تذکرة الاولياء (3)
10
ذکر فضيل عياض http://ahmadyaghma.blogfa.com
آن مقدم تايبان ,آن معظم نايبان ,آن آفتاب کرم و احسان ,آن دريای ورع و عرفان ,آن از کون کرده اعراض ,پير وقت :فضل عياض رحمه الله عليه ,از کبار مشايخ بود و عيار طريقت بود ,و ستوده اقران ,و مرجع قوم بود ,و در رياضات و کرامات شانی رفيع داشت ,و در ورع و معرفت بی همتا بود .
اول حال او آن بود که در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسی پوشيده بود و کلاهی پشمين بر سر نهاده و تسبيحی درگردن افکنده و ياران بسيار داشتی .همه دزدان و راهزن بودند ,و شب وروز راه زدندی ,و کالا به نزديک فضيل آوردندی که مهتر ايشان بود و او ميان ايشان تقسيم کردی ,و هرگز از جماعت دست نداشتی ,و هر چاکری به جماعت نيامدی او را دور کردی موضوعات وبلاگ نکته ها و نوشته ها
يک روز کاروانی شگرف می آمد و ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت :بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .
چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه .
مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم .
فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟
گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو.
مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز می دهی ؟
فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند .
بعد از آن ,روزی کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام می خوردند.يکی از اهل کاروان پرسيد :مهتر شما کدامست ؟
گفتند:با ما نيست .از آن سوی درختی است بر لب آبی ,آنجا نماز می کند .
گفت :وقت نماز نيست .
گفت :تطوع کند .
گفت :با شما نان نخورد ؟
گفت :به روزه است.
گفت :رمضان نيست .
گفت :تطوع دارد.
اين مرد را عجب آمد .به نزديک او شد .با خشوعی نماز می کرد .صبر کرد تا فارغ شد .گفت :الضدان لا يجمعان .روز و دزدی چگونه بود ,و نماز و مسلمان کشتن با هم چه کار؟
فضيل گفت :قران دانی ؟
گفت :دانم .
گفت:نه آخر حق تعالی می فرمايد و اخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا.
مرد هيچ نگفت و از کار او متحير شد .
نقل است ک پيوسته مروتی و همتی در طبع او بود .چنانکه اگر در قافله زنی بود کالای وی نبردی ,و کسی که سرمايه او اندک بودی مال او نستدی ,و باهرکسی به مقدار سرمايه چيزی بگذاشتی ,و همه ميل به صلاح داشتی ,و ابتدا بر زنی عاشق بود.هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بيگاه بر ديوارها می شدی در هوس عشق آن زن می گريست .يک شب کاروانی می گذشت .درميان کاروان يکی قرآن می خواند .اين آيت به گوش فضيل رسيد :
لم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آيا وقت نيامد که اين دل ,خفته شما بيدار گردد .
تيری بود که بر جان او آمد .چنان آيت به مبارزت فضل بيرون آمد و گفت :ای فضيل !تاکی تو راهزنی ؟گاه آن آمد که مانيز راه تو بزنيم .
فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت :گاه گاه آمد از وقت نيز برگشت .
سراسيمه و کاليو و خجل و بی قرار روی به ويرانه ای نهاد.جماعتی کاروانيان بودند .می گفتند :برويم .
يکی گفت:نتوان رفت که فضيل بر راهست .
فضيل گفت :بشارت شما را که او توبه کرد .
پس همه روز می رفت و می گريست و خصم خشنود می کرد تا درباورد جهودی بماند.از او بحلی می خواست .بحل نمی کرد .آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزی است که بر محمديان استخفاف کنيم.
پس گفت :اگر می خواهی که بحلت کنم تلی ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار .گفت اين از پيش برگير.
فضيل از سر عجز پاره پاره می انداخت وکار کجا بدان راست می شد ؟همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپديد کگرد . جهود چو نان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا ما لندهی متن تو را بحل نکنم. اکنون دست بدين زيرنهالی کن و آنجا زرمشتی برگير و مرا ده . سوگند من راست شود و تو را بحل کنم .
فضيل به خانه جهود آمد و جهود در زير نهالی کرده ، پس دست به زيرنهالی درکرد ، و مشتی دينار برداشت ، و او را داد . جهود گفت :اسلام عرضه کن .
اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد . پس گفت :دانی که چرا مسلمان گشتم ؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دين حق کدام است . امروز درست شد که دين حق اسلام است .از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود . من خاک در زير نهالی کرده بودم ، آزمايش تو را چون دست به خاک بردی زر گشت . دانستم که توبه تو حقيقت است و دين تو حق است .
القصه فضيل يکی را گفت :از بهر خدای دست و پای من ببند و مرا به نزديک سلطان بر که برمن حد بسيار واجب است تا بر من حد براند .
مرد همچنان کرد . چون سلطان او را بديد ، در او سيمای اهل صلاح ديد . گفت :من اين نتوانم بفرمود.تا او را به اعزاز به خانه بازبردند . چون فضيل به در خانه رسيد آواز داد . اهل خانه گفتند که :آواز او بگشته است ، مگر زخمی خورده است .
فضيل گفت :بلی ، زخمی عظيم خورده ام .
گفتند :برکجا؟
گفت :برجان .
پس درآمد زن را گفت :ای زن ! من قصد خانه خدای را دارم . اگر خواهی تا پای تو گشاده کنم .
زن گفت :من هرگز از تو جدا نروم و هرجا که باشی با تو باشم .
پس برفتند تا به مکه رسيدند . حق تعالی راه برايشان آسان گردانيد و آنجا مجاور گشت و بعضی اوليا را دريافت و با امام ابوحنيفه مدتی هم صحبت بود ، و روايات عالی دارد و رياضات شگرف ، و در مکه سخن بروگشاده شد ، و مکيان بر وی جمع شدند ی ، و همه را سخن گفتی ، تا حال او چنان گشت که خويشان واقربای او از باورد برخاستند ، و به ديدار او آمدند ، و در بزدند ، و در نگشاد . و ايشان بازنگشتند .
فضيل بربام خانه آمد و گفت :اينت بی کار مردمانی که شما هستيد ، خدای کارتان بدهاد .
و مثل اين سخن بسی بگفت تا همه گريان شدند و از دست بيفتادند و عاقبت همه نااميد از صحبت او بازگشتند و او همچنان بربام می بود و در نگشاد .
نقل است که يک شب هارون الرشيد ، فضل برمکی را _ که يکی از مقربان بود - گفت :امشب مرا برمردی بر که مرا به من نمايد که دلم از طاق و طنب تنگ درآمده است .
فضل او را به در خانه سفيان عيينه برد . در بزدند . گفت :کيست ؟
گفت :اميرالمومنين .
گفت :چرا رنجه می شد ، مرا خبر می بايست کرد تا من خود بيامدی.
هارون فضل را گفت :اين مرد آن نيست که من می طلبم . اين همان طال بقايی می زند که ما در آنيم .
سفيان را از آن واقعه خبر کردند .گفت :چنانکه شما می طلبيد فضيل عياض است . آنجا بايد رفت.
آنجا رفتند و اين آيت برمی خواند که ام حيب الذين اجترحوا السيئات ان يجعلهم کالذين آمنوا و عملواالصالحات الاية.
هارون گفت :اگر پند می طلبم اين کفايت است . معنی آيت آين است که پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند که ما ايشان را برابر داريم با کسانی که نيکوکاری کردند ، و ايمان آوردند .
پس دربزدند . فضيل گفت :کيست ؟
گفت :اميرالمومنين است .
گفت :به نزديک من چه کار دارد و من با او چه کار دارم ؟
گفت :چه طاعت داشتن اولوالامر واجب است .
گفت :مرا تشويش مدهيد .
گفت :به دستوری درآيم يا به حکم ؟
گفت :دستوری نيست ، اگر به اکراه درآييد ، شما دانيد .
هارون دررفت . چون نزديک فضيل رسيد ، فضيل چراغ را پف کرد تا روی او نبايد ديد . هارون دست پيش برد . فضيل را دست بدو بازآمد . گفت :ما اليس هذالکف لونجا من النار . چه نرم دستی است ، اگر ازآتش خلاص يابد !
اين بگفت و برخاست و در نماز ايستاد . هارون نيک متغير شد و گريه بدو افتاد . گفت :آخر سخنی بگو .
فضيل سلام بازداد و گفت :پدرت عم مصطفی بود عليه السلام . درخواست که مرا بر قومی امير گردان .
گفت :يا عم ! يک نفس تو را بر تو امير کردم .
يعنی يک نفس تو در طاعت خدای بهتر از هزار سال اطاعت خلقت تو را . ان الامارة يوم القيامة الندامة. هارون گفت : زيادت کن .
گفت :چون عمربن عبدالعزيز را به خلافت نصب کردند ، سالم بن عبدالله و رجاء بن حيوة و محمد بن کعب را بخواند و گفت :من مبتلا شدم بدين بليات ، تدبير من چه چيز است که اين را بلا می شناسم ، اگر چه مردمان نعمت می دانند .
يکی گفت :اگر می خواهی که فردا از عدذاب خدای نجات بود ، پيران مسلمانان را چون پدر خوطش دان ، و جوانان را برادر ، و کودکان را چون فرزندان نگاه کن . با ايشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند .
گفت :زياده کن .
گفت :ديار اسلام چون خانه تو است و اهل آن عيالان تو . زاباک و اکرم اخاک و احسن علی ولدک . زيارت کن پدر راه و کرامت کن برادر را و نيکويی کن به جای فرزند.
پس گفت :می ترسم از روی خوب تو که به آتش دوزخ مبتلا شود . از خدای تعالی بترس و جواب خدای را ساخته . و بيدار و هوشيار باش که روز قيامت حق تعالی تو را از آن يک يک مسلمان بازخواهد پرسيد و انصاف هريک از تو طلب خواهد کرد ، اگر شبی پيرزنی درخانه يی بی برگ خفته باشد دامن تو گيرد و بر تو خصمی کند .
هارون بسی بگريست . چنانکه هوش از او زايل خواست شد . فضل وزير گفت :بس ! که اميرالمومنين را بکشتی .
گفت :خاموش باش ! ای هامان ! که تو و قوم تو او را هلاک می کنيد وآنگاه مرا می گويی او را بکشتی . کشتن اين است .
هارون بدين سخن گريستن زيادت کرد . آنگاه روی به فضل کرد ، گفت :تو را هامان از آن می گويد که مرا به جای فرعون نهاد . پس هارون گفت :تو را وام هست ؟
گفت :بلی ! وام خداوند است بر من به طاعت . اگر مرا بدين گيرد وای بر من !
گفت :ای فضيل وام خلق می گويم .
گفت :سپاس خدايرا عزوجل که مرا از وی نعمت اين حلالی است .از ميراث ندارم تا بابندگانش بگويم .
پس هارون صره دينار پيش او نهاد که اين حلالی است . از ميراث مادر من است .
فضيل گفت: يا اميرالمومنين ! اين پندهای من تورا هيچ سود نداشت ، و هم اينجا ظلم آغاز نهاد ی ،و بيدادگری پيش گرفتی .
گفت :چه ظلم است ؟
گفت :من تو را نجات می خوانم ، تو مرا در بلا می اندازی ؟ اين ظلم بود . من تو را می گويم آنچه داری به خداوند آن بازده . تو به ديگری که نمی بايد داد می دهی ؟ سخن مرا فايده يی نيست .
اين بگفت واز پيش او برخاست و زر به در بيرون انداخت . هارون برون آمد و گفت :آوه ! ای رجل هو . او خود چه مردی است . ملک بر حقيقت فضيل است ، و صولت او عظيم است ، و حقارت دنيا در چشم او بسيار .
نقل است که يک روز کودکی چهارساله در کنار داشت . مگر دهان بر وی نهاد چنانکه عادت پدران بود . آن کودک گفت :ای پدر !مرا دوست داری ؟ گفت :دارم .
گفت :خدايرا دوست داری ؟
گفت :دارم .
گفت :دل چند داری ؟
گفت :يکی !
گفت :به يک دل دو دوست توان داشت درحال؟
بدانست که آن نه آن کودک می گويد ، بل آن تعريفی است به حقيقت از غيرت حق . دست بر سرزدن گرفت . و توبه کرد ، ودل از طفل ببريد و دل به حق داد .
نقل است که يک روز به عرفات ايستاده بود . آن همه خلق می گريستند . با چندان تضرع و زاری گريستن و خواهش کردن . گفت :ای سبحان الله ! اگر چندين مردم به يکبار به نزديک مردی شوند ، و از وی يک دانگ سيم خواهند چه گويد . آنهمه مردم را نوميد کند.
آن مرد گفت :نه . گفت :برخداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از آنکه آن مرد دانگی سيم که بدهد که او اکرم الاکرمين است . اميد آن است که همه را آمرزيده گرداند .
در عرفات شبانگاه از او پرسيدند که حال اين مردمان چون می بينی ؟
گفت :همه آمرزيده اند اگر من در ميان ايشان نه امی .
گفتند :چونست که ما هيچ ترسنده نمی بينيم .
گفت :اگر شما ترسنده بودی ترسگاران از شما پوشيده نبودندی که ترسنده را نبيند مگر ترسنده ، و ماتم زدگانرا تواند ديد .
گفتند :مرد در کدام وقت در دوستی حق به غايت رسد ؟
گفت :چون منع و عطا هر دو بر او يکسان شوند به غايت محبت رسيده است .
گفتند :چه گويی در کسی که خواهد که لبيک گويد و زهره ندارد گفتن از بيم آنکه نبايد که گويند لا لبيک .
گفت :اميد چنان دارم که در آن موقف هر که خود را چنين بيند هيچ لبيک گوی ورای او نبود .
گفتند :اصل دين چيست ؟
گفت :عقل .
گفتند :اصل عقل چيست ؟
گفت :حلم
گفتند :اصل حلم چيست ؟
گفت :صبر احمد حنبل .
گفت :رضی الله عنه که از فضيل شنودم که هرکه ريسات طلب کرد خوار شد .
گفتم :که مرا وصيتی کن .
گفت :دم باش ، سرمباش. تو را اين بسنده است .
بشر حافی گفت :رضی الله عنه ، از او پرسيدم که زهد فاضلتر يا رضا ؟
گفت :رضا فاضلتر از آنکه راضی هيچ منزل طلب نکند بالای منزل خويش.
سفيان ثوری گفت :رضی الله عنه . که يک شب بر او رفتم جمله شب آيات و اخبار و آثار می گفتم . چون برخاستم گفتم : اينت مبارک شبی که دوش بود ، و اينت ستوده نشستی که اين شب بود . همانا که اين نشست بهتر از وحدت .
فضيل گفت :اينت شوم شبی که دوش بود ، و اينت نکوهيد ه نشستی که نشست دوش بود .
گفتم :چرا چنين گويی ؟
گفت :جمله شب تو دربند آن بودی تا سخنی نيکو از کجا گويی که مرا خوش آيد و من بسته آن بودم تا جوابی نيکواز کجا پسند آيد . هردو بيکديگر و به سخن يکديگر و به سخن يکديگر از خدا بازمانده بوديم . تنهايی را دان بهتر و مناجات با خدای .
يک روز عبدالله مبارک را ديد که روی بدو نهاده بود . گفت :آنجا که رسيده ای بازگرد يا نه من بازگردم . می آيی تا تن مشتی سخن برمن پيمايی و من مشتی نيز برتو پيمايم .
نقل است که يک روز يکی قصد او کرد. گفت :به چه آمده ای ؟
گفت :برای آسايش ، و مرا به ديدار تو راحت است .
گفت :به خدای که اين وحشت نزديک تر است ، و نيامدی الا بدانکه نو مرا فريبی کنی به دروغ و من تورا دروغی برپيمايم و هم از انجا بازرگد و گفتی می خواهم تا بيمار شوم تا به نماز جماعت نبايد شد تا خلقم را نبايد ديد .
وگفت :اگر توانيد که در جايگاهی ساکن شويد که نه کس شما را داند و نه شما کس را ، عظيم نيکوبود . چنين کنيد .
وگفت :منتی عظيم فراپذيرم از کسی که برمن بگذرد و مرا سلام نکند و چون بيمار شوم به عيادت من نيايد .
وگفت :چون شب درآيد شا شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه با حق ، و چون صبح برآيد اندوهگن شوم از کراهيت ديدار خلق که نبايد که درآيند ، و مرا از اين خلوت تشويش دهند .
وگفت :هرکه را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است .
وگفت :هرکه سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را به کار آيد .
وگفت :هرکه از خدای ترسد زفان او گنگ بود .
وگفت :چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسيار دهد ، و چون دشمنش دارد دنيا بروی فراخ گرداند .
وگفت :اگر اندوهگينی در ميآن امتی بگريد جمله امت را در کار آن اندوهگين کنند .
وگفت :هرچيزی را زکوتی است و زکوة عقل اندوه طويل است ، چنانکه عجب است که کسی در بهشت بود و می گريد و ازاين است که کان رسول الله صلی الله عليه و سلم متواصل الاحزان .
وگفت :عجبتر از آن بود حال کسی که در دنيا بود و می خندد و نمی داند که عاقبت کار چون خواهد بود .
وگفت :پنج چيز است از علامات بدبختی :قساوت دل ؛ و نابودن اشک ؛ و بی شرمی ، و رغبت در دنيا ، و درازی امل .
وگفت :چون خوف در دل ساکن شود چيزی که به کار نيايد برزفان آنکس نگذرد ، و بسوزد از آن خوف منازل شهوات و حب دنيا ، و رغبت در دنيا از دل دور کند .
وگفت :هرکه از خدای بترسد جمله چيزها از او بترسد ، و هرکه از خدای نترسد از جمله چيزها بترسد .
وگفت :خوف و هيبت از خدای برقدر علم بنده بود ، و زهد بنده در دنيا برقدر رغبت بنده بود در آخرت .
وگفت :هيچ آدمی را نديده ام دراين امت اميدوارتر به خدای و ترسنده تر از خدای الا ابن سيرين رضی الله عنهما . وگفت :اگرهمه دنيا به من دهند حلال و بی حساب ننگ دارم ، چنانکه شما از مردار ننگ داريد .
وگفت :جمله بديها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دنيا دوستی است ، و جمله نيکييها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دشمن دنياست .
وگفت :در دنيا شروع کرده اند و کليد آن دشمنی دنياست . و جمله نيکيها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دشمنی دنياست .
وگفت :در دنيا شروع کردن آسان است اما از ميان باز بيرون آمدن و خلاص يافتن دشوار است .
وگفت :دنيا بيمارستان است و خلق در او چون ديوانگان و ديوانگان را در بيمارستان غل و قيد باشد .
وگفت :به خدای اگر آخرت از سفالی بودی باقی و دنيا از زر فانی سزا بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی فکيف که دنيا نيست الا سفال فانی ، و آخرت زرباقی .
وگفت :هيچ کس را هيچ ندادند از دنيا تا از آخرتش صد چندان کم نکردند از بهر آنکه تورا به نزديک خدای آن خواهد بود که کسب کرده ای و می کنی . اکنون خواه بسيار کن خواه اندک کن .
وگفت :به جامه نرم و طعام خوش لذت مگيريد که فردا لذت آن جامه و آن طعام نباشد .
وگفت :مردمان که از يکديگر بريده شدند به تکلف شده اند . هرگاه که تکلف از ميان برخزيد گستاخ يکديگر را بتوانند ديد .
وگفت :خدای عز وجل وحی فرستاد به کوهها که من بريکی از شما با پيغمبری سخن خواهم گفت همه کوهها تکبر کردند ، مگر طور سينا برو سخن گفت با موسی تواضع او را .
وگفت :از تواضع فروتنی کردن است و فرمان بردن و هرچه گويد فراپذيرفتن .
وگفت :هرکه خويشتن را قيمتی داند او را اندر تواضع نصيبی نيست .
وگفت :سه چيز مجوييد که نيابيد :عالمی که علم که علم او به ميزان عمل راست بود مجويد که نيامد و بی علم بمانيد ، و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بود مجوييد که نيابيد و بی عمل بمانيد ؛ و برادری بی عيب مطلبيد که نيابيد و بی برادر بمانيد .
وگفت :هرکه با برادر خود دوستی ظاهر کند به زفان و در دل دشمنی او دارد خدای لعنتش کند و کور و کرش گرداند به دل .
وگفت :وقتی بدانکه می کردند ريا می کردند ، اکنون بدانچه نمی کنند ريا می کنند .
وگفت :دست بداشتن عمل برای خلق ريا بود و عمل کردن برای خلق شرک بود و اخلاص آن بود که حق تعالی او را از اين دو خصلت نگاه دارد .
وگفت :اگر سوگند خورم که من مرائی ام دوست تر دارم از آنکه سوگند خورم که من مرائی نيم .
وگفت :اصل زهد راضی بودن است از حق تعالی به هرچه کند و سزاوارترين خلق به رضای خدای تعالی اهل معرفت اند .
وگفت :هرکه خدايرا بشناسد به حق معرفت پرستش او کند به حق طاقت .
وگفت :فتوت در گذاشتن بود از برادران .
وگفت :حقيقت توکل آن است که به غيرالله اميد ندارد و از غير الله نترسد .
وگفت :متوکل آن بود که واثق بود به خدای عزوجل که نه خدايرا در هرچه کند متهم دارد و نه شکايت کند .يعنی ظاهر و باطن يک رنگ بود در تسليم .
وگفت :چون تو را گويند خدايرا دوستداری خاموش باش که اگر گويی نه کافر باشی ، و اگر گويی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند .
وگفت :شرمم گرفت از خدای از بس که در مبرز رفتم و در هر سه روزش يکبار حاجت بودی .
وگفت :بسا مردا که به مبرز رود و پاک بيرون آيد و بسا مردا که در کعبه رودو پليد بيرون آيد .
وگفت :جنگ کردن با خردمندان آسانتر است که حلوا خوردن با بی خردان .
وگفت :هر که در روی فاسقی بخندد خوش در ويران کردن مسلمانی سعی می کند .
وگفت :هرکه ستوری را لعنت کند ستور گويد آمين ! از من و تو هرکه به خدای عاصيتر است لعنت بر او باد .
وگفت :اگر مرا خبر آيد که تو را يک دعا مستجاب است ، هرچه خواهی بخواه ، من آن دعا در حق سلطان صرف کنم از بهر آنکه اگر در صلاح خويش دعا کنم صلاح من بود تنها و در صلاح سلطان صلاح همه خلق بود .
وگفت :دو خصلت است که دل را فاسد کند :بسيار خفتن و بسيار خوردن.
وگفت :در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است :يکی آنکه می خنديد و عجمی نديده ايد و نصيحت می کنيد و شب بيدار نبوده ايد .
وگفت :خدای عزوجل می گويد ای فرزند آدم اگر تو مرا ياد کنی من تو را ياد کنم و اگر تو مرا فراموش کنم و آن ساعت که تو مرا ياد نخواهی کرد آن برتوست نه از توست. اکنون می نگر تا چون می کنی .
وگفت :خدای گفته است يکی از پيغامبران را ، که بشارت ده گناه گاران را ، که اگر توبه کنيد بپذيرم و بترسان صديقان را که اگر به عدل باايشان کار کنم همه را عقوبت کنم .
يک روز کسی بر او درآمد . گفت :مرا پندی ده .
گفت :اارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار . يک روز پسر خود را ديد که يک دينار زر می سخت تا بکسی دهد . آن شوخ که در نقش درست زر بود پاک می کرد . گفت : يا پسر اين تو را از ده حج و ده عمره فاضلتر .
و يکبار پسر او را بول بسته آمد . فضيل دست برداشت . گفت :يا رب ! به دوستی من تو را که از اين رنجش برهان .
هنوز برنخاسته بود که شفا پديد آمده بود . پس در مناجات گفتی :خداوندا ! رحمتی بکن که برتوبه من عالمی و عذابم مکن تو که بر من قادری .
و پس گفتی :الهی مرا گرسنه می داری ، و عيال مرا گرسنه می داری ، و مرا و عيال مرا برهنه می داری ، و مرا به شب چراغ نمی دهی ، و تو اين با اوليای خويش کنی ، به کدام منزلت فضيل اين دولت يافت از تو؟
نقل است که سی سال هيچ کس لب او خندان نديده بود مگر آن روز که پسرش بمرد ، تبسمی کرد . گفتند :خواجه ! اين چه وقت اين است ؟
گفت :دانستم که خدای راضی بود به مرگ اين پسر . من موافقت رضای و در آخر کار می گفت :از پيغمبرانم رشک نيست که ايشان هم لحد ، هم صراط هم قيامت در پيش است . و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند گفت :واز فرشتگان رشک نيست که خوف ايشان زيادت از خوف بنی آدم است ، و ايشان را درد بنی آدم نيست ، و هرکه را اين درد نبود من آن نخواهم . لکن از آن کس رشک است که هرگز از مادر نزاد و نخواهد زاد .
نقل است که روزی مقربی خوشخوان پيش او آمد و آيتی بخواند . گفت :او را پيش پسر من بريد تا برخواند وگفت :زينهار تا آيتی برنخوانی که صفت دوزخ و قيامت بود که او را طاقت آن نبود . اتفاقا مقری سورة القارعه برخواند . در حال نعره ای بزد و جان بداد . چون اجلش نزديک آمد دو دختر داشت . عيال را وصيت کرد که چون من بميرم اين دختران را برگير و برکوه بوقبيس بر رو ، و من زنده بودم اين زنهاريان را بازدادم .
چون فضيل را دفن کردند ، عيالش همچنين کرد که او گفته بود . بر سر کوه شد ، و دخترکان را آنجا برد ، و مناجات کرد ، وبسی بگريست ، و نوحه آغاز کرد . همان ساعت امير يمن با دو پسر خود آنجا بگذشت . ايشان را ديد . با گريستن و زاری گفت :شما از کجاييد ؟
آن زن حال برگفت .امير گفت :اين دختران را به اين پسران خويش دادم ، هريکی را ده هزار دينار کاوين کردم . تو بدين بسنده کردی؟
گفت :کردم .
در حال عماريها و فرشها و دبياها بساخت ، و ايشان را به يمن برد . من کان الله کان الله له . عبدالله مبارک گفت :چون فضيل بمرد اندوه همه برخاست .
11
ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
آن سلطان دنيا ودين ، آن سيمرغ قاف يقين ، آن گنج عالم عزلت ، آن خزينه سرای دولت ، آن شاه اقليم اعظم ، آن پرورده لطف و کرم ، پيروقت ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه ، منفی وقت بود ، و صديق دولت بود ، و حجت و برهان روزگار بود ، و در انواع معاملات ملت و اصناف حقايق حظی تمام داشت ، و مقبول همه بود و بسی مشايخ را ديده بود و با امام ابوحنيفه صحبت داشته بود ، و جنيد گفت :رضی الله عنه مفاتيح العلوم ابراهيم . کليد علمهای اين طريقت ابراهيم است .
و يک روز پيش ابوحنيفه رضی الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنيفه وی را به چشم تقصير نگرستند ، بوحنيفه گفت :سيدنا ابراهيم !
اصحاب گفتند :اين سيادت به چه يافت ؟
گفت :بدانکه دايم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن های خود مشغول .
و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زير فرمان داشت ، و چهل شمشير زرين ، و چهل گرز زرين در پيش و پس او می بردند . يک شب بر تخت خفته بود . نيم شب سقف خانه بجنبيد ، چنانکه کسی بر بام می رود . آواز داد که :کيست ؟
گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر اين بام طلب می کنم .
گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جويی ؟
گفت : ای غافل ! تو خدايرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرين می طلبی ؟
از اين هيبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نيارست . اندوهگن . ارکان دولت هريکی برجايگاه خويش ايستادند . غلامان صف کشيدند ، و بارعام دادند . ناگاه مردی با هيبت از در درآمد . چنانکه هيچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گويد تو کيستی ؟ جمله را زفانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پيش تخت ابراهيم . گفت :چه می خواهی ؟
گفت : در اين رباط فرو می آيم .
گفت : اين رباط فرو می آيم .
گفت : اين رباط نيست .سرای من است !تو ديوانه ای .
گفت : اين سرای پيش از اين از آن که بود ؟
گفت : از آن پدرم .
گفت : پيش از آن ؟
گفت : از آن پدر پدرم.
گفت : پيش از آن ؟
گفت : از آن فلان کس.
گفت : پيش از آن ؟
گفت : از آن پدر فلان کس .
گفت : همه کجا شدند ؟
گفت : برفتند و بمردند .
گفت : پس نه رباط اين بود که يکی می آيد و يکی می گذرد ؟
اين بگفت و ناپديد شد ، واو خضر بود عليه السلام . سوز و آتش جان ابراهيم زياده شد و دردش بر درد بيفزود تا اين چه حال است و آن حال يکی صد شد که ديد روز با شنيد شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنيد ، و نشناخت که امروز چه ديد . گفت :اسب زين کنيد که به شکار می روم که مرا نشناخت که امروز چه ديد . گفت : اسب زين کنيد که به شکار می روم که مرا امروز چيزی رسيده است . نمی دانم چيست . خداوندا ! اين حال به کجا خواهد رسيد ؟
اسب زين کردند. روی به شکار نهاد . سراسيمه در صحرا می گشت . چنانکه نمی دانست که چه می کند . در آن سرگشتگی از لشکر از لشکر جدا افتاد . در راه اوازی شنيد که :انتبه بيدار گرد .
ناشنيده کرد و برفت . دوم بار همين آواز آمد . هم به گوش درنياورد . سوم بار همان شنود . خويشتن را از آن دور افگند . چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بيدار گرد ، پيش از آن کت بيدار کنند .
اينجا يکبارگی از دست شد . ناگاه آهويی پديد آمد . خويشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صيد تو فرستاده اند . تو مرا صيد نتوانی کرد . الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای اين کار آفريده اند که می کنی . هيچ کار ديگری ندارم .
ابراهيم گفت : آيا چه حالی است ؟
روی از آهو بگردانيد . همان سخن که از آهو شنيده بود از قربوس زين و آواز آمد . فزعی و خوفی درو پديد آمد و کشف زيادت گشت . چون حق تعالی خواست کار تمام کند ، سديگر بار از گوی گريبان همان آواز آمد . آن کشف اينجا به اتمام رسيد ، و ملکوت برو گشاده گشت . فروآمد ، و يقين حاصل شد ، و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت . توبه ای کرد نصوح ، و روی از راه يکسو نهاد . شبانی را ديدنمدی پوشيده ، و کلاهی از نمد بر سرنهاده ، گوسفندان در پيش کرده . بنگريست . غلام وی بود . قبای زر کشيده و کلاه معرق بدو داد ، و گوسفندان بدو بخشيد ، و نمد از او بستد و درپوشيد ، و کلاه نمد بر سر نهاد و جمله ملکوت به نظاره اوو بايستادند که زهی سلطنت ، که روی نمد پسر ادهم نهاد .جامه نجس دنيا بينداخت و خلعت فقر درپوشيد .پس همچنان پياده در کوهها و بيابانهای بی سر و بن می گشت و بر گناهان خود توجه می کرد تا به مرورود رسيد . آنجا پلی است . مردی را ديد که از آن پل درافتاد ، و اگر آبش ببردی در حال هلاک شدی . از دور بانگ کرد :اللهم احفظه . مرد معلق در هوا بماند ، تا برسيدند و او را برکشيدند ، و در ابراهيم خيره بماندند تا اين چه مردی است . پس از آنجا به نيشابور افتاد . گوشه ای خالی می جست که به طاعت مشغول شود تا بدان غار افتاد ، که مشهور است نه سال ساکن غار شد . در هر خانه ای سه سال و که دانست که او در شبها و روزها در آنجا در چه کار بود که مردی عظيم و سرمايه ای شگرف می بايد تا کسی به شب تنها در آنجا بتواند بود . روز پنج شنبه به بالای غار بررفتی و پشته هيزم گرد کردی و صبحگاه روی به نشابور کردی ، و آن را بفروختی ، و نماز جمعه بگزاردی ، بدان سيم نان خريدی ، و نيمه ای به درويش دادی و نيمه ای به کار بردی و بدان روزه گشادی ، و تا دگر هفته باز ساختی .
نقل است که در زمستان شبی در آن خانه بود ، و به غايت سرد بود ، و او يخ فروشکسته بود و غسلی کرده .چون همه شب سرما بود ، و تا سحرگاه در نماز بود . وقت سحر بيم بود که از سرما هلاک گردد ، مگر خاطرش آتشی طلب کرد . پوستينی ديد ، در پشت اوفتاده ، و در خواب شد .چون از خواب درآمد روز روشن شده بود ، و او گرم گشته بود ، بنگريست . آن پوستين اژدهايی بود با دو چشم .
چون دو سکره خون . عظيم هراسی د راو پديد آمد . گفت :خداوندا!تو اين را در صورت لطف به من فرستادی ، کنون در صورت قهرش می بينم . طاقت نمی دارم .
در حال اژدها برفت و دو سه بار پيش او روی در زمين ماليد و ناپديد گشت .
نقل است که چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگريخت و روی به مکه نهاد و آن وقت که شيخ بوسعيد رحمة الله عليه به زيارت آن غار رفته بود گفت :سبحان الله!اگر اين غار پرمشک بودی چندين بوی ندادی که جوانمردی به صدق روزی چند اينجا بوده است ، اين همه روح و راحت گشته است .
پس ابراهيم از بيم شهرت روی در باديه نهاد . يکی از اکابر دين در باديه بدو رسيد .نام مهين خداوند بدو آموخت و برفت .او بدان نام مهين خدايرا بخواند .در حال حضر را ديد عليه السلام . گفت :ای ابراهيم ! آن برادر من بود داود که نام مهين در تو آموخت . پس ميان خضر و او بسی سخن برفت ، و پير او خضر بود عليه السلام که اولش او درکشيده بود به اذن الله تعالی و در باديه که می رفت گفت :به ذات العرق رسيدم . هفتاد مرقع پوش را ديدم جان بداده ، و خون از بينی و گوش ايشان روان شده ، گرد آن قوم برآمد . يکی را رمقی هنوز مانده بود . پرسيدم که :ای جوانمرد !اين چه حالت است ؟
گفت :ای پسر ادهم عليک بالماء و المحراب ! دور دور مرو که مهجور گردی ، و نزديک نزديک ميا که رنجور گردی . کس مبادا که بر بساط سلاطين گستاخی کند . بترس از دوستی که حاجيان را چون کافران روم می کشد و با حاجيان غزا می کند بدانکه ما قومی بوديم صوفی ، قدم به توکل در باديه نهاديم ، و عزم کرديم که سخن نگوييم . و جز از خداوند انديشه نکنيم ، و حرکت و سکون از بهر او کنيم ، و به غيری التفات ننماييم ، چون باديه گذاره کرديم و به احرام گاه رسيديم ، خضر عليه السلام به ما رسيد . سلام کرديم و او سلام را جواب داد . شاد شديم . گفتيم :الحمدلله که سفر برومند آمد و طالب به مطلوب پيوست ، که چنين شخصی به استقبال ما آمد . حالی به جانهای ما ندا کردند که :ای کذابان و مدعيان ! قولتان و عهدتان اين بود ؟ مرا فراموش کرديد و به غير من مشغول گشتيد ؟ برويد که تا من به غرامت ، جان شما به غارت نبرم و به تيغ غيرت خون شما نريزم ، با شما صلح نکنم . اين جوانمردان را که می بينی همه سوختگان اين بازخواست اند .هلا ، ای ابراهيم ! تو نيز سر اين داری پای در نه ، والا دور شو .
ابراهيم حيران و سرگردان آن سخن شد . گفت :گفتم تو را چرا رها کردند .گفت: گفتند ايشان پخته اند ، تو هنوز خامی .ساعتی جان کن تا تو نيز پخته شوی ، چون پخته شوی ، چون پخته شدی تو نيز از پی درآيی .
اين بگفت و او نيز جان بداد .
خونريز بود هميشه در کشور ما
جان عود بود هميشه در مجمر ما
داری سر ما و گرنه دور از بر ما
ما دوست کشيم و تو نداری سر ما
نقل است که چهار ده سال در قطع باديه کرد که همه راه در نماز و تضرع بودتا به نزديک مکه رسيد . پيران حرم خبر يافتند . همه به استقبال او بيرون آمدند . او خويش در پيش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد . خادمان از پيش برفتند . ابراهيم را بديدند ، در پيش قافله می آمد . او را نديده بودند ، ندانستند .چون بدو رسيدند گفتند :ابراهيم ادهم نزديک رسيده است که مشايخ حرم به استقبال او بيرون آمده اند ؟
ابراهيم گفت :چه می خواهيد از آن زنديق ؟
ايشان در حال سيلی در او بستند . گفتند :مشايخ مکه به استقبال او می شوند ، تو او را زنديق می گويی؟
گفت :من می گويم زنديق اوست .
چون از او درگذشتند ، ابراهيم روی به خود کرد و گفت:هان ! می خواستی که مشايخ به استقبال تو آيند باری سيلی چند بخوردی . الحمدالله که به کام خودت بديدم .
پس در مکه ساکن شد ، رفيقانش پديد آمدند و او از کسب و دست خود خوردی . درودگری کردی. نقل است که چون از بلخ برفت او را پسری ماند به شير . چون بزرگ شد ، پدر خويش را از مادر طلب کرد . مادر حال بگفت که پدر تو گم شد . به بلخ منادی فرمود که هرکه را آرزوی حج است بياييد . چهار هزار کس بيامدند . همه را نفقه داد و اشتر خويش داد و به حج برد ، به اميد آنکه خدای ديدار پدرش روزی کند .
چون به مکه درآمدند ، به در مسجد حرام مرقع داران بودند . پرسيد ايشان را که :ابراهيم ادهم را شناسيد ؟
گفتند :يار ماست . ما را ميزبانی کرده است وبه طلب طعام رفته .
نشان وی بخواست . بر اثر وی برفت . به بطحاء مکه بيرون آمدند . پدر را ديد پای برهنه و با پشته ای هيزم همی آمد . گريه براو افتاد ، و خود را نگاه داشت . پس پی او گرفت وبه بازار و بانگ می کرد من يشتری الطيب بالطيب .حلالی به حلالی که خرد .
نانوايی خواندش و هيزم بستد و نانش بداد . نان به سوی اصحاب خود برد و پيش ايشان نهاد . پس ترسيد که اگر گويم من کيم از او بگريزد . برفت تا با مادر تدبير کند تا طريق چيست ؟ او را با دست آوردن مادرش به صبر فرمود . گفت :صبر کن تا حج بگزاريم .
چون پسر رفت ابراهيم با ياران نشسته بود . وصيت کرد ياران را که امروز در اين حج زنان باشند و کودکان .چشم نگه داريد .
همه قبول کردند .چون حاجيان در مکه آمدند و خانه را طواف کردند .
ابراهيم با ياران در طواف بود . پسری صاحب جمال در پيش آمد . ابراهيم تيز بدو نگريست . ياران آن بديدند . از او عجب داشتند . چون از طواف فارغ شدند ، گفتند :رحمک الله ! ما را فرمودی که به هيچ زن و کودک نگاه مکنيد و تو خود به غلامی نيکوروی نگاه کردی.
گفت :شما ديديدت ؟
گفتند :ديديم.
گفت :چون از بلخ بيامدم پسری شيرخواره رها کردم . چنين دانم که اين غلام آن پسر است .
روز ديگر ياری از پيش ابراهيم بيرون شد ، و قافله بلخ را طلب کرد ، و به ميان قافله درآمد . به ميان ، خيمه ای ديد از ديبا زده ، و کرسی در ميان خيمه نهاده ، و آن پسر بر کرسی نشسته ، و قرآن می خواند و می گريست . آن يار ابراهيم را بار خواست و گفت :تو از کجايی؟
گفت :من از بلخم .
گفت :پسر کيستی ؟
پسر دست بر روی نهاد ،و گريه بر او فتاد و مصحف از دست بنهاد . گفت :من پدر را ناديده ام مگر ديروز . نمی دانم که او هست يا نه و می ترسم که اگر گويم . بگريزم که او از ما گريخته است . پدر من ابراهيم ادهم است . ملک بلخ .
آن مرد او را برگرفت تا سوی ابراهيم اورد . مادرش با او به هم برخاست و آمد تا نزديک ابراهيم ؛ و ابراهيم با ياران پيش رکن يمانی نشسته بودن . از دور نگاه کرد . آن يار خود را ديد ، با آن کودک و مادر ش. چون آن زن او را بديد ، بخروشيد و صبرش نماند . گفت :اينک پدرت رستخيزی پديد آمد که صفت نتوان کرد . جمله خلق و ياران يکبار در گريه آمدند . چون پسر به خود بازآمد بر پدر سلام کرد . جمله خلق و ياران يکبار در گريه آمدند . چون پسر به خود بازآمد بر پدر سلام کرد . ابراهيم جواب داد و در کنارش گرفت و گفت :برکدام دينی ؟
گفت :بر دين اسلام .
گفت :الحمدلله .
گفت :قرآن می دانی ؟
گفت :دانم .
گفت :الحمدالله .
گفت :علم آموخته ای ؟
گفت :آموخته ام .
گفت :الحمدلله .
پس ابراهيم خواست تا برود .پسر البته دست از او رها نمی کرد و مادرش فرياد دربسته بود. ابراهيم روی سوی آسمان کرد.گفت:الهی اغثنی .پس اندر کنار او جان بداد.ياران گفتند:يا ابراهيم چه افتاد ؟
گفت:چون او را کنار گرفتم ، مهر او در دلم بجنبيد . ندا آمد که ای ابراهيم ! تدعی محبتنا و تحب معنا غيرنا . دعوی دوستی ما کنی ، و با ما به هم ديگری دوست داری ، و به ديگری مشغول شوی ، و دوستی به انبازی کنی ، و ياران را وصيت کنی که به هيچ زن بيگانه و کودک نگاه مکنيد ؟ و تو بدان زن و کودک دل آويزيدی؟ چون اين ندا بشنيدم دعا کرد من که يا رب العزة! مرا فرياد رس .اگر محبتاو مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد ، يا جان او بردار يا جان من . دعا در حق او اجابت افتاد .
اگر کسی را از اين حال عجب آيد . گويم که ابراهيم ، پسر قربان کرد . عجب نيست .
نقل است که ابراهيم گفت :شبها فرصت می جستم تا کعبه را خالی يابم از طواف ، و حاجتی خواهم . هيچ فرصت نمی يافتم ، تا شبی بارانی عظيم می آمد . برفتم و فرصت را غنيمت شمردم ، تا چنان شد که کعبه ماند و من . طوافی کردم ، و دست در حلقه زدم ، و عصمت خواستم از گناه ندايی شنيدم که :عصمت می خواهی از تو گناه ! همه خلق از من همين می خواهند .اگر همه را عصمت دهم درياهای غفاری و غفوری و رحمانی و رحيمی من کجا شود . پس گفتم :اللهم اغفرلی ذنوبی . ندايی شنودم که :از همه جهان با ما سخن گويی و سخن خود گويی!آن به سخن تو ديگران گويند .
در مناجات گفته است :الهی تو می دانی که هشت بهشت در جنب اکرامی که با من کرده ای اندک است ، و در جنب محبت خويش و در جنب انس دادن مرا به ذکر خويش ، و در جنب فراغتی که مرا داده ای ، در وقت تفکر کردن من در عظمت تو .
و ديگر مناجات او اين بود : يا رب!مرا از ذل معصيت به عز طاعت آور . می گفتی :الهی ! آه ، من عرفک فلم يعرفک فکيف حال من لم يعرفک.آه ! آنکه تو را می داند نمی داند ، پس چگونه باشد حال کسی که تو را نداند . http://ahmadyaghma.blogfa.com
نقل است که گفت :پانزده سال سختی و مشقت کشيدم تا ندايی شنيدم که کن عبدا فاسترحت . برو بنده باش ، و در راحت افتادی . يعنی فاستقم کما امرت .
نقل است که از او پرسيدند :تو را چه رسيد که آن مملکت را بماندی ؟
گفت :روزی بر تخت نشسته بودم ، آيينه ای در پيش من داشتند . در آن آيينه نگاه کردم . منزل خود گور ديدم ، و در آن مونسی نه ؛ سفری دراز ديدم در پيش و مرا زادی نه ؛ قاضی يی عادل ديدم ، و مرا حجت نه ؛ ملک بر دلم سرد شد .
گفتند :چرا از خراسان بگريختی ؟ گفت:آنجا بسی می شنيدم که دوست چون بود و چگونه ؟
گفتند :چرا زنی نمی خواهی ؟
گفت :هيچ زن شويی کند تا شوهر گرسنه و برهنه داردش ؟
گفتند :نه .
گفت :من از آن زن نمی کنم که هر زنی که من کنم گرسنه و برهنه ماند . اگر توانمی خود را طلاق دهمی ! ديگری بر فتراک با خويشتن غره چون کنم ؟ پس از درويشی که حاضر بود پرسيد :زن داری ؟
گفت :نی .
گفت :نيک نيک است .
درويش گفت :چگونه ؟
گفت :آن درويش که زن کرد در کشتی نشست و چون فرزند آمد غرق شد ؟
نقل است که يک روز درويشی را ديد که می ناليد . گفت :پنداريم که درويشی را رايگان خريده ای .
گفت :درويشی را خرند ؟
گفت :باری من به ملک بلخ خريدم ، هنوز به ارزد .
نقل است که کسی ابراهيم را هزار دينار آورد که :بگير!
گفت :من از درويشان نستانم .
گفت :من توانگرم .
گفت :از آنکه داری زيادت بايدت ؟
گفت :بايد .
گفت :برگير که سر همه درويشان تويی . خود اين درويشی نمی بود . گدايی بود .
سخن اوست که گفت : سخت ترين حالی که مرا پيش آيد آن بود که جايی برسم که مرا بشناسند ؛ که درآمدندنی خلق ، و مرا بشناختندی ، و مرا مشغول کردندی. آنگاه مرا از آنجا بايد گريخت . ندانم که کدام صعبتر است :به وقت ناشناختن ذل کشيدن ، يا به وقت شناختن از عز گريختن ؟
و گفت :ما درويشی جستيم توانگری پيش آمد ، مردمان ديگر توانگری جستند ايشان را درويشی جستيم توانگری پيش آمد ، مردمان ديگر توانگری جستند ايشان را درويشی پيش آمد .
مردی ده هزار درم پيش او برد ، نپذيرفت . گفت :می خواهی که نام من از ميان درويشان پاک کنی به اين قدر سيم؟
نقل است که چون واردی از غيب برو فروآمدی ، گفتی :کجا اند ملوک دنيا تا ببينند که اين چه کار و بارست تا از ملک خودشان ننگ آيد .
و گفت :صادق نيست هر که شهوت طلب کند .
و گفت :اخلاص ، صدق نيت است با خدای تعالی .
و گفت :هر که دل خود را حاضر نيابد در سه موضع ، نشان آن است که در بر او بسته اند :يکی در وقت خواندن قرآن ؛ دوم در وقت ذکر گفتن ؛ سوم در وقت نماز کردن .
و گفت :علامت عارف آن بود که بيشتر خاطر او در تفکر بود و درعبرت ، و بيشتر سخن او ثنا بود و مدحت حق ، و بيشتر عمل او طاعت ، و بيشتر نظر او در لطايف صنع بود ، و قدرت .
و گفت :سنگی ديدم در راهی افگنده و بر وی نبشته که ، اقلب و اقرأ. برگردان و برخوان .
برگردانيدم و برخواندم . بدان سنگ نوشته بود : چون تو عمل نکنی بدانچه می دانی چگونه می طلبی آنچه نمی دانی ؟
و گفت :در اين طريق هيچ چيز بر من سخت تر از مفارقت کتاب نبود ؛ که فرمودند . مطالعه نکن .
و گفت :گرانترين اعمال در ترازو آن خواهد بود فردا که امروز بر تو گرانتر است .
و گفت :سه حجاب بايد که از پيش دل سالک برخيزد تا در دولت برو گشاده گردد. يکی آنکه اگر مملکت هر دو عالم به عطای ابدی بدو دهند ، شاد نگردد از برای آنکه به موجود شاد گردد ، و هنوز مردی حريص است و الحريص محروم ؛ دوم حجاب آن است که اگر مملکت هر دو عالم او را بود و از او بستانند به افلاس اندوهگن نگردد ، از برای آنکه اين نشان سخط بود و الساخط معذب ؛ سوم آنکه به هيچ مدح و نواخت فريفته نگردد که هر که بنواخت فريفته گردد ، حقير همت گردد ، و حقير همت محجوب بود . عالی همت بايد که بود .
نقل است که يکی را گفت :خواهی که از اوليا باشی ؟
گفت :بلی .
گفت :به يک ذره دنيا و آخرت رغبت مکن ، و روی به خدای آر به کليت ، و خويشتن از ماسوی الله فارغ گردان ، و طعام حلال خور بر تو نه صيام روز است و نه قيام شب .
و گفت :هيچکس در نيافت پايگاه مردان ، به نماز و روزه و غزو و حج مگر بدانکه بدانست که در حلق خويش چه می آرد .
گفتند :جوانی است صاحب وجد ، و حالتی دارد ، و رياضتی شگرف می کند .
ابراهيم گفت :مرا آنجا بريت تا او را ببينم.
ببردند . جوان گفت :مهمان من باش .
سه روز آنجا باشيد و مراقبت حال آن جوان کرد ، زيادت از آن بود که گفته بودند ، جمله شب بی خواب و بی قرار بود . يک لحظه نمی آسود و نمی خفت . ابراهيم را غيرتی آمد . گفت :ما چنين فسرده و وی جمله شب بی خواب و بی قرار ؟
گفت :بيا تا بحث حال او کنيم تا هيچ از شيطان در اين حالت راه يافته است يا همه خالص است چنانکه می بايد .
پس با خود گفت :آنچه اساس کار است تفحص بايد کرد .
پس اساس کار و اصل کار لقمه است . بحث لقمه او کرد نه ته بروجه حلال بود . گفت :الله اکبر ! شيطانی است .
پس جوان را گفت :من سه روز مهمان تو بودم ، باز تو بيا و چهل روز مهمان من باش .
جوان گفت :چنان کنم .
ابراهيم از مزدوری لقمه خوردی . پس جوان را بياورد و لقمه خويش می داد . جوان را حالتش گم شد و شوقش نماند و عشقش ناپديد گشت . آن گرمی و بی قراری و بی خوابی و گريه وی پاک برفت . ابراهيم را گفت :آخر تو با من چه کردی ؟
گفت :آری لقمه تو به وجه نبود . شيطان با آن همه در تو می رفت و می آمد . چون لقمه حلال به باطن تو فروشد آنچه تو را می نمود ، چون همه نمود شيطانی بود . به لقمه حلال که اصل کار است پديد آمد تا بدانی که اساس اين حديث لقمه حلال بود .
نقل است که سفيان را گفت :هر که شناسد آنچه می طلبد خوار گردد در چشم او ، آنچه بدل بايد کرد .
سفيان را گفت : تو محتاجی به اندک يقين ، اگر چه علم بسيار داری .
نقل است که يک روز ابراهيم و شقيق هر دو به هم بودند . شقيق گفت :چرا از خلق می گريزی ؟
گفت :دين خويش در کنار گرفته ام و از اين شهر بدان شهر و از اين سر کوه بدان سر کوه می گريزم . هر که مرا بيند پندارد که حمالی ام يا وسواس دارم ، تا مگر دين از دست ابليس نگاه دارم ، و به سلامت ايمان از دروازه مرگ بيرون برم .
نقل است که در رمضان به روز گياه درودی و آنچه بدادندی به درويشان دادی و همه شب نماز کردی و هيچ نخفتی . گفتند :چرا خواب با ديده تو آشنا نشود .
گفت :زيرا که يک ساعت از گريستن نمی آسايم ، چون بدين صفت باشم خواب مرا چگونه جايز بود؟
چون نماز بگزاردی دست به روی خود باز نهادی . گفتی :می ترسم که نبايد که به رويم باز زنند .
نقل است که يک روز هيچ نيافت . گفت :الهی اگرم هيچ ندهی به شکرانه چهارصد رکعت نماز زيادت کنم .
سه شب ديگر هيچ نيافت . همچنين چهارصد رکعت نماز کرد ، تا شب هفتمين رسيد . ضعفی در وی پديد آمد . گفت :الهی ! اگرم بدهی شايد .
در حال جوانی بيامد . گفتش به قوتی حاجت هست ؟
گفت :هست .
او را به خانه برد . چون در روی او نگريست نعره بزد .
گفتند :چه بود ؟
من غلام توام و هرچه دارم از آن توست .
گفت :آزادت کردم و هرچه در دست تو است به تو بخشيدم . مرا دستوری ده تا بروم .
و بعد از اين گفت :عهد کردم الهی به جز از تو هيچ نخواهم که از کسی نان خواستم ، دنيا را پيش من آوردی .
نقل است که سه تن همراه او شدند . يک شب در مسجدی خراب عبادت می کردند . چون بخفتند وی بر در ايستاد تا صبح . او را گفتند :چرا چنين کردی ؟
گفت :هوا عظيم سرد بود و باد سرد . خويشتن را به جای درکردم تا شما را رنج کمتر بود.
نقل است که عطاء سلمی آورده است به اسناد عبدالله مبارک که ابراهيم در سفری بود و زادش نماند . چهل روز صبر کرد و گل خورد و با کس نگفت تا رنجی از وی به برادران وی نرسد .
نقل است که سهل بن ابراهيم گويد :با ابراهيم ادهم سفر کردم . من بيمار شدم آنچه داشت بفروخت و بر من نفقه کرد . آرزويی از وی خواستم . خری داشت ، بفروخت و بر من نفقه کرد . چون بهتر شدم گفتم :خر کجاست ؟
گفت :بفروختم .
گفتم :بر کجانشينم .
گفت : يا برادر بر گردن من نشين .
سه منزل را بر گردن نهاد و ببرد .
نقل است که عطاء سلمی گفت :يکبار ابراهيم را نفقه نماند . پانزده روز ريگ خورد . گفت :از ميوه مکه چهل سال است تا نخورده ام و اگر نه در حال نزع بودمی خبر نکردمی .
و از بهر آن نخورد که لشکريان بعضی از آن زمينهای مکه خريده بودند .
نقل است که چندين حج پياده بکرد از چاه زمزم آب برنکشيد .
گفت :زيرا که دلو و رسن آن از مال سلطان خريده بودند .
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه ياران خرج کردی . اما تا نماز شام بگزاردی و چيزی بخريدی و بر ياران آمدی شب در شکسته بودی . يک شب ياران گفتند : او دير می آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد ، او دير می آيد . بياييد تا مان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد و ما را دربند ندارد . چنان کردند . چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد ، خفته . پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند . در حال آتش درگيرانيد و پاره ای آرد آورده بود . خمير کرد تا ايشان را چيزی سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت .ياران از خواب درآمدند . او را ديدند ، محاسن بر خاک نهاده ، و در آتش پف پف می کرد ، و آب از چشم او می رفت ، و دود گرد بر گرد او گرفته ، گفتند :چه می کنی ؟
گفت :شما را خفته ديدم . گفتم :مگر چيزی نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد . از جهت شما چيزی می سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد .
ايشان گفتند :بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم .
نقل است که هر که با او صحبت خواستی کرد ، شرط بکردی . گفتی :اول من خدمت کنم و بانگ نماز بگويم و هر فتوحی که باشد دنيايی هر دو برابر باشيم .
وقتی مردی گفت :من طاقت اين ندارم .
ابراهيم گفت :من در عجبم از صدق تو .
نقل است که مردی مدتی در صحبت ابراهيم بود . مفارقت خواست کرد . گفت :يا خواجه ! عيبی که در من ديده ای مرا خبر کن .
گفت : در تو هيچ عيبی نديده ام زيرا که در تو به چشم دوستی نگرسته ام . لاجرم هرچه از تو ديده ام مرا خوش آمده است .
نقل است که عيال داری بود . نماز شام می رفت و هيچ چيز نداشت از طعام ، و گرسنه بود ، و دلتنگ که به اطفال و عيال چه گويم که دست تهی می روم . در دردی عظيم می رفت . ابراهيم را ديد ساکن نشسته . گفت :يا ابراهيم ! مرا از تو غيرت می آيد که تو چنين ساکن و فارغ نشسته ای و من چنين سرگردان و عاجز .
ابراهيم گفت :هرچه ما کرده ايم از حجتها و عبادتهای مقبول و خيرات مبرور اين جمله را به تو داديم . تو يک ساعت اندوه خود را به ما دادی.
نقل است که معتصم پرسيد از ابراهيم که چه پيشه داری ؟
گفت :دينار را به طالبان دنيا مانده ام و عقبی را به طالبان عقبی رها کرده ام و بگزيدم . در جهان ذکر خدای و در آن جهان لقای خدای .
ديگری از او پرسيد :پيشه تو چيست ؟
گفت :تو ندانسته ای که کارکنان خدای را به پيشه حاجت نيست .
نقل است که يکی ابراهيم را گفت :ای بخيل !
گفت :من در ولادت بلخ مانده ام و ترک ملکی گرفتم ، من بخيل باشم ؟
تا روزی مزيتی موی او راست می کرد . مريدی از آن او آنجا بگذشت . گفت :چيزی داری؟
هميانی زر آنجا بنهاد . وی به مزين داد . سايلی پرسيد ، از مزين چيزی بخواست .مزين گفت :برگير !
ابراهيم گفت :در هميان زر است .
گفت :می دانم ای بخيل ! الغنا غنی القلب لا غنا المال .
گفت :زر است .
گفت :ای بطال ! به آنکس می دهم که می داند که چيست .
ابراهيم گفت :هرگز آن شرم را با هيچ مقابله نتوانم کرد ، و نفس را به مراد خويش آنجا ديدم .
ابراهيم گفت :هرگز آن شرم را با هيچ مقابله نتوانم کرد ، و نفس را به مراد خويش آنجا ديدم .
وی را گفتند :تا در اين راه آمدی ، هيچ شادی به تو رسيده است ؟
گفت :چند بار ! به کشتی در بودم و مرا کشتی بان نمی شناخت . جامه خلق داشتم و مويی دراز ، و بر حالی بودم که از آن اهل کشتی جمله غافل بودند ، و بر من می خنديدند ، و افسوس می کردند ، و در کشتی مسخره ای بود . هر ساعتی بيامدی ، موی سر من بگرفتی و برکندی ، و سيلی بر گردن من زدی . من خود را به مراد خود يافتمی ، و بدان خواری نفس خود شاد می شدمی - که ناگاه موجی عظيم برخاست ، و بيم هلاک پديد آمد . ملاح گفت :«يکی از اينها را در دريا می بايد انداخت تا کشتی سبک شود ، مرا گرفتند تا در دريا بيندازند . موج بنشست و کشتی آرام گرفت . آن وقت که گوشم گرفته بودند تا در آب اندازند نفسی را به مراد ديدم و شاد شدم . يکبار ديگر به مسجدی رفتم تا بخسبم . پايم گرفتند و می کشيدند و مسجد را سه پايگاه بود . سرم بر هر پايه ای که بيامدی بشکستی ، و خون روان شدی . نفس خود را به مراد خويش ديدم و چون مرا بر اين سه پايگاه برانداختندی بر هرپايگاهی سر اقليمی بر من کشف شد . گفتم : کاشکی پايه مسجد زيادت بودی تا سبب دولت زيادت بودی . يکبار ديگر آن بود که در حالی گرفتار آمدم ، مسخره ای بر من بول کرد ؛ آنجا نيز شاد شدم . يکبار ديگر پوستينی داشتم ، جنبنده ای بسيار در آن افتاده بود ، و مرا می خوردند ، ناگاه از آن جامه ها که در خزينه نهاده بودم يادم آمد ، نفس فرياد برآورد که آخر اين چه رنج است ؟ آنجا نيز نفس به مراد ديدم.
نقل است که يکبار در باديه بر توکل بودم . چند روز چيزی نيافتم . دوستی داشتم .گفتم :اگر بر وی روم توکلم باطل شود در مسجد شدم و بر زبان براندم که توکلت علی الحی الذی لايموت لا اله الا هو . هاتفی آواز داد که سبحان آن خدايی که پاک گردانيده است روی زمين را ، از متوکلان .
گفتم :چرا ؟
گفت :متوکل که بود ؟ آنکه برای لقمه ای که دوستی مجازی به وی دهد راهی دراز در پيش گيرد و آنگاه گويد توکلت علی الحی الذی لايموت ، دروغی را توکل نام کرده ای .
و گفت :وقتی زاهدی متوکل را ديدم پرسيدم که تو از کجا خوری ؟
گفت :اين علم به نزديک من نيست . از روزی دهنده پرس مرا با اين چه کار ؟
و گفت :وقتی غلامی خريدم . گفتم :چه نامی ؟
گفت :تا چه خوانی ؟
گفتم :چه خوری ؟
گفت :نه چه دهی ؟
گفتم :چه پوشی؟
گفت :تا چه پوشانی ؟
گفتم : چه می کنی ؟
گفت :تا چه فرمايی .
گفتم : چه خواهی ؟
گفت :بنده را با خواست چه کار .
پس با خود گفتم :ای مسکين ! تو در همه عمر خدای را همچنين بنده بوده ای ؟ بندگی باری بياموز . چندانی بگريستم که هوش از من زايل شد .
و هرگز او را کسی نديد - مربع نشسته - او را پرسيدند :چرا هرگز مربع ننشينی ؟
گفت :يک روز چنين نشسته ، آوازی شنيدم از هوا که :ای پسر ادهم !بندگان در پيش خداوند چنين نشينند ؟ راست بنشستم و توبه کردم .
نقل است که وقتی از او پرسيدند که بنده کيستی ؟ بر خود بلرزيد و بيفتاد و در خاک گشتن گرفت . آنگاه برخاست و اين بر آيت برخواند :ان کل من فی السموات و الارض الا انی الرحمن عبدا.
او را گفتند :چرا اول جواب ندادی ؟
گفت :ترسيدم که گويم بنده اويم ، او حق بندگی از من طلب کند . گويد حق بندگی ما چون بگزاری ؟ نه ، نتوانم هرگز اين خود کسی گفت .
نقل است که از او پرسيدند :روزگار چون می گذاری ؟
گفت :چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آيد بر مرکب شکر نشينم و پيش او باز روم ؛ و چون معصيتی پديد آيد بر مرکب توبه نشينم و پيش وی باز روم ؛ و چون محنتی پديد آيد بر مرکب صبر نشينم و پيش وی باز روم ، و چون طاعتی پديد آيد بر مرکب اخلاص نشينم و پيش وی باز روم .
و گفت :تا عيال خود را چون بيوگان نکنی ، و فرزندان خود را چون يتيمان نکنی ، و در شب در خاکدان سگان نخسبی ، طمع مدار که در صف مردان را ه دهندت . و در اين حرف که گفت آن محتشم درست آمد که پادشاهی بگذاشت تا بدين جای رسيد .
نقل است که روزی جماعتی از مشايخ نشسته بودند . ابراهيم قصد صحبت ايشان کرد . گفتند :برو که هنوز از تو گنبد پادشاهی می آيد .
با آن کردار او را اين گويند ، تا ديگران را چه گويند .
نقل است که از او پرسيدند :چرا دلها از حق محجوب است ؟
گفت :زيرا که دوست داری ، آنچه حق دشمن داشته است به دوستی اين گلخن فانی ، که سرای لعب و لهو است ، مشغول شده ای و ترک سرای جنات نعيم مقيم گفته ای ، ملکی و حياتی و لذتی و لذتی که آن را نه نقصانی بود و نه انقطاع .
نقل است که يکی گفت :مرا وصيتی بکن .
گفت :خداوندا را ياد دار و خلق را بگذار.
ديگری را وصيت کرد . گفت :بسته بگشای و گشاده ببند .
گفت :مرا اين معلوم نمی شود .
گفت :کيسه بسته بگشای و زبان گشاده ببند .
و احمد خضرويه گفت :ابراهيم مردی را در طواف گفت :درجه صالحان نيابی تا از شش عقبه نگذری . يکی آنکه در نعمت بر خود ببندی و در محنت بر خود بگشايی ؛ و در عز بربندی و در ذل بگشايی ، و در خواب بربندی و در بيداری بگشايی ، و در توانگری ببندی و در درويشی بگشايی ، و در امل ببندی و در اجل و در آراسته بودن و در ساختگی کردن مرگ بگشايی .
نقل است که ابراهيم نشسته بود . مردی نزديک او آمد ، گفت :ای شيخ ! من بر خود بسی ظلم کرده ام . مرا سخنی بگوی تا آن را امام خود سازم .
ابراهيم گفت :اگر قبول کنی از من ، شش خصلت نگاه داری ، بعد از آن هرچه کنی زيان ندارد . اول آن است که چون معصيتی خواهی که بکنی روزی وی مخور .
گفت :هرچه در عالم است رزق اوست ، من از کجا خورم .
ابراهيم گفت :نيکو بود که رزق او خوری و در وی عاصی شوی ؛ دوم چون خواهی که معصيتی کنی ، جايی کن که ملک او نبود . http://ahmadyaghma.blogfa.com
گفت :اين سخن مشکلتر بود ، که از مشرق تا به مغرب بلاد الله است . من کجا روم ؟
گفت :نيکو نبود که ساکن ملک او باشی و در وی عاصی شوی ؛ سوم چون خواهی که معصيتی کنی ، جايی کن که او تو را نبيند .
گفت :اين چگونه تواند بود ؟ او عالم الاسرار است و داننده ضماير است .
ابراهيم گفت :نيک باشد که رزق او خوری ، و ساکن بلاد او باشی ، و در نظر او معصيتی کنی . در جايی که تو را بيند .
چهارم گفت :چون ملک الموت به نزديک تو آيد بگوی مهلتم ده تا توبه کنم .
گفت :او اين سخن از من قبول نکند .
ابراهيم گفت :پس قادر نيی که ملک الموت را از خود دفع کنی ، تواند بود که پيش از آنکه بيايد توبه کنی ، و آن اين ساعت را دان و توبه کن. پنجم چون منکر و نکير بر تو آيند هر دو را از خويشتن دفع کن .
گفت :نتوانم .
گفت :پس کار جواب ايشان آماده کن ، ششم آن است که فردای قيامت گناه کاران را فرمايند که به دوزخ بريت ، تو بگو که من نمی روم .
گفت :آن را تمام است .
و در حال توبه کرد و بر توبه بود شش سال تا از دنيا رحلت کرد .
نقل است که از ابراهيم پرسيدند :سبب چيست که خداوند را می خوانيم و اجابت نمی آيد ؟ گفت :از بهر آنکه خدای را می دانيد و طاعتش نمی داريد ، و رسول را می دانيد و طاعتش نمی داريد ، و متابعت سنت وی نمی کنيد و قرآن می خوانيد و بدان عمل نمی کنيد ، و نعمت خدای می خوريد و شکر نمی کنيد و می دانيد که بهشت آراسته است برای مطيعان و طلب نمی کنيد ، و می شناسيد که دوزخ ساخته است با اغلال آتشين برای عاصيان ، و از آن نمی گريزيد و می دانيد که مرگ هست و ساز مرگ نمی سازيد ، و مادر و پدر و فرزندان را در خاک می کنيد و از آن عبرت نمی گيريد ، و می دانيد که شيطان دشمن است با او عداوت نمی کنيد ، بل که با او می سازيد ، و از عيب خود دست نمی داريد ، و به عيب ديگران مشغول می شويد . کسی که چنين بود دعای او چگونه مستجاب باشد ؟
نقل است که پرسيدند :مرد را چون گرسنه شود و چيزی ندارد چه کند ؟
گفت :صبر کنيد ، يک روز و دو روز و سه روز .
گفتند : تا ده روز صبر کرد چه کند ؟
گفت :ماهی برآيد .
گفتند :آخر هيچ نخواهد .
گفت :صبر کند .
گفتند :تا کی ؟
گفت :تا بميرد ، که ديت برکشنده بود .
نقل است که گفتند گوشت گران است .
گفت :ما ارزان کنيم .
گفتند : چگونه ؟
گفت :نخريم و نخوريم .
نقل است که يک روزش به دعوتی خوانده بودند . مگر منتظر کسی بودند . دير می آمد .
يکی از جمع گفت :او مردی تيزرو بود .
گفت :ای شکم تا مرا از تو چه می بايد ديد ؟ پس گفت :نزديک ما گوشت پس از نان خورند . شما نخست گوشت خوريد .
در حال برخاست که غيبت کردن گوشت مردمان خودن است .
نقل است که قصد حمامی کرد و جامه خلق داشت ، راه ندادش. حلتی بر او پديد آمد .
گفت :با دست تهی به خانه ديو راه نیم دهند ، بی طاعت در خانه رحمان چون راه دهند ؟
نقل استکه گفت :وقتی در باديه متوکل می رفتم ، سه روز چيزی نيافتم . ابليس بيامد و گفت :پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می روی ؟ با تجمل به حجم هم توان شد که چندين رنج به تو نرسد .
گفت :چون اين سخن از وی بشنودم به سربالايی برفتم . گفتم :الهی ! دشمن را بر دوست گماری تا مرا بسوزاند ؟ مرا فرياد رس که من اين باديه را به مدد تو قطع توانم کرد .
آواز آمد که :يا ابراهيم ! آنچه در جيب داری بيرون انداز تا آنچه در غيب است ما بيرون آوريم .
دست در جيب کردم . چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بينداختم ابليس از من برميد و قوتی از غيب پديد آمد .
نقل است که گفت :وقتی چند روز گرسنه بودم ، به خوشه چينی رفتم . هر باری که دامن پر از خوشه کردم ، مرا بزدندی و بستاندندی . تا چهل بار چنين کردند . چهل و يکم چنين کردم و هيچ نگفتند . آوازی شنيدم که اين چهل بار در مقابله آن چهل سبر زرين است که در پيش تو می بردند .
نقل است که گفت :وقتی باغی به من دادند تا نگاه دارم . خداوند باغ آمد و گفت :انار شيرين بيار ! بياوردم ، ترش بود . گفت :نار شيرين بيار ! طبقی ديگر بياوردم ، باز هم ترش بود . گفت :ای سبحان الله ! چندين گاه در باغی باشی ، نار شيرين ندانی ؟
گفت :من باغ تو را نگاه دارم طعم انار ندانم که نچشيده ام .
مرد گفت :بدين زاهدی که تويی گمان برم که ابراهيم ادهمی .
چون اين بشنيدم از آنجا برفتم .
نقل است که گفت : يک شب جبرييل به خواب ديدم که از آسمان به زمين آمد ، صحيفه ای در دست ، پرسيدم ، تو چه می خواهی ؟
گفت :نام دوستان حق می نويسم .
گفتم : نام من بنويس .
گفت :از ايشان نيی .
گفتم : دوست دوستان حقم .
ساعتی انديشه کرد . پس گفت :فرمان رسيدکه اول نام ابراهيم ثبت کن که اميد در اين راه از نوميدی پديد آيد .
نقل است که گفت :شبی در مسجد بيت المقدس خويش را در ميان بوريايی پنهان کردم که خادمان می گذاشتند تا کسی در مسجد باشد . چون پاره ای از شب بگذشت در مسجد گشاده شد . پيری درآمد ، پلاسی پوشيده بود چهل تن در قفای او ف هر يک پلاسی پوشيده . آن پير در محراب شد ، و دو رکعت نماز گزارد ، و پشت به محراب بازنهاد . يکی از ايشان گفت :امشب يکی در اين مسجد است که نه از ماست .
آن پير تبسم کرد و گفت :پسر ادهم است . چهل روز است تا حلاوت عبادت نمی يارد . چون اين بشنودم بيرون آمدم و گفت :چون نشان می دهی به خدای بر تو که بگوی که به چه سبب است .
گفت :فلان روز در بصره خرما خريد ی. خرمايی افتاده بود . پنداشتی که از آن توست . برداشتی و در خرمای خود بنهادی .
چون اين بشنودم ، به بر خرما فروش رفتم و از او بحلی خواست . خرما فروش او را بحل کرد و گفت :چون کار بدين باريکی است ، من ترک خرما فروختن گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جمله ابدال گشت .
نقل است که ابراهيم روزی به صحرا رفته بود.لشکری پيش آمد . گفت :تو چه کسی ؟
گفت :بنده ای .
گفت :آبادانی از کدام طرف است ؟
اشارت به گورستان کرد . آن مرد گفت :بر من استخفاف می کنی ؟
و تازيانه ای چند بر سر او زد ، و سر او بشکست ، و خون روان شد ، و رسنی در گردن او کرد و می آورد .
مردم شهر پيش آمدند .چون چنان ديدند گفتند :ای نادان ! اين ابراهيم ادهم است . ولی خدای آن مرد در پای او افتاد ، و از او عذر خواست ، و بحلی می خواست ، و گفت :مرا گفتی من بنده ام ؟
گفت :کيست که او بنده نيست ؟
گفت :من سر تو بشکستم ، تو مرا دعايی کردی .
گفت :آن معاملت تو با من کردی تو را دعای نيک می کردمی.نصيب من از اين معاملت که تو کردی بهشت بود . نخواستم که نصيب تو دوزخ بود .
گفت :چرا اشارت به گورستان کردی و من آبادانی خواستم ؟
گفت :از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خرابتر .
يکی از اوليای حق گفت بهشتيان را به خواب ديدم ، هر يکی دامنی پر کرده . گفتم :اين چه حالت است .
گفتند :ابراهيم ادهم را نادانی سر بشکسته است . او را چون در بهشت آرند فرمايد که تا گوهرها سر او نثار کنند ، اين دامنها و آستينها پر از آن است .
نقل است که وقتی به مستی درگذشت دهانش آلوده بود . آب آورد ، و دهان آن مست بشست ، و می گفت :دهنی که ذکر حق بر آن دهان رفته باشد آلوده بگذاری بی حرمتی بود.
چون مرد بيدار شد او را گفتند :زاهد خراسان دهانت را بشست .
آن مرد گفت :من نيز توبه کردم .
پس از آن ابراهيم به خواب ديد که گفتند :تو از برای ما دهنی شستی ما دل تو را بشستيم .
نقل است که صنوبری گويد :در بيت المقدس با ابراهيم بودم . در وقت قيلوله در زير درخت اناری فروآمد . و رکعتی چند نماز کرديم .. آوازی شنودم از آن درخت که :يا ابا اسحاق ! ما را گرامی گردان و از اين انارها چيزی بخور .
ابراهيم سر در پيش افگنده سه بار درخت همان می گفت .پس درخت گفت :يا با محمد ! شفاعت کن تا از انار ما بخورد .
گفتم :يا با اسحاق می شنوی ؟
گفت :آری ! چنين کنم .
برخاست و دو انار باز کرد :يکی بخورد و يکی به من داد.ترش بود ، و آن درخت کوتاه بود . چون بازگشتم ، وقتی باز به آن درخت انار رسيدم ، درخت ديدم بزرگ شده ، و انار شيرين گشته ، و در سالی دوبار انار کرده ، و مردمان آن درخت را رمان العابدين نام کردند . به برکت ابراهيم و عابدان در سايه او نشستند .
نقل است که با بزرگی بر سر کوهی نشسته بود ، و سخن می گفت .اين بزرگ از او پرسيد :نشان آن مرد که به کمال رسيده بود چيست ؟
گفت :اگر کوه را گويد «برو» در رفتن آيد . در حال کوه در رفتن آمد . ابراهيم گفت :ای کوه من تو را نمی گويم که برو وليکن بر تو مثل می زنم .
نقل است که رجا گويد با ابراهيم در کشتی بودم . باد برخاست و جهان تاريک شد . گفتم :آه ، کشتی غرق شد !
آوازی از هوادرآمد که از غرقه شدن کشتی مترسيد که ابراهيم ادهم با شماست .
در ساعت باد بنشست و جهان روشن شد .
نقل است که ابراهيم وقتی در کشتی نشسته بود . بادی برخاست - عظيم - چنانکه کشتی غرق خواست شدن . ابراهيم نگاه کرد . کراسه ای ديد آويخته ، کراسه برداشت و در هوا بداشت . گفت :الهی ما را غرق کنی کتاب تو در ميان ما باشد .
در ساعت باد بياراميد . آواز آمد که :لاافعل .
نقل است که وی در کشتی خواست نشستن ، و سيم نداشت . گفتند :هر کسی را ديناری ببايد داد .
دو رکعت نماز گزارد و گفت :الهی از من چيزی می خواهند و ندارم . در وقت آن دريا همه زر شد . مشتی برگرفت و بديشان داد .
نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود -پاره - می دوخت. سوزنش در دريا افتاد . کسی از او پرسيد :ملکی چنان ، از دست بدادی چه يافتی ؟
اشارت کرد به دريا که :سوزنم باز دهيت .
هزار ماهی از دريا برآمد ، هر يکی سوزنی زرين به دهان گرفته . ابراهيم گفت :سوزن خويش خواهم .
ماهيکی ضعيف برآمد ، سوزن او به دهان گرفته . گفت :کمترين چيزی که يافتم به ماندن ملک بلخ اين است ! ديگرها را تو ندانی .
نقل است که يک روز به سر چاهی رسيد . دلو فروگذاشت ، پرز برآمد . نگوسار کرد . بازفروگذاشت ، پرمرواريد برآمد . نگوسار کرد ، وقتش خوش شد . گفت :الهی خزانه بر من عرضه می کنی ، می دانم که تو قادری و دانی که بدين فريفته نشوم . آبم ده تا طهارت کنم .
نقل است که وقتی به حج می رفت ، ديگران با وی بودند ، گفتند :از ما هيچکس زاد و راحله ندارد .
ابراهيم گفت :خدايرا استوار داريد در رزق .
آنگاه گفت :در درخت نگريد ، اگر زر طمع داريد زر گردد !
همه درختان مغيلان زر شده بودند -به قدرت خدای تعالی .
نقل است که يک روز جماعتی با او می رفتند . به حصاری رسيدند . در پيش حصار هيزم بسيار بود . گفتند :امشب اينجا باشيم که هيزم بسيار است تا آتش کنيم . آتش برافروختند و به روشنايی آتش نشستند . هر کسی نان تهی می خوردند ، و ابراهيم در نماز ايستاد . يکی گفت :کاشکی مرا گوشت حلال بودی تا بر اين آتش بريان کردمی .
ابراهيم نماز سلام داد و گفت :خداوند قادر است که شما را گوشت حلال دهد .
اين بگفت و در نماز ايستاد . در حال غريدن شير آمد . شيری ديدند که آمد گوره خری در بينش گرفته ، بگرفتند و کباب می کردند و می خوردند ، و شير آنجا نشسته بود ، در ايشان نظاره می کرد .
نقل است که چون آخر عمر او بود ناپيدا شد ، چنانکه به تعيين پيدا نيست . خاک او بعضی گويند در بغداد است ، و بعضی گويند در شام است ، و بعضی گويند آنجاست که خاک لوط پيغامبر صلی الله عليه وسلم که به زير زمين فرو برده است با بسيار خلق ، وی در آنجا گريخته است ، از خلق . و هم آنجا وفات کرده است .
نقل است که چون ابراهيم را وفاتت رسيد هاتفی آواز داد :الا ان امان الارض قد مات . آگاه باشيد که امان روی زمين وفات کرد ، همه خلق متحير شدند تا اين چه تواند ؟ تا خبر آمد که ابراهيم ادهم قدس الله روح العزيز وفات کرده است . . / ادامه دارد
مخاطبین این "وب" جوانان به ویژه دانشجویان عزیز می باشند.