چند نکته:
برای رفتن به صفحه نخست کلیک فرمائید
افلاطون : _ خطاب به دیونیزیوس _ "هر کس می تواند شایسته صفت شجاع باشد، الا فرد جبّار"
(پلوتارخ: دیون – برداشت از کتاب نقد و تحلیل جباریت: مانس اشپربر)
اشتیاق تسلط بر روح دیگران، قوی ترین امیال است. (ناپلئون: اندرزها و تفکرات )
یکی از وظایف مهم هر انسان برانگیختن خود به تامل و اندیشه است.
… اگر بخواهیم دریابیم که آقای فلان چگونه آدمی است، باید اول نظام ارجاع او را شناسایی کنیم. اگر غرض محکوم کردن او باشد، کافی است او را با نظام ارجاع خاص خودمان ارزیابی کنیم. اما اگر بخواهیم _ همچون یک مربی _ به درک و فهم او نائل آییم لاتزم است او را از همان دریچه مربوط به نظام ارجاع خاص خودش بنگریم و بسنجیم. پس باید بتوانیم همانطور که او خودش را می بیند و مشاهده و تجربه می کند، با وی روبرو شویم. اتخاذ این شیوه، به معنای آن نیست که ما نظر آقای فلان را در باره خودش می پذیریم بل درست در همان ارزیابی اوست که ما نمونه ای از کارکرد ضمیرش را باز می یابیم و آن را به مثابه سند به کار می بریم.
(کتاب نقد و تحلیل جباریت: مانس اشپربر. انتشارات دماوند.چ اول شهریور 63 ترجمه کریم قصیم. ص 51)
وجود نظام جباریت (که عبارت است از فرد جبار به اضافه کسان و روابطی که او را می سازند و بالا می برند) خود اثبات کننده این واقعیت است که بشر نتوانسته موانع و تناقضات را به شکل احسن رفع کند، چرا که جباریت با آنکه پدیده ای کهنسال و قدیمی به شمار می رود، جدیدالولاده نیز هست.
تفاوت ترس با وحشت: ترس(Angst) در زمره رایج ترین و عمومی ترین دریافتهای حسی است که باعث ادراکی ناقص، مخدوش و جهت دار می شود اما وحشت (furcht) مولود ادراک است یعنی عبارتست از تشخیص کم و بیش واقعی از درجه مخاطرات نهفته در وضعیتی خاص که مورد ارزیابی قرار میگرد.
فرد قدرت طلب از انتقاد می ترسد و آنرا توهین غیر قابل تحملی برای شأن خود می داند.
برای رفتن به صفحه نخست کلیک فرمائید
نکته ای از کتاب "نقد و تحلیل جباریت": مانس اشپربر. انتشارات دماوند.چ اول شهریور 63 ترجمه کریم قصیم.
مانس اشپربر در نقد قدرت رهبران مینویسد:
۱ـ رسالت يک رهبر هر قدر مهم و وظايفش هر اندازه عالي مرتبت باشد، باز هم هيچ مقام و مرجعي نيست که بتواند او را از خبط و اشتباه مبرا و مصون بدارد. خطا کردن خصيصه اي است کاملا انساني، بمحض آنکه يک رهبر اين اصل را يعني امکان بر خطا بودن و ارتکاب اشتباه از جانب خودش را منکر شود، خود باني پيدايش اين ظن مي شود که او به سمت استقرار جباريت در حال گام برداشتن است.
2ـ اگر به نام يک ايده، تفکر و انديشه کردن مستوجب مجازات شود، و بر هر انتقادي مهر جنايتي مرگ آور کوبيده شود، يا آن ايده از آن قدرتي در حال زوال _ و لذا از ديدگاه تاريخي نادرست و مردود است يا اينکه انديشه نامبرده، خود اصولا مترقي است، ولي با سوء استفاده از نام و اعتبار آن قلع و قمع آزادي توجيه مي شود. در اين صورت واضح است که ايده مورد تجاوز و سوء استفاده و تحت لواي آن، بر ضدش اقدام کرده اند،ايده در دست کساني قرار گرفته که دارند آنرا فاسد مي کنند و بر باد مي دهند،گروگاني شده است در دست خصم.
3_ هر رهبري که خود را از بطن "جماعت اهلي" اش جدا و متمايز کندو خود را تافته جدا بافته اي بنماياند و خود راي شود، اصل و قانون بقاي آن جماعت را شکسته است همچنانکه جبار نيز پيوسته به اين اصل جفا مي کند. بر عکس کسي که حق و حقوق جماعت را بار ديگر به آنها مسترد دارد در واقع ايده را ياري داده است تا به قدرت بحق خويش نائل آيد.
4_ در باب مردگان مي توان بسيار افسانه پردازي کرد، چرا که آنهاديگر مرتکب خطا نمي شوند. ليکن قصه پردازي پيرامون زندگان آمد نيامد دارد و امر پر مخاطره اي است، زيرا چه بسا اشخاص زنده اي که در راه حفظ مقام و موقعيت خويش به ايده پشت مي کنند و آنرا از اعتبار مي اندازند.
5_ هر آن ايده اي که بکوشد انسان معيني را ما فوق انساني جلوه دهد بر ضد همه انسانهاي ديگر نشانه رفته است. چنين ايده اي با بشريت به عناد برخاسته است.
6_ گاه اوضاع و احوال چنان مخاطره آميز و پيچيده مي شود که رهبران نهضت به دشواري مي توانند از ايجاد تشابه ظاهري بين رژيم خود و نظامي جبار جلوگيري کنند. داوري درست در اين باره که قضيه از چه قرار است و معني روند جاري چيست، آيا تجاوز به ايده در کار است يا حفظ و استحکام دستامده هاي آن مستلزم اقداماتي فوق العاده در آن شرايط خارق العاده است، بستگي به آن دارد که وضعيت و شرايط غير عادي تا چه هنگام به درازا مي کشد و رهبري به چه کوششهاي جدي اي در جهت خاتمه دادن به آن دست مي زند.
توضیح: مانس اشپربر در این کتاب عقده های خود را از رفتار جبارانه استالین درقالبهای روانشناسانه بیان میکند او عمری را چشم بر حقایق بسته بود و شکست کمونیسم را در اتحاد جماهیر شوروی قبول نمی کرد تنها کشته شدن دوستانش به دست استالین او را از خواب غفلت بیدار کرد و ایشان این کتاب را نوشتند کتاب فوق از نظر قدرت نگارش و بیان مطالب ضعیف است و شاید مهمترین قسمت این کتاب همین سطوریست که بنده در این پست آوردم. و از آنجائیکه جایزه نوبل یک جایزه سیاسی است، برای محکوم کردن کمونیسم و توجه مردم دنیا به جنایات استالین و نشان دادن جزمیت در احزاب کمونیستی، نویسنده این کتاب را به این جایزه مفتخر نمودند. بنده عقیده وی را در مورد جزمیت و جباریت رد نمیکنم موارد فوق کاملا منطقی است و هر عقل سلیمی آن را می پذیرد ما در وضع قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، شاهد اعتراض برخیها به وجود مجلس خبرگان بودیم که می گفتند: "این مجلس موجب تضعیف جایگاه رهبریست !" در آن زمان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران موضع گیری کرده و فرمودند "اتفاقا مجلس خبرگان تقویت رهبریست" منظور ایشان این بود که اگر رهبر کنترل نشود و در برابر نمایندگان مردم پاسخ گو نباشد قطعا قدرت وی فساد آور خواهد بود، البته این جمله که "قدرت فساد می آورد" همیشه مورد تاکید آن بزرگوار بود.(توضیح از: یغما)
برای رفتن به صفحه نخست کلیک فرمائید
شیرو خورشید
شیر خورشید چرا و چگونه نشان دولتی ایران شد
موضوعیست که اکثریت مردم اطلاعات کاملی از آن ندارند اما دانستنش برای هر ایرانی مفید خواهد بود.
از اینجا شروع کنیم که مردمان زمان باستان برای نشان دادن اندیشه های خود از پیکر جانوران و دیگر چیزها استفاده می کردند
در ایران باستان نیز پادشاهان و فرمانروایان از پیکرهای خورشید و گاها شیر هر کدام به تنهایی برای نمایش قدرت بهره میجستند و این تصاویر را بر درفشها و سکه های خود می نگاشتند
خورشید بعنوان درخشانترین جرم آسمانی که زمانی به عنوان یگانه پروردگار مردم مورد پرستش بود برای سلاطین مناسبترین انتخاب برای درفش و سکه ها بشمار میرفت ، شیر نیز در بین مردم دلیرترین جانور و سلطان جنگل شناخته شده بود و از این جهت تصویر شیر نماد شجاعت محسوب می شد. و تصویر این حیوان بر روی سپرهای جنگی و درفشهای باستانیان حک و نقاشی می شد. حتی نام آن به زبانهای منطقه ای روی اطفال گذاشته میشد مانند اسد، لئو، ارسلان، شیران....
برخی از فرمانروایان نیز پیکر دیگر جانداران را ترجیح میدادند مانند عقاب ، پلنگ، آهو، گرگ، اژدها...
در زمان هخامنشیان سر درفشها خروسهای زرین می نگاشتند و این نوعی اعتقاد به خوش شانسی در خروس بود که چنین افکاری در مردمان اروپایی نیز امروزه وجود دارد.
از زمان ساسانیان داستان درفش کاویانی و نقاشی معروف آن روی سکه ها حک میشد این نقاشی بعدها در سربرگ روزنامه کاوه نمایش داده می شد.
اشعار فردوسی هم نشان می دهد که درفش یا پرچم سرداران ایرانی خورشید، یا شیر، و فیل ، حتی اژدها و گرگ بوده است
مثلا فردوسی در داستان رستم و سهراب از زبان هجیر پسر گودرز و یکی از چهره های برجسته و پهلوان ایرانی، اسامی یک یک سرداران ایران را می برد و درفش هر کدام را توصیف میکند :
یکی زرد خورشید پیکر درفش
سرش ماه زرین غلافش بنفش
زده پیش او پیل پیکر درفش
به نزدش سواران زرینه کفش
یکی شیر پیکر درفش بنفش
درخشان گهر در میان درفش
درفشش ببین اژدها پیکر است
بر آن نیزه بر شیر زرین سر است
یکی گرگ پیکر درفش از برش
به ابر اندر آورده زرین سرش
درفشش پس پشت پیکر گراز
سرش ماه سیمین و بالا دراز
شایان ذکر است که فردوسی سروده هایش را از داستانهای زمان ساسانیان اقتباس کرده است.
و مشخص میشود که رنگ پرچم ایرانیان گاها زرد ، سرخ ، بنفش و یا سیاه بوده و اشکال گوناگون از خورشید و ماه و شیر و پلنگ و گرگ و گراز و فیل و آهو و اژدها و مرغ همای یا همان شاهین بر آنها نقاشی میشد.
در زمان سلجوقیان سکه هایی که روی آنها شیر و خورشید حک شده بود در دست هست منتها شیر بدون شمشیر و بی یال
اما از زمان ورود اسلام به ایران چون مسلمانان نخالف پیکر نگاری و مجسمه سازی بودند، در پرچمهایشان آیه ای از قرآن می نوشتند،
ناصر خسرو درباره خلیفه فاطمی می گوید:
رایت شاهان گر صورت شیر است و پلنگ،
بر سر رایت او صورت فتح و ظفر است
(رایت به معنی پرچم و بیرقیست که روی آن علامت یا نشانی باشد)
اما باید گفت همیشه اوضاع یکجور نبود و بیهقی در تبیین سال ۴۲۲ یادی از علامت شیر روی پرچمهای ایران می کند. ویا ابوالفرج رونی میگوید:
چندان علم شیر بیفراشت که بفزود
زیشان به فلک برج اسد بی عدد اشکال
سعدی نیز میگوید:
چو شیر رایت او را صبا کند متحرک
مجال حمله نماند ز هول شیر عرین را
یا میفرماید:
ز سایه علم شیر پیکرت چه عجب
که لرزه بر تن شیران فتد چو شیر علم
ازرقی میگوید :
پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علم
تن از نسیج یمانی و جان زباد شمال
مولوی هم میفرماید:
ما همه شیریم و شیران علم
حمله مان از باد باشد دم به دم
بنابر این میبینیم ترسیم نقش شیر روی پرچمها در دوران بعد اسلام نیز رواج داشته اما تنها یک پرچم متحد در کشور وجود نداشت.
سکه هایی که از زمان اشکانیان بجای مانده نشان میدهد که شباهت کاملی با سکه های زمان هخامنشیان دارند یعنی یک طرفشان عکس پادشاه حاضر و روی دیگر سکه تصویر یک تیرانداز حک شده است.
اما پادشاهان ساسانی که به دین زرتشت ارزش زیادی قائل بودند یک روی سکه شان تصویری از آتشکده و روی دیگرش عکس شاه زمان حک می شد.
در زمان اسلام ، مسلمانان هفتاد سال سکه ضرب نکردند و داد و ستد خود را با سکه های روم و ایران انجام میدادند، در این دوره سکه های ایرانی عبارت بود از سکه های یزدگردی با تصویر پادشاه و آتشکده، منتها نام والی عرب را که ایران زیر دست او بود با خط پهلوی در سکه نگاشته میشد. و در برخی سکه ها کلمه بسم الله یا نظیر آن در حاشیه سکه حک میشد. بعدها که مسلمانان عرب خود سکه زدند روی هر دو طرف سکه آیه قرآن و نام خلیفه و بلاد و تاریخ حک میشد.
از اواخر قرن ششم هجری بسیاری از خلفا و حکمرانان اسلامی روی سکه های مسی و برنجی که فلس نامیده میشد نقاشی را آغاز کردند و به پیروی از فرمانروایان مسیحی که در آسیای کوچک و در فلسطین بودند اکثرا تصویر خورشید و در مواردی عکس شیر را در یک روی سکه منقوش نمودند.
در زمان تسلط مغول نیز عکسها از روی سکه ها برچیده شدند و تنها نام یا القاب پادشاهان مغولی و تاریخ و نام ولایت با خط مغولی یا ایرانی نوشته میشد.
در زمان صفویان نیز همین روال بود اما بعلت شیعی گری صفویه جمله هایی با نامهایی از ائمه اطهار ع و یا شعری نوشته می شد
مثلا : ز مشرق تا به مغرب گر امام است . علی و آل او ما را تمام است (شیخ عطار)
پس از اضمحلال صفویان اشرف افغانی که چند سال پادشاه ایران شد با این عنوان که نام خدا که روی سکه هاست به دست یهودیان و مسیحی ها لمس میشود ، از نوشتن آیات و اسما جلو گیری کرد و به جای آن شعری نوشت : دست زد بر جلاله بود گناه داد تغییر سکه اشرف شاه
این منطق بعدها نیز کارساز افتاد و خلفای اسلامی نیز دستور دادند نوشته نویسی تنها روی سکه های دینار و درهم (طلا و نقره) باشد و فلسها یا سکه های مسی که بیشتر در گردش بودند را آزاد گذاشتند و سکه زنان به پیروی از مسیحیان به حک اشکال شیر و چیزهای دیگر دست زدند.
در دوران زندیه کریم خان سکه را بنام حضرت امام زمان عج می زد و این شعر را می نوشت:
شد آفتاب و ماه زر و سیم در جهان
از سکه امام بحق صاحب الزمان
در زمان قاجاریان نیز اتفاق خاصی نیافتاد تا زمان محمد شاه که تا زمان وی اگر شیرو یا خورشیدی هم روی سکه ها یا پرچمها بود تنها بود و هیچ وقت از شیر و خورشید بشکل مشترک استفاده نشده بود.
اما شیرو خورشید چگونه بهم پیوستند و شمشیر از کجا بدست شیر داده شد ؟
از قدیمها یک رابطه ضعیفی بین شیر، و خورشید، وجود داشت، و آن اینکه از دوازده برج فلکی یکی برج شیر یا همان اسد بوده است، و ستاره شناسان قدیم این برج را با محاسباتی، ویژه خورشید دانسته بودند، البته اینها یک پندار است چرا که شیر فلک تنها یک تشابه اسمی با شیر جنگل دارد.
اما اولین جرقه به اتحاد شیر و خورشید به داستان غیاث الدین کیخسرو فرزند علاءالدین کیقباد مربوط میشود، ایشان از پادشاهان سلجوقی بود که در سال ۶۳۴ بر تخت پادشاهی تکیه زد و با دختر پادشاه گرجی ازدواج نمود، عشق و علاقه مفرط وی به همسرش موجب شد تا وی در صدد نگارش تصویر ملکه گرجی بر روی سکه ها برآید، اما مشاورینش به چند علت مانع کار وی شدند از جمله احتمال اعتراض مسلمین ، اما اصرار ایشان باعث شد تا مشاورینش پیشنهادی به او دهند بدین شکل که : تصویر شیری را حک کنند و روی آن رخسار خورشید در اقتباس از چهره محبوبش را بزنند و به مردم بگویند: طالع پادشاه همین است که موقع دنیا آمدن وی، خورشید در برج اسد بود.
ابن عبری مینویسد: سکه هایی که از آن زمان است ، شیر رویش به سمت راست بوده و ماده یعنی بی یال و بی شمشیر است و خورشید دایره ایست مانند صورت انسان با چشم و ابرو و دهان.
حال سوال اینجاست که شیر و خورشید چگونه نشان رسمی ایران گردید؟
آنچه محققین به آن رسیده اند شیر و خورشید بطور جدا گانه بکار میرفت تا اینکه در زمان کیخسرو بعلت همان داستانی که تعریف شد صورتی با الهام از خورشید و شیر روی سکه ها منقوش گردید و مدتها بعد که دست سکه زنان در طراحی سکه های مسی آزاد گذاشته شد آنها به اقتباس از زمان کیخسرو با تغییراتی در خورشید و نیم دایره کردن آن بر سکه ها حک گردید، احمد کسروی معتقد است حتی سکه زنان مفهوم این شیر و خورشید را در آن زمان نمیدانستند فقط اقتباس از سکه های آسیای صغیر و زمان کیخسرو مینمودند. با مرور زمان خورشید با پرتوهای خط تیره مورب در روی سکه ها پائین آمد و بر پشت شیر نشست،
سکه های موجود و بجای مانده از غازان خان و سلطان محمد خدابنده سکه های مسین با شیرو خورشید را نشان میدهد که در برخی از آنها خورشید بشکل دایره بوده و با شیر فاصله دارد، و در برخی دیگر بشکل نیم دایره بر روی شیر حک گردیده است.
خورشید نصرت است به توفیق کردگار
طالع ز شیر رایت جمشید کامکار
این بیت از سلمان ساوجی است که حکایت از شیرو خورشید بر پرچم ایرانیان بعد از دوران مغول را دارد.
بغیر از شاه اسماعیل که در برج عقرب متولد شده بود از بقیه شاهان صفوی سکه هایی در دست هست که نشان از علامت شیر و خورشید دارد و خورشید چسبیده به پشت شیر است.
در دوران شاه طهماسب چون تولد این شاه در برج حمل (بره) بوده سکه هایی ضرب شده که خورشید بر روی بره قرار دارد. اما شاه عباس که برج تولدش سنبل بود باز در سکه هایش شیر و خورشید استفاده شده است.
نهایتا تا آغاز سلسله قاجار شکل شیر و خورشید به همین شکل استفاده میشد اما در زمان فتحعلیشاه که روابط بین ایران و اروپا بیشتر شد، دولت ایران برآن شد تا مانند اروپائیان یک نشان دولتی داشته باشد. لذا استفاده از نشان شیر و خورشید را که مورد احترام ایرانیان از زمان باستان به اشکال مختلف بوده انتخاب نمودند. این نشان در زمان محمد شاه تغییر دیگری یافت و آن اضافه شدن شمشیر دوسر ذوالفقار به نشان دولتی بود یعنی نشان دولتی دو چیز بود شیرو خورشید، و ذالفقار. مسیولانگله در کتابش از شیر و خورشید بنام مهر و شیر نام میبرد و آن را به آئین مهرورزی ایرانیان باستان نسبت میدهد. مسیو دوبو در کتاب لاپرس مینویسد از درفشهای گوناگونی استفاده میکنند که روی آنها دو شکل وجود دارد یکی شیر خوابیده ای که خورشید از پشت او در میاید، و دیگری شمشیر دو سر ذوالفقار
البته از آن زمان سکه هایی با نشان ذوالفقار نیز در دسترس هست. همینطور سکه هایی با نشان شیر و خورشید و تاجی روی خورشید و ذوالفقار (همگی بر یک روی سکه)
بعدها شمشیر ذوالفقار به دست شیر داده شده و شیر خوابیده بصورت شیر ایستاده و یالدار درآمده
اما این نشان بخاطر عدم جنگ طلبی در روی کاغذهای دولتی (وزارت خارجه) شیر نشسته و بدون شمشیر بود. و این روال تا زمان رضا شاه ادامه داشت.
منبع : کاروند احمد کسروی
تدوین و خلاصه برداری از احمد یغما
مخاطبین این "وب" جوانان به ویژه دانشجویان عزیز می باشند.