در قرن پنجم هجری خلافت بغداد توانسته بود با کمک ترکان غزنوی و سپس بکمک ترکمانان سلجوقی به واکنشهای سیاسی اجتماعی ایرانیان تسلط یابد، و تنها غزالی به ویژه خیام بازماندگان ندای آزادگی آن دوران بشمار میروند. که دائما تحت فشار و تهدید و تبعید بسر میبردند.
غزالی دوازده سال خانه نشینی کرد و از مردم اعراض نمود و میگفت این دوران درخواب هم برایم متصور نبود.
در مورد این دوران عطار نیشابوری از قول محمد جریری میگوید: (خلفای اسلامی) در قرن اول معاملت به دین کردند، چون برفتند آنهم (دیانت مردم) برفت. در قرن دوم معاملت به وفا کردند، چون برفتند آنهم برفت، در قرن سوم معاملت به مروت کردند چون برفتند مروت نماند، در قرن دیگر معاملت به حیا کردند، چون برفتند آن حیا نماند، و اکنون مردمان چنان شده اند که معاملت خود به هیئت و هیبت کنند.
خیام در عصری ظاهر شد که تنها هیئت های مزین اشراف و هیئتهای ترسناک زورمندان وسیله پیروزی در مناسبات بود.
اما مشکل اصلی خیام ارتجاع و اتهام آنان به ارتداد وی بود، طوریکه وقتی از حج به نیشابور برگشت به کتمان عقاید خود کوشید. دورانی بود که علمای متعصب حنفی و حنبلی و حتی صوفیان قشری همگی با هر نوع آزاد اندیشی به نبرد و ستیز بی امان دست میزدند اما زنجیر ارتجاع نتوانست دست و پای خیام  را ببندد و ایشان با ابزار شعر هرچند مهر بر زبان نهاد اما اندیشه اش را به گوش همگان رساند.
خیام با وجود داشتن اندیشه جبرگرایانه چنان بر اشعار آتشین خود نواخت که بعنوان یک متفکر کلاسیک در مقیاس جهانی مطرح شد. فلسفه خیام در عصر رژیم دینی و اشرافی عباسی و سلجوقی مظهر مقاومت و ایوزیسیون روحی زبده اندیشمندان قرار گرفت طوریکه حتی حسن صباح از خواندن آنها لذت میبرد.

خیام تلاش میکرد تا با اندیشه جبرگرایانه خود بگوید انسان اسیر سرنوشت است، او انسان را ناتوان در حل مشکلات طبیعت معرفی میکند حتی ناتوانی اراده اش در برابر فراز و نشیب زندگی را به رخ او میکشد، لذا با حسرت و افسوس میگوید که نشان بودنیها بر لوح وجود بوده است و تلاش ما هیچ ثمری نخواهد داشت. اشعارش میگویند سر رشته امور در دست گنبد دوار نیست بلکه قدرتی بالاتر از آن ما را در جاده های پیچا پیچ حیات می تازاند، لذا خوبیها و بدیها، شادیها و غمها را نباید به چرخ حواله کرد.
در ذهن خیام همه جا ذرات هستی آدمی پراکنده است، گلی که در کنار جوی روئیده و دسته ای که بر گردن کوزه است خال فرشته خویان و دست نگاران بر گردن معشوقان است.
خیام وعده ادیان بر بهشت و جهنم را مسلم نمیدانست. و میگفت کسی آنها را ندیده است، و درک واقعی از بهشت و جهنم نمادین ادیان نداشت و بهشت را در شراب و حوری که برای درک عقل انسان از آن وادیست به همان سادگی تحلیل میکرد و میگفت ما با برگزیدن می و معشوق همان کار را میکنیم که وعده اش داده شده ، لذا باید شادی طلبید و از آنجا که کسی را فردا معلوم نیست، باید دل شیدا را خوش داشت. باید «می» نوشید چون معلوم نیست از کجا آمده ایم و بکجا می رویم، باید تا هستیم به شادی بگذرانیم، 
رباعیات خیام دور همین باورها میچرخد و البته تعداد آنها ۳۴ تاست اما هر رباعی بی صاحب بنام خیام معرفی شده است.
در بازشناسی خیام باید بخشهای اساسی تفکر فلسفی خیام مانند جبر، شکاکیت، کیش لذت، فلسفه ی مرگ و ... که در رباعیاتش بیان شده از هم تفکیک نمود، که فعلا در این بررسی فقط دو بخش از اندیشه های خیام یعنی هدف زندگی و کیش لذت و اندیشه های وی درباره مرگ و بیهوده بودن حیات انسانی را بدون نقد مورد توجه قرار خواهیم داد.

کیش لذت
 هدونیسم یا لذت‌گرایی نوعی دیدگاه  است که رسیدن به لذت و شاد خواری (نه شادمانی) را هدف و والاترین ارزش  انسان می‌داند. واژهٔ هدونیسم از واژهٔ یونانی هدونی به معنای «شهوت» گرفته شده‌است. هدونیسم یعنی فلسفه لذّت‌طلبی، عشرت‌طلبی و خوشگذرانی. پیروان این فلسفه معتقدند فرجام و هدف از زندگی تنها کسب لذّت و خوشگذرانی است. که این دیدگاه در ادبیات بسیاری از ملل باستان رواج کامل دارد، و در اشعار خیام نه در آن حد بلکه شباهتی به آن احساس میشود. که شاید افکار خیام در این مورد متاثر از برخی افکار قدیمی مصر و برخی فلاسفه هند بوده باشد.
پاپیروس مصری که اشعار پر آوازه ای داشت و روح سروده هایش بر خاسته بر علیه فراعنه بیرحم و سیطره شوم آنان بر مردم بود بنام نغمه بربط نواز، شباهتهایی با سروده های خیام در دوران تسلط اعراب بر ایران دارد.
مثلا در این نغمه میگوید: 
پیکرها نابود می شود و پیکرهای دیگری جای آن را می گیرد، از ایام نیاکان ما چنین بوده، فراعنه ای که قبل ما در حیات بودند حال در اهرام بگورند، و سازندگان این مقابر دیگر نیستند، آیا کجا رفته اند؟ من سخنان آنان را شنیده ام که بر لبان همگان است، ولی آیا مقابر آنها چه شد؟ دیگر اثری از آن مقابر هم نمانده، کسی از آن جهان نیامده تا بگوید گذرانش آنجا چگونه بوده است، تا قلب ما را تسلی بخشد، پس قبل آنکه تو نیز آنجا روی شاد باش، تا دل را برآن داری که مرگ را فراموش کند، تا هستی دنبال لذت برو، خود را آرایش ده لباس نازک بپوش، خود را با روغن و عطر آرایش کن، بر لذات خویش اضافه کن، و اجازه نده دلت غمگین شود، در زندگی از دلت پیروی کن و تا مرگت نرسیده غمناک مشو، دلی که آرامش پذیرفت ناله را نخواهد شنید، گریه و زاری ترا از ظلمات جهان تحت الارض رهائی نخواهد بخشید، روزها را پر نشاط به سر آور و برای هر کار، دل را اندوهگین مکن، کسی مال خود بگور نخواهد برد، کسی که رفته است بازگشتی برایش نیست.
میبینیم منشا فکری و روحی این نغمه با پیدایش افکار خیام شباهت زیادی دارد.
البته این کیش و بی خبری وسیله ای برای فرار افراد مرفه بود چون فقرا چیزی ندارند که با آن شادی کنند، و برای سلاطین از آنجهت خوب بود که مردم با گرایش به این وضعیت آنان را به حال خود رها می ساختند. و انگیزه قیام و عدالت خواهی را بکل از دست میدادند. طوری که حداکثر در یک حالت نه تسلیم و نه تحمل دنبال کوچکترین لذایذ زندگی میگشتند. 
خردمندان اندوهگین هم که میتوانستند اندوه خود را با عیش از بین برند، به دامن کیش لذت پناه میبردند.
و از همینجا بود که برخی از فلاسفه hedonisme را همپایه ascetisme یعنی کیش ریاضت، بروز پرخاش ناشی از ناکامیهای اجتماعی دانستند.

کیش لذت در فلسفه هند
در فلسفه ماتریالیستی لکایاتا در هند باستان افکار خیام تکرار میشود، بریهاسپاتی بر علیه مرتاضیت افکار خود را در هند رواج داد، همینطور مکتب چارواک، که منشعب از این مکتب بود، اعتقاد به چهار عنصر آب ، خاک، باد، و آتش بعنوان عناصر اولیه هستی داشتند. براساس تعالیم اخلاقی لکایاتا و چارواک آرمان واقعی زندگی کسب لذت است، نه وصول به خیر و نجات، لذت (کاما) و ثروت (آرتخا) هدف اصلی کار و کوشش زندگیست، نیک، آنچه هست که موجب لذت شود، بد، آنچه هست که موجب ناراحتی گردد، ثروت زمانی نیک است که موجب و اسباب لذت باشد، در این آئین بهشت و جهنم افسانه ای بیش نیست، در کاماسوترا چنین آمده: کبوتر امروزی به از طاووس فردایی است. صدف واقعی از سکه زرین نسیه برتر است.
در کتاب مدخلی بر فلسفه هند این عقاید به روشنی بیان میشود،  
کیش لذت در فلسفه یونان:
نظریه لذت پرستی در سیرنائیک توضیح بیشتر داده میشود، چون در این مکتب حس را ملاک و ضابطه و منشا  معرفت و علم میدانستند. بنابر این از دیدگاه ماتریالیستی تسکین احساس و تامین لذت بهترین اصل اخلاقی شمرده میشد.
لذا مکتب سیرنائیک نیز لذت را پایه آرامش روح و هدف زندگی میدانست.
در فلسفه خیام نیز خوشی و عیش تعبیری از لذت زندگی معرفی میشود، که بی شباهت با این افکار نیست. یعنی رابطه جدی بین افکار خیام با مکتب سیرنائیک یونانی و لکایاتا و چارواک هندی و طرز تفکر نغمه بربط نواز مصری وجود دارد.
اما انچه مسلم است همه این مکاتب با نفی عقاید و جهانبینی مذهبی زمان خود مواجه بودند، اما خیام صرفا در حقایق مذهب شک میکند ولی نفی نمینماید، 
خیام آنقدر رنجکش نبود که علیه نظام حاکم قیام کند، و آنقدر ثروتمند نبود که درد وجود و رنج هستی را با عیش و لذت تسکین بخشد، خیام نیز مانند دیگر اندیشمندان از جو ریایی حاکم آزرده بود، و بقول خودش این نقد را خود بر میدارند و آن نسیه را به زاهدان ریائی وا میگذارند. خیام از کیش لذت بعنوان شکل مبارزه بر علیه تعالیم مذاهب مسلط بهره میجست، اما بقول مرحوم احسان طبری کیش لذت خیام که به عنوان اپوزیسیون و مقاومت علیه تعالیم مذاهب مسلط بود، آنکه مذاهب اندرز میدادند و تشریف و تجلیل زندگی این جهان را در برابر موعظه ی مذاهب راجع به تشریف و تجلیل زندگی آن جهان تعلیم میداد با انحطاط اخلاقی امروزی و عصر ما تفاوت فاحش ماهوی دارد.

فلسفه جهان آخرت از نظر خیام
خیام با دو مقوله برخورد جدی میکند، که این دو با هم متفاوتند، برخورد و پرخاشگری علیه نظام حاکم بر جامعه، و خرافات ذهنی مردم، و برخورد علیه سرنوشت طبیعی انسان، یعنی پرخاشگری علیه طبیعت.
اعتراض بمرگ، و طبیعت فنا شدنی انسان از مواضع مهم فلسفه خیام است، درک اینکه کوزه گر دهر چگونه بی رحمانه آن جان لطیف را میشکند برای خیام دشوار است. او چرخه خلقت و مرگ را بازیچه بودن انسان بدست طبیعت میپندارد و از آن میرنجد. خیام پا فراتر از آته ئیست ها میگذارد یعنی از آنها عبور میکند قدرتی را زیر سوال میبرد که به آن ایمان دارد، و این مشکل و سوالات خیام را از خلقت شکل میدهد. اگر آته ئیست بود کارش راحت میشد. 
مهمتر اینکه اعتراض خیام به طبیعت بی رحم، که موجب فناپذیری انسان شده، بصورت اعتراض علیه اجتماع و ادیان و آئینهای مسلط نیز بروز می کند، و این دو نوع اعتراض با هم پیوند می یابد. 
البته فلاسفه دیگری هم همین افکار یا نزدیک به آن را داشتند، مانند سیسرون که فیلسوف معروف رومی بود، وی در رساله بیزاری از مرگ میگوید خوشبختی انسان در جهانی که سایه مخوف مرگ بر آن افتاده میسر نیست، و مرگ شر محض است... 
عرفا پاسخ این مباحث را در درک این حیات توضیح داده اند و این دنیا را  تشبیه به قفس روح و زندگی واقعی را در حیات بعد از مرگ معرفی کرده اند. چیزی که برای خیام قانع کننده نبود.
مولوی نقش مرگ را مانند نفی حالتی برای اثبات حالت بالاتر یعنی نقش خلاق و آفریننده و مثبت مرگ را درک میکند.

تحقیق و تدوین از احمد یغما

بهره برداری از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و تدوین کننده یا نویسنده مطالب آن و یا با لینک دادن بلا مانع است.

برای دیدن عناوین و موضوعات روی لینک کلیک فرمایید

http://ahmadyaghma.blogfa.com/post/38