «راه كارگر»   www.ahmadyaghma.blogfa.com

     اين سازمان در آبا نماه 58 طي تحليلي كلي از وضعيت سياسي كشور و نگاهي به چشم انداز آن، اثرات انقلاب 57 را بالاتر و مهمتر از انقلاب مشروطيت ارزيابي نمود، چرا كه معتقد بود اين انقلاب در بهم زدن آرايش نيروهاي بين المللي در منطقه و در پيچيده تر كردن معادلات سياسي در خاورميانه از جنگ جهاني دوم به اين طرف بي همتاست، و از آن به عنوان بيداري بزرگ و با صلابت براي طبقه كارگر و زحمتكشان و آغازي براي يك مبارزه طبقاتي و ضد امپرياليستي بي امان، و ضرورتا پرسنگلاخ، ياد كرد. آنگاه به انتقاد از ديگر گروههاي چپ پرداخته و چنين نظر داد:

    «پاره اي از سازمانها و گروههاي به اصطلاح ‹چپ› كه به خيال خود از مواضع ‹ضد امپرياليستي› حركت مي كنند، در گيريهاي بلوك حاكم كنوني را با امپرياليسم بزرگ جلوه مي دهند و معتقدند كه وضعيت سياسي كنوني آبستن يك دولت خلقي است، صرف نظر از اينكه اينان از دولت خلقي چه مي خواهند، ما چنين احتمالي را بي پايه مي دانيم(...) حقيقت اين است كه حزب توده، سازمان انقلابي و ديگر گروههاي سه جهاني[2] دوصفر هفت، وضعيت سياسي را بر مبناي ‹تحليل ديپلماتيك› ارزيابي مي كنند.»[3]  

     راه گارگر در تحليل طبقاتي خود معتقد بود كه: «(...)مناسبات استثمار گرانه سرمايه داري به عنوان مناسبات اجتماعي مسلط در اين جامعه و به عنوان اهرم اصلي تسلط امپرياليسم جهاني به سركردگي امريكا در اين سرزمين همچنان دست نخورده بر جاي مانده است، در تركيب بلوك قدرت هرچند سرمايه بزرگ وابسته هنوز عنصر هرمنيك به حساب نمي آيد، ليكن با گامهاي سنجيده به طرف سركردگي واقعي بلوك قدرت حركت مي كند، محاسبه سرمايه بزرگ در اين بازي قدرت عمدتا روي خصلتها و خصوصيات قشر روحانيت و خصلتهاي بورژوازي متوسط، به عنوان واسطه و محلل، ميان روحانيت و سرمايه بزرگ، متمركز شده است. از سوي ديگر اردوي انقلاب ايران به رهبري پرولتاريا هنوز از انسجام تاريخي و انقلابي كافي براي در هم شكستن دسائس و مانورهاي بلوك حاكم برخوردار نيست»[4]

بينش راه كارگر از توده هاي مختلف مردم

     راه كارگر در تحليل خود از پتانسيل توده هاي مردمي چنين گفته بود:

     «لايه هاي وسيع زحمتكشان شهر و روستا، به صورت توده هاي فريب خورده و تحميق شده به يك ‹جنبش توده اي› واپسگرا واقعيت مي بخشند. تشكل انقلابي كمونيستي پرولتارياي ايران هنوز ضعيف تر از آنست كه بتواند به عنوان عامل نيرومند در مبارزه طبقاتي به حركت تاريخي ما سمت بدهد. مشكلات عظيم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي در ابعادي است كه چشم انداز استقرار يك دولت ليبرال سرمايه داري، تقريباَ ناممكن مي نمايد.[5] جامعه ايران براي رهائي از اين بحران ساختي به حكومتي قاطع و نيرومند نياز دارد. ليكن حكومت قاطع انقلابي در صورتي در جامعه ما قابل تصور است كه تجسم اراده ي تاريخي يك بلوك سياسي قدرت به رهبري پرولتاريا باشد. و همچون قلعه كوب اين طبقه براي در هم شكستن دژ شوم روابط مسلط اجتماعي موجود عمل كند.»[6]

تحليل راه كارگر از سقوط رژيم شاه و انقلاب اسلامي

     سازمان طي[7] مقاله اي تحت عنوان «توفان فرا مي رسد» تحليل خود را از وضعيت سياسي كشور و چشم انداز آن بدين گونه منتشر نمود:

    «(...) بي ترديد انقلاب را تهيدستان آغاز كردند، خرده بورژوازي[8] در همه ي حركتهاي نخستين، كه غالبا در شهرهاي سنتي پر طپش تر بود، نقش فعالتري داشت. درست است كه حمله به بانكها نشان دهنده ي حمله به سرمايه ي وابسته بود. ولي نشان دهنده ي مبدا حمله نيز بود(...) در اين ميان تنها مذهب مي توانست مردم را سازمان دهد. مساجد و مراكز مذهبي به مراكز تجمع و سازماندهي توده ها تبديل مي شدند و مردم با تكيه بر اختلاف مذهب و حكومت با جسارت بيشتري مي توانستند مشروعيت آسماني سلطنت را نفي كنند، مبارزه طبقاتي مردم با سرمايه ي وابسته، خود را در لباس مبارزه با ديكتاتوري فردي جلوه گر مي ساخت. و مبارزه با ديكتاتوري شاه به مبارزه حكومت و مذهب معني مي بخشيد.در تاريخ كشور ما، و در تاريخ عمومي جهان بطور كلي، در گيري يكپارچه ي مذهب و روحانيت با حكومت، نمونه هاي فراواني ندارد. ديكتاتوري شاه شايستگي حكومت كردن را از دست داده بود و بحدي از جامعه فاصله گرفته بود كه مذهب تقريباَ بطور كامل در اين موقعيت انقلابي رو در رويش مي ايستاد(...) ضديت با سلطنت حلقه ي متصل كننده ي همه توده هاي ستمديده بود. سلطنت براي مردم نماد تمام شقاوتها و پليديها بود. مردم در اين نماد چيزهاي بسياري مي ديدند و با نابودي آن نابودي همه ي آن شقاوتها و پليديها را مي خواستند و روحانيت با قاطعيت تمام به سلطنت حمله مي كرد. اين نقطه قوت روحانيت بود. رهبري روحانيت بر مردم در همان روزها قوام يافت، توده هاي ستمديده مي غريدند، ليبرالها در ميان زمين و آسماني كه به لرزه در آمده بود، در پي گرد باد انقلاب، در جستجوي كلاهي براي خود له له مي زدند، چپها غالبا با صداقت فرياد مي زدند ولي ضعيف تر و پراكنده تر از آن بودند كه بتوانند رهبري مردم را بدست آورند، در اين ميان روحانيت تجمعات مردم را پناه مي داد و مردي در آن سوي مرزها قاطع تر از همه شعار نابودي سلطنت مي داد. در همين روزها بود كه آيت الله خميني به بت توده ها تبديل شد. در همين روزها بود كه امام خميني به رهبر بي همتاي جنبش انقلابي ايران تبديل شد(...) روحانيت در نابودي اين سلطنت نفرين شده، بازگشت به فرمانروايي اسلام، به روزهاي طلائي اقتدار روحانيت و مذهب را مي خواست. توده ها در مرگ بر شاه رهائي از ستم سرمايه را مي جستند.[9] بدين سان شعار مردم و شعار روحانيت، هر چند با دو محتواي مختلف و حتي از جهاتي متضاد، در روزهاي اوج گيري انقلاب در هم آميخت و بر هم منطبق شد، اين چنين بود كه روحانيت رهبري توده ها را در دست گرفت.»

     نظريه پردازان اين تشكل، تحليل نهائي خود را از انقلاب اسلامي چنين ابراز مي داشتند كه:

     «در آن ايام امريكا در جستجوي راههاي مذاكره با رهبران جنبش بر آمد. ليبرالها وزن خود را از دست داده بودند و اينك تنها مي شد با روحانيت مذاكره كرد، امريكا تركيبي از ليبرالها و روحانيت را ترجيح مي داد وليكن روحانيت زير بار اين تركيب نمي رفت. روحانيت را فقط با از ميان برداشتن سلطنت مي شد آرام كرد، و اين را آمريكا پذيرفت. روحانيت از امريكا نفرت داشت ليكن از نفوذ كمونيستها مي ترسيد، كمونيستها هر چند ضعيف بودند وليكن با عميق تر شدن بحران، قدرت تحرك بيشتري مي يافتند، طولاني شدن بحران فقط به نفع كمونيستها بود، امريكا و روحانيت علي رغم تضادهاي زيادي كه داشتند، به همديگر نزديكتر مي شدند، آنها در يك نقطه اساسي با هم وحدت داشتند، بحران نبايد از مرزهاي قابل كنترل در گذرد، مخصوصا مسلح شدن مردم از ديدگاه هر دو طرف بسيار خطرناك مي نمود، زمينه هاي مذاكره فراهم مي شد، شاه ديگر رفتني بود.»[10]

استفاده از مطالب این کتاب فقط با ذکر نام مؤلف (احمد یغما) و یا با لینک کامل به این وبلاگ مجاز است

 «راه كارگر» و مواضع آنها  بر شوراهاي كارگري  

     يكي از اشكال فعاليت راه كارگر، تاكيد آنها بر «شوراهاي كارگري» در مراكز توليدي بود، شوراهاي كارگري بعد از پيروزي انقلاب شكل گرفته بودند ولي تركيب و اهداف، و نيز عوامل تشكيل دهنده آن برا ي «راه كارگر» ارضا كننده نبود. آنها طي تحليلي كه در تيرماه 1359 تحت عنوان «شوراهاي كارگري و مواضع ما» ارائه دادند با صراحت به اين موضوع تاكيد نمودند و گفتند: «پرولتاريا درك گنگ و مبهمي از ماهيت شوراها دارد، و از آن صرفاَ به عنوان ابزاري براي دفاع از منافع خود در مقابل سرمايه استفاده مي كند.» جمع بندي آنها از اين شرايط اين بود كه: «هرچند ذهنيت كارگران نسبت به گذشته پيشرفت نسبي كرده است ليكن طبيعي است كه به خودي خود و بدون روشنگري جنبش كمونيستي نمي توانند تمام ابعاد و گوشه هاي اين حركت و تشكل را بشناسند» سپس شوراها را به سه دسته تقسيم مي كردند و تعاريفي را بر هر دسته به شرح ذيل ارائه مي دادند:

1)  «شوراهاي سازش: اين شوراها عملا تحت كنترل سرمايه دار يا مديريت دولتي است كه بعلت نا آگاهي توده ي كارگر يا توهم كارگران در رابطه با ماهيت هيات حاكمه، از سوي كارگران پشتيباني مي گردند.»

«شوراهاي مترقي: شوراهائي كه عملكرد آن بر تضاد كار و سرمايه سرپوش نمي گذارد و تركيبي از كارگران مبارز بدون آگاهي طبقاتي و كارگران داراي آگاهي طبقاتي هستند، و مبارزات كارگران را سازمان مي دهند، در بعضي از آنها كارمندان و مهندسين مترقي نيز حضور دارند و چه بسا رهبري شورا نيز دست اين طيف است، در بخشهاي مهم كارخانه مثل (اخراج، استخدام، خريد، نظارت بر انبار) دخالت دارند اما هنوز دخالت آنها در تصميمات و دست بالا داشتن در تصميمات، همه جانبه نيست و تمام جوانب فعاليت توليدي را در بر نمي گيرد لذا به حد كنترل توليد نرسيده اند.»[11]

ادامه دارد



[1] از جمله اين افراد «علي اصغر ايزدي» و «محمد فارسي» بودند.

[2] مائو تسه تونگ (تسه دون) در تئوري «سه جهان»، جهان را بطور كلي به سه جبهه ي زير تقسيم مي كرد:

1ـ جهان اول شامل «امپرياليسم امريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي»

2ـ جهان دوم يا كشورهاي اروپائي و ژاپن

3ـ جهان سوم يعني چين و همه ي كشورها و خلقهاي زير سلطه ي جهان

نظريه سه جهان مي گفت كه: «در حال حاضر دو ابر قدرت امپرياليسم آمريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي همه جهان حتي كشورهاي امپرياليستي اروپا و امپريالسم ژاپن را زير سلطه خود گرفته اند. لذا در حال حاضر، در مبارزه با دو ابر قدرت، همه كشورهاي زير سلطه، آفريقا، آسيا و آمريكاي لاتين، متحد كشورهاي اروپائي و ژاپن به شمار مي روند. از اين رو مبارزه ي خلقهاي زير سلطه با امپرياليسم اروپا و امپرياليسم ژاپن يعني با «جهان دوم» از آنجا كه وحدت جهان اول و دوم را از ميان مي برد، كاري ارتجاعي است.» از ديدگاه گروههاي سه جهاني، هر نيروئي كه مي توانست به «سوسيال امپرياليسم» شوروي ضربه وارد سازد، مترقي و هر نيرويي كه اين كشور را تقويت مي كرد نيروئي ارتجاعي قلمداد مي شد. امــا راه كارگر در خصوص «خط سه جهاني» مي گفت:

   «خط سه جهاني در همه جا به خصوص در ايران نه تنها كارگري نيستند بلكه پنتاگوني هستند» و آنگاه مي گفت: «كارگزاران پنتاگون حتي شايستگي حمل عنوان اپورتونيسم را از طرف جنبش كمونيستي ايران ندارند»

[3] راه كارگر: «فاشيسم كابوس يا واقعيت»  1358 ص 2

[4] همان منبع صفحه سوم  

[5] راه كارگر در مواضع خود از «ليبرال» به عنوان بورژوازي متوسط ياد مي كرد همچنين اصطلاح «بورژوازي ليبرال»را بكار مي بردند. و معتقد بودند بورژوازي ليبرال، تجسم بخش غير انحصاري سرمايه است.

[6] راه كارگر: «توفان فرا مي رسد» 1358، ص 3

[7] راه كارگر: «فاشيسم كابوس يا واقعيت»، 1358 ، آبانماه، جلد سوم، ص 2 

[8] از ديدگاه راه كارگر خرده بورژوازي به كساني اطلاق مي شد كه صاحب وسايل توليد خود باشند، ويا رابطه اي با وسايل توليد داشته باشند كه به لحاظ دارائيشان بتوانند درآمدي براي خود از آن رابطه بدست آورند، مشروط براينكه اين رابطه آنطور نباشد كه به خرده بورژوا امكان بدهد تا از كار ديگران بهره كشي كافي را بكند. راه كارگر در مورد اين طبقه چنين ميگفت كه: «خرده بورژوا نيز مي تواند استثمار كند وليكن اين استثمار تا آن حدي نيست كه بشود فقط از آن طريق زندگي كرد، و خود گستري توليد و سرمايه را امكان داد.» اين ديدگاه تصريح مي كرد كه: «خرده بورژوازي يك گروه اجتماعي محافظه كار و تنگ نظر است، ولي بلحاظ اينكه اين تصاحب باندازه اي نيست كه او را در زمره صاحبان وسايل توليد و صاحبان سرمايه قرار بدهد، مترقي ا ست، خرده بورژوا محافظه كاري و عدالتخواهي را يكجا در خود دارد(...)»     

[9] تحليل تمامي ماركسيستها از قيامهاي مردمي حتي قيامها و جنبشهاي قبل از ماركس، يك تحليل طبقاتي و ناشي از تضاد سرمايه و كارگر بود، مثلاَ تحليل احسان طبري از قيام «بابك خرمدين» يك تحليل طبقاتي در قرن سوم بود.(رجوع كنيد به كتاب برخي بررسيها درباره ي جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران ص 165ـ172)، همچنين راه كارگر در مورد روحانيت ا ين نظر را داشت كه: «دستگاه روحانيت نمي تواند پيوند ناگسستني با خرده بورژوازي سنتي داشته باشد(...) بايد توجه داشت كه روحانيت بيشتر به جنبش توده اي متكي است. ولي در خدمت اين جنبش توده اي نيست. و مهم اين نيست كه اين يا آن رهبر روحاني چه مي خواهد. مهم اين است كه دستگاه روحانيت، به عنوان يك سازمان سياسي و ايدئولوژيك به كجا مي تواند برود.» (مقاله راه كارگر تحت عنوان: « آنها كه بر ما حكومت مي كنند.» ص32)

[10] همان منبع ص11 با اين توضيح كه «راه كارگر» مصداقي بر تحليلهاي خود نياورده است، مثلاَ آنجا كه از وحدت در يك نقطه اساسي و يا فراهم شدن مذاكره با آمريكا، سخن به ميان آمده، همگي صرفا بعد تحليلي دارند. و لذا عدم وجود مصداق، دليل بر نقص كار نگارنده نمي باشد.

[11] منظور از كنترل توليد مرحله اي بود كه شوراها مي توانستند از آن به عنوان اهرم فشار و راه اندازي اعتصاب و موارد ديگر استفاده نمايند.