مولوی و تشبیه و تمثیل
استنتاج و حکم درباره ی مطلبی بکمک تشبیه را تمثیل یا آنالوژی گویند فلاسفه معتقدند تشبیه برهان نیست، حتی از نظر سهروردی نیز تشبیه مفید یقین و قدرت برهانی کافی نیست، بلکه از اشکال ضعیف برهان بشمار میرود.
اما آنچه مهم است باید دید تمثیل  چگونه تشبیهی هست. مثلا سفسطه آمیز است یا سطحی و مخدوش یا مقنع ، یا با مضمون و اساسمند است.
در مباحث سیرنتیک تمثیل نوعی مدل سازی از پدیده ی مورد بررسی و تحقیق بشمار می آید، که با شناخت نوع آن میشود تمثیل را گاها روش نیل به معرفت دانست. 
از قدیم برای اثبات موضوعی و توضیح و مجسم ساختن آن در اذهان از تمثیل استفاده شده و تمثیل توانسته شکل مشخص و قابل درک و محسوس خود را در افکار مردم جا بیاندازد، مخصوصا در کشور ایران شعرا و عرفا و علم کلام از تمثیل بعنوان روش استدلالی برای دلیل و اثبات واقعیات اجتماعی بهره برده اند. این روش تاثیر عمیق اقناعی به ویژه در افکار ساده داشته است. بطوریکه داستانی ذهن شنونده را بخود جلب میکند آنگاه نتیجه گیری میشود این احتمال وجود دارد که آیا داستان خود غلط هست یا درست، و آیا نتیجه گیری از آن داستان یا قصه گذشتگان برای شرایط امروز درست است یا نیست، اما اذهان ساده آن داستان و یا قصه گذشتگان را بعنوان سند خواهند پذیرفت.
در بین شعرا و عرفا بودند کسانی مانند مولوی و ابن سینا که از تمثیل برای درک مطلب مخاطبین استفاده کرده اند و یا غزالی در رسالة الطیر و حتی خود سهروردی در عقل سرخ، و صفیر سیمرغ، اما مهم اینست که تشخیص دهیم کدام مثال و تشبیه برای درک بیشتر مطلب است و کدام برای قوت بخشیدن به مطلب، که شکل دوم میتواند مشکوک باشد‌.
مثلا تمثیلهای مولانا جلال الدین محمد بعنوان بزرگترین شاعر و متفکر جهان (۶۰۴-۶۷۲ هجری ق) که شش دفتر مثنوی را با الهام از خاطره ی شورانگیز شمس الدین ملکداد تبریزی و به خواست شاگردش حسام الدین چلبی سروده، نمونه های برجسته برهان تمثیلی و فلسفی و عرفانیست که همه تمثیلها برای درک مطلب بکار برده شده نه برای قوت بخشیدن به استدلال. 

اسلوب مولوی در بکارگیری از تشبیهات و کنایات و روایات بر اساس یک سیستم آنالوژی عرفانی،فلسفی و هنر فوق العاده شاعرانه است، ایشان با مهارت منحصر بفردی که داشتند از تمثیلهای کوچک بشکل تشبیه، و تمثیلهای بزرگ روایی به وفور استفاده میکردند. 
دفتر اول مثنوی خود را با تمثیل از «نی» شروع میکند، و بشکل ماهرانه و بلیغ، تفکر عرفانی یکی بودن روح انسانی با خداوند را که در قفس جسم مبحوس و شائق است، بیان میکند.
مولوی معتقد بود که با حس درونی که در نزدیک ساختن خود به روح خدایی حاصل میشود، میتوان حقایق باطنی را درک کرد. لذا در صدد اثبات این مدعی با روش تمثیلی بود. مثال میزند: همانطور که برای تشخیص طلای واقعی سنگ محکی لازم است، خداوند نیز در درون ما محکی قرار داده است که در داستان روایی بقال و طوطی میفرماید:
زَرّ قلب و زَرّ نیکو در عیار
بی محک هرگز نگیرد اعتبار
هر کرا در جان خدا بنهد محک
هر یقین را باز داند او ز شک
مولانا بر اینکه خدا در درون انسانها محکی قرار داده دلیلی میاورد از غذا خوردن که اگر چیز زایدی داخل آن باشد محک دهان آن را تشخیص میدهد 
در دهان زنده خاشاکی جهد
آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاک خرد
چون درآید حس زنده پی ببرد
بعد نتیجه میگیرد که در انسان دو حس یا دو نفس وجود دارد، یکی دنیوی، دیگری آخرتی، که با حس دنیوی میتوان امور زندگی را در یافت و با حس عقبی امور اخروی را. 
بعدها هانری برگسن فیلسوف عارف مشرب معاصر فرانسه نیز گفته است که علم و مذهب دو منبعی هستند که یکی عقل است و دیگری الهام، البته وی منشا الهام را غریزه معرفی میکند.
مولوی میگوید: 
حس دنیا نردبان این جهان
حس عقبی نردبان آسمان
صحت این حس بجوئید از طبیب
صحت آن حس بخواهید از حبیب 
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن

مولوی با شیوه تمثیلی خود رشته احتجاج را به اینجا میکشد که حس عقبی را نه از راه عمران بدن بلکه از راه تخریب و تذلیل آن، و ریاضت و تزکیه نفس باید کسب کرد. 
از نظر مولوی برای نزدیک ساختن روح به جسم یعنی رسیدن به خدا، باید غرائز را تضعیف نمود تا اراده روشن بین و نیروی الهام تقویت گردد. زیرا آئینه روح را معاصی و لذایذ زندگی، مکدر میکند.

مولوی در ضرورت اسرار مگوی صوفیان، و پنهانکاری برخی آموزه هایشان، میگوید: 
گفت پیغمبر هر آنکه سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود
سر او سرسبزی بستان شود

زرّ و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیر کان 

مولوی خود نیز بخوبی میدانست بکمک تشبیه نمیشود چیزی را اثبات کرد چون قبلا عرض کردیم تشبیه برهان نیست،
و در داستان طوطی به این موضوع و قیاس اشتباه مثالی میزند
طوطی که در اثر ریختن روغن و تنبیه استاد کل شده بود به کلی که از قماش خود میبیند چنین میگوید: 
از چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از کوزه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

صد هزاران این چنین اشباه بین
فرقشان هفتاد ساله راه بین

تمامی کتاب مثنوی مملو از اندیشه های فلسفی و عرفانی مولوی با تمثیل است البته تمثیلها را مولوی از خود نساخته و در داستانهای قدیمی این تمثیلها گفته میشدند و هر کسی به وسع خود برداشتهایی از آن داشت، مثلا قصه پیل  در تاریکی را سنائی و ابوحیان توحیدی در «مقایسات» حکایت کرده و یا داستان مور و نامه را غزالی هم در احیاء علوم و هم در کیمیای سعادت آورده است که این داستانها به بحث شناخت مربوط می شوند داستان پیل در تاریکی این مفهوم را دارد که معرفت یکجانبه و حسی نمی تواند «کل» را ادراک کند، و این لمس های حسی وسیله ی نیل به معرفت کامل نیست
چشم حس همچون کف دست است و بس
نیست کف را بر همه ی او دسترس

در داستان مور و نامه بحث در علت یابی ست، بطوریکه موری که بر کاغذ راه میرفت اول قلم را موجب بروز خط میشمرد و مطلب را با مورد دیگر در میان نهاد، او حرکت دست را علت دانست و مور سوم گفت حرکت مور علت آن نقشهای بدیع که قلم ترسیم میکند نیست بلکه علت بازوست، (حرکت همزمان دست و قلم)، مور بعدی گفت علت و منشا این حرکت دست و قلم، عقل انسانیست، ولی او نیز علت اصلی را که خدا باشد نمیدید،
پس اعلم به علل جزئیه نمیتواند علم به علت کل باشد.
عرفا با این تمثیل میخواستند عجز فلسفه را که روش تحلیلی، منطقی دارد نشان دهند و استدلال کنند که درک علت العلل یا درک کل واقعیت، تنها از طریق حس درون یعنی حس عقبی ، حس باطن بین، یا به عبارتی اشراق میسر است.

مولوی برای تفهیم اکثر اختلافات انسانی که لفظی است (لوگوماشی) و نیز برای تفهیم این واقعیت که حقیقت یکیست، و همه جویای آن و خواستار حقیقت هستند و اختلافات همه در نامها و فهم هاست، و معانی یکیست، و بیان اینکه سختگیریها و تعصب ها همه از خامی است لذا بشریت باید در عشق و محبت زندگی کنند، تمثیل انگور را میزند:

در این تمثیل چهار نفر ترک ، فارس، عرب، رومی، پولی پیدا میکنند و میخواهند مشترکا خرج کنند.
ترک اوزوم ، فارس انگور، عرب عنب، و رومی استافیل پیشنهاد میکند و با این تصور که هر کدام چیز جدایی میخواهند با هم درگیر میشوند، در حالیکه خواسته هر چهار نفر یکیست، و بقیه ماجرا.

علوم دقیقه غالبا برای افاده مطلب به اسلوب تمثیل که در منطق paradigme مینامند دست میزند. بنابر این آنالوژی یا تمثیل را نمیتوان همیشه بیهوده و سفسطه آمیز و گمراه کننده تصور کرد.
اما یافتن تمثیلهای بلیغ کار هر کسی نیست، و مولوی به شیوه جذاب و ربطی از تمثیلها بعنوان کمکی برای استدلالات منطقی خود بهره برده است.
فلسفه و مولوی:
رابطه مولوی با فلسفه و طرفداران
 فلسفه که آنان را «فلسفی منطقی مستهان» (ذلیل شده) می خواند مشخص است. مولوی منطق و عقل و فلسفه و حکمت و تمام علوم دوران خویش را حجاب اکبر میدانست. چرا که از منظر ایشان این علوم مانع دید مستقیم واقعیت بوده، و افراد را در بحثهای ظاهری و صوری بی سرانجام غرق میکردند.
یکی از دلایلی که موجب شده بود تا مولانا دوستانش را از بین افراد بی سواد و امی برگزیند، همین بود که وی مشتاق بحث با کسی نبود، دنبال مدعیان نمیگردید، بلکه از آنها دوری میجست، از این رو صلاح الدین زرکوب را برخلاف نظرات یاران و شاگردانش بعنوان دوست انتخاب کرد و به او ارادت ورزید.
مولوی که حقیقت را از راه عرفان یافته بود، فلسفه و منطق و تعقل محض را ابزاری برای رسیدن به حقیقت نمیدانست. لذا برای این اعتقادش نیز تمثیل دیگری می آورد:
خلاصه میکنیم : مرد عرب شتری را با دو جوال یا خورجین پر کرده بود یکطرف گندم و برای حفظ تعادل طرف دیگر شن و خود روی آن نشسته بود مردی از او سوال میکند بارت چیست؟ و او توضیح میدهد، آنگاه مرد میگوید این چه کاریست؟ شن ها را بریز دور، گندم را بین دو خورجین نصف کن تا بار شتر سبکتر شود.
«اعرابی گفت تو با این فکر دقیق حیف است پیاده روی  و سوارش کرد و از او پرسید ای حکیم خوش سخن تو شاهی یا وزیر؟
گفت این هر دو نیم از عامه‌ام 
بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام

گفت اشتر چند داری چند گاو
گفت نه این و نه آن ما را مکاو

گفت رختت چیست باری در دکان؟
گفت ما را کو دکان و کو مکان؟

بالاخره وقتی بعد از سوالات زیاد بر اعرابی مشخص میشود که این آدم ناصح فردی بی چیز و فقیر و درمانده است، او را میراند که حکمت تو شوم است، من همان شیوه احمقی و جوال ریگ بر شتر نهادن را بر عقل شومی آور تو ترجیح می دهم
از این تمثیل مولوی نتیجه میگیرد:

گر تو خواهی که شقاوت کم شود
جهد کن تا از تو حکمت کم شود

حکمت دنیا فزاید ظن و شک
حکمت دینی برد فوق فلک

ادامه دارد...

مولوی در یک تمثیل بلند عرفانی و فلسفی داستان ارشاد سیزده پیامبر را برای اهل سبا بیان میکند این داستان طولانی در مثنوی قریب 134صفحه را پر میکند. مولوی در بیان این داستان طولانی که گاها از مطلب دور می افتد به ناچار سه بار آن را از اول شروع میکند، و آنرا در امثله و گفتارهای دور و درازی که بر حسب تداعی معانی ، بسبک خاص مولوی ، بیادش می آید غرق میسازد، متن داستان که مفاوضه ی فلسفی بین سیزده پیغمبر با مردم اهل سبا هست، بی دلیل طولانی نیست، برای مردم نا سپاس شهر سبا، سیزده پیامبر تلاش میکنند تا آنان را به دین راهنمایی کنند، امانهایتا مایوس میشوند. و دست میکشند،
با آنکه مولوی تمام فصاحت و ژرفای فکر خود را برای بیان استدلالها و نظرات پیامبران بکار میبرد، اما سخنان مردم شهر بزرگ سبا نیز علیرغم خواست مولوی، از جهت مقابله با دعوی پیامبران، جالب و قابل تامل درآمده است. 
مردم میگویند:
شما که مدعی طب روحانی هستید مانند ما بسته ی خواب و خورید، و این حب جاه و سروریست که شما را به ادعای پیغمبری وا داشته، اگر دوای شما شفا بخش بود، و لو ذره ای هم باشد، از رنجها می کاست.
قوم گفتند اَرْ شما سَعْدِ خودیْت
نَحْسِ مایید و ضِدیْت و مُرْتَدیْت

جانِ ما فارغ بُد از اندیشه‌ها
در غَمْ اَفْکَندید ما را و عَنا

ذوقِ جَمعیَّت که بود و اِتِّفاق
شُد زِ فالِ زشتَتان صد اِفْتِراق

طوطیِ نُقْلِ شِکَر بودیم ما
مَرغِ مرگ‌اَنْدیش گشتیم از شما

هر کجا اَفْسانهٔ غَم‌گُستری‌ست
هر کجا آوازهٔ مُسْتَنْکَری‌ست

هر کجا اَنْدَر جهانْ فالِ بَد است
هر کجا مَسْخی نِکالی مَاخَذ است

در مِثالِ قِصّه و فالِ شماست
در غَم‌اَنگیزی شما را مُشْتَهاست

سر انجام پیامبران با یاس و نا امیدی دست از هدایت این قوم میکشند و بعد از تهدیدهای زیاد انها را بحال خود رها میکنند. 
مولوی در این داستان میگوید:

کودکان افسانه ها می آورند
درج در افسانه شان بس سرّ و پند

هزلها گویند در افسانه ها
گنج ها جویند در ویرانه ها

این داستان ادامه دارد..

قصه اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را
شاید تو داستان اهل سبا را نخوانده ایو اگر هم خوانده باشی از آن جز بانگی نشنیده ای،حال آنکه کوه نیز در پاسخ بانگ آدمی بانگ می کند اما خود هوش و گوش آنرا ندارد که معنای بانگ خویش را درک کند، چون تو خاموش شوی ، کوه نیز خاموش است.
خداوند به مردم سبا که شهری بزرگ بود فراغت بسیار و کاخها و ایوانها و باغها عطا کرد چندان اثمار از درختان پر بار می افتاد که کوچه ها برای رفتن تنگ بودحتی مردان نیز تاب از پری و بسیاری زر در میان زرین کمر میبست، و سگان کلیچه در زیر پا می کوفتند ولی آن مردم که مشتی ناشسته رویان و خامان پخته خوار و در وفاداری از سگی کمتر بودند، شکر گزاری نعمت نکردند، اگر سگی را لقمه نانی برسد به پاسبانی کمر میبندد، آن ناسپاسان از سگان کمتر کفران نعمت میورزیدندو با ولی نعمت خود سر جدال داشتند. که ما این ایوان و باغ و امن و فراغ را نمیخواهیم، شهرهای بد و بیابانهائی که در آن ددان منزل دارند خوشتر است. آدمی آنچه را که در زمستان است در تابستان دوست دارد.
وقتی اهل سبا بر این مسائل اصرار کردند، سیزده پیغمبر فرمان یافتند تا آنها را به راه مستقیم هدایت کنند.
آنها بمردم گفتند: نعمت فراوان است ولی شکری در کار نیست. درحالیکه شکر منعمان واجب است.
آن مردم گفتند: غولان بیابان شکر ما را در ربودند و ما هم از شکر و نعمت ملول شدیم، و چنان از عطاها پژمرده ایم که طاعت و خطا هر دو را نا خوش میشمریم.
ما این نعمتها و باغ و اسباب فراغ را نمیخواهیم.
پیامبران گفتند دشمنی شما با ما بیماری روحیست، حجابی در پیش روی شماست که باعث کوری شده است، شما گوهر ما را نمیبینید،
اهل سبا گفتند: اینها همه زرق و مکر است، خدا هر کسی را نایب خود نمیسازد، رسولان خدا باید از جنس خود او باشند مگر ما هم مثل شما مغز خر خورده ایم که پشه را هم راز عقاب پنداریم؟ 
- قوم گفتند: ای ناصحان اگر در این ده کسی است این سخنان بس است، .. اگر دوای شما شفا بخش بود ذره ای از رنجهای ما میکاست
- مردم شهر به پیامبران گفتند: اگر شما برای خود سعد و خجسته اید در نزد ما نحس و مرتد هستید، جان ما از اندیشه ها فارغ بود، ولی شما ما را دچار غم و عناء کردید، ذوق جمعیت ما از فال زشت شما به افتراق و پراکندگی بدل گردید، ما طوطیان نقل و شکر بودیم، و اینک از گفته های شما به مرغان مرگ اندیش بدل گشتیم، هر کجا افسانه ی غم گستری و آوازه ناخوشی و فال بد و تیره روزیست از قصه و فال شماست. شما را نیاز شگفتی است که غم انگیزی کنید. 
از ملاحظه شما سپاسگزارم خرداد 1401

برای مشاهده دیگر موضوعات، لطفا کلیک فرمایید

http://ahmadyaghma.blogfa.com/