کانال تلگرامی تربیت سیاسی:
«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»


جزم‌اندیشی بی‌نقاب، آفت فهم و گفت‌و‌گو

✍️ احمد یغما- قسمت نخست

وقتی انسان به یک باور خاص چنان متعصبانه و بی‌چون‌و‌چرا وفادار باشد که هیچ امکان بازنگری یا نقد آن را نپذیرد، با نوعی از تفکر مواجهیم که نه‌تنها امکان گفت‌و‌گو را از بین می‌برد، بلکه فهم مشترک را نیز ناممکن می‌سازد.
جزم‌اندیشی بی‌نقاب دقیقاً همین‌گونه است، آشکار، بی‌پرده و گاه حتی با افتخار اعلام‌شده، گویی که انعطاف‌پذیری فکری نوعی خیانت به اصل ایمان یا اصول معرفتی است.

این نوع از اندیشه معمولاً با ادعاهایی مطلق و غیرقابل‌تغییر همراه است، و هیچ فضایی برای پرسش یا شک باقی نمی‌گذارد. در چنین فضایی، گفت‌و‌گو به یک مسیر یک‌طرفه تبدیل می‌شود، که در آن هدف نه کشف حقیقت، بلکه تحمیل باور است. اما حقیقت، اگر قرار باشد پذیرفته شود، باید در بستری از گفتگو، پرسش‌گری و آزمون مطرح گردد، نه در چارچوب دیکته و انکار.

مشکل اصلی با «جزم‌گرایی آشکار» آن است که حتی اگر نیت فرد از سر صداقت و ایمان باشد، ابزار اندیشه‌ای او آن‌قدر بسته می‌شود که دیگر قادر به شنیدن سخن متفاوت نیست. چنین فردی نه تنها مخالف را انکار می‌کند، بلکه هرگونه امکان خطا در خود را نیز نفی کرده، و به تدریج از حوزه عقلانیت فاصله می‌گیرد.
ادامه دارد...

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»
احمد یغما - قسمت دوم

دگماتیسم نقاب‌دار، وقتی تعصب پشت الفاظ زیبا پنهان می‌شود.

در جهان پرهیاهوی امروز، تعصب دیگر همیشه با چهره‌ای خشن و صریح ظاهر نمی‌شود. گاه در لایه‌هایی از واژگان زیبا، اخلاق‌گرایی سطحی یا مفاهیم مقدس پنهان می‌گردد، بی‌آن‌که مخاطب در ابتدا بتواند ماهیت قاطع و بسته آن را تشخیص دهد. این همان دگماتیسم نقاب‌دار است، گونه‌ای از جزم‌اندیشی که به‌جای تشر زدن و شعار دادن، از لطافت بیان بهره می‌گیرد تا از نقد مصون بماند.

تعصب پنهان‌شده پشت الفاظ زیبا ممکن است با عباراتی چون «حق مطلق»، «باور الهی»، «منافع ملی»، «تجربه زیسته» یا «حکم عقل» همراه باشد، بی‌آن‌که اجازه دهد این مفاهیم، موضوع بررسی و بازاندیشی قرار گیرند. چنین دگماتیسمی بسیار خطرناک‌تر از نوع آشکار آن است، زیرا اعتماد مخاطب را جلب می‌کند، او را به هم‌سویی دعوت می‌نماید، و در عین حال مسیر گفتگو را از درون مسدود می‌سازد.

انسان‌ها طبیعتاً تمایل دارند گفته‌هایی را بپذیرند که پیش‌تر به آن باور داشته‌اند، حتی اگر آن گفته‌ها باطل باشند. این پدیده که در روان‌شناسی با عنوان «سوگیری تأییدی» شناخته می‌شود، یکی از پایه‌های دگماتیسم نقاب‌دار است؛ زیرا مخاطب گمان می‌کند سخن شنیده‌شده تطابقی عمیق با باورهای او دارد، نه اینکه بازتولید همان باورهاست بدون امکان نقد.

در چنین حالتی، تعصب به شکلی نامرئی به حرکت درمی‌آید، نه با هیاهو، بلکه با القای طمأنینه و اطمینان. جایی که واژه‌ها از معنا تهی می‌شوند، و صرفاً در خدمت تثبیت پیش‌فرض‌ها قرار می‌گیرند. از همین‌رو، دگماتیسم نقاب‌دار می‌تواند در پوشش اخلاق، در خطابه‌های دینی، در ادبیات سیاسی و حتی در گفتمان دانشگاهی نفوذ کند، بی‌آن‌که آشکارا با آن مقابله شود.

وظیفه اندیشه‌ورزان، نه صرفاً افشای تعصب آشکار، بلکه شناسایی و نقد شکل‌های پنهان آن است؛ جایی که هم‌صحبتی، پرسش‌گری و جسارت در تحلیل بتواند نقاب از چهره تعصب بردارد و فضا را برای اندیشه‌ورزی آزاد و صادقانه فراهم کند.
ادامه دارد

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت سوم

ایمان یا تقلید، تفکیک معرفت از تعصب

یکی از چالش‌های بنیادین در حوزه دین‌ورزی و اندیشه معنوی، تفاوت میان ایمان حاصل از شناخت و تقلید برخاسته از عادت یا فشار اجتماعی است. در جامعه‌ای که باورهای دینی به‌جای آنکه از بستر اندیشه‌ورزی بجوشند، در قالب‌های از پیش تعیین‌شده تزریق می‌شوند، مسئله تعصب نه‌تنها فراگیر بلکه ساختاری می‌شود.

ایمان حقیقی بر مبنای پرسش، تجربه، تردید و روشن‌گری شکل می‌گیرد، نه بر اساس تکرار صرف آموزه‌ها و اطاعت کورکورانه. تفاوت ایمان با تقلید در آن است که ایمان نتیجهٔ آگاهی، شهود درونی و سنجش عقلانی‌ست، اما تقلید اغلب از ترس، نیاز به تعلق یا تمایل به پذیرش بدون دردسر می‌آید.

در فضای اجتماعی بسیاری از جوامع، از کودکی مفاهیم دینی به‌صورت تجویزی، الزام‌آور و گاه بدون امکان سوال‌گری به فرزندان منتقل می‌شود، تا جایی‌که فرد تصور می‌کند اگر در یک گزاره شک کند، تمام هویت معنوی او فرو خواهد ریخت. این ترس، از نشانه‌های بارز تعصب است، نه ایمان.

تفکیک معرفت از تعصب نیازمند شجاعت است، شجاعت پرسش کردن از گزاره‌هایی که سال‌ها بدون چون‌و‌چرا پذیرفته شده‌اند. اما همین پرسش، آغاز راهی است به سوی معرفتی زلال‌تر، ایمانی عمیق‌تر، و رابطه‌ای آزادانه‌تر با حقیقت.

در این مسیر، باید پذیرفت که شک مقدمهٔ فهم است، نه خصومت با ایمان. اندیشه دینی‌ای که قدرت نقد، تطور و درک تجربه‌های متفاوت را نداشته باشد، در نهایت به ابزاری برای انسداد فکر و حذف انسانیت تبدیل خواهد شد.

آن‌چه به یک باور معنا می‌بخشد، نه صرف پذیرش آن، بلکه شیوهٔ رسیدن به آن است؛ و در این تفاوت میان ایمان و تقلید، فاصله‌ای نهفته است میان رشد و رکود، میان بلوغ فکری و تعصب خشک. میان شک و تردید و جزمیت فکری.
به عبارتی، شک، جلوه‌ای ژرف از فروتنی است. بی‌فروتنی، که ریشه‌اش در ژرفای جستجوهای فلسفی و علمی، از زمان سقراط تا امروز جای گرفته، ادعای ایمان مذهبی چیزی جز کاریکاتوری از دیانت نیست. زیرا فروتنی تنها یک فضیلت در برابر غرور نیست، بلکه همان‌گونه که آموزه‌های ادیان بزرگ جهان تأکید دارند، اصلی‌ترین مانع برای درک و دریافت معنوی است.
فروتنی پیوندی عمیق با عشق دارد، عشقی که بر اساس تعالیم مسیحیت سرچشمه تمام فضائل شناخته می‌شود. بنابراین، ایمان و عشق درون‌مایه‌ای از شک و فروتنی را با خود دارند.
اگر فروتنی ناب و خالص باشد، شاید بتواند نردبانی برای نزدیکی به خداوند شود. چنان‌که گفته شده: «خداوند با متکبران مخالفت می‌کند اما به فروتنان فیض می‌بخشد» (رساله‌ی یعقوب، باب ۴، آیه ۶. برگرفته از کتاب فرهنگ و دین نوشته‌ی ویراسته میرچا الیاده)
آلکسیس پیره نیز می‌گوید: «انسانی که شکش به نهایت رسیده و به وضعیتی از بی‌تعیینی و بلاتکلیفی مطلق رسیده است، ممکن است خدا را بیابد یا نیابد. اما اگر خدا را بیابد، ایمانش دیگر هرگز متزلزل نخواهد شد.»
بنابراین:
در غیاب گرایش به شک، مدارا و رواداری دینی ناممکن خواهد بود.
ادامه دارد...

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت چهارم

دین‌داری در مرز جزمیت، وقتی اعتقاد تبدیل به ابزار انکار می‌شود

در بسیاری از جوامع، دین نه‌تنها به‌عنوان یک نظام معنوی، بلکه به‌عنوان زبان عمومی اخلاق، هویت و حتی قدرت مطرح است. اما هنگامی‌که ایمان دینی به‌شکل قطعی، غیرقابل‌پرسش و منع‌ناپذیر ارائه شود، از حوزه معرفت و تجربه درونی خارج شده و به ابزاری برای حذف، انکار و کنترل بدل می‌گردد. این لحظه‌ی گذار، نقطه‌ی خطرناکی‌ست که دین‌داری از مرز ایمان عبور کرده و وارد قلمرو جزم‌اندیشی می‌شود.

در این حالت، مفاهیم دینی نه به‌منظور تهذیب نفس و تعالی انسان، بلکه برای اثبات برتری، انکار دیگری یا حفظ ساختارهای قدرت به‌کار می‌روند. فرد مؤمن، به‌جای آن‌که از موضع انسانی، فروتن و جست‌وجوگر سخن بگوید، به مدعی حقیقت مطلق تبدیل می‌شود، و هر سخن متفاوتی را با برچسب «باطل»، «منحرف» یا «مخالف شرع» حذف می‌کند.

مثالی آشنا در چنین زمینه‌ای، برخی واکنش‌ها به منتقدان دینی‌ست؛ به‌جای شنیدن نقد، به شخص منتقد نسبت بی‌ایمانی داده می‌شود یا او را به دشمنی با مقدسات متهم می‌کنند. در این حالت، نقد به‌جای آن‌که ابزار پالایش اعتقاد باشد، نشانه تهدید تلقی می‌شود.

همچنین در تاریخ اندیشه اسلامی، شخصیت‌هایی چون ابوحیان توحیدی یا سهروردی نمونه‌هایی از دین‌ورزان پرسش‌گر بودند که پرسش‌هایشان نه از روی الحاد، بلکه از عمق تجربه و تردید سالم نشأت می‌گرفت. اما پاسخ برخی ساختارهای دینی به این پرسش‌گری، حذف و طرد بود، نه گفت‌و‌گو و روشنگری.

دین‌داری در مرز جزمیت، اگر از مسیر بازگشت به انسانیت و عقلانیت عبور نکند، به ضد خود تبدیل می‌شود؛ نه‌تنها ایمان را مستحکم نمی‌کند، بلکه آن را تهی از معنا کرده و به شکل رسمی، سیاسی یا نمادین درمی‌آورد. چنین دینی دیگر قدرت آرامش‌بخشی و تربیت ندارد، بلکه به ابزاری برای کنترل افکار بدل می‌گردد.

بازگشت به دین در مقام تجربه زیسته، تأمل عقلانی و عشق معرفتی، راهی‌ست برای عبور از این مرز خطرناک؛ و تنها در این مسیر است که اعتقاد، تبدیل به انکار نمی‌شود، بلکه به دعوتی برای دیدن، شنیدن و زیستن عمیق‌تر بدل خواهد شد.

ادامه دارد....

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت پنجم

روشنفکری جزم‌اندیش و دین‌داری متعصب، مصادیق دو سوی یک بن‌بست فکری

در فضای فکری امروز، گاه روشنفکری و دین‌داری – دو قطب به‌ظاهر متضاد – هر یک به‌شکلی خاص گرفتار نوعی جزم‌اندیشی می‌شوند. روشنفکری، که قرار است مسیر گشودگی اندیشه را هموار کند، زمانی‌که به صدای متفاوت گوش نمی‌دهد، عملاً بدل به ساختاری بسته و مطلق‌اندیش می‌شود. از سوی دیگر، دین‌داریِ سنتی، وقتی از نقد و تحول گریزان باشد، اعتقاد را نه در خدمت انسان، بلکه در خدمت حفظ وضعیت موجود می‌بیند. این دو، با وجود تفاوت در ظاهر و زبان، در عمل به یک نقطه می‌رسند: انکار دیگری.

نمونه‌هایی از روشنفکری جزم‌اندیش را می‌توان در برخی محافل دانشگاهی دید، که هرگونه بازگشت به مفاهیم دینی، عرفانی یا سنتی را نوعی عقب‌گرد قلمداد می‌کنند، بدون آن‌که امکان گفت‌و‌گو یا تمایز میان سنت پویا و سنت ایستا را فراهم سازند. این فضا به طرد هر تجربه‌ای که از چارچوب مورد پسند آنان خارج باشد می‌انجامد، و حقیقت، قربانی ترجیحات گفتمانی می‌شود.

در سمت دیگر، دین‌داری‌ای که خود را مصون از خطا می‌داند، در برابر نقد واکنشی تند نشان می‌دهد. برای مثال، اندیشمندان دینی چون احمد کسروی یا حتی برخی متفکران عرفانی، صرفاً به‌دلیل طرح پرسش‌هایی بنیادین مورد طرد، تکفیر یا حذف قرار گرفتند. این برخورد نه از ایمان، بلکه از ترس ساختار است، ترسی که از اندیشهٔ آزاد گریزان است.

جزم‌اندیشی در هر لباس، مسیر رشد انسان را سد می‌کند. روشنفکری زمانی روشن‌گر است که از نقد خود آغاز کند، و دین‌داری وقتی تعالی‌بخش خواهد بود که از پرسش نترسد. این هر دو، اگر در پی فهم باشند نه سلطه، می‌توانند به‌جای حذف یکدیگر، به هم‌افزایی برسند.

مثال‌هایی چون سهروردی که فلسفه و اشراق را به هم پیوند زد، یا محمد عبده که اصلاح دینی را با عقلانیت مدرن تلفیق کرد، نشان می‌دهند که راه سومی نیز وجود دارد؛ راهی که نه در حذف، بلکه در آشتی میان تجربه و اندیشه، سنت و نقد، ایمان و عقل تحقق می‌یابد.
ادامه دارد....

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت ششم

عقلانیت انتقادی در برابر تفکر بسته، نقش پرسش‌گری

عقلانیت انتقادی، برخلاف صرف دانستن یا دانش‌ورزی رسمی، تکیه بر توانایی سنجش، شک‌ورزی سازنده و عبور از باورهای قالبی دارد. این نوع از اندیشیدن، نه بر اساس پذیرش بی‌چون‌و‌چرا، بلکه بر پایه پرسش‌گری مداوم شکل می‌گیرد، و همین پرسش‌ها هستند که انسان را از تکرار و سطحی‌نگری به عمق و بینش رهنمون می‌کنند.

در برابر آن، تفکر بسته می‌ایستد؛ رویکردی که حقیقت را یک‌بار برای همیشه تعریف‌شده می‌پندارد، و هرگونه پرسش را نشانهٔ انحراف، بی‌اعتقادی یا ضعف عقل قلمداد می‌کند. چنین تفکری ممکن است در قالب آموزه‌های دینی، اصول جناحی و حزبی، نظریات علمی یا باورهای فرهنگی بروز کند، اما وجه مشترک آن، ترس از پرسش است.

پرسش‌گری اما، نیرویی‌ست بنیادین برای رشد عقلانی. فیلسوفانی چون سقراط، بنیان تفکر را بر پرسش استوار کردند، جایی‌که دیالوگ نه برای اثبات، بلکه برای فهم به‌کار گرفته می‌شود. در تاریخ اندیشه اسلامی نیز، چهره‌هایی چون ابن‌سینا، فارابی و ملاصدرا، ارزش اندیشه انتقادی را در برابر تقلیدِ صرف نشان دادند.

اگر نگاهی به جوامع امروز بیندازیم، می‌بینیم که آن‌جا که پرسش سرکوب می‌شود، رکود فکری، جمود اجتماعی و رشد سطحی‌نگری آغاز می‌شود. تعلیم و تربیت بدون فرصت پرسش، انسان‌هایی تربیت می‌کند که می‌دانند، اما نمی‌فهمند. رسانه‌هایی که فقط تأیید می‌کنند، فضای گفت‌و‌گو را به تبلیغات تبدیل می‌کنند، و ساختارهایی که نقد را برنمی‌تابند، از پویایی بازمی‌مانند.

عقلانیت انتقادی دعوتی‌ست به بازاندیشی، نه از سر تخریب، بلکه برای پالایش و تعالی. پرسش‌گری سالم، راهی‌ست برای عبور از «دانستن» به «فهمیدن»، و تنها در این مسیر است که انسان می‌تواند از بندهای تعصب و تلقین رها شده، به افقی تازه در اندیشیدن دست یابد.
ادامه دارد

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت هفتم

جزم‌گرایی در ساختارهای آموزشی، تربیت برای اطاعت یا اندیشیدن؟

ساختارهای آموزشی، از مدرسه تا دانشگاه، نقشی بنیادین در شکل‌گیری شیوهٔ اندیشیدن افراد دارند. هر نظام تربیتی، ناخواسته یا آگاهانه، ارزشی خاص را در مرکز فرآیند آموزش قرار می‌دهد؛ گاه اطاعت، گاه خلاقیت، گاه حفظ داده‌ها، و گاه شک‌ورزی.
پرسش کلیدی این است: آیا نظام آموزشی ما انسان‌هایی آزاداندیش، تحلیل‌گر و پرسش‌گر تربیت می‌کند؟ یا افرادی مطیع، تابع و وابسته به ساختارهای موجود؟

جزم‌گرایی در آموزش زمانی رخ می‌دهد که حافظه‌محوری جای تحلیل‌گرایی را بگیرد، و هدف از یادگیری، صرفاً دریافت پاسخ‌های «صحیح» باشد، نه درک مسیرهای مختلف رسیدن به پاسخ. دانش‌آموزان در چنین فضایی، بیشتر به بازتولید دانسته‌ها تشویق می‌شوند، تا کاوش‌گری و تردید سازنده.

کتب درسی اغلب دارای ادبیاتی هستند که قطعی، غیرقابل‌تردید و یکنواخت‌اند؛ تنوع دیدگاه و نسبی بودن معرفت جای خود را به الگوهای تثبیت‌شده می‌دهد. حتی در علوم انسانی، که ذاتاً با تفسیر، نقد و نسبی‌گرایی سروکار دارند، زبان رسمی آموزش به‌گونه‌ای طراحی شده که حقیقت را ثابت و از پیش تعریف‌شده تلقی می‌کند.

در چنین شرایطی، معلم – اگر خود از آزادی فکری برخوردار نباشد – صرفاً به نقش انتقال‌دهندهٔ محفوظات فروکاسته می‌شود، نه تسهیل‌گر اندیشه. دانش‌آموز نیز، نه با مسئله، بلکه با پاسخ خو می‌گیرد، و نه با سؤال، بلکه با ترس از خطا. نتیجه آن‌که تربیت، نه فرآیندی برای رشد ذهنی، بلکه روشی برای تثبیت وضعیت موجود می‌گردد.

اگر بخواهیم آموزش را از جزم‌گرایی نجات دهیم، باید در طراحی برنامه‌های درسی، ارزیابی‌ها و شیوهٔ آموزش تجدید نظر کنیم. فرصت‌هایی برای تجربهٔ شکست، تردید، آزمون و کشف باید فراهم گردد، تا ذهنی پرورش یابد که به جای اطاعت، توانِ فهم داشته باشد.

آموزش رهایی‌بخش نه تنها دانش می‌دهد، بلکه زیستن با پرسش را ممکن می‌سازد. و این، آغاز راهی‌ست که انسان را از جزم‌گراییِ آموزشی به اندیشه‌ورزی آزاد رهنمون می‌کند.
ادامه دارد....

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت هشتم

جزمیت رسانه‌ای، روایت‌هایی که امکان تأمل را از مخاطب می‌گیرند

رسانه‌ها، در عصر حاضر، قدرتی فراتر از اطلاع‌رسانی یافته‌اند؛ آن‌ها نه‌تنها اخبار را منتقل می‌کنند، بلکه شیوهٔ فهم، قالب‌های اندیشه و حتی مرزهای گفت‌وگو را تعریف می‌کنند. اما همین رسانه، اگر درگیر جزم‌گرایی شود، به‌جای گشودن افق‌های فکری، خود بدل به ابزار انسداد تأمل و تفکر خواهد شد.

جزمیت رسانه‌ای زمانی رخ می‌دهد که روایت‌ها از پیش تعیین‌شده‌اند، زاویهٔ نگاه مطلق است، و تنوع دیدگاه‌ها جای خود را به یکنواختی تبلیغاتی می‌دهد. مخاطب، در چنین حالتی، نه با خبر مواجه است، بلکه با تفسیر قطعیِ خبر روبه‌روست؛ تفسیرهایی که هرگونه پرسش یا نگاه متفاوت را حاشیه‌نشین و بی‌اعتبار جلوه می‌دهند.

نمونه‌های فراوانی از این وضعیت را می‌توان در پوشش‌های سیاسی، دینی یا حتی فرهنگی رسانه‌ها دید؛ زمانی‌که یک جناح، یک سنت یا یک دیدگاه، تنها صدای مجاز رسانه‌ای باشد، و دیگر صداها به عنوان «مغرض»، «ضد ارزش» یا «بی‌سواد» معرفی شوند. این امر نه‌تنها مخاطب را از تأمل بازمی‌دارد، بلکه ذهن او را به بازتولید آنچه شنیده و دیده است عادت می‌دهد، بی‌آن‌که فرصتی برای سنجش و نقد باقی بماند.

در چنین فضاهایی، حتی زبان رسانه‌ای به شکلی جزم‌اندیشانه طراحی می‌شود؛ واژگان مشخصی برای «خوب» و «بد»، «خودی» و «غیرخودی»، «مقبول» و «نامطلوب» در رسانه‌ها تکرار می‌شوند تا چارچوب ذهنی مخاطب را شکل دهند. روایت‌های تک‌صدایی، پرسش را حذف می‌کنند، و در نهایت حقیقت را به نفع گفتمانی خاص مصادره می‌کنند.

اما راه رهایی از جزم‌گرایی رسانه‌ای، نه در انکار رسانه‌ها، بلکه در بازسازی شیوهٔ روایت، تقویت رسانه‌های مستقل، و آموزش مخاطب برای تفکر انتقادی است. رسانه، اگر بستر گفت‌وگو باشد نه ابزار تبلیغ، می‌تواند عرصهٔ رشد اندیشه و فهم انسانی گردد.

مخاطبی که بتواند میان خبر و تفسیر، میان داده و جهت‌گیری، تمایز بگذارد، نخستین گام را در گذار از جزم‌گرایی رسانه‌ای برداشته است؛ و این‌گونه، رسانه می‌تواند نه عاملی برای انسداد، بلکه زمینه‌ساز تأمل، آگاهی و آزادی اندیشه باشد.
ادامه دارد...

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت نهم

دگماتیسم عرفی، وقتی فرهنگ روزمره راه نقد را سد می‌کند

دگماتیسم، صرفاً محدود به حوزه‌های رسمی مانند دین، سیاست یا علم نیست؛ بلکه در بطن فرهنگ روزمره نیز جای گرفته است، آن‌هم نه با فریاد، بلکه با زمزمه‌های مداوم و طبیعی‌شده‌ای که رفتار ما را شکل می‌دهند. این دگماتیسم عرفی، خطرناک‌تر از گونه‌های رسمی است، زیرا در ناخودآگاه جمعی نفوذ می‌کند، بدون آن‌که دیده شود یا مورد پرسش قرار گیرد.

عرف اجتماعی، اگرچه می‌تواند عامل نظم، هم‌زیستی و هویت باشد، اما زمانی‌که به نسخه‌ای قطعی از «درست» و «نادرست» تبدیل شود، راه بر نقد و تحول می‌بندد. مثال‌هایی چون «مرد باید فلان‌گونه باشد»، «زن نباید چنین لباسی بپوشد»، «این شغل برای افراد باکلاس نیست»، یا «فلان رفتار نشانه بی‌ادبی‌ست»، نه‌تنها نشانگر باورهای فرهنگی، بلکه تجلی نوعی دگماتیسم‌اند که اجازه پرسش از خود را نمی‌دهند.

در بسیاری از جوامع، تربیت فرزندان با جمله‌هایی کلیشه‌ای آغاز می‌شود؛ بی‌آن‌که از خود بپرسیم این جملات از کجا آمده‌اند، چه نسبتی با واقعیت دارند، و آیا در خدمت رشد انسان هستند یا صرفاً بازتولید قالب‌هایی بی‌ریشه. نتیجه آن‌که نسل‌ها، بدون تجربهٔ اندیشه‌ورزی، ناخواسته وارث همان تعصبات عرفی می‌شوند.

این تعصب‌های پنهان حتی در شیوهٔ گفت‌وگو، انتخاب‌های شخصی، مناسبات اجتماعی و ارزیابی‌های اخلاقی حضور دارند؛ و هرگونه خروج از آن‌ها با برچسب‌هایی چون «نامتعارف»، «خلاف تربیت»، «زننده» یا «بی‌هویت» سرکوب می‌شود.

برای عبور از دگماتیسم عرفی، باید فرهنگ را به موضوع نقد تبدیل کرد، نه به امری مقدس و غیرقابل‌لمس. این نقد، نه با انکار فرهنگ، بلکه با بازخوانی آن آغاز می‌شود؛ یعنی به‌جای تکرار عادت‌ها، از معنای آن‌ها بپرسیم، از نسبت‌شان با کرامت انسانی، آزادی انتخاب و فهم واقعیت.

فرهنگ پویا آن است که بتواند تغییر کند، و دگماتیسم عرفی، مانعی‌ست بر سر این پویایی. اندیشیدن دربارهٔ عرف، تمرینی برای آزاداندیشی در زندگی روزمره است؛ و گام نخست در مسیر رهایی از تعصب‌هایی‌ست که بی‌صدا و بی‌دلیل ما را شکل می‌دهند.
ادامه دارد

«سایهٔ یقین، در جست‌وجوی فهم»

✍️ احمد یغما - قسمت: دهم و پایانی

سیاست و دگماتیسم، حقیقت قربانی جناح‌ها

سیاست، اگرچه عرصهٔ مدیریت اختلاف‌ها و تدوین راه‌حل‌های اجتماعی‌ست، اما در بسیاری از مواقع بدل به میدان نبردی گفتمانی می‌شود که در آن حقیقت نه‌تنها نادیده گرفته، بلکه به ابزارِ تقویت منافع جناحی تبدیل می‌گردد. دگماتیسم سیاسی، همان‌جاست که نه بر پایهٔ اصول مشترک انسانی، بلکه بر اساس تعهد بی‌چون‌و‌چرا به جبهه، حزب یا ایدئولوژی خاص شکل می‌گیرد.

در چنین وضعیتی، سیاست‌ورز به جای جست‌وجوی حقیقت و اصلاح امور، خود را موظف به دفاع از مواضع پیشینی می‌بیند؛ حتی اگر آن مواضع ناسازگار با واقعیت، منافع عمومی یا اخلاق باشد. نتیجه آن‌که گفتمان سیاسی از گفت‌و‌گو تهی می‌شود، و به پاره‌ای از شعارهای تکراری، اتهام‌زنی‌ها و خودبرترپنداری‌ها محدود می‌گردد.

نمونه‌های روشن این دگماتیسم را می‌توان در مناظره‌هایی دید که طرفین نه برای فهمیدن، بلکه برای حذف و تسلط آمده‌اند. در این فضا، حقیقت چیزی نیست که باید کشف شود، بلکه «حقیقت جناح من» است که باید تحمیل گردد. دیگران، به‌جای آن‌که رقیب فکری باشند، دشمن معرفی می‌شوند؛ و در چنین نبردی، پرسش‌گری، نقد درون‌جناحی، یا حتی تردید، خیانت قلمداد می‌شود.

این‌گونه سیاست، نه سازنده، بلکه مصرف‌کنندهٔ احساسات جمعی است. رسانه‌های وابسته، فضا را قطبی‌تر می‌کنند، چهره‌سازی‌های اغراق‌آمیز به جریان می‌افتد، و مردم، به جای شهروندان کنش‌گر، به هوادارانی تبدیل می‌شوند که مأمور تأیید‌اند نه اصلاح.

راه عبور از این وضعیت، بازگشت به گفت‌و‌گوی میان‌فکری، شفافیت در مواضع، و بازتعریف سیاست به‌عنوان عرصهٔ مشترک اندیشه‌ورزی‌ست. سیاست، اگر قرار باشد به حقیقت وفادار بماند، باید امکان نقد را فراهم کند؛ حتی از سوی نزدیک‌ترین همراهان.

حکایت مشهوری از سقراط نقل شده است که در برابر قاضی، از نقد باورهای شهر دفاع کرد، نه از خود. و این همان‌جایی‌ست که سیاست، از دگماتیسم فاصله گرفته، و به خدمت حقیقت درمی‌آید.
ــــــــــــــــــ پایان ــــــــــــــــــ

منابع استفاده شده و کتاب‌های پیشنهادی مرتبط با موضوعات این پست ها:

۱. جزم‌اندیشی مسیحی و دیگر جستارها درباره مذهب، روان‌شناسی و فرهنگ
نویسنده: اریک فروم، مترجم: منصور گودرزی
تحلیل روان‌شناختی از تعصب دینی، با نگاهی انسان‌گرایانه به دین و آزادی فردی

2. به دنبال دروغ‌گو و دگماتیسم
نویسنده: دیمیتریس پساتاس، مترجم: کریم عظیمی
نمایشنامه‌ای طنزآمیز و انتقادی درباره تعصب و دروغ‌گویی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی

3. جزم‌اندیشی و خشونت مذهبی
نویسندگان: محمدحسین شمسایی و دکتر رسول منتجب‌نیا
بررسی تاریخی و فقهی خشونت‌های ناشی از تعصب مذهبی، با تمرکز بر آموزه‌های وهابیت و نقد آن‌ها

4. فرهنگ جامع سیاسی
نویسنده: محمود طلوعی
مدخل‌های تحلیلی درباره مفاهیم سیاسی از جمله دگماتیسم، تعصب، و جزم‌گرایی در سیاست و قدرت

5. گریز از آزادی
نویسنده: اریک فروم
اثری کلاسیک در روان‌شناسی اجتماعی که به رابطه میان آزادی، ترس، و گرایش انسان به تعصب و اطاعت می‌پردازد