تربیت سیاسی:
نگاهی به مدرسه حقانی و نقش سیاسی آن در انقلاب ایران و بعد از آن
قسمت اول
مقدمه:
مراجع شیعه برای استنباط احکام اغلب از دو منبع مهم استفاده میکنند یکی معروف به فقه جواهر و دیگری فقه عروه میباشد. اما این دو مکتب فقهی تفاوت هایی با هم دارند که عمده آن در روش تفسیر و استنباط حکم شرعی است.
فقه جواهری به روش تأملی و استدلالی به استنباط حکم می‌پردازد، در حالی که فقه عروه به روش تجدید نظر در منابع و استنباط حکم از طریق تحلیل متون و روایات می‌پردازد. همچنین، در فقه جواهری، اصول فقه و قواعد استنباط به صورت دقیق‌تر و کامل‌تر بررسی می‌شوند، در حالی که در فقه عروه، تمرکز بر روی مسائل عملی و استنباط حکم از منابع شرعی است.
این موضوع را در ذهن خود داشته باشید تا مبحث خود را شروع کنیم.
ادامه دارد

همان بحث
قسمت دوم
نظام مرجعیت شیعه علیرغم سابقه هزار و دویست ساله که با شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی و نظایر اینها تا دوران قاجار تحکیم یافته بود، یکباره در جریان انقلاب مشروطه آسیب شدیدی از مواضع دوگانه مراجع در ایران و نجف تحمل کرد. اختلاف بین موافقین و مخالفین مشروطه آنهم در سطح بزرگترین مراجع و علمای شیعه مانند صاحب عروه (سید محمد کاظم طباطبایی یزدی) بعنوان مخالف و آخوند خراسانی مرجع بزرگ تقلید شیعه عصر خود یعنی جانشین میرزای شیرازی ، که یکی از آثارش حاشیه نویسی بر کتاب صاحب جواهر، میباشد.
و نیز علمایی مانند شیخ فضل‌الله نوری از یکطرف و دومرجع مخالف وی در نجف یعنی شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی تهرانی. که همراه کاظم خراسانی معروف به آخوند، مراجع ثلاثه را تشکیل میدادند و حکم اعدام شیخ فضل‌الله نوری را هر سه به اتفاق هم تایید نمودند.
دیگر نیازی به گفتن نیست که چه شکافی بین علمای بزرگ تشیع به وجود آمده بود و آثارش تا به کی می توانست ادامه داشته باشد.
ادامه دارد...

قسمت سوم
حمایت علما از سردار سپه رضا خان
بدنبال سرخوردگیهای علما در زمان مشروطه و ظهور رضا شاه دو دیدگاه بین علما وجود داشت: یک دسته از علما ورود به سیاست را وظیفه دینی خود میدانستند، مانند آیت الله مدرس، که حتی با خواست رضاخان مبنی بر جمهوری شدن شکل حکومت مخالفت کرد و نسبت به حکومت مشروطه سلطنتی پا فشاری نمود. و علمای برجسته ای مانند «آیت الله حاج سید ابوالقاسم کاشانی، آیت الله اصفهانی، آیت الله حائری یزدی، و آیت الله نائینی، حداقل در دو نوبت، یکبار در اعلامیه ای با سه امضاء و بار دیگر با دو امضا از سردار سپه حمایت کرده و دولت او را دولت امام زمان و محارب با او را مهدورالدم خواندند» ( ابراهیم یزدی. جریان روشنفکری و روشنفکران در ایران ص۹۹ )
ادامه دارد

قسمت چهارم:
سکوت حوزه علمیه قم در موضوع کشف حجاب
آیت الله عبدالکریم حائری یزدی که ریختن خون مخالفین رضا شاه را واجب دانسته بود حوزه علمیه قم را در سال 1301 شمسی تاسیس نمود. اما رضا شاه آنگونه که تصور می رفت ندرخشید بلکه بر خلاف شرع و عرف دستور کشف اجباری حجاب را در ۱۷ دیماه ۱۳۱۴ داد، و آیت الله حائری که پانزده سال عمر خود را صرف رونق دادن حوزه علمیه قم کرده بود هیچگونه مخالفت آشکاری با این اقدام وی بعمل نیاورد. دخالت در سیاست بار دوم ضربه خود را به علما زده بود، رضا شاهی که حکومتش مورد تایید حضرت امام زمان عج معرفی شده بود چنین ماهیتی داشته، پس علما باید حرف خود را پس میگرفتند! و اقدام رضا شاه را جنگ با امام زمان و محاربه با خدا معرفی مینمودند. اما اینکار ورود مجدد به سیاست میشد. و آیت الله حائری نظرشان این بود که اگر در مقابل کشف حجاب موضعگیری کنند! مردم دیگر صدای اذان را از گلدسته های مساجد نخواهند شنید.
ادامه دارد

قسمت پنجم
آیت الله بروجردی بزرگ مرجع تشیع
بعد از درگذشت حائری یزدی، مرجعیت در محدوده حوزه علمیه و بخشهای اندکی از ایران در اختیار سه مجتهد به اسامی سید صدرالدین صدر ، آقا سید محمد حجت، و آقا محمد تقی خوانساری قرار گرفت.
آقا سید محمد حجت بعد از رفتن متفقین از قم، مدرسه حجتیه را در باغ نایب السلطنه بنا کرد، اما مرجعیت جهانی شیعه در اختیار سید ابوالحسن اصفهانی در نجف قرار داشت، ایشان در سال ۱۳۲۵ش درگذشت و بعد وی آیت الله قمی سه ماه بر جایگاه ایشان تکیه زد و دار فانی را وداع گفت. و بار دیگر مرجعیت جهانی به ایران باز گشت و در اختیار آیت الله بروجردی قرار گرفت. ایشان بخوبی میدانستند که دخالت علما در سیاست چقدر به دیانت مردم آسیب زده و بهائیت فرصت و بستر مناسبی برای رشد پیدا نموده اند. بطوریکه تعدادی از طلاب و وعاظ را هم جذب خود کرده اند.
خط سیاسی این مرجع که اجتهادش را آخوند خراسانی تایید کرده بود از اول دور ماندن از درگیریهای سیاسی بود. لذا فرموده بود: «من در قضایایی که وارد نباشم و آغاز و پایان آن را ندانم و نتوانم پیش بینی کنم، وارد نمیشوم»
ادامه دارد

قسمت ششم
اختلاف نظرهای آیت الله بروجردی با آیت الله کاشانی
آیت‌الله بروجردی با آیت الله کاشانی وجه تباین عمیقی داشت که دو علت آن کاملا محرز است
بروجردی با همراهی علمای دیگر مانند سید محمد تقی خوانساری در جریان ملی شدن نفت سکوت کردند و از روحانیت خواستند مواضع مخالف نهضت نگیرند، در این خصوص آیت الله بروجردی بر خلاف انتظار دیگر علما به آیت الله بهبهانی و علمای تهران نوشته بودند: «....اینکار مخالفت با حرکت مردمی تلقی میشود و ناکام ماندن نهضت در تاریخ ایران ثبت میشود و روحانیت مسبب آن شناخته می شود.»
این موضعگیریها به نوعی خلاف خواست کاشانی بود و جانبداری از مصدق محسوب میشد.
دومین اختلاف بین این دو حمایت کاشانی از فدائیان اسلام بود که آیت الله بروجردی کاملا با فدائیان اسلام مخالف بود و آنان را طلاب جوان عصبانی و احساسی میدانست که باید موعظه و نصیحت شوند.
علیرغم این اختلافات بروجردی مانع محاکمه و اعدام کاشانی شد.
ادامه دارد

قسمت هفتم
خرسندی آیت الله بروجردی از کودتای ۲۸ مرداد
آیت الله بروجردی در جریان کودتا خرسندی و تقریبا حمایت خود را به نحوی از انحا نشان میداد، علت اصلی این خرسندی ترسش از کمونیستها بود و شاه را مانع رسیدن آنها به قدرت میدید.
البته آیت الله مکارم شیرازی نیز همین مواضع را داشت و کتاب فیلسوف نماها را بعد آن زمان نوشت، در این کتاب که مباحث فلسفی بصورت رومان در رد دیالکتیک بیان میشود یک افسر شاهنشاهی و یک دانشجو شخصیت مثبت داستان هستند این کتاب جایزه سلطنتی را دریافت کرد و مهر سلطنتی به جلد آن زده شد.
آیت الله بروجردی در جریان محاکمه و اعدام رهبران فدائیان اسلام در سال ۱۳۳۴ نیز سکوت کرد، طبعا همیشه به آنها نظر منفی داشت و کدورت و نفرت زیادی از آنها دیده بود بطوریکه وساطت شهید مطهری نیز نتوانسته بود بین این دو جریان صلح و سازش بوجود آورد.
این نوع رفتار آیت الله بروجردی و رابطه شرافتمندانه اش (بقول مهدی حائری یزدی) با شاه و نخست وزیر و کلا هیئت حاکمه موجب میشد تا درخواستهای ایشان اجابت گردد. مانند احداث مساجد در ایستگاه های قطار، عدم اعدام آیت الله کاشانی، محدود کردن بهائیان....
به هر روی تفکر این مرجع تقویت حوزه علمیه و جدی گرفتن درس و بحث بود که طی آن علمای با استعدادی در حوزه ها پرورش یافتند از آن جمله مرحوم داماد، آیت الله گلپایگانی، و آیت الله خمینی .... را میتوان بر شمرد.
آیت الله بروجردی در فروردین ماه ۱۳۴۰ درگذشت وسیاست پرهیزی یواش یواش جای خود را به سیاست پذیری در حوزه ها داد، هر چند که همیشه عدم دخالت در سیاست شعار حوزه ها بود.
ادامه دارد...

قسمت هشتم
آیت الله حکیم در نجف و علمای هم تراز وی در ایران
آیت الله بروجردی حوزه‌های علمیه را از حاشیه سیاسی دور نگهداشته بود، اما مشکل حوزه ها تنها سیاست نبود، تحجر علمای وقت مانع ادامه درس فلسفه علامه طباطبایی و آیت الله خمینی شده بود. (قبلا در مباحث «عرفان، تصوف، و درویشی» به علل مخالفت با فلسفه اشاره شده است). از طرفی خود آیت الله بروجردی درس اسفار (چهار مرحله عملی عرفا برای رسیدن به خدا) را تعطیل کرده بود، چون به زعم ایشان این درس درویش پرور بود.
اینگونه فشارها در حدی بالا رفته بود که با چاپ تفسیر المیزان نیز مخالفتهای جدی صورت گرفته بود، نهایتا پا درمیانی آیت الله شریعتمداری و تقریظی که علیرغم نقدهایش به تفسیر علامه صرفا بر جلد پنجم چاپ نخست المیزان داشت، این مشکل را مرتفع ساخته بود.
بر میگردیم به درگذشت آیت الله بروجردی که مردم منتظر جانشین وی بودند، شاه که میخواست پایگاه مرجعیت از ایران خارج شود پیام تسلیت خود را به آیت‌الله حکیم در نجف فرستاد، این اقدام شاه برای علمای داخل کشور معنی خوبی نداشت، در آنزمان علمای هم تراز با حکیم در ایران هم وجود داشت، از جمله آیات شریعتمداری ،خمینی ، گلپایگانی، مرعشی نجفی، احمد خوانساری، و میلانی بودند.
این چالش موجب نگارش کتاب «بحثی درباره مرجعیت و روحانیت» به قلم مرتضی مطهری ، طباطبایی، زنجانی، مهندس مهدی بازرگان، محمد بهشتی، محمود طالقانی و مرتضی جزایری شد، که محتوای آن انتقادی، پیشنهادی، و اصلاحی در مورد روحانیت بود. (کتاب اسلام و فرهنگ قرن بیستم موسی صدر که بعدها نوشته شد نیز تقریبا همین محتوا را دارد) تاثیر این کتاب که در آن انتظارات از مرجعیت برجسته شده بود، مسیر حوزه به سیاست را امری اجتناب ناپذیر نشان میداد.
اما روحانیت چهار دسته شده بودند،
۱) روحانیت وابسته به حکومت یعنی آنهایی که در ادارات اوقاف و دفاتر ازدواج و طلاق اشتغال داشتند و مجبور بودند در خدمت دولت باشند.
۲) روحانیون سکولار ، که در هیچ حرکت سیاسی وارد نمی شدند ، بعد از وفات بروجردی ، سید احمد خوانساری نمایندگی این جریان را بر عهده گرفته بود، که نسبت به انقلاب سفید شاه و لوایح ششگانه آن نیز بی تفاوت بود. از نظر وی روحانیت و حوزه نباید با دستگاه دولتی درگیر میشدند.
رهبران انجمن حجتیه نیز از این دسته بودند.
۳) روحانیون میانه رو که در عین مخالفت با پهلوی و آنچه که مظاهر فساد یاد میکردند، حاضر به مبارزه قهرآمیز و تند نبودند. علمای مطرح این جریان: سید محمد رضا گلپایگانی، کاظم شریعتمداری ، نجفی مرعشی، و میلانی بودند.
۴) جریان چهارم آیت الله خمینی و یاران ایشان بودند، این جریان کاملا وارد صحنه سیاست شده و برای خلع پهلوی از قدرت به فعالیت سیاسی گسترده ای روی آورده بودند.
ادامه دارد

قسمت نهم
اختلاف آیت الله شریعتمداری با علمای انقلابی
نقش آیت الله شریعتمداری در حوزه علمیه قم بین سال‌های ۴۰- ۵۷ بسیار مسئله ساز بود. ایشان ضلعی از مثلث سه مرجع قم در این دوره بود و چون مقلدین زیادی نسبت به آیات گلپایگانی و نجفی مرعشی داشت وضع مالیش این اجازه را به او داده بود تا مدرسه دارالتبلیغ را تاسیس کند، راه‌اندازی این مدرسه که طلاب را به تحصیل صرف تحریک و تشویق می‌کرد و آنان را از سیاست دور می‌ساخت، مورد مخالفت آیت الله خمینی بود، و ایشان این رویکرد را یک انحراف بزرگ تلقی می‌کردند از طرفی به زعم روحانیون انقلابی شریعتمداری با رژیم هم راهی می‌کرد مثلاً در موضوع تاسیس سینما در شهر قم ایشان برخلاف مراجع دیگر از جمله آیت الله گلپایگانی هیچ مخالفتی نشان ندادند.
شریعتمداری از مخالفت روحانیون با نمادهای تمدن واهمه داشت، بطوریکه گفته بود: «قبلا با بلندگو مخالفت شد و حالا از آن استفاده می‌کنیم» در پایان سال تحصیلی ۴۳ -۴۴ در همین رابطه صراحتا گفته بود: «این خوب نیست (موضعگیریهای منفی) این عار است، برای اسلام ننگ است»
از همین منظر ایشان با بخشی از تحولاتی که به قصد نو کردن نظام اجتماعی - اقتصادی صورت می گرفت مخالفتی نداشت به عبارتی هیچگونه مبارزه مخصوصا مبارزه منفی با شاه نمیکرد، لذا رژیم مشکلی با کاظم شریعتمداری نداشت. هر چند که وی تا سال ۵۷ معتقد به انتخابات آزاد بود.
علمای انقلابی در راسشان آیت الله خمینی از خرداد ۴۲ به بعد نیتشان اسقاط رژیم پهلوی بود. و قبل از آن نیز با مبارزات منفی و مثبت رژیم را تحت فشار گذاشته بودند. مثلا در مخالفت با انجمنهای ایالتی و ولایتی در سال ۴۱
یا اعتراض به حق رای زنان که آن را خلاف قانون اساسی مطرح میکردند.
یا در بحث قسم خوردن به کتابهای آسمانی به جای قرآن و چند مورد دیگر
ادامه دارد.

قسمت دهم
ورود و خروج آیت الله میلانی به سیاست
در زمان تبعید آیت الله خمینی، آیت الله سید محمد هادی میلانی(وفات ۱۷ مرداد ۵۴) که مرجع مسلم در مشهد بود، حسب درخواست علمای مبارز به تهران آمد. و طی اطلاعیه ای چنین بیان داشت: «به تهران آمدم تا به دنیا اعلام کنم این قیام و نهضت به هیچ وجه صورت ارتجاعی ندارد، بلکه نهضتی است که ملتی مسلمان برای مقابله حکومتهای جابرانه با پیشوایی مقامات عالیه روحانی تعقیب می کند. هدف ملت مسلمان این است که بیش از این به مصالح دنیایی و دینی آنان تجاوز نشود. باید حکومت مردم را به مردم سپرد و حق مردم را باید به خودشان واگذار کرد. قانون باید حکومت کند نه فرد و در هیچ آئینی افراد حق ندارند به میل خود قانون وضع کنند»
آیت الله میلانی ارتباط نزدیک و قدرتمندی با علمای بزرگ استانها و آیت الله خویی در نجف داشت. اما میانه خوبی بین ایشان و آیت الله شریعتمداری نبود بطوریکه شریعتمداری نامه مشترک ایشان با دیگر علما را امضا نکرده بود.
آیت الله میلانی طی نامه ای در هیجدهم خرداد ۴۴ پنج خواسته روحانیت از دولت را چنین بیان میکند: «در این مملکت قانونی بر خلاف قوانین مذهبی مجری نگردد. این مملکت تحت استعمار کفر نباشد. مجلس منتخب ملت و نمایندگان وکلای حقیقی ملت باشند. طراز اول ناظر باشند. ملت به حقوق خود از این همه منابع ثروت در جهت اقتصادی و از سایر جهات در مرحله حیثیات و شئونی برسد»
طی دو مرحله شاه قصد ملاقات حضوری با میلانی را داشت که موفق نگردیده بود.
اما آیت الله میلانی در چند سال آخر حیات خود دست از سیاست کشیده و دین بدون سیاست را برگزیده بودند. آقای فاکر از نزدیکان ایشان دلیل این امر را نفوذ ولایتی ها (انجمن حجتیه) در ایشان میداند.
انجمن حجتیه خود را ولایی و پیرو امام زمان معرفی می نمودند و هدف از مبارزه را کمک به ظهور امام زمان(عج) عنوان می کردند. و معتقد بودند هر گونه نهضت و انقلابی در غیاب معصوم باطل است و بنا به روایات " کُلُّ رَایَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِیَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتٌ یُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ" هرپرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود، صاحب آن طاغوتی است که غیر خدا را می پرستد. با این روایت تمام حرکت های انقلابی و اعتراضی بر ضد حکومت وقت را باطل می دانستند.
ادامه دارد

قسمت یازدهم
تفاوت دیدگاه های آیت الله خمینی و دیگر مراجع
آیت‌الله خمینی از برجسته ترین شاگردان آیت الله بروجردی بشمار میرفت البته ایشان اساتید دیگری هم داشتند، اما بلحاظ جامعیت و شایستگی، از حیث سیاسی هم برای آقای بروجردی فرد قابل اعتمادی بودند، بطوریکه بروجردی چند بار ایشان را بجای خود برای مذاکره نزد محمد رضا پهلوی فرستاده بود. اما بعدها ارتباط این دو با هم رو به کاهش گذاشت، که علل آن مشی سیاسی و کند روی و تند روی بین این دو بود.
آیت الله خمینی نسبت به انقلاب مشروطه نظر مثبتی نداشت، از آن رو در پرداخت به تاریخ خط شیخ فضل‌الله نوری را تایید میکرد. در جریان ملی شدن نفت، نه مصدق را قبول داشت و نه کاشانی را، انتقاد ایشان از کاشانی این بود که چرا بر جنبه های سیاسی نهضت بیش از جنبه های دینی تکیه کرده است. لذا در همین خصوص نامه ای هم به آیت الله کاشانی نوشته بودند.(همین نقد را فدائیان اسلام نیز کم و بیش به کاشانی داشتند) با این حال «روح الله خمینی گاها از مصدق نیز دفاع می کرد اما نظر مثبتی به نهضت ملی نداشت.» (خاطرات دکتر مهدی حائری ص ۹۰)
بعد از درگذشت آیت‌الله بروجردی آیت‌الله خمینی، صحنه را برای فعالیت سیاسی بازتر و آزادتر دیدند و از آن روی وارد مبارزه آشکار با شاه شدند. ایشان از سالها قبل در کتاب کشف اسرار نظریه ولایت فقیه را مطرح کرده، و بعد در نوشته ای تحت عنوان الاجتهاد و التقلید آن بحث را تعقیب نموده بودند. این نظریه مشروعیت مداخله روحانیت در سیاست را اثبات کرده و حداقل آن، تاکید بر اصل نظارتی فقها بر مصوبات مجلس شورا بود. که در اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه منعکس شده و بارها از طرف علما اجرای آن درخواست شده بود.
موضوع ولایت فقیه را علمای دیگر هم مطرح کرده بودند از جمله آیت الله بروجردی در کتاب البدرالزاهر...به تقریر آیت الله منتظری، که طی آن بروجردی ولایت فقیه را از ضروریات اسلام معرفی کرده است. همچنین آیات گلپایگانی و شیخ انصاری، و سید کاظم شریعتمداری و چند تن دیگر نیز از موافقین ولایت فقیه شناخته میشوند. شریعتمداری قبل انقلاب مباحث ولایت فقیه را در مجلات دارالتبلیغ منتشر می کرد. البته مخالفینی هم در بین علما نسبت به این اصل وجود داشت. گفتنیست شیخ مفید از علمای بزرگ شیعه قبل از همه این افراد، نیابت فقیه را طرح کرده و فقها را به عنوان نواب عام در زمان غیبت مطرح نموده بود. وی حکومت بر جامعه را از سلاطین عرفی نفی کرده و آن را مربوط به فقهای جامع الشرایط می دانست.
اما تفاوت اساسی بین طرح کننده های این نظریه وجود داشت بطوریکه آیت الله خمینی همانند شیخ مفید، ولایت فقیه را مساوی تشکیل حکومت اسلامی میدانست. اما اکثریت موافقین ولایت فقیه اساس آن را مربوط به مقام استنباط حکم میدانستند نه مقام اجرا،
ادامه دارد

قسمت دوازدهم
پدیده روحانیون انقلابی
بعد از وفات آقای بروجردی آیت الله خمینی در حوزه و دروس خود جریان نوینی را در برخورد مرجعیت با سیاست پایه گذاری کردند، طلاب و روحانیونی که خط ایشان را دنبال می‌کردند دو دسته بودند دسته‌ای که ساواک از آنان با عنوان افراطی و ناراحت یاد می‌کرد در راس این افراد آیت الله منتظری قرار داشت حسین علی منتظری همراه عبدالرحیم ربانی شیرازی نخستین بار مرجعیت آیت الله خمینی را مطرح کردند آیت الله منتظری وجهه علمی بالایی داشت و از شاگردان زبده آیت الله بروجردی به شمار می‌رفت لذا از احترام بالایی نزد علمای انقلابی برخوردار بود و همراه ربانی شیرازی محرک اصلی بسیاری از رویدادهای نهضت‌های ۴۱ تا ۴۳ به شمار می‌رفت.
از طرفداران سرسخت دیگر آیت الله خمینی میشود به افراد زیر اشاره کرد: آیت الله سعیدی که در خرداد ماه ۴۹ در زندان کشته شد، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، فضل الله محلاتی، مهدوی کنی، ابوالقاسم خزعلی، محمد یزدی، صادق خلخالی، محمدعلی لاهوتی، موحدی کرمانی، علی مشکینی، هاشمی نژاد، سیدعلی خامنه ای، سید علی اندرزگو، غلامحسین جعفری، مهدی شاه آبادی، موحدی ساوجی، علی اصغر مروارید جعفر گیلانی محمد تقی عبدوست، فاکر، معادی‌خواه، که همگی نقش مهمی در سیاسی کردن حوزه و محیط‌های تبلیغی خود ایفا کردند.
لازم به ذکر است که در مورد اکثر این افراد اسناد ساواک منتشر شده اما اسناد مربوط به آیت الله خامنه ای بشکل کامل انتشار نیافته و صرفا به بریده هایی از آن دسترسی داریم و از این روی اطلاعات دقیقی از فعالیت‌های سیاسی ایشان در اختیار نمی‌باشد اما در این حد می‌دانیم که ایشان در آن ایام در مشهد سکونت داشتند و در حوزه علمیه مشهد بخشی از نیروهای حوزه را وارد مبارزه با شاه کرده بودند. «طبعاً ایشان مخالفان زیادی نیز از جمع روحانیون سنتی و منبری آن روزگار مشهد داشتند که بخشی از دلایل مخالفت آنها ناشی از توهمات و اتهاماتی بود که به طور معمول در این قبیل مراکز نسبت به چهره هایی مانند ایشان وجود داشت» (رسول جعفریان. جریانها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران ص ۳۰۹)
ادامه دارد

قسمت سیزدهم
گروه دوم
آثار متنوعی از آیت الله خامنه ای قبل از انقلاب به چاپ رسیده است از مهمترین آنها میشود به موارد زیر اشاره کرد:
پر شکوهترین نرمش قهرمانانه تاریخ (صلح امام حسن ع) در سال ۱۳۴۸
نقش مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان ۱۳۵۰
جهت گیری امامان شیعه پس از عاشورا (مجموعه سخنرانی ها) ۱۳۵۶ که توسط انجمن اسلامی دانشجویان حوزه اوکلاهاما در امریکا منتشر شد.
علمای زیادی نیز در اقصی نقاط کشور خط آیت الله خمینی را دنبال می کردند که بعد از انقلاب اغلب امام جمعه شهر خویش شدند. و برخی دیگر که بعدها جامعه مدرسین حوزه علمیه قم را تشکیل دادند.
اما گروه دوم علمایی بودند که پس از تبعید آیت الله خمینی در سال ۴۳ فعالیت سیاسی خود را کم رنگ کرده و بر فعالیت در مبانی فکری اسلام متمرکز شدند. آقای مرتضی مطهری در راس این گروه از روحانیون بود.
باید گفت حوزه علمیه تهران رنگ متفاوتی نسبت به حوزه علمیه قم داشت، بطوریکه میشود از آن بعنوان یک مکتب فکری متفاوت یاد کرد. این حوزه حافظ تفکر فلسفی بود که از زمان قاجار هویت مستقلی برای خود پیدا کرده اما راه مناسبی به حوزه ها نیافته بود.
آقای مطهری نیز بعد از خارج شدن از فعالیتهای سیاسی در هیئت های موتلفه، مبارزه فرهنگی را مقدم بر مبارزه سیاسی قرار داده بود. وی گفته بود: مردم بسکه مبارزه کردند و نتیجه نگرفتند خسته شدند و همگی مایوسند.
آقای مطهری در فعالیتهای فرهنگی خود با پرداختن به مساله حجاب و حقوق زن در اسلام ، دین و ملیت، تبیین جهان بینی اسلامی، نقد مارکسیسم و مقابله با اندیشه های انحرافی و تحریفات مذهبی، نقش مهمی را در آن زمان ایفا کرد، که خیلیها همین فعالیتها را یک حرکت سیاسی قلمداد می کنند.
برخی دیگر از علمای فرهنگی و غیر سیاسی عبارت بودند از: محمد بهشتی، محمد تقی فلسفی، محمد تقی جعفری، امامی کاشانی، محمد جواد باهنر.... که بعضی از این افراد علیرغم ملاحظات سیاسی باز ممنوع المنبر بودند.
در این بین آقای محمد تقی مصباح یزدی هم قبل از دیگران سیاست را کنار گذاشت و مبارزه با مارکسیستها را واجبتر دانست بعدا در مورد ایشان سخن خواهیم گفت.
ادامه دارد

قسمت چهاردهم
مدرسه حقانی و نفوذ سازمان مجاهدین خلق در آن
تحولات سالهای ۴۰-۴۳ که فعالیتهای سیاسی در حوزه ها را به بن بست کشیده و خمود و رکود سیاسی موجب روی آوردن علما به کارهای فرهنگی و رسالت علمی صرف شده بود، روشهای سنتی را بر حوزه ها تحمیل نموده بود. روشهایی که قادر به پاسخگویی مسائل و سوالات نسل جدی نبود، لذا افرادی مانند شهید بهشتی، محمد مجتهد شبستری و مهدی حائری... در صدد ایجاد یک حوزه مدرن برآمدند، تاجری بنام علی حقانی مدرسه ای را تاسیس کرده بود که از سال ۴۲ در اختیار این افراد بود و آنان با توسعه مدرسه، طلاب جوان را جذب کرده و بعد از مدیریت شبستری اداره مدرسه از سال ۴۵ تا زمان انقلاب بدست شهید قدوسی بود. آقایان جنتی و مصباح یزدی نیز پا به این مدرسه گذاشته بودند.
شهید قدوسی بر تربیت طلاب با سواد تمرکز کرده بود و سعی در دور نگهداشتن طلاب از سیاست داشت، شهید بهشتی نیز تا سال ۴۹ در هامبورگ اقامت گزیده بود. گفته میشود مدیریت قدوسی اجازه طرح فتاوی آیت‌الله خمینی را هم در مدرسه نمیداد (البته از طرف حکومت داشتن رساله ایشان جرم تلقی میشد)
این محدودیتها از یک طرف و شکست فعالیتهای تئوریک و سیاسی از طرف دیگر بستر را در مدرسه حقانی برای جذب نیرو از طرف سازمان مجاهدین خلق مساعد کرده بود، چرا که آنها روش و مشی مبارزه مسلحانه را با رژیم مطرح میکردند، و مارکسیستها هم فضا را بر حقانیت این مشی اشباع کرده بودند، مثلا کتاب مبارزه مسلحانه هم تاکتیک هم استراتژی از جانب مسعود احمدزاده بنیانگذار سازمان چریکهای فدایی خلق، یا جزوات حمید مومنی، امیرپرویز پویان، که استدلال میکردند در جامعه ایکه نمیشود فعالیت سیاسی کرد باید سلاح برداشت و ... (رجوع شود به کتاب بحران در تشکلهای سیاسی چپ نوشته احمد یغما)
سازمان مجاهدین خلق با نفوذ فکری توانست برخی از طلاب این مدرسه را جذب خود کند، از جمله زین العابدین پسر حقانی صاحب مدرسه، علی عرفا، علی جنتی، مصطفی پاینده، محمدی عراقی، محمد حسین طارمی، سنا زاهدی، ابراهیمی (وی خود را خلع لباس کرد و تارک نماز هم شد)، منتهایی، زنده گل... اینها طلاب عمامه بسری بودند که به تشکیلات سازمان پیوستند و در داخل مدرسه بصورت پنهانی هسته های مخفی با مرام جنگ مسلحانه با رژیم شاه تشکیل دادند.
ادامه دارد

قسمت پانزدهم
درگیری طرفداران مصباح یزدی با طرفداران علی شریعتی
دسته دیگری که در مدرسه حقانی فعالیت متشکل داشتند و آقای علی فلاحیان نیز از آن دسته بود، سازمانی را تشکیل داده بودند که فلاحیان مدعیست بعد از انقلاب وقتی وارد وزارت اطلاعات شد همه اعضای آن سازمان را وارد وزارت اطلاعات کرد.
آقای قدوسی بر خلاف اکثر شاگردان مدرسه از مخالفین دکتر علی شریعتی بود، اما ساواک طلاب آن مدرسه را پیروان شریعتی و خمینی ایسم معرفی میکرد. (واژه غلطی که ساواک استفاده میکرد)
واقعیت اینست که از سال ۵۳ به بعد مخصوصا سالهای ۵۵-۵۶ یعنی بعد از درگذشت دکتر علی شریعتی که قبلا از طرف علمایی مانند مصباح یزدی و شیخ صدرالدین حائری در شیراز... به کفر و الحاد متهم شده بود، طلاب زیادی طرفدار شریعتی بودند و ساواک در گزارشی از ازدیاد طرفداران شریعتی و اختلاف بین طلاب بر سر این موضوع را در مدارس دیگر مانند مدرسه خان خبر داده و ضمن اشاره به درگیریها و کتک کاریها بین طلاب مینویسد: در مدرسه حقانی بلحاظ اینکه مصباح یزدی از موسسین «در راه حق» از مخالفین سر سخت دکتر شریعتی است، طرفداران شریعتی در جلسات درس وی شرکت نمی کنند و مقالات وی را در رد شریعتی پاره میکنند و طرفداران مصباح هم مقالات شریعتی را پاره میکنند (بنگرید شریعتی به روایت اسناد ساواک جلد ۳ ص ۳۶۸)
آقای قدوسی برای ختم این بحران شش نفر از طرفداران تند رو هر دو طیف را از مدرسه اخراج کرده بود تا اوضاع آرام شود.
در این میان آیت الله بهشتی علیرغم اینکه شخصا مصباح یزدی را به آن مدرسه دعوت کرده بود با نظرات و رفتار ایشان موافق نبود.
ادامه دارد...

قسمت شانزدهم
مدرسه حقانی و خط شریعتی و خط سازمان مجاهدین خلق

آیت الله مصباح یزدی در سال ۱۳۵۵ همراه مریدانش از مدرسه حقانی خارج شده و بالاخره در موسسه «در راه حق» به تدریس کتاب «فلسفه ما» نوشته محمد باقر صدر و بدایة الحکمه، و نهایة الحکمه پرداخت، قبلا در مدرسه حقانی این دو کتاب بدایه را آیت الله جوادی آملی تدریس میکرد، هر دو کتاب بدایه، فلسفی بوده و درباره مفهوم وجود، خدا، جهان، انسان، حکمت الطبیعه و مسائل دیگر صحبت میکند.
در همین سال مدرسه حقانی ظاهری نیمه سیاسی داشت اما اساتید آن دائما از طرف ساواک رصد می شد و گاها تحت تعقیب و مراقبت قرار می گرفت، آقای قدوسی که قبلا گفتیم مانع ورود سیاست به مدرسه میشد با توطئه عناصر سازمان مجاهدین خلق و گزارشات کذب آنها به ساواک دستگیر شد تا محیط برای فعالیت عناصر سازمان مساعدتر شود.
در نهایت اکثر طلاب مدرسه حقانی طرفدار شریعتی شده بودند یا بعضا به سمت هواداری سازمان مجاهدین خلق رفته بودند،
موضوع مهم در این خصوص نگاه بیک واقعیت است، تا جو آن زمان را تجسم کنیم، جوانان پر شور مسلمان، پرهیز از سیاست را برنمی تابیدند، خط دکتر شریعتی که اسلام انقلابی و پر شوری را ترسیم مینمود و عاشورای حسینی را قیام امام حسین ع در برابر یزید معرفی میکرد، و رسالت مسلمان واقعی را پیمودن مسیر سرخ شهادت و قیام در برابر یزید زمان .... میدانست، بخوبی روح سلحشور جوانان را اقناع کرده و اسلام انقلابی را در برابر اسلام ملاحظه کارها نشان میداد، آیت الله مطهری نیز نه در وسعت شریعتی اما در حد مقبول از حماسه حسینی ... سخن میراند و مطلب می نوشت. این رویکردها در بازداری گرایش جوانان مسلمان به سمت گروههای مارکسیست مبارز، بیش از مبارزات فلسفی با دیالکتیک مارکس اثر گذار بود.
اما سازمان مجاهدین خلق که ایدئولوژی التقاطی داشت، گریختگان اسلام بی دردسر و غیر سیاسی را شکار میکرد.
افراد شکار شده در دو زمینه بکار گرفته میشدند،
۱) سمپاتی و مبارزه در چارچوب خط مشی مشخص سازمان
۲) سفید ماندن و ظاهر مخالف سازمان گرفتن و رشد در بین عناصر مخالف سازمان (این روش را کادر مرکزی سازمان از مبارزات و تجربیات لنین یاد گرفته بود، در آن زمان هم، سازمان به احتمال زیاد در بین طرفداران شریعتی و مخالفین شریعتی نفوذ داشته است) البته تا امروز نیز طیف دوم جذب شدگان به سازمان شناسایی نشده اند، یا مردم خبر ندارند.
ادامه دارد

قسمت هفدهم
(بخش پایانی)
آقای شیخ مصباح یزدی تا سال ۵۶ (چهلم حاج مصطفی خمینی) به ضدیت و مبارزه با دکتر علی شریعتی ادامه داد، بطوریکه تخریب دکتر شریعتی برای ایشان به مهمترین و اصلی ترین کار و فعالیت تبدیل شده بود. نصایح دکتر محمد بهشتی هم در ایشان تاثیری نداشت. هر چند شهید بهشتی انتقادهایی به شریعتی داشت، اما در مجموع آثار ایشان را برای جوانان بسیار مفید ارزیابی میکرد.
طلاب پیرو آیت الله خمینی این راه و روش مصباح را که در سالهای ۴۱-۴۳ از مخالفین شاه بود، نه ضدیت صرف وی با شریعتی، بلکه دست آویزی برای مبارزه مصباح با انقلاب و قیام بر علیه شاه، تعبیر میکردند.
این دیدگاه بر علیه مصباح تا زمانیکه آیت الله خمینی در قید حیات بود، ادامه داشت. و از این روی ایشان نیز در صحنه انقلاب فعالانه ظاهر نمیشد. سطح علمی وی مخصوصا در مبانی فلسفه واقعا بالا و کم نظیر بود لذا بعد از وفات آیت الله خمینی، آیت الله خامنه ای به ایشان میدان حضور و فعالیت در عرصه مبانی ایدئولوژیکی دادند.
شهید قدوسی که بعد انقلاب دادستان کل شد، کثیری از طلاب مدرسه حقانی را در مراکز قضایی بکار گرفت. بعد از تشکیل وزارت اطلاعات، برخی از همان افراد و دسته علی فلاحیان نیز وارد آن وزارت شدند و سپس رشد یافته و مقامهای بالایی را در نظام بدست گرفتند.
ان شاالله در فرصتهای بعدی راجع به نظرات مصباح در مورد ولایت فقیه صحبت خواهد شد.
پایان